dokhtari dar nime rah - ketab farsi

ketabfarsi.org

dokhtari dar nime rah - ketab farsi

٣ژنده خانهاز همین نویسنده :مجموعه اشعار لذت سیبداستان یک صبح بهاريمرد پاییزيلیلا وجیندختري در نیمه راهمجموعه اشعار بهترین احساسم


٥ژنده خانهعزیزم دنیا دارد میسوزد ،همان بویی را میدهد که وقتی هفت ساله بوديروي بخاري مدرسه آ ب دهان میریختیژنده خانهآرام کنار تختی که من روي آن نشسته ام ، ایستاده و دارد آرایش مزحکصورتم را دید میزند.‏ پیپش را که روشن میکند بوي آشنایی دارداحساس .پدري که هیچوقت نداشته ام را به من میدهد.‏ از وقتی کوچک بودم ، آنوقتکه هنوز در سینه هایم احساس قلمبه نداشتم و اینطوري قمبل نمیکردم ، پیپ رادوست داشتم.بوي پیراهن مادرم هم همیشه پیپی بود.مادرم خوشگل بود اما لباسهاي ژنده می پوشید و در جنده خانه مرا بزرگ کردو از زمانی که یادم می آید همینجا بوده ام . وقت بیرون رفتن ندارم . کم بیرونمیروم و وقتی هم براي خودم میروم باز دوباره سراغم می آیند و چیزي را طلبمیکنند که دیگر مال خودم نیست.‏ سرش خیلی شلوغ است.‏ از قیافه هم افتاده


٦ژنده خانهاست و خیلی آویزان و کثیف و بد رنگ به نظرمی آید با اینکه هر روز چند بارباید حمامش کنم اما دست از این سیاهی برنمیدارد.‏هر روز روز کار است و من پیرتر میشوم و امکان این را ندارم فرصتهایی را کهبیرون از این ژنده خانه جوانان جمع میکنند،‏ بردارم.گاهی هم خیلی تنهام ، وقتی تنها میشوم کتاب میخوانم.‏ نمیدانم شاید یک بارهم وقتی سر کار هستم و کسی دارد تقه میزند کتابی را بخوانم که زیاد سنگیننباشد.‏ شوخی ندارد ، زندگی است و من حس میکنم زود تمام شدم.‏ از همهچیز قبلا گذشته ام و حالا دارم از روي خودم میگذرم.‏خدایا تنها که هستم افکار امانم نمیدهند.‏ اما چیزي امید بخش در زندگی منوجود دارد.‏ نقشه اي براي آینده.‏مرد دست بکار میشود.‏ من میدانم مازوخیست چیست ‏.فقط نمیدانم چرا بیشتراین مردها میخواهند روزي صد بار به من یادآور شوند که مازوخیست دارم.‏یکی دستانم را به تخت میبندد.‏ یکی شلاقم میزند و دیگري قلاده سگش راگردنم می اندازد و این یکی که الآن داشت پیپ میکشید میگویدقمبل کن باید اسپنک بشی.‏:سگ را خیلی دوست دارم.‏ شاید موفق شوم تا باشم . وقتی میزند گریه نمیکنم.‏کتک حافظه ام را تقویت میکند ، یاد زمان کودکی می افتم که نداشته ام.‏شنیده ام قبل از این که به این مرحله برسم ، جنده اي در این اتاق کار میکردکه اواخر عقلش را از دست داده بود ، دائم سراغ شوهرش را میگرفت.‏ کسی


٧ژنده خانهچه میداند تا حالا چند تا شوهر عوض کرده بود به هر حال همه میگفتند وقتیدر خانه خودش میمرد بس که قاطی کرده بود گفته :بگو صبحانه بچه ها رو قبل از ساعت هشت بده که مدرسه شون دیر نشه.‏مادرم مرا اتفاقی بچه دار شده بود و دلش نیامده بود در توالت سقطم کند.خودش میگفت چندین بار کرده بود اما این یک بار نمیداند چرا ، چه حسیباعث شده بود نکند.‏ من فکر میکنم خستگی باعث شده بود.‏این مردك خسته نمیشود؟ گوشت کفلم دارد داد میکشد . دارد میریزد.جنسش از چرم که نیست ، گوشت آدم است.‏ خیلی دوست داشتم جايخودش بودم ، نه اینکه از او انتقام بگیرم... نه ، اصلا .فقط کنجکاوم بدانم چهحسی دارد وقتی گوشت کسی را میریزي و همیشه این کنجکاوي مسیر زندگیما جنده ها را عوض میکند.‏ اما امکان ندارد جاي او باشممن تصمیم گرفته شده..همه چیز قبلا جايمن تا ابد مفعولم و او فاعل.‏ البته من عقیده دارم درستکه نگاه کنیم دنیا همه ما را فاعل است.‏ شاید خود دنیا هم بیچاره مفعول فاعلباشد و یا شاید فاعل مفعول.‏ دارم عقلم را یکجا میدهمبهتر است روي کارم متمرکز شوم.. ی ک ... دو...‏ سه ، خیلی بی حسم ، مرد داردمیمالد و من که از او هم افسرده ترم باید بنالم که مرد حال بیاید.‏ عجب جندهبیخودي شدم . دیگر بلد نیستم درست حال بدهم.‏ قبلا سیگار که روشن میکردمحال می آمدیم.‏ الآن حتی اگر برقصم باز هم بی حسم.‏ حس میکنم خیلی پرم.از چه پر هستم نمیدانم ، فقط میدانم پرم ، پر.‏ شاید روزهاي گذشته را بلعیده ام


٨ژنده خانهو تخلیه نکرده ام . سوراخی اضافی براي تخلیه نمانده.‏ از وقتی که باید یادمبیاید همه سوراخها اشغال هستند و من خیلی مسدود.‏مرد دستان پیري دارد و حالا دور کمرم را گرفته و مرا بالا میبرد و به پایینمیکشد.چشمانم را میبندم و تجسم میکنم که در اتاقم شهر بازي کوچکی دارمو حالا هم سوار یکی از وسایل بازي شده ام تا لذت ببرم.نمیدانم اگر اینشهربازي چیزي شبیه آکروجت یا رنجر داشت چه بلایی سرم می آمد.‏ به هرحال من یک وسیله بیش نیستم که دارم مستهلک میشوم و اگر نجنبم نمیدانمکی روي همین تخت دنبال شوهر خواهم مرد.‏حالا حس میکنم از درون دارم پر تر میشوم . چیزي که سرد هم نیست دارد درمن سرچشمه میگیرد.‏ مرد دارد نعره میکشد و نمیدانم چرا چشمهاي من خیسشده اند.‏ دردي حس نمیکنم که دادم را در بیاورد.‏ دردي که من دارم فقط آدمرا ساکت میکند.آنقدر ساکت که روزي سکوت ابدي نامیده شود.‏ بعد از آنخدا هم خجالت میکشد بپرسد که من در این ژنده خانه چه میکردم.مرد مرا روي تخت رها میکند و میرود.‏ دوباره تنها هستم و اتاقم ساکت استاما از اتاق بغل صداي آخ اووخ می آید.‏ تازه کار است.بزرگ شده اینجا نیست و خیلی ها که تازه به اینجا می آیندحرفه اي میشوندکتاب بخوانم.‏،.اینجا کسی مثل منهمینجا هماگر کمی آرامتر این آواز را بخواند شاید من هم بتوانم کمیبازش میکنم . نامش داستان سیاه و جلدش هم مثل نامش سیاه است.‏ جمله اولرا که میخوانم نوشته:


٩ژنده خانه‏"من هیچ نیستم.‏ همین الآن میخواهم از دنیاي سیاهی که عمري بالا رفته امپایین بپرم و مثل گه به زمین بچسبم"‏این کتاب انگار سیاه تر از آن است که فکر میکردم.‏ میبندمش و به سیاهی فکرمیکنم.‏ قبلا نمیدانم از چه کسی شنیده ام که سیاهی رنگ نیستبلکه غیبت .رنگهاست.‏ پس نمی شود بگویم من از رنگ سیاه میترسم ، من از نبود رنگهامیترسم و در حالی که میبینم زندگی ام پر از غیبت رنگهاست و یادم نمی آیدکه قبلا از کدام رنگ خوشم می آمد ، رفته ام و یک کتاب سیاه خریده ام کهجمله آغازینش به پایان یک زندگی سیاه اشاره میکند.‏در باز میشود و مرد دیگري وارد اتاق میشود.‏ امروز این نفر سوم است.سرمپایین است.‏ مرد خیلی جوان است.‏ هم سن و سال خودم است.‏ انگار که اتاق رااشتباهی آمده باشد می ایستد ، مکثی میکند و دوباره برمیگردد بیرون.‏ بیرونصداي دو مرد جوان می آید که میگویند:خاك به سرت ، برو توو ، بی عرضه ،........نمیشنوم مرد جوان چه میگوید ، فقط میدانم آرام به دوستانش چیزي گفت کهنمیخواست کسی بشنود.‏ اما دوستانش دوباره میگویند:خاك تو سر ، کی میخواي یاد بگیري . اینو واسه همین کارا گذاشتن اینجا...‏ اگرنکنیش عجیبه...کلی پول بالاش دادي...‏منظورش از این من بودم.من پول کمی هم نمیگیرم..اما خب نمیدانم بیرونچطور زندگی کنم ، میترسم.‏ مادرم معتاد بود و خانه نداشت اینجا هم زندگی


١١ژنده خانهروي من حساب دیگري دارند.‏ میدانند که من جایی جز اینجا ندارم و نیاز بهافسار اعتیاد نیست.‏ فکر میکنند نمیدانم بیرون براي آدمهاي پولدار قشنگ تر ازاین حرفهاست که من بخاطر وحشت از تنهایی اینجا بمانم.‏ آن روز نزدیکاست و الآن که بیست و پنج سال دارم کلی پول جمع کرده ام که اگر زیادنباشد براي یک زن تنها کم هم نیست.‏ اوایل کم حقوق میگرفتم اما حالوضعیت بهتر است و من که خیلی به بهداشت اهمیت میدهم ، میدانم مشکلیپیش نخواهد آمد و سالم هستم.‏ خوشگلم.هرچند چهره ام بیشتر از بیست وپنج نشان میدهد اما شبیه سی و پنج ساله هاي خوشگل که هستم و تنها خرجعمده اي که کرده ام براي لاغر نگه داشتن خودم بوده.‏هفته اي سه بار تاکسی میگیرم و از این محله کثیف و شلوغ به بالاي شهر میرومکه باشگاهی مجهز دارد.‏ ورزش میکنم ، کمی به خودم میرسم و کتاب میخرمو دوباره دربست برمیگردم.‏ تمام بیرون رفتن من هم به همین خلاصه میشود والبته بانکی که میروم.‏هر ماه براي واریز پول به حسابم به بانک میروم و رئیس بانک مدتهاست که مرامیشناسد و برایم بلند میشود و کلی احترام میگذارد اما من خوشم نمی آیدکسی مرا زیاد بشناسد.‏مرد جوان دوباره به اتاق برمیگردد.‏ در را برویمان میبندند.بیچاره داردمیلرزد.منتظرم.‏ روي تخت دورتر از من مینشیند و سرش پایین است.نمی خواهمجلو بروم و کارش را راحت کنم.‏ باید خودش تصمیم بگیرد و اگر من دخالتکنم مثل این است که در طبیعت دست برده باشم.‏ مثل فیلمهاي راز بقاء که


١٢ژنده خانهفیلمبردار آنقدر می ایستد که شیر آهوي بیچاره را تکه تکه کند تا در طبیعتدست نبرده باشد.‏ هنوز منتظرم.‏ دیگر دلم دارد برایش میسوزد.کنارش مینشینم واو را روي خودم میخوابانم ، میدانم غریزه باقی کارها را خودش انجاممیدهد.پسر مرا محکم میچسبد.‏ طوري چسبیده که انگار میترسد از بالاي من بهزمین بیافتد میگویم:هاي پسر جون از پشت بام که آویزون نشدياصلا تو پسري؟.نترس پایین نمی افتیبذار ببینم .دستی میکشم و میبینم بله خیلی هم پسر است.‏ محکم ایستاده و طلب چیزي رامیکند که تا بحال نداشته.‏ اما فایده ندارد.‏ کشتی هرچه میخواهد بزرگ باشد،‏کشتیبان ناشی است و به جایی نخواهد رسید.‏کم کم شروع میکند.‏ فشار را کم و زیاد میکند.‏ تازه دارد راه می افتدآه ...خودش است.‏ باید لخت شود ، باید یاد بگیرد ، من معلم هستم ، مهم هستم وتازه دارد یاد میگیرد که ناگهان فریاد میکشد آخ...،‏ مردم...‏ شلوارش خیسمیشود و انگار که در این اتاق جن دیده باشد از اتاق بیرون میزند و دوستانشکه میخندند و سوت میکشند.‏خدایا چقدر تنها هستم.‏ در این اتاق فقط من هستم و این تخت و کمد کهنه کهوقتی کسی با من است دائم ناله میکند . تخت را میگویم.‏ جیر جیر میکنداو هم مثل انسان درد میکشد.‏انگار .


١٣ژنده خانهچیز دیگري هم در این اتاق هست که مرا از تنهایی در می آورد.کتابخانهچوبی ام را میگویم . کوچک است اما کلی کتاب دارد.‏ تخت و کتابخانه ام ،هر دو را دوست دارم و اتاق کوچکم با چهار دیوار قدیمی و رنگ و رورفته اش اینجاست که هیچ نظري درباره اش ندارم.‏ آشپزخانه و دستشویینزدیک اتاقم هستند اما خیلی کم به آنجا میروم و بیشتر اوقات را همینجا یا کارمیکنم یا کتاب میخوانم.‏کتاب دیگري را که با همان کتاب سیاه خریدمش برمیدارم . خیلی نازك است.‏شعر است و من شعر دوست دارم.‏ صفحه اي را باز میکنم.‏ صفحه یازده است ونام شعر ، زمزمه روح.‏ میخوانمش.‏ آه ، شاعر احمق نوشته استاز پاي دشت زمزمه اي میرسد به گوشاین زمزمه است که یاد مرا میدهد به دشتشعري که زمزمه است چندي دگر ز یاد میرود و میروم ز یادچندي دگر نه یادچندي دگر نه نامچندي دگر شعري که زمزمه است ، دیگر نه زمزمه استتنها نشانه ایستتنها ترین نشانشعري که زمزمه است ، گم میشود ولیاندر تمام دشتگر گم شود تمام دشت آشیانه است:


١٤ژنده خانهخدایا کلافه شدم.‏ چرا امروز همه کتابها به خودکشی اشاره میکنند.‏ امروز حالخوشی ندارم.باید کمی از این ژنده خانه بیرون بزنم.اما نمیزنم.‏ فردا برايورزش به باشگاه میروم.‏ میخواهم اینجا باشم و کمی بیشتر به تخت ، دیوار وکتابخانه فکر کنم.‏ کتاب بخوانم ومرد دیگري وارد میشود....میخواهم از اتاق بیرونش کنم تا بگویم نهامروز تند و تند می آیند.‏ خانه خیلی شلوغ است....امروز دیگر کار نمیکنم.‏ نمیتوانم.‏بلند که میشوم مرد مرا در آغوش گرفته و دارد نوازش میکند.‏ این چه روشعیاشیست؟در این سالها کسی مرا نوازش نکرده است.البته دروغ نگویم.‏ خیلیاز مردها قسمتهایی از بدن مرا نوازش میکردند،‏ حتی دست در میان موهایممیکشیدند.‏ اولین بار هم خیلی احساس خوبی داشت.‏ اما ناگهان همانها موهایمرا میکشیدند و اسپنکم میکردند و به شکلی جرم میدادند که تا به حال نخوردهباشم.‏ میگویند نوعی سادیسم است که بسیار هم خطرناك است و اینها اگرسادیسم خودشان را سر من خالی نکنند ممکن است جاي دیگر در خانواده و یااجتماع به شکلی خشن تر اعمال کنند و آنجا دانستم که خیلی مفید هستم ومتوجه شدم که اگر ما جنده ها نبودیم مردها غریزه آتشینی را که به ما میزنند بهجامعه و خانواده میکشیدند.‏البته خیلی وقت است که مراکزي براي درمان سادیسمی ها احداث شده ، امامن معتقدم که این غریزه انسان است و غریزه را نمیتوان کشت ، فقط میشودپنهانش کرد و گاهی هم به اتفاقاتی که در کره زمین می افتد فکر میکنم ،میبینم همه موجودات نوعی سادیسم را با خود حمل میکنند.‏


١٥ژنده خانهکافیست ، دیگر به من ربطی ندارد چه کسی چگونه بیماریستمهم این است .من در دستان مردي مهربان اسیرم که هر لحظه ممکن است آتش بگیرد و مرابه باد کتک.‏حوصله ندارم.‏ اگر بزند از اتاق بیرونش میکنم و میگویم امروز سرویسنمیدهم.‏ صاحب ژنده خانه ممکن است شاکی شود اما او هم اهمیت ندارد.‏گاهی تنوع لازم است.‏منتظرم.‏ اما مرد فقط مرا در آغوش گرفته و هیچ حرکت خشنی مثل چنگ زدنباسن یا کمرم انجام نمیدهد.‏ نگاهش میکنم.‏ چهره مهربانی دارد و اشکمیریزد.‏ چرا این رفتار را میکند.من هم دارد گریه ام میگیرد.‏ روي تختمی نشینیم هر دو هاي هاي گریه میکنیم و حرفی به غیر از گریه نمیزنیم.‏تمام که شد مرد مرا بوسید و رفت و من امروز هیچکس دیگر را به اتاق راهنداده ام.‏ با اینکه اولین بار بود که در آغوش یک مرد احساس خوبی داشتم اماروز بدي را گذرانده ام و حس میکنم خیلی ضعیف شده ام و باید کمی بخوابم.‏الآن خوابیده ام ، اما میتوانم خیلی چیزها را مانند بیداري حس کنم.نه بخاطراینکه خواب بعدازظهر است ، نه ، حتی شبها هم نیمه خواب میخوابم و در اینخانه که تنها هستم صداهایی میشنوم که انگار انعکاس فریادهایی است که زنهادر روز میکشند . عادت دارم . دیوانه نمیشوم.‏ اما اگر کس دیگري مثلا یکی ازاین جنده هاي اینجا فقط یک شب تنها در تاریکی این خانه سپري کند ، صبحمالیخولیا برش میدارد.‏


١٦ژنده خانهگاهی وقتی که به پهلو خوابیده ام و مثل بسیاري از شبها بی خواب شده ام ،نیمه هاي شب دستانی از پشت دور کمرم حلقه میشوند ، انگار کسی محکم مرادر آغوش میکشد.اوایل نفسم بالا نمی آمد. نمیتوانستم فریاد بزنم و جرأتفریاد زدن هم نداشتم.‏ اما مدتی که گذشت دیگر ترسم ریخت . گاهی آندستها را لمس میکنم ، می دانم که مادرم است که مرا در آغوش میکشد ، چوناز روزي که این اتفاق ترسناك برایم افتاد یعنی همان روزي که براي اولین باردر این اتاق مشغول شدم و از آن مرد کتک خوردم،‏ یک ماه بعد متوجه شدممادرم مرده.‏ بارها تلاش کرده ام برگردم و در آغوشش بگیرم اما وقتی برمیگردم تازه میفهمم که خواب بوده ام. البته گفتم .نوعی خواب بیداریست کهخیلی از چیزها را بهتر از بیداري درك میکنم.‏ نمیدانم ، اگر زیاد به اینها فکرکنم دوباره دیوانه میشوم.‏ یکی از جنده هاي همینجا که با من مهربانتر استمیگفتنمیدانم:.آدم که تنها شد یا دیوانه میشود یا نویسندهفکر نمیکنم درست گفته باشد.‏ نویسنده که نیستم ، دیوانه هم چهمیدانم.‏ نیمی از مردمی که اینجا می آیند نوعی جنون دارند.‏ خوب من هم یکیاز آنها.‏ به هر حال که این زندگی روزي تمام میشود.‏ دیوانه باش یا نویسنده ،پولدار باش یا فقیر . در خانه اي با خانواده ات در کوهستان زندگی کن یا تنهادر یک ژنده خانه که از بس ژنده است حتی نمیتواند جلوي باران بایستد ،جندگی کن.‏


١٧ژنده خانهسقف اینجا چکه میکند و من که باران را دوست دارم همیشه سهمی از آن رادر اتاقم در سطل فلزي سردي که آن گوشه گذاشتمش جمع میکنم.‏ کوهستانرا هم خیلی دوست دارم و کلبه اي که در تپه بلندي در کوهستان بنا شده باشدو من و دختر کوچکی که ندارم را در خود جاي دهد که هر روز صبح بزها درآن به ما شیر بدهند و شبها گرگها زوزه بکشند.‏ سگها پارس کنند و دخترمبرایم ناز کند که چرا به شهر نمیرویم و من برایش بگویم:دخترم شهر قاتل انسان است و اگر قاتل انسان نباشد ، قاتل انسانیت که هستو برایش بگویم چیزي را که خودمان بنا کردیم به جانمان افتاده و دخترم کهمثل من موهایی مشکی خواهد داشت سرش را روي زانویم بگذارد و بگویدمادر:آه خدایا ، دوباره شروع شد ، این دختر چیزي کمتر از تازه کار است ، انگارکه همین امروز پرده اش را برداشته اند.‏ چقدر صداي نازك و تیزي دارد.‏ دادکه میزند کل این ژنده خانه به خود میلرزد.‏ دیگر نمیتوانم بخوابمباید از جایم .بلند شوم و به اتاقش بروم ، دستش را بگیرم و محکم به باسنش بکوبم که شایدکمی جا باز کند.‏الآن پشت در اتاقش ایستاده ام و هنوز دارد بلند بلند جیغ میکشد و میدانماینجور مردها از جیغهاي بلندي که در فاحشه خانه ها میپیچد لذت میبرند.‏ آرامدرب اتاق را باز میکنم و خشکم میزند.‏ خدایا ... دختر جداً‏ تازه کار است ،خیلی کوچک است.اینجا که من ایستاده ام غیر از دو دست و دو پا و یک سر


١٨ژنده خانهکوچک که دارد در زیر مردي چاق و بد هیکل دست و پا میزند چیزي نمیبینم.‏طوري که حق را به دختر تازه کار داده باشم دست از پا درازتر به اتاقمبرمیگردم و میدانم که این بچه بخاطر پول به این حال و روز افتاده است.‏ لحظهاول که دیدمشان یاد گذشته خودم افتادم.‏ تاریخ در واحدهاي کوچک همتکراریست و پول همیشه حرف اول و وسط و آخر را میزند و میان اینها ، اول ووسط و آخر آدمها زجر میکشند ، زجه میکشند ، انگار که همین امروز...غصه ام گرفته است.‏ دو ساعتی میشود که در اتاقم روي این تخت جیر جیروتنها نشسته ام و مرد دیگري که وارد اتاق شد را بیرون کرده ام و صاحب ژندهخانه از دستم شاکی شده و دیگر صداي دخترك نمی آید.‏شب که رسیده است دارم سعی میکنم بخوابم.‏ اما میدانم نخواهم توانست فکردخترك را از ذهنم بیرون کنم.‏ تا سرم را روي بالش میگذارم صداي جیغهایشدر مغزم میپیچد و دوباره که بلند میشوم صداي چکه آب باران هوشیارم میکند.‏من تمام شده ام و در اتاقی که فقط یک دیوار با من فاصله دارد دوباره دارمکودکی مبهمم را زندگی میکنم.‏ اما هنوز چیزي امید بخش در زندگی منوجود دارد.‏ نقشه اي براي آینده.‏صبح شده است و من دارم وسایلی را که بدرد زندگی یک آدم میخورد جمعمیکنم و داخل چمدان قدیمی که از مادرم برایم مانده بود میچینم.‏ لباسهایم رابر نمیدارم چون دیگر بدردم نخواهند خورد.‏ اما عروسکم را از میان همان لباسسفید گلدار کودکیم بیرون میاورم و در چمدان میگذارم.‏ به لباس سفید گلدار


١٩ژنده خانهنگاه میکنم و دلم نمی آید برش ندارم و برمیدارم و دوباره عروسک را در آنمیپیچم.‏چمدان را همانجا در اتاق رها میکنم و از ژنده خانه بیرون میروم و از محله پرتو کثیفمان پا به بالاي شهر میگذارم . جایی که ویترین مغازه در چشم زنانثروتمند طوري میدرخشند که انگار براي ابد زندگی خواهند کرد و مردانی کهبا کمرهایی راست و سینه هایی سپر سوار ماشینهایشان میشوند و فخري کهانگار تا ابدیت خواهند فروخت.‏من روبروي ویترین مغازه اي ایستاده ام که چمدانهاي رمزدار و گرانقیمتمیفروشد.‏ وارد میشوم و چمدانی نقره اي رنگ میخرم و رمزش را 999میگذارم.‏ با چمدان خالی دارم در پیادرو قدم میزنم.امروز خیلی خوشگل شدم.‏خیلی ظریف و حساس آرایش کرده ام و حس میکنم شاخه گل رز قرمز رنگیهستم که دارد در محله بالا شهر دلبري میکند.‏ وارد بانک میشوم ، رئیس سلاممیکند و پیش می آید و من لبخندي میزنم و بیشتر از هر وقتی تحویلش میگیرم.سراغ حسابم میروم و تمام پولم را از حساب بیرون میکشم و داخل چمدان نقرهاي میگذارم.‏ خداحافظی میکنم و از بانک براي همیشه دور میشوم.‏ واردداروخانه میشوم و خرید میکنم از داروخانه بیرون می آیم و براي همیشه ازداروخانه دور میشوم و براي همیشه از محله بالاي شهر هم دور میشوم و به ژندهخانه که نزدیک میشوم از تاکسی پیاده میشوم تا کمی قدم بزنم.‏ در و دیوار اینمحله ، خاکی و کثیف است و هر کس هرچه دلش خواسته با اسپري رويدیوارها کشیده و گاهی جملاتی که بیشترشان به زن فاحشه ختم میشود.‏ اینجا


٢٠ژنده خانهویترین مغازه ها در چشمان زنان ژنده پوش چیزي جز افسردگی و مرگ نیستو تنها مکانی که کمی با کلاس بنظر میرسد ، همان درب ژنده خانه است کهگاهگاهی مردان پولدار هم با محافظانشان وارد میشوند.‏ و براي ماشینهايخوشگلشان هم حتما نگهبان میگذارند.‏ با خودم فکر میکنم که ثروتمندانی کهاز حقیقت آنچه که هستند میترسند ، چقدر به ما نیاز دارند.‏ نمیخواهم توضیح. بدهمهمین جمله کافیست.‏روبروي ساختمان ایستاده ام و دارم با این خانه هم خداحافظی میکنم.‏ واردمیشوم و سراغ دخترك را از صاحب ژنده خانه میگیرم.از دستم خیلیشاکیست اما توضیح میدهد که هنوز نیامده.‏ بیرون میروم و منتظر میمانم کهبیاید.‏ می آید.از دور میبینمشان.همراه با مردي که دست در کمرش انداخته بهاین سمت می آید.‏ خوب که نگاهش میکنم از گذشته من بزرگتر است اماشانزده سال بیشتر ندارد و هنوز چهره اش همانی که هست را نشان میدهد.‏نزدیک که میشود نمیگذارم وارد شود . دستش راگرفته ام و به مرد میگویم کهوارد شود تا ما هم بیاییم.‏ دختر را به گوشه اي میکشم و میپرسممنو میشناسی؟میگوید::بله شنیده ام ، شما همان زنی نیستید که اینجا زندگی میکنید؟میپرسم :خانواده هم داري؟


٢١ژنده خانهجواب میدهد:یه مادر دارم که دیگه کسی دوستش نداره.‏: میپرسماز این کار لذت میبري؟ حس خوبی برات داره؟جواب نمیدهد و سرش را پایین نگه می داردچمدان پر از پول را به او میدهم و میگویم:‏.یه لحظه فکر کن همه اینا مال خودته اونوقت چطور زندگی میکردي؟چشمانش میدرخشد و میگوید:دوست داشتم با مادرم به کوهستان برگردم و در روستا در کلبه پدر بزرگ زندگیکنم.‏: میگویماین پولها رو بگیر و برو ، نامه اي براي ماردت مینوسیم براش توضیح میدم که چیبودم و چرا اینکار رو میکنم.وقتی نامه را مینویسم ، دخترك میپرسد:‏خب ، جداً‏ چرا این کار رو میکنی؟جوابش را نمیدهم و برایش تاکسی میگیرم.‏ با خودم میگویم دختر جان اینزندگی دیگر ربطی به من ندارد از این خانه در رو و به سمتی برو که فقط رفتهباشی.‏


٢٢ژنده خانهکارم با گذشته ام تمام شد و حال نقشه اي که براي آینده داشته ام به گذشتهپیوند زدم.‏ احساس خوبی دارم ، به اتاقم وارد میشوم ، روي تخت مینشینم ،چمدانم را درآغوش میکشم و تیغ جراحی را که از داروخانه خریده ام بیرونمی آورم و رگی را میزنم که سالها قبل باید میبریدمش.‏خون بیرون میزند.‏ ملحفه دارد قرمز میشود.‏ دراز میکشم.آه ، یادم آمد عاشق چهرنگی بودم ، همیشه عاشق رنگ قرمز بودم.‏ انگار حافظه ام دوباره دارد تقویتمیشود.‏ شنیده بودم که زدن رگ درد ندارددارم..اما کیف هم دارد.‏ احساس خوبیبالاخره سوراخی اضافی براي تخلیه پیدا کرده ام و به اندازه تمامروزهایی که مسدود بودم امروز خالی میشوم . حس بدي ندارم . سبک شده ام.زمین دارد میچرخد ، نه من دارم میچرخم ، زمین ایستاده است و من خودم رامیبینم که در واحد زمان که بسیار هم پهناور است میدوم.انگار سوار آکروجتشده باشی.‏ دارم میچرخم . شهر بازي در اتاقم است؟ من جنده ام ؟ نه حسمیکنم زنده ام.‏ دارم وقتم را استفاده میکنم.‏ دوباره دستان مادرم دور کمرم حلقهشده است و در کوهستانی سرسبز روي چمن ها دراز کشیده ایم و چشمانم کهسنگین است حس خوبی به من میدهد.‏ تا الآن دیگر باید مرده باشم و صاحبژنده خانه و جنده هاي دیگر بالاي سرم ایستاده باشند.‏ نمیدانمرها نمیکند و از دستانم بجاي خون شیر بز جاري شدهفاعلم و دیگر ژنده خانه را نمیبینم.‏..مادرم کمرم رابدجوري زندگی راپایان


٢٣ژنده خانهمن و پري مارمن او را کنار دریا دیدم که بسیار هم زیبا بود و داشت نقاشی میکرد و مردمیکه از کنارش عبور میکردند را نمیدید . چشمان سیاهی داشت که مرا به دریامیبرد.‏ اما تو انتظار نداشته باش که اینها را درك کنی.‏ مگر اینکه با پري ماريدر کنار دریا خوایبده باشی و پري مار با انگشت اشاره اي که ندارد روي شنهابرایت قلبی کشیده باشد که شبیه عشق است .دوست ندارم این را بگویم.پس نمیگویم و شما که مرا میخوانی حدس بزنکه من و مار چه ساعات خوشی داشتیم وقتی دریا را در غروب دنیاي کوتاهنگاه میکردیم و میگریستیم.البته مار که اشک نمیریخت میگفت دلم دارد گریه میکند و من که اشکمیریختم دلم داشت میخندید که چه روزهاي خوشی داریم.‏


٢٤ژنده خانهفردا ظهر پري مار را میدیدم که در کنار آب به خود می پیچد و مرا در میانخود می پیچاند و می لولیدیم و عجب شنهاي داغی داشت ساحلی که نامشیادم نیست اما میدانم که می لولیدیم و لوله شده بودیم که داغتر شویم.‏و باز حدس بزنید که من و پري مار چه بوسه هایی داشتیم ، زهراگین و لبسوز و باز در کنار آب که شرمنده بود.‏ چه داستانهایی از اژده ها و دیو صفتانبیرون آب گفتم و باور نکرد و به آب پشت کردیم و نشستیم.‏پشتمان به دریا بود که مار دم حلقه کرد و مرا برداشت و به دریا انداخت و حالاکه پشت به دریا درون آب بودم ، حس میکردم چقدر شنا کردن در هواي داغاین ساحل که پري ماري مرا در آن دارد حال میدهد.‏مار مرا به شنا کردن وا میداشت و شنهاي خیس کف دریا را به رخم میکشید.نمیتوانید حدس بزنید که مار چقدر غمگین شد وقتی فهمید مجبورم در دریابشاشم و به کفهایی که دورم حلقه شده بودند و رهایم نیمکردند حسادتمیکرد.‏من آدم بودم اما مار که حالا کمتر غمگین بود برایم تعریف کرد که پري مارهاهیچوقت در دریا نمیشاشند و ما که از شر کفها خلاص شده بودیم دوباره رويشنها نشسته بودیم و به دنیا ، نه ببخشید به دریا نگاه میکردیم و دریا ، نه ببخشیددنیا داشت به ما نگاه میکرد.‏من خیلی برایش تعریف کردم که چقدر برایم مهم است که پدر و مادر به منتوجه کنند و آنقدر گفتم و گفتم که سرش رفت.‏سرش که برگشت گفت :


٢٥ژنده خانه... هیسیواش ... همه دنیا دارد به ما توجه میکند.گفتم :چرا؟ ممکن است سرم برود ته دریا و برنگردد؟ حالا که سر تو برگشت برایمتعریف کن چه حالی میدهد؟هیچ نگفت.‏غروب که شد مار دوباره دورم حلقه کرد و مرا که از همه شنهاي دریا افسردهتر بودم بوسید و یادم نمی آید کی و کجا بیشتر از آن به من خوش گذشته باشدکه گذشت.‏پرسیدم :راستی پري مار تو دیگر چه موجودي هستی؟گفت :من پري مارم دیگر.پرسیدم :پري من ؟گفت :میخواهی پري تو باشم؟پري مارها روزي باید تصمیم بگیرندکه پري باشند یا مار.‏برایم تعریف کرد که اگر مدتی از دریا دور باشد به پري زیبایی تبدیل میشودکه میتواند با آدم زندگی کند و اگر به دریا برود براي همیشه به مار اژدهاپیکري تبدیل میشود که در دریا می ماند.‏


٢٦ژنده خانهشب تا نزدیک صبح بیدار ماندم و خرچنگهاي مزاحم را دور کردم و به حرفپري مار که غروب زده بود فکر میکردم و پري مار را که ناز خوابیده بود وخیلی هم ناز بود نگاه میکردم.‏من هم باید انتخاب میکردم.آن شب دریاي مرموز در چشمانم ذل زده بود و حرفی نمیزد که من سکوت راشکستم و پرسیدم:هیبت دریا از چیست ؟گفت :از اعماق می آید.‏نزدیک صبح بود که در آغوشش آرام گرفتم.‏صبح بالاي سرم ایستاده بود و میگفت :بیدار شو.‏ باید تغییر کنم.‏بیدار شدم و به دریا که آرام تر از هر زمان دیگر بود نگاهی انداختم و گفتم:‏پس از اعماق می آید!‏پري مار دستانم را گرفت و گفت :من انتخاب کرده امدور شویم.‏.میخواهم پري باشم.عجله کنباید از دریا . دیر میشود .


٢٧ژنده خانهدور میشدیم و دریا از پشت به ما نگاه میکرد.نزدیک میشدیم و دنیا از جلو بهما نگاه میکرد و دور خود که میچرخیدیم آسمان به ما ، دنیا و دریا از بالا نگاهمیکردکم کم داشتیم به شهر بزرگی میرسیدیم که پري مار پرسید :انسان بودن چه معنی دارد؟اول گفتم :نمیدانمبعد گفتم :نمی توانمسپس گفتم :میدانم ، میتوانم بگویم: که گفتکافیست ، دانستم.‏ابتداي شهر خانه هاي بزرگی قرار داشتند با ماشین هاي بلند و کوتاه وتعدادکمی از آدمها که حجمشان خیلی کمتر از خانه هایشان بودنگفتمبرود.‏..گفتم :البته این را منپري مار گفت و من فقط گفتم هیس...‏ میخواهی سرت تازه نیامده


٢٨ژنده خانهپري اینها که میبینی خانه نیست.‏ قصر آدمهاي ثروتمند است و اینها هم ماشینهايآدمهاي ثروتمند و این حجم کوچک هم آدمهاي ثروتمند.‏پري فقط گفت :آهان.‏یکی از مردان ثروتمند که کوتاه قد بود پري را دید و ما را براي نهار به قصرش. دعوت کرددور میزي که بسیار بیشتر از حجم ما سه نفر بود میخواستیم غذا بخوریم که پرياز مرد ثروتمند پرسید :شما چه آرزویی دارید؟ دوست داشتید همسرتان با مرد دیگري فرار نمیکرد؟ یابچه داشتید؟ یا دریا میرفتید؟مرد پولدار بدون لحظه اي تفکر جواب داد.‏ دوست داشتم آنقدر پول داشتم کهمیتوانستم جزیره اي در دریا بخرم.‏تلفن قصر بصدا در آمد.‏ پشت خط رئیس بانک بود که به مرد میگفت:سلام آقاي ثروتمند ، شما در قرعه کشی بانک یک جزیره برنده شدید.‏پري به من گفت :انسان بودن چقدرخوب است.خدا شما آدمها را دوست دارد.‏مرد ثروتمند که فراموش کرده بود ما هم هستیم ، معذرت نخواست ،خداحافظی نکرد و با قایق به سمت جزیره حرکت نکرد.‏ با هلیکوپتر رفت و ماکه هنوز گرسنه بودیم پیاده از آنجا دور میشدیم.‏


٢٩ژنده خانهپري گفت :هرچه از قصر ثروتمندان دور میشویم خانه ها روي هم سوار میشوند و به آسمانمیروند.‏گفتم :اینها که میگویی آپارتمان است.‏پري داشت میگفت آپارتمان چقدر خوب است هر روز به آسمان نزدیکمیشود که از آخرین طبقه زنی سرش را از پنجره بیرون آورد و فریاد زد :کمک ، همسرم شبیه عروسک کوکی شده ، نه اصلا شبیه عروسک نیست ، انگاردکوراسیون منزل است،‏ چوب است ، فلز است ، من چه هستم؟و دستانش را که گمان مینمود بال هستند باز نمود و پرید.‏بعد پري گفت :آدمها چقدر بد پرواز میکنند.‏فکر میکنم یک امتیاز منفی به آدمها دادصحنه دلخراشی بود ، خون از صورت زن که حالا تبدیل به کتاب شده بودبیرون میزد و انگار داشت روي آسفالت چیزي مینوشت.‏میتوانید حدس بزنید چه مینوشت؟گرسنگی داشت کورمان میکرد که به کافه اي رسیدیم.‏


٣١ژنده خانهپري گفت :آدمها چقدر تنوع دارند.‏دستان دختر را بستند و به میدان شهر بردند.‏اما دختر دوباره تکرار میکرد :پري خوب است چون زیباست و مار خوب است چون دراز است ، لطیف استو نیش میزندپاي دختر را بستند و به کنار گیوتین بردنداما دختر دوباره تکرار میکرد " پري خوب است چون زیباست و مار خوباست چون دراز است ، لطیف است و نیش میزند"‏سر دختر را جدا کردنددختر دیگر نتوانست تکرار کند اما پري میگفت :‏"پري خوب است چون زیباست و مار خوب است چون دراز است ، لطیف استو نیش میزند"‏دنیا به ما نگاه میکرد که دور میشدیم و دور خود که میچرخیدیم دختر که درآسمان بود به تمام دنیا نگاه میکرد که دور میشد.‏به بازار شهر که رسیدیم پري داشت به زن زیبایی تبدیل میشد.‏پري پشت ویترین فروش حیوانات ایستاده بود و دائم به ماهیهاي داخلآکواریوم نگاه میکرد.‏پري گفت :


٣٢ژنده خانهجالب است ، انسانها همه چیز را میخرند و به خانه میبرندمیشود به خانه برد.‏ فردا که زن کاملی شدم برایم دریا میخري؟.-این آکواریوم است.گفت :آکواریوم میخري؟: گفتممیخرمبازار شلوغ بود و پري مار مشتاق.‏: گفتمبهتر است برایت لباس و کفش بخریم.‏گفت :از این پارچه هاي قرمز رنگ که این زن به کمر و پایش بسته میخري؟: گفتم--نامش دامن استدامن میخري؟گفتم:‏میخرمنگاه دیگري انداخت و گفت :از آن پاکتی که آن زن روي سرش کشیده بود برایم میخري؟نمیدانستم دریا را


٣٣ژنده خانهگفتم :نامش کلاه است‏-کلاه برایم میخري؟میخرم -گفت :پس حتما از اینها که خودت در پایت کردي و آن خانم زیرش دو تا میخ بلند زدهاست برایم میخري.گفتم :نامش کفش پاشنه بلند است‏-کفش پاشنه بلند میخري؟-میخرم ، میخرم...‏گفت این را میخري و آن را میخري ‏...؟ و برایش کفش و کلاه و لباس و دامنو آکواریم و ... خریدم و خریدم و حس میکردم که تبدیل به یک وانتشده ام.‏داشتیم دور میشدیم که پري روبروي ویترین یک کتاب فروشی ایستاد وساکت بود که بعد از یک ساعت ذل زدن پرسید :این کاغذهایی که روي هم گذاشته اند چیست؟: گفتمکتاب است برایت کتاب هم میخرم


٣٤ژنده خانهوارد شدیم و کتابهاي زیر را خریدیم:شنگول منگول ، یه توپ دارم قلقلیه و جک و لوبیاي سحرآمیزخارج میشدیم که پري گفت :حالا باید یک خانه هم بخریم ولی باید نه روي خانه هاي دیگر سوار شده باشد ونه خیلی بزرگ باشد که در آن گم شویم .گفتم :پس چطور خانه اي باشد؟گفت :نهآنقدر باشد که اینها و خودمان در آن آرام بگیریم و من بتوانم همیشه تو را ببینم.‏جلوتر رفتیم...‏ جایی که خانه ها نه بزرگ بودند و نه روي هم سوار شده بودندخیابانها کوچک بودند و آدمها صورتهایی لاغر و چشمانی درشت داشتند.‏پري درب یکی از خانه ها را کوبید.‏ کسی باز نکردپري گفت :خودش هست این همان خانه هست که میگفتم.‏..،درب را که باز کردم دختر کوچکی تنها در خانه نشسته بود.‏پري گفت :دختر جان خانه ات را به ما میفروشی؟دختر خندید و گفت :نمی توانم بفروشم ، فقط میتوانم آن را ببخشم.‏


٣٥ژنده خانه-پري گفت :ما خیلی چیزها داریم ، چیزي از ما قبول کن.‏دختر گفت :باشد چیزي میخواهم که خیلی وقت است نامش را فراموش کرده ام و اولین بارمادرم آن را به من داد.‏پري گفت :اشکالی ندارد ما همه چیز داریم.‏ من نام میبرم تا تو یادت بیاید.‏پري گفت :آکواریوم میخواهیدختر گفت :نه این نبود- کلاه میخواهی؟---نهدامن میخواهی؟نه- حتما کفش پاشنه بلند میخواهی؟---نهماشین شاسی بلند میخواهی؟نه


٣٦ژنده خانه--پس اسپورتش را میخواهی؟نه- هلیکوپتر میخواهی؟---نهمیز صندلی مبل یخچال ونه.... نه . نه .میخواهی؟پري همه چیزهایی که خریده بودیم را شمرد اما دختر نمیخواست.‏خسته وحیران بودیم که دختر دستان پري را نگاه کرد و گفت :پري؟ آن کاغذها که به هم چسبانده اید چه هستند؟- عزیزم اینها کتاب هستنددختر گفت :آهان یادم آمد وقتی کوچکتر بودم غذا نمیخوردم ، مادر برایم شنگول و منگول ،یه توپ دارم قلقلیه و جک و لوبیاي سحرآمیز میخواند و من با اشتها غذا میخوردم.‏پري رو به من کرد و گفت :ما غذا خریده ایم؟گفتم :نهپس رو به دختر گفت :ما غذا نداریم ولی اینها که گفتی داریم


٣٧ژنده خانهو شروع کرد به خواندن کتابهااول یه توپ دارم قلقلیه خواند و دختر خندیدبعد جک و لوبیاي سحرآمیز خواند و دختر باز هم خندیدآخر هم داستان شنگول و منگول همان داستانی که گرگ میگفت ‏"منم منممادرتون غذا آوردم براتون"‏ را خواند و اینبار دختر خوابیدپري گفت :آخی چقدر ناز خوابیده.‏دستهاي پري را گرفتم و گفتم :پري جان دختر نخوابیده.‏ از گرسنگی مرده.‏من و پري مار مدتها در آنجا نشستیم و صحبت نکردیم.‏دختر را به خاك سپردیم و پري تا شب برایش کتاب خواند.‏ شب آتش روشنکردیم و به هم نگاه کردیم.دخترك که دیگر مال ما بود نگاه کردیم.به وسایلی که خریده بودیم نگاه کردیم.‏ به خانهبه آتش نگاه کردیم و یادمان نرفتبه آسمان ، خاك و آب نگاه کنیم و دنیا داشت به خودش نگاه میکرد.‏ وآسمان خوابیده بود.‏صبح پري گفت :غروب کاملا تغییر خواهم کرد ، باید تصمیم بگیرم.‏گفتم :خب؟


٣٨ژنده خانهگفت :ببین موهایم یک دست شده استچشمهایم زیباتر.‏.گفتم :میبینم.‏ هر روز زیباتر میشوي.‏پري گفت :بنظرت فردا که کاملا تغییر کردم چطورآدمی میشوم؟گفتم :نمیدانم-------پولکهایم ریخته.‏ پوستم روشن تر شده وآیا شبیه زنی که بخاطر همسرش میخواست پرواز کند میشوم؟نمیدانمممکن است شبیه زنی شوم که آواز میخواند؟نمیدانمپس حتما شبیه مردي میشوم که قهوه میخورد وبه من گفت خوشمزه.‏باور کن نمیدانمیعنی امکان دارد شبیه دلبري شوم که پاي گیوتین فریاد میزد " پري خوب استچون زیباست و..."‏ ؟- شاید بشوي.‏ فقط شایدگفتم :


٣٩ژنده خانه-پري ممکن است حتی شبیه زنی بشوي که در بازار دیدي اما فقط ممکن استپس ممکن است شبیه دختري شوم که خانه اش را بخشید ، از گرسنگی مرد وعاشق کتاب بود.‏نمیدانستم چه پاسخی بدهم اما گفتم :ممکن است شبیه همه مردم دنیا شوي.‏ اما فقط ممکن است.‏پري مار آرام دستانم را گرفت و به سمتی رفتیم که از بازار گذشتیم ، از کنارزن با کفشهاي پاشنه دار گذشتیم ، از میدان شهر و از کنار گیوتین گذشتیم وحتی از کنار کافه ، مرد کتاب خوان ، زن خواننده ، مرده قهوه خور و آپارتمانگذشتیم و آخرین جایی که از آن گذشتیم قصر مرد ثروتمند بود.‏کنار دریا ، دنیا داشت به ما توجه میکرد و دریا روبروي ما ایستاده بود.‏و آخرین جمله اي که از پري مار شنیدم خیلی ساده بود:‏"اگر به دریا بروم فقط یک چیز میشوم"‏پري مار به دریا پرید و ترجیح داد مار باشد و من که سالها پس از آن از خطمرزي ساحل فراتر نرفته ام میان دریا ، خاك و آسمان گیر کرده ام و هنوزنمیدانم چه کسی هستم و تنها شعر میخوانم:


٤٠ژنده خانهاگر از پشت نسیماگر از لاي درختاناگر از پاي تماشا آمدلیک آراسته بود از همه خاطر همه خاكو اگر از نفسش گریه سوري میسوختلیک نامش به دل آراسته بودنیک آمد تا راهنیک از راه برفتلیک ماندیم چنین ما بی نقشلاي این سبزترین چاله نورپشت خاکستر شرملیک ماندیم چنین ما بی نقشپایان


ژنده خانه٤١


ژنده خانه٤٢


٤٣ژنده خانهامیدوارم از خواندن این کتاب راضی بوده باشید ، لطفا نظرات و پیشنهاداتخود را در مورد آثارم از طریقشده ارسال نمایید.‏sms یا.email که در ابتداي کتاب درجدر صورتی که از خواندن این کتاب لذت بردید و در صورت تمایل هزینهکتاب را به مبلغ هزار تومان به شماره حسابمننمودید در هر حال براي شما آرزوي موفقیت دارم.‏به نامشماره حساب:5- 779220- 800:بانک پارسیانمحسن قانونی صابرواریز نمایید و اگر هم واریزشماره کارت جهت عملیات کارت به کارت:6221061029471648

More magazines by this user
Similar magazines