صدایی ارخاکستر مجموعهء داستان ازقادرمرادی

qader

این کتاب در سال 1374 خورشیدی از سوی کتابخانهء دانش در پشاورچاپ شده وشامل بیست وچهارداستان کوتاه میباشد.تهیه کننده پشتی و خطاطی از استاد قمرالدین چشتی با مقدمه یی از حسین فخری داستان نویس ومنتقد کشور.

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

صدای از خاکس‏

مجموعھء داستان کوتاه

عبدالقادر مُ‏ رادی

- 2 -


‎2‎

‎3‎

‎4‎

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دراین مجموعھ این داستانها رامیخوانید:‏

ما و چوکیهای مکتب

‎7‎ن‎6‎امی کھ مهمانان م‎5‎فتند

و آفتاب دیده نم:شد

ق?ستان و پ:نھ دوز

شمعها تا آخر م:سوزند

6 زنج‎75‎ا و چنگکها

‎7‎ Fلهای سندی خامکدوزی

- 3 -

.1

5

. 8 تIJاب

‎9‎ مردی کھ خودش را کشتھ بود

‎10‎ پ‎5‎مرد و زن ‎7‎مسایھ

. 11 سرPرOده

‎12‎ مردی با چهرهء وحشRناک

‎13‎ ک‎Vی و صاحUش

‎14‎ عید و Wس‏ نها

‎15‎ اژد‎7‎ای در آی:نھ

‎16‎ آن سوی سالها

‎17‎ پ‎5‎مرد تکمھ فروش

‎18‎ صدای از خاکس‏

‎19‎ آخرOن خواب

‎20‎ مدیر اخبار

‎21‎‏.موم وآفتاب(‏ ازOادداشتهای یک دیوانھ

‎22‎ نان و تفنگ

و.‏ ‎7‎یچ کس نفهمید

‏.چشمهای کیمیا

عزOزم خدا حافظ

(

23

24

.25


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ما وچو کیهای مکتب

‎7‎رروزدرمکتب ماجنگ م:شد،‏ جنگ بھ خاطرچوiی.‏ شاگرد‎7‎ای یک صنف بھ صنف دیگرefوم

می?دندوPا لت وکوب،‏ زدن وکندن چندچوiی را بھ صنف خودمیاوردند.‏ بچھ ‎7‎ااف‎6‎ارم:شدند،از

بیmیهاخون جاری م:شد،‏ سر‎7‎ا م:شکسRند،‏ چوکیها م:شکسRند،‏ دادوفرOادمعلمها

بلندم:شدوPچھ ‎7‎ارا لت وکوب میکردند.‏ امافرداباز‎7‎مان دیگ بودو‎7‎مان آش.‏ کnop ازشکسن

سر،‏ خون شدن بیnq‏،‏ لت خوردن واف‎6‎ارشدن نمیسید.‏ مثل این کھ برای مازنده Fی ‎7‎م‎5‎ن

زدوخورد‎7‎ا بود،‏ ‎7‎م‎5‎ن شکستها و‎5tوزOهابود.‏ گوی ماازاین گونھ شکستهاو‎5tوزOهاوازاین گونھ

زنده Fی لذت می?دیم وPھ ‎7‎م‎5‎ن خاطرPھ مکتب میامدیم.‏

مادرصنف پنجم ب،چهل،‏ پنجاه نفرPودیم.‏ صنفهای دیگر‎7‎م مثل صنف مابودند.‏ درصنف ما،‏

مثل صنفهای دیگرده،‏ پانزده شاگرد‎7‎ای بودند کھ آنهارا کلاWسالان میگفتند.‏ آنها ‎7‎رصنف

را دو و یا سھ سال تکرارمیخواندند.‏ آنهاسرکرده ‎7‎ای این زدوخورد‎7‎ابودند.‏ ی|ی ازاین کلاWسالان

«

»

- 4 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

صنف ما سرور نام داشت.‏ خودش میگفت کھ اورا سرور جگرخون صدا کنند.‏ او WسUت بھ

دیگران تنومند تر بود،‏ دلاور،‏ چهارشانھ وقوی ‎7‎ی|ل بود.‏ اورا اول نمره ء صنف ماوچند

‎7‎مصنفی دیگرمادوست نداشRند.‏ دیگران ‎7‎مھ اورا دوست داشRند.‏

او،‏ روزی کھ میدید چندنفراز‎7‎مصنفیهای ما بھ خاطر نبودن چوiی بھ زم‎5‎ن و یا بھ تاقچھ ‎7‎ای

صنف Wشستھ اند،‏ اندو‎7‎گ‎5‎ن م:شد.‏ غ€‏n درسیماش پدیدار میگشت.‏ مثل این کھ تمام دنیارا

ازاوگرفتھ باشند،‏ خشمناک م:شدو میگفت:‏

» ساعت تفرOح چوiی پیدا میکنم.‏ «

***

آن روزسرور کھ چندتا ازچوکیهای صنف پنجم الف را رPوده بود،‏ باخو‡†ا…„‏ بھ بچھ ‎7‎ا گفت:‏

‏«‏‎7‎ر کس نامش را روی چوک:ش نوشتھ کند.»‏

و ‏ˆعدچوiی خودش را بھ بچھ ‎7‎ا Wشان داد:‏

بب:نید،‏ این طور.‏ «

روی چوiی را رنگ سیاه زده بودواین خطهارا باچاقو کندن iاری کرده نوشتھ بود:‏

‏«این چوiی ازسرورجگرخون است.‏ ‎7‎رکس دعوا کند،‏ دعواش باطل است.‏ «

آن روز ‏ˆسیارخو‡†ال بود.‏ بھ بچھ ‎7‎امیدید.‏ بھ چوکیهامیدید.‏ بھ نظرم‎5‎سیدکھ اوتنهابھ خاطر

چن‎5‎ن ‏›†ظھ ‎7‎ا زنده Fی رادوست دارد.‏ بھ نظرم‎5‎سید کھ اودر چن‎5‎ن ‏›†ظھ ‎7‎ا از زنده Fی راnoŒ

است.‏ ما‎7‎م درچن‎5‎ن ‏›†ظھ ‎7‎ا مثل اواحساس شادی میکردیم.‏ ما ‎7‎م خوش میبودیم

وخودراخو‡†ال و راnoŒ مییافتیم.‏ سرورخوش داشت ‎7‎رروز ماجرای خلق کندوزOرلت وکوب

معلمها قرار گ‎5‎د.‏ Fا „ بھ خاطراین کھ خشم ونفرت سرمعلم مکتب مارابرانگ‎5‎‏‘د،‏ بھ iارخلا „

دست م‎5‎‏‘دوOاکnop را لت میکرد.‏ ازاین iار‎7‎ا ‏ش خوش ما ‎7‎م میامد.‏ سرمعلم ومعلمها

سرورراچوP‏|اری میکردند.‏ دل ما پرغصھ م:شد.‏ اماخوش داشRیم کھ سرورPھ ‎7‎م‎5‎ن گونھ

iار‎7‎اش ادامھ د‎7‎د.‏

آن روز ‎7‎م‎5‎ن کھ زنگ آغازدرس نواختھ شد،‏ خ?‏ شدیم کھ درادارهء مکتب مامجلس است.‏ بچھ ‎7‎ا

‎7‎مھ خوش شدندکھ ی|ی،‏ دوساعت معلمهابھ صنفهانمیایند.‏ خ?شدیم کھ مجلس بھ خاطر

مظا‎7‎ره چیان است.‏ درمیان صنوف بالاترازماکساWی پیداشده بودندکھ دیگران رابھ مظا‎7‎ره

- 5 -

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دعوت میکردند.‏ آنها گروه گروه بودندو‎7‎رکس میکوشیدکnop را بھ گروه خودش شامل سازد.‏

چند ‎7‎فتھ پ:ش ازآن روز،‏ شاگرد‎7‎ای ل:سھء شهرمابھ خاطراین کھ مدیرمکتب شان خیانت|ار

است،‏ مظا‎7‎ره کرده بودند.‏

سرور آدم n“یe” بود.‏ ازدوچ‎5‎‏‘بدش میامدوWسUت بھ آنها ‏ˆسیارنفرت داشت.‏ ازسرمعلم مکتب و

ازمظا‎7‎ره چیان.‏ وق–‏n نام مظا‎7‎ره چیان رام:شmید،‏ رنگش سرخ م:شدوخشمناک بھ بچھ ‎7‎ا

میگفت:‏

‏«گپهای آنهارا قبول نکنید،‏ آنهامارا فرOب مید‎7‎ند.‏ ‎7‎روقت کھ شدخودماوشمامظا‎7‎ره میکنیم.‏ «

آن روز ‎7‎مھء ما مصروف نوشن نامهای ما شدیم.‏ مانند سرورروی چوکیها،‏ نامهای خودرا

مینوشRیم واضافھ میکردیم:‏

» ‎7‎رکس دعوا کند،‏ دعواش باطل گردد.‏ «

ناگهان سروصدای برخاست.‏ بچھ ‎7‎ای صنف پنجم الف بھ خاطرگرفن چوکیها بھ صنف ما

حملھ کرده بودند.‏ در ‏›†ظھء کوتا „ ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘دگرگون شد.‏ سروردرحا…„‏ کھ بھ لت وکوب پرداختھ

بود،‏ ‎7‎ر ‏›†ظھ فرOاد میکشید:‏

‏«نگذارOد،‏ نگذارOد کھ چوکیها را ب?ند!‏ «

زدن وکندن شروع شده بود.‏ ما وPچھ ‎7‎ای صنف پنجم الف ‎7‎مھ بھ چوکیهاچس‹یده بودیم.‏ آنها

چوکیهاراسوی خودمیکشیدند وماسوی خود.‏ بچھ ‎7‎ا یخن بھ یخن شده بودند.‏ یک دیگررا لت و

کوب میکردند،‏ دشنام میدادند.‏ کnop دروازه را میUست.‏ بچھ ‎7‎ای صنف دیگر دروازه رابا لگد

م‎5‎‏‘دند و میگشودند.‏ چندتاازچوکیها شکسRند،‏ پایھ ‎7‎ای چوکیها شکسRند.‏ دستها وtا‎7‎ای بچھ

‎7‎ا خراش خراش شدند.‏ اول نمرهء صنف وچندنقردیگردرگوشھ ‏ی استاده بودندومارا تماشا

میکردند.‏ چند ‏›†ظھ ‏ˆعد،‏ ناگهان جنگ خاموش شد.‏ ‎7‎یا‎7‎وی بچھ ‎7‎ا فروکش کرد.‏ ی|ی ازPچھ

‎7‎ای کلاWسال صنف دیگر بیحال وخون آلود افتاده بود.‏ ازدرد مینالید.‏ کnop پرسید:‏

‏«‏iی زدش؟»‏

دیگری فرOاد برآورد:‏

‏«سرور با بوکس پنجھ زدش!‏ «

سروراورابا بوکس پنجھ زده بود.‏ از ب:ن:ش خون م‎5‎فت.‏ سرش ‎7‎م شکستھ بود.‏ دیگران او را

کشان کشان بردندوما ‎7‎ش ‎7‎ش کنان درحا…„‏ کھ عرقهای خود را پاک میکردیم،‏ بھ گوشھ وکنار

WشسRیم.‏ با آن کھ ازاین واقعھ خوش بودیم،‏ اما رنگ ‎7‎مھء ما دگر گون شده بود.‏ ‎7‎مھ بھ فکر

- 6 -


چ«‏

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

فرورفتھ بودند.‏ ازچهره ‎7‎ا غم وا ندو „ آمیختھ با ترس و وحشت میبارOد.‏ دلهای ما ازگپهای

بدگوا „ میدادند.‏ غمگینانھ ورنگ پرOده سوی ‎7‎مدیگرمیدیدیم.‏ سرورPا دیدن این وضع بچھ

‎7‎اازجاش برخاست و گفت:‏

را،‏ چھ گپ شده؟ رای نزنید.‏ من سرورجگرخون استم.‏ اگرمرد،‏ چندروز بندیخانھ.‏ بازOک روز

میب:نید کھ من این سرمعلم را مثل سگ میکشم.‏ «

اول نمرهء صنف ما کھ ‎7‎م:شھ خودش را بهازدیگران جلوه میداد،‏ گفت:‏

‏«ازاین iار‎7‎اچھ فایده؟ ‎7‎ر روزجنگ،‏ ‎7‎رروزچوکیها را م:شکنید.‏ «

سرورآب د‎7‎اWش را کھ خون آلود بود،‏ تف کرد وخشمناک سوی اول نمرهء صنف ما دید وگفت:‏

برو ترسو،‏ تو‎7‎م مانند سرمعلم اس–‏n‏،‏ موش مرده!‏ او‎7‎م میسد کھ چوک:ش رامیگ‎5‎ند،‏ تو ‎7‎م

می¢‏no کھ اول نمره گیت رانگ‎5‎ند.‏ دستهای تان تا لندن آزاد،‏ صدباررف–‏n چُ‏ غ „ کردی،‏ باز‎7‎م

برو،‏ بگو سرورجگرخون زدش.‏ بگوPا بوکس پنجھ زدش.‏ «

و£عدبوکس پنجھ اش را ازجیUش کشیدوPھ اول نمرهء صنف ما Wشان داد:‏

با این بوکس پنجھ،‏ این بوکس پنجھ یک روزدندانهای ترا،‏ دندانهای سرمعلمت را‎7‎م م:شکند.»‏

اول نمرهء صنف ما کھ ازسرور میسید،‏ دیگرجرات نکردتاچ‎5‎‏‘ی بگوOد.‏ خاموش ماندورنگش

سرخ شد.‏ سرورکھ ‏ˆسیار عصباWی بود،‏ سوی ما ن‎6‎اه کردوگفت:‏

» صباح پ:ش ازشروع درس حملھ میکنیم.‏ ‎7‎مھء تان یک ساعت پ:ش بیایید.‏ یک چوiی ‎7‎م بھ آنها

نمیگذارOم.‏ «

دراین ‏›†ظھ ‎7‎یا‎7‎وی از‎5Pون شmیده شد.‏ ‎7‎مھ سوی iلکینها دیدیم.‏ جمعی–‏n ‎7‎یا‎7‎وکنان ازسرک

عمومی میگذشت.‏ جمعیت خشمناک وعا¥‏no بود.‏ ی|ی از‎7‎مصنفیهای ما ازکنارiلک‎5‎ن ‎7‎یجانزده

صدا کرد:‏

بیایید،‏ باز‎7‎م مظا‎7‎ره است،‏ مظا‎7‎ره!‏ «

ما ‎7‎م سوی iلکینها دوOدیم.‏ بچھ ‎7‎ای ل:سھ بودند.‏ قیل وقال کنان ازسرک میگذشRند.‏ کnop

از‎5Pن آنها صدامیکرد:‏

» مرده باد مرتجع!‏ «

دیگران بھ یک صدا میگفتند:‏

» مرده باد!‏ «

» مرده باد رشوت خور!‏ «

- 7 -

»

»

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

‎7‎مھ فرOاد کنان میگفتند:‏

» مرده باد،‏ مرده باد!‏ «

وکف م‎5‎‏‘دند.‏

‏›†ظھ ‏ی ‏ˆعد،‏ آنهادروسط سرک توقف کردند.‏ پ:ش روی شان چهاررا „ بود.‏ ی|ی ازمظا‎7‎ره

چیان روی شانھ ‎7‎ای دیگران بلند شد وPا صدای خشمناک فرOاد کنان گفت:‏

» ما عدالت وPرابری میخوا‎7‎یم!‏ «

جمعیت صدازد:‏

» میخوا‎7‎یم،‏ میخوا‎7‎یم!‏ «

سرورکھ بھ آنها میدید،‏ ناگهان با ‏›†ن تم§‏Iرآم‎5‎‏‘ی صدا زد:‏

» ما چوiی میخوا‎7‎یم!‏ «

‎7‎مھ خندیدیم ومثل مظا‎7‎ره چیان گفتیم:‏

- 8 -

» میخوا‎7‎یم،‏ میخوا‎7‎یم!‏ «

ومانندمظا‎7‎ره چیان کف زدیم.‏ سرورPھ تاقچھء iلک‎5‎ن بالاشد،‏ مُ‏ شRش رامثل مظا‎7‎ره چیان گره

کرد و بھ بچھ ‎7‎ا گفت:‏

» صبا بھ صنف پنجم الف حملھ میکنیم!‏ «

ما ‎7‎م گپ اوراتایید کنان گفتیم:‏

» حملھ میکنیم،‏ حملھ میکنیم!‏ «

سروردسRش را مثل مظا‎7‎ره چیان بھ ‎7‎وات|ان داد:‏

» مرده باد چغل چیها!‏ «

ما ‎7‎م مثل مظا‎7‎ره چیان بھ یک صدا گفتیم:‏

» مرده باد!‏ «

اول نمرهء صنف ما کھ ازاین گپ خوشش نیامده بود،‏ رنگش سرخ شدوازصنف ب‎5‎ون رفت.‏ ی|ی

از بچھ ‎7‎ا فرOاد زد:‏

» زنده باد سرورجگرخون!‏ «

ما‎7‎م تکرارکردیم:‏

» زنده باد!‏ «

دراین موقع ی|ی ازPچھ ‎7‎ا مثل این کھ چ‎5‎‏‘جال“‏n را دیده باشد،‏ ‎7‎یجانزده فرOاد کشید:‏


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

» بب:نید،‏ بب:نید،‏ جنگ است.‏ مظا‎7‎ره چیان ‎7‎م جنگ میکنند!‏ «

‎7‎مھ باردیگرPھ سرک عمو می،‏ بھ مظا‎7‎ره چیان دیدیم.‏ مظا‎7‎ره چیان قیل و قال میکردند.‏ آنها بھ

دو گروه جدا شده بودند.‏ کnop خشمناک میگفت:‏

ازاین راه م‎5‎وOم!‏ «

دیگری ازگروه دیگرصدا میکرد:‏

Wی،‏ شما اشRباه میکنید.‏ این راه بھ حکوم–‏n نزدیک است،‏ ازاین راه م‎5‎وOم.»‏

سروصدای آنها ‏›†ظھ بھ ‏›†ظھ ب:ش‏ م:شد:‏

Wی،‏ ازاین راه م‎5‎وOم!‏ «

Wی،‏ ازاین راه م‎5‎وOم!‏ «

‏›†ظھ ‏ی ‏ˆعد،‏ ب‎5‎ن آنها زد وخورد شروع شد.‏ با‎7‎م دست بھ گرOبان شده بودند.‏ یک دیگررا

دشنام میدادندومثل ما یک دیگررا با مشت ولگد م‎5‎‏‘دند.‏ بچھ ‎7‎ا ‏ی ازمیان جمعیت صدا م‎5‎‏‘دند:‏

ازاین راه م‎5‎وOم،‏ راه شما غلط است!‏ «

سرورخنده کنان فرOاد کشید:‏

» واه واه،‏ ما بھ راه خود م‎5‎وOم!‏ «

‎7‎مھ با صدای بلندخندیدیم و گفتیم:‏

» ‎7‎ا،‏ ‎7‎ا،‏ ما بھ راه خود م‎5‎وOم،‏ م‎5‎وOم!‏ «

امااین شوخیهای مازودبھ ماتم وغم مبدل شدند.‏ ساعت رخص–‏n بچھ ‎7‎ای مکتب،‏ ‎7‎مھء

مامقابل ادارهء مکتب باصفوف منظم ساکت وخاموش،‏ زOرآفتاب داغ چاشت،‏ مثل آدمهای

گنه|اراستاده بودیم.‏ ازسیمای ‎7‎مھ،‏ ترس،‏ وحشت،‏ ترحم ودلسوزی میبارOد.‏ درچشمهای

مااشک حلقھ زده بود.‏ قلبهای مامیلرزOدند.‏ سرمعلم کھ گوOااختیارش راازدست داده باشد،‏ مثل

دیوانھ ‎7‎اسروررام‎5‎‏‘دو ماتماشامیکردیم.‏ صدای شرت شرت خمچھ ‎7‎ای ترکھ بھ سرOنهای عرOان

سرورمیخوردند،‏ درفضا طن‎5‎ن میافگند.‏ با‎7‎رصدای شرت شرت خمچھ ‎7‎ا ت|ان میخوردیم.‏ مثل

آن بود کھ ضرPھء خمچھ ‎7‎ا روی دلهای مامیخورند.‏ معلمهاوچ‎ªاسRیها،‏ مثل بچھ ‎7‎ابھ

سروروسرمعلم میدیدند.‏ آه واوف کشیدن بچھ ‎7‎اازاین سووآن سوشmیده م:شد.‏ سرورراروی

م‎5‎‏‘ی بھ س:نھ خوابانده وPادستاری ‏ˆستھ بودندش.‏ این اول‎5‎ن بارPودکھ سروررابھ این ش|ل لت

میکردند تا آن وقت ندیده بودیم کھ کnop را بھ این گونھ لت کنند.‏ فکر میکردیم حالا نھ حالا

سرمعلم بھ لت وکوب خاتمھ خوا‎7‎د داد.‏ سرمعلم کھ خستھ م:شد،‏ ‎7‎ش ‎7‎ش کنان عرقهاش را

- 9 -

»

»

»

»

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پاک میکرد ‏،خمچھ ‎7‎ای را کھ پارچھ پارچھ شده بودند ‏،دورمیانداخت وخمچھ ‎7‎ای تازه ‏ی را

ازمیان سطل پرازآب میگرفت وPاز شروع میکرد.‏ اما صدای از سرورPرنمیخاست.‏ مثل این کھ

سرمعلم مرده ‏ی را زOر لت و کوب گرفتھ بود.‏

***

فردا ‎7‎مھء صنف ما غمگ‎5‎ن بودند.‏ سرمعلم ‎7‎م‎5‎ن کھ بھ صنف ما آمد،‏ غضب آلودبھ چوکیهای

شکستھء صنف ما خ‎5‎ه شدوگفت:‏

» iار،‏ iار سرور است.‏ «

و£عد پرسید:‏

» سرور کجاست؟ «

گفتند:‏

» سرورنامده.‏ «

سرمعلم ت|ان خورد وPاز پرسید:‏

- 10 -

» نامده؟ «

»

»

Wی،‏ نامده.‏ «

رنگش ‏¬غی‎5‎کردوPا”‏eلھ از صنف خارج شد.‏

چوکیهای صنف ما وصنف پنجم الف را کnop شکستھ بود.‏ یک چوiی ‎7‎م سالم نمانده بود.‏ پ:ش

از این کھ بچھ ‎7‎ا بھ مکتب بیایند،‏ کnop آمده بود وچوکیهای ‎7‎ردو صنف را با ت?‏ شکستانده بود.‏

سروردیگر بھ مکتب نیامد.‏ دیگر اورا ندیدیم.‏ سرمعلم ‎7‎م دیگر آن آدم گذشتھ نبود.‏

‎7‎رروزوارخطا میامد و می‎ªسید:‏

» سرور نامده؟ «

پا®­‏ میدادند:‏

Wی،‏ نامده.‏ «

وسرمعلم بھ فکر فروم‎5‎فت و ‏ˆعد با ‏”‏eلھ ازصنف خارج م:شد.‏

‏ˆعد‎7‎ا،‏ سرمعلم ‎7‎م مثل سرورنا پدید شد.‏ گفتند کھ او مرOض شده است.‏ گفتند بھ iابل رفتھ

است تا خودش را تداوی کند.‏ دیگرازاوخ?ی نیافتیم.‏ سرمعلم دیگری درمکتب ما مقرر شد.‏ باز


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

‎7‎مان دیگ بودو‎7‎مان آش.‏ بچھ ‎7‎ا بھ خاطر چوiی بھ جان ‎7‎م دیگر میافتادند.‏ مظا‎7‎ره چیان

فرOاد کنان بھ سرکها م‎5‎یختند وفرOاد میکشیدند:‏

ازاین راه م‎5‎وOم،‏ از این راه!‏ «

وما سرورجگرخون دیگری داشRیم.‏ او‎7‎م گپ سرور را تکرار میکرد:‏

» مابھ راه خود م‎5‎وOم،‏ بھ راه خود!‏ «

ما‎7‎م تکرار میکردیم:‏

» م‎5‎وOم،‏ م‎5‎وOم!‏ «

وسرمعلم باچوPهاش م‎5‎سیدوماازاین گونھ زنده Fی لذت می?دیم.‏ مثل این کھ برای ما زنده Fی

‎7‎م‎5‎ن زدوخورد‎7‎ا بودو‎7‎م‎5‎ن شکستها و‎5tوزOها.‏

پایان

مزار شرOف – ‎1357‎خورشیدی

- 11 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

‎7‎ن‎6‎امی کھ مهمانان م‎5‎فتند

شب از نیمھ گذشتھ بودوکینجھ نمیداWست کھ گوس‹ند‎7‎ا چگونھ گم شده اند.‏ درحا…„‏ کھ

خودش را بھ شالهای پرخاک پیچیده بود،‏ بھ گوس‹ند‎7‎افکرمیکرد.‏ Fا „ ‏£ی اختیارPھ ‎7‎رOک‎5‎ن

کمنوری کھ مقابلش قرارداشت،‏ خ‎5‎ه میگشت وFا „ بھ iاسھء سفالیnq کھ بیmش ماع سیا‎7‎رن‎6‎ی

باچند پارچھ نان جوPود،‏ میدید.‏ پا‎7‎اش ازسردی کرخت شده بودند.‏ اتاق سردونمناک بود.‏

در‎5Pون برف میبارOد و باد زوزه میکشید.‏

نمازدیگر ‎7‎م‎5‎ن کھ از‎²‎‏†را برگشت،‏ معلوم شد کھ دوتاازگوسفند‎7‎ا گم شده اند.‏ یولداش بای

کھ خشم جنون آم‎5‎‏‘ش باردیگرطغیان کرده بود،‏ جیغ زد:‏

» گوس‹ند‎7‎اراچھ کردی چوچھءحیوان،‏ توگوس‹ند‎7‎ایم،‏ طلا‎7‎ایم را گم میکnq؟

ومثل دیوانھ ‎7‎ابھ کینجھ حملھ ور شد.‏ کینجھ دیگرمجال نیافت کھ برخ‎5‎‏‘د.‏ روی برفها میلولیدو

لگد‎7‎ای پیهم یولداش بای با ضرPھ ‎7‎ای کشنده بھ سروشکمش میخوردند.حالا‎7‎م تمام بدWش

درد میکرد.‏ سردی ‎7‎وا،‏ ضرب لگد‎7‎ای یولداش بای وگم شدن گوس‹ند‎7‎ا ‏›†ظھ بھ ‏›†ظھ براش

- 12 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

تحمل ناپذیرم:شدند.‏ گذشت دقایق ناراحت:ش را افزونم:ساخت.‏ اگرگوس‹ند‎7‎ارا پیدانمیکرد،‏

ناگزOرPود کھ فردا ‎7‎م زOر لگد‎7‎ای یولداش بای خردوخم‎5‎ شود.‏

خودش راب:شدرلای شالهای نمناک پیچیدودراز کشید.‏ چشمهاش راˆست تا ‏›†ظھءآرامش

یابند.‏ سرش میچرخیدوکم کم حالت بیهو´‏no براش دست میداد.بھ گوس‹ند‎7‎امیاندشید.‏

دیروزOادش آمد،‏ دیروزجمعھ بود.‏ ‎7‎مھء آن چھ را کھ دیروزواقع شده بود،‏ بھ یادداشت.‏ Wی گرFی

را دیده بودوWی دزدی راکھ گوس‹ند‎7‎ارارPوده باشد.‏ ‎7‎رچندبھ حافظھ اش فشار آورد،‏ نتواWست

بفهمد کھ گوس‹ند‎7‎ا چھ شده اند؟

دیروزOولداش بای دعوت داشت.‏ حاکم اع „ وچند نفردیگرازiاردار‎7‎ای حکوم–‏n رابھ کباب چوtان

دعوت کرده بود.‏ آنها نزدیکهای چاشت بھ ‎²‎‏†را آمدند.‏ چهارتاازگوس‹ند‎7‎ارا کشRند وکباب

کردند.‏ اما دوتای دیگر؟ دوتاازگوس‹ند‎7‎اچھ شدند؟ ازاین نافه€‏n ‏£ی حوصلھ شد.‏ ‎7‎یچ Fاه تصور

نمیکرد کھ زنده Fی این ‎7‎مھ دردوعذاب داشتھ باشد.‏ چهارده سالھ بود و‎7‎نوزگرم

وسردروزFاررانچشیده بودکھ مادرش اورانزدیولداش بای آوردتاiاروکس“‏n یادبگ‎5‎د.‏ چهارسال

م:شدکھ چوtان رمھء ازگوس‹ند‎7‎ای قره ق „ یولداش باید بود.‏ روزاول کھ با گوس‹ند‎7‎اروPھ

روشد،‏ بھ یادقصھ ‎7‎ای مادرش افتاد.‏ قصھء گرگها وگوس‹ند‎7‎ا.‏ تا حال با گرFی روPھ روWشده

بود.‏ تصوOرمغشو´‏no ازاین حیوان درنده درذm7‎ش داشت کھ با قصھ ‎7‎ای مادرش ساختھ شده

بود.‏ ‎7‎م:شھ ازگرگ میسید.‏ ‎7‎م:شھ فکرو‎7‎وشش سوی گرگها بود.‏ میسیدکھ

مباداپیداشوندوگوس‹ند‎7‎ای یولداش بای را از‎7‎م بدرند.‏ ازقصھ ‎7‎ای مادرش فهمیده بود کھ

گرگ حیواWی است مثل سگ کھ دندانهای درازوت‎5‎‏‘وPران دارد و£سیاروح·‏no و درنده است.‏

دیروزPرای کینجھ روز”‏eیب و وحشRناiی بود.‏ یولداش بای ومهمانهاش مثل دیوانھ ‎7‎ا لباسهای

شان راازتن کشیده بودند ‏،جیغ وفرOاد م‎5‎‏‘دند،‏ بھ گوشتها واستخوانهاحملھ می?دند،‏ جامهای

شان را بھ صدادرمیاوردند،‏ جست وخ‎5‎‏‘م‎5‎‏‘دند،‏ میخندیدندوPوتلهای خا…„‏ را بھ ‎7‎رسومیافگندند.‏

بھ گوشتهای کباب شده چنگ م‎5‎‏‘دند وفرOاد میکردند:‏

» واه واه،‏ کباب چوtان،‏ کباب چوtان!‏ «

حاکم اع „ کھ iاملاً‏ بیخود شده بود،‏ قهقهھ کنان میخندید وصدا م‎5‎‏‘د:‏

» ما گرگ اسRیم،‏ ما گرگ اسRیم ومردم گوس‹ند!‏ «

و£عدمثل چهارtایان راه م‎5‎فتندوصدا‎7‎ای n“یe” میکشیدند.‏ گوس‹ند‎7‎ارادر£غل میگرفتند.‏

یولداش بای گوس‹ند‎7‎ارا میبوسیدوفرOاد م‎5‎‏‘د:‏

- 13 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

»

»

گوس‹ندقره قل طلاست،‏ ‎¹‎شم وtوست وروده اش،‏ ش‎5‎وقیماقش،‏ کباب چوtاWش،‏ ح–‏n

سرگیmش طلاست،‏ طلا!‏ «

دراین ‏›†ظھ ناگهان کینجھ ت|ان خورد.‏ چ‎5‎‏‘ی یادش آمد.‏ با”‏eلھ برخاست وWشست.‏ آن چھ راکھ

حالایادش آمده بود،‏ باورنمیکرد.‏ باز‎7‎م ‎²‎‏†نھ ‎7‎ای دیروزمقابل نظرش پیداشدند.‏ چ‎7‘5‎ای

یادش آمدند،‏ ‎7‎ا،‏ گوس‹ند‎7‎ای گمشده را دیده بود.‏ ‎7‎ن‎6‎امی کھ مهمانان م‎5‎فتند،‏ یولداش بای

دوتااز گوس‹ند‎7‎ارابھ حاکم اع „ تحفھ داده بود.‏ سراسیمھ شدوPاخو‡†ا…„‏ ازجابرخاست.‏ خوب

بھ یاد داشت کھ دوتا ازگوس‹ند‎7‎ارا یولداش بای بھ مهمانان تحفھ داده بود.‏ اماتاحال این گپ

فراموشش شده بود.‏ دیگر منتظر نماند،‏ ب‎5‎ون دوOدتا بھ یولداش بای بگوOد کھ گوس‹ند‎7‎ای

گمشده پیدا شده اند.‏ ‏£ی اختیارPھ طرف اتاق خواب یولداش بای دوOد.‏ برف بھ شدت

میبارOدوPاد‎7‎مچنان زوزه میکشید.‏ ا ززOنھ ‎7‎ا بالا Wشده بود کھ ضرPھء محک€‏n برسرش فرود آمد.‏

پاسباWی کھ چوPدس–‏n درازی بھ دسRش بود،‏ فرOاد کرد:‏

» دزد،‏ دزد!‏ «

پهره داران با‎7‎رOکینها دوOدند.‏ یولداش بای درحا…„‏ کھ تفن‎6‎ی بھ دست داشت،‏ سراسیمھ ب‎5‎ون

آمد.‏ ‎7‎مھ بھ دورکینجھ حلقھ زدند.‏ پاسبان گفت:‏

بای صاحب،‏ میخواست بھ اتاق شما برود.‏ «

یولداش بای خشمناک لگد محک€‏n بھ شکم کینجھ زدوPا عصبان:ت گفت:‏

نمک حرام،‏ حت€‏n میخواست مرا بکشد.‏ «

کینجھ کھ نمیتواWست بھ درس–‏n گپ بزند،‏ چشمهاش رانیمھ بازکرد.‏ گیج شده بودوسرش

میچرخید.‏ درحا…„‏ کھ ازدرد مینالید،‏ آ‎7‎ستھ آ‎7‎ستھ گفت:‏

بای صاحب....‏ گوس‹ند‎7‎ای گمشده را یافتم،‏ یادم رفتھ بود.‏ دیروز شما آنهارا بھ حاکم اع „

دادید،‏ بھ حاکم اع „، با خودش برد،‏ باخودش...‏ «

یولداش بای فرOاد کشید:‏

» دروغگو،‏ نمک حرام،‏ میخواست مرا بکشد!‏ «

بھ یاد یولداش بای آمد کھ چن‎5‎ن تحفھ ‏ی را بھ حاکم اع „ داده بود.‏ لگد دیگری بھ شکم کینجھ

زدو گفت:‏

» ب?ید،‏ نمک حرام راب?ید!‏ «

- 14 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

کینجھ نالش کنان ازدرد بھ خودش پیچید.‏ خون ازسرشکستھ اش جاری شده بود.‏ با چشمهای

نیمھ بازPھ اطرافش نگرست وآ‎7‎ستھ زOرلب نالید:‏

آخ،‏ گرگها،‏ گرگها!‏ «

وPرف ‎7‎مچنان میبارOدوPاد زوزه میکشید.‏

پایان

ش?غان – 1358 خورشیدی

»

- 15 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

و آفتاب دیده نم:شد

روزPازارPودوشهرکوچک درتوفاWی ازگردوخاک دست وtام‎5‎‏‘د.‏ روستاییان ازقرOھ ‎7‎ای دورو

نزدیک بھ شهرآمده بودند.‏ باد‎7‎ای تند درکوچھ ‎7‎ا وجاده ‎7‎ا دیوانھ Fی میکردند.‏ فضاازگرد

وخاک غبارآلود شده بودوآفتاب دیده نم:شد.‏

مقابل دiان تاغھ کھ نزدیک رستھء آ‎7‎نگری موقعیت داشت،‏ چندنفرازروستاییان استاده

بودند تا اسبهای شان راWعل بزنند.‏ تاغھ درحا…„‏ کھ اس“‏n راWعل م‎5‎‏‘د،‏ عرقهای روش رابا آست‎5‎ن

پ‎5‎اm7‎ش پاک کرد وPھ جواWی کھ نزدیکش استاده بود،‏ با ناراح–‏n گفت:‏

» من اشاک نمیکنم،‏ من روزنامھ راچھ کنم؟ «

جوان کھ قلم وiاغذ بھ دست داشت،‏ با ‏›†ن خشونت باری صدا زد:‏

توPاید اشاک کnq‏،‏ دiانداران ‎7‎مھ اشاک

باد‎7‎امثل دیوانھ ‎7‎ای کھ تازه ازPندر‎7‎ا شده با شند،‏ بھ ‎7‎رسو م:شتافتند وخاکهارابھ سروروی

آدمها میپاشیدند.‏ تاغھ بان‎6‎اه ‎7‎ای کھ ازآن نفرت وانزجارمیبارOد،‏ سوی جوان نگرست.‏ حالش

مثل ‎7‎وادگرگون شده بود.‏ انگ‎5‎‏‘هء ناشنا¢‏no دردلش ترس م‎5‎یخت.‏ بھ نظرش آمد کھ امروزPراش

یک روز عادی و£ی حادثھ ن:ست.‏ نمیداWست بااین دوجواWی کھ مقابل دiاWش استاده بودند،‏ چھ

کند؟ ی|ی ازآنها قلم وiاغذبھ دست داشت ودیگری تفن‎6‎ی برشانھ.‏

میکنند.‏ «

- 16 -

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

جوان مسJ‏¼‏ با ‏›†ن آمرانھ ی گفت:‏

بایداشا ک کnq‏!‏ «

تاغھ حوصلھ اش سررفتھ بود.‏ چکش رابھ زم‎5‎ن انداخت وPان‎6‎اه نفرتباری بھ جوان مسJ‏¼‏

نگرست.‏ تا حال چندبارPھ دلش گفتھ بود کھ باچکش برسرآنها بکوPد وخودش راازشرآنها

بر‎7‎اند.‏ اما کnop در دلش میگفت:‏

نمیUیnq؟ آنها تفنگ دارند،‏ تفنگ...‏ «

آب د‎7‎اWش را کھ آمیختھ با گردوخاک بود،‏ تف کرد ومثل کnop کھ تصمیم نهای:ش رااعلام کند،‏

با ‏›†ن محک€‏n گفت:‏

» من روزنامھ راچھ کنم؟ من اشاک نمیکنم.‏ «

جواWی کھ قلم وiاغذبھ دسRش بود،‏ برروی مو‎7‎ای بلند وخاک آلودش دست کشید.‏ دوقدم بھ

سوی تاغھ رفت وگپ قبلی:ش راتکرار کرد:‏

باید اشاک کnq‏،‏ تمام دiانداران اشاک کردند.‏ «

تاغھ کھ عصباWی شده بود،‏ پرسید:‏

بھ زورمیخوا‎7‎یداشاک کنم؟ «

‏›†ن گپهاش قاطع وآمیختھ باخشم ونفرت بود.‏ جواWی کھ قلم وiاغذبھ دست داشت،‏ ازاین

جسارت اوخوشش نیامد،‏ ب:شجدی شدوگفت:‏

ب „ بھ زور است،‏ باید ‎7‎مھء دiانداران بھ روزنامھ اشاک کنند.‏ «

تاغھ خشمناک زOرلب غرOد:‏

» لاحول ولا...‏ «

قوطی Wسوارش را ب‎5‎ون کشیدوWسوار بھ د‎7‎ان انداخت.‏ بھ سوی مردمسJ‏¼‏ نگرست وگفت:‏

» من ازتفنگ تان نمیسم.‏ من اشاک نمیکنم.‏ «

مردمسJ‏¼‏ کھ نمیتواWست بھ درس–‏n چشمهاش رابگشاید،‏ صدا زد:‏

بایداشاک کnq‏.‏ اگرقبول نداری بھ ناحیھ می?یمت!‏ «

ازاین گپ ب:شناراحت شد.‏ غرورش اجازه نمیداد کھ گپ آنهارابپذیرد.‏ تحکم وزورگوی

آنهابراش تحمل ناپذیرPود.‏ احساس میکرد کھ آنهااورا®‏Iت تو‎57‎ن وتحق‎5‎ میکنند.‏ ‎7‎ر›†ظھ

دلش میخواست بھ آنها حملھ کند و‎7‎رچھ ازدسRش ساختھ است،‏ انجام د‎7‎د.‏ دردلش گفت:‏

بگذار‎7‎رچھ م:شود،‏ شود.‏ م‎5‎‏‘نم شان.‏ «

- 17 -

»

»

»

»

»

»

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

بھ فکرفرورفت.‏ از‎7‎واگرد وخاک میبارOد.‏ بھ نظرش آمد کھ باد‎7‎ای دیوانھ،‏ گرد وخاک و‎7‎وای

داغ خفقان آوردست بھ دست ‎7‎مھ داده اند تانفسهارا درس:نھ ‎7‎اخفھ سازند.‏ آدمهاسراپابھ

خاک آلوده شده بودند.چهره ‎7‎ای شان بھ درس–‏n دیده نم:شدند.‏ کnop نمیتواWست چشمهاش

راiاملاًبازکند.‏ Fاه Fا „ صدای کnop کھ باآوازفرOادگونھ ‏®‏‎VIاWی میکرد،‏ ازPلند گو‎7‎ا شmیده

م:شد.‏ باد صدای ‏®‏‎VIان را میاورد ومی?د.‏ معلوم م:شد کھ کnop درمحف „ با

‎7‎یجان وخشم ‎²‎‏†بت میکند:‏

«... حمایت مردم باماست.‏ مسRبدین را از‎5Pن بردیم وشمارااززنج‎75‎ای اسارت ر‎7‎اساختیم وما.»‏

تاغھ مثل این کھ منفجرشده باشد،‏ فرOاد کشید:‏

اشاک نمیکنم،‏ ‎7‎رچھ ازدست تان میاید،‏ درغ نکنید!‏ «

صدای غرش تانک زر‎7‎دارکھ ازداخل شهرمیگذشت،‏ شmیده شد.‏ روستاییان کھ اسبهای شان را

بھ خاطرWعل زدن آورده بودند،‏ سراسیمھ بھ سوی تاغھ میدیدندوحادثھء ت‎­J وناگواری راانتظار

میکشیدند.‏

جواWی کھ قلم وiاغذبھ دسRش بود،‏ صدا زد:‏

» می?یمت،‏ میفه€‏n یاWی؟ «

تاغھ گفت:‏

Wی،‏ نم‎5‎وم،‏ نم‎5‎وم.‏ «

مردمسJ‏¼‏ کھ پهلوی جوان استاده بود،‏ فرOاد کشید:‏

» د‎7‎انت رابUند،‏ بایداشاک کnq‏!‏ «

تاغھ در›†ظھء کوتا „ احساس کردکھ دیگرص?‏ وحوصلھ اش سر رفتھ است.‏ بھ اطرافش

نگرست.‏ مدد بود.‏ نمیداWست چھ کند؟ ‎7‎مھ جاپرازگرد وخاک بود.‏ صدای ترنگ ترنگ

آ‎7‎نگران بھ گوش م‎5‎سید.‏ ‏®‏‎VIان ‎7‎نوز‎7‎م با ‎7‎یجان بیانیھ میداد:‏

‏«...کnop کھ باماست،‏ دوست ماست.کnop کھ بامان:ست،‏ دشمن ماست وما عدالت ومصوون:ت

را تام‎5‎ن میکنیم و ما...‏ «

باز‎7‎م سوی مردمسJ‏¼‏ دید وگفت:‏

» اگرPکشید ‎7‎م اشاک نمیکنم.‏ «

- 18 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

میلرزOد.‏ تصمیم داشت آن چھ رادلش میخواست،‏ انجام د‎7‎د.‏ فکرکرد آن چھ کھ واقع شدWی

بود،‏ حالابایدآغازمییافت.‏ بھ نظرش آمدکھ توفان بزرگ وزلزلھء n–I® دراطرافش آغازمییابند.‏

خوWش بھ جوش آمده بود.‏ کnop دردلش با سراسیمھ Fی می‎ªسید:‏

تاغھ بگوچھ کنم.‏ تاغھ بگوچھ کنم؟ «

مردمسJ‏¼‏ نزدیکش آمدواز بازوش کشید:‏

- 19 -

»

» بروOم.‏ «

تاغھ گفت:‏

» نم‎5‎وم.‏ «

»

»

»

»

»

مردمسJ‏¼‏ باردیگرPازوش را کشید:‏

» می?مت!‏ «

جواWی کھ قلم وiاغذبھ دسRش بود،‏ تم§‏Iرآم‎5‎‏‘گفت:‏

پدرت را‎7‎م می?یم،‏ میداWی؟ پدرت را...‏ «

تاغھ کھ حالش iاملاً‏ دگرگون شده بود،‏ جیغ زد:‏

ازtدر گپ نزن،‏ نمیتوانیدمرا ب?ید،‏ نمیتوانید!‏ «

بدWش داغ شد.‏ سراپا میلرزOد.‏ بھ تفنگ ن‎6‎اه کرد.‏ بھ کمرPندپرمرمی مردمسJ‏¼‏ نگرست.‏ کnop در

دلش گفت:‏

بایدآغاز کnq‏،‏ حالاوقت آن رسیده است.‏ «

مرگ وزندان یادش آمد.‏ فکرکرد.‏ اگرPادستان خا…„‏ بھ آنهاحملھ کند،‏ iارPدی خوا‎7‎د شد.‏ بھ

ذm7‎ش گشت:‏

Wی،‏ این طوردرست ن:ست.‏ «

جوان تم§‏Iرکنان گفت:‏

» ‎7‎نوزازدنیا بیخ?اس–‏n‏،‏ بیا باما تابداWی کھ روزنامھ چ:ست.‏ «

تاغھ خودش راحق‎5‎وزPون یافت.‏ نمیتواWست این ‎7‎مھ حقارت وا‎7‎انت را تحمل کند.‏ فرOادی

ت|اWش داد:‏

تاغھ شروع کن!‏ «

دستها وPازواWش ‏£ی اختیارمیجنUیدند.‏ ن‎5‎وی تازه ‏ی دروجودش بیدار م:شد.‏ میخواست شروع

کند.‏ بھ خودش گفت:‏


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

» مرگ،‏ مرگ است.‏ بالاخره یک روز آمدWی است.‏ «

باز‎7‎م بھ تفنگ دید،‏ بھ کمرPند پرازمرمی مردمسJ‏¼‏ ن‎6‎اه کرد.‏ فکرکرد اگرPا دستان خا…„‏ حملھ

کند،‏ درآن صورت ب:شحق‎5‎ وزPون خوا‎7‎دشد.‏ Wسوارد‎7‎اWش راتف کرد و£عد درحا…„‏ کھ ازخشم

میلرزOد،‏ گفت:‏

» ‎7‎رجا ب?ید،‏ م‎5‎وم.‏ امابھ روزنامھ اشاک نمیکنم.‏ «

روستاییان کھ آن جا منتظراستاده بودند،‏ ح‎5‎ان شدند.‏ باورنمیکردند کھ تاغھ بھ این آساWی از

تصمیمش برگشتھ باشد.‏

***

ساع–‏n ‏ˆعد،‏ باد‎7‎نوزدیوانھ وارمیوزOد.‏ فضاب:شت‎5‎ه وگردآلود شده بود.‏ طوری بھ نظر

م‎5‎سید کھ گرمی ‎7‎وا گرد وخاک وPاد‎7‎ای دیوانھ دست بھ دست ‎7‎م داده اند تا نفسهارادرس:نھ

‎7‎اخفھ سازند.‏ آفتاب دیده نم:شدواز‎7‎مھ جاخا ک میبارOد.‏ باد‎7‎ا‎7‎نوزPا صدای کnop کھ

‏®‏‎VIاWی داشت،‏ بازی میکردند.‏

تاغھ ازناحیھ برگشتھ بود.‏ درچهار را „، درمس‎5‎باد‎7‎ا وتوفان گردوخاک،‏ اندو‎7‎گ‎5‎ن استاده

بودو نمیداWست چھ کند؟ ازخودش ‏½‏eالت میکشید.‏ اندوه کشنده ‏ی رواWش را میازرد.‏ بھ

نظرش آمد آن چھ را کھ بھ خاطرآن زنده Fی میکرد،‏ ازدست داده است.‏ دیگرزنده Fی،‏ iار،‏

دiان وخانھ براش ارز´‏no نداشRند،‏ تحق‎5‎شده بود.‏ پدرش راا‎7‎انت کرده بودند ‏،دشنامهای

زش–‏n راشmیده بود.‏ دلش میکفید.‏ نمیتواWست باور کندکھ چن‎5‎ن ‏›†ظھ ‎7‎ای ت‎­J زجرآلودی

راس‎ªی کرده باشد.‏ ازخودش پرسید:‏

» چرا ترسیدی تاغھ،چرا تر سیدی؟ «

ناگهان تفنگ یادش آمد.‏ آرزوی داشن تفنگ بھ دلش چنگ زد.‏ ازاین گپ خوشش آمد.‏ احساس

لذتبخ·‏no براش دست داد.‏ باز‎7‎م بھ نظرش آمد کھ دراطرافش،‏ در‎7‎مھ جا،‏ درخانھ ‎7‎ا،‏ درکوچھ

‎7‎ا وPازار‎7‎ا،‏ توفاWی بزرگ وزلزلھء وحشRناک ودوامداری درحال آغازشدن است.‏ باید را‎7‎ش را

دراین توفان انتخاب میکرد.‏ ازخودش پرسید:‏

» کجا بروم؟ خانھ

وOادiان؟ «

- 20 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

.

نمیتواWست بھ خانھ وOا بھ دiاWش برود.‏ خودش را تحق‎5‎ شده مییافت.‏ آ¬ش انتقام دردلش

جوش م‎5‎‏‘د.‏ روی مقابل شدن با کnop را نداشت.‏ دیگرنمیتواWست مثل گذشتھ ‎7‎ابھ زنده Fی

ادامھ بد‎7‎د.‏ کس باورنمیکردکھ تاغھ ازتصمیمش برگشتھ باشد.‏ کnop باور نمیکرد کھ تاغھ

درPرابرآنها ساکت و خاموش مانده باشد.‏

غوغای دردروWش اوج گرفت تمام ‎²‎‏†نھ ‎7‎امقابل چشمهاش مجسم شدند.‏ گپهای ا‎7‎انت

آم‎5‎‏‘‏ آنهادرگوشهاش تکرار شدند.‏ ب:ش ازاین نتواWست درچهاررا „ بیاستد.‏ باFامهای سرع بھ

راه افتاد.‏ میان گردوخاکها ودرفضای غبارآلود راه ناشناختھ ‏ی راپ:ش گرفت.‏ خودش ‎7‎م

نمیداWست کجا م‎5‎ود؟چشمهاش راˆستھ بود وPھ پ:ش م‎5‎فت.‏ باد‎7‎ای دیوانھ خاکها وسنگرOزه

‎7‎ارا بھ سروروش میکوPیدند.‏ بھ نظرش میامد کھ خاکها،‏ سنگرOزه ‎7‎ا وPاد‎7‎ا م§‏Iره اش

میکنند.‏ صدای ترنگ ترنگ آ‎7‎نگران شmیده م:شد.‏ صدای ‏®‏‎VIان کھ ‎7‎نوزPیانیھ

میداد،‏ درگوشهاش میخلید.‏ تانکهای زر‎7‎دارجن‎6‎ی جاده ‎7‎ای شهررا میلرزانیدند.‏ اسبهای

ر‎7‎گذران Wعره میکشیدند.‏ باد‎7‎ای دیوانھ فضاراب:شغبار آلود م:ساختند.‏ آفتاب دیده

نم:شدوتا غھ درفضای غبارآلود ناپدیدگشت.‏

‎¹‎س ازآن،‏ دیگرکnop اورادردiاWش ندید.‏ رفتھ بودتازخمهای دلش را درمان کند.‏ رفتھ بود تا

تفن‎6‎ی بھ دست آوردوPا تفنگ زنده Fی دیگری را بیاغازد.‏

پایان

ش?غان ‎1358‎خورشیدی

- 21 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ق?‏ ستا ن و پ:نھ دوز

شایدازنظردیگران پ‎5‎مردپ:نھ دوزOک آدم عادی بود،‏ امادرزنده Fی من چنان نفوذ کرده

بودکھ شب وروزفکروخیالم سوش کشانیده م:شد.‏ ‎7‎رPارکھ بھ اومیدیدم،‏ چشمهای گِ‏ رد

گِ‏ ردفرورفتھ اش بھ من حالت مو‎7‎ومی میبخشیدند.‏ خودم ‎7‎م نمیداWستم این پ‎5‎مردکھ ازصبح

تا شام کفشهای کهنھ وtاره پاره شدهء مردم راپ:نھ م‎5‎‏‘د،‏ چھ چ‎5‎‏‘ی داشت کھ مراتحت تاث‎5‎قرار

داده بود.‏ شب وروزمقابل نظرم میامدوگپهاش درذ‎7‎نم تکرار م:شد.‏ ‎7‎م:شھ می‹نداشتم کھ ‎¹‎س

ازمرگ ‎¹‎سرش خلای بزرFی در زنده گ:ش پدیدآمده است.‏ ‏ˆعد‎7‎ا،‏ من ‎7‎م چن‎5‎ن خلای رادرزنده

گیم احساس میکردم.‏ بھ خیالم میامدکھ من ‎7‎م یک چ‎5‎‏‘‏ ‏ˆسیارPاارز´‏no راازدست داده ام.‏

مردم محلھ اورابھ نام لالانیکوی پ:نھ دوزم:شناختند.‏ من اورالالاصدا م‎5‎‏‘دم واومرامعلم خطاب

میکرد.‏ تقرOبا‎7ً‎رروزPھ دiان کوچکش م‎5‎فتم وخوش داشتم گپهاوقصھ ‎7‎اش را ‏ˆشنوم.‏

لالانیکوPھ ق?ستاWی کھ ‎¹‎سرش را آن جابھ خاک س‎ªده بود،علاقھء n“یe” داشت.‏ ازگپهاش

- 22 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

معلوم بودکھ ‎7‎ر روزPھ آن ق?ستان م‎5‎ود وPرای ‎¹‎سرش دعامیخواند.‏ وق–‏n ازق?ستان و¿سرش

قصھ میکرد،‏ بھ نظرم میامدکھ درتمام دنیا تنها دلUستھ گ:ش بھ ‎7‎م‎5‎ن ق?ستان است.‏ ‎7‎مان

طوری کھ پ‎5‎مردبرای من بھ چن‎5‎ن چ‎5‎‏‘ی مبدل شده بود.‏ خیال میکردم کھ من ‎7‎م درتمام زنده

گیم تنها‎7‎م‎5‎ن پ‎5‎مردرادارم.‏ احساس میکردم کھ اگر پ‎5‎مرد بم‎5‎د،آن Fاه زنده گیم iاملاً‏ پوچ ومیان

تnÁ خوا‎7‎د شد.‏

آن شب،‏ ش“‏n بودˆسیارتارOک وغُصھ زده.‏ من،‏ مثل ‎7‎م:شھ تنها Wشستھ بودم ومیخواستم چ‎5‎‏‘ی

بنوسم تاازدلتنگیم ب|ا‎7‎د.‏ احساس میکردم چ‎5‎‏‘ی درذ‎7‎نم جان گرفتھ است.‏ نمیداWستم چھ؟ اما

میخواستم بنوسم.‏ ‎7‎رچندمیاندشیدم،‏ نمیتواWستم بنوسم وناخودآFاه بھ گذشتھ ‎7‎ام‎5‎فتم.‏

گذشتھ ‎7‎ایم راخا…„‏ وtوچ مییافتم و£عدبھ یادپ‎5‎مرد وگپهاش میافتادم.‏ یک دنیا کفش کهنھ بھ

نظرم میامدولالانیکورافرورفتھ میان کفشهای کهنھ میدیدم.‏ مد¬ی م:شدکھ گذشتھ ‎7‎ایم تnÁ بھ

نظرم میامدند.‏ خودم راخا…„‏ وtوچ احساس میکردم.‏ مثل کفش کهنھ ‏ی کھ دیگرتاب پ:نھ ‏ی را

‎7‎م نداشت.‏ ازاین پوÂ‏„‏ دلم میگرفت،ازاین پوÂ‏„‏ میسیدم وتمام وجودم راسردی ت‎­J‏،‏ بیهوده Fی

نومیدکننده ‏ی فرامیگرفت.‏ این احساس زماWی فزوWی یافت کھ من بالالا نیکوآشنا شدم.‏

دیگر‎7‎رجاکھ میبودم،‏ احساس میکردم درخلای ‎7‎ولناiی قراردارم،‏ درOک فضای مھ آلود

وtولادیرنگ...‏ خلای را درزنده گیم احساس میکردم،‏ خلای را کھ ‎7‎م:شھ ذ‎7‎نم را میازرد وروانم

رامیخراشید.‏

آن شب،‏ ش“‏n بود کھ نمیدانم چرا ‏ˆسیارمیسیدم،‏ ب:شازشبهای دیگر.‏ پ‎5‎مردباصد‎7‎او‎7‎زار‎7‎ا

کفش کهنھ مقابل نظرم مجسم م:شدندوگپهاش یادم میامدند.‏ چراغ تی „ اتاقم کھ آرام آرام

م:سوخت،‏ بھ نظرم مثل چشمهای گِ‏ ردگِ‏ ردوفرورفتھء پ‎5‎مرد،‏ مرموزمینمود.‏ ‎7‎م:شھ وق–‏n تنها

میبودم،‏ بھ ‎¹‎سرلالا فکرمیکردم.‏ لالا¢‏no سال پ:ش اورابھ خاک س‎ªده بود.‏ وق–‏n اوOادم میامد،‏

د „ بھ نظرم مجسم م:شد.‏ بادرختهاوکش‘ار‎7‎ای س?‘وخانھ ‎7‎ای گِ‏ „ وگُنبدی.‏ ‎7‎م:شھ ‎7‎م‎5‎ن

طور بود.‏ آدمهای بھ نظرم نمودارم:شدندکھ براسبهاسیاه سوارPودند.‏ این آدمها سروروی شان

رابا دستار‎7‎ای سیاه شان می‹یچیدند.‏ تنها چشمهای شان دیده م:شدند.‏ چشمهای شان مثل

iاسھ ‎7‎ای پرخون بھ نظرم‎5‎سیدند.‏ بھ ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘و‎7‎مھ جاحملھ میکردند.‏ خرمنهای گندم راآ¬ش

م‎5‎‏‘دند.‏ iارد‎7‎ای بزرگ شان رادرس:نھ ‎7‎ای زنهافرومی?دند.‏ آبادیهاراوOران میکردند ودخ‏‎7‎ای

جوان را بھ خون میmشانیدند.‏ ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘قرOھ راچوروچپاول میکردند.‏ زنها وکودکها،‏ وحش‘ده

وفرOاد کنان ازخانھ ‎7‎امیگرOختند.‏ ‎7‎مھ جاراگرOھ وeÃھ،‏ اشک وخون وآ¬ش فرامیگرفت

- 23 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

»

و£عدجواWی بھ نظرم مجسم م:شد،‏ ‎¹‎سرلالاازمیان ده برمیخاست.‏ قدبلند داشت وPازو‎7‎ای قوی.‏

خشمناک بود،‏ عا¥‏no بود.‏ آدمهای راکھ براسبهای سیاه سوارPودند،‏ بھ زم‎5‎ن م‎5‎‏‘د.‏ آدمهای

چپاولگر،‏ بااسبهای سیاه شان میگرOختند.‏ زن ومرد ده با شادماWی فرOاد میکشیدند:‏

‎¹‎سرلالا،‏ صد سال زنده باشد،‏ ‎¹‎سر لالا!‏ «

و¿سرلالا مقابل جمعیت پرشان مردم میاستاد.‏ مشتهاش را ت|ان میدادوخشمناک جیغ م‎5‎‏‘د:‏

یک نفرشان را ‎7‎م زنده نمیگذارم،‏ یک نفر شان را ‎7‎م!‏ «

ومردم باوجدو‎7‎لهلھ صدام‎5‎‏‘دند:‏

» صد سال زنده با´‏no ‎¹‎سر لالا،‏ صد سال زنده با´‏no‏!‏ «

ولالانیکو‎7‎م:شھ از‎7‎م‎5‎ن گپهاقصھ میکرد.‏ از‎5Pح€‏n وسنگد…„‏ آدمهاقصھ میکرد.‏ بھ مرگ ‎¹‎سرش

افسوس میخورد و£عدمثل این کھ بگرOد،‏ با›†ن پرسوزودردآلودی میگفت:‏

» iاش ‎¹‎سرم زنده میبود،‏ iاش ‎¹‎سرم زنده م:شد،‏ ‎¹‎سرم.‏ «

و£عدبھ فکرفروم‎5‎فت.‏ بھ نظرم میامدکھ پ‎5‎مردبھ ‎7‎مان خلای میاندشدکھ ‎¹‎س ازمرگ ‎¹‎سرش

پدیدارشده است.‏ سکو¬ش مرا‎7‎م پرغصھ م:ساخت.‏ من ‎7‎م خلای را درزنده گیم احساس

میکردم.‏ خودم را درفضای مھ آلود پولادیرنگ وخفھ کننده ‏ی مییافتم.‏ بھ خیالم م:شدکھ من ‎7‎م

چ‎5‎‏‘‏ باارز´‏no راازدست داده ام.‏ زنده Fی بھ نظرم پوچ و بیهوده میامد.‏ بھ خیالم م:شدکھ جمعیت

پرشان مردم التجا کنان فرOادمیکشند:‏

» کجاس–‏n؟ ‎¹‎سرلالا،‏ کجاس–‏n؟ «

ومیدیدم کھ باز‎7‎م آدمهای،‏ آدمهای را زOر پامیاندازند.‏ بھ ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘آ¬ش م‎5‎‏‘نند.‏ باiارد‎7‎ای بزرگ

شان دیگران را میکشند.‏ آ¬ش،‏ خون وeÃھ ونالھء زنها وکودکها ‎7‎مھ جارا فرامیگ‎5‎ندو£عد،‏

لالابھ نظرم میامدکھ دردiان کوچکش میان صد‎7‎ا کفش کهنھ ورنگ ورو رفتھ Wشستھ است

وفرOاد م‎5‎‏‘ند:‏

بب‎5‎ن معلم،‏ چھ دنیای شده،‏ کجا شد ‎¹‎سرم،‏ کجا شد؟ «

سرش را روی زانو‎7‎اش میگذارد ومیگرOد.‏ ازمیان گرOھ ‎7‎اش م:شنوم کھ میگوOد:‏

» حالاجوانهای ماباموتر‎7‎ا وتلوOزOونها سرگردان شده اند.‏ کnop بھ فکرکnop ن:ست.‏ حالا ‎7‎مھ

مانند ‎7‎مان آدمهای شده اند کھ ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘‏ را زOرtا میکنند.‏ چپاولگرشده اند.‏ یک دیگر را بھ زم‎5‎ن

م‎5‎‏‘نند.‏ یک دیگررابھ خون میاندازندوخودشان ازخون کشتھ ‎7‎اع:ش وعشرت میکنند.‏ بب‎5‎ن

- 24 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

معلم،‏ چھ روزFاری داشRیم،‏ چھ پهلوانهای داشRیم.‏ حالاآدمهانی|ی وخو£ی راازOاد برده اند.‏ در‎7‎مھ

جاپلیدی میجوشد،‏ پلیدی...‏ نی|ی را فراموش کرده اند،‏ نی|ی را.‏

ومن ب:شاحساس میکنم کھ زنده گیم پوچ و£ی معnq شده است.‏ خودم رادرOک خلای ‎7‎ولناک

مییابم.‏ درفضای مھ آلودوtولادیرنگ ودلتنگ کننده.‏ دلم میخوا‎7‎دارز´‏no بھ زنده گیم بد‎7‎م کھ بھ

ادامھ اش بیارزد.‏

آن شب،‏ ش“‏n بود کھ بھ نظرم ب:شخوفناک میامد.‏ چ‎5‎‏‘ی درذ‎7‎نم بودکھ مرامیازرد.‏ فکرمیکردم:‏

باید آن چھ راکھ درذ‎7‎نم مرموزوگنگ است،‏ بنوسم.‏ امانمیداWستم چھ بنوسم؟‎7‎رچندفکر

میکردم خلابود وفضای مھ آلود وtولایرنگ.‏

بھ تاقچھء اتاقم نظرانداختم.‏ کتابهایم مثل زنده گیم پوچ وخا…„‏ بھ نظرم آمدند.‏ ازکتابها بدم

آمد.‏ بھ خیالم آمدکھ این کتابها‎7‎مھ چ‎5‎‏‘راازمن گرفتھ ونتواWستھ اندبھ زنده گیم ارزش بد‎7‎ند.‏

دلم میخواست پ‎5‎مرد باشد،‏ از ق?ستان،‏ از¿سرش وازگذشتھ ‎7‎ابرایم ح|ایت کند.‏ احساس

میکردم کھ درگپهای پ‎5‎مرد پ:نھ دوزخودم را،‏ آرزو‎7‎ایم را ومعnq با ارزش زنده Fی را مییابم.‏ غرق

این اف|ار بودم کھ ناگهان صدای از‎5Pون بھ گوشم رسید.‏ ‏¬‏eÄب کردم.‏ چھ کnop باست بھ

سراغم آمده باشد؟ از پنجره بھ تارO‏|ی شب خ‎5‎ه شدم.‏ بھ نظرم آمد کھ ‎7‎مان آدمها،‏

‎7‎مانهای اند کھ اسبهای سیاه دارند،‏ بھ ‎7‎مھ جا efوم می?ند،آمده اند.‏ بھ خیالم آمد کھ

درعمق شب تارOک وسکوتزده،‏ خونهاجاری م:شوند.‏ س:نھ ‎7‎اش‎6‎افتھ م:شوند.‏ دخ‏‎7‎ای جوان

میان خونهای خودشان میلولند.‏ زنها،‏ مو‎7‎ای شان رامیکنندوکودکهادرمیان شعلھ ‎7‎ای آ¬ش

گرOھ ونالھ سرداده اند.‏ بھ خیالم آمدکھ پ‎5‎مرد‎7‎ا،‏ زنهای زخ€‏n وخون آلودوکودکها ازمیان شعلھ

‎7‎ای آ¬ش،‏ ازمیان خون وخاک فرOاد م‎5‎‏‘نند:‏

» کجاس–‏n ‎¹‎سرلالا،‏ کجاس–‏n؟»‏

باردیگرصدای شmیده شد.‏ ترسیدم.‏ صدای پای کnop بود.‏ ‏›†ظھ ‏ی ‏ˆعد،‏ کnop وحش‘ده فرOاد

کشید:‏

» معلم،‏ معلم،‏ کجاس–‏n؟ معلم!‏ «

ت|ان خوردم.‏ صدابرایم آشنابود.‏ صدای لرزان وخشمناک پ‎5‎مرد پ:نھ دوز بود.‏ ازجاکھ با”‏eلھ

بلند شدم،‏ ناگهان کnop دراتاقم را گشود.‏ خودش بود.‏ با رش ودستارس‹یدوقدخمیده ولرزاWش.‏

از دیدWش ترسیدم.‏ سیماش ترسناک شده بود.‏ تمام بدWش میلرزOد.‏ ‎7‎یچ Fاه اورا چن‎5‎ن

- 25 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

سراسیمھ و وحش‘ده ندیده بودم.‏ طوری بھ چشمهایم دیدکھ گوی من گناه بزرFی را مرتکب

شده ام.‏ درحا…„‏ کھ میگرست،‏ فرOاد کشید:‏

» دیدی معلم آخرش چھ شد؟ «

چ‎5‎‏‘ی نفهمیدم،‏ ازترس میلرزOدم.‏ فکرکردم کھ حادثھء بدی رخ داده است.‏ بھ خیالم آمدکھ ‎7‎مان

آدمها،‏ ‎7‎مانهای کھ براسبهای سیاه سواراسRند وصورت شان رابادستار‎7‎ای سیا‎7‎رنگ شان

‏ˆستھ اند،‏ آمده اند تا باز‎7‎م ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘رابھ خاک وخون بکشانند.‏ باوارخطای پرسیدم:‏

» لالا،‏ چھ شده،‏ چھ شده؟ «

‏ˆُغض Fلوش ترکیدوPاززار زارPھ گرOھ شد.‏ Wشست 7ِ ق 7ِ ق کنان گرست وخرOطھ ‏ی را مقابلم

افگند وگفت:‏

» وOران کردند،‏ وOران کردند.‏ دنیای مرا وOران کردند.‏ «

ازترس وح‎5‎ت نمیداWستم چھ کنم.‏ ‎7‎نوزچ‎5‎‏‘ی نگفتھ بودم کھ پ‎5‎مرد گرOھ کنان محتوی خرOطھ را

خا…„‏ کرد.‏ ازدیدن آن چھ کھ ازدرون خرOطھ افتاد،‏ ‏®‏Iت ت|ان خوردم.‏ تمام بدنم لرزOد.‏

نمیتواWستم باورکنم،‏ نمیتواWستم.‏ پ‎5‎مردمیگرست ومن وحش‘ده بھ پارچھ ‎7‎ای استخوان

میدیدم.‏ اس|لیت سرآدم،‏ استخوانهای شکستھ وtوسیده،‏ ق?غھء س:نھ ودست وtای آدمی روی

اتاقم افتاده بودند.‏

پ‎5‎مرد ناگهان ازجا برخاست.‏ ازدیدن چشمهاش باز‎7‎م ت|ان خوردم.چشمهاش طوردیگری شده

بودند.‏ یک باره گرOھ اش بند شد.‏ بھ من دید.‏ چشمهای گِ‏ ردگِ‏ رد وفرو رفتھ اش ب:شترسناک شده

بودند.‏ بھ استخوانهااشاره کردوPا ‏›†ن خشnq گفت:‏

این است معلم،‏ این است.‏ دیدی؟»‏

نفهمیدم کھ منظورش چ:ست.‏ پرسیدم:‏

» چ:ست؟ لالا،‏ چ:ست؟ «

باز‎7‎م 7ِ ق 7ِ ق کنان گرست:‏

نمیUیnq ‎¹‎سرم است،‏ ‎¹‎سرجوانمرگم.‏ ‎¹‎سرtهلوانم...‏ نمیUیnq کھ دنیایم راوOران کردند،‏ دنیایم را

وOران کردند.‏ «

و£عددوPاره با”‏eلھ استخوانهارا درخرOطھ انداخت وگفت:‏

بیابامن،‏ من ترامی?م تابUیnq کھ دنیایم راوOران کرده اند.‏ ظالمهانگذاشRندکھ ‎¹‎سرم دوPاره زنده

شود.‏ اوOک روز زنده م:شد.‏ میامدو£عدتومیدیدی معلم،‏ تو میدیدی؟ «

- 26 -

»

»

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دستم را کشید وتکرار کرد:‏

بیابامن بیا،‏ ‎¹‎سرم را کشRند،‏ دنیایم راوOران کردند.‏ «

ومن مثل آدمهای گُنگ و£ی اراده بااو رفتم.‏ زPانم بندشده بود.‏ فکرم iارنمیکرد.‏ بھ خیالم میامدکھ

در عُمق خلای زنده گیم،‏ درژرفنای فضای مھ آلود پولادیرنگ وخوفناک افتاده ام.‏ احساس

میکردم کھ بھ آدم دیگری مبدل شده ام،‏ احساس میکردم کھ چ‎5‎‏‘ی برای گفن ندارم.‏ درطول راه

پ‎5‎مرد پیهم میگرست.‏ خرOطھء استخوانهارابردوش داشت وت‎5‎‏‘ت‎5‎‏‘راه م‎5‎فت.‏ باز‎7‎م گرOھ کنان

‎7‎مان قصھ ‎7‎اش را تکرارمیکرد.‏ از¿سرش،‏ از مردم ده،‏ ازآدمهای وح·‏no کھ اسبهای سیاه

داشRندو‎7‎مھ چ‎5‎‏‘را پامال میکردند،‏ قصھ میکرد.‏

‎7‎م‎5‎ن کھ مهتاب نیمھ غمگینانھ ازافق سرکشید،‏ مابھ ق?ستان رسیدیم.‏ ق?ستان فضای

خوفناiی داشت،‏ فضای مھ آلودوtولادیرنگ.‏ پ‎5‎مرد ‎7‎یجانزده وخشمناک ق?ستان را بھ من Wشان

دادوگفت:‏

این است دنیای من،‏ دیدی کھ وOراWش کرده اند؟ «

بھ ق?ستان دیدم.‏ بھ راس–‏n ق?ستان را ‎7‎موارکرده بودند.دیگرق?ی دیده نم:شد.‏ ‎7‎مھ جاخاک

بودو خاک وفضای مھ آلود وtولادیرنگ.‏ پ‎5‎مرد باز‎7‎م گفت:‏

آه ‎¹‎سرم،‏ ‎¹‎سر جوانمرگم...»‏

بھ من دیدوPھ گپهاش ادامھ داد:‏

» میداWی no¢ سال پ:ش کھ ‎¹‎سرم را کشRند،‏ ‎7‎مھء مردم ده عزاگرفتند.‏ ‎7‎مھ زار زارگرسRند.‏ ‎7‎مھ

سر جنازهء اوآمدند.‏ زنهاودخ‏‎7‎امو‎7‎ای سرشان راکندند وحالامعلم بب‎5‎ن.‏ این ‎7‎ااستخوانهای

‎¹‎سرم اسRند،‏ ‎¹‎سر پهلوانم...‏ «

ساکت شد واشکهاش راباگوشھء دستارش سدوPا ‏›†ن کودiانھ ‏ی گفت:‏

» شاید استخوانهای ‎¹‎سرم نباشد،‏ خدامیداند...‏ شایداستخوانهای کس دیگری باشد.‏ «

ح‎5‎ان ح‎5‎ان سوش میدیدم.‏ بھ خیالم میامدکھ پ‎5‎مرد‎¹‎سرش راحالاازدست داده است.‏ بھ نظرم

آمد کھ بھ راس–‏n دنیای پ‎5‎مردپ:نھ دوزرا وOران کرده اند.‏ باورکرده نمیتواWستم کھ پ‎5‎مردی

بتوانداین قدر بگرOد.‏ نمیتواWستم تصورکنم کھ این ‎7‎مھ اشک درچشمهای این پ‎5‎مردخانھ کرده

باشد.‏ مرا ‎7‎م گرOھ گرفت.‏ احساس کردم کھ دنیای من ‎7‎م وOران شده است.‏ اشکهایم جاری

شدند.‏ ناگهان لالانیکو ‎7‎یجانزده بھ خاکهای ق?ستان چنگ زدوPا تمام تواWش جیغ زد:‏

» چرادنیایم را،‏ ق?ستان را وOران کردید،‏ چرا؟ «

- 27 -

»

»

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

خاموش شد.‏ لرزش اندامش فزوWی یافت.‏ بھ دوردستهاخ‎5‎ه شدو£عدمثل دیوانھ ‎7‎ا قهقهھ کنان

خندید.‏ خنده ‎7‎اش بلندوPلندترشدند.‏ خنده ‎7‎اش ت‎­J وترسناک بودند.‏ صدای خنده ‎7‎ای رعب

انگ‎5‎‏‘وجنون آم‎5‎‏‘ش درفضای ق?ستان پیچید.‏ درحا…„‏ کھ ‎7‎مچنان میخندید،‏ گفت:‏

» چراوOران نکنیم،‏ چرا؟ با نقشھ ‎7‎ای سرک سازی برابر شده،‏ با نقشھ ‎7‎ا...‏ ‎7‎ھ،‏ ‎7‎ھ،‏ ‎7‎ھ...‏ با

نقشھ ‎7‎ا،‏ با نقشھ ‎7‎ا...!‏ «

وخرOطھء استخوانهارابردوش گرفت وخنده کنان بھ راه افتاد.‏ ح‎5‎تزده چندقدم دنبالش دوOدم و

صدا زدم:‏

» لالاکجام‎5‎وی؟ «

ازتنها ماندن ترسیدم.‏ ازرفن لالا وا‎7‎مھ ‏ی قلبم راچنگ زد.‏ دیدم کھ لالا استاد.‏ سوOم نگرست:‏

» م‎5‎وم،‏ استخوانهای ‎¹‎سرtهلوانم راجای دیگری دفن میکنم.‏ اوOک روززنده م:شود،‏ اوOک روزPر

میگردد...‏ «

وقهقهھ کنان خندیدوPھ را‎7‎ش ادامھ داد.‏

باز‎7‎م صدا زدم:‏

» لالا،‏ لالا،‏ نرو!‏ «

لالانیاستاد.‏ بھ گپم اعتنا نکرد.‏ درمیان تارO‏|ی شب کھ کم کم بانورکمرنگ مهتاب روشن م:شد،‏

در فضای مھ آلودپولادیرنگ گم شد.‏ اماصدای خنده ‎7‎اش شmیده م:شد.‏ من مثل مجسمھ ‏ی

استاده بودم.‏ ح‎5‎ان بودم چھ کنم.‏ اراده ‏ی نداشتم کھ تصمیم بگ‎5‎م.‏ احساس کردم کھ تحق‎5‎

شده ام.‏ بھ خیالم آمدکھ دنیای آرزو‎7‎ا وامید‎7‎ای مرا ‎7‎م وOران کرده اند.‏ کnop درذ‎7‎نم

تکرارمیکرد:‏

» جای دیگری دفmش میکنم.‏ روزی زنده م:شود و£عد،خرمنهانخوا‎7‎ندسوخت.‏ دخ‏‎7‎ای جوان در

خون نخوا‎7‎ند Wشست.‏ آبادیها وOران نخوا‎7‎ند شد.‏ پلیدیهاخوا‎7‎ند گرOخت،‏ پلیدیها...!‏ «

صدای خنده ‎7‎ای ترسناک ورعب انگ‎5‎‏‘پ‎5‎مرد درسکوت شب ازدورتر‎7‎ا،‏ مثل نجوای بومی شmیده

م:شدومن میلرزOدم.‏ بدنم مثل جسم مرده،‏ کرخت وسرد شده بود.‏ نمیداWستم چھ کنم.‏ نظرم بھ

چندعراده بلدوزر‎7‎ای سیاه افتادکھ درگوشھء ق?ستان استاده بودندوخوفناک بھ

نظرم‎5‎سیدند.‏ ناگهان ق?‏ ستان بھ نظرم طوردیگری آمد.‏ آدمهای کھ براسبهای سیاه سوار

بودند،‏ بھ ‎7‎مھ جا حملھ میکردند.‏ iارد‎7‎ا درس:نھ ‎7‎ا فروم‎5‎فتند.‏ ق?ستان بھ میدان خون وآ¬ش

- 28 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

مبدل شد.‏ صدای نالھ ‎7‎ا و eÃھ ‎7‎ای زنها وکودکها ‎7‎مھ جارا فراگرفت.‏ جمÇ‏„‏ وحش‘ده فرOاد

میکشید:‏

» کجاس–‏n ‎¹‎سرلالا،‏ کجاس–‏n؟ «

باردیگرPلدوزر‎7‎ای سیاه رنگ رادیدم کھ با قیافھ ‎7‎ای ‎7‎یUتاک وترس انگ‎5‎‏‘درفضای نیمھ روشن

ق?ستان،‏ مثل تانکهای زر‎7‎دارجن‎6‎ی استاده بودند.‏ پ‎5‎مردپ:نھ دوزPھ نظرم آمدوOک دنیا کفش

کهنھ.‏ پ‎5‎مرد گرOھ کنان کفشها را پ:نھ م‎5‎‏‘د ‏،میگرست وسرش را میجنباند.‏

ناگهان احساس کردم کھ کnop دستم را میکشد.‏ دیدم ، اس|لی–‏n دستم را میکشید.‏ جیغ زدم:‏

» لالا...!‏ «

گرOختم ومیان خاکهای ق?ستان افتادم.‏ بھ دستم اس|لیت سرآدمی آمد.‏ باز‎7‎م گرOختم وجیغ

زدم:‏

» لالا...!‏ «

درگوشھ ‏ی ازق?ستان استادم.‏ مهتاب نیمھ با نورسرخرنگش درگوشھء آسمان دیده م:شد.‏

مهتاب بھ نظرم سوختھ وترسناک آمد.‏ خودم راتنها یافتم،‏ خودم را درOک خلای ‎7‎ولناک،‏

درفضای مھ آلود پولادیرنگ یافتم.‏ بھ نظرم آمد کھ بھ ‎7‎رسو بروم،‏ اس|لی–‏n مقابلم خوا‎7‎دآمد.‏

خودم رادرمحاصرهء مرده ‎7‎ا احساس کردم.‏ صدای خنده ‎7‎ای پ‎5‎مرد ‎7‎نوزازدوردستها،‏ مثل

آوازماتمزدهء بومی شmیده م:شدومن ازخودم پیهم می‎ªسیدم:‏

» آه خدایا،‏ من چھ استم،‏ من iی استم؟ «

پایان

‎1359‎خورشیدی.‏ شهرمزار شرOف

- 29 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

‏«ازمد¬ی بھ این سوفرOادی درذ‎7‎نم طن‎5‎ن

میافگند کھ نامھ ‏ی بھ من م‎5‎سد تا باور کنم کھ روزی گمشده ‎7‎ا بر میگردند...‏ بھ ‎7‎مھ ی گمشده

‎7‎ا و رفتھ ‎7‎ا و بھ ‎7‎مھ عزOزان آنها ا‎7‎دا.‏ «

شمعها تا آخر م:سوزند

میخندم،‏ میخندم.‏ قهقهھ کنان میخندم وPا خو‡†ا…„‏ میگوOم:‏

» مادر،‏ پدرم میاید.‏ «

مادرم کھ مو‎7‎اش مثل برف س‹ید شده اند،‏ ازاین گپم ناراحت م:شود.‏ بادلسوزی بھ چشمهایم

میب:ند.‏ اشکهاش جاری م:شوند.‏ خوا‎7‎روPرادرم ‎7‎م ازاین گپ ناراحت م:شوندوPا دلسوزی

وچهره ‎7‎ای گرفتھ وغمناک بھ چشمهایم میب:نند.‏

مادرم درOای اشک است.‏ اشکهاش تمام شدWی ن:سRند.‏ چشمهاش چشمھ ‎7‎ای ‎7‎م:شھ جاری

اشک شده اندومن درOای خنده.‏ میخندم.‏ قهقهھ کنان میخندم واگرنخندم،‏ احساس میکنم کھ

خفھ م:شوم،‏ احساس میکنم کھ میم‎5‎م.‏ من باوردارم کھ تومیای.‏ ‏ˆسیارمنتظرت ماندم وآن قدر

منتظرت ماندم وآن قدرتکرارکردم کھ تومیای کھ حالامرادیوانھ میگوOند،‏ فاطمھء دیوانھ...‏

- 30 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

اگرتومیبودی،‏ بھ ‎7‎مھ میگف–‏n کھ من دیوانھ ن:ستم،‏ من دیوانھ ن:ستم.‏ میخوا‎7‎م این نامھ را بھ

زمستان بد‎7‎م تا برای توPرساند.‏ پدر،‏ من زمستان را ‏ˆسیار ‏ˆسیار دوست دارم.‏ چندروز£عد،‏

باردیگر زمستان میاید.‏ فصل برفهاوOخبندیها،‏ من ذوقزده بابرفها وOخها بازی میکنم.‏ میخندم

وشادی کنان بھ مادرم میگوOم:‏

» مادر،‏ برفها وOخها ازنزد پدرم میایند،‏ بوی پدرم را دارند.‏ «

مادرم کھ مو‎7‎اش مثل برف س‹یدشده اند،‏ ناراحت م:شود،‏ اشکهاش جاری م:شوندومن با

صدای بلندمیخوانم:‏

» زمستان،‏ زمستان،‏ مراباخودت ب?،‏ مرا باخودت ب?...‏ «

من باوردارم کھ توPرمیگردی.‏ اماازسیمای مادرم میخوانم کھ اوPھ گپهای من وPھ آمدن

توPاورندارد.‏ برادروخوا‎7‎رم ‎7‎م باورنمیکنند.‏ امامن باوردارم کھ درOک زمستان سردپدرم

برمیگردد،‏ پدرم برمیگردد.‏

برایت قصھ کنم پدر،‏ من فاکولتھ رادوسال پ:ش تمام کردم.‏ آرزوی توPودکھ فاکولتھ رابخوانم.‏

خواندم.‏ اماحالامتاسفانھ کھ درخانھ استم.‏ iار نمیکنم.‏ ازiارخوشم نمیاید.‏ منتظرتواستم،‏

میداWی؟ Fا „ ‎7‎وس iارکردن بردلم چنگ م‎5‎‏‘ند.‏ بھ مادرم میگوOم کھ ‎7‎وس iار کردن بردلم چنگ

زده است.‏ مادرم ناراحت م:شود.‏ درچشمهاش اشک حلقھ م‎5‎‏‘ندوPا صدای غم آلودی میگوOد:‏

» وق–‏n کھ ‎²‎‏†تت خوب شد،‏ میتواWی iارکnq‏.‏ «

من میخندم،‏ قهقهھ کنان میخندم و بھ مادرم میگوOم:‏

Wی،‏ مادر.‏ ‎7‎روقت کھ پدرم برگشت،‏ من شامل iارم:شوم.‏ «

پدر،‏ خوشم نیامدکھ فاکولتھء عسکری رابخوانم.‏ متاسفم پدرکھ نتواWستم آرزوی ترابرآورده

سازم.‏ میخوا‎7‎م داستان نوس شوم و‎7‎مھء قصھ ‎7‎ارابرای توPنوسم.‏ برای تو،‏ پدر.‏

خوا‎7‎روPرادرم ‎7‎م از فاکولتھ فارغ شده اندوحالاiار میکنند.‏ مادرم را کھ بUیnq‏،‏ نم:شنا¢‏no‏.‏

مو‎7‎اش مثل برف س‹ید شده اند.‏ چهره اش پرچ‎5‎ن شده وروزPھ روزمثل مادر کلانم م:شود.‏

امااگرمرا بUیnq‏،‏ ‏ˆسیارخوش م:شوی.‏ دخکلانت را،‏ قدم بلندشده است.‏ مو‎7‎ایم ‎7‎مان طوری

کھ دیده بودی،‏ درازدرازاسRند.‏ سیا‎7‎رنگ اسRند.‏ آه،‏ شاید بگوی کھ چراعرو¢‏no نکرده ام.‏

منتظرتواستم،‏ پدر.‏ توکھ آمدی،‏ جشن عرو¢‏no را برtاخوا‎7‎یم کرد.‏ اگراین خط برایت رسید،‏

حت€‏n جواˆش رابفرست وPگوکھ چھ وقت برمیگردی.‏ راس–‏n پدر،‏ توازآن جا خستھ Wشده ای؟ اگر

لشکر سرزم‎5‎ن زمستان ترا نمیگذارد،‏ فرارکن وخودت را بھ ما برسان...‏ بیاباز‎7‎م برایم قصھ بگو،‏

- 31 -

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ازتارOخ،‏ ازگذشتھ ‎7‎ا،‏ ازآزادی گپ بزن.‏ ‎7‎مان عکسهای تارÈO‏„‏ را تا ‎7‎نوزدرالماری نگهداشتھ ام.‏

دلم میخوا‎7‎دتوPا´‏no ومن درPرابرت Wشستھ باشم وتودرمورد ‎7‎رعکس معلومات بد „:

این است غازOها کھ انگرOز‎7‎ارا مجبورPھ فرار ساختند واینها درراه آزادی جان دادند.‏ «

بیامن بھ شmیدن آن قصھ ‎7‎انیازدارم.‏ راس–‏n میخواستم قصھ کنم کھ چرامرا دیوانھ میگوOند.‏

قصھ کنم کھ دراین ده سال کھ تون:س–‏n‏،‏ چھ گپهاشد،‏ ‏ˆسیار گپها...‏ میخوا‎7‎م بنوسم،‏ امامادرم

ماWع م:شود ومیگوOد:‏

ننوس،‏ بھ ‎²‎‏†تت مضراست.‏ «

iاغذ‎7‎اوقلمهایم رام‎5‎بایند.‏ چھ کنم پدر؟ اگرتو میبودی،‏ با ‎7‎مان جدیت وصدای محکمت

میگف–‏n‏:‏

آرام باشید،‏ ‎7‎یچ کس حق نداردکھ فاطمھ رادیوانھ بگوOد.‏ دیگر‎7‎رکس اورادیوانھ گفت،‏

گوشهاش را بھ دیوارمیخ م‎5‎‏‘نم.‏ «

وآن Fاه جرات نمیکردندکھ iاغذ‎7‎ای مرابدزدند.‏

پدر،‏ توPگو آیایک دیوانھ مثل من میتواندبنوسد؟ تومیبودی،‏ بھ من آفرOن میگف–‏n‏.‏ برایم قلم

وiاغذ میاوردی ومن مینوشتم،‏ مینوشتم وPاز‎7‎م مینوشتم...‏ دوسال م:شودکھ ‏ˆسیارمیخندم،‏ بھ

‎7‎م‎5‎ن خاطرمرادیوانھ میگوOند.‏ درغ‎5‎آن iاملاًجوراستم.‏ حالازمستان نزدیک است.‏ زمستان

میاید.‏ از زمستان خوشم میاید.‏ وق–‏n زمستان میاید،‏ برف میبارد.‏ یخبندان م:شودومن میخندم،‏

‏ˆسیارخوش م:شوم.‏ بھ خیالم میایدکھ برفهاازنزدتومیایندوPوی ترادارند.‏ خنده کنان نزد مادرم

م‎5‎وم وPھ مادرم میگوOم:‏

» مادر،‏ برفها بوی پدرم رادارند.‏ «

امامادرم،‏ ازاین گپم ناراحت م:شود.‏ سوOم میب:ندوچشمهاش پراشک م:شوند.‏ من فهمیده ام

کھ چشمهای مادرم درOای اشک اسRند.‏ Fا „ ح‎5‎ان م:شوم کھ این قدراشک ازکجا م:شود.‏ ی‎6‎ان

وقت دلم میخوا‎7‎دکھ من ‎7‎م گرOھ کنم.‏ اماتوOادم میای ومیدانم کھ برمیگردی.‏ گرOھ نمیکنم.‏

خنده میکنم،‏ پدر،‏ خنده.‏

توکھ رف–‏n پدر،‏ ما‎7‎مھ اشک دیدیم.‏ خانھء ما،‏ خانھء غصھ شد.‏ ما ‎7‎مھ اشک شدیم.‏ خون

دیدیم.‏ آرامش ازماگرOخت.‏ مردم ازکوچھ ‎7‎اکوچ کردند.‏ آدمهاباآدمها بی‎6‎انھ شدند.‏ ‎7‎مسایھ ‎7‎ا

با‎7‎مسایھ ‎7‎ا بی‎6‎انھ شدند.‏ اقارب وخوشاوندان ما گم شدندو‎7‎مھ چ‎5‎‏‘دگرگون شد.‏ آدمهای،‏

چندین بارآمدند و میخواسRندتا ‎7‎مان عکسهای تارÈO‏„‏ راباخودب?ند.‏ من گرستم،‏ زاری کردم.‏

- 32 -

»

»

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

آنها عکسهارا ن?دند.‏ آنها ‎7‎مان انگش‏ ف‎5‎وزه ‏ی ترابا ساعت دیواری بردند.‏ ماچ‎5‎‏‘ی نگفتیم،‏

‎7‎م‎5‎ن طورشده است،‏ آد مها میایند،‏ می?ندودیگران چ‎5‎‏‘ی گفتھ نمیتوانند.‏ آه پدر،‏ چھ روزFاری

بدی آمد.‏ اگرتونم‎5‎ف–‏n‏،‏ حالا کnop مرادیوانھ نمیگفت.‏ میخواستم قصھ کنم کھ ‎¹‎س از رفن توچھ

گپها شد.‏ اگرغلط نکنم،‏ دوسال پ:ش،‏ دوسال پ:ش،‏ ‎7‎ر›†ظھ خیال میکردم کھ تومیای.‏

پدرمیاید،‏ ‎7‎م:شھ چشم بھ راه بودم وگوشم بھ دروازه.‏ بھ ‎7‎مھ میگفتم.‏ باخو‡†ا…„‏ وخنده

میگفتم:‏

پدرم میاید،‏ پدرم میاید.‏ «

مادرکلانم زنده بود.‏ چھ زن مهرPاWی،‏ ‏ˆعدازرفن تومرا ‏ˆسیاردوست داشت.‏ ‎7‎ردوعقیده داشRیم

کھ تو میای.‏ ما‎7‎رروزنمازمیخواندیم وPرای تودعا میکردیم.‏ اونزد پ‎5‎مرد منج€‏n رفتھ بودتا

بداندکھ تودر کجا اس–‏n‏.‏ منجم پ‎5‎گفتھ بودکھ شمÇ‏„‏ رابگ‎5‎یدودرمحل خلو¬ی روشmش کنید.‏

اگرشمع تانیمھ سوخت،‏ بھ این معnq است کھ تو کشتھ شده ای واگرشمع تا آخرسوخت،‏ ‏عnq

کھ زنده ای و¿س از آن iاروPارمادرکلان شمع بودوشمع.‏ شمع میخرOد،‏ بھ زOرخانھء خلوت

وتارOک حوO „ می?د.‏ شمع ‎7‎ارا ی|ی ‏¿ی دیگری روشن میکرد.‏ ‎7‎رروزو‎7‎رشب ‎7‎روقت کھ دلش تنگ

م:شد،‏ م‎5‎فت شمÇ‏„‏ راروشن میکردومنتظرمیماند.‏ اما‎7‎م:شھ شمعهاتاآخرم:سوختند.‏ مادرم

نزدمنجم دیگری رفتھ بود.‏ منجم گفتھ بودکھ توزنده اس–‏n‏.‏ امادرOک محل سرد زنده Fی میکnq‏.‏

‎7‎ا،‏ پدر،‏ ‎7‎مان ‏›†ظھ کھ این گپ رااز مادرم شmیدم،‏ ت|ان خوردم.‏ لرزOدم.‏ بھ یاد قصھ ‎7‎ای

افتادم کھ مادرم ‎7‎ن‎6‎امی کھ من کودک بودم،‏ ح|ایت میکرد:‏

ی|ی بود،‏ ی|ی نبود...‏ زOرآسمان کبود،‏ درسرزم‎5‎ن پری گکهای قشنگ بهارنیامد.‏ پری گک نازنیnq

تصمیم گرفت تابھ سراغ بهارPرود.‏ تصمیم گرفت تا بھ سر زم‎5‎ن بهار برود.‏ گفتند کھ بهار بیمار

شده است.‏ پری گک سرزم‎5‎ن بهاررانمییافت.‏ از‎7‎مھ می‎ªسید.‏ بھ سرزم‎5‎ن تاˆستان رفت،‏ بھ

سرزم‎5‎ن خزان رفت.‏ بھ سرزم‎5‎ن زمستان رفت تابهاررا پیدا کند.‏ وق–‏n بھ سرزم‎5‎ن زمستان رسید،‏

سرزم‎5‎ن زمستان ‏ˆسیارسردوOخبندان بود.‏ ‎7‎مھ جابرف،‏ ‎7‎مھ جایخها،‏ کوه ‎7‎ای یخ،‏ کوه ‎7‎ای

برف،‏ ‎7‎مھ جاسردی و کرخ–‏n وPاد‎7‎ای سرد...‏

تصوOری کھ ازسرزم‎5‎ن زمستان درذ‎7‎نم بود،‏ بھ نظرم مجسم شد.‏ ناگهان بھ دلم گشت کھ تو ‎7‎م

بھ ‎7‎ما ن جارفتھ ای.‏ شاید مثل پری گک نازن‎5‎ن ، میخواس–‏n سرزم‎5‎ن بهارراپیدا کnq‏.‏

حالاباوردارم کھ تو درسرزم‎5‎ن زمستان اس–‏n‏.‏ من زمستان رام:شناسم.‏ باتمام زOباییهاش

‏ˆسیارسنگدل وPخیل است.‏ ترانگهداشتھ است تادرسرزم‎5‎ن پری گکهای قشنگ بهارنیاید.‏ میدانم

- 33 -

»

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

کھ ‏ˆسیارخستھ شده ای.‏ چقدرخنک خورده با´‏no‏.‏ ‎7‎مھ جا سردی،‏ ‎7‎مھ جا یخبندی،‏ ‏ˆسیارت‎­J

ودردناک است.‏ من احساس میکنم پدر،‏ سرزم‎5‎ن مابا‎7‎مھء اشکهاوتIJیهاش باز‎7‎م خوب است.‏

بهارمیاید،‏ م‎5‎ود.‏ وق–‏n کھ موعدش تکمیل شد،‏ م‎5‎ود بھ سر زمیmش،‏ بھ خانھ اش وPھ عوضش

خزان میاید و ‏ˆعد زمستان.‏ اما آن جاکھ تواس–‏n‏،‏ زنده Fی ‏ˆسیارت‎­J است.‏ ‎7‎م:شھ یک فصل آن

‎7‎م فصل زمستان.‏ iاش تودر سرزم‎5‎ن بهارمیبودی.‏ ‏ˆسیارمهرPان است.‏ بخیل وسنگدل ن:ست.‏

ترا‎¹‎س بھ مامیداد.‏ مرانزد تومی?د.‏ اما زمستان دل یخUستھ دارد.‏ زمستان یک فصل کرخت و

سنگدل است.‏ چقدرشمعهارامادرکلانم روشن کرد.‏ ‎7‎مھ اش تا آخر سوختند.‏ مادرکلانم با

قدخمیده واندام لرزان نزدم میامدومیگفت:‏

» دخم،‏ پدرت زنده است.‏ «

ومن ب:شازاو شعفزده م:شدم.‏ کف م‎5‎‏‘دم وقهقهھ کنان میخندیدم ومیگفتم:‏

پدرم میاید،‏ پدرم میاید!‏ «

و£عد‎7‎ردوم‎5‎فتیم،‏ عکس ترا تماشا میکردیم.‏ من بھ شانھ ‎7‎ای تومینگرستم.‏ بھ ستاره ‎7‎ای

طلای و ‏ˆعدلباس نظامی تراکھ درالماری گذاشتھ ایم،‏ میپوشیدم.‏ کلاه ترا‎7‎م برسرمیکردم

وازخودم یک صاحب منصب م:ساختم.‏ مثل تو،‏ بھ مادرکلانم رسم ‏¬عظیم میکردم ومثل

توPاصدای محکم و قاطع میگفتم:‏

» ماانگرOز‎7‎ارا نمیگذارOم،‏ ماانگرOز‎7‎ارا نمیگذارOم.‏ «

مادرکلانم ازاین حرکتم خوش م:شد.‏ میخندید.‏ اندام استخواWی وتکیده اش میلرزOد.‏ د‎7‎ان ‏£ی

دندان و‎5Pه ‎7‎اش نمودارم:شدند.‏ درخشش مسرتباری را درآن ‏›†ظھ درچهرهء پرچ‎5‎ن صورت

کوچک وچشمهای گِ‏ رد گِ‏ رد فرورفتھ اش میدیدم و£عدعکسهارامیگرفتم وقصھ ‎7‎ای راکھ توPھ

من گفتھ بودی،‏ بھ مادرکلانم ح|ایت میکردم:‏

این عکس بابھ کلان مmست،‏ اودرجنگ باانگرOز‎7‎ابھ خاطرآزادی شهیدشدواین عکس وآن

عکس...»‏

زنده Fی بھ ‎7‎م‎5‎ن منوال میگذشت ومن ‎7‎رروز ب:شمتیقن م:شدم کھ زمان آمدنت نزدیک

ونزدیک‏ شده است.‏ بھ مادرم،‏ بھ خوا‎7‎روPرادرم میگفتم:‏

باور کنید کھ پدرم میاید.‏ «

مادرکلانم گپ مرا تایید میکردومیگفت:‏

» ‎7‎مھء شمعهاتاآخرم:سوزند...‏ «

- 34 -

»

»

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

امامادرم کھ چشمهاش درOای اشک اسRند،‏ میگرست.‏ خوا‎7‎روPرادرم اندو‎7‎گ‎5‎ن م:شدندومن

میخندیدم،‏ قهقهھ کنان میخندیدم.‏ مادرکلانم ‎7‎م میخندید واندام خمیده واستخوان:ش

میلرزOد.‏

مگرOک روزخ?شدم کھ برادرفوزOھ پیدا شده است.‏ ازاین خ?لرزOدم.‏ ت|ان خوردم.‏ سرم چرخید.‏

نمیدانم تواورام:شناخ–‏n وOاWی؟ محصل فاکولتھء انجن‎5‎ی بود.‏ برادرفوزOھ رامیگوOم.‏ فوزOھ کھ

‎7‎مصنف وخوا‎7‎رخواندهء صمی€‏n من بود.‏ اورا‎7‎م برده بودند.‏ مثل تو،‏ ‎7‎یچ کس نمیداWست

کجاست.‏ مرده وزنده اش گم بود.‏ ‎¹‎س ازده سال پیداشد.‏ توخ?‏ نداری،‏ نداش–‏n‏.‏ آن وقتها فوزOھ

‎7‎م:شھ بھ من میگفت کھ برادرش مرا دوست دارد.‏ من اوراندیده بودم.‏ وق–‏n گفتند،‏ پیدا شده

است،‏ آن قدرذوقزده شدم کھ اصلاً‏ فراموش کردم تابھ دیدWش بروم.‏ بھ خانھ آمدم ومسرتزده بھ

‎7‎مھ گفتم:‏

او پیداشد،‏ پدرم ‎7‎م میاید،‏ پدرم ‎7‎م میاید.‏ «

دیگرiاملاً‏ یق‎5‎ن حاصل کردم کھ تومیای.‏ پدر،‏ تراکھ بردند،‏ من،‏ مادرم،‏ خوا‎7‎روPرادرم چندین بار

رفتیم،‏ لباسهایت رابردیم.‏ زندان بان ‏¬سلیم م:شد.‏ امایک روزآن چھ راکھ برایت آورده بودیم،‏

زندانبان دوPاره بھ ما داد وگفت:‏

بندی شما ن:ست.‏ «

دنیابرسرمافرورOخت.‏ قلبهای ماشکست.‏ برگشRیم.‏ چھ میکردیم.‏ برگشRیم،‏ پدر،‏ میداWی؟ ‏ˆعدچھ

گپ شد؟ مادرم بھ یک آدم دیگرمبدل شد.‏ شب وروز آرام نداشت.‏ ‎7‎رطرف دوOد،‏ دوOد.‏ نزد ‎7‎مھ

رفت.‏ نزد ‎7‎مھء فال ب:نها ومنجمها رفت.‏ اما اثری ازتونیافت.‏ روزی خ?شدیم کھ نام کشتھ شده

Fان روی دیوارزندان آوOختھ شده است.‏ اما نام تودرفهرست اعدام شده Fان ‎7‎م نبود.‏

‎7‎رچندپرس وجو کردیم،‏ کnop نمیداWست.‏ کnop نمیگفت کھ توچھ شده ای.‏ وق–‏n کھ برادرفوزOھ

پیداشد،‏ ‏ˆعدازده سال.‏ بھ مادرم گفتم کھ نام او‎7‎م درجملھء کشتھ شده Fان نبود.‏ مادرم

باورنمیکردکھ اوtیداشده است.‏ بھ جستجوی اورفتیم.‏ ازاواثری نیافتیم.‏ ‎7‎مھء خانوادهء شان را

راکتها از‎5Pن برده بودند.‏ کnop گفت کھ او‎7‎م رفت.‏ کnop نمیداWست کھ کجا رفت.‏ گفتند ‎7‎م‎5‎ن کھ

ازخانواده اش خ?‏ شد،‏ دیگر نیاستاد وغیب شد ومن مطم‎5‎ن شدم کھ تو‎7‎م مثل اوOک

روزPرمیگردی.‏

اماآن شب پدر،‏ ازدوسال قبل قصھ میکنم.‏ آن شب وسوسھء n“یe” مرافراگرفتھ بود.‏ ناراحت و

مضطرب بودم.‏ خوابم نمی?د.‏ ‎7‎ر›†ظھ درذ‎7‎نم میگشت کھ پدرم میاید.‏

- 35 -

»

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

»

»

شب ازنیمھ گذشتھ بود.‏ شب تارO‏|ی بودوFاه Fا „ صدای ف‎5‎ Fلولھ ‎7‎ای تفنگ شmیده م:شد.‏

من بھ تومیاندشیدم.‏ دلم بھ شدت م‎5‎‏‘د.‏ بھ نظرم میامد کھ تودرراه اس–‏n‏.‏ ناآرام بودم،‏ ازجا

برخاستم.‏ چراغ اتاق راروشن کردم.‏ ب‎5‎ون بھ نظرم ب:ش‏ تارOک آمد.‏ دلم بھ تو سوخت کھ چگونھ

دراین تارO‏|ی خوا „ آمد.‏ بھ قاب عکس توکھ روی دیوارقرار داشت،‏ نگرستم.‏ ناگهان شmیدم کھ

کnop درم‎5‎‏‘ند.‏ با ‏”‏eلھ بھ طرف پنجره رفتم.‏ بھ ب‎5‎ون دیدم.‏ تارO‏|ی ترسناiی در‎7‎مھ جاحکمفرما

بود.‏ صدای Wشmیدم.‏ امادلم گوا „ میدادکھ تومیای.‏ ‎7‎رچندگوش دادم،‏ کnop درنم‎5‎‏‘د.‏ دوPاره

چراغ راخاموش کردم وPھ ‏ˆسرفتم.‏ خوابم نمی?د.‏ تمام ‎7‎وش وفکرم سوی دروازه بود.‏ ناگهان

صدای شرفھء پای ت|انم داد.‏ با”‏eلھ برخاستم.‏ کnop درحوO „ راه م‎5‎فت.‏ ترسیدم.‏ وارخطا

شدم.‏ درتارO‏|ی شبح س‹یدپو´‏no را دیدم.‏ شبح س‹ید پوش خمیده قدی رادیدم.‏ مادرکلانم بود.‏ با

شمعهاش بھ زOرخانھ م‎5‎فت تا یک باردیگرPداند کھ توزنده اس–‏n‏.‏

نمیدانم کھ اوچگونھ زنده مانده بود.‏ ‎7‎یچ چ‎5‎‏‘دروجودش سراغ نم:شد.‏ پ‎5‎پ‎5‎شده بود،‏

نودسالھ...‏ ح‎5‎ان بودم کھ چگونھ زنده مانده است،‏ حت€‏n منتظرتوPود کھ روزی برمیگردی.‏

دوPاره برگشتم.‏ یک باردیگرگپهای منجم‎5‎ن بھ یادم آمدند.‏ توزنده اس–‏n‏.‏ شمعها تا آخرم:سوزند،‏

تو درجای سردی اس–‏n‏،‏ درسرزم‎5‎ن زمستان...‏

Fا „ مادرم مرا ‏¬س „ میداد.‏ خوا‎7‎روPرادرم را ‏¬س „ میدادومیگفت:‏

خ‎5‎است.‏ تنهاپدرشمارانکشتھ اند.‏ تنها پدرشما لادرک Wشده است.‏ صد‎7‎ا،‏ ‎7‎زار‎7‎انفر‎7‎م‎5‎ن

طور شده اند.»‏

ومن ازمادرم می‎ªسیدم:‏

پدرم چھ گناه داشت؟ «

مادرم جواب میداد:‏

نمیدانم.‏ امامیگوOندکھ گنا‎7‎ش ‏ˆسیارPزرگ بود.‏ «

ومن بھ یاد عکس تو،‏ بھ یادستاره ‎7‎ای روی شانھ ‎7‎ایت میافتادم.‏

ناگهان باز‎7‎م بھ خیالم آمدکھ کnop درم‎5‎‏‘ند.‏ با”‏eلھ برخاستم.‏ درست بود.‏ واقعاً‏ کnop درم‎5‎‏‘د.‏

لرزOدم.‏ ت|ان خوردم.‏ صدای درزدن درفضای حوO „ تارOک پیچید.‏ بھ ب‎5‎ون دوOدم.‏ راس–‏n کnop

با ‏”‏eلھ درم‎5‎‏‘د.‏ پابر‎7‎نھ سوی دروازهء کوچھ دوOدم وجیغ زدم:‏

آمد م...!‏ «

- 36 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دروازهء کوچھ راگشودم.‏ باورکردWی نبود.‏ توPودی،‏ آن سوی در،‏ تواستاده بودی.‏ نتواWستم آرام

بمانم.‏ وحش‘ده جیغ زدم،‏ گرOختم،‏ در‎²‎‏†ن حوO „ افتادم.‏ سرم چرخیدودرحا…„‏ کھ میگرستم،‏

فرOاد کشیدم کھ پدرم آمد.‏ ‎7‎مھ آمدند وPھ کوچھ رفتند.‏ کnop نبود.‏ کnop درنزده بود.‏ مادرکلانم

درراه زOنھ ‎7‎ای زOرخانھ افتاده بود،‏ مادرکلان مرده بود،‏ مادرکلان را دیدم.‏ در راه زOنھ ‎7‎ا افتاده

بود،‏ شمÇ‏„‏ دردسRش بود.‏ جیغ زدم:‏

» مادر کلان!‏ «

دیگرچ‎5‎‏‘ی نفهمیدم.‏

‏....باز‎7‎م سرم دردمیکند.‏ آه سرم،‏ سرم،‏ خدایا سرم،‏ میخوا‎7‎م خنده کنم.‏ قهقهھ کنان خنده

کنم.‏ درغ‎5‎آن احساس میکنم کھ مادر کلان میاید،‏ ازمیان تارO‏|ی،‏ از زOرخانھ با ‎7‎مان اندام خمیده

و تکیده اش.‏ ازاومیسم.‏ ‎7‎م:شھ بھ نظرم نمودارم:شود.‏ مادرکلان شمÇ‏„‏ دردست،‏ درنیمھ راه

زOنھ ‎7‎ای زOر خانھ ی تارOک افتاده است.چشمهاش باز مانده اند.‏ چشمهاش سوی شمعها

دوختھ مانده اند.‏ آه پدر،‏ آن شب با شmیدن صدای من،‏ مادرکلان مرده بود.‏ من اورا کشتم،‏ من

وحالا احساس میکنم تنهامانده ام...‏ ‎7‎رروزشمعهارامیگ‎5‎م،‏ م‎5‎وم بھ زOرخانھ.‏ شمعهارا روشن

میکنم وتا ‏›†ظھ ‏ی منتظرمیمانم کھ خاموش شوند.‏ شمعها تا آخرم:سوزند.‏

پدر،‏ سرم دردمیکند.‏ میخوا‎7‎م بخندم.‏ قهقهھ کنان میخندم.‏ درغ‎5‎آن احساس میکنم خفھ

م:شوم.‏ خفھ م:شوم،‏ پدر...‏ گپهای دیگرراˆعدبرایت مینوسم،‏ میخندم،‏ میخندم،‏ قهقهھ کنان

میخندم وPا خو‡†ا…„‏ فرOاد میکشم:‏

» مادر،‏ پدرم میاید...!‏ «

پایان

– ‎1369‎شمnop iابل

- 37 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

زنج‎75‎اوچنگکها

اسب آن چھ راکھ ازگذشتھ ‎7‎اش بھ یادداشت،‏ ‎7‎م‎5‎ن عبدالله بودوFادی.‏ ب:شازآن چ‎5‎‏‘ی بھ

یادش نبود.‏ ب:شازOک ماه م:شدکھ عبدالله iارنمیکرد.‏ ‎7‎رروزدوسھ بارمیامد،‏ علف وجواسب را

میدادودوPاره بھ اتاقش برمیگشت.‏ اسب بھ این گپ ‏¿ی برده بودکھ دراین اواخرعبدالله

طوردیگری شده است.‏ ی|ی وOک باره ‏¬غی‎5‎کرده بود.‏ بھ آدم ‏£ی اعتنای مبدل شده بود.‏ طوری بھ

نظرم‎5‎سید کھ دیگرازFادیراWی دست کشیده وتصمی€‏n نداردکھ بھ iاروزنده Fی سابقھ اش ادامھ

د‎7‎د.‏ اندوه تلÈ‏„‏ درسیماش دیده م:شدوPھ ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘بیعلاقھ شده بود.‏ Fا „ نزداسب

میامدوPااودرددل میکردو میگفت:‏

اسب عزOز،‏ مرا ببخش.‏ من مرOض شده ام.‏ خیال میکنم من یک دیوانھ استم

گونھ ‎7‎ای اسب رامیبوسید.وOال اورانوازش میکرد.‏ سرش را برگردن اسب مینهادومیگرست:‏

» من ‎7‎م مثل توOک اسب استم،‏ اسب Fادی...‏ «

و£عد£ی اختیارمیخندید.‏ بھ رش ماش وPرنجش دست میکشید.‏ بھ چشمهای اسب خ‎5‎ه م:شدو

میگفت:‏

، دیوانھ.‏ «

- 38 -

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

» ‎7‎ا،‏ تو‎7‎م میno¢ª تابھ iی؟ تا بھ iی اسب Fادی بودن،‏ تابھ iی؟ این ‎7‎م شد زنده Fی.‏ «

وقهقهھ کنان میخندیدواشکهاش راپاک میکرد.‏

آن شب بھ نظراسب شب n“یe” بود.‏ نورکمرنگ نقره ‏ی مهتاب کھ بھ ‎7‎مھ جاپاشیده شده بود،‏

بھ نظرش خوفناک میامد.‏ زOردرخت،‏ دورترازطوOلھ درازکشیده بودوفکرمیکرد.‏ عبدالله ‎7‎م:شھ

اورابا رسمان محک€‏n بھ ‎7‎م‎5‎ن درخت میUست.‏ دلش ناآرام بود.‏ درختهای باغ،‏ دیوار‎7‎ا وسایھ ‎7‎ا

بھ نظرش طوردیگری میامدند.‏ صدای حشره ‎7‎اطوردیگری بھ گوشهاش م‎5‎سید.‏ صدای

عبدالله کھ باخودش گپ م‎5‎‏‘د،‏ بلندترازشبهای دیگرشmیده م:شد.‏ دراین اواخراک‎Ëا‎7ً‎م‎5‎ن

طورPلندبلند گپ م‎5‎‏‘دوPھ خودش وزنده گ:ش نفرOن میفرستادوP‏:شاوقات ازاثر Wشھء شراب

وچرس بیحال م:شدوخواˆش می?د.‏ با آن کھ عمرش ازچهل سال ‎7‎م گذشتھ بود،‏ زن واولاد

نداشت.‏ آدم تنهای بود.‏ ح–‏n سرtنا „ ‎7‎م نداشت کھ درآن زنده Fی کند.‏ باغ بزرFی کھ درآن بود

وPاش داشت،‏ ازآن مالک Fادی بود.‏

اسب ‎7‎مھء این گپهارامیداWست.‏ اززPان خودعبدالله شmیده بود.‏ امادراین اواخراسب دردورنج

کشنده ‏ی را درسیمای عبدالله میدیدکھ روزPھ روزفزوWی مییافت.‏ دلش بھ اوم:سوخت.‏ اماiاری

از دسRش ساختھ نبود.‏ بھ نظرش میامدکھ عبدالله بھ آدم ناتواWی مبدل شده است.‏ بھ نظرش

میامد کھ ازدست او ‎7‎م iاری ساختھ ن:ست.‏ میدید کھ عبدالله ازدردجان|ا „ رنج می?د وروزPھ روز

زردوزار م:شود.‏

اسب ‎7‎م احساس میکردکھ باگذشت ‎7‎رروزمثل عبدالله آ‎7‎ستھ آ‎7‎ستھ ‏¬غی‎5‎ میکند.‏

اف|ارگوناگوWی درذm7‎ش پیدام:شدندواحساسات گن‎6‎ی بھ سراغش میامدند.‏ بھ خیالش میگشت

کھ دردورنج جان|اه ومرموزاورا روزPھ روز مثل عبدالله آب م:سازد.‏

آن شب،‏ ب:شازشبهای دیگرنا آرام بود.‏ ن‎6‎ا „ بھ Fادی افگندکھ چندقدم آن طرفقرار داشت.‏ از

دیدن آن دلش فرورOخت.‏ ‎7‎م:شھ ‎7‎م‎5‎ن طورم:شد.‏ Fادی براش خستھ کن شده بود.‏ بھ خیالش

آمد،‏ درد ورنج جان|اه ومرموزی کھ اوراروزPھ روزآب م:سازد،‏ از‎7‎م‎5‎ن Fادی Wشات میکند.‏ ‎7‎رPارکھ

آن را میدید،‏ احساس خفقان ودلتن‎6‎ی میکرد.‏ درچن‎5‎ن ‏›†ظھ ‎7‎ابھ خیالش م‎5‎سیدکھ دستهای

بزرگ و نامری Fلوش را میفشارند.‏ دردلش گفت:‏

» شایدعبدالله ‎7‎م از‎7‎م‎5‎ن Fادی رنج می?د.‏ «

Fادی بھ نظرش منحوس آمد.‏ ازPازو‎7‎ای درازچو£ی،‏ ازچرخها،‏ ‏¬سمھ ‎7‎ا وحلقھ ‎7‎ای آن بدش آمد.‏

بھ Fلهای رن‎6‎ارنگ کھ بھ خاطر زOب وزmOت اسب وFادی میUسRند،‏ ن‎6‎اه کرد.‏ بھ زنگهای کھ بھ

- 39 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

»

گردWش حمایل م:شدند،‏ دید.‏ از ‎7‎مھء آنهابدش آمد.‏ ‎7‎ن‎6‎امی کھ Fادی بر¿شRش ‏ˆستھ م:شد،‏ حق

نداشت بھ دوطرفش بب:ند.‏ ناگزOرPود پ:ش روش ران‎6‎اه کند وPھ سم–‏n برودکھ عیدالله بات|ان

دادن جلو،‏ اورا ر‎7‎نمای میکرد.‏ وق–‏n اورابھ Fادی میUسRند،‏ بھ دوطرف چشمهاش صفحھ ‎7‎ای

راطوری قرار میدادندکھ نمیتواWست دوطرفش را بب:ند.‏ عبدالله „ „ گوOان تازOانھ رابھ ‎7‎وات|ان

میداد.‏ زنگهای اسب جرنگ جرنگ کنان بھ صدا درمیامدند.‏ Fلهای رن‎6‎ارنگ سروگردWش بھ

ا‎7‎‏‘ازم:شدندواسب میدوOد،‏ میدوOد،‏ نفس زنان میدوOد.‏ عبدالله با قمچم‎5‎ن بر¿شRش

م‎5‎‏‘دومیگفت:‏

بدواسبک عزOزم،‏ بدو...‏ نان خوردن آسان ن:ست.‏ «

و£عد بھ کnop کھ سوارFادی میبود،‏ اززنده گ:ش قصھ میکرد:‏

» چھ کنیم؟ زنده Fی ما ‎7‎م مثل ‎7‎م‎5‎ن اسب است.‏ پو…„‏ کھ مالک Fادی برایم مید‎7‎د،نان وچای

سھ وقتم راˆس نمیکند،‏ چھ رسدبھ چرس وچلم...‏ ‎7‎م‎5‎ن اسب ‎7‎م ازمن بود،‏ روزFارPدآمدومن

مجبور شدم کھ اسبم رابھ مالک ‎7‎م‎5‎ن Fادی بفروشم.‏ „، „... «

و£عدآ „ میکشیدومیگفت:‏

اسبم راˆسیاردوست دارم.دلم نم:شودکھ اوراترک کنم.‏ من چاپ انداز بودم وPا ‎7‎م‎5‎ن اسب

بزک·‏no میکردم.افسوس،‏ افسوس،‏ بیا وحالاروزFارمارابب‎5‎ن.‏ Fادی شده ایم،‏ اسب Fادی شده ایم،‏

اسب Fادی.‏ «

این بود فشردهء زنده Fی اسب وعبدالله.‏

اسب با خودش گفت:‏

این ‎7‎م شد زنده Fی.‏ «

وسوسھء n“یe” ‏›†ظھ بھ ‏›†ظھ دردلش جان میگرفت.‏ Fادی بھ نظرش شوم ومنحوس میامد.‏

دلش میخواست دیوانھ شودوFادی راپارچھ پارچھ کند.‏ میخواست ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘راترک کندوPھ جای

برودکھ خودش ‎7‎م نمیداWست،‏ کجاست.‏ Fا „ بھ خیالش م‎5‎سیدکھ زماWی درجای دیگری ‎7‎م

زنده Fی کرده است واورا ازآن جا،‏ ازمحل اصل:ش دورکرده اند.‏ میخواست دوPاره بھ ‎7‎مان محل

اص „ زنده گ:ش ب‹یوندد.‏ نمیداWست جای کھ میخواست،‏ کجاست.‏ اما ‎7‎م:شھ آرزو داشت کھ

بھ آن جا برسد.‏

- 40 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

تاحال چندین بارتصمیم گرفتھ بود،‏ فرارکند.‏ چندین بارکوشیده بودکھ خودش راازاسب Fادی

بودن بر‎7‎اند.‏ ‎7‎رPارکھ چن‎5‎ن تصمی€‏n میگرفت وفرOادکنان پابھ گرOز مینهاد،‏ ‎7‎مھ فرOاد م‎5‎‏‘دند

ومیگفتند:‏

اسب عبدالله رم کرده،‏ اسب عبدالله...!‏ «

واودیوانھ وار‎7‎رسومیدوOد،‏ شیهھ میکشید.‏ کساWی را کھ نزدیکش میامدند،‏ لگدم‎5‎‏‘د.‏

میکوشیدبھ چنگ نیفتدوPھ ‎7‎مان جای نامعلومی کھ دلش میخواست،‏ برود.‏ درچن‎5‎ن ‏›†ظھ ‎7‎ا

عبدالله سراسیمھ ومضطرب م:شدوPا پا‎7‎ای بر‎7‎نھ دنبال اسب میدوOد،‏ ازدیگران کمک

میخواست وفرOادکنان صدا م‎5‎‏‘د:‏

» کمک کنید،‏ بگ‎5‎ید،‏ خاک برسرم م:شود،‏ بگ‎5‎ید!‏ «

اسب باز‎7‎م احساس کردکھ ‎7‎مان آرزودروجودش ‏›†ظھ بھ ‏›†ظھ جان میگ‎5‎د.‏ باز‎7‎م میخواست

رم کند،عصیان کند.‏ شیهھ بکشد،‏ ‎7‎مھ رابا لگد بزند،‏ دیوار‎7‎ا ومواWع رااز‎7‎م بپاشدوPھ مح „ کھ

دلش میخواست برود.‏ میخواست این بارPھ چنگ کnop نیفتدوازرا‎7‎ش برنگردد.‏ بھ درختهای

ساکت و خاموش باغ دید.‏ بھ سایھ ‎7‎ا ونورکمرنگ نقره ‏ی مهتاب ن‎6‎اه کرد.‏ بھ نظرش ‎²‎‏†نھء

n“یe” نمودار شد.‏ چنگکها،‏ چنگکها...‏ بھ شاخھ ‎7‎ای درختها،چنگکهای فلزی دیده م:شدند.‏

از‎7‎مان چنگکهای کھ دردiانهای قصا£ی بھ آنهاگوشت میاوOختند.‏ دلش راوا‎7‎مھ ‏ی فراگرفت.‏ بھ

خیالش آمدکھ این چنگکها ‏¬شنھء درOدن گوشتهای اواسRند.‏ متوجھ صدای عبدالله شدکھ

باخودش گپ م‎5‎‏‘د.‏ از›†ن گپهاش فهمیدکھ عبدالله باز‎7‎م خودش رادرWشھ چرس وشراب غرق

ساختھ است.‏ بھ گپهاش گوش داد:‏

‏عnq چھ؟ تابھ iی؟ تابھ iی اسب Fادی بودن؟ این زنده Fی ‏عnq چھ؟ اسب من تابھ iی Fادی را

بکشد.‏ من تابھ iی Fادی رابکشم.‏ آخرش چھ؟ ازمااسب ساختھ اند.‏ ازما Fادی ساختھ اند،‏ بیچاره

اسب من،‏ عشق من.‏ آه خدایا،‏ چقدراورا زده ام،‏ چقدر...‏ من یک چاپ انداز بودم،‏ اسبم،‏ اسب

بزک·‏no بود.‏ ما ‎7‎م:شھ میدان را می?دیم.‏ اماحالا،‏ اماحالا چھ؟ «

این گپهاوگرOھ ‎7‎ا،‏ اسب راب:شدگرگون م:ساخت.‏ باردیگراحساس گرOزوجودش رال?یزساخت.‏

آرزوی گرOزازمحوطھ ‏ی کھ درآن زنده Fی میکرد،‏ درقلUش موج زد.‏ زنده Fی فع „ بھ نظرش یک

تنگنا آمدومیخواست ازاین تنگنای جان|اه ر‎7‎ا گردد،‏ ازاین بند‎7‎ا و¬سمھ ‎7‎اخودش را بر‎7‎اند.‏

- 41 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دلتنگ شدوPا”‏eلھ ازجابرخاست.‏ ‎¹‎شھ ‎7‎ا وحشره ‎7‎ای را کھ روی بدWش Wشستھ بودند،‏

ازخودش دورکرد.‏ متوجھ شدکھ عبدالله میاید.‏ سرش بر‎7‎نھ بود ورش رسیده اش رامیخارOد.‏

نمیتواWست درست راه برود.‏ باصدای بلند گپ م‎5‎‏‘د:‏

من،‏ من دیگرترانم‎5‎‏‘نم.‏ من ترا آزاد م:سازم....‏ من،‏ من،‏ ازاین زنده Fی خستھ شده ام.‏ تو‎7‎م

خستھ شده ای.‏ من،‏ من،‏ آدم بدبخ–‏n استم.‏ مثل تواسب عزOز،‏ مثل تو...»‏

و£عدسروگردن اسب رابھ آغوش گرفت وPھ س:نھ اش فشرد.‏ گونھ ‎7‎ا،‏ سروگردWش رابوسھ

زدوزار زارگرست:‏

من اWسان بدبخ–‏n استم،اسب جان،‏ مراببخش،مراببخش،‏ بگذارمالک Fادی ‎7‎رچھ میکند،‏

بگذار مرا بکشد،‏ من ترا آزادم:سازم.‏ خودم را ‎7‎م آزاد م:سازم.‏ «

اسب ‏›†ظھ بھ ‏›†ظھ دگرگون م:شد.‏ حالت n“یe” براش دست میداد.‏ توفاWی دردروWش اوج

میگرفت.‏ خودش رادرتنگنای خفھ کننده ‏ی احساس میکرد.‏ دیگرنمیتواWست آرام بماند.‏ بھ

نظرش آمدکھ عبدالله ‎7‎م مثل اودرOک تنگنای خفھ کننده قرار گرفتھ است.‏ اززنده Fی بدش آمد.‏

نفرت و خشم سراپاش را سوختاند.‏ دلش میخواست ازاین تنگنا واز زOرفشارحصار‎7‎ای

بلندوسنگ‎5‎ن بگرOزد وPھ ‎7‎مان جای برودکھ ازدیرزمان بھ این سوPھ آن میاندشیدوآرزوی رسیدن

بھ آن راداشت.‏

عبدالله میگرست واسب ‏®‏Iت سراسیمھ شده بود،‏ وارخطا شده بود.‏ ‎7‎ر›†ظھ میخواست ب‎ªد.‏

با یک ت|ان ‏®‏Iت ب‎ªد.‏ دستهاوtا‎7‎اش میجنUیدند.‏ شورو‎7‎یجاWی آمیختھ باخشم وعصیان

دروجودش شعلھ ورشده بود.‏ بھ خیالش آمدکھ خون تازه ‏ی دررگها وشرOانهاش جاری شده

است.‏ ‎7‎ر›†ظھ میخواست آغازکند.توفان خشمناiی دردروWش اوج میگرفت.‏ بھ دیوار‎7‎ای

محوطھ نگرست.‏ بھ درختهاخ‎5‎ه شد.‏ بھ شاخھ ‎7‎ای درختها؛ صد‎7‎ا چنگک آوOختھ شده بودند.‏

سکوت خوفناک وسوسھ انگ‎5‎‏‘ی درمحوطھ ی باغ حکمفرما بود.‏ نورکمرنگ مهتاب،‏ سایھ ‎7‎ای

درختها،‏ دیوار‎7‎ا وچنگک ‎7‎ا بھ نظراسب مرموزمیامدند.‏ بھ Fادی،‏ بھ حلقھ ‎7‎او¬سمھ ‎7‎ای آن ن‎6‎اه

کرد.‏ فرOادوشیهھ Fلوش را میفشرد.‏ دلش میخواست آغاز کند.‏ بھ نظرش آمدکھ دیوار‎7‎ا،‏

درختها،‏ چنگکها وزنج‎75‎ا فشارش مید‎7‎ند.‏ دردمبهم وکشنده ‏ی تمام وجودش را فرا گرفتھ بود.‏

احساس کرد کھ ب‎5‎ن دیوار‎7‎ا،‏ درختها و چنگکها فشرده م:شود.‏

صدای جیغ عبدالله ت|اWش داد:‏

» لعنRیها،‏ لعنRیها...!‏ «

- 42 -

»

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

سوی عبدالله دید.‏ ت?ی راگرفتھ بود.‏ درحا…„‏ کھ میگرست،‏ خشمناک و‎7‎یجانزده بھ طرف Fادی

دوOد،‏ فرOاد کشید:‏

» میکشم،‏ میکشم...!‏ «

اسب ‎7‎م Wعرهء بلندی سرداد وجست وخ‎5‎‏‘‏ کنان میان درختها دوOد.‏ فضای محوطھ

رافرOادعبدالله وشیهھ اسب پرکرده بود.‏ پارچھ ‎7‎ای شکستھء Fادی ‎7‎رسومیافتادند.‏ اسب

خودش را بھ دیوار‎7‎ا م‎5‎‏‘د.‏ دیوار‎7‎ارا با لگدم‎5‎‏‘د.‏ خ‎5‎‏‘برمیداشت وtیهم دیوانھ وارشیهھ میکشید.‏

‎7‎مسایھ ‎7‎ا روی بامها پیدا شده بودند.‏ کnop گفت:‏

اسب عبدالله رم کرده،‏ اسب عبدالله...»‏

‏›†ظھ ‏ی ‏ˆعد،‏ عبدالله ‎7‎م میان درختها دوOد.‏ جست وخ‎5‎‏‘‏ کنان دوOد.‏ درحا…„‏ کھ خودش را مثل

دیوانھ ‎7‎ابھ دیوار‎7‎ا م‎5‎‏‘د،‏ فرOاد کنان میگفت:‏

اسب شده ام،‏ من اسب شده ام...!‏ «

ومثل اسبهای رم کرده فرOاد م‎5‎‏‘دوPھ ‎7‎رسو میدوOدودیوار‎7‎ارا لگد م‎5‎‏‘د.‏

» من

***

روزدیگرعبدالله رابا زنج‎75‎ای سنگ‎5‎ن بھ ‎7‎مان درخ–‏n ‏ˆستھ بودندکھ او‎7‎م:شھ اسUش رابھ آن

میUست.‏ عبدالله گپ نم‎5‎‏‘د.‏ Fا „ ازجا برمیخاست ومثل اسبها ی بزک·‏no جست وخ‎5‎‏‘م‎5‎‏‘دو£عدآرام

م:شدوPھ فکرفروم‎5‎فت.‏

روزدیگر گوشت واستخوان اسب سرکش عبدالله بھ چنگگهای دiان قصا£ی محلھ آوOختھ

شده بودند.‏

پایان

iابل – 1369 خورشیدی

- 43 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Fلهای سُ‏ ندی خامکدوزی

»

دیگرحوصلھ ی دوOدن را نداشت.‏ روی زم‎5‎ن دردامنھء تپھ ‏ی Wشست.‏ نفسش سوختھ بودو

‎7‎ش ‎7‎ش میکرد.‏ عرق ازسرو روش م‎5‎یخت.‏ قلUش بھ شدت م‎5‎‏‘د.‏ د‎7‎اWش خشک شده

بودودستها و پا‎7‎اش میلرزOدند.‏ چشمهاش را ‏ˆست تا ‏›†ظھ ‏ی بیاساید،‏ با خودش گفت:‏

اگرPامرمی ‎7‎م بزنند،‏ ‎¹‎س نمیگردم.‏ مرگ حق است وآدم یک بار میم‎5‎د.‏ زنده Fی،‏ Wی زنده Fی.‏ «

راه ‏ˆسیاردوری رادوOده بود.‏ ‏®†رFاه کھ ‎7‎واک€‏n روشن شده بود،‏ دل بھ درOا زد وخودش

راازآن منطقھ دورساخت.‏ چشمهاش راگشود.‏ عرقهاش راپاک کرد.‏ بھ تپھ ‎7‎ای دورو پ:ش

نگرست.‏ آفتاب بلندشده بود وس?‘ه ‎7‎ای نورسیده،‏ تپھ ‎7‎اراروح تازه میبخشید.‏ ازگرمی

جانبخش آفتاب خوشش آمد.‏ ازفضای آرام تپھ ‎7‎ای س?‘س?‘‏ خوشش آمد.‏ خداخدا میگفت کھ

آنها ازعقUش نرسندتا دمی در این جا مانده گ:ش را بگ‎5‎د،‏ دردلش گفت:‏

» حت€‏n بھ دنبالم میایند.‏ «

- 44 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

اضطراب ر‎7‎اش نمیکرد.‏ فکرکرد وقت آن رسیده است تا لباسهای عسکری راازتmش دورکند.‏

سبک م:شدوخو‎PمیتواWست راه برود.‏ دیگرلازم نبود کھ این لباسهارابرتن داشتھ باشد.‏

لباسهاراازتmش کشید.‏ درتھ،‏ پ‎5‎ا‎7‎ن وتmباWی را پوشیده بودکھ شش ماه پ:ش مادرش فرستاده بود.‏

بالاپو´‏no را کھ با خودش آورده بود،‏ برتن کرد.‏ لباسهای عسکری رادورانداخت.‏ بھ پ‎5‎اm7‎ش دید.‏

بھ خامکدوزOهای سرس:نھ اش کھ باسُ‏ ندس‹یددوختھ شده بودند.‏ Fل انار،‏ دخخالھ اش یادش

آمد،‏ گپ مادرش یادش آمد:‏

» Fل اناررابرایت میگ‎5‎یم،‏ Fل اناررا...‏ «

باشmیدن این گپ قلUش لرزOده بود.‏ مسرت n“یe” وجودش را فراگرفتھ بودوPا”‏eلھ ازنزدمادرش

گرOختھ بود.‏ مادروخوا‎7‎رش بھ شرمگیnq اوخندیده بودند.‏ ‏ˆعد‎7‎ا کھ نام Fل اناررااززPان کnop

م:شmید،‏ دلش میلرزOد.‏ رنگش مثل رنگ انار م:شد.‏ احساس گرم دلپذیری آمیختھ باشرم وحیا

براش دست میداد.‏ چشمهای سرمھ زده Fی،‏ مژه ‎7‎ای سیاه درازدراز،‏ مو‎7‎ای سیخکزده Fی و

دستهای س‹یدوtرازچوری Fل انارمقابل چشمهاش برق م‎5‎‏‘دند.‏ ‎7‎مھ جاپرشگوفھ م:شد.‏ شگوفھ

‎7‎ای انارودانھ ‎7‎ای شفاف اناررامیدید.‏ سراپاش رااحساس داغ وخوشایندی فرامیگرفت.‏

پ‎5‎ا‎7‎ن خامکدوزی ‎7‎م تحفھء اوPود،‏ تحفھء Fل انار.‏ ‎7‎م‎5‎ن کھ کnop ازخامکدوزOهای Fل

انارستاش میکرد،‏ دلش باغ باغ م:شد.‏ بھ خودش میبالید کھ اورادرقلUش باخودش دارد.‏

قرOھ یادش آمد،‏ باÏÐھء انارtدرش،‏ نمیداWست ازکدام راه برود؟ دلش برای قرOھ اش میت‹ید.‏

درختهای انار،‏ شگوفھ ‎7‎ای باÏÐھ ودانھ ‎7‎ای شفاف انارPھ نظرش نمودارشدند.‏

باردیگرچشمهای سرمھ زده Fی وشرمگ‎5‎ن،‏ مژه ‎7‎ای سیاه دراز،‏ مو‎7‎ای سیخکزده ودستهای

پرازچوری Fل انارOادش آمدند.‏ نمیتواWست بھ خانھ برود.‏ ازقدیم نزدمردم قرOھء آنها

گرOزازعسکری ننگ وعارمحسوب م:شد.‏ ‎7‎مھ اوراعسکر گرOزمیگفتند.‏ نمیتواWست این کنایھ

‎7‎ارا تحمل کند،‏ دردلش گفت:‏

Wی،‏ بھ خانھ نم‎5‎وم.‏ «

اما Fل انار،‏ نمیتواWست ازاو بگذرد.‏ اورادوست داشت.‏ ‎7‎مھ میداWسRند کھ اورادوست دارد.‏ ‎7‎ر

بارکھ اورا میدید،‏ دوtای دیگر‎7‎م قرض میکرد ومیگرOخت.‏ مادروخوا‎7‎رش میخندیدند.‏ گونھ ‎7‎ای

Fل انارازحیاFلگون م:شدند.‏ Fل انار‎7‎م میگرOخت وخودش راازنظر‎7‎اپنهان میکردوآن Fاه ازعقب

دیوار،‏ یااز¿شت درختها وOا‎7‎م ازسرPام بھ ‎7‎م دیگرمیدیدند.‏

- 45 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

وسوسھء ترسناiی قلUش را ت|ان داد.‏ وارخطا بھ اطرافش نگرست.‏ بھ تپھ ‎7‎ا ودره ‎7‎ا،‏ بھ تفن‎6‎ی

کھ با خودش آورده بود،‏ ن‎6‎اه کرد.‏ دراین راه پرخطر،‏ دراین دره ‎7‎ای خشک وخلوت،‏ کمک کنندهء

دیگری جز‎7‎م‎5‎ن تفنگ نداشت.‏ ‎7‎مء امیدش سوی ‎7‎م‎5‎ن تفنگ بود.‏ قوطیهای مرمی راکھ باخودش

آورده بود،‏ درجیبهای بالاپوشش خا…„‏ کرد.‏ حساب گرفت کھ چندمرمی دارد:‏

یک ساعت میتوانم مقاومت کنم.‏ «

دلش خواست برخ‎5‎‏‘د وPھ راه بیافتد.‏ گذشت ‏›†ظھ ‎7‎ااضطراˆش رافزوWی میبخشید.‏ سنگها،‏ تپھ

‎7‎ای خاiی،‏ س?‘ه ‎7‎ای خودرو،‏ ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘بھ نظرش خوفناک میامدند.‏ آینده را تارOک وسیاه میدید.‏

بھ خیالش آمدکھ زنده گ:ش ‏ˆسیارPھ مرگ نزدیک شده است.‏ ازiاری کھ کرده بود،‏ ترس کشنده

‏ی در قلUش راه یافت.‏ ازخودش پرسید:‏

» چھ میکنند؟ میکشند؟ «

وخودش پا®­‏ داد:‏

بکشند،‏ بکشند.‏ ‏¬سلیم نم:شوم.‏ زنده Fی،‏ Wی زنده Fی.‏ «

قوطی Wسوارش راب‎5‎ون آورد وکپھء WسوارPھ زOرزPاWش انداخت.‏ دستهاش را‎¹‎شت سرش ‏ˆست،‏

تکیھ دادوPھ فکرفرورفت.‏ خستھ گ:ش اندک اندک iا‎7‎ش مییافت.‏ احساس میکردکھ جان تازه

‏ی در بدWش راه مییابد.‏ گذشتھ ‎7‎اش یادش میامدند.‏ خوشش آمدکھ بھ گذشتھ ‎7‎اش

بیاندشد.‏

اورابا آن کھ یک آدم ‏ˆسیار›‏eوج بود،‏ ‎7‎مھ دوست داشRند.‏ بار‎7‎ا بھ بچھ ‎7‎ا گفتھ بود:‏

‎7‎رروزی کھ عسکری بھ سرم بدخورد،‏ میمانمش وم‎5‎وم.‏ عسکری،‏ Wی عسکری.‏ «

حالا‎7‎مان روزرسیده بود.‏ دلش نمیخواست عسکری را ر‎7‎ا کند.‏ اماناگزOرشده بود.‏ آرزو‎7‎ای

دوست داشتnq ودلپذیرش را یک باره وOران شده یافتھ بود.‏ ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘‏ زنده گ:ش راپامال شده یافتھ

بود.‏ چھ میکرد؟ راه دیگری نداشت،‏ جزاین کھ بھ ‎7‎مھ چ‎¹‘5‎شت پا بزندوPھ سراغ سرنوشت گن‎6‎ی

برود.‏

روز‎7‎ای عسکری یادش آمدند.‏ روز‎7‎ای ش‎5‎ین ودلپذیری کھ درقطعھء عسکری گذشتانده بود.‏ ‎7‎ر

‏›†ظھء آن روز‎7‎ا؛ عال€‏n قصھ بودو‎7‎م:شھ بھ روزی فکر میکرد کھ دوPاره برگرددو‎7‎مھء این قصھ

‎7‎ارابھ Fل انارح|ایت کند.‏

» Fل انار،‏ میبودی ومیدیدی کھ من چھ iاره شده بودم.‏ «

- 46 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

»

»

»

باآن کھ مکتب رادرنیمھ راه ر‎7‎اکرده بود،‏ امادرسهای عسکری را زودیاد میگرفت و‎7‎رPار کھ

دیگران لیاقRش را م:ستودند،‏ قلUش مالامال ازمسرت م:شد.‏ بھ یادFل انارمیافتاد.‏ دردلش

میگفت:‏

بب‎5‎ن،‏ Fل انار،‏ بب‎5‎ن.‏ «

بھ یادش آمدکھ درمحل خطرناiی قراردارد.‏ وارخطابھ اطرافش نگرست.‏ بھ تپھ ‎7‎ا ن‎6‎اه کرد.‏ کnop

نبود.‏ ح–‏n چوtانها وگوس‹ند‎7‎ا‎7‎م دیده نم:شدند.‏ ‎7‎مھ جادرسکوت ترسناک و”‏eی“‏n فرورفتھ

بود.‏ خامو´‏no وخلو¬ی تپھ ‎7‎ا،‏ وا‎7‎مھء دلش راب:شم:ساخت.‏ ازجابرخاست،‏ تفنگش رابرداشت:‏

» م‎5‎وم،‏ ‎7‎رچھ باداباد.‏ «

آرام آرام بھ راه افتاد.‏ باردیگرگذشتھ ‎7‎ابھ ذm7‎ش efوم آوردند.‏ ابتداکھ بھ عسکری آمد،‏

اوراشامل قطعھء دافع ‎7‎واساختند.‏ نمیداWست دافع ‎7‎واعnq چھ؟ براش گفتند:‏

» طیاره ‎7‎ای دشمن راباماش:ندارمW‘5‎ی ومیاندازی.‏ «

ازاین گپ خوشش آمد.‏ ‎7‎مان ‏›†ظھ ‎7‎مهمھ ‏ی دردلش برtا شد.‏ ‎7‎مان ‏›†ظھ،‏ Fل انارOادش

آمد.شوق n“یe” وجودش را پرکرد.‏ طیاره ‎7‎ابھ نظرش آمدند.‏ آسمان پرطیاره شدکھ غرش کنان

می‎ªیدند.‏ بھ قرOھ ‎7‎ا،‏ کوه ‎7‎ا وخانھ ‎7‎ا بم میافگندند.‏ خودش را ‎¹‎شت ماش:نداردافع ‎7‎وایافت.‏

طیاره ‎7‎ارای|ی ‏¿ی دیگری م‎5‎‏‘دومیانداخت.‏ طیاره ‎7‎امثل گنجشکهامیافتادندواوازخو‡†ا…„‏

‎7‎یجانزده فرOاد میکشید:‏

بب‎5‎ن Fل انار،‏ طیاره ‎7‎ارا بب‎5‎ن،‏ طیاره ‎7‎ارا...!‏ «

درقطعھ عسکری زنده Fی دلپذیری را آغازکرد.‏ ‏ˆسیارخوش بودکھ مسلک دافع ‎7‎وارا میاموزد.‏

امااین خوشبختیهاش دیرنپاییدند.‏ مد¬ی ‏ˆعد،‏ ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘دگرگون شد.‏ او‎7‎م دگرگون شد.‏

نمیتواWست باور کندکھ خوشبختیهاش رااین قدرزودازدست داده باشد.‏ روزی یادش آمدکھ خ?‏

تلÈ‏„‏ رابراش آورده بودند:‏

ازاین جاتبدیل شدیم.‏ «

این گپ مثل سن‎6‎ی بھ قلUش خورد:‏

بھ کجا؟ «

بھ قطعھء پیاده.‏ «

‏“بھ قطعھء پیاده؟ «

- 47 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

مثل عاشقی کھ خ?ازدست دادن معشوقھ اش راشmیده باشد،‏ سراسیمھ شد.‏ د‎7‎ان وحلقش

خشک شدند.‏ لرزOد:‏

» چرا،‏ چرا؟ «

بچھ ‎7‎اچر¬ی وفکری بودند.‏ کnop جواب نداد.‏ بازپرسید:‏

بگوOیدچراتبدیل شدیم؟ «

بچھ ‎7‎اخاموش ماندند.‏ خ‎5‎ه خ‎5‎ه سوش میدیدند.‏ ازن‎6‎اه ‎7‎ای شان پیدابودکھ گnÓ دردل دارندو

نمیتوانند بگوOند.‏

واودیگرآن آدم گذشتھ نبود.‏ مثل پهلواWی کھ برای اول‎5‎ن بارPھ زم‎5‎ن خورده باشد،‏ شکستھ

وغمگ‎5‎ن بھ گوشھ ‏ی میخزOدوPھ فکرفرو م‎5‎فت.‏ دنیای روOا‎7‎ای دل انگ‎5‎‏‘ش سیاه ومکدر شده

بود.‏

شب تلÈ‏„‏ ازگذشتھ ‎7‎ا بھ یادش آمد.‏ آن شب سرماش:نداردافع ‎7‎واپهره بود.‏ درتارO‏|ی شب زمزمھ

کنان،‏ درعالم روOا‎7‎اش بال وtر م‎5‎‏‘د.‏ خودش را Wشستھ ‎¹‎شت ماش:نداردافع ‎7‎وامیدید.‏ طیاره

‎7‎ارا یک یک تا از‎7‎وا میچید.‏ خودش را دیدکھ مقابل صد‎7‎اعسکراستاده است.‏ قوماندان

عمومی بر گردWش Fل میاندازد.‏ دیگران کف م‎5‎‏‘نند واودردلش میگوOد:‏

» کجاس–‏n Fل انار،‏ بب‎5‎ن کھ من بھ کجا‎7‎ا رسیده ام.‏ «

‎7‎ما ن شب دراین روOا‎7‎اغرق بودکھ ناگهان متوجھ چراغهای گردیدکھ پ:ش روی تپھء دافع

‎7‎واپیدا شده بودند.‏ مثل این بودکھ قطاری ازموتر‎7‎ااستاده باشندوچراغهای شان روشن.‏

ح‎5‎ان شد.‏ نداWست کھ چھ گپ شده است.‏ باکنج|اوی بھ سوی چراغها واطرافش میدید.‏

دردلش گفت:‏

Wشود کھ دشمن آمده باشد.‏ «

ترس دردلش راه یافت.‏ تفنگش راآماده ساخت.‏ اما ‏›†ظھ ‏ی ‏ˆعدباحادثھء غ‎5‎ مقبھ ‏ی روPھ رو

شد:‏

» سلاحت را ‏¬سلیم کن.‏ «

ح‎5‎ان شدوtرسید:‏

- 48 -

»

»

‏«چرا؟ «

» است.‏ «

»

امر

باچھ پهره کنم؟ «


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

پا®­‏ دادند:‏

با چوب.‏ «

ازاین گپ بدش آمد.‏ طرف مقابل خشمناک فرOاد زد:‏

» گفتم ‏¬سلیم کن،‏ امر است،‏

آن شب تفنگش راگرفتند.‏ ‎7‎مھء تفنگهاراازعسکر‎7‎اگرفتند.‏ ‎7‎مھ ح‎5‎ان شدند.‏ ‎7‎مھ خشمناک

شدند.‏ دنیای اورا ابر‎7‎ای سیاه غم ونفرت فرا گرفت:‏

» شوروOها،‏ شوروOها برای چھ آمده اند؟ «

پا®­‏ دادند:‏

برای کمک.‏ «

قلUش از نفرت جوشیدووجودش ازخشم لرزOد.‏ نداWست چھ بگوOد.‏

‎¹‎س ازآن ‎7‎م:شھ ازدورPھ تپھء دافع ‎7‎وان‎6‎اه میکرد.‏ آن جاب‎5‎ق سرÔ‏„‏ رامیدید.‏ تانکهاوتوtهای را

میدید.‏ بھ خیالش میامد کھ آن جا،زنده گ:ش،‏ قرOھ اش،‏ خانھ اش،‏ پدرومادرش،‏

خوا‎7‎روPرادرش،‏ باÏÐھء انار،‏ Fل انارو‎7‎مھ آرزو‎7‎ای ش‎5‎یmش نهفتھ اند.‏ بھ چشمهاش اشک

میدوOدوغمگنانھ میگفت:‏

» ‏ˆس است.‏ عسکری،‏ Wی عسکری.‏ «

***

امر!‏ «

»

راه درازی را پیموده بود.‏ خورشید رخ سوی رفن داشت.‏ احساس کردکھ دیگردرtا‎7‎اش توان

راه رفن نمانده است.‏ نمیداWست تابھ iی راه خوا‎7‎درفت.‏ ‎7‎رچھ پ:ش م‎5‎فت،‏ تپھ بودوسنگ

وخار.‏ خستھ شده بود،‏ پا‎7‎اش سست سست م:شدند.‏ تصمیم گرفت تاباز‎7‎م چند ‏›†ظھ توقف

کندو مانده گ:ش رابگ‎5‎د.‏ ناگهان صدای ‏®‏Iت ت|اWش داد.‏ Fلولھ ‏ی باسرعت ازtهلوش گذشت.‏

با”‏eلھ خودش رابھ زم‎5‎ن افگند.‏ چندFلولھء دیگر‎7‎م از‎7‎وا گذشRند.‏ بھ سرعت سلاحش را آماده

ساخت:‏

» مثل این کھ رسیدند.‏ «

آ‎7‎ستھ بھ سم–‏n دیدکھ Fلولھ ‎7‎ا ازآن سومیامدند.‏ درآن نزدیکیها کnop را ندید.‏ ناگهان

متوجھ تپھ ‏ی شد.‏ دردوردستها،چ‎7‘5‎ای سرتپھ دیده م:شدند.‏ مثل تانکهاوتوtها کھ برفرازآنها

- 49 -


ُ

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

ب‎5‎قهای سرÔ‏„‏ دیده م:شدند.‏ مرمیها ازآن جامیامدند.‏ داWست کھ درموقعیت خطرناiی

قرارگرفتھ است.‏ امیداندiی ‎7‎م کھ بھ خاطرنجا¬ش داشت،‏ پرtر شد.‏ فکرکردکھ دیگر

نمیتواندازچنگ آنها خودش را بر‎7‎اند.‏ ح‎5‎ان شد.‏ نمیداWست چھ کند.‏ ‎7‎دف گرفتھ بودندش.‏

سرش را کھ بلند میکرد،‏ م‎5‎‏‘دندش.‏ دید‎7‎یچ iاری ازدسRش ساختھ ن:ست.‏ مرمی تفنگش بھ آن

جانم‎5‎سید.‏ تفنگش ‎7‎یچ کم|ی نمیتواWست براش انجام د‎7‎د.‏ فکرکرد کھ نباید فرصت راازدست

بد‎7‎د.‏ ازجابرخاست،‏ جست وخ‎5‎‏‘کنان بھ دوش شد.‏ Fلولھ ‎7‎اازعقUش رسیدند.‏ باردیگرخودش

رابھ زم‎5‎ن انداخت.‏ مرمیهاازPالای سرش میگذشRند:‏

بامرمی دافع ‎7‎وا م‎5‎‏‘نند.‏ «

باخودش تصمیم گرفت:‏

» ‎7‎رچھ شود،‏ شود.‏ ‎¹‎س نمیگردم.‏ مرگ حق است.‏ آدم یک بارمیم‎5‎د.‏ زنده Fی،‏ Wی زنده Fی.‏ ‏¬سلیم

نم:شوم.‏ خوب است کھ جسدم رابگ‎5‎ند.‏ «

باز‎7‎م برخاست،‏ دوOد.‏ بھ زم‎5‎ن خورد.‏ باز Pرخاست،‏ باز‎7‎م دوOد.‏ مرمیها باسرعت اورادنبال

میکردند.‏ باز‎7‎م محکم بھ زم‎5‎ن خورد.‏ دردشدیدی را درس:نھ اش احساس کرد.‏ باوارخطای دست

بھ سرس:نھ اش برد.‏ دیدکھ مرمی خورده است.‏ ازمیان Fلهای سندی خامکدوزی سرس:نھء

پ‎5‎اm7‎ش خون جوش م‎5‎‏‘د.‏ سند‎7‎ای س‹ید،‏ Fلهای سندی س‹یدخامکدوزی سرخ شدند.‏ Fلهای

س‹ید سندی بھ خون آغشتھ شدند.‏ مثل رنگ انار،‏ سرش چرخید.‏ چشمهاش تارOک شدند.‏

صدای دردلش طن‎5‎ن افگند:‏

‎¹‎س نمیگردم،‏ ‎¹‎س نمیگردم.‏ «

بازPھ خودش حرک–‏n داد.ازجابلندشدودو سھ قدم دوOد.‏ مرمیها ازعقUش رسیدند.‏ این بار مثل

جسم سبک و£ی وزWی بھ ‎7‎وا پرOدومحکم بھ زم‎5‎ن خورد.‏ درد شدیدوکشنده ‏ی وجودش را

فراگرفت.‏ آفتاب ‎7‎م چرخیدوPاسرعت آن سوی کوه سیاه وخاکسی سقوط کرد.‏ آسمان

س‹یدشد.‏ ‎7‎مھء آسمان با Fلهای س‹ید سندی خامک دوزی پرشد.‏ باÏÐھء انارمقابل چشمهاش

چرخیدن گرفت.‏ Fل انار بھ شاخھ ‏ی آوOزان شده بود.‏ دستهاش خا…„‏ بودند.‏ چورOهاش نبودند.‏

باران بھ بارOدن آغازکرد.‏ باران خون،‏ شکستھ ‎7‎ای چورOها میبارOدند.‏ باÏÐھء انارPھ نظرش آمد.‏

انار‎7‎ادرشاخھ ‎7‎ابودند.‏ انار‎7‎ا سیاه سیاه شده بودند.‏ درختهاسوختھ وسیاه بودند.‏ پدرش بھ

نظرش آمد،‏ مادرش بھ نظرش آمد خوا‎7‎رش بھ نظرش آمد،‏ برادر‎7‎فت سالھ اش رادید،‏ دخ‏

- 50 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

»

خالھ اش رادید.‏ ‎7‎مھء آنهامیدوOدند،‏ با ‏”‏eلھ ووارخطامیدوOدند.‏ کمر‎7‎ای شان راˆستھ بودند.‏

دردستهای شان تفنگ داشRند.‏ پدرش فرOاد م‎5‎‏‘د:‏

باÏÐھء ماراسوختاندند.‏ «

مادرش جیغ میکشید:‏

با ÏÐھء اناردرگرفت.‏ «

تمام تپھ ‎7‎ا،‏ کوه ‎7‎اپرازآدم شدند.‏ ‎7‎زاران ‎7‎زارآدم،‏ ‎7‎مھء آنها مثل پدرش،‏ مثل مادرش،‏ مثل

خوا‎7‎رو برادرش،‏ مثل Fل انار بودند.‏ ‎7‎مھء آنها تفنگ داشRند.‏ دوان دوان میامدند،‏ فرOاد م‎5‎‏‘دند:‏

باÏÐھ ‎7‎ای ما،‏ باÏÐھ ‎7‎ای ما!‏ «

خوا‎7‎رش گرOھ کنان میدوOد:‏

» Fل انار،‏ Fل انار...‏ «

باÏÐھ ‎7‎ام:سوختند.‏ ‎7‎مھ جاباÏÐھ ‎7‎ای انار بود،‏ شگوفھ ‎7‎ا پرtر م:شدند.‏ توفانهای

دودوخاکس‏ دیوانھ شده بودند.‏ تپھ ‎7‎ا،‏ تپھ ‎7‎اپرازآدم شدند.‏ ‎7‎مھ تفنگ داشRند.‏ ‎7‎مھء آنهامثل

پدرش،‏ مثل مادرش،‏ مثل خوا‎7‎روPرادرش،‏ مثل Fل انارPودند.‏‎7‎مھء شان خشمناک بودند.‏ ‎7‎مھء

شان خشمناک فرOادم‎5‎‏‘دند:‏

» زنده Fی،‏ Wی زنده Fی،‏ زنده Fی،‏ Wی زنده Fی ! «

ناگهان ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘،‏ باÏÐھ ‎7‎ای انار،‏ درختها،‏ آدمها ودرOا‎7‎ا میان خاکسودودفرو رفتند.‏ ‎7‎مھ جا

رنگ خاکسی بھ خود گرفت.‏ ‎7‎مھ جادودیرنگ شد.‏ خاکس‏‎7‎امثل کوه ‎7‎ای بزرگ اززم‎5‎ن

جداشدند.‏ دود‎7‎ابھ ‎7‎وا efوم بردند.‏ ‎7‎مھ جاابر شد،‏ ابر‎7‎ای سیاه.‏ توفانهای وح·‏no ودیوانھ

وخاکس‏ ودود دنیارا بلعیدند.‏ ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘درمیان خاکسودودنا پدید گشت.‏ ‎7‎مھ جاخاکسیرنگ

شد،‏ دودیرنگ شد واو دیگرصدای Wشmید،‏ دیگرچ‎5‎‏‘ی احساس نکرد.‏

ختم

1358 خورشید ی

- 51 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

مردی کھ خودش را کشتھ بود

خو‡†ال استم ازاین کھ راحت م:شوم.‏ دیگرمجبورن:ستم بھ خودم بقبولانم تاiار‎7‎ای را

کھ خوشم نمیایند،‏ انجام د‎7‎م.‏ آماده Fی میگ‎5‎م برای مردن وازاین خاطرخوش استم،‏

‏ˆسیارخوش.‏ احساس میکنم کھ بالاخره نجات مییابم.‏

آن چھ را کھ بایدمرا بکشد،‏ خورده ام.‏ خدا کندبکشد.‏ Wشودکھ باز زنده بمانم.‏ آن Fاه زنده Fی

بدتری خوا‎7‎م داشت.‏ بھ این طرف وآن طرف اتاقم مینگرم.‏ احساس میکنم کھ قات „ استم،‏ کnop

راکشتھ ام.‏ نمیخوا‎7‎م آثاری ازمن بماندکھ خودک·‏no ام راثابت کند.‏ خداکند ‎7‎مھ تصورکنندکھ

ناگÖان مرده ام.‏ قلبم م‎5‎‏‘ند.‏ وحش‘ده استم.‏ مثل یک قاتل کھ ‎¹‎س ازانجام قتل

میخوا‎7‎دبااحتیاط فرارکند.‏

‎7‎مھ چ‎5‎‏‘درست است.‏ Ø‏×میدانم روی تخت خواب درازPکشم ومنتظرمرگ بمانم.‏ منتظرمرFی کھ

خودم آن رادعوت کرده ام.‏ روی تخت خوابم درازمیکشم ونورچراغ تی „ روی م‎5‎‏‘اتاق راخفیف

- 52 -


ُ

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

م:سازم.‏ نوÙ‏„‏ خو´‏no دلپذیرآمیختھ بانوÙ‏„‏ دلÖره و‎7‎یجان سراپایم را فرا گرفتھ است.‏ بھ سقف

اتاق چشم میدوزم.‏ Wی،‏ تاحال تابلیت ‎7‎ای کھ بایدمرا بکشند،‏ تاث‎5‎نکرده اند.‏ خوب،‏ وارخطای

در iارن:ست.‏ بالاخره تابلیت ‎7‎اiاری خوا‎7‎ند کرد.‏ سرانجام بھ آن چھ کھ ازدیر زمان آرزوش

راداشتم،‏ خوا‎7‎م رسید.‏ باخودم میاندشم.‏ باز‎7‎م یک باردیگر،‏ آیاچ‎5‎‏‘‏ تصفیھ ناشده ب‎5‎ن من

وزنده Fی مانده است؟ یادم نمیاید.‏ اصلاًچ‎5‎‏‘تصفیھ ناشده ندارم.‏ ‎7‎یچ چ‎5‎‏‘ی رادرزنده Fی نمییابم

کھ مراسوش بکشاند.‏ آه،‏ اول‎5‎ن باراست باسرفرازی احساس میکنم کھ زنده گیم چھ پوچ

وسردومیان تnÁ بوده است.‏ گوOا این سردی وtوÂ‏„‏ راحالابا تمام جسمم لمس میکنم.‏

زنده Fی بھ نظرم وحشت سنگ‎5‎ن،‏ ت‎5‎ه وز‎7‎رناiی میایدکھ مراتا کنون درچن‎6‎الش میفشرد.‏ Wی،‏ دیگر

نمیفشارد.‏ اوراخرد وزPون ساختھ ام.‏ بھ نظرم میایدکھ زنده Fی وارخطا وسراسیمھ است.‏

ازشکس–‏n کھ من براش داده ام،‏ وارخطاست.‏ ‎7‎یچ تصور نمیکردکھ من بالاخره این تصمیمم

راعم „ کنم.‏ خنده ام میگ‎5‎د.‏ ازوارخطای وسراسیمھ Fی زنده Fی خنده ام میگ‎5‎د،‏ وحش‘ده

است،‏ سیمای فرUOنده ‏ی بھ خودش میگ‎5‎د.‏ میخندم.‏ حالادیگراز‎7‎مھ چ‎5‎‏‘دست شستھ ام.‏ بھ

سیمای فرUOندهء زندFی میب:نم.‏ خودم را تnÁ از‎7‎رگونھ احساس وغرOزه مییابم.‏ میگوOم:‏

» دیدی کھ آخرشکست خوردی.‏ خیال میکردی کھ من توان ر‎7‎ای ازچن‎6‎ال ترا ندارم.‏ «

صدا‎7‎ای رااز‎5Pون م:شنوم.‏ ‎7‎مسایھ ‎7‎اتلوOزOون تماشامیکنند.‏ چقدرحوصلھ دارند.‏ بھ ‎²‎‏†نھ

‎7‎ای مُ‏ Ú‏†ک تلوOزOون بلندمیخندندوPھ ‎²‎‏†نھ ‎7‎ای غم انگ‎5‎‏‘،‏ پیق پیق کنان وÛt‏×ان ازدیگران

میگرOند.‏ از دوردسÜ‏×اصدای آوازی میاید.‏ مثل این است کھ Þ‏×ره دارiلیmیک صÝ‏„‏ آوازمیخواند.‏

باسوزدل میخواند.‏ ازعمق دل میخواند:‏

» خورشیدمن کجای،‏ سرداست خانھء من...‏ «

شایددرiلیmیک صÝ‏„‏ زWی م‎5‎‏‘اید،‏ زWی ازدردزایمان نالھ میکند.‏ شایدطف „ ‎7‎م‎5‎ن حالابھ دنیا آمده

است وچیغ وفرOادش درد‎7‎لi‘5‎لیmیک پیچیده است.‏ Þ‏×ره دارشایدازدلتن‎6‎ی میخواند.‏ بھ نظرم

میایدکھ تا قبل ازاقدام بھ خودک·‏no درقلب من ‎7‎م ‎7‎م‎5‎ن صداطن‎5‎ن میانداخت.‏ اماحالا دلتن‎6‎ی

وغصھ ‏ی ندارم.‏ بھ خورشیدی نیاز ندارم.‏ بھ نظرم سوز وگدازوآواز پردردعسکر بß‏×وده وtوچ

میاید.‏ زWی چیغ م‎5‎‏‘ند.‏ طف „ بھ دنیامیایدومن م‎5‎وم.‏ چھ لذت مسرتباری دارد،‏ سوی مرگ رفن،‏

دیگرمجبورنخوا‎7‎م بود‎7‎مھء آن چھ راکھ بھ نام زنده Fی تاکنون برمن تحمیل میکرده اند،‏ قبول

کنم.‏ ‎7‎مھ اش یک فاجعھ بود،‏ ‎7‎مھ اش باری بودکھ با زورPرمن تحمیل م:شد.‏ دنیاوزنده Fی حالا

بھ نظرم م§‏Iره میایند.‏ دنیا و زنده Fی بھ نظرم مثل یک نماشنامھ است وما ممثلان آن

- 53 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

کھ ناگزOرنقش ‎7‎ای را کھ ازسوی دایرک‏ ‎7‎اداده م:شود،‏ بازی کنیم.‏ دایرک‏‎7‎ای ‎7‎یولامانندی کھ

ً

ظا‎7‎را موجودیت آà‏×ا احساس نم:شود.‏

حالا اول‎5‎ن باراست کھ iاری را مطابق میل خودم انجام داده ام.‏ اول‎5‎ن باراست کھ مطابق میل

خودم عمل کرده ام وتابلیت ‎7‎ای راکھ بایدمرا بکشند،‏ بھ میل ورغبت خودم،‏ بھ ارادهء خودم

خورده ام.‏ امشب خوا‎7‎م مُ‏ رد.‏ فردا،‏ دیگران ازمن،‏ ازر‎7‎ای من آFاه خوا‎7‎ندشد.‏ وق–‏n آFاه

خوا‎7‎ند شد کھ دیگر من ازچنگ زنده Fی ر‎7‎یده ام.‏ درتمام زنده گیم ی‎6‎انھ iارخو£ی کھ کرده ام،‏

‎7‎م‎5‎ن است.‏ امامیسیم.‏ آà‏×اازاین تصمیم من خ?شوند.‏ اگرخ?شوند،‏ بلافاصلھ مراماWع

خوا‎7‎ندشد.‏ زOرامیدانم درزنده Fی حق ندارم،‏ ‎7‎یچ iاری رامطابق میل وخواست خودم انجام

د‎7‎م،‏ ح–‏n خودک·‏no‏.‏ خوش استم کھ چند ‏›†ظھ ‏ˆعدمرگ ومردن را تجرPھ میکنم.‏ میخوا‎7‎م

درآخرOن دقایق زنده Fی خود بفÖمم کھ مرگ چگونھ چ‎5‎‏‘ست کھ ‎7‎مھء زنده جان ‎7‎ا ازآن ‏®‏Iت

‎7‎راس دارند وPھ خاطرگرOزازآن بھ ‎7‎رiارغ‎5‎قابل تحمل ح–‏n بھ ‎7‎رگونھ ‎¹‎س–‏n تن درمید‎7‎ند.‏

چشمÖایم کم کم سنگ‎5‎ن م:شوند.‏ شایدخوابم آمده است.‏ شاید‎7‎م‎5‎ن طوردرحالت خواب بم‎5‎م.‏

آخرتابھ iی؟ ازکودiی تا کنون ‎7‎رiاری را کھ کرده ام،‏ مطابق میل خودم نبوده است.‏

آدمÖا یادم میایند.‏ شÖرمقابل نظرم مجسم م:شودوازدحام آدمÖا،‏ تلاش آà‏×ا،‏ دوOدن وت‹یدن

آà‏×ابرای چھ؟ ‎7‎مھء آà‏×ا مطابق میل خودعمل نمیکنند.‏ ازمجبورOت ‎7‎رسوم:شتابند.‏ ‎7‎رiاری کھ

میکنند،‏ ‎7‎ر جای کھ م‎5‎وند،‏ بھ خودشان نفÇ‏„‏ نم‎5‎سد.‏ این ‎7‎م شده زنده Fی؟ خودم رامیب:نم

میان شÖر،‏ آدمÖای پ:ش روOم میاسRند و می‎ªسند:‏

- 54 -

» اسناد.‏ «

ح‎5‎ان میمانم.‏ آà‏×ا طوری سوOم میب:نند کھ گوOا پدرشان را کشتھ ام.‏ من ‎7‎م می‎ªسم:‏

» اسنادچھ؟ «

»

با ‏›†ن خصومت آم‎5‎‏‘ی میگوOند:‏

» اسنادچھ؟ اسناد تنفس...‏ «

بازح‎5‎ان ح‎5‎ان بھ سوی شان ن‎6‎اه میکنم.‏ میدانم،‏ منظورشان رامیدانم.‏ ناگزOرPا›†ن عذرآم‎5‎‏‘ی

میگوOم:‏

اسناد،‏ اسنادتاحال نگرفتھ ام.‏ «

میگوOند:‏

» ‎¹‎س پول،‏ پول بده.‏ «


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

راست میگوOند.‏ قانون زنده Fی دراین جا‎7‎م‎5‎ن طوراست.‏ بایدپول ب‎ªدازم.‏ اگرtول ب‎ªدازم،‏ مرار‎7‎ا

میکنند.‏ پول بھ خاطر تنفس از‎7‎وا.‏ iارPھ خاطرتنفس،‏ زنده Fی پرمشقت وسراسرفلاکتبارفقط بھ

خاطرتنفس ‎7‎وا.‏ ‎7‎واراب‎5‎ن خودشان تقسیم کرده اند.‏ شاید ‎7‎م اجاره داران ‎7‎وااسRند.‏ ایÛ‏×اکھ

اسنادوtول میگ‎5‎ند،‏ اج‎5‎ان اجاره داران ‎7‎وااسRند.‏ فضاراب‎5‎ن خود تقسیم کرده اند.‏ از‎7‎رفضای

کھ میگذری،‏ بایدحق الÖوا ب‎ªدازی،‏ پول ب‎ªدازی.‏ بھ خاطراین کھ از‎7‎وای آن تنفس میکnq‏،‏

بایدiارکnq و پول پیدا کnq‏،‏ بھ خاطراین کھ تنفس میکnq‏.‏ اگرiار نکnq‏،‏ پول نداری وآن Fاه حق

نداری از‎7‎وا تنفس کnq‏.‏ آن Fاه میم‎5‎ی.‏ مردن کجاست.‏ می?ندوPھ iارمیگمارندت.‏

پ:ش م‎5‎وم،‏ باز‎7‎م ‎7‎مان گونھ آدمÖا ‏ی کھ گوOا پدرشان رامن کشتھ باشم،‏ خشمناک مقابلم پیدا

م:شوندوPا تحکم میگوOند:‏

» اسناد.‏ «

»

»

»

قÖرآلود میگوOم:‏

این چھ حال است،‏ در‎7‎رقدم اسناد.‏ «

آà‏×ا خشمناکم:شوند:‏

این قانون است.‏ اگراسناد نگرفتھ ای،‏ پول بده.‏ «

میدانم بایدبھ خاطرگرفن اسناد،‏ بھ خاطراجازهء تنفس ‎7‎وابھ ادارهء تنفnop کشورمراجعھ کنم

و پول پ:شھ iی تنفس ‎7‎وای یک مدت مع‎5‎ن را تحوOل کنم وآà‏×ا برایم سندی بد‎7‎ند.‏ میگوOم:‏

» دیگر پول ندارم.‏ «

آà‏×ا غضUناکمیگوOند:‏

‎¹‎س حق نداری از‎7‎وا تنفس کnq‏.‏ «

‏£ی حوصلھ م:شوم ومیگوOم:‏

» ‎7‎رiاری میکنید،‏ بکنید.‏ من دیگرtول پیدا کرده نمیتوانم.‏ «

پا®­‏ مید‎7‎ند:‏

» ماترابھ زندان میافگنیم.‏ «

می‎ªسم:‏

» وق–‏n از‎7‎وای زندان تنفس کردم،‏ پول ‎7‎واراازiی میگ‎5‎ید؟ «

میخندندومیگوOند:‏

- 55 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

- 56 -

»

»

دیوانھ،‏ ‎7‎وای زندان با‎7‎وای این جافرق دارد.‏ آن جاiار‎7‎ای شاقھ ‏ی راانجام مید „ ودرمقابل

تنفس میکnq‏.‏

ر‎7‎گذری وارد ‎²‎‏†بت مام:شود.‏ مردچاق وگوشت آلودی است.‏ میخنددومیگوOد:‏

آزارش ند‎7‎ید،‏ پولش رامن مید‎7‎م.‏ «

مردبھ آà‏×اپول مید‎7‎د.‏ من بھ ر‎7‎گذرمیگوOم:‏

» من نمیتوانم پول شمارا ب‎ªدازم.‏ «

میخندد:‏

تو£سیارOک آدم ساده اس–‏n‏.‏ من ازتو پول نمیخوا‎7‎م.‏ «

‎¹‎س چھ میخوا‎7‎ید؟ «

»

»

» iار.‏ «

»

چ«‏ گونھ iاری؟ «

» ‎7‎رگونھ iاری کھ دلم میخوا‎7‎د.‏ «

امامن نمیتوانم ‎7‎رiاری را کھ مطابق میل شماست،‏ انجام د‎7‎م.‏ تومجبوراس–‏n‏.‏ ورنھ بھ زندان

خوا „ رفت.‏ ح–‏n حق خودک·‏no را‎7‎م نداری.‏ «

من ازنزدش فرارمیکنم.‏ میگرOزم.‏ حالامیسم کھ مبادا آà‏×ا برسندومرا نگذارند کھ اززنده Fی

نجات یابم.‏ آرزومیکنم ‎7‎رچھ زودتر بم‎5‎م.‏ iارخلاف قانون انجام داده ام.‏ امادردلم خوش استم.‏

چھ دیگر،‏ تنفس نمیکنم.‏ ‎7‎رiاری کھ آà‏×ابخوا‎7‎ند،‏ نمیکنم.‏ بھ زندان نم‎5‎وم.‏ Ø‏×ین iار،خودم را

میکشم.‏ آن Fاه کھ ‏ُمردم،‏ دیگرچھ میکنند.‏ آخر£سیارPداست کھ بھ خاطرتنفس یک دم ‎7‎وا،‏ یک

عمرPھ میل دیگران زنده Fی کنم.‏

چشمÖایم سنگینم:شوند.‏ خوابم آمده است.‏ خواب برمن غلبھ کرده است.‏ خوب است شروع

مُ‏ ردن است،‏ شروع خودک·‏no‏.‏ دیگرPھ ‎7‎یچ iاری مجبورساختھ نخوا‎7‎م شد.‏ ازکجامعلوم کھ حالا

نیایندومرا‎7‎م نگذارندکھ بم‎5‎م.‏ خدا،‏ خدامیگوOم تا پ:ش ازآمدن آà‏×ا بم‎5‎م.‏ تابلیÜ‏×ا،‏

تابلیÜ‏×ابایدiار خودرا بکنند.‏ اگرWی م‎5‎سند،‏ ظالم ‎7‎ام‎5‎سند.‏

***

... مرده ام...‏ قلبم ازiارمانده است.‏ دیگرتنفس نمیکنم.‏ نفس نمیکشم.‏ اما صدا‎7‎ای را م:شنوم.‏

صدا ‎7‎ا،‏ مردی مثل این کھ بیانیھ د‎7‎د،‏ چیغ زنان میگوOد:‏


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

» شما ‎7‎مھء تان مقصراسRید کھ اوخودش را کشتھ است وiارخلاف قانون ومقررات جاری ما

انجام داده است.‏ «

دوسھ نفرPا صدای لرزان میگوOند:‏

نداشRیم.‏ بھ خداماخ?‏

باز‎7‎مان صدای خشمناک وآمرانھ را م:شنوم:‏

بیخ?ی شماگناه دیگر

آà‏×اعذروزاری میکنند.‏ ‎7‎مسایھ ‎7‎ای من اسRند.‏ صدای گرOھ ‎7‎ای شان رام:شنوم.‏ ازخاطرمرگ

من Wی،‏ ازترس گرOھ میکنند.‏ ‏ˆعد،‏ ‎7‎مان مردخشمناک دستور مید‎7‎د:‏

این ‎7‎اراب?ید،‏ بھ زندان.‏ ‎7‎یچ کس حق نداردخودک·‏no کند.‏ نمیدانید؟ خودک·‏no ‏عnq

گرOزازچن‎6‎ال ما،‏ گرOزازiار،‏ گرOزاززنده Fی،‏ شما‎7‎مسایھ ‎7‎ای نزدیک اوPھ ‏®‏Iتین مجازات

وiار‎7‎ای شاقھ محکوم خوا‎7‎ید شد.‏

ح‎5‎ان میمانم.‏ نمیدانم چھ کنم.‏ دلم بھ ‎7‎مسایھ ‎7‎ام:سوزد.‏ صدای گرOھء مرد‎7‎ا،‏ زن ‎7‎ا وPچھ

‎7‎ای ‎7‎مسایھ ‎7‎ارا م:شنوم.‏ آà‏×ا گرOھ کنان با عذرو زاری میگوOند:‏

» ماگناه ندارOم،‏ ماگناه ندارOم.‏ «

احساس میکنم کھ آà‏×اراباشلاق م‎5‎‏‘نند.‏ چیغ وفرOادآà‏×ا بلندم:شود.‏ دیگرنمیتوانم تحمل کنم.‏ بھ

چشمÖایم حرکت مید‎7‎م.‏ چشم ‎7‎ایم بازم:شوند.‏ میب:نم درون تابوت وtیچیده درکفن استم.‏ آه،‏

من ‎7‎نوزمیتوانم مثل زنده ‎7‎ا باشم.‏ با ‏”‏eلھ برمیخ‎5‎‏‘م.‏ ‎7‎مھ وحش‘ده چیغ میکشند:‏

آی آی،‏ مُ‏ رده زنده شد!‏ «

و‎7‎مھ میگرOزند.‏ من ‎7‎م دنبال آà‏×ای کھ شلاق بھ دست دارند،‏ میدوم.‏ شلاق داران ‎7‎م میسند و

میگرOزند.‏ کnop درPرابرم پیدا م:شود.‏ اوازمن نمیسد.‏ دم را‎7‎م رامیگ‎5‎دومی‎ªسد:‏

نمیکنم.‏ «

- 57 -

نداشRیم.‏ «

است.‏ «

» ماخ?‏

»

»

»

» اسناد؟ «

»

میگوOم:‏

نمیUیnq کھ من یک مُ‏ رده استم،‏ دیگر از‎7‎وا تنفس

میخندد:‏

» ماازدیوانھ ‎7‎اخوب iارمیگ‎5‎یم.‏ «

چندنفردیگرم‎5‎سند.‏ بھ دسÜ‏×ایم او›‏Ïک میاندازند.‏ تلاش میکنم ا چنگ شان نجات یابم،‏

میخوا‎7‎م بگرOزم،‏ پا‎7‎ایم را‎7‎م با زنج‎5‎میUندند.‏ چیغ م‎5‎‏‘نم:‏


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

» من دیوانھ ن:ستم،‏ من خودک·‏no کرده ام،‏ من مُ‏ رده ام.‏ «

آà‏×ابا ‏£ی پروای میخندند.‏

پایان

. i137‎ابل

- 58 -


ُ

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پ‎5‎مرد و زن ‎7‎مسایھ

پ‎5‎مرد،‏ مضطرب ونا آرام ازiلک‎5‎ن بھ خانھ ‎7‎اوجاده ‎7‎ای تارOک ن‎6‎اه میکرد.‏ اندو‎7‎گ‎5‎ن

وناراحت بود.‏ ‎7‎ر›†ظھ آشفتھ گ:ش فزونم:شد.‏ تارO‏|ی وسکوت شب بھ نظرش ترسناک میامد.‏

دلش میخواست ‎7‎رچھ زودترس‹یده بدمد.‏ بھ آسمان خ‎5‎ه شد.‏ آسمان سیا‎7‎رنگ بود وستاره ‏ی

بھ نظر نم‎5‎سید.‏ بھ خیالش آمد کھ امشب ستاره ‎7‎امرده اند.‏ صدای شmیده نم:شدو‎7‎مھ

جارا سکوت و خامو´‏no خوفناiی فراگرفتھ بود.‏ بھ نظرش آمدکھ ‎7‎مھء صدا‎7‎امرده اند واشباح

مرموزووحشRناiی درکوچھ ‎7‎ای خاموش وتارOک رفت وآمددارند.‏ بھ آسمان کھ مینگرست،‏

ستاره ‏ی نمییافت تا بفÖمد کھ چھ وقت شب است.‏ ح‎5‎ان شد.‏ گمان کردکھ امشب چشمÖاش

بھ حدی ضعیف شده اند کھ نمیتوانند ستاره ‎7‎ارا بب:نند.‏

نمیداWست چھ کند.‏ زWی کھ باسھ کودکش درمV‏‘ل پای‎5‎ن آà‏×اکرایھ Wش‎5‎ن بود،‏ وضع بدی داشت.‏

ازشدت دردزایمان ‎7‎ر›†ظھ میمردوزنده م:شد.‏ پ‎5‎مردمنتظرPودتازWش زودترPیایدوازخانھء

‎7‎مسایھ خ?ی بیاورد.‏ شب وشÖرخفتھ درتارO‏|ی بھ نظرش ب:شخا…„‏ ووحشRناک آمد،‏ دردلش

گفت:‏

» دراین وقت شب موترازکجاپیدا کنیم؟ «

- 59 -


ُ

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

نالھء دردآلودزن ‎7‎مسایھ ‎7‎ر›†ظھ شmیده م:شد.‏ ترس ودلÖرهء کشنده ‏ی پ‎5‎مردرا میازرد.‏ با

بیص?ی ‎7‎ر›†ظھ انتظارآمدن کمپ‎5‎ش راداشت.‏ با زPاخودش اندشید:‏

اگرچاره ندارد،‏ بھ شفاخانھ می?یم.‏ «

صدای آوازخواWی ازدور‎7‎ابھ گوش رسیدکھ باسوزوگدازدردآلودی آ‎7‎نگ معمول مراسم عرو¢‏no

را میخواند:‏

بیاکھ بروOم ازاین ولایت من وتو

آ‎7‎ستھ برو ماه من آ‎7‎ستھ برو

تودست مرابگ‎5‎ومن دامن تو»‏

صدای آوازخوان دوPاره درiام سکوت وتارO‏|ی شب بلعیده شد.‏ صدای آوازخوان حال پ‎5‎مردرا Ø‏×م

زد.‏ اف|ارش رادگرگون ساخت وخیالات اوراسوی گذشتھ ‎7‎اکشانید.‏ در›†ظھء کوتا „ بھ

یادروز‎7‎ای جوان:ش افتاد،‏ بھ یادشب عروس:ش.‏ ‎7‎م:شھ درشá‏×ای عرو¢‏no ‎7‎ن‎6‎امی کھ عروس

رابھ خانھء داماد می?ند،‏ ‎7‎م‎5‎ن آ‎7‎نگ حزن انگ‎5‎‏‘رامیخوانند.‏

پ‎5‎مرددردلش گفت:‏

» ‏”‏eب دنیای،‏ دوست داشن،‏ تÛ‏×ا شدن،‏ نالیدن،‏ گرسن ومردن...‏ «

زن ‎7‎مسایھ بھ نظرش نمودارشد.‏ اورادرلباس عرو¢‏no Þ‏×لوی داماددید.‏ آ‎7‎نگ حزن انگ‎5‎‏‘عرو¢‏no

در ذm7‎ش تکرارگردید.‏ عروس ودامادمثل این کھ سوی دنیای وحشRناiی بروند،‏ باسر‎7‎ای خم و

‎7‎ما‎7‎نگ با سرود عرو¢‏no Fام برمیداشRند.‏ صدای آواز خوان باردیگر شmیده شد:‏

» جای بروOم کھ ‎7‎ردو بیمارشوOم.‏

توازغم بیکnop ومن ازغم تو.‏ «

خامو´‏no خوفناک شب بازصدای آوازخوان رادراعماق خوش فروکشید.‏ بھ چشمÖای

پ‎5‎مردقطره ‎7‎ای اشک حلقھ زدند.‏ غم جان|ا „ قلUش را ن:ش زد.‏ باززن ‎7‎مسایھ بھ نظرش

مجسم شدکھ ازدرد پیچ و تاب میخورد ومینالید.‏ پ‎5‎مرد کھ انباشتھ ازغصھ بود،‏ دردلش گفت:‏

» دنیا”‏eب بازâ‏×ای دارد...‏ «

صدای گرOھ طف „ بھ گوش ‎7‎اش رسید.‏ صداراشناخت.‏ صدای طفل زن ‎7‎مسایھ بود.‏ غم و

غصھء ب:شی قلب پ‎5‎مردرافرا گرفت.‏ بھ خیالش آمدکھ صدای طفل ازدرون چا „ شmیده

م:شود.‏ گرOھ ‎7‎ا ب:ششدند.‏ سھ کودک ش‎5‎بھ ش‎5‎زن ‎7‎مسایھ ‎7‎مزمان میگرسRندونالھ کنان

فرOاد م‎5‎‏‘دند:‏

- 60 -

»

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

» مادر،‏ مادر!‏ «

صدای گرOھ ‎7‎امثل تیغÖای بران قلب پ‎5‎مردران:ش‏ م‎5‎‏‘د.‏ بھ خیالش آمدکھ گرOھء کودiان

وصدای زن ‎7‎مسایھ ازدرون چا „ شmیده م:شوند.‏ قلUش فشرده شد.‏ نمیداWست چھ کند.‏ بھ

نظرش آمدکھ آà‏×ا درمیان چا „ افتاده اند ولازم بود تابھ آà‏×اکمک کند.‏ امانمیداWست چگونھ؟

میدیدکھ ازدسRش iاری ساختھ ن:ست،‏ دیوانھ م:شد.‏ ‎7‎یچ Fاه خودش راتااین حد ناتوان نیافتھ

بود.‏ بھ خودش وPھ زنده گ:ش نفرOن گفت.‏ کودiان بھ نظرش مجسم شدند:‏

» خدایا،‏ چھ بچھ ‎7‎ای معصومی!‏ «

اضطراب و£ی قرارش ب:ششدند.‏ دلش میخواست بھ آà‏×اکم|ی برساند.‏ امانمیداWست چگونھ؟

پرس·‏no درذm7‎ش پیدا شد:‏

» خدایا،‏ گناه این کودiان معصوم راiی بھ گردن میگ‎5‎د؟ «

باقلب پرغصھ بھ گرOھ کودiان گوش داد.‏ میخواست چ‎5‎‏‘تازه ‏ی رابفÖمد.‏ صدای طفل نوزادنبود.‏

‎7‎نوززن ‎7‎مسایھ دردمیکشیدوتاکنون طفلش بھ دنیانیامده بود.‏ بھ فکرفرورفت.‏ نمیداWست چھ

کند.‏ ‏›†ظھ ‎7‎ای انتظاردیوانھ اش م:ساختند.‏ میخواست ‎7‎رچھ زودتر بفÖمدکھ زن ‎7‎مسایھ

درچھ حا…„‏ بھ سرمی?د.‏ ‎7‎ر›†ظھ دلش میخواست باعصبان:ت زWش راصداکندوPگوOد:‏

» کمnÓ‏،‏ بیابھ شفاخانھ ب?یم:ش.‏ «

آ „ کشید.‏ بازمنتظرماند.‏ بھ آسمان نگرست.‏ ح‎5‎تزده ازخودش پرسید:‏

» چراستاره ‎7‎اامشب دیده نم:شوند؟ «

نالش دردانگ‎5‎‏‘زن ‎7‎مسایھ ازمیان گرOھ ‎7‎ای کودiاWش شmیده م:شد.‏ پ‎5‎مردبیص?انھ منتظرزWش

بود تا زودترPرگردد.‏ دلش را غصھء تلÈ‏„‏ فشرد.‏ بازPادلتن‎6‎ی نالید:‏

» خدایا.‏ «

صدای آوازخوان بازاز ژرفای خامو´‏no وتارO‏|ی شب بھ گوشÖاش خلید:‏

» جای برسیم کھ ‎7‎ردوPیمارشوOم...‏ «

وPاردیگردرعمق تارO‏|ی وسکوت شب فرورفت.‏ پ‎5‎مردکھ ص?وطاقRش بھ سررسیده بود،‏

ب:شازاین نتواWست تحمل کند.‏ نزدیک زOنھ ‎7‎اآمدوPھ د‎7‎ل‎5‎‏‘تارOک نگرست.‏ زWش را صدازد:‏

» کمپ‎5‎‏،‏ کمپ‎5‎‏...!‏ «

صدای پای شmید.‏ را‎7‎روPانورضعیف ‎7‎رOک‎5‎ن روشن شد.‏ اضطرا ب ودلÖرهء n“یe” سراپای

پ‎5‎مردرا لرزاند.‏ بھ خیالش شدکھ زWش ازد‎7‎ل‎5‎‏‘صدام‎5‎‏‘ند:‏

- 61 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

» ‎¹‎سرشد،‏ ‎¹‎سر.‏ «

دیدکھ زWش با‎7‎رOک‎5‎ن بالامیاید.‏ باسراسیمھ Fی پرسید:‏

» کمپ‎5‎‏،‏ کجاگم شدی؟ «

پ‎5‎زن درنیمھ راه زOنھ ‎7‎ااستاد.‏ ‎7‎ش ‎7‎ش کنان نفس گرفت وقدخمیده اش رااندiی راست

کرد.سوی پ‎5‎مرددیدوPا ناراح–‏n گفت:‏

بیچاره زن،‏ بدحال دارد.‏ «

پ‎5‎مردازاین گپ ت|ان خورد.‏ وارخطاشد.‏ با”‏eلھ اززOنھ ‎7‎اپای‎5‎ن آمد.‏ کnop دردلش پß‏×م

تکرارمیکرد:‏

» خدایا،‏ حالاچھ کنیم،‏ حالاچھ کنیم؟ «

بھ کوچھ شتافت.‏ بھ سرک رسید.‏ ‎7‎رسو‎7‎راسان نگرست.‏ کnop نبود.‏ جزتارO‏|ی چ‎5‎‏‘ی ندید.‏

ح‎5‎ان ماند،‏ چھ کند؟

***

- 62 -

»

»

حالا‎7‎وااندiی روشن شده بود.‏ پ‎5‎مردوزWش روی صفھء حوO „ اندو‎7‎گ‎5‎ن Wشستھ بودند.‏

صدای گرOھء کودiان زن ‎7‎مسایھ ازدرون خانھء تارOک شmیده م:شد.‏ آà‏×ا مادرشان راصدا

م‎5‎‏‘دند.‏ پ‎5‎مرد فرورفتھ درغصھء ت‎­J Wشستھ بودونمیداWست چھ کند.‏ منتظرPود تاصبح

بدمدوPرودبھ م§‏eدواز دیگران کمک بخوا‎7‎د.‏

صدای گرOھء کودiان کھ مادرشان رامیخواسRند،‏ اوراب:شناراحت م:ساخت.‏ کnop دردلش

گفت:‏

بگذارفرOاد بکشند،‏ مادرشان مرده،‏ مادرشان...‏

اشکÖای پ‎5‎مردب:ششدند.‏ درحا…„‏ کھ گرOھ و£غض Fلوش رامیفشرد،‏ اززن پرسید:‏

توخوشاوندان اورانم:شنا¢‏no؟ «

پ‎5‎زن با ‏›†ن پرغصھ ‏ی پا®­‏ داد:‏

Wی،‏ نمیدانم.‏ ازولایات آمده اند.‏

پ‎5‎مردباردیگرح‎5‎تزده بھ آسمان دید.‏ ‎7‎وااندiی روشن شده بود.‏ اماح‎5‎ان بودکھ چراصبح

نم:شود.‏ چراملای م§‏eدآذان صبح رانمید‎7‎د؟ بھ خیالش آمدکھ س‹یده دم iاذب دمیده است.‏

«

«

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

روشnq بھ نظرش دروغ‎5‎ن آمد.‏ بادقت ب:شگوش فرادادتاشایدآذان صبح را ‏ˆشنود.‏ بھ خیالش

آمدکھ ‎7‎نوز ازمیان سکوت وخامو´‏no خوف انگ‎5‎‏‘شب،‏ صدای آوازخوان شmیده م:شود:‏

» جای برسیم کھ ‎7‎ردوPیمارشوOم،‏ توازغم بیکnop ومن ازغم تو

آ‎7‎ستھ بروماه من آ‎7‎ستھ برو....‏ «

پ‎5‎مرددیگرنتواWست منتظرPماند.‏ ازجابلندشدوجانمازش رابھ دست گرفت.‏ درحا…„‏ کھ Ø‏בده بھ

آسمان میدید،‏ باخودش گفت:‏

پروردFارا،‏ ‏”‏eب شب:ست،‏ صبح نم:شود.‏ «

و£عدسوی زWش نگرست:‏

نمیداWی کھ شو‎7‎رش درکدام ولایت عسکر

پ‎5‎ه زن پا®­‏ داد:‏

Wی،‏ نمیدانم.‏ خودش میگفت کھ اورابھ جنگ فرستاده اند.‏ «

پ‎5‎مردباگوشھء دستارش اشکÖاش راپاک کردوآرام آرام سوی م§‏eدبھ راه افتاد.‏

پایان

iابل – 1370 خورشیدی

است؟ «

»

- 63 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

مردی با چهرهء وحشRناک

سلیمھ روی تخت خواب Wشستھ بودوخواˆش نمی?د.‏ ‎7‎ر›†ظھ ازiلک‎5‎ن بھ ب‎5‎ون

مینگرست.‏ ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘بھ نظرش ترسناک میامد.‏ نورکمرنگ مهتاب،‏ درختها و سایھ ‎7‎ای

افتاده روی حوO „ اضطراˆش رافزوWی میبخشیدند.‏ ناخود آFاه مردوحشRناک یک پایادش

میامد،‏ چهرهء خوف انگ‎5‎‏‘اومقابل چشمهاش مجسم میگشت.‏ بھ چراغ اتاقش کھ روشن

بود،‏ ن‎6‎اه میکرد.‏ بھ اشیای اتاق میدید.‏ اشیا‎7‎م بھ نظرش دگرگون مینمودندوازحادثھء

وحشتاiی ح|ایت میکردند.‏ صدای چِ‏ ر ‏ِچرکهاکھ ازخانھ ‎7‎ای دوروt‏:ش بھ گوش م‎5‎سید،‏ بھ

خیالش خوفناک میامد.‏ ن‎6‎اه ‎7‎ای مضطرب وسراسیمھ اش ‏£ی اختیار‎7‎رطرف میدوOدند.‏ بھ

دوکودکش کھ روی تخت بھ خواب رفتھ بودند،‏ ح‎5‎ان ح‎5‎ان میدید.‏ نمیداWست چھ کند.‏

Fا‎67‎ا „ صدای از‎5Pون م:شmید،‏ ازمیان درختهاوسایھ ‎7‎ای خوف انگ‎²‘5‎‏†ن حوO „. بھ

خیالش م:شدکnop میان درختهادزدانھ راه م‎5‎ود.‏ با خودش گفت:‏

» iاش دخ‏‎7‎مسایھ راصدامیکردم.‏ «

- 64 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

شبهای کھ شو‎7‎رش نمیبود،‏ دخ‏‎7‎مسایھ راباخودش نگهمیداشت.‏ ازاین کھ امشب چن‎5‎ن

iاری رانکرده بود،‏ احساس ‎¹‎شیماWی میکرد.‏ ‎7‎ردم ناخود آFاه بھ یاد ‎7‎مان مردلنگ وحشRناک

میافتاد ودلش راب:شغصھ واضطراب میفشرد.‏ تصمیم گرفت تابرودودخ‏ ‎7‎مسایھ

راصدابزند.‏ اما پا‎7‎اش یارای رفن تاب‎5‎ون رانداشRند.‏ نمیتواWست ب‎5‎ون برود.‏ از‎5Pون

وحشت داشت.‏ فکر میکردکھ ‎7‎مان مردوحشRناک باعصاچوPهاش آن جاآمده است.‏

فکرکرد،‏ را „ جزانتظاروشب زنده داری نداشت.‏ کوشیدتا خودش را ‏¬س „ د‎7‎د:‏

بیهوده میسم،‏ ‎7‎یچ گپ ن:ست.‏ «

ازجاش برخاست.‏ میخواست ‏›†ظھ ‏ی قدم بزند.احساس کردکھ ‏ˆسیارسنگ‎5‎ن شده است.‏

این سووآن سوی اتاق بھ قدم زدن پرداخت.‏ میخواست ازترس واضطراب درون:ش ب|ا‎7‎د.‏ بھ

عکسهای کھ روی دیوار‎7‎ابودند،‏ نگرست.‏ عکسها‎7‎م بھ نظرش ترسناک آمدند.‏ بھ عکس

شو‎7‎رش دید.‏ ازعکس ترسید.‏ عکس بھ نظرش وحش‘ده آمد.‏ شو‎7‎رش بھ نظرش وحش‘ده

آمد.‏ از لباس اوPدش آمد.‏ لباس شو‎7‎رش اورابھ یاد ‎²‎‏†نھ ‎7‎ا ی وحشRناک جنگ انداخت.‏

خون،‏ باروت،‏ انفجار...‏ صدای مهیب ورعب انگ‎5‎‏‘‏ راکتها وPمها را شmید.‏ زودازکنارعکس

گذشت.‏ بھ الماری نزدیک شد،‏ کتابهای را کھ آن جا بودند،‏ تھ وPالا کرد.‏ کتا£ی راگشود.‏

خطهای صفحھ ‏ی راخواند:‏

» جنگ برای چھ؟ «

ازجملھ ‏ی کھ باآن روPرو شده بود،‏ بدش آمد.‏ کتاب رابا”‏eلھ ‏ˆست:‏

برای ‎7‎رچھ کھ باشد،‏ وحشRناک است،‏ مثل...‏ «

چهرهء مردوحشRناک یادش آمد.‏ نمیخواست درPارهء جنگ،‏ وحشت ومردوحشRناک

بیاندشد.‏ از‎7‎مھ چ‎5‎‏‘میسید.‏ اف|ار ترسناiی ‏¿ی ‎7‎م بھ سراغش میامدند.‏ بھ

قصدگرOزازاف|ارترسناک با کتابهابازی میکرد.‏ بھ خیالش آمدکھ کتابها ‎7‎م سنگ‎5‎ن شده اند.‏

مثل سنگیnq مرده.‏ مثل سنگیnq تابوت.‏ بھ خیالش آمدکھ درون این کتابهای سنگ‎5‎ن

ازوحشت وترس انباشتھ شده است.‏

ناگهان عکnop ازمیان کتا£ی افتاد.‏ تصوOرشو‎7‎راول:ش بود،‏ برادرشو‎7‎رفعل:ش.‏ دلش پرغصھ

شدواندو‎7‎ناک دردلش گفت:‏

» iاش نمیمرد.‏ «

- 65 -


ُ

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

بھ عکس وPھ چشمهای تصوOرخ‎5‎ه ماند.‏ پنچ سال پ:ش اورابھ خاک س‎ªده بودند.‏ ‏ˆعد‎7‎ا

ناگزOر بابرادراوازدواج کرد.‏ خودش راnoŒ نبود،‏ راض:ش ساختند.‏ ازرسم ورواج

گفتندوازننگ و ناموس:‏

» خوب ن:ست زن جواWی مثل تومجردبماند،‏ عیب است.‏ خوب ن:ست بچھ ‎7‎ا£ی پدرPزرگ

شوند.‏ «

ازچشمهای تصوOر½‏eالت کشید.‏ خودش را گنه|ار یافت.‏ بھ ذm7‎ش گشت:‏

» شاید روح اونا آرام باشد.‏ «

نتواWستھ بودوفادارPماند.‏ گپهای ازاوOادش آمدند:‏

اگر ‏ُمردم،‏ آن Fاه چھ خوا „ کرد؟ «

وسلیمھ بار‎7‎ا گفتھ بود:‏

تاقیامت بھ تووفادارمیمانم.‏ «

امااین گپها اوراقاWع نم:ساخت.‏ ‎7‎م:شھ ازآینده میسید.‏ ازمرگش وازاین کھ ‏ˆعدازمرگش

سلیمھ چھ خوا‎7‎د کرد.‏

روز‎7‎ای چهار شmبھ باکودiاWش سرق?اوم‎5‎فت ودعا میخواند.‏ ازن‎6‎اه ‎7‎ای عکس شرمید.‏

خودش را درPرابراومقصرOافت.‏ چندین چهار شmبھ س‎ªی شده بود کھ سلیمھ نتواWستھ

بودسرق?برود.‏ مردوحشRناک یادش آمد.‏ چهرهء مرد مقابل نظرش پیدا شد.‏ بھ

عصاچوPهاش تکیھ داده بود،‏ سوی سلیمھ میدید:‏

توگنه|اراس–‏n‏،‏ تو،‏ توگنه|ار اس–‏n‏.‏ «

ترسید.‏ ت|ان خورد.‏ عکس را دوPاره درلای کتاب گذاشت وPھ فکرفرورفت.‏ چھ میکرد؟ ‎7‎یچ...‏

ناگزOرPودکھ دراین وقتها کمسرق?اوPرود.‏ مردوحشRناک دیوانھ سان وسایھ واراورا‎7‎مھ جا

دنبال میکرد.‏ مردوحشRناک درزنده Fی اوPھ دردجانفرسای مبدل شده بودکھ روزPھ روز

روحش رامیخوردو اورابھ انزوا میکشانید.‏ وجودش را خردوخم‎5‎م:ساخت.‏ صدای،‏ صدای

از‎5Pون شmیده شد.‏ ت|ان خورد.‏ مثل صدای پا بود.‏ وارخطا سوی iلک‎5‎ن دید.‏ دقیق شد.‏ بھ

خیالش آمد کھ ب‎5‎ون انباشتھ ازاشباح مرموز ووحشRناiی شده است.‏ کnop دردلش صدا زد:‏

‎5Pون کnop است،‏ کnop است.‏ «

بھ خیالش آمدکھ او،‏ مردوحشRناک آمده است.‏ سراسیمھ نزدیک iلک‎5‎ن آمد.‏ بھ خودش

جرات دادو‎5Pون رابا دقت ازنظرگذراند.‏ باخودش گفت:‏

- 66 -

»

»

»

» در


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

» چ‎5‎‏‘ی ن:ست،‏ چ‎5‎‏‘ی ن:ست.‏ ‎7‎مھ جاآرام:ست.‏ «

برگشت.‏ روی تخت Wشست.‏ کم کم بدWش میلرزOد.‏ یادمردوحشRناک ر‎7‎اش نمیکرد،‏

باناتواWی نالید:‏

» خدایا،‏ چھ مص:بت است.‏ «

اورااول‎5‎ن باردرق?ستان دیده بود.‏ یک روزچهار شmبھ،‏ دوسال پ:ش.‏ شاید‎7‎م کمازدوسال

م:شد.‏ ‎7‎ن‎6‎امی کھ بھ ق?‏ ستان سرق?شو‎7‎رش رفتھ بود،‏ بااین مردوحشRناک روPھ روشد.‏ آن

روزکنارق?،‏ باکودiاWش Wشستھ بود.‏ کودiاWش باسنگرOزه ‎7‎ا وخاک ق?پدرشان بازی

میکردند.‏ ‎7‎مان ‏›†ظھ بود کھ سلیمھ متوجھ مردوحشRناک شدکھ ازدورآنهارازOرنظرداشت.‏

مردی باچهرهء وحشRناک،‏ یک پاش نبود.‏ لنگ تmبان پای قطع شده اش آوOزان بود.‏ چهره

اش گلا£ی رنگ بود.‏ مثل این کھ سوختھ باشد.‏ سلیمھ بادیدن او®‏Iت ت|ان خورد.‏

زودن‎6‎ا‎7‎ش راازاوPرکند وPھ دلش گفت:‏

» خدایا توPھ،‏ بھ آدم نمیماند.‏ «

‎7‎مان ‏›†ظھ حالت n“یe” براش پیداشد.‏ حالت نفرت و‎5P‏‘اری آمیختھ باترحم ودلسوزی.‏

ناآرامی مرموزوگن‎6‎ی درقلUش ‎7‎مهمھ ‏ی رابرtا کرد.‏ کنج|اوی غرn“O اورا‎7‎ر›†ظھ وا میداشت

تا باز‎7‎م سوی این مرد”‏eیب ن‎6‎اه کند ‏،نمیداWست چرا.‏ چندین باردزدانھ بھ اونگرست.‏ مرد

وحشRناک روی عصاچو£ش تکیھ داده بودوآنهاراآرامانھ نظاره میکرد.‏ توفاWی دردرون سلیمھ

اوج گرفتھ بود.‏ صدا‎7‎ای n“یe” مثل صدای انفجارPمها وراکتهای جن‎6‎ی وغرش تانکها

وطیاره ‎7‎ا درگوشهاش طن‎5‎ن میافگندند.‏ کnop ازمیان این صدا‎7‎امیگفت:‏

آدم ن:ست،‏ خدایا،‏ آدم ن:ست.‏ «

حس کنج|اوی جنون آم‎5‎‏‘ی اوراآرام نمیگذاشت.‏ ترسیده بود.‏ نمیخواست دیگرسوی

اوPب:ند.‏ اما ‎7‎مهمھ ‏ی دردلش توفان میکردواوراوامیداشت تا باز‎7‎م،‏ باز‎7‎م...‏ بھ ق?ن‎6‎اه

کرد.‏ بھ خاکها و سنگرOزه ‎7‎ا،‏ بازناخود آFاه سوی مردوحشRناک دیدوزود ن‎6‎ا‎7‎ش را‎¹‎س

گرفت.‏ بیچاره،‏ چقدرت‎­J است.‏ بھ خاطرچھ زنده Fی میکند.‏ برای اوچھ چ‎5‎‏‘ی مانده است،‏

چھ چ‎5‎‏‘ی؟ امابلافاصلھ ‏¬غی‎5‎ عقیده داد:‏

» شایدزنده Fی بیهوده نباشد،‏ شایداو‎7‎نوز‎7‎م چ‎7‘5‎ای درزنده Fی داشتھ باشدکھ بااین ‎7‎مھ

بدبخ–‏n وحقارت باز‎7‎م زنده است.‏ «

- 67 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

‎7‎ن‎6‎ام برگشت ازق?ستان iاش بھ روی مردن‎6‎اه نمیکرد.‏ حیnq کھ ازنزدیکش میگذشت،‏ ‏£ی اختیار

ن‎6‎ا „ بھ اوافگند.‏ ازاین iارش ‎¹‎شیمان شد.‏ چشمهای n“یe” داشت.‏ دوتاسوراخ میان پوستهای

شارOدهء گلاب‎5‎نگ،‏ مژه ‎7‎ا وابرو‎7‎اش نبودند.‏ د‎7‎ان وP‏:ن:ش ش|لهای n“یe” بھ خودگرفتھ

بودند.‏ ازچشمهاش آب جاری بودوروی پوستهاوگوشتهای گلاب‎5‎نگ وشارOدهء روش میلغزOد.‏

چهره اش،‏ چهره اش بھ آدم شبا‎7‎ت نداشت.‏ بھ ‎7‎یچ موجودی شبا‎7‎ت نداشت،‏ یک چهرهء

‏”‏eیب وترسناک.‏ براش غ‎5‎قابل تصورPود.‏ دلش وتمام وجودش لرزOد.‏ حالت رقت انگ‎5‎‏‘ی

براش دست داد.‏ افسرده Fی وغصھء مرده ومرموزی قلUش راچنگ زد.‏ دگرگون شدواحساس

کردکھ نخست‎5‎ن بار سرش بھ سنگ حقیقت زنده Fی خورده است.‏ ‎7‎رگزنمیتواWست تصورکندکھ

اWساWی بھ چن‎5‎ن موجودی مبدل شود.‏ احساس کردکھ چهرهء واقÇ‏„‏ زنده Fی رادیده است.‏

از‎7‎مان روزPھ ‏ˆعد سلیمھ دیگرسلیمھء گذشتھ نبود.‏ اضطراب ووا‎7‎مھ ‏ی ‎7‎م:شھ زجرش میداد.‏

مرد وحشRناک دنیای کرخت وOاس آلوداورا ت|ان داده بود وآن رااز ترس،‏ خوف ودلهرهء ز‎7‎رناiی

انباشتھ بود.‏ از‎7‎مان روزPھ ‏ˆعد،‏ ‎7‎مھ جامردیک پابا چهرهء وحشت انگ‎5‎‏‘ش بود.‏ وق–‏n ب‎5‎ون

م‎5‎فت،‏ در بازار،‏ درکوچھ،‏ درسرک و‎7‎ن‎6‎امی کھ ازمکتب برمیگشت،‏ اورامیدیدکھ آن سوی سرک

دورتر،‏ آن طرف کوچھ روی عصاچوPهاش تکیھ داده است واورا زOرنظر دارد.‏ ‎7‎یچ Fاه نتواWستھ

بودبھ کnop ح–‏n بھ شو‎7‎رش بگوOدکھ چن‎5‎ن موجودی اورا‎7‎مھ جا¬عقیب میکند.‏ خودش ‎7‎م

نمیداWست کھ چرا نمیتواند.‏ ‎7‎ن‎6‎ام نمازPا تضرع وزاری دعامیکردتاخداونداوراازشر این موجود

وح·‏no وترسناک نجات د‎7‎دومیmشست در بارهء او میاندشید:‏

این مص:بت ازکجاشد؟خدایا،‏ عاشق ودلباختھ ، مثل این کھ کورPاشد...‏ نھ،‏ نھ اصلاًاWسان

ن:ست،‏ یک آدم بدبخت و‎7‎رزهء چر¢‏no‏...‏

تصمیم میگرفت بااوازنزدیک گپ بزند.‏ اماچگونھ؟ ‎7‎رPارکھ اوراازدورمیدید،‏ سراپامیلرزOد.‏ بھ

قدمهاش سرعت میدادوزودترمیخواست ازاودورPرود.‏ از£س کھ ازاوPھ ستوه م‎5‎سید،‏ میگفت:‏

» خدایا،‏ مرگش بده.‏ «

اما›†ظھ ‏ی ‏ˆعد،‏ ازاین ن:ت بدش ‎¹‎شیمان م:شد.‏ دلش بھ اوم:سوخت.‏ چھ کند؟ آدم بیگناه و

مظلوم:ست.‏ خداونداورابھ چن‎5‎ن سرنوش–‏n مبتلا ساختھ است.‏ نبایدازاو نفرت داشت وP‏:شدعا

میخواند،‏ عبادت میکرد.‏ قران میخواندتا نفرت وPدبیnq کھ WسUت بھ اودرقلUش خانھ کرده بود،‏

زدوده شود.‏ دعامیخواند کھ اگرPھ خاطرنفرت ازاوPھ گناه آلوده شده باشد،‏ خداوندببخشایدش.‏

- 68 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

‎7‎م:شھ درعالم خیالهاش،‏ درخواب وPیداری،‏ اومقابل چشمهاش ظا‎7‎رم:شد.‏ با چهرهء

وحشRناک و عصاچوPهاش ومیگفت:‏

» توگنه|اراس–‏n‏،‏ تو،‏ توگنه|ار

***

اس–‏n‏.‏ «

»

وارخطا سوی iلک‎5‎ن دید.‏ پرده ‎7‎امیجنUیدند.‏ صدای مثل صدای پااز ب‎5‎ون شmیدوOکھ خورد.‏ با

‏”‏eلھ برخاست واستاد:‏

» چراپرده ‎7‎ا؟ صدای چھ بود؟ «

شایدکnop واردحوO „ شده است.‏ شایداوزOرسایھء درختهااستاده است.‏ ازخودش بدش آمد.‏

خودش را گنه|ار یافت کھ چراازشو‎7‎رش پنهان داشتھ است.‏ شایداومیتواWست iاری کند.‏

اما‎7‎رPارکھ میخواست بھ شو‎7‎رش بگوOد،‏ ن‎5‎وی ناشناختھ ‏ی بھ قلUش efوم میاوردوفرOادی

دردروWش اوج میگرفت:‏

» چرامیخوا „ بھ اوظلم کnq‏،‏ ظالم وسنگدل.‏ توسنگدل اس–‏n‏،‏ سنگدل،‏ سنگدل...‏ «

و£عددلش بھ اوم:سوخت.‏ دلش نم:شدبھ اوضرری برسد.‏ زPاWش بند م:شد.‏ Fلوش میخشکید.‏

فکر میکردکھ اگرازاو ش|ایت کند،‏ گنه|ارخوا‎7‎د شد.‏ باز‎7‎م ت|ان خورد.‏ بازصدای پا شmید.‏ سوی

iلک‎5‎ن دید.‏ پرده ‎7‎ا میجنUیدند.‏ صدای چرچرکها وحشRناک‏ شده بود.‏ کnop درگوشهاش

صدازد:‏

» چراآرام Wشستھ ای،‏ مردوحشRناک آن جاست،‏ آن جا.‏ «

خون ازصور¬ش گرOخت.‏ اندامش لرزOد.‏ بھ ب‎5‎ون دید.‏ تصمیم گرفت با تمام تواWش جیغ بزند.‏

اما نتواWست.‏ نمیداWست چھ کند.‏ باردیگرسوی تخت خواب برگشت.‏ ‏›†ظھ ‏ی آرامانھ گوش داد.‏

کوشید ‏¬شنã‏„‏ را کھ با آن سرPھ گرOبان بود،‏ ازخودش دور کند.‏ صدای Wشmید.‏ دردلش گفت:‏

بیهوده میسم،‏ ‎7‎یچ گپ ن:ست.‏ «

امااضطراب ووا‎7‎مھ تمام وجودش را فرا گرفتھ بود.‏ روی ‏ˆسدراز کشید.‏ چشمهاش راˆست.‏

تمام ‎7‎وشش سوی iلک‎5‎ن بود.‏ انتظارحادثھء ناگواری رامیکشید.‏ خواب آمیختھ باخستھ Fی

برچشمهاش سنگیnq میکرد.‏ سرش ازدرد میکفید.‏ احساس مینمود کھ اندامش سنگ‎5‎ن شده

است،‏ مثل مرده.‏

- 69 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ناگهان بھ خیالش آمد کھ در‎5Pون،‏ در‎²‎‏†ن حوO „ زOردرختها وسایھ ‎7‎ا پرازتابوتها اسRند.‏ تابوتها

مقابل نظرش آمدند.‏ ‎7‎مھ جا تابوت بود،‏ ‎7‎مھ جا تابوتهای سر£ستھ،‏ صندوقهای نخودیرنگ

چو£ی.‏ از درزصندوقها خون سرزده بود.‏ بوی بود،‏ بوی جسد‎7‎ای متعفن آدمها،‏ آدمهای کھ میان

صندوقهای سر ‏£ستھ بودند.‏ جسد‎7‎ا،‏ جسد‎7‎ای قرPانیان جنگ،‏ میدان پهناوری رادیدکھ

پرازصندوقهای سر ‏ˆستھ بود.‏ آدمها اندو‎7‎گ‎5‎ن وسرافگنده میامدند.‏ باچشمهای اشک آلود،‏

صندوä‏„‏ رابرمیداشRندو می?دند.‏ آن روزشو‎7‎رش را،‏ جسدشو‎7‎رش را،‏ تابوت اوراازآن

جابرداشRندوPردندوPھ خاک س‎ªدند.‏‎7‎مھ جاصندوقهای سر£ستھ بودند.‏ ازدرز صندوقها خون

سرزده بود.‏ ‎7‎مھ جاتابوت بود.‏ زنان وکودiان میگرسRندوiاغذ‎7‎ای کوچک

سرتابوتهارامیخواندند.‏ حق نداشRندتا صندوقهارابگشایند.‏ حق نداشRند چهرهء مرده

‎7‎ارابب:نند.‏ زنان وکودiان آواره وسرگردان بھ دورصندوقها میگشRند.‏ کnop را میجسRند.‏ خودرا

بھ زم‎5‎ن م‎5‎‏‘دند،‏ نالھ وفرOاد میکردند وگمشده ‎7‎ای شان را میجسRند.‏

ناگهان دیدکھ تابوتها م:شکنند.‏ خودبھ خود م:شکنند.‏ ازمیان صندوقهای سر£ستھ وخون آلود

مرده ‎7‎ابلندم:شوند.‏ مرده ‎7‎ا،‏ آدمهای خون آلود،‏ مرده ‎7‎ا ‎7‎مھ مثل اواسRند.‏ ‎7‎مھ باعصاچوPها

راه م‎5‎وند.‏ دست ندارند،‏ پاندارند وچهره ‎7‎ای شان سوختھ وشارOده اند.‏ چشمهای شان سوختھ

و شارOده اند.‏ شناختھ نم:شوند.‏ ‎7‎مھء شان یک رنگ اند.‏ ‎7‎مھء شان فرOادم‎5‎‏‘نند:‏

سلیمھ توگنه|اراس–‏n‏.‏ اونمرده است،‏ اوزنده است.‏ ‎7‎م‎5‎ن مردوحشRناک شو‎7‎رتوست،‏

- 70 -

»

شو‎7‎رتو!‏ «

جیغ زنان ازخواب پرOد.‏ سراسیمھ سوی iلک‎5‎ن دید.‏ شبح سیا „ وسط حوO „ استاده بود.‏ یک

آدم چهارشانھ،‏ مثل مردوحشRناک،‏ دوOد،‏ نزدیک iلک‎5‎ن رفت.‏ سراپامیلرزOد.‏ فکرکرد کھ

چشمهاش اشRباه میکنند.‏ قلUش چنان میت‹یدکھ گوOاازس:نھ اش ب‎5‎ون می‎ªد.‏ اورادید.‏

صدا‎7‎ای درگوشهاش طن‎5‎ن افگندند.‏ صدای انفجارPمها،‏ راکتها،غرش طیاره ‎7‎ا وتانکهای

جن‎6‎ی...‏ اوراوسط حوO „ دید کھ استاده بود.‏ ‎7‎مان مرد وحشRناک روی عصاچوPهاش تکیھ

داده بود.‏ سرش چرخید.‏ باتمام تواWش جیغ زدوافتاد.‏ احساس کردکھ میان چاه سیا „

فروم‎5‎ود.‏ صدا‎7‎ا درگوشهاش اوج گرفتند.‏ صدای انفجارPمها،‏ راکتها،‏ غرش طیاره ‎7‎ا وتانکهای

جن‎6‎ی.‏ از tرت‎6‎ا „ سقوط میکرد،‏ م‎5‎فت میان چاه سیا „، درOک خلای ترسناک کھ آخرش معلوم

نبود،‏ م‎5‎فت وPھ عمق نم‎5‎سید.‏ صدای ازدور دستها،‏ ازمیان طن‎5‎ن غرش تانکها وطیاره ‎7‎ای

جن‎6‎ی بھ گوشهاش رسید:‏


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

» سلیمھ توگنه|اراس–‏n‏،‏ توگنه|اراس–‏n‏.‏ اوزنده است،‏ زنده،‏ زنده...!‏ «

ودیگرچ‎5‎‏‘ی احساس نکرد.‏

پایان

iابل – 1370 خورشیدی

- 71 -


ُ

ُ

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ک‎Vی و صاحUش

صاحبم دیگرآن آدم گذشتھ ‎7‎انبود،‏ مثل دیوانھ ‎7‎اشده بود.‏ Fا „ میخندید،‏ Fا „ زانواWش را

در£غل میگرفت و زار زارمیگرست ومرا مخاطب قرارمیداد،‏ میگفت:‏

» ک‎Vی جان بب‎5‎ن روزFارمارا،‏ توPاید‎7‎مھ چ‎5‎‏‘رابUیnq‏.‏ «

وFا „ باخودش غم غم کنان گپ م‎5‎‏‘د.‏ بھ من کھ ن‎6‎اه میکرد،‏ ‏£ی اختیارمیخندید.‏ خنده اش بھ

تدرOج ب:شم:شد.‏ قهقهھ کنان میخندیدو£عدمیگفت:‏

- 72 -

» توPایدبUیnq‏.‏ «

»

وOک روزگفت:‏

امروزم‎5‎وOم وکینومیفروشیم.‏ «

ر‎7‎سپارمرکزشهرشدیم.‏ کراÂ‏„‏ پرازکینوی گندیده راپ:شروی فروش‎6‎اه بزرگ شهر،‏ لب درOا،‏ آن

جاکھ اک‎Ëوقتهافروشنده Fی میکرد،‏ برد.‏

آن روز،‏ روز”‏eی“‏n بود.‏ تمام شهرخا…„‏ بود.‏ خا…„‏ ازآدم،‏ ‎7‎یچکس نبود.‏ درOای کھ ازمیان شهر

میگذشت،‏ با خستھ Fی وتmب „ آرام آرام جرOان داشت.‏ درOاخستھ بود وافسرده،مثل چشمهای


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

صاحب من،‏ مثل خستھ Fی من درون قفس.‏ صاحبم کھ حالش خوب نبود،‏ روی دیوارپåæ لب

درOا Wشست.‏ بھ درOا خ‎5‎ه شدوPھ فکردورودرازی فرورفت.‏ شایدبھ گذشتھ ‎7‎اش میاندشید،‏ بھ

‎7‎م‎5‎ن گذشتھ ‎7‎ای ‏ˆسیارنزدیک.‏

صاحبم مردپاکد…„‏ بود،‏ ‏ˆسیارtاکدل.‏ وق–‏n بھ اومیدیدم وPھ دیگران میدیدم،‏ پاکد…„‏ اوراب:ش‏

احساس میکردم.‏ ‎7‎رPارکھ صاحبم بھ من میدید،‏ بھ نظرم میامدکھ اوPھ ی‎6‎انھ دلUستھ گ:ش،‏ بھ

پاکدل:ش مینگرد.‏ ان‎6‎ارصفای قلب،‏ معصومیت وtاکدل:ش رادرسیمای من میدید.‏ صاحبم کراÂ‏„‏

دس–‏n داشت ودرنقاط مزدحم شهرمیوه میفروخت.‏ آدم n“یe” بود.‏ بھ درآمداندک قناعت

داشت و اک‎Ëروز‎7‎اکھ ضررمیکرد،‏ بھ من خ‎5‎ه م:شدومیگفت:‏

» ک‎Vی جان بب‎5‎ن،‏ این است روزFار ما.‏ «

‎7‎م:شھ ‎7‎م‎5‎ن طورPود.‏ ‎7‎رزماWی کھ گپ تازه وOا وق–‏n غصھ ودردی بھ سراغش میامد،‏ بامن

درددل میکرد.‏ وق–‏n بھ من میدید،‏ درچشمهاش یک نوع خستھ Fی دلتنگ کننده وفرساینده

رااحساس میکردم.‏ بھ نظرم میامدکھ این خستھ Fی فرساینده،‏ اوراازدرون میخوردوشایدبھ

‎7‎م‎5‎ن علت بودکھ روزPھ روزافسرده Fی دررنگ ورخش فزوWی مییافت.‏ وق–‏n من درچشمهاش

‎7‎مان خستھ Fی را میدیدم،‏ زنده Fی کسل کنندهء درون قفس روی قلبم سنگیnq میکرد.‏ بھ خیالم

میامدکھ ‎7‎م‎5‎ن گونھ زنده Fی کسل کننده روی قلب او‎7‎م سنگیnq میکند.‏

صاحبم ‎7‎رجاکھ م‎5‎فت،‏ قفس کوچک مرابھ گوشھء کراچ:ش میاوOخت ومراباخودش می?د.‏

‎7‎م:شھ مواظب حال من بود.‏ اگرمراافسرده میدید،‏ او‎7‎م افسرده م:شد.‏ زWش ‎7‎م کھ ازصبح تا

شام رختهای دیگران را م:شست وtول مییافت،‏ مثل خودش زOرPارزنده Fی فقرزده پ‎5‎شده بھ

نظرم‎5‎سید.‏ سھ بچھء قدونیم قدآنها مثل خودشان رنگ وروی زردوزاری داشRند.‏ بھ آنهاکھ

میدیدم،‏ بھ نظرم میامد کھ ‎7‎مان خستھ Fی چشمهای صاحبم آنهارا‎7‎م آرام آرام ازدرون میخورد.‏

این خستھ Fی مثل خستھ Fی من درون قفس،‏ فرساینده بود،‏ طاقت فرسا بودوکشنده بود.‏ مد¬ی

م:شدچشمهاش ب:شدر iاسھء سرش فروم‎5‎فتندو‎7‎مان خستھ Fی درچشمها وصورت زرد

وزارش فزوWی کسب میکرد.‏

درآن روز‎7‎اصدا‎7‎ای ‏”‏eیب وغرn“O ازگوشھ وکنارشهرشmیده م:شد.‏ صاحبم کھ این

صدا‎7‎ارا م:شmید،‏ اززWش می‎ªسید:‏

» درشهرچھ گپ است؟ «

زWش قصھ میکرد:‏

- 73 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

- 74 -

»

»

»

درشهرجنگ است.‏ ‎7‎مھ جا،‏ کوچھ بھ کوچھ،‏ خانھ بھ خانھ جنگ است.‏ ‎7‎رروزآدمهاکشتھ

م:شوند،‏ آدمها پارچھ پارچھ م:شوند،‏ ‎7‎رروز،‏ ‎7‎رشب...‏ «

ومن نمیداWستم کھ چرا؟ صاحبم باخوWسردی این قصھ ‎7‎ارام:شmید و£عدباچشمهای زردی زده

اش بھ من ن‎6‎اه میکردوشایدبا زمیخواست بگوOد:‏

» میUیnq؟ توPاید بUیnq‏.‏ «

وOک روزکھ حالش اندiی خوب شده بود،از£سمرnoçO برخاست.‏ مرا‎7‎م باخودش گرفت،‏

ر‎7‎سپارشهرشدیم تا کینوPفروشیم.‏

شهرعوض شده بود.‏ آدمها وموتر‎7‎اˆسیارکم شده بودند.‏ در سیمای شهر،‏ درسیمای

آدمهاو¬عم‎75‎ا نوÙ‏„‏ خستھ Fی وافسرده Fی فرساینده ‏ی احساس م:شد.‏ مثل ‎7‎مان خستھ Fی

چشمهای صاحبم،‏ مثل خستھ Fی من درون قفس...‏ ‏¬عم‎5‎ وخانھ ‏ی نبود کھ سوراخ سوراخ

Wشده باشند.‏ ‏ˆسیاری خانھ ‎7‎اخا…„‏ شده بودند.‏ پرنده ‏ی درفضای شهرtرواز نمیکرد.‏ کودiان روی

بامها نبودند.‏ آدمها،‏ آواره وسرگردان کو چ وPار شان راباکراچیهای دس–‏n می?دند.‏ روی جاده ‎7‎ا،‏

یخUستھ Fی خون وPرف نقش و ن‎6‎ار‎7‎ای n“یe” ساختھ بودند.‏

کوچھ ‎7‎ا وسرکهاپرازش:شھ ‎7‎ای رOزرOزشده بودند.‏ آدمها مضطرب ووارخطا ‎7‎رسو میدیدند.‏

کnop کینونمیخرOد.‏ بھ ‎7‎رسوکھ میدیدی،‏ توtها،‏ تانکها وتفنگهادیده م:شدندکھ پیهم

ف‎5‎میکردندوانفجار باروت وآ‎7‎ن بھ شهرفرصت کوتاه تنفس ‎7‎م نمیداد.‏

صاحبم با دیدن این ‎²‎‏†نھ ‎7‎ا درحا…„‏ کھ کراÂ‏„‏ پرازکینوش راشتابزده م‎5‎اند،‏ ‎7‎ر›†ظھ بھ من

میدیدومیگفت:‏

بب‎5‎ن ک‎Vی جان،‏ توPاید بUیnq‏.‏ «

آن روززودبرگشRیم بھ خانھ.‏ کnop درکوچھ استاده بود.‏ بادیدن ما ت|ان خورد.‏ صاحبم با

وارخطای پرسید:‏

» خ‎5‎یت است ‎7‎مسایھ؟ «

مرد ‎7‎مسایھ کھ صداش درFلوش میمرد،‏ گفت:‏

بیاکھ راکت خورده.‏ «

صاحبم وارخطا شد،‏ رنگش پرOد:‏

» کجا؟ «

‎7‎مسایھ باآوازآمیختھ بھ گرOھ پا®­‏ داد:‏


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

» زن وPچھ ‎7‎ایت...‏ بھ رضای خدا...‏ «

صداش درFلوش خفھ شدوصاحبم ح‎5‎ان ح‎5‎ان بھ ‎7‎مسایھ دید،‏ بھ من ن‎6‎ا „ کردوسوی خانھ

اش نظرانداخت وtرسید:‏

» راکت؟ زن وPچھ ‎7‎ایم...؟ «

فضا لتھ بوی بود.‏ سوختھ بوی بود.‏ صاحبم با”‏eلھ کراÂ‏„‏ رار‎7‎اکردوPھ درون حوO „ دوOد.‏ مرد

‎7‎مسایھ ‎7‎م ازدنبالش رفت.‏ ‏›†ظھ ‏ی ‏ˆعدنالھ وفرOادصاحبم ازدرون خانھ بلند شد.‏ جیغ زنان بھ

کوچھ آمد.‏ مثل کودiان روی زم‎5‎ن Wشست.‏ سرش رابھ زم‎5‎ن زد وزارزار گرست.‏

‎7‎مسایھ کھ سراسیمھ شده بود،‏ نزدیکش آمدوگفت:‏

» دیوانھ Fی نکن،‏ قهرخدامیاید.‏ قسمت وتقدیرiارش رامیکند.‏ «

صاحبم بازجیغ زد.‏ خاکهای کوچھ رابرسروروش رOخت و£عدناگهان باعال€‏n ازغیظ دردناک

وخشم،‏ با ناتواWی فرOاد کشید:‏

» خان:ت ‏ˆسوزد راکت...!‏ «

***

آن روزساع–‏n بھ درOاخ‎5‎ه ماند.‏ ازگوشھ وکنارشهرصدای گرم گرم توtها شmیده م:شد.‏

صاحبم درحا…„‏ کھ برمیخاست،‏ باخودش گفت:‏

» ‏”‏eیب درOای،‏ ‏”‏eیب دنیای.‏ «

استادوPھ اطرافش نظرانداخت.‏ بھ ساختمانهای افسرده نگرست و£عد£ی اختیارمثل گذشتھ ‎7‎ا

دوسھ بارصدا زد:‏

» کینو،‏ کینو،‏ کینوی تازه رسیده،‏ ارزان شده....!‏ «

ومن ح‎5‎ان شدم کھ صاحبم چھ میگوOد.‏ کnop نبودکھ کینوPگ‎5‎د.‏ ‎7‎رگزسرکهارامثل آن روزآن

طور خلوت وخا…„‏ ندیده بودم.‏ ‎7‎ر›†ظھ صدای گرم گرم شهررامیلرزاند.‏ اماصاحبم ت|اWی ‎7‎م

نمیخورد.‏ مثل این کھ صدا‎7‎ارانم:شmید.‏ مثل گذشتھ ‎7‎ابھ پاک کردن کینو‎7‎اپرداخت و£عد مثل

این کھ مشی مقابلش باشد،‏ پرسید:‏

» چندکیلو؟ خو،‏ یک کیلو...‏ «

پلھء ترازوراپرازکینو‎7‎ای فاسدشده ساخت.‏ ‎7‎رچندکوشید،‏ نتواWست م‎5‎‏‘ان ترازورابرابرسازد.‏

بیحوصلھ شدوصدا زد:‏

- 75 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

بب‎5‎ن،‏ زمانھ آخرشده.‏ ترازوPرابرنم:شھ!‏ «

ومشت محک€‏n بھ ترازوکوPید.‏ باز‎7‎م کوشیدتاپلھ ‎7‎ای ترازورابا‎7‎م برابرسازد.‏ اما نتواWست.‏

خشمناک ترازو رابرداشت وPھ درOا افگند وجیغ زد:‏

» لعن–‏n‏!‏ «

»

»

بھ درOاخ‎5‎ه ماند.‏ مثل این کھ ‎²‎‏†نھء تازه ‏ی را دیده باشد،‏ ناگهان جیغ کشید:‏

» خون،‏ خو ن!‏ «

بھ من دید.‏ چشمهاش کلان کلان شده بودند:‏

» میUیnq؟ درOا،‏ درOا،‏ خون...!‏ «

وPازسوی درOادید.‏ قهقهھ کنان خندید:‏

ای درOای بدبخت...‏ «

و£عدباخو‡†ا…„‏ جنون آم‎5‎‏‘ی فرOاد زد:‏

» خون،‏ خون تازه،‏ تازه رسیده ارزان شده...!‏ «

شهرPا‎7‎رانفجارOک قدازجا می‎ªید.‏ صاحبم وحش‘ده میخندید.قهقهھ کنان میخندید:‏

» درOا درOا خون،‏ خون!‏ «

بھ دود‎7‎ای سیاه کھ ازگوشھ وکنار شهرPلند شده بودندومثل ابر‎7‎ای ت‎5‎ه آسمان را فرامیگرفتند،‏

ن‎6‎اه کرد:‏

» خون،‏ خون.‏ دود ، دود!‏ «

ناگهان خاموش شد.‏ مثل این کھ گپ مه€‏n یادش آمده باشد،‏ نزدیکم آمد.‏ از ‏¿شت سیمهای

قفس بھ من دید،‏ بھ چشمهایم.‏ درچشمهاش نوÙ‏„‏ غضب ونفرت میجوشیدوعقب آن ‎7‎مان

خستھ Fی فرساینده دیده م:شد.‏ با عصبان:ت فرOاد کشید:‏

توPایدبUیnq‏،‏ توPایدبUیnq‏،‏ ک‎Vی جان!‏ «

ومشت محک€‏n بھ قفس کوPید.‏ قفس ومن ت|ان خوردیم وصاحبم دوPاره قهقهھ خندید.‏ بھ

اطرافش نگرست.‏ کnop نبود.‏ از نورکمرنگ آفتاب خستھ Fی فرساینده ودلتنگ کننده ‏ی

میبارOدوPاروت وآ‎7‎ن بھ شهرفرصت تنفس کوتا „ را‎7‎م نمیدادودود‎7‎ای سیاه آسمان

رافرامیگرفتند.‏ شایدظهر شده بود کھ مُ‏ لای م§‏eدآذان میداد:‏

» الله اک?،‏ الله اک?!‏ «

- 76 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

صاحبم بازPھ من نزدیک شد،‏ بھ چشمهایم دید.‏ ‎7‎مان خستھ Fی فرساینده تمام چشمهاش

رافراگرفتھ بود.‏ درچشمهاش نوÙ‏„‏ امیدمرده ‏ی پیدا شده بود.‏ شاید ‎7‎نوز درسیمای من،‏ ‎7‎مان

ی‎6‎انھ دلUستھ گ:ش،‏ پاکدل:ش را میخواست بب:ند.‏

‎7‎مان طورکھ بھ من میدید،‏ اشکهاش جاری شدند.‏ درOچھء قفس مراگشود.‏ مرامیان دستهاش

نوازش کرد.‏ با شکستھ د…„‏ روOم رابوسید.‏ اشکهاش رابا پر‎7‎ایم پاک کردوPاصدای غصھ آلودی

گفت:‏

حالاتوPاید بروی.‏ مانمیتوانیم.‏ توPال وtرداری،‏ تومیتواWی پروازکnq‏.‏ ما،‏ ما نمیتوانیم ک‎Vی

،

- 77 -

»

جان.‏ «

قفسم رازOرtاش انداخت وآن رابا لگد زدو£عدبرداشت،‏ بھ درOا افگندوPازخشمناک فرOاد کشید:‏

» لعن–‏n‏!‏ «

»

»

مرابھ ‎7‎وا ر‎7‎ا کردتا پروازکنم:‏

برو،‏ پرواز کن،‏ برو...!‏ «

روی کراÂ‏„‏ Wشستم.‏ دوسھ بارPال وtرزدم.‏ نمیتواWستم باورکنم کھ آزادشده باشم.‏ احساس دل

انگ‎5‎‏‘ی برایم دست داد.‏ بھ چشمهای افسرده وغصھ زدهء صاحبم دیدم.‏ صاحبم کھ اشکهاش

جاری شده بودند،‏ باز تکرار کرد:‏

برو،‏ پروازکن.‏ دیگرتو آزاداس–‏n‏.‏ «

دیگرچھ میکردم.‏ ذوقزده پرOدم.‏ بھ بلند‎7‎ا،‏ بھ بالا‎7‎ا.‏ صاحبم کھ پهلوی کراچ:ش استاده بود،‏

مرا آرام آرام نظاره میکرد.‏ پرOدم بھ بالا‎7‎ا،‏ درفضای شهر.‏ دورترکھ رفتم،‏ دیدم آدمها،‏ مرده

‎7‎ارابا کراچیهای دس–‏n ازOک سوPھ سوی دیگرمی?دند.‏ بھ نظرم آمدکھ ‎7‎مان خستھ Fی فرساینده

کھ در چشمهای صاحبم میدیدم،تمام شهررافراگرفتھ است ‏،مثل خستھ Fی من درون قفس...‏ بھ

نظرم آمدکھ چشمهای افسرده وخستھء شهر کرخت شده بھ نقطھ ‎7‎ای نامعلوم آسمان نیلگون

دوختھ مانده اند.‏ دوPاره برگشتم.‏ دلم میخواست یک باردیگرPرای آخرOن بارصاحبم را بب:نم.‏

اورادیدم،‏ طور دیگری...‏ روی سرک میان کینو‎7‎ای گندیده وخون آلوددراز افتاده بودوچشمهاش

بھ نقطھ ‎7‎ای نامعلوم ولایRنا „ آسمان نیلگون دوختھ مانده بود وانفجارPاروت وآ‎7‎ن بھ

شهرفرصت کوتا „ برای تنفس نمیداد.‏ ومن پرOدم،‏ بھ نقطھ ‎7‎ای نامعلوم ولایRنا

نیلگون...‏ قلبم را غصھء ت‎­J صاحبم فراگرفتھ بود.‏

iابل – ‎1371‎خورشیدی

„ آسمان


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

عیدوWسنها

‎7‎م‎5‎ن کھ Wسنها شگفتند،‏ سلام یک وOک باره دگرگون شد.‏ پیهم اصرارمیکردکھ اورا‎7‎رچھ

زودتراز شفاخانھ خارج سازند.‏ جیغ وفرOادمیکشید.خودش رابھ درودیوار م‎5‎‏‘د،‏ میگرست،‏

عذروزاری میکرد.‏ مثل دیوانھ ‎7‎ا بھ مو‎7‎اش چنگ میانداخت وفرOادمیکشید:‏

» مرارخصت کنید،‏ مرارخصت کنید!‏ «

دیگرنمیتواWست درشفاخانھ بماند.‏ Wسنهای شفاخانھ روان آزرده وزخ€‏n اورامیخوردند.‏ بوی

Fلهای Wسن،‏ حالش رابهم م‎5‎‏‘د.‏ تلاش دکتوران سودی نبخشید وسرانجام ناگزOرشدندتاسلام

رااز شفاخانھ مرخص نمایند.‏

***

مقابل شفاخانھ استاده بود.خو‡†ال بودکھ ازشفاخانھ خارج شده است.‏ بھ خیالش

میامدکھ ازچنگ ا‎7‎رOمن خون آشامی کھ روح اورادرچن‎6‎الش میفشرد،‏ ر‎7‎ای یافتھ است.‏ اما

- 78 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

نمیداWست کھ حالاکجا برود.‏ دیگرOک پا نداشت.‏ یک پاش را اززانو برOده بودند.‏ قلUش فشرده

شد.‏ باور نمیکرد کھ یک پاش راازدست داده باشد.‏

بھ آدمهای کھ مقابل شفاخانھ استاده بودند،‏ ن‎6‎اه کرد.‏ آنهابادستھ ‎7‎ای Fل بھ دیدارزخمیهاو

مرOضان آمده بودند.‏ زنها،‏ مرد‎7‎ا وکودiان بادستھ ‎7‎ای Fل.‏ اشک درچشمهاش جوشید.‏ کnop

نداشت کھ بھ دیدارش بیاید.‏ اما حس خوش باورانھ ‏ی ن‎6‎اه ‎7‎ای افسرده اش راوامیداشت

تامیان آدمها ودستھ ‎7‎ای Fل چشمهای آشنای رابجوOد.دلش راغصھء تلÈ‏„‏ پرکرد.‏ اشکهاش

دانھ دانھ روی گونھ ‎7‎اش لغزOدندوPاردیگرچ‎5‎‏‘ی درکنج دلش شکست وفرورOخت.‏ اماخوش

بودازاین کھ بالاخره از شفاخانھ خارج شده است.‏ درشفاخانھ باآن کھ شکستھ سر‎7‎ا،‏ برOده

پا‎7‎ا،‏ خون،‏ پارچھ ‎7‎ای س‹ید خون آلود،‏ بوی تندوت‎5‎‏‘دوا‎7‎ا،‏ نرسهای س‹یدپوش،‏ نالھ وجیغ

زخمیها براش ‏ˆسیار رنج آورPودند،‏ و…„‏ بھ آنهاعادت کرده بود.اما‎7‎م‎5‎ن کھ Wسنهاشگفتند،‏

دیگرنتواWست آرام بماند.‏ ‎7‎م‎5‎ن کھ چشمهاش بھ Wسنهای شفاخانھ میافتاد،‏ چ‎5‎‏‘ی دردلش

فروم‎5‎یخت.‏ چ‎5‎‏‘ی مثل یک خنجرز‎7‎رآلودقلUش را میدرOد.‏ Fلهای Wسن مثل کفن بھ نظرش

میامدندوPوی آنها مثل عطری کھ بھ مرده ‎7‎امیپاشند،‏ بود.‏ بھ خیالش میامدکھ آن جادر‎²‎‏†ن

باÏÐھء شفاخانھ دوPچھ اش،‏ دخش وزWش رادرکفن پیچیده و گذاشتھ اند.‏ آنهارامدتها پ:ش،‏

‎7‎م‎5‎ن دوسھ ماه پ:ش،‏ بھ خاک س‎ªده بودندواونتواWستھ بودبرای آخرOن بارچهره ‎7‎ای درکفن

پوشیدهء آنهارابب:ند.‏ باآسRیmش اشکهاش راپاک کرد.‏ Wسنهای حوO „ خودشان مقابل نظرش

مجسم شدند.‏ زWش،‏ دخو دو¿سر ش کھ بامادر شان یک جاWس‏ نهاراآب میدادند.‏ زWش Fل

Wسن راˆسیار دوست داشت.‏ ‎7‎م:شھ بھ خاطرآنها دعامیکرد.‏ ‎7‎مھءشان Wسنهارا دوست

داشRندو‎7‎رصبح و‎7‎رنمازدیگرPا شوروشوق Fلهاراآب میدادندوسال رابھ امید شگفن Wسنها

چشم بھ راه بهارمیبودند.‏

ناگهان یادش آمدکھ امروز،‏ روزاول عیداست،‏ عید قرPان.‏ دلش باردیگر مملواز غصھء ت‎­J شد.‏

بھ چھ کnop میتواWست امسال عیدرامبارک بگوOد.‏ دیگرنتواWست آن جامقابل شفاخانھ بماند.‏

باعصا چوPهاش بھ راه افتاد.‏ نمیداWست چرازنده مانده است.‏ راکت بھ خانھء شان کھ خورده

بودوآ‎7‎ن پارچھ ‎7‎ای سنگ‎5‎ن وداغ چراچن‎5‎ن ست€‏n رابھ حق اوروا داشتھ بودند.‏ زن،‏ دخوPچھ

‎7‎اش راگرفتھ بودند،‏ تنهااوPاپای شکستھ وPرOده شده زنده مانده بود.‏

درگذشتھ ‎7‎اچھ آرزو‎7‎ای طلای رادرقلUش می‎ªورانید.‏ مکتب خوانده بود ‏،انجن‎5‎شده بود

‏،اورا‎7‎مھ انجن‎5‎سلام صدامیکردند.‏ میخواست درPهارآینده ‎7‎م‎5‎ن کھ Wس‏ نها شگفتند،‏ برودبھ

- 79 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ی|ی ازولایات،‏ برای سلام سنگ وخاک وآب،‏ زنده Fی باساخن لذتبخش بود.‏ ساخن سر ک،‏

ساخن پل،‏ ساخن راه ‎7‎ا وعمارتها...‏ آ‎7‎ستھ آ‎7‎ستھ باعصاچوPهاش راه م‎5‎فت.‏ با ‎7‎رقدمی کھ

ازشفاخانھ دورم:شد،‏ احساس میکردکھ ازOک دنیای وحشRناک دورم:شود.‏ باورش نمیامد کھ

شهرPاز‎7‎م باFلهای عید رنگ‎5‎ن شده باشد.‏ بھ کودiان،‏ زنها،‏ دخان کھ بالباسهای رن‎6‎ارنگ کوچھ

‎7‎ارا آراستھ بودند،‏ میدید.‏ دلش راWسیم ملایم مسرت گن‎6‎ی فرامیگرفت.‏ میدیدکھ ‎7‎نوز‎7‎م شهر،‏

Fلهاش،‏ چورOهاش و رنگهاش عیدراجشن میگ‎5‎ند.‏ احساس خو´‏no میکرد.‏ امااشکهاش،‏

اشکهاش نمیاستادند.‏ اشکها قطره قطره روی گونھ ‎7‎اش میلغزOدندو او ازعقب قطره ‎7‎ای

شفاف اشک بھ Fلهای رنگ‎5‎ن و بھ زنده Fی جاری شهرافسرده اش ن‎6‎اه میکرد.‏ سیمای خستھ

وافسردهء شهر،‏ خانھ ‎7‎اودیوار‎7‎ا،‏ عمارتهاو سرکهاقصھ ‎7‎ای وحشRناک جنگ وخون وراکت

راح|ایھ میکردند.‏ جای نبودکھ Fلولھ نخورده باشد.‏ عمارتهای وOرانھ،‏ دیوار‎7‎ای سوراخ شده

وراکت خورده،‏ خانھ ‎7‎ای سوختھ...‏ امامیدید کھ باز‎7‎م زنده Fی ادامھ داردوFلهای زنده Fی

وعیدکوچھ ‎7‎اراانباشتھ بودند.‏ این گپهاازنومیدی کشنده ‏ی کھ درقلب وروان سلام خانھ کرده

بود،‏ نمی|است.‏ دلش قاWع نم:شد.‏ براش چھ مانده بودکھ بھ آن امید وارPاشد.‏ Wسنهای کھ از

عقب دیوارخانھ ‎7‎اسرکشیده بودند،‏ بھ نظرش میامدکھ کفنهای اسRند برای مرگ زودرس خانھ

‎7‎اوPوی خوش آنها مثل ‎7‎ما ن عطرست کھ روی مرده ‎7‎امیپاشند.‏ بھ نظرش آمدکھ این Wسنها

دشمmش اسRندکھ پاش را قطع کرده اند.‏ این Wسنها بھ زن،‏ دخوPچھ ‎7‎اش کفن پوشانده

اند.‏

***

آن چھ را میدید،‏ نمیتواWست باور کند.‏ بھ کودiاWی کھ دروسط سرک بودند،‏ خ‎5‎ه شده بود.‏

آنها چراعید نکرده اند؟ آنها بالباسهای چرک‎5‎ن وژنده وtاره این جا،‏ دروسط سرک چھ میکنند؟

آن چھ را کھ میدید،‏ عقلش قبول نمیکرد.‏ سھ کودک شش و‎7‎فت سالھ باسروPرژولیده وخاک

آلود،‏ آن ‎7‎م در چن‎5‎ن روزی کھ عید بود.‏ بھ خیالش آمدکھ خواب میب:ند.‏ اشکهاش جاری شدند.‏

آرام آرام گرست و زOر لب تکرار کرد:‏

» خدایا،‏ چھ میب:نم.‏ بچھ ‎7‎اچھ میکنندومابزرگهاچھ؟ «

- 80 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

سرش چرخیدوچشمهاش تارOک شدند.‏ ‏›†ظھ ‏ی ‏ˆعدوق–‏n دوPاره بھ حال آمد،‏ دیدروی زم‎5‎ن

است.‏ ‎7‎مان سھ بچھ بھ دورش بودند.‏ صدای محبت آم‎5‎‏‘ی ت|اWش داد:‏

» iاiا،‏ چھ گپ شده است؟ «

حدر ا…„‏ کھ میگرست،‏ بھ آنهادید.‏ ی|ی ازPچھ عصاچوPهاش رابراش پ:ش کرد.‏ دیگری پرسید:‏

» iاiاجان،‏ مرOض شدید؟ «

نتواWست بھ آنهاجوا£ی بد‎7‎د.‏ آنهابھ نظرش مثل Wسنهاآمدند،‏ مثل Fلهای Wسن پاک ودوست

داشتnq‏،‏ بھ کمک بچھ ‎7‎اوعصاچوPهاش ازجابلند شد.‏ اشکهاش راپاک کرد.‏ بھ وسط سرک ن‎6‎اه

کرد.‏ بچھ ‎7‎ا‎7‎م بھ آن سون‎6‎اه کردند.‏ بھ سطل وسطÏJھ ‎7‎ا دید.‏ بھ بیل وPیÏJھ ‎7‎ادید.‏ بھ

چقورOهای سرک ن‎6‎اه کردکھ بچھ ‎7‎ابا آب وخاک وسنگ آنهاراپرمیکردند.‏ سرک راترمیم میکردند،‏

مثل انجن‎75‎ای کوچک...‏ اشکهاش را پاک کرد.‏ بازPھ بچھ ‎7‎ادید.‏ بچھ ‎7‎ای خودش یادش آمدند.‏

گرOھ کنان آنهارابھ آغوش گرفت.‏ گونھ ‎7‎ای آنهارا بوسیدوPاگرOھ گفت:‏

آفرOن بچھ ‎7‎ا،‏ آفرOن بچھ ‎7‎ایم،‏ عیدتان مبارک،‏ عید تان.‏ «

احساس کردکھ دیگرتنها ن:ست،‏ دوستان کوچکش بابیل وPیÏJھ،‏ باسطل وسطÏJھ ‎7‎ابااو بودند.‏

پایان

iابل – 1372 خورشیدی

- 81 -


ً

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

اژد‎7‎ای در آینھ

آن شب ب:شازشبهای دیگروارخطا بود.‏ خواب ازچشمهاش گرOختھ بود.‏ نمیداWست چھ

کند.‏ بھ فتیلھء چراغ ن‎6‎اه میکردکھ آرام آرام م:سوخت.‏ بھ سوراخ دودکش بخاری نگرست.‏

ازجابرخاست و ازمیان سوراخ دیوار ‏ˆستھء درtلاسRیک پیچیده ‏ی رادرآورد.‏ ‏ˆستھ راگشود.‏ قلUش

باردیگرلرزOد.‏ پردهء iلک‎5‎ن آ‎7‎ستھ جنUید.‏ سوی iلک‎5‎ن ن‎6‎اه کردوPا ‏”‏eلھ روی ‏ˆستھء پول روجای

راکشیدوPلند شد.‏ بھ ب‎5‎ون ن‎6‎اه کرد.‏ کnop نبود.‏ دوPاره برگشت.‏ نوتهای دالررایک باردیگرشمرد.‏

صد دالر،‏ دوصد،‏ سھ صد،‏ چهارصد...‏ ‎7‎زاردالر...‏ ازاین iاغذ‎7‎ابدش آمد.‏ ازروزی کھ آنهارابھ

خانھ آورده بود،‏ دیگر›†ظھ ‏ی ‎7‎م آرامش نداشت.‏ بھ آدم دیگری مبدل شده بود،‏ iاملا بھ یک

موجود دیگر.‏ دالر‎7‎ا کم Wشده بودند.‏ بھ عکسهاوخطهای آنها ن‎6‎اه کرد.‏ تمام زنده گ:ش در‎7‎م‎5‎ن

- 82 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

نوتهای iاغذی نهفتھ بود.‏ اشیای قیمت بهای خانھ اش،‏ زOور‎7‎ای زWش وtولهای ‎¹‎س اندازکرده

گ:ش...‏ ‎¹‎شیمان بودکھ چرا چن‎5‎ن iاری را کرده است.‏ چھ میداWست،‏ براش گفتندزنده Fی یک

قماراست.‏ یامی?ی وOامیبازی.‏ دیگران از ‎7‎م‎5‎ن راه ثروتمند شده اند.‏ گپهای یادش آمدندکھ

براش گفتھ بودند:‏

امروزکھ خرOدی،‏ فردانرخ دالرPالا م‎5‎ود،‏ ‏ˆعدتو‎7‎م دالر‎7‎ایت رابفروش.‏ ‎¹‎سان کھ باز نرخ دالر

پای‎5‎ن آمد،‏ باز‎7‎م پولهایت را دالر

***

- 83 -

Pخر.‏ «

»

آن شب،‏ ب:شازشبهای دیگروارخطاومضطرب بود.‏ خواب ازچشمهاش گرOختھ بود.‏

نمیداWست چھ کند.‏ ناخودآFاه ازجاش برخاست.‏ چراغ تی „ رابرداشت وخودش رادرآینھ ‏ی کھ

روی دیوارخانھ آوOزان بود،‏ دید.‏ ازدیدن چشمهای سرخ شده وچهرهء افسرده ولاغر شده اش

ترسید.‏ بھ چشمها و خطهای چهرهء استخواWی وtژمرده اش بادقت ن‎6‎اه کرد.‏ مثل این کھ

میخواست رازمبه€‏n راازلابلای خطهاوچشمهاش پیداکند.‏ بھ نظرش آمدکھ ‎7‎مان کرم بزرگ

اژد‎7‎امانند،‏ درآن سوی آینھ از¿شت چشمها وtوست سوختھ وtژمردهء روش کم کم سرمیکشد.‏

ازاین تصورترسید.‏ ت|ان خورد.‏ با”‏eلھ از آینھ دورشد.چراغ راکھ ‎7‎مراه بادستهاش میلر زOد،‏

سرجاش گذاشت.‏ ‏£ی اختیاردروسط اتاق بھ قدم زدن پرداخت.‏ دلش نا آرام بود.‏ اضطراب

کشنده ‏ی زجرش میداد.‏ بھ خیالش میامدکھ درآن سوی آینھ،‏ خودش درآن سوی آینھ ‏›†ظھ بھ

‏›†ظھ م§­‏ م:شود،‏ محوم:شود،‏ آب م:شود،‏ گم م:شود وPھ عوضش یک کرم بزرگ کھ بھ یک

اژد‎7‎ای کوچک شبا‎7‎ت دارد،‏ قد میکشد.‏

ازدوسھ ماه بھ این طرف ‎7‎م‎5‎ن طورPود.‏ خیال میکردکھ کرمی اوراازدرون میخورد.‏ شبهاکھ

میخواست بخوابد،‏ خواˆش نمی?د.‏ صدای ‏ِخش ‏ِخ·‏no نمیگذاشت بخوابد.‏ صدای ‏ِخش ‏ِخش

خفیفی،‏ مثل صدای کرمهای پیلھ بودکھ گوOابرگهای توت راخشرخشر کنان میخوردند.‏ باز‎7‎مان

تصوروحشRناک درذm7‎ش جان میگرفت.‏ کرمی دردروWش پیداشده بودوشب وروزاوراازدرون

میخورد.‏ تنهادرسکوت شب،‏ صدای خِ‏ شر ‏ِخشرآن رام:شmید.‏ احساس میکرد روزPھ روزضعیف و

نحیف م:شود ودرعوض ‏ِکرم دروWش بزرگ وPزرگ‏ م:شود.‏ بھ خیالش میامدکھ یک روزخودش

iاملاً‏ از ب‎5‎ن خوا‎7‎د رفت وPھ عوضش کرمی قد بلندخوا‎7‎د کرد.‏ یک کرم بزرگ بھ اندازهء خودش،‏


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

مثل یک اژد‎7‎ای کوچک.‏ ‏ˆعداین کرم،‏ زWش راخوا‎7‎دخورد.‏ بچھ ‎7‎اش راخوا‎7‎د خورد،‏ مال

ومتاع خانھ اش را خوا‎7‎دبلعیدو£عدبزرگ وPزرگخوا‎7‎د شد.‏ بھ ‎7‎مھ جاحملھ خوا‎7‎دکرد،‏ بھ

کوچھ ‎7‎ا،‏ بھ خانھ ‎7‎ا ی ‎7‎مسایھ ‎7‎او‎7‎مھ چ‎5‎‏‘را خوا‎7‎دبلعید ‏،مثل یک اژد‎7‎ا،‏ یک اژد‎7‎ای

بزرگ...‏

دوPاره برگشت کھ بخوابد.‏ بھ ‏ˆستھء پول ن‎6‎اه کرد.‏ ازروزی کھ ‎7‎م‎5‎ن ‏ˆستء پول رابھ خانھ آورده

بود،‏ ‎7‎م‎5‎ن طورشده بود.‏ ‎7‎م:شھ سراسیمھ ونگران میبود.‏ درگوشھ ‏ی میخزOد وچرت م‎5‎‏‘د.‏

دعامیکردکھ باز‎7‎م جن‎6‎ی درPگ‎5‎د،‏ طیاره ‎7‎ا و ‏ِجتهای جن‎6‎ی پروازکنند.‏ توtخانھ ‎7‎ابھ صدادرآیند.‏

زر‎7‎دار‎7‎ا بھ حرکت شوند.‏ باز‎7‎م نظم زنده Fی بهم بخورد،‏ نرخ دالر بالابرود،‏ آن Fاه میتواWست

ازاین مص:بت نجات یابد.‏

پولهارازOرPالشت خودش گذاشت،‏ درازکشیدوچشمهاش راˆست تابخوابد.‏ ‎7‎رچند میکوشید

خودش را¬س „ د‎7‎د،‏ فایده نمیکرد.‏ دیگرمتیقن شده بودکھ دردرOای ‏£ی ساح „ غرق شده است.‏

نمیتواWست باورکند کھ نرخ دالرPالا م‎5‎ود.‏ بھ عوض کمای،‏ تبا „ نصیUش م:شد.‏ بایدمیخوابید.‏

ازسکوت شب بدش آمد.‏ آرزو کردتاجنگ شدیدی درPگ‎5‎د.‏ ‎7‎مھ جابھ خاک وخون کشیده شود.‏

آرامش برای چھ؟ درحا…„‏ کھ اودرتب سوزان اضطراب وترس م:سوخت وآب م:شد.‏ صدای خش

خ·‏no ت|اWش داد.خودش بھ نظرش آمد.‏ خودش را دیدکھ مبدل بھ یک کرم م:شود،‏ مبدل بھ یک

کرم بزرگ کھ بھ یک اژد‎7‎ا ی کوچک شبا‎7‎ت داشت وازدرون آینھ روی دیوارخانھ قدمیکشید.‏

ناگهان زم‎5‎ن لرزOد.‏ ‎7‎مھ جا و‎7‎مھ چ‎5‎‏‘ت|ان خورد.‏ با”‏eلھ برخاست،‏ دردلش گفت:‏

بھ خیالم کھ درگرفت.‏ «

پرده راکنارزدوازiلک‎5‎ن بھ ب‎5‎ون ن‎6‎اه کرد.‏ طیاره ‎7‎ای جن‎6‎ی درفضا می‎ªیدند،‏ صدای غرش

تانکهای زر‎7‎داردرسکوت شب می‹یچید.‏ Fلولھ ‎7‎ای سرخ گوشھ ‏ی ازآسمان راچراغان ساختھ

بودند.‏ راکتها و خمپاره ‎7‎ابھ خانھ ‎7‎ااصابت میکردند.‏ با ‏”‏eلھ دوسھ بارچشمهاش را مالید.‏

باورش نمیامد کھ جنگ درگرفتھ باشد.‏ ‎7‎یجانزده شده بود.‏ ازخو´‏no ومسرت زOاد قلUش بھ شدت

بھ ت‹ش افتاده بود.‏ دستها،‏ پا‎7‎ا وتمام اندامش میلرزOدند.‏

ناگهان قهقهھ کنان خندید،‏ بلند بلندخندید.‏ باخوش حا…„‏ میان اتاق بھ قدم زدن پرداخت.‏

دستهاش رابھ ‎7‎م میمالید.‏ خنده اش شدت گرفت.‏ با ‏”‏eلھ ‏ˆستھء دالر‎7‎اش راب‎5‎ون کشید.‏ بھ

دالر‎7‎ا دید،‏ قهقهھ کنان خندید.‏ دالر‎7‎ارابھ ‎7‎واافگند.‏ دالر‎7‎ا ‎7‎رسوافتادند.‏ درحا…„‏ کھ ذوقزده

میخندید،‏ گفت:‏

- 84 -

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

» بھ من چھ!‏ «

متوجھ زWش شدکھ دم دراستاده بودو وحش‘ده بھ اون‎6‎اه میکرد.‏ باردیگر قهقهھ ‏ی سردادوگفت:‏

» دیدی کھ جنگ شد،‏ جنگ!‏ «

زWش کھ با رنگ پرOده بھ او میدید،‏ با وارخطای پرسید:‏

تراچھ شده؟ «

زWش خواست دوPاره برود.‏ امااوPایک خ‎5‎‏‘از بازوی زWش کشیدوخشمناک فرOاد زد:‏

نرو،‏ توم‎5‎وی کھ جنگ راخاموش کnq؟ «

وPایک ت|ان زWش رابھ گوشھءاتاق پرتاب کرد:‏

توحق نداری بروی.‏ میخوا „ جنگ راخاموش کnq؟ تو‎7‎م دشمن من اس–‏n‏،‏ دشمن من...‏ «

وPاردیگرقهقهھ کنان خندید:‏

» دیدی کھ ماپولدارشدیم،‏ پولدار...‏ بگذارکھ جنگ دوام کند!‏ «

زWش باصدای لرزنده ‏ی پرسید:‏

» کدام جنگ؟ «

مردناگهان ت|ان خورد.‏ مثل این کھ یک سطل آب سرد را بھ روش پاشیده باشند ‏،رنگ چهره اش

عوض شد.‏ بھ زWش خ‎5‎ه خ‎5‎ه ن‎6‎اه کرد وزی لب ح‎5‎تزده پرسید:‏

» جنگ؟ کدام جنگ؟ «

‎7‎رچند گوش داد،‏ صدای Wشmید.‏ صدای نبود.‏ Wی صدای طیاره ‎7‎ای جت جن‎6‎ی وWی صدا ی

توtخانھ ‎7‎ا . ح‎5‎ان ح‎5‎ان سوی iلک‎5‎ن ن‎6‎اه کرد،‏ دوOدو‎5Pون ران‎6‎اه کرد.‏ تارO‏|ی بود وسکوت شب،‏

بازصدای خش خش درگوشهاش پیچید.‏ بھ یادکرم اژد‎7‎امانند افتاد.‏ سوی آینھ نظر انداخت.‏ بھ

خیالش آمد کھ ‎7‎مان کرم اژد‎7‎ا مانندمیخوا‎7‎دبرآید.‏ بھ نظرش آمدکھ ‎7‎مان اژد‎7‎ا ازدرون آینھ

سرکشیده است.‏ ترسیدوPا تمام تواWش جیغ زد:‏

- 85 -

»

»

»

» اژد‎7‎ا...!‏ «

درحا…„‏ کھ میگرست،‏ با ‏”‏eلھ چراغ را برداشت.‏ زWش فرOاد زد:‏

» دیوانھ شدی؟ «

درPرابرآینھ استاد.‏ خودش رادرآینھ دید.‏ چهره وچشمهاش دیگرiاملاً‏ عوض شده بودند.‏ دیگرآن

سوی آینھ خودش نبود،‏ سرOک کرم بزرگ اژد‎7‎ا مانند،‏ مشت محک€‏n بھ آینھ کوفت وگرOھ کنان

فرOاد کشید:‏


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

اژد‎7‎ا...!‏ « »

آینھ شکست وافتاد.‏ خودش ‎7‎م افتاد.‏ چراغ تی „ ‎7‎م افتاد.‏ زWش باردیگر وحش‘ده جیغ کشیدوPھ

ب‎5‎ون گرOخت:‏

» ‎7‎مسایھ ‎7‎ا،‏ ‎7‎مسایھ ‎7‎ا،‏ کمک...!‏ «

پایان

iابل – 1372 خورشیدی

- 86 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

آن سوی سالها

نمیدانم چرایک باره احساس میکنم کھ میتوانم این ‎7‎مھ را „ راکھ دراین no¢ وچندسال پیموده

ام،‏ دوPاره درOک ثانیھ ب‹یمایم،‏ بھ عقب برگردم،‏ بھ عقب.‏ بھ دور‎7‎ا،‏ بھ آن سوی سالها،‏ سالهای

بیدغدغھ،‏ سالهای آرامش،‏ سالهای خوشمزه کھ ‎7‎نوزذایقھء آنهارا،‏ آرامش وصفای شفاف

آنهارا احساس میکنم ودلم میخوا‎7‎د دوPاره برگردم بھ ‎7‎مان سالها،‏ بھ ‎7‎مان روز‎7‎ای ‏£ی خیا…„،‏

بھ ‎7‎مان شبهای پرستاره ومهتا£ی کھ روی صفھ وPامها درازمیکشیدیم و£ی ‏£ی جان ما تاوق–‏n قصھ

‎7‎ای س?‘‏ پری وزردپری رامیگفت کھ مارا خواب بھ سرزمینهای جادوی خوش می?د.‏ نمیدانم چرا

بھ یاد دوران کودiی افتاده ام ودلم درس:نھ ام پرم‎5‎‏‘ندکھ خودم را‎7‎رچھ زودتراز قفس حال بر‎7‎انم

و‎7‎رچھ زودتر و دیگر‎7‎رگز Pرنگردم.‏

باز‎7‎م ماه رمضان است.‏ باز‎7‎م ‏ˆعداز¢‏no سال ماه رمضان درزمستان آمده است.‏ شاید‎7‎م‎5‎ن امر

باعث شده است کھ من بھ یاد دوره ‎7‎ای دور،‏ بھ یادآن سالهای رفتھ افتاده ام.‏ ازاین

جابایدبگرOزم.‏ احساس میکنم میتوانم.‏ این جادیگرPرایم غ‎5‎قابل تحمل شده است.‏ من تنها یم،‏

- 87 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

تنهادرOک شهرکھ روی آن برف روی دل برOزی میبارد.‏ شهر،‏ ‏¬عم‎75‎ای iانکرn–O‏،‏ آسمان کوچک،‏

آفتاب کم مهر،‏ آ‎7‎ن و ش:شھ ‎7‎اش روی دلم رOختھ است.‏ روی جاده ‎7‎اپرازش:شھ است،‏ ش:شھ

‎7‎ارOزه رOزه شده،‏ ‎7‎مھ جا خون است،‏ ‎7‎مھ جا گوشت است،‏ ‎7‎مھ جاآلوده،‏ پرازش:شھ رOزه

وخون.‏ خونهای یخUستھ،‏ خونهای تازه،‏ بوی خون،‏ بوی باروت،‏ آ‎7‎ن پارچھ ‎7‎ا،‏ دود،‏ آ¬ش،‏ شهری

ازPاروت وآ‎7‎ن ودودوآ¬ش.‏ سگ ولگردی چھ میکند؟ آن جا،‏ ر‎7‎گذران،‏ ر‎7‎گذرPھ خون آغشتھ ‏ی

رابرداشتھ اند ومی?ند.‏ خون،‏ خون،‏ سگ ولگرد چلپ چلپ کنان خون روی سرک ق‎5‎رامیخورد.‏

سرک را میل:سد.‏ تازه ر‎7‎گذران،‏ ر‎7‎گذر افتاده درخوWی رابرده اندوآن طرف دیگر،‏ روی سرک،‏

پهلوی موسسھ ی کمپیوتر،‏ جسدی را س‎6‎ی از ‎7‎م میدرد.‏ جسدبھ خون آغشتھء یک اWسان

راودرتپھ ‎7‎اوقلھء کوه ‎7‎ا ی سیاه،‏ ‎7‎ر›†ظھ صدای توtها قلب سنگهای شهررامی‏iاندواحساس

میکنم دردورادورم صد‎7‎ا،‏ ‎7‎زار‎7‎اآدم زOرخرمنهای سنگ‎5‎ن خاک وسقفهای فرورOختھء خانھ ‎7‎ا،‏

زOردیوار‎7‎اوخاکس‏‎7‎امانده اندوگندیده اند.‏ کودiان باگدیهای شان پ‎5‎مردان روی جانماز‎7‎ا،‏

زنان عقب دیگدانها و ‎7‎مھ جا سگهای دیوانھ،‏ سگهای ولگرد وPیخود،‏ سگهای عقده ‏ی واعصاب

خراب گوشت میخورند.‏ با ‏£ی می „ با نفرت وPد بیnq گوشت آدمها ی مرده رامیجوند.‏ گوشت

صاحبان شان را،‏ چهره ‎7‎ای شان بھ خاکسوخاک،‏ پوز‎7‎ای شان بھ خون و سیا „ آلوده است.‏

چهره ‎7‎ای شان گرفتھ وازچشمهای کمنور شان ب‎5‎‏‘اری ونفرت میبارد.‏

آری بایداین ‎7‎مھ راه طوOل را کھ دراین چندسال پیموده ام،‏ دوPاره طی کنم وخودم راازاین

ماتمسرای وحشRناک بر‎7‎انم.‏ رب من یارب من یارمضان...‏ آوازPچھ ‎7‎ابھ گوشم میاید.‏ آوازPچھ

‎7‎ای نابالغ در سکوت آرامبخش شب،‏ بوی آرامی ، مثل Wسیم بهاری میوزد.‏ روحم رات|ان مید‎7‎د.‏

احساس تازه Fی را درذ‎7‎نم بیدارم:سازد وOادم میایدکھ آرامش واحساس کردن تازه Fی وصفا

چگونھ م:شود.‏

Wسیم،‏ Wسیم آرامبخش،‏ Wسیم بهش–‏n وPوی آرامی مرابھ خوش میکشاند.‏ دیگر£ی تاب وPیقرار

م:شوم.‏ دلم بھ ت‹ش،‏ دیگرنمیتوانم منتظرPمانم.‏ یافتم آن چھ را کھ گم کرده بودم،‏ یافتم آن چھ

را کھ ازOادم برده بودند.‏ بوی خوش آرامش ، بوی خاکهای شورPارانخورده،‏ بوی Fاووگوسالھ،‏ بو

ی رغن کنجد داغ شده،‏ عطرمخصوص بتھ ‎7‎ای ‎²‎‏†رای.‏ صدای پر‎7‎یا‎7‎وی بچھ ‎7‎ا:‏

رب من یا رب من یا رمضان...‏ «

زمستان ، برف،‏ برف.‏ اینها‎7‎مھ صدامیکنندکھ میتوانم راه طوOل وtرخم وtیë‏„‏ راکھ در¢‏no وچند

سال پیموده ام،‏ دوPاره طی کنم.‏ میتوانم خودم رابرسانم وPھ روز‎7‎ای فراموش شدهء

- 88 -

»


ً

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دوران کودiی کھ اکنون ‎7‎مانند باغ س?‘ی ازدورمیدرخشد.‏ سرزم‎5‎ن معطرPتھ ‎7‎ای ‎²‎‏†رای،‏ بوی

بتھ.‏ بتھ بوی،‏ یک بوی ‏”‏eیب وآرامش د‎7‎نده.‏ من این عطردل انگ‎5‎‏‘‏ رامیبوOم.‏ مثل گرسنھ،‏ مثل

یک آدم ‏¬شنھ.‏ حالاکnop در شبهای رمضان سرود رب من یا رب من یا رمضان را نمیخواند.‏ حالا

آن دوستان قدی€‏n وPھ جان برابرم ن:سRند.‏ ستاره ‎7‎ا،‏ خانھ ‎7‎ای گنبدی،‏ بوی ش‎5‎جوشیده،‏ بوی

خاکهای شورPارانزده،‏ بوی روغن کنجدحالا ن:سRند.‏ ماآن وقت مهتاب را£ی وفامیگفتیم.‏

میامد،‏ Fا „ م‎5‎فت.‏ اما ستاره ‎7‎ا ‎7‎م:شھ بودند.‏ چقدرزOباست آسمان پرtهنا وtرستاره.‏ ستاره

‎7‎ای ‎7‎فت برادران.‏ ستارهء شام،‏ ستارهء صبح،‏ کهکشانهاوصد‎7‎ای دیگرومیلیونها ستاره...‏

شعلھ ورم:شدندومثل گنجشکهااز این شاخھ بھ آن شاخھ می‎ªیدند.‏ حالاصدای مهرPان آنها را

از ‏¿شت دیوار‎7‎ای IÃیم سالها م:شنوم.‏ چھ با اشRیاق صدامیکنند.‏ مرا سوی خوش میخوانند.‏

باخو‡†ا…„،‏ ذوقزده و‎7‎یجاWی.‏ اکنون ‏›†ظھ ‎7‎ای ش‎5‎ین فرارسیده اند.‏ دوستانم بھ استقبال من

سرراه وروی بامهای نمناک وگنبدی استاده اند.‏ ‎7‎مھ خو‡†الند.‏ من ‎7‎م خوش خوش کھ

دوستان گمشده ام راباردیگرمییابم.‏ مهتاب ‎7‎م آن جاست،‏ مهتابک دخک ‎7‎مسایھ ی ما را

میگوOم.‏ وق–‏n بااوگدی بازی میکردم،‏ بچھ ‎7‎ابھ من میخندیدند.‏ بچھ ‎7‎امرام§‏Iر‎7‎میکردندکھ

چرامثل دخکهابادخکهاگدی بازی میکنم.‏ امامن ‎7‎م:شھ ن:‏Iìند‎7‎ای آنهارانادیده میگرفتم،‏

خوشم میامدکھ بامهتاب گدی بازی کنم.‏ وق–‏n با‎7‎م بازی میکردیم،‏ زودب‎5‎ن ما شکررنã‏„‏

پیدام:شد.‏ با‎7‎م قهرمیکردیم وچندروزPا‎7‎م دیگرگپ نم‎5‎‏‘دیم.‏ نام یک دیگررابرزPان نمیاوردیم.‏

دلم پرغصھ م:شد.‏ دلم م:شدزود آش–‏n کنیم و زود آش–‏n میکردیم.‏ وق–‏n ب‎5‎ن ما آزرده Fی

پیدام:شد،‏ من اورابخیل میگفتم،‏ بخیل وPدن:ت واوP‏:شبرآشفتھ م:شدومرام‎5‎‏‘د.‏ من میگرستم

و با‎7‎م دست بھ یخن م:شدیم.‏ روOم رابا ناخنهاش پنجال میکندومن اورا ‎¹‎شک میگفتم وگرOھ

کنان نزدمادرم میامدم.‏ مادرم بھ من میگفت:‏

‏£ی غ‎5‎ت جان،‏ توجان نداری،‏ تو‎7‎م پنجال بکن:ش.‏ «

امامن نمیتواWستم،‏ دلم نم:شد.‏ نمیتواWستم مثل او‎5Pحم باشم.‏ مهتاب وق–‏n میدیدکھ من

میگرOم،‏ میخندید.‏ سوOم لبخند م‎5‎‏‘د.‏ گوOا بھ این گونھ ازمن میخواست کھ ازاو نزد مادرم ش|ایت

نکنم.‏

آن وقتهانھ برق بودونھ رادیوونھ تلوOزOون ونھ سرک ق‎5‎‏.‏ اصلا درشهرخاiی ما،‏ ازاین چ‎7‘5‎اخ?ی

نبود.‏ پدرم جهازروغن ک·‏no داشت،‏ درحوO „ خودما.‏ اس“‏n داشت کھ چرخ جهازرا میچرخاند.‏

پدرم در زمینهاش گندم وکنجد می|اشت.‏ ا ز‎7‎م‎5‎ن کنجد روغن میگرفت.‏ روغن وکنجاره اش

Fا „

- 89 -

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

رامیفروخت.‏ کnop چ‎5‎‏‘ی بھ نام روغن نبا¬ی وOا روغن خارجھ ‏ی نم:شناخت.‏ ماه رمضان کھ

میامد،‏ برای مامثل عید بود،‏ یک ماه عید.‏ غذا‎7‎ای خوشمزه،‏ ‏ُمرPا،‏ تر´‏no‏،‏ قیماق وماست.‏ آن

وقت ‎7‎م زمستان بودکھ رمضان آمد.‏ نزدیک نمازشام مابچھ ‎7‎اروی تپھ گ|ی مقابل حوO „ ماجمع

م:شدیم و‎7‎مھ بھ یک نقطھ چشم میدوختیم.‏ بھ یک نقطھء بلند بالاحصار کهنھء شهرخاiی ما.‏

ملای م§‏eدآذان شام را میدادو درآن نقطھ ی بلندبالاحصارتوët‏„‏ توپ را آ¬ش میکرد.‏ ماازدور

میدیدیم،‏ تماشامیکردیم،‏ ذوقزده.‏ توët‏„‏ مثل مورچھ ‏ی بھ توپ نزدیک م:شدودوPاره بھ عقب

میگرOخت.‏ توپ صدا میکرد،‏ گرمUس...‏ ما‎7‎مھ ‎7‎یا‎7‎وکنان سوی خانھ ‎7‎ای مامیدوOدیم.‏

روز‎7‎افطار م:شد.‏ مادر،‏ پدرم،‏ خوا‎7‎رم دور دسخوان Wشستھ دعای زOرلب میخواندند

و£عدروزهء شان راافطارمیکردند وPلافاصلھ برای نمازPر میخاسRند.‏ دراین دقایق فضای خانھء

مارا فضای شهروکوچھء مارانوÙ‏„‏ سکوت دلپذیروآرامش د‎7‎ندهء پرازصفا فرامیگرفت و£عد...‏

بوی برنج پختھ شده وعطر زOره فضای خانھ راپرمیکرد.‏ صند…„‏ گرم جان تازه

میبخشیدو®†رFا‎7‎ان باصدای نقاره ازخواب برمیخاسRیم.‏ ترق و تروق دیگ وiاسھ،‏ بازصند…„‏

گرم وعطرچای س?‘ومرPا.‏ چقدرازمرPا خوشم میامد.‏ مادر،‏ مرPا،‏ مرPا.‏ ‎7‎ر Pارکھ مهتاب دست و

روOم را پنجال میکند ومن گرOھ کنان نزدمادرم میامدم ، مادرم برایم مرPا میدادو‎7‎ن‎6‎امی کھ ازماه

رمضان چند روزی س‎ªی م:شد،‏ بچھ ‎7‎اشبانھ شروع میکردند بھ رمضان خواWی.‏ ‎¹‎س ازافطار کھ

پدرم بھ نمازتراوOح م‎5‎فت،‏ بچھ ‎7‎اازاین خانھ بھ آن خانھ،‏ ازاین کوچھ بھ آن کوچھ م‎5‎فتند.‏ ‎¹‎شت

دیوارودروازهء ‎7‎رخانھ میاستادند ومیخواندند.‏ من ‎7‎م با آنها م‎5‎فتم.‏ ‎7‎مھ بایک صدا

میخواندیم:‏

» رب من یا رب من یا رمضان.‏ «

ومردم برای ما کشمش ونخود ‏،نقل وPادام،‏ نبات وکÏJھء ش‎5‎ین میدادندوصدای Wغاره درOک

صبح علامت عیدبودوصدای چندگرمUس توپ،‏ نمازعید،‏ لباسهای نو،‏ عیدمبارiی،‏ سرÔ‏„‏

وس‹یده،‏ اسبکهای چو£ی...‏

***

چھ خوشبخ–‏n بزرگ،‏ ن‎6‎اه کن رسیده ام،‏ بھ ‎7‎مان دیارخوش کھ آرزوش را داشتم،‏ رسیده ام.‏

اما،‏ اماچرااین طور؟چراآن طوری کھ انتظارش راداشتم،‏ ن:سRند.‏ Wی،‏ مثل این کھ غلط کرده ام.‏

شاید را‎7‎م راگم کرده وPھ جای دیگری آمده ام.‏ زماWی حوO „ ما‎7‎م‎5‎ن جا بود.‏ چران:سRند،‏ بامهای

- 90 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

گنبدی؟ چران:سRند،‏ عطرPتھ ‎7‎ای ‎²‎‏†رای،‏ چرا ن:سRند؟ خوب یادم است کھ ‎7‎م‎5‎ن جابود،‏

حوO „ ما.‏ این جا بودچرخ جهازtدرم.‏ این جا ‎57‎‏‘م خانھ بود ‏،جای کھ بتھ ‎7‎ای ‎²‎‏†رای راانبار

میکردیم...‏ چرا ن:سRند؟ بچھ ‎7‎اکجا شدند؟ کوچھ چھ شده؟ آن...آن تپھ گ|ی کھ ما آن جا

میاستادیم وتوپ افطار راتماشا میکردیم،‏ است.‏ اماˆسیار‎5t‏،‏ خردشده.‏ فرورفتھ،‏ شکستھ،چرا؟

بچھ ‎7‎اچھ شدند؟ رفک خانھء ماکجا شده؟ آن جاکھ مادرم ‎7‎م:شھ iاسھء سفال‎5‎ن مرPارا

میگذاشت.‏ آن جادرآن دور،‏ توپ بالاحصار،‏ توپ عوض شده،‏ توtهای دیگری دیده م:شوند.‏

در‎7‎مھء بلندیها در‎7‎مھ جا،‏ درPالاحصار توtهای راگذاشتھ اند.‏ چقدرتوپ،‏ توtهای دگرگونھ.‏

تانکهای غول پیکرسیاه.‏ چراآذان نمید‎7‎ند؟ چرا توپ افطارراف‎5‎نمیکنند کھ بروOم بھ خانھ ‎7‎ای

ما.‏ آسمان ن:ست،‏ ستاره ‎7‎ا ن:سRند.حوO „ ما باخاک یک سان شده است.‏ گنبد‎7‎ا فرورOختھ اند،‏

دیوار‎7‎ا ن:سRند.‏ توده ‎7‎ای خاک،‏ خاکهای عزادار،‏ خاکهای پژمرده وماتم گرفتھ ‏،خاکهای نیمھ

خاکس،‏ ‎7‎مان بوی ‎7‎م:شھ Fی ‎7‎نوز است.‏ خاک شور،‏ اشRباه نکرده ام.‏ ‎7‎ما ن شهرخودم

است.‏ اماسرک ق‎5‎آورده اند ‏،امادرخانھ ‎7‎ارادیو ‎7‎ا وتلوOزOونها و درتپھ ‎7‎ا توtها وتانکها صدا

میکنند.‏ دiانها پراز قوطیهای روغن خارجھ ‏ی است.‏ ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘خارجھ ‏ی،‏ ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘تازه وPی‎6‎انھ.‏

آدمها ‎7‎م طوری دیگری شده اند.‏ بھ نظرم آنها ‎7‎م بی‎6‎انھ اند وOا بی‎6‎انھ شده اند.‏ بی‎6‎انھ

از‎7‎مدیگر...‏ عقب توtها وتانکها آدمهای Wشستھ اند بی‎6‎انھ،‏ بی‎6‎انھ ‎7‎ای بی‎6‎انھ ترازPی‎6‎انھ ‎7‎ا.‏

نم:شناسم شان.‏ شاید‎7‎مان آدمهای خودما اسRند وPی‎6‎انھ شده اند.‏ شایدبھ نظرمن بی‎6‎انھ

میایند.‏ شایدخودرا فراموش کرده اندونمیدانند.‏ شایدخودرافراموش کرده اندونمیدانندکھ

بی‎6‎انھ شده اند.‏

شهرمن سوگوار است.‏ خاکهامیگرOند.‏ من روی وOرانھ ‏ی Wشستھ ام وچرت م‎5‎‏‘نم.‏ شایدمن ‎7‎م

بی‎6‎انھ شده ام،‏ شاید...‏ گذشتھ ‎7‎ا یادم میاید.‏ سالهای اخ‎5‎ بود.‏ آغاز فاجعھء شاید بی‎6‎انھ Fی.‏

ماه رمضان بود.‏ یک روز پدرم کھ ازPازارPر گشت،‏ ‏ˆسیارجگرخون بود.‏ چھ شده بود؟ قیامت،‏

فاجعھء بزرگ آغازمییافت:‏

اگراین طور دوام کند،‏ iارمازارم:شود.‏ «

مادرم ‎7‎م کھ دلش پرخون بود،‏ پرسید:‏

این روغنهاازکجا میایند؟ «

پدرم با ‏›†ن شکستھ وغم آلودی پا®­‏ داد:‏

ازمُ‏ لکهای پایان،‏ دiانها کم کم از روغنهای قوطی گ|ی پرم:شوند.‏ «

- 91 -

»

»

»


ً

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

مادرم با نومیدی:‏

» ‏”‏eب دنیای شد.‏ «

و‎7‎ردوغمگینانھ بھ فکرفرو رفتندکھ گوOادیگر ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘‏ پایان یافتھ باشد.‏ وحش–‏n آغاز شده کھ

فردا و¿س فردا ‎7‎مھ جارافرا میگ‎5‎د.‏ ازخارجھ روغن میاید.‏ روغن نبا¬ی خارí‏„‏ ودیگرiاروPارtدرم،‏

رنگ میبازد.‏ پدرم ‎7‎م رنگ میبازد.‏ رنگش خاکسی م:شود و‎7‎مھ سوی روغن نبا¬ی خارجھ ‏ی رو

میاورند.‏

خوب یادم است کھ یک صبح،‏ صبح یک روز‎7‎مان ماه مبارک رمضان پدرم غمگ‎5‎ن وtرشان

ازخواب برخاست.‏ پدرم خواب وحشRناiی دیده بود.‏ بھ نظرم‎5‎سیدکھ برای پدرم خواب ن:ست،‏

یک واقعیت است.‏ واقعیت استاده ‎¹‎شت دروسایھ اش افتاده بھ درون خانھ.‏ پدرم خودش را

iاملا باختھ بود،‏ یک باره مثل این کھ درOک شب پ‎5‎شده بود،‏ تکیده بود.‏ رنگش زار مثل زردآب،‏

ازمادرم پرسید:‏

» چھ خوا‎7‎د شد؟ «

مادرم کھ گوOا ‏›†ظھ بھ ‏›†ظھ پ‎5‎م:شد،‏ گفت:‏

» خداوندخ‎5‎ کند،‏ یک خ‎5‎ات بھ گردن بگ‎5‎‏.‏ «

پدرم خواب دیده بودکھ ازآسمان خاکس‏ میبارد.‏ ‎7‎مھ جاخاکس،‏ ‎7‎مھ جاخاکس.‏ زOارت بابا

و…„‏ وOرانھ شده است.‏ م§‏eدخال:ست ‏،‏‎7‎مھ برخاستھ اند،‏ بھ کشن یک دیگر.‏ دنیادگر گون شده

است.‏ ‎7‎مسایھ ‎7‎ا،‏ ‎7‎مسایھ ‎7‎ای شان را میکشند.‏ ر‎7‎گذران سرر‎7‎گذران رامی?ند.‏ دiاندار‎7‎ا

ازدiانهای شان خ‎5‎‏‘م‎5‎‏‘نند،‏ بھ جان ‎7‎م دیگرPاiارد وتیغ ‏،با ت?وت:شھ یک دیگر رامیکشند،‏ آشنا‎7‎ا

ودوستان صمی€‏n با‎7‎م دیگردشمن شده اند.‏ دیگرصمیمیت وصداقتهای گذشتھ ن:ست.‏ درکوچھ

‎7‎اخون جاری شده است.‏ کوچھ ‎7‎ای خون،‏ جوی جوی خون،‏ درOاچھ ‎7‎ای خون،‏ iلھ ‎7‎ای برOده،‏

‎7‎مھ جاخون،‏‎7‎مھ جا خون وسگهاخون میخورند ‏،چلپ چلپ کنان خون میخورند.‏ ازآسمان

گردخاکس‏ میبارد،‏ کوچھ ‎7‎ا،‏ دiانها وPازار‎7‎ا پرازقوطیهای روغن خارجھ ‏ی است.‏

شام ‎7‎مان روزکھ پدرم برگشت،‏ ب:شغمگ‎5‎ن بود.‏ ب:شپ‎5‎شده بود،‏ رنگ چهره اش ب:شزردآب

گونھ شده بود.‏ با صدای حزن آلودی بھ مادرم گفت:‏

» خوابم راس–‏n شد.‏ «

مادرم ت|ان خورد،‏ رنگش پرOدوtرسید:‏

» چھ گپ شده؟ «

- 92 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

پدرم کھ گوOا گردWش را شکستھ باشند،‏ باسرافگنده وصدای غمناiی گفت:‏

» کشRند.‏ «

» کشRند؟ iی را کشRند؟ «

» کلانمارا.‏ «

پدرم ومادرم چنان عزاگرفتندکھ گوOا تمام آدمهای دنیارا کشتھ باشند.‏ آنهاآن شب نخفتند،‏ تمام

شب وحش‘ده WشسRند وازمرگ کلانگفتند.‏

‏ˆعد‎7‎ا،‏ ماه ‎7‎اطو ل کشیدکھ پدرم عزادارPود.‏ مادرم مضطرب وغمگ‎5‎ن بود.‏ دیگرسروروصفای

گذشتھ رخت ‏ˆستھ بودند،‏ ازخانھء ما وازتمام خانھ ‎7‎ا.‏ کلانراکشتھ بودند.‏ شایددرشهرخاiی ما

اول‎5‎ن بارPود کھ کnop رامیکشRند.‏ پدرم دیگرآن آدم گذشتھ نبود.‏ iاروPارش بھ شکست روکرد.‏

‎7‎مھ روغن خارجھ ‏ی میخرOدند،‏ کشتھ شدن کلاندرتمام شهرسایھء غم واضطراب افگنده بود،‏

پدرم پیوستھ ازآن قصھ میکرد.‏ وسواس شده بود.‏ سوی مادرم میدید،‏ چشمهاش طوری بودکھ

گوOا فاجعھء بزرFی،‏ فاجعھء کشن وکشتھ شدن آغاز یافتھ است،‏ فصل خاکسی خوابهاش

وگوOاآن طرف دیوار‎7‎ا،‏ آن سوی دیوار‎7‎ای نازک ‏›†ظھ ‎7‎ا،‏ آدمهای وح·‏no باiارد وتیغ استاده

بودند.‏

پدرم سایھء آنهاراحس میکرد وFا „ با وارخطای درجاش ت|ان میخورد ومیگفت:‏

آمدند،‏ ‎7‎ا

مادرم گرOھ کنان ‏¬س „ میداد:‏

» چ‎5‎‏‘ی گپ ن:ست.‏ «

وtدرم چنان حا…„‏ داشت کھ باید ‎7‎مھ قبول میکردندکھ فصل خوابهای خاکسی پدرم و فاجعھء

باران خاکسآغاز یافتھ است.‏

پایان

۱۳۷۲، iابل

‏،آنها...‏ «

- 93 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پ‎5‎مرد تکمھ فروش

Fا „

پ‎5‎مردتکمھ فروش ‎7‎رروز،‏ پ:ش ازاین کھ سیل موتر‎7‎اوآدمÖابھ شÖرسرازOرشود،‏ پیدام:شد.‏

بھ ‎7‎مان جای ‎7‎م:شھ گ:ش،‏ درtیاده رومیmشست،‏ دستمال آب‎5‎نگ رنگ رفتھ اش راروی زم‎5‎ن

‎7‎موارمیکرد.‏ تکمھ ‎7‎اراروی آن قطارومنظم میچیدو£عدکھ ازاین iارفارغ م:شد،‏ زانواWش رادر£غل

میگرفت و منتظرآمدن ترافیک میماند.‏ ترافیک چاä‏„‏ کھ در‎7‎م‎5‎ن نزدی|ی او وظیفھ دارPود.‏

آن روز‎7‎م مثل روز‎7‎ای دیگر‎7‎نوز ترافیک نیامده بود.‏ میامد،‏ ‎7‎ن‎6‎امی کھ سیل

موتر‎7‎اوآدمÖابھ شÖرسرازOرشو د،‏ پیدام:شد.‏ پ‎5‎مردزانواWش راˆغل زده ومنتظر ترافیک بود.‏ Fاه

بھ ‏ˆساط تکمھ فروش:ش،‏ بھ تکمھ ‎7‎انگھ میکرد.‏ از آرامش آن احساس خو´‏no میکرد.‏

‎7‎م:شھ ‎7‎م‎5‎ن طورPود،‏ ‎7‎ر روز.‏ دلش نمیخواست کnop بھ آà‏×ا دست بزند.‏ دلش نمیخواست کnop

نظم تکمھ ‎7‎ارا بر‎7‎م بزند،‏ ‎7‎م:شھ ‎7‎م‎5‎ن طور بود.‏

- 94 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ر‎7‎گذران وموتر‎7‎ا ‏›†ظھ بھ ‏›†ظھ ب:ش‏ م:شدندو‎7‎وای شÖردوPاره کثیف وخاک آلودمیگشت.‏

گردو دودبھ ‎7‎وابالا م:شدند.‏ پ‎5‎مرد احساس میکردکھ این موتر‎7‎ا وآدمÖا‎7‎م بارسنگیnq روی شانھ

‎7‎ای شÖراسRند.‏ بھ خیالش آمد کھ شÖر‎7‎م مثل ترافیک ازاین رنج کشنده،‏ ‏®‏Iت درعذاب است.‏

دقایقی ‏ˆعدموتر‎7‎اوآدمÖابھ شÖرسرازOرشده بودند.‏ مثل سیل،‏ شÖرPاز‎7‎م مثل ‎7‎رروز،‏ درزOراین

بارسنگ‎5‎ن قدش خمیده بودومینالید.‏ دل پ‎5‎مرد بھ شÖرسوخت.‏ ترافیک یادش آمد.‏ بھ ترافیک

دلش Wسوخت.‏ ‎7‎م:شھ ‎7‎م‎5‎ن طورPود،‏ ‎7‎رروزدلش بھ ترافیک نم:سوخت وخودش ‎7‎م نمیداWست

برای چھ دلش بھ ترافیک نم:سوزد.‏ ‏›†ظھ ‏ی ‏ˆعد،‏ ترافیک ‎7‎م آمد،‏ ‎7‎مان ترافیک چاق.‏ با آمدن

او،‏ حالت گرفتھء پ‎5‎مردپرOد.‏ بادیدن ترافیک ذوق ‎7‎م:شھ گ:ش دردلش راه یافت.‏ چشمÖای

کمنوروفرورفتھ اش نور گرفتند.‏ پوست چُ‏ ملک شدهء روش تازه Fی یافت.‏

ترافیک بھ ‎7‎مان محل ‎7‎رروزی استاد.‏ ن‎6‎اه بدب:نانھء سوی پ‎5‎مردوتکمھ ‎7‎اافگند.‏ مثل این کھ

انتظارداشت اووتکمھ ‎7‎اش نباشند،‏ امابودند.‏ ازاین پ‎5‎مردخستھ شده بود.‏ دراین روز‎7‎ا ازاو

‏ˆسیار بدش آمده بود.‏ پ‎5‎مردبا تکمھ ‎7‎اش سردلش رOختھ بود.‏ دلش نمیخواست بھ او بب:ند.‏ بااو

گپ بزند،‏ با ‏£ی می „ پرسید:‏

آمده ای،‏ بابھ؟ «

ودردلش گفت:‏

» چرااین پ‎5‎مردنمیم‎5‎د؟ «

مثل این کھ ‎7‎رشب مرگ پ‎5‎مردراانتظارداشت.‏ پ‎5‎مرد‎7‎م مثل روز‎7‎ای دیگراحساس کردکھ

ترافیک از اومتنفر است.‏ اما بدش نمیامد.‏ ب:شخوش م:شد این کھ میتواWست بدبیnq

ترافیک راWسUت بھ خودش برانگ‎5‎‏‘د.‏ بھ ‎7‎م‎5‎ن خاطرخوش بود.‏ خودراجمع وجور کردوآ‎7‎ستھ

گفت:‏

» ‎7‎ا،‏ آمدیم.‏ «

برای پ‎5‎مرد‎7‎مھ چ‎5‎‏‘معلوم بود،‏ ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘.‏ ‎7‎مھء گپ ‎7‎اتکراری بودند.‏ بدبیnq دردرون à‏×فتھء

ترافیک WسUت بھ او،‏ خستھ Fی ترافیک،‏ چیغ ونالھ ‎7‎اش،‏ بروPھ پیاده رو گفن ‎7‎اش،‏

پ‎5‎مردازاین نماش تکراری خستھ نم:شد.‏ شام بھ امیدفردا ، بھ امیدتکرار‎7‎م‎5‎ن نماش بھ خانھ

اش م‎5‎فت.‏ زود میخوابید تافاصلھء شب رازود ب‹یمایدوPاز،‏ بازگرددودلش مالامال ازشادی شود.‏

مثل این کھ بھ خاطر‎7‎م‎5‎ن زنده بودوزنده Fی میکرداگراین نماش خاتمھ مییافت،‏ پ‎5‎مرد‎7‎م

شایدمیمرد وم‎5‎فت.‏

، از

- 95 -

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پ‎5‎مردمیداWست کھ حالاترافیک چھ میکند.‏ بازخو‡†ال بود،‏ بازدلش ازمسرت ذوق م‎5‎‏‘د.‏ سوی

تکمھ ‎7‎اش دید.‏ بھ شÖرخودش،‏ بھ شÖرتکمھ ‎7‎ای رن‎6‎ارنگ،‏ ازآرامش فروخفتھ د ردرون تکمھ

‎7‎اخوشش آمد.‏ شÖرخودش،‏ شÖرتکمھ ‎7‎ای رن‎6‎ارنگ.‏ از آرامش فروخفتھ د ردرون تکمھ

‎7‎اخوشش آمد.‏ شÖر خودش،‏ شÖرتکمھ ‎7‎اش آرام بود.‏ Wی صدای،‏ Wی ‎7‎یا‎7‎وی،‏ Wی گردی وWی

غباری...‏ دود‎7‎م نبود،‏ تکمھ ‎7‎امطیع وآرام بھ ‎7‎مان جا‎7‎ای کھ پ‎5‎مردگذاشتھ بود،‏ قرارداشRند.‏

بھ آà‏×ا دید ، میخواست آà‏×ا ‎7‎م بھ خوش:ش شرOک شوند،‏ میخواست بھ آà‏×ا بگوOد:‏

ن‎6‎اه کنید،‏ شروع م:شود...‏ «

چھ شروع م:شود؟ نماش ترافیک،‏ نماش ‎7‎رروزی،‏ ترافیک بھ iارش شروع کرده بود:‏

اوPرادر،‏ ازاین طرف،‏ ازtیاده رو،‏ از پیاده رو!‏ «

امامثل ‎7‎رروزر‎7‎گذران عصباWی وناراحت بودند.‏ وارخطا وشتابزده راه م‎5‎فتند.‏ ‎7‎رکnop بھ

‎7‎ررا „ کھ دلش میخواست،‏ م‎5‎فت.‏ پ‎5‎مردخو‡†الشده بود.‏ ذوقزده بھ ترافیک ور‎7‎گذران

میدید.‏ باز‎7‎م ‎7‎مان اشRیاق تماشای این نماش بھ سراغش آمده بود،‏ لذت می?د،‏ حظ می?د.‏

ترافیک چھ حال داشت؟ حال ‏ˆسیارPد،‏ مثل ‎7‎رروزعصباWی شده بود.‏ با ر‎7‎گذران دست بھ یخن

بود.‏ ازtیاده رو،‏ ازپیاده رو این حالت ترافیک پ‎5‎مردراخنداند.‏ خوشش آمد.‏ مثل ‎7‎رروزPدن

فرسودهء پ‎5‎مردرالذت دلپذیری لرزاند.‏ ‎7‎ا،‏ چھ لذ¬ی.‏ خودش را WسUت بھ ترافیک

خوشبختیافت.‏ خندید،‏ ترافیک مثل یک شاگردتmبل وناiام بھ نظرش آمدوخودش اول نمره.‏

ترافیک نمیتواWست،‏ پ‎5‎مرد میتواWست.‏

ترافیک مثل ‎7‎رروزوامانده،‏ خستھ وکوفتھ،‏ ح‎5‎ان ح‎5‎ان،‏ شکست خورده وناتوان آمدوÞ‏×لوی

پ‎5‎مرد سرtاWشست.‏ ‎7‎ش ‎7‎ش کنان عرقÖاش را پاک کرد وگفت:‏

بابھ،‏ با این مردم چھ کنیم؟ «

پ‎5‎مردخندید.‏ روی شانھ ‎7‎ای ترافیک بارسنگیnq‏،‏ سنگیnq میکرد.‏ باری بھ بزرFی یک کوه.‏ خودش

را سبک وآزاداحساس کرد،‏ سبک وآزاد.‏

ترافیک پرسید:‏

بابھ،‏ چرامردم قÖر

پ‎5‎مردجواب نداد.‏ ن‎6‎اه ‎7‎ای ترافیک سوی تکمھ ‎7‎اراه کشیدند.‏ تکمھ ‎7‎ای رن‎6‎ارنگ بھ نظرش زOبا

و آرام آمدند.‏ iاش کھ تکمھ ‏ی میبود.‏ بھ پ‎5‎مرد دید وگفت:‏

» بابھ،‏ خوب ‏£ی غم خواس–‏n؟ «

- 96 -

«

اسRند؟ «

»

»

»

»

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

پ‎5‎مردتUسم کرد،‏ یک لبخند معnq دار...‏ بھ دانھ ‎7‎ای عرق روی ترافیک چشم دوخت.‏ خوش بود

از این کھ ترافیک زOرPارسنگ‎5‎ن روی شانھ ‎7‎اش فشرده شده است.‏ ترافیک کھ باکلا‎7‎ش روی

عرق پرش را پکھ م‎5‎‏‘د،‏ پرسید:‏

بابھ،‏ یک روزندیدم کھ کnop ازتو تکمھ بخرد؟ «

پ‎5‎مردپاسÈ‏„‏ ندادوOک لبخندمعnq دارکھ مثل سوزWی درقلب ترافیک فروم‎5‎فت.‏ ترافیک

بازtرسید:‏

‎¹‎س این جاچھ میکnq‏،‏ ‎7‎رروز؟ «

ن‎6‎اه ‎7‎ای شان درOک ‏›†ظھ با ‎7‎م تصادف نمودند.‏ جرقھ ‏ی پرOد.‏ جرقھء آ¬ش،‏ قلá‏×ا ت|ان

خوردند.‏ مثل دودشمن خشمناک،‏ دودشمن دیرOن و¬شنھ بھ خون ‎7‎مدیگر،‏ بھ ‎7‎مدیگر دیدند.‏

بھ خیال ترافیک آمدکھ این پ‎5‎مردمقصر است.‏ این پ‎5‎مردبااین تکمھ ‎7‎اش،‏ بااین تکمھ ‎7‎ای

جادوش بھ ر‎7‎گذران میگوOدکھ بھ گپ ترافیک نکنند.‏ پ‎5‎مردکھ سوی ر‎7‎گذران میدید،‏ خندید.‏

خنده اش مثل ز‎7‎ری درخون ترافیک دوOد.‏ بھ خندهء اوح‎5‎ان شد.‏ بھ نظرش آمد کھ پ‎5‎مردچ‎5‎‏‘ی

از این تصوراوفÖمیده است.‏ با عصبان:ت ازجابرخاست وPازشروع کرد بھ iارش.‏ ‎7‎مھ

بودند.‏ ‎7‎مھ بھ گپ پ‎5‎مردمیکردند.‏ اوOک جادوگر است.‏ شاید‎7‎م بھ گó‏×ای دل آدم میفÖمد.‏

اوPااین تکمھ ‎7‎اش مردم راجادو میکندکھ ازtیاده رونروند.‏ اگراواین جانباشد،‏ مردم ازtیاده رو

م‎5‎وند.‏ بھ خیالش آمدکھ پ‎5‎مرد و اودوÞ‏×لوان اسRند.‏ دمیدان Þ‏×لواWی،‏ پ‎5‎مرد‎7‎ر›†ظھ اورابر

میدارد و بھ زم‎5‎ن م‎5‎‏‘ند.‏ مردم ‎7‎یا‎7‎وی سرمید‎7‎ند.‏ پ‎5‎مردمیخندد،‏ میخندد،‏ نمیگذارد کھ اواز

زم‎5‎ن بلند شود.‏ بازPا لگداورا م‎5‎‏‘ند.‏ تماشا گران بھ ترافیک میخندند.‏

باز Pرگشت.‏ نم:شد.‏ مردم بھ گ‹ش نمیکردند.‏ Þ‏×لوی پ‎5‎مرد Wشست.‏ خستھ بود.‏ مثل این کھ

ازماش‎5‎ن گوشت کشیده بودندش:‏

من چھ کنم؟ نم:شود،‏ Wشود.‏ ‎7‎مھء شان قÖراسRند.‏ فکرنمیکنند کھ من ‎7‎م مجبوراستم.‏

مراجزا مید‎7‎ند،‏ نانم رانمید‎7‎ند،‏ ترفیعم رانمید‎7‎ند.‏ کسرمعاش م:شوم،‏ رتبھ ام رامیگ‎5‎ند و...‏ «

بھ خیال پ‎5‎مرد آمدکھ ترافیک مثل بچھ ‎7‎اگرOھ کنان باخودش گپ م‎5‎‏‘ند.‏ خندید،‏ ترافیک این بار

باخشم عرOان سوی پ‎5‎مرد دید.‏ دلش ‏ˆسیار درد کرده بود،‏ پرسید:‏

» بابھ جان،‏ توچراخوش م:شوی؟ بھ خیال تو،‏ بھ خیال مردم کھ من آà‏×اراپرشان ساختھ ام؟ «

›ò کرده

»

- 97 -


ُ

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

و£عدچشمÖاش سوی تکمھ ‎7‎اراه کشیدند،‏ ازتکمھ ‎7‎ابدش آمد.‏ دلش خواست برخ‎5‎‏‘د وتکمھ

‎7‎ارا یک یک تا ‏ˆشکند ودورPیاندازدشان.‏ آن Fاه آرام م:شد،‏ آن Fاه مردم ازtیاده رو م‎5‎فتند.‏ در

دلش آ¬ش انتقام شعلھ کشیده بود.‏

پ‎5‎مردکھ میخندید،‏ گفت:‏

» چرامن خوش شوم؟ ‎7‎ا ، من خوش م:شوم.‏ «

سوی ترافیک دید.‏ ترافیک بھ نظرش مثل یک موش آمد،‏ موش مرده.‏ بازخندید.‏ ترافیک عا¥‏no و

برافروختھ فرOاد زد:‏

» چراخنده میکnq؟ «

»

خودش راباردیگرمثل یک Þ‏×لوان مغلوب یافت.‏ ‎7‎زاران نفردردورادورش قÖقÖھ کنان میخندیدند.‏

کف م‎5‎‏‘دند.‏ ن:‏Iìندمیکردند.‏ پ‎5‎مردبالای سرش استاده بودوسوش میخندید.‏ قÖقÖھ کنان

میخندید.‏ بھ نظر‎5tمردآمدکھ ترافیک زOر‎7‎مان بارسنگ‎5‎ن خردوخم‎5‎شده است.‏ خودش

راiامییاب یافت،‏ اول نمرهء صنف،‏ ترافیک درحا…„‏ کھ پارچھء ناiامی دردسÜ‏×اش میلرزOد،‏ گرOھ

اش گرفتھ بود.‏ ‎7‎مھء صنف،‏ ‎7‎مھء بچھ ‎7‎امیخندیدند.‏

ترافیک یک پارچھ خشم،‏ کو „ ازخشم آ¬ش‎5‎ن،‏ وجودش ل?یزازاین مذاب گداختھء خشم آ¬ش‎5‎ن،‏

بم بایدمنفجرم:شد.‏ دوOدبایک جÖش،‏ یک حملھ ازگوشھء دستمال تکمھ ‎7‎اکشید.‏ تکمھ ‎7‎ابھ

‎7‎رسو پاشان شدند.‏ چیغ زد:‏

بروازاین جا،‏ گمشو!»‏

بم منفجرشده بود.‏ اماپ‎5‎مردمیخندید،‏ میخندید.‏ باخوWسردی برخاست،‏ بھ چیدن تکمھ ‎7‎اش.‏

ترافیک سوی پ‎5‎مردخ‎5‎ه مانده بود ، ازخشم ونفرت میلرزOد.‏ ازخوWسردی بابھ ب:شعصباWی

شده بود.‏ پ‎5‎مرد تکمھ ‎7‎اش رادرزOرtای ر‎7‎گذران میپالید.‏ ترافیک باردیگراوراغالب وخودش

رامغلوب حس کرد.‏ بھ خیالش آمدکھ ‎7‎زاران ‎7‎زارسال میگذردکھ این پ‎5‎مرد ‎7‎م:شھ اورامغلوب

م:سازد.‏

پ‎5‎مردتکمھ ‎7‎اش رامیپالید،‏ ن‎6‎ا „ بھ ترافیک افگند.‏ ترافیک مشوش،‏ فشرده شده،‏ مثل یک

موش مرده بھ نظرش آمد،‏ خندهء معnq داری کرد.‏ بھ خیالش آمد کھ ‎7‎زاران ‎7‎زارسال است کھ

ترافیک میخوا‎7‎دازاواول نمره Fی رابگ‎5‎د.‏ اما‎7‎م:شھ ناiام است.‏ ‎7‎م:شھ ناiام وخودش اول نمره.‏

باردیگر سروtای تکیده اش رامسرت دلپذیری لرزاند.‏

- 98 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

«

»

»

»

»

ترافیک نمیداWست چھ کند.‏ درچشمÖاش اشک حلقھ زده بود.‏ ر‎7‎گذران ازسرک موتررو م‎5‎فتند.‏

میخواست باپنجھ ‎7‎اش پ‎5‎مردراخفھ کند،بکشدوخودش راازشراوPر‎7‎اند.‏ ناگÖان باتمام

تواWش فرOادکشید:‏

از پیاده رو،‏ از پیاده رو!‏ «

زم‎5‎ن لرزOد.‏ آسمان ت|ان خورد.‏ فرOادنبود،‏ جیغ،‏ یک جیغ ت|ان د‎7‎نده ووحشیانھ.‏ ر‎7‎گذران ‎7‎م

ت|ان خوردند.‏ استادند.‏ دورترافیک حلقھ ساختند.‏ ترافیک روی زم‎5‎ن درازافتاده بود.‏

پ‎5‎مردتکمھ ‎7‎اش را میپالیدولبخندی درلá‏×اش بود،‏ یک لبخند معnq دار...‏ ر‎7‎گذران چ‎7‘5‎ای

میگفتند:‏

» ش‎5‎سوختھ بھ خیالم کھ ازحال رفتھ...‏ جان میکند.»‏

Wی بلانم‎5‎‏‘ن:ش...»‏

بھ خیالم کھ دیگھ ازغم:ش ‏£ی غم شدیم...‏

Wی بابا،‏ خط Fلیم م‎5‎ودوiاiا ترافیک گم نم:شود.‏ «

پ‎5‎مردکھ تکمھ ‎7‎اش رامیپالید،‏ خوش بودولبخنددرد‎7‎ان،‏ ر‎7‎گذران بھ ترافیک ازحال رفتھ

میدیدند ولبخند م‎5‎‏‘دند.‏ کnop اورااززم‎5‎ن بلند نمیکرد.‏

پایان

iابل‎۱۳۷۲‎

- 99 -


ُ

ُ

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

صدای ازخاکس‏

بھ ‎7‎رسوکھ ن‎6‎اه میکردم،‏ چÖرهء ‎7‎مان مردمقابل چشمÖایم مجسم م:شد.‏ درکوچھ وPازار،‏

در‎7‎مھ جا.‏ بھ خیالم میامدکھ اومرا ‏¬عقیب میکند.‏ ر‎7‎گذران راازنظرمیگذشتاندم

تاشایداورابب:نم.‏ مردی راکھ باچوØ‏×ا راه م‎5‎فت ‏،مردی راکھ یک پاش اززانو قطع شده بود.‏ لباس

س‹یدچرک‎5‎ن داشت ولکھ ‎7‎ای خشکیدهء خون روی لباسش نقش ‏ˆستھ بودندودستارش

دورگردWش حلقھ حلقھ افتاده بود.‏

این مرد”‏eیب وترسناک درخواب وPیداری مرار‎7‎انمیکرد.‏ ‎7‎مھ جابامن بود،‏ میکوشیدم

اوراازخودم دورکنم،‏ اماسودی نمیبخشید.‏ اودر‎7‎مھ جابامن بودوPامن گپ م‎5‎‏‘د.‏ میکوشیدم

ازشراوPگرOزم،‏ امااو درخواب ودرPیداری آرامم نمیگذاشت.‏ در‎7‎مھ جادرPیخ گوشÖای غم غم

میکردو‎7‎مان گó‏×ای ‎7‎م:شھ گ:ش را تکرار مینمود.‏

‎7‎م:شھ دراین فکرPودم تااوراپیدا کنم.‏ بااوگپ بزنم.‏ براش عذروزاری کنم کھ دیگرمراآرام

بگذارد.‏ براش بگوOم کھ مقصرمن ن:ستم.‏ گناه من ن:ست.‏ مرار‎7‎ا کن.‏ من ‏£ی گنا‎7‎م...‏ اما

نمییافتمش.‏

- 100 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

اول‎5‎ن باراورادرPازار چوب فرو´‏no دیدم.‏ درPازارچوب فرو´‏no کھ در‎7‎م‎5‎ن تازه گß‏×ادرشÖرماساختھ

بودند.‏ ‏ˆعد‎7‎م ش“‏n اورادراتاقم یافتم.‏ ازنزدش گرOختم ودیگرندیدمش.‏ دیدمش،‏ شایدیک باردیگر

‎7‎م دیده باشم.‏

آن شب صدای جیغ زWی مراازخواب بیدارکرد.‏ نیمھ شب بود،.‏ وارخطابرخاستم،‏ اتاقم تارOک بود.‏

کورمال کورمال بادسÜ‏×ایم کوشیدم تاچراغ راپیداکنم.‏ اما‎7‎نوزPھ این iارموفق Wشده بودم کھ

صدای Fلولھ،‏ درس:نھء خاموش شب طن‎5‎ن افگندوeÃھء زWی راکھ ازعمق شب جیغ میکشید،‏

میان سکوت وتارO‏|ی شب فروPرد.‏

میخواستم چراغ راپیدا کنم ‏،ترسیده بودم.‏ شایددرآن کوچھ ‎7‎ای دورحادثھء اتفاق افتاده بود،‏

شاید.‏ اماچراغ من،‏ چراغ اتاقم چھ شد؟ ناگÖان متوجھ شدم کھ بخاری اتاقم روشن است.‏

ح‎5‎ان ح‎5‎ان سوی بخاری دیدم.‏ اضطراب ووا‎7‎مھ ‏ی تمام وجودم رافرا گرفت.‏ چگونھ ممکن

بودکھ بخاری خودبھ خودی روشن شده باشد.‏ من کھ تÛ‏×ا بودم وازچندین روزPھ این سواز بخاری

بدم آمده بود.‏ با آن کھ اتاقم سرد بود،‏ دلم نم:شد بخاری را روشن کنم.‏

وحش‘ده سوی شعلھ ‎7‎ای آ¬ش درون بخاری میدیدم،‏ چندین بارچشمÖایم رامالش کردم.‏ خیال

کردم دچارiابو¢‏no شده ام.‏ امابھ راس–‏n بخاری روشن بود.‏ روشnq شعلھ ‎7‎ای آ¬ش درون بخاری از

سوراخÖای درOچھء آن روی فرش اتاقم افتاده وم‎5‎قصیدند وترق ترق سوخن چوØ‏×ادر‎5Pن بخاری

طن‎5‎ن وحشRناiی داشRند.‏

ت‹ش قلبم ولرزش اندامم ‏›†ظھ بھ ‏›†ظھ فزوWی مییافتند.‏ باردیگرخواستم تاچراغ را پیدا کنم

و‎7‎م‎5‎ن کھ چراغ تی „ راروشن کردم،‏ صدای مردی ‏®‏Iت ت|انم داد:‏

نس

سوی بخاری با”‏eلھ وسراسیمھ دیدم ‏،باورکردWی نبود.‏ آن چھ کھ نمیتواWستم ح–‏n تصورش

را‎7‎م بکنم،‏ واقع شده بود.‏ مردبی‎6‎انھ ‏ی دراتاقم آن طرف،‏ آن سوی بخاری استاده بود.‏ با ‏”‏eلھ

ً

ازجا برخاستم و تقرOبا جیغ زدم:‏

تو ک:س–‏n؟ «

مردکھ دستارش دورگردWش حلقھ حلقھ افتاده بود،‏ آ‎7‎ستھ گفت:‏

- 101 -

، نس...‏ «

»

»

» نس...‏ «

یک مردمعیوب کھ یک پاش اززانوقطع شده بود.‏ روی چوØ‏×ای زOر ‏£غلش استاده بود.‏ نمیداWستم

چھ کنم؟ شایدبھ قصد کشن من آمده بود.‏ بھ فکرفرارافتادم،‏ اماصدای 7ِ ق 7ِ ق گرOھء


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

مردح‎5‎انم ساخت.‏ مرد£ی پامیگرست،‏ 7ِ ق 7ِ ق کنان میگرست..‏ بھ مردنگرستم.‏ چÖره اش بھ

نظرم آشنا آمد.‏ اورا قبلاًجای دیده بودم.‏ یادم نیامدکھ کجا دیده بودمش.‏ وارخطا پرسیدم:‏

توiی ‎7‎س–‏n؟ «

شایدآدم ‏ُمضری نبود.‏ شایدخطری ô‏×دیدش کرده وآمده بھ خانھء من.‏ میگرست.‏ بھ سوالم

پا®­‏ نداد.‏ لباسش س‹یدو…„‏ چرک‎5‎ن بود وروی لباسش لکھ ‎7‎ای خون خشکیده بودند.‏ تختھ

چو£ی رااز Þ‏×لوی بخاری برداشتھ بودوPھ آن مینگرست وگرOھ میکرد.‏ اشکÖاش جاری شده بودند.‏

این حالت او اندiی ازترس واضطراب درونیم iاست.‏ ناگÖان یادم آمدکھ او‎7‎مان مردست کھ

چندروزقبل در Pازار چوب فرو´‏no دیده بودم.‏ سرم چرخید.‏ ترس ووحشت دوPاره بروجودم

مستو…„‏ گشت.‏ ‎7‎مان روزکھ من چوب میخرOدم.‏ اومراازدورن‎6‎اه میکرد.‏ شایداواشRباه کرده

ومراعوnoŒ گرفتھ بود.‏ شاید میخواست مرابکشد.‏ دلم شدبراش بگوOم کھ من کس دیگری

استم.‏ متوجھ با´‏no کھ اشRباه نکnq‏.‏ اما مرد£ی پا میگرست.‏ تختھ چو£ی را کھ دردست داشت،‏

Wشانم دادوگفت:‏

» میداWی؟ این تختھ،‏ تختھء iلک‎5‎ن خانھء ماست.‏

این گپ اومثل ضرPھء محک€‏n بھ مغزم فرودآمد.‏ تختھء iلک‎5‎ن خانھء او؟دیگرفÖمیدم کھ گپ

ازچھ قراراست.‏ آمد‎7‎است تاانتقامش راازمن بگ‎5‎د.‏ تختھ ‎7‎ای خانھء اودرPخاری خانھء من

م:سوزند.‏ حس کردم کھ دروضعیت خطرناiی قراردارم وPایدبھ ‎7‎رشک „ م:شد،‏ فرارمیکردم.‏

نبایدبھ گرOھ ‎7‎ای او اعتنا نمایم.‏ شایددیوانھ است ودیوانھ iی میتواندسالم بیاندشد.‏ ازکجا

معلوم کھ بااین تختھ مرا نکشد.‏ ترس خورده باصدای مر¬عش گفتم:‏

» من،‏ من این چوØ‏×اراخرOده ام.‏ «

مردقÖقÖھ کنان خندید.‏ مثل آدمÖای جنونزده و£عد باصدای بلند وخشمناک جیغ زد:‏

» ‎7‎ا،‏ میفÖمم کھ خرOدی،‏ میفÖمم.‏ اما تو نمیداWی کھ این چوØ‏×ای خانھء من اسRند.‏

و£عدباردیگرPھ گرOھ افتاد.‏ اشکÖاش رابا آسRیmش پاک کرد وتختھ چوب دیگری رااز Þ‏×لوی بخاری

برداشت و‎7‎‏ِ‏ ق 7ِ ق کنان گفت:‏

» خانھ ام،‏ خدایا،‏ خانھ ام...‏ چوب الماری کتاØ‏×ای ‎¹‎سرم،‏ این ‎7‎م خون دخک شش سالھ ام،‏

روی این تختھ خشکیده است.‏ آه خداجان،‏ خانھء ما،‏ خانھء ما...‏ خانھء مافرو رOخت.‏

تونمیداWی؟ مازOر سقف وFلولھ ماندیم،‏ آà‏×ا‎7‎م...‏ «

سکوت کردوخنده کنان ادامھ داد:‏

- 102 -

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

- 103 -

«

»

»

آà‏×ا ‎7‎مھ بھ یک پلک زدن گم شدند.‏ نمیدانم زم‎5‎ن قاپیدوOابھ آسمان پرOدند.‏ حالان:سRند.‏

در‎7‎مھ جا میپالم شان،‏ ن:سRند.‏ زنم،‏ دخکم،‏ ‎¹‎سرکلانم،‏ پایم...‏ خانھ ام،‏ گÖواره،‏ الماری،‏ iلک‎5‎ن

ودروازهء خانھء ماچھ شدند؟ ‎7‎ا،‏ تونمیداWی،‏ تونمیداWی.‏ اتاقت رااین چوØ‏×ا گرم میکنند،‏ واه واه

چھ گرمnõ‏!‏ «

باردیگرقÖقÖھ ‏ی سرداد.‏ خوفزده درفکر فرارPودم.‏ درست بادیوانھ ‏ی سروiار داشتم.‏ اماگپ

‎7‎اش مثل دیوانھ ‎7‎ا نبودند.‏ خنده وگرOھ،‏ خشم وعصیان دردرون اوPا‎7‎م مخلوط شده بودند.‏

باردیگر صدا زدم:‏

» من من،‏ این چوØ‏×اراخرOده ام.‏

مردخندید،‏ قÖقÖھ کنان خندید.‏ درصداش،‏ درخنده ‎7‎اش نوÙ‏„‏ خشم ونفرت موج م‎5‎‏‘د.‏

فکرکردم پ:ش ازاین کھ بھ من حملھ کند،‏ ازاتاق ب‎5‎ون ب‎ªم.‏ شایدباخودش iارد،‏ تفنگچھ وOات?یا

ت:شھ ‏ی آورده باشد.‏

اندشیدم کھ ب:شازاین منتظر ماندن،‏ iارابلÖانھ است.‏ بایک خ‎5‎‏‘خودم را بھ دررسانیدم ودوOدم

ب‎5‎ون،‏ او‎7‎مچنان میخندید،‏ منتظرنماندم وPا”‏eلھ خودم رابھ کوچھ رسانیدم وPھ دوOدن شدم.‏

میدوOدم کھ ناگÖان پایم بھ سن‎6‎ی بندشد،‏ افتادم.‏ خودم را روی خاکس‏‎7‎ای کوچھ یافتم.‏

صدای ت|انم داد،‏ صدای ‎7‎مان مردبیخ گوشÖایم،‏ صدای مرد ‏£ی پااز درون خاکس‏‎7‎ا میامد.‏

صدا گوشÖایم را لرزاند.‏ صدای مردخنده کنان ازدرون خاکس‏‎7‎امیگفت:‏

بگرOز،‏ بگرOز،‏ ‎7‎ابگرOز.‏ ‏ˆسوزان،‏ ‏ˆسوزان،‏ ‎7‎ا ‏ˆسوزان.‏ «

وحش‘ده با”‏eلھ برخاستم.‏ بھ عقبم دیدم.‏ مرد£ی پاباچوØ‏×اش لنگ لن‎6‎ان میامد.‏ من دوOدم،‏

دوOدم.‏ اماصدای مرد‎7‎مچنان بیخ گوشÖایم بود.‏ مثل این کھ مرد ‏£ی پادرون گوشÖایم Wشستھ

بودوPامن گپ م‎5‎‏‘د.‏ درحا…„‏ کھ میدوOدم،‏ صدای مردبیخ گوشÖایم طن‎5‎ن اندازPود.‏ میخندید،‏

میگرست،‏ عصباWی م:شد،‏ فرOاد میکشیدوگó‏×اش راتکرار میکرد.‏ بازارچوب فرو´‏no‏،‏

ترازو‎7‎اوچوØ‏×ا وتختھ ‎7‎ا وکراچß‏×ا بھ نظرم نمودارشدندوکودiان چوØ‏×ای خانھ ‎7‎ای خراب

شده درجنگ رامیاوردند.‏ وه،‏ چھ زمانھ ‏ی شده است.‏ مادر‎7‎ا،‏ پدر‎7‎ا،‏ بچھ ‎7‎ای شان را لت وکوب

میکنند وPھ دسÜ‏×ای آà‏×ا بیل وiلنگ مید‎7‎ندو آà‏×ارامیفرسRندتا بروندچوب خانھ ‎7‎ارا،‏ چوب خانھ

‎7‎ای وOران شده رابکنند وPفروشند.‏ ‎7‎ا،‏ توخ?‏ نداری ‏،تونمیفn€Ö‏.‏ چوØ‏×ای شکستھ،‏ تختھ ‎7‎ای

شکستھ ونیم سوختھء خانھ ‎7‎ا،‏ اس|لیت نیم سوختھء خانھ ‎7‎ا،‏ اس|لیت زنده Fی آدمÖا روی پلھ

‎7‎ای ترازو وزن م:شوند،‏ خرOدوفروش م:شوند،‏ سوختانده م:شوند.‏ تختھ ‎7‎ا وچوØ‏×ای iلکیÛ‏×ا،‏


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

چوب سقف خانھ ‎7‎ا،‏ تصوOر‎7‎ای زنده Fی،‏ چوØ‏×ای خون آلود و نیم سوختھ درآ¬ش باروت،‏

چوØ‏×ای باروت بوی ، خنده ‎7‎ا وشادâ‏×ای کوچک خانواده ‎7‎ا افتاده اند،‏ روی ‎7‎م انبار شده اند.‏

من پا‎7‎ایم راازدست داده ام،‏ وارخطامباش.‏ میداWی کھ من نمیتوانم بھ توخودم رابرسانم.‏ پایم

راگرفتند وPھ عوضش پا‎7‎ای چو£ی برایم داده اند.‏ من بھ نظرتو دیوانھ ام ‎7‎ا،‏ یک

دیوانھ.‏ میداWی؟ خانھء پدری ام بود،‏ روی تختھ ‎7‎ا،‏ روی چوØ‏×ا،‏ تصوOرزنده گیم،‏ گذشتھ ‎7‎ایم را

میب:نم ‏،صدای خنده ‎7‎ای شاددخکم،‏ این چوب گÖواره قدی€‏n خانھء ماست...‏ وتو فرارکن،‏

ازاین چوØ‏×ا بوی بچھ ‎7‎ایم میایند...‏ بوی خانھ ام،‏ خدایاخانھ ام.‏ ازکوچھ میگذشتم کھ بوی خانھ

ام،‏ بوی خانھ ام راشmیدم.‏ ازخانھء تومیامد،‏ ‎7‎ا،‏ آمدم تادراین تختھ ‎7‎اوچوØ‏×ا،‏ آà‏×ارابب:نم.‏ بچھ

‎7‎ایم،‏ دخکم گیم...‏ آرامش خانھ رادوPاره حس کنم،‏ از روی تختھ ‎7‎ا،‏ روی چوØ‏×ا...‏

آیاتو‎7‎یچ وقت خانھ داشتھ ای؟ وق–‏n شام‎6‎ا‎7‎ان خستھ بھ خانھ میای،‏ خانھ برایت آرامش

مید‎7‎د.‏ بھ من این چوØ‏×ا را بده،‏ بھ ‎7‎ر قیمت باشد،‏ میگ‎5‎م ومی?م.‏ باخودم نگÖمیدارم.‏ Wشانھ

‎7‎ای آخرOن زنده گیم،‏ Wشانھ ‎7‎ای بچھ ‎7‎ایم،‏ آرامش خانھ...‏ خدایا...‏

‎7‎ش ‎7‎ش کنان استادم.‏ باردیگرPھ عقبم ن‎6‎اه کردم.‏ تارO‏|ی بود،‏ مÖتاب کمرن‎6‎ی روی خانھ

‎7‎اوکوچھ ‎7‎ای خاموش روشن:ش راپاشیده بود.‏ کوچھ خلوت بودوح–‏n صدای پای ‎7‎م بھ گوش

نم‎5‎سید.‏ او شایداز¬عقیب من دست کشیده بود.‏ باردیگردوOدم.‏ ناگÖان ازآن سوی سرک

عمومی صدای ‎7‎یا‎7‎و میامد،‏ صدای زà‏×ا وکودiان،‏ جمعی–‏n پ:ش میامد.‏ استادم وPھ آن خ‎5‎ه

شدم.‏ درست میدیدم.‏ صد‎7‎ا زن،‏ پا بر‎7‎نھ،‏ صد‎7‎ا کودک،‏ دسÜ‏×اوtا‎7‎ای شان ‏ˆستھ،‏ سروiلھء

شان بنداژشده،‏ ا زتکھ ‎7‎ای س‹یدˆستھ شده،‏ خون سرزده بود.‏ بلندبلند چ‎7‘5‎ای میگفتند،‏

فرOادم‎5‎‏‘دند...‏ زم‎5‎ن میلرزOد،‏ مÖتاب در گوشھء آسمان میلرزOد.‏ ستاره ‎7‎ادرگوشھ ‎7‎اوکناره ‎7‎ای

آسمان میلرزOدند.‏ صد‎7‎ا زن،‏ صد‎7‎ا کودک،‏ چوØ‏×ای شکستھ،‏ تختھ ‎7‎ای نیم سوختھ،‏ چوب

خانھ ‎7‎ا،‏ چوب در‎7‎ا و iلکیÛ‏×ا،‏ چوب المارâ‏×ا وگÖواره ‎7‎اراباخودحمل میکردندوچیغ م‎5‎‏‘دند:‏

» خانھ ‎7‎ای ما،‏ خانھ ‎7‎ای ما...!‏ «

وفرOادکنان چوØ‏×ارادر‎7‎وات|ان میدادند.‏ ترسیدم،‏ راه کوچھ ‏ی رادرt‏:ش گرفتم وPاز‎7‎م دوOدم،‏

دوOدم.‏ خودم رانزدیک بازار چوب فرو´‏no یافتم.‏ نورکمرنگ مÖتاب ‎7‎مھ جارOختھ بود.‏ بازارمزدحم

بود.‏ صد‎7‎ا نفر،‏ صد‎7‎اکودک،‏ صد‎7‎ا زن گرسنھ وژنده پوش،‏ پرشان،‏ ‎7‎راسان ووحش‘ده.‏

صد‎7‎ا بوí‏„،‏ صد‎7‎اکراÂ‏„،‏ صد‎7‎اترازو،‏ صد‎7‎ا تفنگ،‏ صد‎7‎اخرOدار،‏ صد‎7‎افروشنده،‏

صد‎7‎اتختھ وچوب،‏ تختھ ‎7‎اوچوØ‏×ای شکستھ،‏ تختھ ‎7‎اوچوØ‏×ای نیم سوختھ،‏ تختھ ‎7‎ای خون

- 104 -

، زنده


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

آلود،‏ آدمÖای گردآلود،‏ کودiان گردآلود،‏ بھ دسÜ‏×ای شان iلنگ و بیل،‏ خستھ وخاکزده ازiارخراب

کردن خانھ ‎7‎ابرگشتھ اند.‏ بازار،‏ بازارگرم ترازو‎7‎ا.‏ با”‏eلھ پلھ ‎7‎ای ترازو ‎7‎اوزن

میکنندوtولÖاردوPدل م:شوند.‏ ‎7‎ا،بب‎5‎ن،‏ چگونھ زنده گیم را میفروشندومیخرند

وم:سوزانندوتوفرارکن...‏

ناگÖان او‎7‎مان مرد ‏£ی پاازمیان ازدحام آدمÖا،‏ ازمیان ازدحام چوØ‏×ا وترازو ‎7‎ابرآمد،‏ بھ سوOم

دوOد،‏ دوOدطرف من وPاعصا چوØ‏×اش بھ من حملھ کرد.‏ دردشدیدی درسرم حس کردم،‏ چیغ

زدم واز خواب پرOدم.‏ با”‏eلھ نورچراغ اتاقم را ب:ش‏ ساختم و بھ اطرافم دیدم.وحش‘ده سوی

بخاری دیدم.‏ ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘سرجاش،‏ سکوت وآرامش ترسناک،‏ ح–‏n صدای گرمUس توÞ‏×ا وراکÜ‏×ا ‎7‎م

شmیده نم:شدند.‏ شایدآن شب جنگ iا‎7‎ش یافتھ بود.‏

فردای آن روز،‏ بخاری وچوØ‏×ارابھ بقال سرکوچھ دادم.‏ امااین iابوس وحشRناک در‎7‎یچ جای

مرار‎7‎ا نمیکرد.‏ مردیک پادر‎7‎مھ جادرPیخ گوشÖایم ‎7‎مان گó‏×اش راتکرار مینمود.‏ دیگراز Þ‏×لوی

خاکس‏‎7‎ای کوچھ نمیتواWستم بگذرم.‏ دیگر ازنزدیک بازار چوب فرو´‏no نمیتواWستم بگذرم.‏

دیگرازنزدیک دiان بقا…„‏ کوچھء ما نمیتواWستم بگذرم وتصمیم داشتم تاازاین کوچھ بھ محل

دیگری نقل م|ان نمایم.‏

اما صبح یک روز Ø‏×ار کھ درخÜ‏×اشگوفھ کرده بودند،‏ سردی ‎7‎واتن درخÜ‏×ارا میلرزاند،‏ یک روزقبل

برف شدید‎7‎مراه باسرمای شدیدبھ گونھء غ‎5‎مقبھ مثل آف–‏n روی س?‘ه ‎7‎اوشگوفھ ‎7‎انازل شده

بود،‏ یک برفباری شدیدوح‎5‎ت آور...‏ ‎7‎مھ بھ شگوفھ ‎7‎ا وس?‘ه ‎7‎ای جوانمرگ دل م:سوختاندند.‏

آن روزجمعی–‏n ازر‎7‎گذران،‏ Þ‏×لوی ق?ستان کھ نزدیک کوچھء ما بود،‏ حلقھ زده بودند.‏ وق–‏n من

نزدیک آà‏×ا شدم،‏ دیدم دورجسدی استاده اند.‏ جسدمردی کھ یک پانداشت ودوتا چو£ش بھ

دوطرف افتاده بودند.‏ دستارش دورگردWش حلقھ حلقھ افتاده بود.‏ لباسÖای س‹یدچرکیmش

خون آلودبودند.‏ سگÖا،‏ شبانھ روش راخورده بودند.‏ مردFلولھ خورده بودوچندتاچوب شکستھ

ی الماری وiلک‎5‎ن در£غلش.‏ تختھ ‎7‎ارنگ آ£ی داشRند.‏ ‎7‎یچ کس نمیداWست کھ اوک:ست.‏ ‎7‎وROش

معلوم نم:شد.کnop اورانم:شناخت ونمیداWست دراین تختھ ‎7‎ای شکستھء آب‎5‎نگ چھ رازی à‏×فتھ

است.‏ من ازدیدن اوت|ان خوردم،‏ ترسیدم وسوی ق?ستان دیدم.‏ درچشمÖایم اشک حلقھ زد.‏

درخ–‏n در ق?ستان شگوفھ کرده بود وشگوفھ ‎7‎اش بھ اثر سرمای ‏£ی وقت یخ ‏ˆستھ بودند.‏

ختم

iابل 1373

- 105 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

آخرOن خواب

م‎5‎زاصادق آن روزطوردیگری ناراحت بود،‏ خستھ وPیحال.‏ از‎7‎مان ‏›†ظھ ‏ی کھ

ازخواب بیدارشده بود،‏ گیج بود.‏ اف|ارخوفناiی ذm7‎ش رامیاشیدند.‏ ‎7‎ر›†ظھ بھ خیالش

میامدکھ مرگ در د‎7‎ل‎5‎‏‘،‏ آن سوی دراستاده است.‏ از صبح تاحال چندین بارلرزان و‎7‎ش ‎7‎ش

کنان برخاستھ بودو خودش رادرآینھ ن‎6‎اه کرده بود.‏ بھ خیالش میامدکھ ی|ی وOک باره درOک شب

این گونھ پ‎5‎شده است.‏ احساس میکردکھ ن‎5‎وی ادامھء زنده Fی دروجودش پایان یافتھ است.‏

می „ برای رفن بھ دف‏ نداشت.‏ ی|ی وOک باره دل شکستھ ومایوس شده بود.‏ خواب ترسناiی کھ

دم دم صبح دیده بود،‏ پیوستھ یادش میامد.‏ ‎²‎‏†نھ ‎7‎ای وحشRناک خواب مقابل نظرش نمایان

میگشت وموPراندامش راست م:شد.‏ ترسناک بود،‏ صد‎7‎اگژدم بھ جان دخک تازه جواWی

چس‹یده بودند.‏ دخک زOباروی فرشتھ گونھ کھ لباس آب‎5‎نگ درازی داشت،‏ درمیان گژدمÖادست

وtام‎5‎‏‘دوفرOاد میکشید.‏ اماگژدمÖا کھ گوOا سالÖای سال ز‎7‎رشان رابرای چن‎5‎ن روزی ذخ‎5‎ه کرده

بودند،‏ باولع جنون آم‎5‎‏‘ی روی بدن دخک میدوOدند.‏

‎7‎مان ‏›†ظھ کھ ازخواب پرOد،‏ وارخطابھ اطرافش نگرست.‏ ن‎6‎ا‎7‎ش بھ بکس چرم‎5‎ن زردرنگش

افتاد.‏ بکnop کھ عمری بااوPودو‎7‎م:شھ آن راباخودش بھ دفمی?دومیاورد.‏ بکس چرم‎5‎ن کÖنھ

- 106 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ورنگ رفتھ با حالت رقت انگ‎5‎‏‘ی درگوشھء اتاق افتاده بود،‏ مثل یک no´ بی|اره.‏ بھ خیالش آمدکھ

خودش ‎7‎م در تمام عمرمثل ‎7‎م‎5‎ن بکس بوده است،‏ بھ دست دیگران وحالایک no´ بی|اره.‏

ناراحت:ش ‏›†ظھ بھ ‏›†ظھ فزونم:شد.‏ اف|ارگوناگون ودرد آوری مثل موشÖای موذی

تاروtودذm7‎ش رامیجوOدند.‏ ‎7‎ر›†ظھ بھ خیالش میامدکھ دیگرزمان رفن نزدیک شده است.‏ وق–‏n

بھ این فکر میافتاد،‏ خواب یادش میامد:‏

» ‎7‎ا،‏ توم‎5‎وی.‏ سرنوشت دخک چھ م:شود؟ «

درخواب براش الÖام شده بود کھ اومسوولیت نجات دخک رادارد.‏ دخک iی بود؟ نمیداWست.‏

اما چÖرهء آشنای داشت،‏ تاآن حدآشنا کھ گوOا م‎5‎زاصادق یک عمرعnq شصت وچندسال

درعالم روOا ‎7‎اش بھ خاطراوزنده Fی کرده بود.‏ ‎7‎رچندمیاندشید،‏ نمیتواWست دخک

راˆشناسد.‏ ‏¬شوش بزرFی براش خلق شده بود.‏ احساس میکردواقعاً‏ اومیان صد‎7‎ا گژدم افتاده

است وPاید نجات داده شود.‏ ازسوی دیگر‎7‎ر›†ظھ آ‎7‎نگ رفن ومردن درذm7‎ش طن‎5‎ن میافگند.‏

ازرفن ‎7‎راس نداشت،‏ اما رنجش نا´‏no ازاین بودکھ میدیدم‎5‎ودوآن چھ راکھ آرزوداشت،‏ ندیده

م‎5‎ود.‏ دیگراز‎7‎مھ چ‎5‎‏‘جدا م:شد،‏ ازPکس عزOزش،‏ ازکتاØ‏×ا،‏ دوسیھ ‎7‎ا،‏ ورقÖا.‏ دردسنگ‎5‎ن

وشدیدی بود.‏ خواب وحشRناک ‎7‎ر ‏›†ظھ پ:ش نظرش میامد.‏ حس میکرد گژدمÖا،‏ روی بدWش راه

م‎5‎وند.‏ دیوانھ م:شد،‏ باس–‏n ازچنگ این خیالÖای و‎7‎م انگ‎5‎‏‘وکشنده فرارمیکرد.‏ اما چگونھ؟

باردیگرPکس یادش آمد،‏ یادش آمدکھ در بکس داروی است کھ م:شود باآن درد‎7‎ای کشنده اش

را ‏¬سک‎5‎ن د‎7‎د.‏ این دارو رامدô‏×ا قبل ی|ی از دوستاWش تحفھ آورده بود:‏

» م‎5‎زاصاحب،‏ ی‎6‎ان وقت ی‎6‎ان ذره کھ بخوری،‏ فایده دارد.‏ «

تاکنون نیازی بھ خوردن آن احساس نکرده بود.‏ اما‎7‎م:شھ بھ نظرش میامدکھ یک روزPھ آن

ضرورت خوا‎7‎دیافت.حالادلش م:شدک€‏n ازآن بخورد.‏ شایدمفیدباشد.‏ اماWی،‏ باز‎7‎م منصرف

شد.‏ چھ فایده؟ پ‎5‎شده ام،‏ رفتnq استم.‏ پایم بھ لب گوررسیده است.‏ یک عمرکھ درPرابرمشکلات

مقاومت کردم،‏ بھ چن‎5‎ن چ‎7‘5‎ا رونیاوردم،‏ حالاچھ فایده کھ بھ ترOاک پناه ب?م.‏ دلش نمیخواست

دردش ‏¬سک‎5‎ن یابد.‏ اگرترOاک رامیخورد،‏ ‎7‎مھ اش را کھ زنده گ:ش را تمام میکرد.‏ Wی،‏ برای چھ؟

حالابرای مردن ضرورت بھ ترOاک ن:ست.‏ زمان رفن خود فرارسیده است ومرگ آن سوی در.‏

م‎5‎زاصادق مدô‏×ا بودکھ تÛ‏×ا زنده Fی میکرد.‏ زWش سالÖا قبل مرده بود.‏ بچھ ‎7‎اودخ‏‎7‎اش بزرگ

شده واورا ترک کرده بودند.‏ باآن کھ تقاعد کرده بود،‏ امادوPاره در‎7‎مان دفبھ حیث اج‎5‎بھ iارش

ادامھ داد.‏ دفکھ یادش آمد،‏ دلش پرغصھ شد.‏ ی|ی وOک باره ازدفمتنفر شده بود.‏ چ‎5‎‏‘ی کھ

- 107 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

اصلاً‏ باورنمیکرد.‏ برای خودش ‎7‎م باورکردWی نبود.‏ چھ میکرد؟ دیگرکنایھ ‎7‎ای دیگران براش

لذتبخش نبودند.‏ دیگرنمیخواست ‏ˆشنود کھ ‎7‎م|اراWش با ‏›†ن اسÜ‏×زا آم‎5‎‏‘ی بگوOند:‏

بازآمدمامورصاحب صداقت iار!!‏ «

بھ خیالش میامدکھ سیل نومیدی دیگرتمام قلمروقلب ورواWش رافرا گرفتھ است.‏ میخواست

بگرOد،‏ دلش میخواست زOرtای کnop بیافتدوزارزارPگرOد.‏ میخواست خداحافظی کندواز کnop

عذرPخوا‎7‎د.‏ ازiی؟ نمیداWست.‏ یک مسوولیت گنگ ادا Wشده رو ی شانھ ‎7‎اش سنگیnq میکرد.‏

باردیگرخواˆش یادش آمد.‏ گژدمÖا ودخ‏iی کھ بایداورا نجات میداد.‏ حس کرد گژدمÖا روی

بدWش،‏ زOر لباسÖاش راه م‎5‎وند.‏ ت|ان خورد،‏ لرزOد.‏ با”‏eلھ ازجا برخاست.‏ عرقÖای پ:شان:ش را

پاک کرد.‏ میخواست ازچنگ گژدمÖافرار کند.‏ پردهء iلک‎5‎ن راعقب زد.‏ بھ کوچھ ن‎6‎اه کرد،‏ بھ خانھ

‎7‎ا،‏ بھ سرک،‏ بھ دiاà‏×ا،‏ در چشمÖاش قطره ‎7‎ای اشک حلقھ ‏ˆسRند.‏ خانھ ‎7‎ا،‏ خانھ ‎7‎ا،‏ ازدیدن

خانھ ‎7‎ا،‏ ‎7‎مان دخک زOباروی کھ درخواب دیده بود،‏ پ:ش نظرش مجسم شد.‏ دخک میان

صد‎7‎ا گژدم افتاده بود.‏ دست وtا م‎5‎‏‘دوفرOاد میکشید.‏ ر‎7‎گذران میگذشRند.‏ چاقÖا،‏ لاغر‎7‎ا،‏

زà‏×ا،‏ مرد‎7‎ا،‏ کودiان...‏ ازدحام موتر‎7‎ا و آدمÖا.‏ ‎7‎رکس غرق درسودای خودش.‏ ‎7‎یچ کس خ?‏

نداشت کھ درخانھ ‎7‎اچھ میگذرد؟ ‎7‎یچ کس خ?‏ نداشت کھ پ‎5‎مرد چھ میکشد.‏

دوPاره برگشت برجاش درازکشید.‏ قطره ‎7‎ای اشک راکھ روی رشش چکیده بودند،‏ پاک کرد.‏

چشمÖاش راˆست.‏ گذشتھ ‎7‎اش بھ خاطرش آمدند.‏ ‎7‎مھ اش یک ‏›†ظھ بود.‏ کوچھ،‏ م§‏eد،‏

مکتب،‏ نماز،‏ مامورOت،‏ زن واولاد ‎7‎ا،‏ شعر‎7‎ای حافظ وسعدی،‏ جمع وضرب،‏ منفی وتقسیم،‏

دوسیھ ‎7‎اودف‏‎7‎ا.‏ ایÛ‏×ا ‎7‎مھ ‏ی عمرش بودندکھ مثل یک روزگذشتھ ورفتھ بودند.‏ بھ نظرش

آمدکھ دیروز بود،‏ ‎7‎ا،‏ دیروزاوعقب م‎5‎‏‘‏ مکتب Wشستھ بودوPھ معلمش میگفت:‏

استاد،‏ خیانت است.‏ «

معلم با خشم درحا…„‏ کھ چوکß‏×او م‎7‘5‎ارا م:شکست ومیان بخاری میافگند،‏ گفت:‏

تودیوانھ اس–‏n‏،‏ دیوانھ.‏ «

صادق گفتھ بود:‏

یک روز Wی،‏ یک روزtرسان م:شود.‏ «

‎7‎م:شھ بھ روزی میاندشیدکھ بدiار‎7‎امحاکمھ شوندوtاiی وصداقت ستاش.‏ درکوچھ وPازار،‏ در

دفوشعبھ،‏ ‎7‎یچکس ازن:ش زPان اودرامان نمانده بود.‏ وق–‏n میدیدکھ کnop پارچھ iاغذ س‹یدی

را بß‏×وده سیاه میکند،‏ میگفت:‏

- 108 -

»

»

»

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

» خیانت است.‏ یک ورق iاغذ‎7‎م ازخون ملت خرOده شده.‏ «

دیگران بھ گó‏×اش میخندیدند:‏

برو iاiا،‏ آدمÖادنیاراخوردند،‏ توازOک ورق iاغذ گپ مW‘5‎ی.‏ «

وم‎5‎زاصادق ازخندهء آà‏×ا حظ می?د.‏ احساس یک نوع برتری میکردو£عد‎7‎مان جواب ‎7‎م:شھ

گ:ش بودکھ میگفت:‏

یک روز Wی،‏ یک روزtرسان م:شود.‏ «

اماروز‎7‎اآمدندورفتند.‏ فصلÖاآمدندوگذشRند.‏ ‎²‎‏†نھ ‎7‎ای زنده Fی دگرگون شدند.‏

صد‎7‎ابارآفتاب طلوع کرد وغروب کرد.‏ ‎7‎یچ کس از‎7‎یچ کس ن‎ªسیدکھ چراچوکß‏×او م‎7‘5‎ای مکتب

راسوختاندی؟ آدمÖای گوناگوWی بھ ‎²‎‏†نھ آمدند.‏ د‎7‎ل‎7‘5‎ا ودیوار‎7‎ا رنگÖای گوناگوWی بھ

خودگرفتند.‏ آدمÖای مدیر شدند،‏ رس شدند،‏ وزOر شدند...‏ پ:ش نظرت بردند

برطرف شدند،‏ دیگران آمدند....‏ اما ‎7‎یچ کس بھ م‎5‎زا صادق نگفت:‏

، خوردند،‏

- 109 -

»

»

» آفرOن.‏ «

این دفودیوان برای آن چھ کھ توتصور میکردی ‎7‎رکس برای مطل“‏n دل?ی

میکردوتوتماشا و دردلت میگف–‏n‏:‏

یک روز Wی یک روزtرسان م:شود.‏ «

‎7‎ن‎6‎امی کھ ترامدیرمقرر کردند،‏ فرOاد زدی:‏

آ‎7‎ای خون ملت است،‏ حرام است ! «

وزودبرکنار شدی وزماWی کھ رس مقررشدی،‏ دیدی کnop بھ ب:ت المال دل نم:سوزاند،‏

سروصداراه انداخ–‏n کھ:‏

» خیانت است،‏ ازPرای خدا،‏ خیانت است.‏ «

ودوPاره ترابھ ‎7‎مان چوiی سابقھ ات فرستادند.‏ کجاست آن شÖا£ی کھ یک عمرPھ آن دل ‏ˆستھ

بودی؟

م‎5‎زاصادق صدای فروشنده ‎7‎ارا شmید.‏ ‎7‎رفروشنده متاع خوش رافرOاد کنان توصیف میکرد.‏

صدا‎7‎احالش راØ‏×م زد.‏ دروغ،‏ دروغ،‏ چھ مص:ب–‏n خدایا،‏ چھ مص:ب–‏n‏.‏ ‎7‎مھء دiاندار‎7‎ادروغ

میفروشند،‏ دروغ میپاشند.‏

چشمÖاش ‏ˆستھ بودندوقطره ‎7‎ای اشک آرام آرام ازلای مژه ‎7‎ا،‏ روی گونھ ‎7‎اش میچکیدند.‏ بھ

خیالش آمدکھ در‎5Pون،‏ روی کش‘ار‎7‎ای سو ختھء زنده Fی باران دروغ میبارد.‏

، نبود.‏

»

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ناگÖان ، ناگÖان ‎7‎یا‎7‎وی اورا ت|ان داد:‏

» ‎7‎ای م‎5‎زاصادق،‏ آ‎7‎ای م‎5‎زاصاد ق،‏ م‎5‎زاصادق!‏ «

بھ خودش گفت:‏

» چھ گپ است خدایا؟ «

دروازه کوچھ رابھ شدت م‎5‎‏‘دند.‏ حت€‏n قرضداران آمده اند.‏ شایداین باردستھ جمÇ‏„‏ وخشمناک.‏

از جابرخاست.‏ عقب iلک‎5‎ن آمدوازگوشھ ‏ی بھ کوچھ ن‎6‎اه کرد.‏ ‏”‏eب،‏ ایÛ‏×ا کß‏×ا اسRند؟ مردم

کوچھ ‎7‎مھ دیوانھ وار خشمگ‎5‎ن شده اند؟ خدایا...‏

سرش چرخید.‏ ‎¹‎شت iلک‎5‎ن افتاد.‏ چوØ‏×ا ی سقف،‏ دیوار ‎7‎ا،‏ المارâ‏×ا و ‎7‎مھء اشیای اتاق

چرخیدند.‏ از‎7‎رسو،‏ ازسقف،‏ ازکنج وکنارخانھ،‏ ازتاقچھ ‎7‎ا،‏ گژدمÖاب‎5‎ون شده وPھ

‎7‎رسومیدوOدند.‏ چشمÖاش تارOک شدند.‏ سÇ‏„‏ میکردتابفÖمد آà‏×ای کھ عقب درکوچھ آمده اند،‏

چھ میگوOند:‏

» iاiا صادق،‏ بیاکھ بچھ ‎7‎ایت دنیاراخراب کردند!‏ «

فÖیمدکھ گپ ازچھ قرار است و£عدبھ درس–‏n Wشmید کھ آà‏×ادیگرچھ گفتند.‏ صرف iلمھ ‎7‎ای رااز

میان ‎7‎یا‎7‎وی آà‏×ا تواWست ‏ˆشنود:‏

» دزدی،‏ خون،‏ کشتھ،‏ بیاور پولÖارا.‏ دخت،‏ بچھ ‎7‎ایت،‏ برآ،‏ ازخانھ!‏ «

دیگرتوان شmیدن رانداشت.‏ بایک حرکت ازجاش برخاست.‏ احساس کردکھ سرش میچرخد.‏

‎7‎یا‎7‎وی مn€×á درگوشÖاش طن‎5‎ن افگنده بود.‏ توفاWی درون گوشÖاش میغرOد.‏ میان مغزش

زلزلھء دوامداری رخ داده بود.‏ دردروWش آ¬شفشان عظی€‏n منفجرشده بود.‏ بھ ‎7‎رسو کھ میدید،‏

گژدمÖا میدوOدند،‏ روی ‏›†افÖا،‏ روی دیوار‎7‎ا.‏ ناگÖان متوجھ شد،‏ ‎7‎مان دخ‏iی کھ درخواب دیده

بود،‏ وسط اتاق افتاده است.‏ گژدمÖابرسرو روش وسراپاش میدوOدند.‏ دخک زاری کنان دست

وtام‎5‎‏‘د وجیغ میکشید:‏

- 110 -

» م‎5‎زاصادق،‏ م‎5‎زاصادق!‏ «

م‎5‎زاصادق ح‎5‎ان بودکھ چھ کند.‏ بھ ‎7‎رسوکھ میدید،‏ روی زمینھ ‎7‎ای آب‎5‎نگ گژدمÖادردوش

بودند.‏ ‎7‎مھ جا و‎7‎مھ چ‎5‎‏‘‏ آب‎5‎نگ شده بود.‏ در‎7‎مھ جا،‏ روی ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘،‏ روی فرشÖا،‏ دیوار‎7‎ا

واشیای اتاق،‏ پرده ‎7‎ای نازک آب‎5‎نگ ‎7‎موارکرده بودند.‏ درزOراین پرده ‎7‎ا گژدمÖا میدوOدند.‏

دخک ‎7‎نوز نمرده بود واورانالھ کنان صدامیکرد:‏

» م‎5‎زاصادق!‏ «


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دیگرiاری ازدسRش ساختھ نبود.‏ میدیدکھ دخک ز‎7‎رآلود شده است ومیم‎5‎د.‏ خودش راناiام

وسر افگنده یافت.‏ درحا…„‏ کھ میگرست باناتواWی سوی بکسش دید.‏ سوی بکس دوOد.‏

iاغذ‎7‎اودوسیھ ‎7‎ای آن راروی اتاق پراگنده ساخت،‏ با”‏eلھ ومثل دیوانھ ‎7‎ا...‏ چھ میخواست؟

شایدچ‎5‎‏‘ی را میجست،‏ چ‎5‎‏‘ی را میجست.‏

***

»

فردام‎5‎زارادراتاقش،‏ درمیان دوسیھ ‎7‎ا وورق پاره ‎7‎ا مرده یافتند.‏ Þ‏×لوی بکس چرمیmش کھ

خا…„‏ و د‎7‎ان بازافتاده بود.‏

‎7‎ن‎6‎امی کھ تابوت اورا سوی ق?ستان می?دند،‏ دiانداران سرکوچھ با‎7‎م پیچ پیچ کنان

میگفتند:‏

iاiاصادق را می?ند،‏ خوب شدکھ ازغمش خلاص شدیم.‏ میگوOندیک ‎¹‎سرش آدم کشتھ.،‏

دیگرش دزدی کرده،‏ بندی است.‏ ‎¹‎سردیگرش دخعالم برنج فروشھ گرOختانده.‏ iل شان

چÖارعیب شرÙ‏„.‏ از دخش خ?نداری کھ شوش رابا iارد کشتھ وخودش ‎7‎م قرضÖای مردم

راندادورفت.‏ «

وO‏|ی دیگرازدiاندار‎7‎اباصدای بلند م§‏Iره کنان گفت:‏

» دیدی؟ یک روز Wی یک روزtرسان م:شود!!‏ «

پایان

iابل ۱۳۷۳

- 111 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

مدیر اخبار

مدیراخبار،‏ آدم دوسال پ:ش نبود.‏ حس میکرددردورادورش گردا£ی ازخون وجنایت درگردش

است.‏ حس میکرد ب‎5‎ن اوودنیای خارج فاصلھء عمیقی ایجاد شده است.‏ مثل کnop کھ چ‎5‎‏‘ˆسیار

مn€Ö را در زنده Fی گم کرده باشد،‏ چر¬ی ومضطرب شده بود.‏ خیال میکردکھ دردروWش مرض سل

جاگرفتھ است واگر ‏›†ظھ ‏ی غفلت کند،‏ مرض تمام وجودش رافراخوا‎7‎دگرفت.‏ میکوشیداز

انRشارمرض جلوگ‎5‎ی کند.‏ ازروزی میسیدکھ مرض درتمام سلولÖای بدWش راه یابد.‏ ‎7‎م:شھ

خیال میکردکھ اگرچای وسگرت وتابلیÜ‏×ای مسکن اعصاب را قطع نماید،‏ بیماری پÛ‏×ان شده

دردروWش در یک ‏›†ظھء کوتاه اوراخوا‎7‎دبلعید.‏ شایدبھ ‎7‎م‎5‎ن علت بودکھ مدیراخبارPھ یک

مصرف کنندهء فعال چای،‏ سگرت وتابلیÜ‏×ای مسکن مبدل شده بود.‏

مدیراخبارPخش جنای بود.‏ دوسال قبل بھ این وظیفھ کھ مقررشد،‏ ‏ˆسیارخوش بود.‏ ‎7‎فت تا

خ?ن‎6‎ار زOردسRش بودند.‏ اول‎5‎ن بار‎7‎م‎5‎ن کھ خ?ن‎6‎اران را دید،‏ ترسید.‏ دردلش گفت:‏

» چھ خ?ن‎6‎اران مردWی.‏ «

خ?ن‎6‎اران،‏ جواà‏×ای لاغر،‏ رنگ پرOده وخشکیده بودند.‏ طوری بھ نظر م‎5‎سیدکھ ‎7‎مھء آà‏×ارامرض

سل ازدرون خورده است.‏ دلش بھ آà‏×ا سوخت.‏ بھ خیالش آمد کھ اگرچای وسگرت راازآà‏×ا

- 112 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

بگ‎5‎ی،‏ درOک دم خوا‎7‎ند مرد.‏ ‎7‎مان روز،‏ خ?ن‎6‎اران کھ مدیرنوشان را دیدند،‏ بھ شادا£ی وقیافھء

منظم وتر وتازهء اوح‎5‎ان ماندندودردل شان گفتند:‏

» چھ مدیرتروتازه ‏ی!‏ «

ومدیراخبارحالا‎7‎رPارکھ خودش رادرآی:نھ میدید،‏ خ?ن‎6‎اراWش یادش میامدند،‏ حالاخودش ‎7‎م

مانند آà‏×اپژمرده،‏ خشکیده ومردWی شده بود.‏

روزاول دوتاتیلفوWی کھ روی مi‘5‎ارش قرارداشRند،‏ اوراذوقزده ساختند.‏ اماحالااز£س کھ ازاین

تیلفوà‏×ا بدش آمده بود،‏ نمیخواست کھ سوی آà‏×ا ن‎6‎ا „ ‎7‎م کند.‏ بھ نظرش میامد کھ این

دوتاتیلفون خزنده ‎7‎ای اسRندکھ ازصبح تاشام،‏ ‎7‎رروزخون اورامیمکند.‏ ‎7‎رPارکھ تیلفوà‏×ا زنگ

م‎5‎‏‘دند،‏ ‏®‏Iت ت|ان میخورد.‏ تمام ذرات وجودش بھ لرزه میافتادند.‏ دلش را اضطراب خوفناiی

میلرزاند:‏

ب „ بفرمایید،‏ دفاخبارجنای موسسھء Wشرا¬ی روزنامھ صبح...‏ قتل؟ درکجا؟ فروش‎6‎اه عقاب،‏

‏ˆسیارخوب،‏ ماخ?ن‎6‎ارمیفرسRیم.‏ «

ب‎5‎‏‘ارشده بود،‏ ب‎5‎‏‘ار‎5P‏‘ار.‏ دلش م:شدبال بکشد وPھ دنیای برودکھ آن جا‎7‎یچ خ?ی درPارهء قتل،‏

آدمک·‏no وجنایت نباشد.‏ شب وروزش،‏ درمیان خ?‏‎7‎ا وحوادث جنای ووحشRناک گم شده بود.‏

بھ خیالش میامدکھ درمیان چاه خون آلودی افتاده است و‎7‎ر›†ظھ زنUیلÖای کثافات وiاغذ‎7‎ای

خون آلود رامیان چاه میافگنند.‏

ازخانھ بھ دف،‏ ازدفکھ بھ خانھ میامدوم‎5‎فت،‏ درمس‎5‎راه صدبار میمردوزنده م:شد.‏ ازآدمÖا،‏

موتر‎7‎ا وسرکÖا،‏ ازآپارتماà‏×اوساختماà‏×ای شÖرمیسید.‏ با”‏eلھ راه م‎5‎فت.‏ بھ خیالش میامدکھ

پایھ ‎7‎ای برق منفجر م:شوند.‏ موتر‎7‎اازکنول خارج میگردند.‏ بھ خیالش میامدکھ ساختماà‏×ا

مÛ‏×دم م:شوندوآدمÖابھ جان ‎7‎م دیگردرمیافتند.‏ ‎7‎ر›†ظھ آˆسن یک حادثھ،‏ یک فاجعھء

د›‏Iراش بود.‏ پاش راکھ میماندبھ خیالش م:شد،‏ ب€‏n را کھ زOرtاش گذاشتھ اند،‏

منفجرخوا‎7‎دشد.‏ در ‏£س شÖری ازکnop کھ Þ‏×لوش میmشست،‏ میسید.‏ خیال میکردکھ یک

جنایت|ار Þ‏×لوش Wشستھ است و¿س از ‏›†ظھ ‏ی اوPھ سوش تفنگچھ خوا‎7‎د کشید.‏

ازدیدن افرادپول:س ‎7‎م بھ ‎7‎راس میافتاد.‏ بھ خیالش میامدکھ قاتلÖا وجنایت|اران درلباس پول:س

مشغول تطبیق پلاà‏×ای جنایRبارشان اسRند.‏ خانھ ودفش مثل دوکندوی بودندکھ براش تاحدی

مصوون:ت داشRند.‏ ‎7‎م‎5‎ن کھ درO‏|ی ازاین کندو‎7‎اجا میگرفت،‏ نفnop بھ راح–‏n میکشید،‏ مثل

کnop کھ ازچنگ آدمک·‏no فرارکرده باشد.‏

- 113 -

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

***

آن روز ب:شازروز‎7‎ای دیگرمضطرب وناتوان بود.‏ نھ،‏ iاملاً‏ وضع غ‎5‎عادی داشت.‏ خودش

بھ خو£ی حس میکرد کھ وضعش وخیم شده است.‏ دم بھ دم چای مینوشید وسگرت میکشید.‏

سوی iاغذ‎7‎ای روی م‎5‎‏‘ن‎6‎اه کرد:‏

محفل....‏ بھ مناسUت تفوOض مدالÖای افتخار...‏ روز پنجشmبھ.....‏

روزtنجشmبھ بود.‏ بھ ساعRش دید.‏ ‎7‎نوزچند ساع–‏n بھ شروع محفل باä‏„‏ مانده بود.‏ نمیداWست

برود یانرود.‏ براش مدال افتخار میدادند،‏ درست است،‏ بھ خاطراین کھ خوب iار کرده بود.‏

برگشت،‏ کنارiلک‎5‎ن.‏ بھ ب‎5‎ون خ‎5‎ه شد.‏ بھ شÖر،‏ بھ ازدحام موتر‎7‎اوآدمÖا دیدکھ ازمV‏‘ل ‎7‎فتم

مثل کرمÖاومورچھ ‎7‎ابھ نظرم‎5‎سیدند.‏ بھ فکرفرو رفت،‏ چقدرخ?بخوانم؟ خدایا،‏ خ?‏‎7‎ای

وحشRناک......‏

دوسال م:شد کھ درمیان این خ?‏‎7‎ا روزوشUش را گم کرده بود:‏ زWی شو‎7‎رش را کشت...‏ مردی

باچاقو پدرش رابھ قتل رساند....‏ یک قاتل حرفوی کھ ‎7‎فتاد نفررا کشتھ بود،‏ دستگ‎5‎شد....‏

سارق‎5‎ن بانک در چنگ قانون...‏ دزدان بھ مV‏‘…„‏ حملھ ورشده ودخان خانھ را......‏ دخی ازخانھء

پدرفرار کردوOک روز ‏ˆعدجسدش درPاغ شبانھ..........‏

میلرزOد،‏ دسÜ‏×اوtا‎7‎اش ‎7‎م میلرزOدند.‏ قلUش بھ سرعت ت|ان میخورد.‏ حس میکرد کھ اوراچ‎5‎‏‘ی

م:شود.‏ بھ خیالش آمدکھ ‎7‎مان مرض،‏ شاید‎7‎م مرض سل اکنون تمام قلمرو وجودش رافرا

میگ‎5‎د.‏ گیلاس چای سردشده اش را تا تھ نوشید وسگرت دیگری روشن کرد.‏ مثل ‎7‎م:شھ

در‎²‎‏†ن اتاق بھ قدم زدن پرداخت:‏ ‎7‎ا...‏ این ‎7‎م شدیک زنده Fی ‎7‎مراه بامدال افتخار....‏ پدری

دخش را،‏ زWی شو‎7‎رش را،‏ ‎¹‎سری پدرش را میکشد.‏ قاچاق?ان بھ زدوخورد می‎ªدازند...‏ بانکÖا،‏

فروش‎6‎اه ‎7‎ا ومنازل مردم سرقت م:شوند....‏ ر‎7‎زنان راکب‎5‎ن موتر‎7‎ارادرآ¬ش میافگنند....‏ مردی کھ

آدم میکشت وجگرش را خام میخورد...‏ جنایت|اری باکوPیدن میخ برمغزش|ارش اورامیکشت.‏

بیماری کھ س:نھ ‎7‎ای زنان را می?ید،‏ روده ‎7‎ا،جگر‎7‎ا ودسÜ‏×ا وtا‎7‎ای آدمÖای قرPاWی یک

انفجارروی سرکÖا افتاده...‏ پارچھ ‎7‎ای مغز وگوشت قرPانیان انفجارروی دیوار‎7‎ا چس‹یده

بودند...‏ ازتمام قرPانß‏×ای حادثھء انفجار،‏ فقط یک دست قطع شده پیداشد،‏ گزارش شده است

کھ انفجارPم،‏ کم ازکم ‎7‎شتاد نفرکشتھ وP‏:شازOک صدو ب:ست مجروح بھ جا گذاشتھ

است.........‏

«

- 114 -


ً

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

‎7‎ر›†ظھ،‏ درخواب ودر Pیداری،‏ در‎7‎مھ جا،‏ شب وروز‎7‎م‎5‎ن ‎²‎‏†نھ ‎7‎ای خوف انگ‎5‎‏‘‏ پ:ش نظرش

جان میگرفتند.‏ اصلا اودرمیان صد‎7‎اجسدخون‎5‎ن،‏ درمیان عال€‏n ازتکھ ‎7‎ای گوشت آدم،‏ میان

صد ‎7‎ا iارد وتفنگچھء خون آلود،‏ درمیان دسÜ‏×اوtا‎7‎ای قطع شده وسر‎7‎ای برOده زنده Fی میکرد.‏

در‎7‎مھ حال گó‏×ای رس موسسھء Wشرا¬ی شان یادش میامدکھ روزی گفتھ بود:‏

» مدیر صاحب،‏ خ?‏‎7‎ا خستھ کن شده اند،‏ بایدقتلÖا وجنایات د›‏Ïسپ وجالب باشند.‏ «

دراین ‏›†ظھ باردیگر‎7‎مان خ?د›‏Iراش یادش آمدکھ سھ ‎7‎فتھ قبل Wشرکرده بودند.‏ میداWست

کھ ‎¹‎س ازآن روز،‏ ‎¹‎س ازخواندن ‎7‎مان خ?،‏ وضع صÝ‏„‏ وروح:ش iاملاً‏ دگرگون شده بود،‏ بھ

حدی کھ فکرمیکرد،‏ دقایقی ‏ˆعددیوانھ خوا‎7‎د شد.‏ شá‏×اخواˆش نمی?دو‎7‎ر›†ظھ ‎²‎‏†نھء

د›‏Iراش حادثھء ‎7‎مان خ?مقابل چشمÖاش رقصیدن میگرفت.‏ راه دیگرنداشت.‏ مصرف چای،‏

سگرت وتابلیÜ‏×ای مسکن قوی اعصاب راافزاش داد.‏ امااحساس میکردکھ این چ‎7‘5‎ادیگرسودی

نمیبخشند.‏ اضطراب ودلÖرهء درون:ش دیگر ذره ذره وجودش را م:شاراندوآب میکرد.‏ بھ خیالش

میامدکھ ‏›†ظھ بھ ‏›†ظھ گوشت،‏ پوست واستخواà‏×اش آب م:شوندومیچکند.‏

‎7‎رچندمیکوشیدتا‎7‎مان خ?راازذm7‎ش دورکند،‏ فایده نداشت.‏ برای ‏›†ظھ ‏ی ‎7‎م کھ خواˆش

می?د،‏ ‎7‎مان ‎²‎‏†نھ ‎7‎ای ترسناک بھ جاWش حملھ میکردند واو فرOاد کنان ا زخواب می‎ªید.‏

دراین سھ ‎7‎فتھ مدیر،‏ جدال کشنده وزجرد‎7‎نده ‏ی را ‎¹‎شت سرگذشتانده بود.‏ جدال بایک

iابوس iلھ ‡­. امااین iابوس وحشRناک چنان قوی بودکھ ‎7‎مھء اف|ارواندشھ ‎7‎ای

مدیرراازذm7‎ش ب‎5‎ون م‎5‎اندوخودش جای آà‏×ارا اشغال میکرد.‏ فکرمیکرددرtایان این سھ ‎7‎فتھ

ناiامی نص:ب شده ورقیب سرانجام اوراازtا افگنده است.‏

چندساعت دیگر‎7‎نوزPاä‏„‏ مانده بودکھ محفل آغاز شود.‏ باردیگرPھ ساعRش دید.‏ ک€‏n نوشیدو

سگرت دیگری روشن کرد.‏ iابوس ر‎7‎اش نمیکرد.‏ مقابل چشمÖاش م‎5‎قصید.‏ رقص،‏

رقص،‏‎²‎‏†نھء خون آلودوخوف انگ‎5‎‏‘یک رقص د‎7‎شRناک،‏ موPراندامش راست م:شد.‏ دلش بھ

کفیدن رسیده بود.‏ احساس میکردکھ اگرجیغ بزند،‏ مثل یک بمب منفجرخوا‎7‎د شد.‏

باردیگراز پنجره بھ ب‎5‎ون،‏ بھ شÖردید.‏ تیلفوà‏×ا جرنگس کنان زنگ م‎5‎‏‘دند.‏ تیلفوà‏×ا راجواب

نمیداد،‏ میسید.‏ میسیدکھ باز‎7‎م خ?‏‎7‎ای وحشRناکی ‏ˆشنود.‏ قتل....‏ وOک

انفجار....‏ ورقص یک مرده.......زWی با س:نھ ‎7‎ای برOده پیدا شده...چشمÖای مردی راب‎5‎ون

کشیده وPیnq وگوشÖاش را برOده اند.‏ آدمÖای با القاب وحشRناک،جگر خور،‏ شش کش،‏ س:نھ

خور،‏ خون آشام.....‏ آه خدایا،‏ دراین دنیای ما چھ گپ شده است؟ آدمÖا راچھ شده؟،‏ خدایا...!‏

- 115 -


ً

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

باردیگررقص مرده یادش آمد،‏ یک iابوس مرگبار...‏ دلش م:شدجیغ بزندوخودش راازiلک‎5‎ن بھ

ب‎5‎ون بیافگند.‏ آن Fاه میمردوPرای ‎7‎م:شھ ازشراین iابوسÖای کشنده نجات مییافت.‏ اماناگÖان

امیدی در دلش برق زد،‏ ازدیدن موتر‎7‎ا وازدحام آدمÖای شÖرکھ مثل کرمÖاومورچھ ‎7‎ابھ

نظرم‎5‎سیدند.‏ ‎7‎ا،‏ بازارزنده Fی گرم است،‏ بازارجنایت ‎7‎م حت€‏n گرمازآن.‏ فرداخ?‏‎7‎ای

د›‏Ïسپی خوا‎7‎یم داشت.‏ این قدرآدم دراین شÖرامروزوامشب چھ دستھ ‎7‎ای گ „ رابھ آب

خوا‎7‎ند دادوچھ جنایات د›‏Ïسپ ونوی را مرتکب خوا‎7‎ند شدورO‏:س نخوا‎7‎د گفت کھ:‏

» خ?‏‎7‎ای تان خستھ کن شده است.‏

ازاین مفکوره خنده اش گرفت.‏ خندید،‏ شانھ ‎7‎اش ازخنده لرزOدند.‏ جرعھ ‏ی ازچای

نوشیدوس:نھ اش رابادود سگرت پرکرد.‏ دلش شدتا قÖقÖھ بخندد.‏ دوسال م:شدکھ اصلا

لبخندی ‎7‎م درسیماش دیده Wشده بود.‏ حس کرددروWش پراز خنده شده است،‏ خنده بھ اندازهء

دوسال،‏ دلش شدآن قدر بخنددتاسبک شود.‏ بخندد،‏ بخندد....‏ ازاین اندشھ ترسید.‏ برگشت

سوی م‎5‎‏‘،‏ بھ خاطراین کھ بتواند ازiابوس رقص مرده برای ‏›†ظھ ‏ی نجات یابد،‏ خ?ی را

برداشت وخواند:‏

انفجار یک بم درعمارت فروش‎6‎اه ستاره دوازده نفرزخ€‏n شدند....‏ «

ح‎5‎ان ماندوtرسید:‏

» چراکشتھ ندارد؟ «

تکمھء زنگ دفرابھ شدت فشرد.‏ ی|ی ازخ?ن‎6‎اران با”‏eلھ وارد شد.‏ مدیردرحا…„‏ کھ میلرزOد،‏

پرسید:‏

این خ?شما چرا کشتھ ندارد؟ «

خ?ن‎6‎ارح‎5‎تزده بھ سروtای مدیر ن‎6‎اه کردوگفت:‏

» کشتھ؟ کشتھ نبوده،‏ نداشتھ.‏

مدیرمشت گره شده اش را محکم بھ م‎5‎‏‘‏ کوPیدوPاتمام تواWش جیغ زد:‏

ازPرای خدا،‏ شمامیخوا‎7‎ید مرابدنام کنید؟ میخوا‎7‎ید‎7‎مھ بھ من بخندند؟ چگونھ ام|ان دارد

کھ یک بم درOک فروش‎6‎اه منفجر شود وکnop را نکشد.‏

خ?ن‎6‎ار ح‎5‎ان ح‎5‎ان بھ اون‎6‎اه میکرد،‏ مدیرPاز غضUناک فرOاد کشید:‏

» دوازده نفرزخ€‏n چ:ست؟کجای این خ?‏ است؟ چگونھ عقل شما قبول میکند...‏ «

خ?ن‎6‎ارکنده کنده جواب داد:‏

«

- 116 -

«

«

» دراثر

»

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

» ازچند مرجع پرسیدیم،‏ کشتھ نداشت.‏ «

مدیر مثل دیوانھ ‎7‎ا چندین بارمشRش را پß‏×م روی م‎5‎‏‘کوPید وجیغ زد:‏

» من نمیدانم،‏ باید بکشید،‏ باید بکشید تاخ?شما خ?د›‏Ïسپ شود،‏ بروOد،‏ گم شوOد....!‏ «

چشمش بھ iارت روی م‎5‎‏‘افتاد.‏ محفل مدال افتخار،‏ روز پنجشmبھ....‏

درحا…„‏ کھ نفس نفس م‎5‎‏‘د،‏ چای گیلاس را تا آخر نوشید.‏ متوجھ شدکھ خ?ن‎6‎اررفتھ است.‏

سگرت دیگری روشن کرد.‏ خ?د›‏Ïسپ ووحشRناک،‏ باز‎7‎م رقص مرده یادش آمد.‏ ترسید.‏ ت|ان

خورد،‏ لرزOد.‏ آه،‏ چھ وحشRناک است.‏ درمقابل چشمÖاش دیدکھ جسدی م‎5‎قصد.‏ جسدمردی

کھ iلھ نداشت،‏ م‎5‎قصید.‏ صدای قÖقÖھء خنده ‎7‎ای مردی کھ اوراکشتھ بود،‏ طن‎5‎ن افگند.‏ بھ

دست او خنجرخون آلودی بود.‏ درزOر پاش سرPرOدهء جسدافتاده بود.‏ جنایت|ار ‎7‎م‎5‎ن کھ آدمÖارا

سرمی?ید،‏ با ‏”‏eلھ دیگچھء روغن داغ را بھ گردن خون چ|ان جسدم‎5‎یخت.‏ آن Fاه جسد افتاده

روی زم‎5‎ن بھ حرکت درمیامد.‏ ازجاش بلند م:شد،‏ دست وtا م‎5‎‏‘د،‏ حرکت میکرد وجنایت|ار قÖقÖھ

کنان میخندید ومیگفت:‏

ن‎6‎اه کنید رقص مرده را....!‏ «

مدیرچیغ زد.‏ سرش را بھ دیوارچندین بارکوPید.‏ خون پ:شان:ش فواره زدو£عد قÖقÖھ کنان خندید،‏

قÖقÖھ کنان خندید.‏ خ?ن‎6‎اران دوان دوان آمدند.‏ مدیرPا چÖرهء خون آلود مثل دیوانھ ‎7‎ا

میخندید.‏ صدای خنده ‎7‎اش درد‎7‎ل‎7‘5‎ا اWع|اس میکرد.‏ لباسÖاش ‎7‎م پرخون شده بودند،‏ لکھ

‎7‎ای خون ‎7‎ر طرف...‏ خون ازt‏:شان:ش میچکید.‏ بھ خ?ن‎6‎اران میدیدومیخندید.‏ دسÜ‏×ا وtا‎7‎اش

رابھ ‎7‎رسوحرکت میدادومیگفت:‏

ن‎6‎اه کنید رقص مرده را،‏ ن‎6‎اه کنید،‏ مرا،‏ رقص مرده را!‏ «

چندروز ‏£عد،‏ ‎7‎فت خ?ن‎6‎ارکھ ‎7‎فت دستھ Fل بھ دسÜ‏×ای شان بود،‏ مقابل دروازهء وردی

شفاخانھء ‎²‎‏†ت روان استاده بودند.‏

پایان

iابل ۱۳۷۳

- 117 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

موم وآ فتاب

‏(ازOادداشتهای یک دیوانھ)‏

‏.....خانھء من مدتهاست کھ نزدیک ق?ستان است.‏ ‎7‎م‎5‎ن حالا کھ مینوسم،‏ نھ شام است ونھ

روز.‏ چ‎5‎‏‘ی میان ‎7‎ردو.‏ صدای تولھ مثل ‎7‎رنمازدیگرازق?ستان بھ گوش م‎5‎سد.‏ یک کnop است

‎7‎رروز،‏ در‎7‎رغروب ‎7‎م‎5‎ن وقت بھ ق?ستان م‎5‎ودوتا خفتنهاتولھ مینوازد.‏ شایدبرای مرده ‎7‎ا

ومرده ‎7‎م حت€‏n ازآن لذت می?ند.‏ من ‎7‎م ازشmیدن آن احساس یک لذت گنگ میکنم.‏ من ‎7‎م

ازشmیدن صدای Wی خوشم میاید.‏ صدایnq مراازخودم ب‎5‎ون میکشد.‏ بھ دنیا‎7‎ای ناشناختھ ‏ی

می?دکھ درPرابرشناخت آن من عاجزم.‏ لذت می?م،‏ امانمیدانم چرا؟ن:نوازآ‎7‎ن‎6‎ی را مینوازد.‏ آ‎7‎نگ

درگوشهایم آشناست.‏ فکرمیکنم کھ یک آوازخوان بھ ‎7‎م‎5‎ن آ‎7‎نگ،‏ شعری راخوانده است.‏

‏ˆسیارفکرمیکنم کھ ن:نواز کدام آ‎7‎نگ را مینوازد؟ ‎7‎ا،‏ یادم میاید.‏ Wی،‏ سرزPانم آمده است،‏ چھ

بود؟ خدایا،‏ یک شعرزOبا...‏ ‎7‎ا،‏ ‎7‎ا،‏ اورفت ومن تنها شدم،‏ خودش است.‏ ‎7‎نوز‎7‎م جوراستم.‏

- 118 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

‎7‎نوز‎7‎م حافظھ ام iارمیکند.‏ چندشب پ:ش،‏ اورادرخواب دیدم.‏ ن‎6‎اه ‎7‎اش درتاروtودوجودم

نفوذکردندو£عد،‏ اوح‎5‎تزده پرسید:‏

» ‎7‎نوز‎7‎م زنده اس–‏n؟ «

شایدگمان نمیکردکھ زنده ام.‏ شایدبھ این ‏®‏Iت جانیم باورنداشت.‏ اماآ‎7‎نگ وصدای Wی،‏ چھ

دل انگ‎5‎‏‘است.‏ اورفت و من تنهاشدم.‏ اوی کھ ‎7‎یچ وقت نمیتواWستم بپذیرم کھ مثل دیگران

باشد.‏ ‎7‎مان طورکھ حس میکردم،‏ باشد.‏ موجوداست÷نای وPالاترازدیگران.‏ شایدبرای خودم

ازاوOک موجوداست÷نای دذ‎7‎نم ساختھ بودم.‏

حالا دوسال م:شود،‏ Wی،‏ ازدوسال ‎7‎م ب:شکھ اورفتھ است.‏ خودم گذاشتم کھ برود.‏ زOرامن حق

نداشتم بھ خاطرجنون ودیوانھ Fی کھ درونم راانباشتھ بودوانباشتھ است،‏ بھ خاطرOک حس

مرموزوناشناختھ کھ بھ نظردیگران جزدیوانھ Fی ‏¬عب‎5‎دیگری ندارد،‏ اوراازحق قانون:ش محروم

سازم.‏ این گپ کوچک درمقابل احساس من WسUت بھ اوOک مسلھء ‏ˆسیارt‏:ش پاافتاده محسوب

م:شد.‏ باید میگذاشتم کھ او‎7‎م ‎7‎مان راه خستھ کن و معمو…„‏ راکھ آدمهای دوروt‏:ش ما

می‹یمایند،‏ طی کند.‏ بھ اوچھ رPطی داشت کھ توازاین راه خستھ کننده ومعمو…„‏ خستھ و ب‎5‎‏‘ارشده

ای ودر¿ی بالاترازحد معمول سرگرداWی.‏

گرچھ دلم نمیخواست کھ اوPرود.‏ گرچھ دلم نمیخواست،‏ اوراکس دیگری بگ‎5‎دوP‏?د.‏ اما مطم‎5‎ن

بودم کھ او‎7‎رجابرود،‏ نزد‎7‎رiی کھ باشد،‏ باز‎7‎م بھ من ‏¬علق خوا‎7‎دداشت.‏ با‎7‎رکnop ازدواج کند،‏

باز‎7‎م بامن خوا‎7‎دبود.‏ من اصلاًنمیخواستم رابطھء من واو،‏ تاسطح رابطھ ‎7‎ای معمو…„‏ وt‏:ش

پاافتاده تV‏‘ل کند.‏ نمیخواستم احساس من درPرابراوتاسطح روابط جnopm تV‏‘ل کندومن

منحصرشوم بھ یک محدودهء خفقان آورکھ حس میکردم دیگران ‎7‎مھ درآن اس‎5‎ند.‏ میخواستم

ازاین اسارت ر‎7‎ای یابم.‏ میخواستم احساسم،‏ ‎7‎مچنان در‎7‎مان حالت والاش کھ برایم لذت

آورPود،‏ باä‏„‏ بماند.‏ باä‏„‏ نماند،‏ بلکھ صعودکند.‏ صعودکنددر‎7‎مان خط س‎5‎ی کھ صعودمیکرد.‏

اصلاًدلم نم:شدکھ بھ اودست بزنم.‏ دست زدن بھ اوPرای من حکم یک جنایت راداشت.‏ بھ خیالم

میامدکھ درآن صورت او مثل یک مجسمھء ساختھ شده ازگردطلاخوا‎7‎دتکید.‏

ازآواWی کھ ن‎6‎اه ‎7‎ای او دررگهایم ، بھ عوض خون جرOان یافتند،‏ احساسات من دگرگون شدن

گرفتند.‏ بھ خیالم م:شد کھ ن‎6‎اه ‎7‎ای س?‘شوندهء اودرون رگهایم را ازچ‎7‘5‎ای کثیف م:شوOند.‏

احساس میکردم بھ سوی پاک شدن ومV‏‘ه شدن صعودمیکنم،‏ بھ سوی نوÙ‏„‏ س?‘شدن مھ

آلودوOک روش گنگ.‏ بھ خیالم میامد کھ غرOزه ‎7‎ای پلیددروجودم کم کم میم‎5‎ندومن دوPاره

- 119 -


ً

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

تولد م:شوم.‏ دیگران را کھ میدیدم،‏ بھ خیالم میامدکھ آنها ‎7‎مھ درچن‎6‎ال زنج‎75‎ای گوناگون

حقارت درPنداسRندومن ازدایرهء آنها،‏ مثل یک سفینھء فضای آرام آرام بھ دنیا‎7‎ای پاک

وtرازصفاو دیارناشناختھ ومرموزiاینات روان دورمیگردم.‏ باید برای خودم اعاف کنم کھ ح–‏n

دلم نمیخواست ن‎6‎اه ‎7‎ای دیگران،‏ ح–‏n ن‎6‎اه ‎7‎ای زنها بھ صورت اوPیافتند.‏ بھ خیالم میامد کھ

ن‎6‎اه دیگران،‏ ازآن جو‎7‎ری کھ من درچشمهای اومیدیدم،‏ می|ا‎7‎دواوراپژمرده م:سازد.‏ بھ خیالم

میامدکھ ن‎6‎اه دیگران بھ سوی او،‏ بھ صورت او مثل داغ:ست کھ بھ روی اوPیافتد.‏ ‎7‎م:شھ دلم

میخواست اوراب?م،‏ میان یک الماری ش:شھ ‏ی بگذارم،‏ درOک اتاق پنهاWش کنم تاازگزند

بادوPاران.‏ ازن‎6‎اه دیگران درامان بماندوفقط خودم حق داشتھ باشم کھ تماشاش کنم و£س.‏

صرف تماشاوPھ ‎7‎مھ بگوOم بروOد وPگذارOد کھ تماشاش کنم.‏ وOااورا بگ‎5‎م مثل یک ورق

درجیبم تاخاطر‎7‎مھ ازدرک آن جمع گرددوخاطرمن ‎7‎م.‏ ح–‏n کنم وPگذارم iاغذiاغذچهارقات

Fا „ میسیدم کھ ن‎6‎اه کردنهای من ‎7‎م داø‏„‏ بھ صورت ون‎6‎اه ‎7‎اش خوا‎7‎ند افگندوآن چھ را کھ

درن‎6‎اه ‎7‎ای ‎7‎م:شھ س?‘ش برایم خواستnq وگرامی بود،‏ مکدرخوا‎7‎دساخت وPھ ‎7‎م‎5‎ن علت

کوشش میکردم تاکمن‎6‎ا‎7‎ش کنم.‏

دلم م:شداوراب?م بھ یک سیارهء دور،‏ ‏ˆسیاردورکھ آن جا غ‎5‎خدا،‏ من واودیگرکnop نباشد.‏ من

نمیدانم چرا؟ ‎7‎رکس خوش داشت تا با اودر‎²‎‏†بت را بگشاید.‏ ‎7‎رکس میخواست دردل اوراه

پیداکندولااقل توجھ اورا‎7‎رچندکھ اندک ‎7‎م باشد،‏ بھ سوی خودش جلب کند.‏ من نمیدانم

چرا؟‎7‎رکس میکوشیدبااوصمی€‏n شودومن دراین میانھ آ¬ش بگ‎5‎م،‏ شعلھ ورشوم وPان‎6‎اه ‎7‎ایم

براش بفهمانم کھ ‏ˆس کن .

بھ خیالم میامد کھ آدمکهای دوروt‏:شم ازاحوالno¢ª وچند iلمھ ‎²‎‏†بت بااو،‏ یک عالم خوش

م:شوندوشاید ‎7‎م لذت می?ند.‏ اما من بھ خودم میگفتم کھ این آدمکهاکھ درPند زنج‎75‎ای

حقارت وکوچک گ‎5‎اسRند،‏ توانای درک راز‎7‎ای گنگ چشمهای زOبای اورا‎7‎رگزندارندوتنها من

استم کھ اورادرک میکنم.‏ بھ خیالم میامد کھ خداونداورابرای من آفرOده است تا باقدرت پنهاWی

ن‎6‎اه ‎7‎اش مرا بھ معراج پاiی وصفای بکشاند.‏

اوخودش مرادرک میکردوح–‏n بھ قیمت آزرده Fی دیگران از‎²‎‏†بت باآنها کناره میگرفت.‏ اما زماWی

کھ مرادورمیدید،‏ میدیدم کھ بازPای|ی دیگرگرم ‎²‎‏†بت شده است.‏ شاید‎²‎‏†بتهای شان ظا‎7‎را

عادی وPدون کدام ‎7‎دف ناروامیبود،‏ امابرای من این ا‎7‎میت نداشت.‏ آ¬ش میگرفتم،‏ م:سوختم

وPا”‏eلھ بان‎6‎اه ‎7‎ایم میفهماندمش کھ:‏

- 120 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

» ‏ˆس کن دیوانھ،‏ میخوا „ مرا بک·‏no؟ «

اصلاً‏ قبل ازاین کھ من با ن‎6‎اه ‎7‎ایم بفهمانم،‏ ازدیدن من رنگش می‎ªید،‏ توفاWی ازخشم درونیم را

حس میکرد.‏ ‏½‏eال‘ده ن‎6‎اه دزدانھ ‏ی سوOم میافگندو£عدمیداWستکھ چھ باید بکند.‏ آخرمن کpno

بودم کھ درن‎6‎اه کردن چشمهاش،‏ ازصرفھ جوی iارمیگرفتم کھ مباداآن رازدل پذیرچشمهاش،‏

با ن‎6‎اه کردنهای من زودتمام شودو£عد من چھ بنوشم؟ بھ خیالم میامدکھ آن Fاه دوOاره درعمق

کثیف زنده Fی معمو…„‏ سقوط میکنم وم:شوم یک آدمک پ:ش پا افتاده ومعمو…„‏ و‎7‎رPارکھ بھ

چشمهای دیگران میدیدم،‏ بھ خیالم میامد کھ درون چشمهای آنها،‏ اژد‎7‎ای خفتھ است کھ

میخوا‎7‎د اورا ببلعدو‎7‎م:شھ در‎7‎راس واضطراب بودم کھ این ی‎6‎انھ ستارهء س?‘ومواج اسRیم را

ازدست ند‎7‎م.‏ چھ درآن صورت درظلمتکدهء زنده Fی بھ چھ چ‎5‎‏‘ی دل بUندم؟

اکنون دوسال وچندماه گذشتھ است کھ اورفتھ است.‏ اما چھ رفتqn‏،‏ Wی درعالم بیداری

ازاودوراستم وWی درعالم خواب.‏ اصلاً‏ اندشیدن درPارهء او،‏ برای من بھ یک نیازمبدل

شده است،‏ مثل ترOاک برای یک ترOاiی...‏ اصلاًˆعدرفن او،‏ من بھ فاجعھ ‏ی پردم،‏

فاجعھءبزرگ این کھ ‏ˆعداز رفن اومن فهمیدم کھ او چگونھ در روح و روان من نفوذ

کرده است ووجودم بھ ن‎6‎اه ‎7‎ای اومعتادشده است . این نفوذبھ حدی بوده کھ با

گذشت زمان،‏ قوت نفوذش را ب:شاحساس میکنم.‏ اصلاًˆعدازرفن او،‏ من درOافتم

کھ اورا ‏£ی اندازه دوست دارم . ‏ˆعدازرفن او،‏ من حس کردم کھ رابطھء محک€n ب‎5‎ن من

واوایجاد شده است.‏ اصلاًاوPھ یک نیاز بزرگ من مبدل شده بود.صرف ن‎6‎اه ‎7‎اش،‏

تماشای حرiا¬ش،‏ مژه ‎7‎ای بلندش،‏ ن‎6‎اه ‎7‎ای دزدانھ وجادوی اش،‏ پوست درخشان

ومهتا£ی صور¬ش،‏ انگشتان بارOک ودرازش،‏ صداش ، لبخندش.‏ Wی ، اصلاًن‎6‎اه ‎7‎اش،‏

چشم ‎7‎اش،‏ چشم ‎7‎اش راباید بگوOم.‏ اما بهاست دراین باره چ‎5‎‘ی نگوOم.‏ زOراآنچھ

را کھ من درچشمهای اوحس میکردم،‏ خودم ‎7‎م نمیفهمیدم.‏ نم:شدفهمید.‏ یک راز گنگ

درچشمهاش بودکھ با یک حس گنگ ومرموزچشمهای من آشنا شده بود.‏ آشنای آنها

بدون آFا „ iامل من صورت میگرفت،‏ ان‎6‎ارمن اراده وصلاحی–‏n دراین مورد نداشتم.‏

چ‎5‎‘ی درچشمهاش،‏ درن‎6‎اه ‎7‎اش بودکھ باچ‎5‎‏‘ی دردرون من پیوندیافتھ بودومن

iاملاً£ی خ?وتنها حس میکردم کھ این پیوندوجودداردونمیتواWستم درPارهء

سایرخصوصیات آن چ‎5‎‘ی بدانم.‏ فقط باید بگوOم کھ ن‎6‎اه ‎7‎اش،‏ تمام تنم،‏ تمام

وجودم،‏ گذشتھ ‎7‎ای در‎7‎م وPر‎7‎م من،‏ قلبم،‏ روانم وجسمم،‏ آینده ‎7‎ای تارOک من،ذره

- 121 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ذرهء وجودم،‏ فرOادمیکشیدندکھ ن‎6‎اه ‎7‎اش،‏ مرا بھ یاد ‎²‎†نھ ‎7‎ای ‏ˆسیاردل انگ‎5‎‘ی

میافگندکھ درPیداری آنها راندیده بودم وح–n یادم نمیامد کھ درخواب ‎7‎م دیده باشم

ونمیتواWس بفهمم کھ درکجا دیده ام.‏ ن‎6‎اه ‎7‎اش،‏ دردشت خشکیدهء تنم،‏ بهارخفتھ

وخواب آلود،‏ بهارگنگ ومھ آلودیرا م‎5‎وOاند.‏ صدای شرنگس چورOهای سیا‎7‎رنگ

ش:شھ ‏ی اش،‏ گهوارهء این بهار خفتھ وخواب آلودرا ت|ان میدادوOک حس گنگ ومھ

آلودی را دردرونم م:شوراندومن شورش وت|ان این حس گنگ ومھ آلودرا دردرنم حس

میکردم.‏

باران بارOده است.‏ حالاباران نمیبارد.‏ درختهای قهوه ‏ی رنگ،‏ بلند وPلند،‏ بر‎7‎نھ و£ی برگ

با شاخھ ‎7‎ای کوتاه وPر‎7‎نھ ازآب باران ترشده اند.‏ بوی پوست درختهای نمزده،‏ بوی

خاکهای بارانخورده،‏ بوی پوست درختهای بارانزده عطردل انگ‎5‎‘،‏ Wسیم ملایم باغ

بزرگ،‏ درختهای بر‎7‎نھ وقهوه ‏ی رنگ،‏ آسمان پوشیده باابر،‏ ی‎6‎ان ی‎6‎ان چکھ باران روی

گونھ ‎7‎ایت،‏ من مانندیک درخت،‏ من پوست قهوه ‏ی رنگ وPارانزدهء یک درخت،‏ حس

میکنم کھ ترشده ام وPاران درتمام سلولهایم نفوذکرده است.‏ یک سردی لذت آور،‏

ترشدن لذتبخش،‏ عطرمرموزومبهم باران وخاک ودرخت،عطر‎7‎مUسی باران وخاک،‏

عطر‎7‎مUسی باران ودرخت.‏ نمیدانم،‏ شایدمن واو یک وق–n درخ–n بوده ایم .

یادودرخت پهلوی ‎7‎م،‏ اوPاران ومن درخت.‏ نمیدانم،‏ حالادوسال وچندماه م:شود کھ

اورفتھ است.‏ من مانده ام،‏ چشمهایم بھ راه.‏ منتظرصدای پای پوستھ رسان.‏ اگروضع

زنده Fی باباروت وانفجارگره نمیخورد،‏ درشهرما جنگ شعلھ ورنم:شد،‏ نامھ رسان

تاحال چندین بارمیامد وPرایم پاکت میاورد.‏ خطهای اورامیاورد.‏ یک ذره ازدرOای ن‎6‎اه

‎7‎اش وموí‏„‏ ازامواج روحش را برای من میاوردودرiام ‏¬شنھء من میافگند.‏ آه،‏

چقدرPھ خاطرنیامدن پوستھ رسان دق آورده ام.‏ شش،‏‎7‎فت ماه م:شودکھ پوستھ

رسان را ندیده ام.‏ مثل این کھ شش،‏‎7‎فت ماه م:شود کھ ن‎6‎اه ‎7‎ای اورا ندیده ام.‏

ن:نوازسازدیگری مینوازد.‏ بخوان بخوان مرد بیغم ق?ستان«‏ مد¬ی شده کھ زدیدارتوای

جان دورم،‏ خارخشکم وزPاران بهاران دورم...»‏ نامھ رسان،‏ چهره اش برایم چھ صمی€‏n

ودوستداشتnq شده بود.‏ چشمهای iاiا پوستھ رسان،‏ عاشق چشمهای اوشده بودم.‏

عاشق لن‎6‎ی سیاه ، عاشق خرOطھء آب‎5‎نگ رنگ رفتھ اش کھ پاکتهارامیان آن

میاورد.عاشق قدکوتا‎7‎ش.‏ شبهااوراخواب میدیدم کھ میاید.‏ پاک–‏n دردست سوی من

- 122 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

میاید.‏ خو‡†ال است.‏ باخو‡†ا…„‏ بھ من مینگرد،‏ چنان خوش است کھ گوی برای او

خطی آمده باشد.‏

درخواب،‏ شبهافرOادزده ام:‏

» iاiا،‏ چرابرای من خط نمیاوری؟ «

دنبالش دوOده ام،‏ اوگرOختھ است.‏ من دنبالش دوOده ام وفرOازده ام:‏

» ص?کن iاiا،‏ یک ‏›†ظھ.‏ رحم کن iاiا،‏ ص?کن iاiا ! «

‎7‎م:شھ دلم م:شدتا تمام پاکتهای خرOطھ را ازOک سرPب:نم.‏ وق–‏n میگفت:‏

برای شما نیامده.‏ «

قلبم فروم‎5‎یخت.‏ چ‎5‎‘ی جرنگس کنان دردرونم م:شکست.‏ باورنمیکردم کھ برای من

نیامده باشد.‏ ام|ان داردکھ iاکھ پوستھ رسان ندیده باشد.‏ یک عالم پاکت،‏ iی بھ

یادش میماند.‏ بھ یاد iی میماند؟ سرش شلوغ است.‏ ام|ان دارد ی‎6‎ان پاکت از دیدش

خطارفتھ باشد،‏ ازOادش رفتھ باشد.‏ اWسان است وFا „ با اصرار،‏ ‎7‎مھ ‏ی پاکتهاش را

میگرفتم ومیخواندم.‏ iاiا میگفت:‏

» گفتم کھ برای شما نیامده.‏ «

ومن با شلھ Fی روی پاکتهارا میخواندم،‏ درچن‎5‎ن ‏›†ظھ ‎7‎ا پوستھ رسان ک€n برآشفتھ

م:شدو£عد من بھ راس–‏n درمییافتم کھ برای من نیامده وOک باردیگر بھ حافظھء

iاiاپوستھ رسان متیقن م:شدم.‏ اما گم شدWش مرا ‎7‎م گم کرده بود.‏ یک درOچھ بھ

سوی آفتاب داشتم کھ ‏ˆستھ شده بود.‏ پوستھ رسان ‎7‎م‎5‎ن درOچھ بود.‏

WسUت بھ او حس حسادت میکردم.‏ دلم م:شدکھ iاش من پوستھ رسان بودم.‏ برای این

کھ درآن صورت،‏ دستهای من،‏ اول‎5‎ن دستهای میبودند کھ نامھ ‎7‎ای اورا ‏¬سلیم

م:شدندولمس میکردندوچشمهای من،‏ اول‎5‎ن چشمهای میبودندکھ روی خط او،‏ روی

پاکت میافتادند.‏

خط ازکجا‎7‎امیامد.‏ اثرانگشتاWش،اثرنازiی لبهاش ‎7‎ن‎6‎امی کھ پاکت را میUست،‏ صدای

شرنگس چورOهای سیاه ش:شھ ‏ی اش،‏ اثرن‎6‎اه ‎7‎اش،‏ روی خط،‏ روی پاکت،‏ بوش،‏

ن‎6‎اه ‎7‎اش حضورنامری اش،‏ برروی پاکت...‏ نباید بھ اثرازاین دست شدن وPھ آن دست

شدن iا‎7‎ش مییافتند.‏ اگرtوستھ رسان میبودم،‏ این ‎7‎مھ تحفھ ‎7‎ای دلپذیروگرانبهارا

در‎7‎مان و‎7‎لھء اول،‏ بھ صورت مکمل ولااقل کمدست خورده ‏¬سلیم م:شدم.‏ خدایا،‏

- 123 -

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

نامھ رسان رابرسان.‏ یک بار اورا بیاور.‏ شاید ‎7‎م نھ،‏ بھ خیالم میامد کھ مرد پوستھ

رسان،‏ مانند من سفرکرده عزOزی داردوPھ ‎7‎م‎5‎ن خاطر‎7‎مھء iار‎7‎ای دنیارا کنارگذاشتھ

ورفتھ پوستھ رسان شده کھ تحفھ ‎7‎ای دلپذیروگرانبهای عزOزدلش را لااقل کمدست

خورده ‏¬سلیم شود.‏

‎7‎م:شھ بھ نظرم میامدکھ پوستھ رسان میاید.‏ خرOطھء آب‎5‎نگ رنگ رفتھء نامھ ‎7‎ا

بردوش وPا چشمهای نافذش بھ من مینگردو ‎7‎مھء پاکتهارا روPھ روOم م‎5‎یزد.‏ صد‎7‎ا،‏

‎7‎زار‎7‎اپاکت خط وموسیقی شرنگس چورOهای سیا‎7‎رنگ ش:شھ ‏ی ... ومیگوOد:‏

بگ‎5‎‏،‏ س‎5‎شو.‏ برای تمام عمرت ‏ˆس است.‏ «

ومن ‎7‎رtاک–‏n را می?دارم،‏ ازنام اوست،‏ بھ نام من.‏

یک باردرعالم روOا‎7‎ا با اوگپ م‎5‎‘دم،‏ درعالم روOا.‏ درعالم نھ خواب و نھ بیداری.‏ یک

حالت خواب مانند،‏ یک حالت کرخ–n اعصاب.‏ او ازعقب پنجرهء کوچ|ی بھ من میدید.‏

صدای شرنگس چورOهاش را شmیدم.‏ مثل ‎7‎م:شھ لباس سیا „ پوشیده بود.‏ مثل

‎7‎م:شھ بند دستهاش پرازچورOهای سیا‎7‎رنگ ش:شھ ‏ی بود.‏ چشمهاش،‏ ‏عqn ن‎6‎اه

‎7‎اش بھ من بارOدند.‏ مردمک چشمهاش مثل پرستو‎7‎ا،‏ مثل چورOهاش،‏ مثل ‎7‎م:شھ

سیاه بودند.مو‎7‎اش را شانھ م‎5‎‘د.‏ ازلای مو‎7‎اش قطره ‎7‎ای کوچک آب

سردمی‎ªیدندوگونھ ‎7‎ایم را نوازش میدادند.‏ مثل این بود کھ تازه ازحمام ب‎5‎ون شده

است.‏ رنگش صاف،‏ بھ رنگ مهتاب چهارده ، با لبخندی پرسید:‏

» چھ حال دارOد شما؟ «

وشلدرشلدر صدای چورOهاش یک حس گنگ ومھ آلودی را درتھ دلم ت|ان میداد.‏ من ‏£ی

درنگ میان موج ن‎6‎اه ‎7‎اش غرق شده بودم.‏ گرسنھ بودم،‏ ‏¬شنھ بودم،‏ ‏”‏eلھ داشتم،‏

میسیدم کھ مبادا زود از ‎¹‎شت پنجره ناپدید شود.‏ فصل دیدار او تمام شودو‎7‎مان

طور‎7‎م شد.‏ ‎7‎نوز از ن‎6‎اه کردن ‎7‎اش سW5‎شده بودم کھ صدای مرا ازاین خواب ش‎5‎ین

بیدارکرد.‏

از روزی کھ شهرمارا ترک کردومثل پرستوی پرOدورفت.‏ دیگر ندیدمش.‏ ح–n خدا

حافظی ‎7‎م نکرد.‏ خداحافظی نکردم.‏ نمیتواWستم خداحافظی کنم.‏ اما دراین دوسال

وچندماه،‏ پرستو‎7‎ای یادش،‏ یک ‏›†ظھ ‎7‎م ازلانھ ‎7‎ای خاطرم دورنرفتند.‏ بھ ‎7‎رچ‎5‎‘،‏ بھ

آسمان،‏ بھ مهتاب،‏ بھ کوه و درخت،‏ بھ باران وPرف،‏ بھ قلم وiاغذ،‏ بھ سرکها وکوچھ ‎7‎ا

- 124 -

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

کھ ن‎6‎اه میکردم،‏ اورا میدیدم.‏ او بھ یادم میامد.‏ گوی روی اشیا،‏ روی ‎7‎مھ چ‎5‎‘،‏ او

حضورش را رOختھ ورفتھ بود.‏ خاطره ‎7‎ای او،‏ حالت ن‎6‎اه ‎7‎اش وحضور چشمهاش

روی ‎7‎مھ چ‎5‎‘،‏ مانند دانھ شUنم روی برگهای Fل،‏ درشعاع آفتاب احساس من

میدرخشیدند.‏ بھ خیالم میامدکھ او ‎7‎ن‎6‎امی کھ رخت سفرPر£ستھ بودوم‎5‎فت وiاروان

حرکت میکرد،‏ من iاسھ آ£ی را بھ دنبالش،‏ روی زم‎5‎ن پا‎7‎اش رOختم،‏ او جادوگری را

وظیفھ داد کھ ‎¹‎س ازاو،‏‎7‎م:شھ،‏ ب:ست وچهارساعت،‏ ‎7‎رروزو‎7‎رشب،‏ آ¬ش یاداورا

درمنقل روان من پکھ کندونگذاردکھ این آ¬ش فروکشدونگذاردکھ من ازسوخن،‏ یک

‏›†ظھ محروم گردم.‏ اوتنها iاری کھ کرده بود،‏ ‎7‎م‎5‎ن بود.‏ ‎7‎م‎5‎ن کھ روی ‎7‎رچ‎5‎‏‘ازخود،‏

خاطره ‏ی درذ‎7‎ن من برجاگذاشتھ بود ومن چگونھ میتواWستم ازOاد او ‏›†ظھ ‏ی فارغ

شوم،‏ ‎7‎یچ.‏ ناممکن بود.‏ بھ خیالم میامد کھ او قبل از این کھ شهرمرا ترک کندوقبل از

این کھ جرس حرکت iاروان بھ گوشهاش برسد،‏ مرا جادوکرده است . شبهاازشتد یک

دردمرموز،‏ در£سخوابم میلولیدم ومینالیدم والتجا کنان زاری کنان اورا با خشم و

غضب صدا میکردم کھ :

‏ˆس است دیگر،‏ شکنجھ ام مده.‏ مرا ازقید ‏®†روجاودر‎7‎ا کن.‏ ‏ˆس است.‏ من

فهمیدم کھ بالاترازدوست داشن،‏ چھ عذا£ی دارد.‏ فهمیدم حالت بالاترازدوست

داشRنهای معمو…„‏ وماورای آن کھ وجوددارد.‏ «

او،آفتاب شده بودومن آدمک مومی،‏ من آب م:شدم،‏ میچکیدم،‏ م:سوختم وآفتاب

درحا…„‏ کھ مو‎7‎ای ترش را شانھ م‎5‎‏‘د،‏ ازعقب پنجرهء کوچ|ی با لبخندی می‎ªسید:‏

» چھ حال دارOد،‏ شما؟»‏

وشرنگس چورOهای ش:شھ ‏ی سیا‎7‎رنگش،‏ یک حس گنگ ومھ آلودی را درتھ دلم ت|ان

میدادو£عد اومیدیدکھ ‎7‎نوززنده ام،‏ بھ جادوگرش تکرارمیکرد:‏

Wی،‏ ‎7‎نوز ‏ˆس ن:ست.‏ بگذار تا خوب آب شود،‏ خوب...»‏

نمیدانم چرا بامن دشمnq میورزOد.‏ آیامیخواست بھ این گونھ بھ من ثابت سازدکھ

حالت ماورای دوست داشن وجودداردواین گونھ دوس–‏n iارآساWی ن:ست؟

اوواندشیدن درPارهءاوو‎²‎†بت کردن درعالم بااوPرایم یک عادت شده بود؟ وق–n

اززنده Fی،‏ ازحوادث د›‏Iراش،‏ ازPدبخ–‏n ‎7‎ای مردم،‏ ازجنایات آدمکها،‏ خونرOزی

وخیانت بھ ستوه م‎5‎سیدم،‏ ی‎6‎انھ مسکن من اوPود.‏ بھ گوشھ ‏ی پناه می?دم

- 125 -

»

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

واورامیخواندم.‏ حضوراورا میخواندم.‏ دلم آرام م:شد.‏ ای iاش پوستھ رسان را پیدا

میکردم وازاوخطی میگرفتم،‏ آن Fاه این حضورنامری وPاشکوه اودرمن

باشکو‎7‎میدرخشید.‏

من درOک بیابان سوزان بودم کھ گیا‎7‎ان خشکیدهء آن ‎7‎مھ سوختھ بودندوخیال او،،‏

ن‎6‎اه ‎7‎ای اوPرای من درخ–n بودومن ازگرماگرOزان ودرجستجوی یک سایھ.‏ درسایھء این

درخت پناه می?دم حس آرامش میکردم.‏ وق–n بھ اومیاندشیدم،‏ حس آرامش میکردم.‏

وق–‏n بھ اوگپهای دلم را میگفتم،‏ حس آرامش میکردم.‏

درشهرکھ میگشتم،‏ پوستھ رسان یادم میامد.‏ اورامیان ر‎7‎گذران جستجومیکردم

تاشاید پیداش کنم.‏ چندین بارPھ دفمرPوط اومراجعھ کردم.‏ آن جا جزش:شھ ‎7‎ا

ودروازه ‎7‎ای شکستھ چ‎5‎‏‘دیگری نبود.‏ از‎5tمردی کھ آن جابھ خیالم چوکیدارPود،‏

پوستھ رسان می‎ªسیدم،‏ اوPابیعلاقھ Fی و›†ن سرد جواب میداد:‏

Wی،‏ نم:شناسمش.»‏

ومن باطلھ دانیهاراکھ پرازiاغذ‎7‎ا وtاکتهای باطل شده بودند،‏ میپالیدم.‏ شاید برای من

خطی آمده باشدوآن را بھ این جا انداختھ باشند.‏ کتاب کهنھ ‏ی یافتم کھ روش لکھ

‎7‎ای خون نقش ‏ˆستھ بودند.‏ عنوان کتاب را خواندم:‏

‏«ازOادداشتهای یک دیوانھ»‏

پوستھ رسان گم شده است واین چوکیدارمردعص“‏n وسردی است.‏ بھ خیالم میامدکھ

‎7‎م‎5‎ن چوکیدارtوستھ رسان مرا کشتھ است ونامھ ‎7‎اراکھ م‎5‎سند،‏ او بھ باطلھ

دانیهامیافگند.‏ Fا „ ازخودم می‎ªسیدم:‏

» چرا من این قدرPھ او دل ‏ˆستھ ام؟»بھ iی؟ بھ اووOاپوستھ رسان؟ جوا£ی نداشتم.‏

اورفت ومن ‏®Iت تنهاشدم.‏ بارفن اودرOافتم کھ چقدرتنها استم ودرOک تنهای

وحشRناک زنده Fی میکنم.‏ اصلاً‏ نمیخواستم برود.‏ نمیخواستم دست بھ دسRش بزنم.‏

اصلاًاوازنزدمن نرفت.‏ خودش رفت،‏ ‏عqn جسمش.‏ اماخودش بامن است،‏ بامن است.‏

‎7‎رiی ‎7‎رچھ میگوOد،‏ بگوOد.‏ من بھ صداقت خودم ایمان دارم.‏ ‎7‎ا،‏ چگونھ اورادیدم.‏

یک بار،یک خط توجهم را جلب کرد.‏ خط بھ نظرم ‏ˆسیارآشناآمد.‏ ‏ˆعد کھ صاحب این

خط را دیدم،‏ فهمیدم کھ اشRباه نکرده ام.‏ خط ازآن کpno بودکھ من بااوOک عمرزنده

Fی کرده بودم.‏ وق–n صاحب خط را دیدم،‏ اوراشناختم.‏ درحا…„‏ کھ برای اول‎5‎ن بارPودکھ

- 126 -

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

اورامیدیدم.‏ اوراکھ دیدم،‏ حس کردم کھ یک عمرPااوPوده ام ودرکجاوچھ وقت؟ این

گپهابھ سوال وجواب نیازندارند.‏ اگرم:شود،‏ حس شوندواگرنم:شود،‏ بیان شدWی ‎7‎م

ن:سRند.‏ وق–n اورادیدم،‏ ناگهان حس کردم کھ چقدرتنهایم.‏ ازتنهای:یم ترسیدم.‏

شرمیدم.‏ تنها م:شدکھ اوراحس کرد.‏ چشمهاش،‏ مژه ‎7‎اش،‏ طرزگپ زدن،‏ حرiات

ورفتارش،‏ ‎7‎مھ را من م:شناختم،‏ من.‏ Wی،‏ من Wشناختم،‏ یک حس مبهم دردرونم اورا

شناخت وازمن اظهارسپاس کردوخودش رفت بااومیان درختهای قهوه ‏ی رنگ بر‎7‎نھ

وPارانزده با‎7‎م دوOدند.‏ دنبال پروانھ گکهای رنگ‎5‎ن بال،‏ خنده کنان وشادی کنان میان

درختها گم شدندومن ماندم وOک عالم حسرت وح‎5‎ت.حالادوسال وچندماه م:شودکھ

اورفتھ.‏ ازرفتmش جگرخون Wشده ام.‏ بھ خاطراین کھ او‎7‎رجابرود،‏ برود.‏ اما بامن

است.‏ این برایم iاملاًروشن است کھ اوجای رفتھ نمیتواند.‏ من بھ صداقت آن چھ کھ

درچشمهاش دیده ام،‏ ایمان دارم.‏ دوسال وچندماه پ:ش،‏ کھ چندما „ کھ میتواWستم

اورا‎7‎رروزPب:نم،‏ یک بار‎7‎م براش نگفتم کھ دوسRت دارم.‏ خنده آورPود.‏ آن ‎7‎مھ

احسا¢no کھ من درمقابل اودرخودم حس میکردم،‏ ‎7‎زار‎7‎ا مرتبھ بالاتروPی‎6‎انھ ترازاین

جملھء دوسRت دارم بود.‏ مدتهافکرکردم آخرچ‎5‎‘ی براش بگوOم وازاحساسم براش

ح|ایت کنم.‏ اما نفهمیدم.‏ ما گÓn درمیان نداشRیم.‏ ما گÓn برای گفن نداشRیم.‏ صرف

با ن‎6‎اه ‎7‎ایم م:شدبھ ن‎6‎اه ‎7‎اش نفوذکردوآن حس ناشناختھ درآن جا ‎7‎مUسم:شدند.‏

اگرخودش ‎7‎م نمیفهمید،‏ چشمهاش درچشمهایم حس میکردند.‏ آنها یک دیگرراخوب

حس میکردند.‏ امانمیدانم چشمهاش تاکدام حدحس میکردند.‏ آیاتا‎7‎مان حدی کھ

میخواستم وحس میکردم؟ ح–n یک بار‎7‎م نتواWستم ازاو ‎7‎م‎5‎ن سوال راب‎ªسم.‏

فکرمیکردم درآن صورت قصرطلای احساسم کھ با ن‎6‎اه ‎7‎ای اوعمارت شده بودند،‏

یک باره فروخوا‎7‎ندرOخت واز‎7‎م خوا‎7‎ندپاشید.‏ فکرمیکردم نگفن پرده ‏ی است.‏ اگر

پرده را کنارPزنم،‏ میسیدم کھ آن سوی پرده تÁn نباشدوتمام احساس ‎7‎ای دل

انگ‎5‎‏‘مراپوچ وPیهوده نگرداند.‏ اگرFا „ بھ ذ‎7‎نم خطورمیکردکھ اورابھ ‎7‎مسری بپذیرم،‏

غوغای ازدرونم برمیخاست کھ : نھ،‏ نھ ! وFا „ WسUت بھ اواحساس برادری درمن

ایجادم:شد.‏ اما زمان دیگرانگشتان نازک ودرازش میدیدم،‏ این حس ازمن میگرOخت.‏

وق–n ن‎6‎ا‎7‎ش بھ سوOم میتابید،‏ خیال میکردم من ازمحدودهء زمان ب‎5‎ون م:شوم.‏ من

موجودی استم جداازدیگران واست÷نای،‏ ب‎5‎ون از محدودهء زمان ب‎5‎ون م:شوم.‏ من

- 127 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

موجودی استم جدا ازدیگران.‏ خودم نمیفهمیدم،‏ را „‏ سرزمینهای ناشناختھ

ومرموزی م:شدم کھ فکرمیکردم ‏ˆشرتا‎7‎نوزPھ کشف آن نایل Wشده وOاآن را

iاملاًازOادبرده است.‏ درواقع اعاف کنم بھ خودم کھ من قبل ازاین کھ بااومواجھ

شوم،‏ منکرعشق کھ نھ،‏ منکرحالات ماورای دوست داشن بودم وعشق WسUت بھ

جmس مخالف را جزلذت جوی جpmno وتکWËسل چ‎5‎‘ی دیگری نمیداWستم.‏ زOرامن ‎7‎مھء

آن کوچھ ‎7‎ای را کھ دیگران پیموده بودندوOا می‹یمایندوOاتازه بھ آن شروع کرده بودند،‏

طی کرده بودم.‏ زنده Fی آدمها وآدمکهارا iاملاًتجرPھ کرده بودم.‏ آن چھ کھ حالا حس

میکنم وPرایم لذت آوراست رازنهفتھءن‎6‎اه ‎7‎ای اوست وحال–‏n کھ بھ من میبخشید،‏

اف|اروعقایدم را دگرگون ساخت.‏ درتمام دوسال وچندماه کھ میتواWستم روزانھ

چندباراورا بب:نم،‏ یک بارصرف یک بارPودکھ ازمن پرسید:‏

» چھ حال دارOد شما؟ «

ومن ح‎5‎ان ح‎5‎ان ن‎6‎ا‎7‎ش میکردم.‏ ‎7‎مان ‏›†ظھ حس کردم کھ بالاترازستاره ‎7‎ا،‏

بالاترازکهکشانها،‏ درعالم غزل وجذبھ وصداقت پروازمیکنم.‏ ‎7‎مان ‏›†ظھ حس کردم

کھ من زنده ام وOک راززنده ومبهم دردرونم است کھ نمیتوانم آن راˆشناسم.‏ این جملھ

وtرسش کنایھ آم‎5‎‏‘اوPودکھ مرا½‏eلزده ساخت.‏ ‎7‎مان ‏›†ظھ حس کردم کھ او¿ی برده

است کھ درددوست داشن مراازtای میاندازد.‏ ازرنگ ورخ پرOده،‏ وضعف خودشرمیدم.‏

‎7‎مان ‏›†ظھ حس کردم کھ عشق ودوست داشن چ‎7‘5‎ای اسRند بالاترازدرک ‏ˆشر.‏

‎7‎مان ‏›†ظھ بھ خیالم آمدکھ اووظیفھ گرفتھ است تابھ من ثابت کند کھ عشق ودوست

داشن خارج ازمحدودهء لذتهای معمو…„‏ زنده Fی ‎7‎م وجوددارد.‏ شایدخودش

خ?نداشت.‏ خدا چشمهای اورابھ ‎7‎م‎5‎ن منظوراستخدام کرده بودتا بھ من ثابت

سازدکھ ‎7‎نوزنافهم استم.‏ آن روز وق–n برای اول‎5‎ن بارtرسیدکھ چھ حال دارم وPرای

آخرOن بار‎7‎م بود.‏ طوردیگری بھ چشمهایم خ‎5‎ه شد.‏ مثل این میخواست نRیجھء iارش

را درچشمهایم بب:ند.‏ شاید میخواست حد نفوذش را درچشمهایم بخواند.‏

‎¹‎سانها،‏ ‎¹‎سانهاوضع من WسUت بھ اوiاملاً¬غی‎5‎کرد.‏ ‎7‎م:شھ دلم میخواست بایک

چاقوچشمهاش را ب‎5‎ون بکشم وازشرش ‏£ی غم گردم.‏ برای ‎7‎م:شھ.آخرتابھ iی

نافه€‏n‏،‏ دلواp¹‎no‏،‏ اضطراب ن‎6‎اه کردن،‏ ازدلهره لرزOدن،‏ غرق شدن ونفهمیدن تابھ iی

درچن‎6‎ال ن‎5‎و‎7‎ای گنگ ومبهم بودن.‏ تا بھ iی درآ¬ش حسادت سوخن کھ چرا او بھ

- 128 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دیگران ن‎6‎اه میکندکھ چرا دیگران بان‎6‎اه ‎7‎ای شان،‏ شراب مرا ازن‎6‎اه ‎7‎ای

اومیگ‎5‎ندومینوشندوتابھ iی این شمع مومی ازحرارت سوزان آفتاب،‏ چکھ چکھ آب

شدن؟ فکرمیکردم بهین راه ‎7‎م‎5‎ن بودکھ چشمهاش را میکشیدم.‏ آن Fاه دلم آرام

م:شد.‏ او‎7‎م آرام م:شد.‏ اگراوچندوقت دیگر‎7‎م میبود،‏ حت€n ‎7‎م‎5‎ن iاررا میکردم.‏ این

خواست وتمایل روزPھ روزدروجودمن قو‎Oشده م‎5‎فت.‏ ازاین ترس کھ مباداروزی

برسدومن نتوانم خودم را اداره کنم،‏ درتپ وتلاش افتادم کھ باید اوPرود.‏ یااو یا من .

یاآفتاب یا موم.‏ دیگرPودن ماناممکن شده بود.ازOک دیوانھ ‎7‎رiاری ساختھ است.‏

یاخودم را میکشتم وOا چشمهای اورا درمی آوردم.‏ راه سوم این بودکھ بایداوگم م:شد.‏

اوراگم کردم.‏

***

ازtنجره بھ تارO‏|ی شام میب:نم کھ تابو¬ی را بھ ق?ستان می?ند.‏ یادم میاید کھ یک

درخواس–‏n iارPھ دفپوستھ خانھ داده بودم.‏ یادم میاید کھ دیروزکھ بھ پوستھ خانھ

رفتم،‏ iاiاپوستھ رسان ازiار منفک شده بودوPھ عوضش نام،‏ ولدوشمارهء تذکرهء مرا

نوشتھ بودند.‏ خوش شدم کھ مرا بھ حیث پوستھ رسان پذیرفتھ اند،‏ ‏ˆسیارخوش.‏

فردابایدبھ iارجدیدم شروع میکردم.‏ ازجایم برخاستم کھ ناگهان صدای خفیف اورا

درPیخ گوشهایم شmیدم کھ گفت:‏

» چھ حال دارOد شما؟ «

وصدای چورOهای ش:شھ ‏ی اش یک ‎7‎مهمھء خفتھ ومھ آلودی را درتھ دلم باردیگرت|ان

داد.‏

ازکوچھ جمÇ„‏ ازآدمها گوشتهای لھ لھ شدهء آدمهای راک‘ده را جارومیکردندومن رفتم

کتاب تازه ‏ی را کھ بھ دست آورده بودم،‏ بخوانم.‏ ازمیان باطلھ داWی پوستھ خانھ یافتھ

بودم کھ روش لکھ ‎7‎ای خشک شدهء خون دیده م:شد ونامش بود:‏

» ازOادداشتهای یک دیوانھ «

iابل

1373

- 129 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

نان و تفنگ

پانزده دقیقھ،‏ ب:ست دقیقھ،‏ Wی،‏ نیم ساعت پ:ش قتل سوم رخ داده بود.‏ قرPاWی سوم دخ‏

جوان خانواده بود.‏ شاید ‎7‎م ی‎6‎انھ فرزند خانواده بود.‏ زOرا کس دیگری دراین حوO „ نبود.‏ دراین

نیم ساعت،‏ ‎7‎رچندمنتظرماندتاصدای خوا‎7‎دشmید ‏،اماWشmید.‏ میسیدکھ کnop از‎5Pون

وشاید‎7‎م از ‎7‎مسایھ ‎7‎اباشmیدن صدای ف‎75‎اخوا‎7‎د آمد.‏ اما‎7‎یچکس نیامد.‏ ح–‏n گرPھ ‏ی ‎7‎م

ازروی تصادف از‎²‎‏†ن حوO „ نگذشت.‏

توفان،‏ توفان اص „، توفان بزرگ ووحشRناiی س‎ªی شده بود،‏ توفان سراپادلهره واضطراب،‏

حالا آرامش ‏ˆعدازتوفان آغازOافتھ بود.‏ ‏›†ظھ بھ ‏›†ظھ خاطرش آرام‏ م:شد.‏ امیدوارمیگشت کھ

درiارش موفق م:شود.‏ ‎7‎نوز‎7‎م میلرزOد،‏ امااندiی مطم‎5‎ن شده بودکھ منبعدکnop نخوا‎7‎د آمد.‏

‎7‎رچھ واقع م:شدو‎7‎رکnop میامد،‏ در‎7‎مان ‏›†ظھ ‏ی صورت میگرفت کھ او Fلولھء سوم رابھ

س:نھء دخجوان خا…„‏ کرده بود.‏

- 130 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

‎7‎یچ‎6‎اه ازخودش چن‎5‎ن ‏‡‏eاع–‏n راانتظارنداشت.‏ ‎7‎نوز ‎7‎م باورش نم:شدکھ او بھ این آساWی

وساده Fی سھ نفررادرچند ‏›†ظھء کوتاه کشتھ باشد.‏ باورش نم:شدکھ کnop از‎7‎مسایھ ‎7‎انیاید.‏

باورش نم:شدکھ ازاین iارخطرناک باموفقیت سرPدرکند.‏ اماباآن ‎7‎م احساس میکردکھ آدم

خوشبخ–‏n است.‏ ش|ار‎7‎اش ‎7‎یچکدام جیغ وفرOادنزده بودند.‏ سھ فF5‎لولھ درOک شام تارOک،‏ آیا

‎7‎مسایھ ‎7‎امرده بودندکھ Wشmیدند؟ وOاشmیدندوخودرابھ درنافه€‏n وگوش کری زدند.‏

چراˆشنوندو چراازخانھ ‎7‎ای شان ب‎5‎ون شوند؟ میدانند کھ چھ گپ شده،‏ فF5‎لولھ وصدای

تفنگ درکوچھ ‎7‎ا وخانھ ‎7‎اکھ گپ تازه ‏ی نبودند.‏ مردم نمیخوا‎7‎ند سرخودرا بھ جنجال

بیاندازند،‏ ‎7‎م میسند،‏ ‎7‎مھ.‏

روی ی|ی ازچوکیها Wشست.‏ اتاق تارOک بود،‏ اوخودش ‎¹‎س ازقتل سوم چراغهاراخاموش کرده بود.‏

روشnq خفیفی از‎5Pون،‏ ازخانھ ‎7‎اوچراغهای کوچھ بھ داخل میتابید.‏ تمام ‎7‎وش وفکرش سوی

ب‎5‎ون بود،‏ میسیدکھ درغفلت نماند.‏ تفنگچھ اش دردسRش بھ حال آماده باش بود.‏ انگشRش

روی ماشھ.‏ ‎7‎رکnop بیاید،‏ میکشم ودرآخرکھ Wشد یک مرمی برای خودم.‏ نمیخوا‎7‎م زنده بمانم

ومرابھ جرم قتل وسرقت محاکمھ کنند.‏

‎7‎رچندمیکوشیدتاترس واضطراب راازخودش دورکند،‏ فایده نمیکرد.‏ از‎7‎مان ‏›†ظھ ‏ی کھ قتل

سوم رامرتکب شده بود،‏ دردروWش ‏¬غی‎5‎ی راحس میکرد.‏ حس میکردکھ ‏¬غی‎5‎کرده است ‏،حس

میکردبھ آدم دیگری مبدل م:شود.‏ حس میکردروحش ‏›†ظھ بھ ‏›†ظھ ازوجودش ب‎5‎ون م‎5‎ودوPھ

عوضش روح دیگری درقالب وجودش جای میگ‎5‎د.‏ ازاین ‏¬غی‎5‎میسید.‏ از تارO‏|ی میسید،‏ بھ

خیالش میامد کھ در‎7‎ا،‏ دیوار‎7‎ا،‏ پرده ‎7‎ا،‏ اشیای اتاق،‏ درختهای ‎²‎‏†ن حوO „، ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘درتارO‏|ی

با‎7‎م پیچ پیچ کنان گپ م‎5‎‏‘نند.‏ بھ خیالش م:شد‎7‎مھء آنها درPارهءاوگپ م‎5‎‏‘نند.‏ شاید‎7‎م Wشانھ

‎7‎ای اورابھ خاطر م:سپارند.‏ قد،‏ رنگ،‏ لباس،‏ چشم ورنگ مو‎7‎اش رابھ حافظھ م:سپارندتا

فردابھ دیگران بگوOندکھ قاتل چھ Wشانھ ‎7‎ای داشت وPگوOند کھ مردی بودلاغراندام،‏

درحدودچهل سالھ،‏ ازرنگ پوست روش معلوم بودکھ عمری iلھ اش رادر زاوOھ کتابها فروPرده

وکتابهای سنگینازتواWش راخوانده است.‏ ازلباسهاش برمیامدکھ بخ·‏no اززنده گ:ش را وقف

تحصیل وکتاب نموده است وتفنگچھ ‏ی کھ بھ دست داشت،‏ تفنگچھء رو¢‏no بودو کر¬ی لیلامی

امرO‏|ای بھ تن.‏

- 131 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

‎7‎ر›†ظھ خیال میکردکھ تفنگداراWی داخل م:شوند.‏ ازآمدن تفنگداران ‎7‎را¢‏no دردل نداشت.‏

تنها ازاین موضوع میسید کھ تفنگداران پول و زOورا¬ی را کھ اوازاین خانھ بھ قیمت کشن سھ

آدم بھ دست آورده بود،‏ ازاوخوا‎7‎ند گرفت وناگزOرPادستهای خا…„‏ برخوا‎7‎د گشت.‏

حالاتنفس براش ک€‏n راحت‏ شده بود.‏ دیگرنفسش بندنمیامد.‏ اماازتارO‏|ی میسید.‏ تارO‏|ی

براش ترس آور بود.‏ بهدیداف|ارترسناک وخیالات و‎7‎م انگ‎5‎‏‘راازذm7‎ش دورکند.‏ تصمیم گرفت

روی موضوع ‎7‎ای ترس آور فک نکند،‏ بھ خودش گفت:‏

بازکم کم خرافا¬ی م:شوم.‏ «

میکوشیدبھ خودش بقبولاندکھ ‎7‎یچ گnÓ رخ نداده است.‏ دنیا آرام است.‏ فقط سھ نفر مرده اند.‏

تنها یک نفرسھ نفررابھ قتل رسانده است.‏ کشتھ شدن آنهاحادثھء بزرFی ن:ست،‏ در‎7‎مھ

جاآدمها،‏ آدمهای رامیکشند.‏ واقعھء غ‎5‎مقبھ ‏ی ن:ست.‏ آیا اودراین چهل سال زنده گ:ش،‏ مرگ

ومردن،‏ کشن وکشتھ شدن راکمدیده بود؟ آنهای کھ ‎7‎زاران نفررابھ Fلولھ وPم میUندند،‏ اخ€‏n

برt‏:شاWی نمیاورند،‏ نمیسند.‏ رنگ صورت شان دگرگون نم:شود.،‏ دستهای شان نمیلرزند.‏

شادوخندان در پرده ‎7‎ای تلوOزOون ظا‎7‎رم:شوندوPا افتخارلب بھ ‏®‏Iن میگشایند.‏ مثل این کھ

چند دانھء شطرنج را ازروی تختھ انداختھ باشند.‏ مثل این کھ پرنده ‎7‎ای راش|ار کرده باشند.‏

برآنها ‎7‎یچ حادثھ ‏ی غ‎5‎ مقبھ ‏ی پ:ش نم:شود و...‏ و....‏ وحالا نباید زOرPارخرافات واف|ارترسناک

رفت.‏ اگرآدمکشهابھ سرنوشت بدی دچارم:شدند،‏ حالاآدمکشهای کھ اوم:شناخت،‏ بھ آن حال

باä‏„‏ نمیماندند.‏ چ‎5‎‏‘مه€‏n ن:ست،‏ صرف سھ نفررا کشتھ است،‏ درچند ثانیھ.‏

دخجوان یادش آمدکھ حالاجسدش نزدیک زOنھ ‎7‎ادرد‎7‎ل‎5‎‏‘‏ افتاده بود،‏ وق–‏n اوراکشت،‏ دلش بھ

او سوخت.‏ اگراوامشب دراین خانھء نحس نمیبود،‏ کشتھ نم:شد.‏ زنده میماند.‏

ناگزOرشدتااورا‎7‎م بکشد.‏ ‎7‎ن‎6‎امی کھ اوPا شmیدن صدای دوFلولھء او…„‏ کھ پدرومادرش رانقش

زم‎5‎ن ساختھ بودند،‏ اززOنھ ‎7‎ا پای‎5‎ن نمیامد،‏ کشتھ نم:شد.‏ ای iاش دخک از‎7‎مان مV‏‘ل بالا

میگرOخت.‏

تارO‏|ی،‏ تارO‏|ی وحشRناک بود.‏ ‎7‎یچوقت این طورازتارO‏|ی نسیده بود.‏ بهدیدکھ چراغ اتاق

راروشن کند.‏ برخاست وچراغ را روشن کرد.‏ باخوWسردی پرده ‎7‎ای iلک‎5‎ن راکشیدتاتارO‏|ی ب‎5‎ون

بھ نظرش نخورد.‏

- 132 -


ً

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

سوی مرددیدکھ باخون آلوده درآن سوی اتاق،‏ زOردیوار افتاده بود.‏ ‏›†ظھ ‏ی بھ اوخ‎5‎ه شد،‏

ترسید،‏ شایدنمرده باشد.‏ اگرمرده باشد ‎7‎م،‏ ازاوترسید.‏ اWسان موجودخطرناک:ست،‏

شایداومیب:ندکھ قاتلش این جا استاده است وچرت م‎5‎‏‘ند،‏ بھ خودش گفت:‏

نس،‏ اWسان بھ ‎7‎مان اندازه کھ خطرناک است،‏ ‎7‎م‎5‎ن کھ میم‎5‎د،‏ میUیnq کھ موجودحق‎5‎تر

WسUت بھ اودردنیا ن:ست.‏ دیگراز اونس،‏ ازمرده ‎7‎انس،‏ اززنده ‎7‎ابس.‏ «

بااین گپها ترس وآشوب درون:ش فرونمیmشست.دلش آرام نمیگرفت.‏ وجودمرده درون اتاق،‏

دومی در د‎7‎ل‎5‎‏‘،‏ سومی درراه زOنھ ‎7‎ا،‏ براش نهایت خوف انگ‎5‎‏‘بود.‏ بھ خیالش میامدکھ این مرده

‎7‎ااوراآرام نخوا‎7‎ندماندوحت€‏n iاری خوا‎7‎ند کرد.‏

سوی پتوی کھ دروسط اتاق گذاشتھ شده بود،‏ ن‎6‎اه کرد.‏ درمیان پتو ‏ˆستھ ‎7‎ای پول وزOورات

طلای بودند.‏ بھ ‎7‎مان اندازه ‏ی کھ برای اوiا „ بود.‏ اول‎5‎ن سرقت،‏ م:شدآن راآخرOن سرقRش ‎7‎م

حساب کرد.‏ حالا آن قدر پول داشت کھ سالها آرزوی آن را دردل می‎ªورانید.‏ حالامیتواWست

با‎7‎م‎5‎ن پولها برای تمام عمرخوشبخت باشد.‏ م:شدکھ دیگردست بھ قتل وغارت نزند.‏ دردلش

گفت:‏

» خدایا،‏ مراببخش.‏ اول‎5‎ن وآخرOن خوا‎7‎د بود.‏ دیگرنمیکشم.‏ دزدی نمیکنم.‏ بااین پولها iارمیکنم،‏

یک iارآبرومندانھ.‏ «

چھ آدم ابلھ،‏ خودش بھ نظرش آدم ابلھ آمد.‏ سھ نفرPیگناه راکشتھ ام،‏ ‎7‎نوز‎7‎م میخوا‎7‎م

موردعفو قرارگ‎5‎م.‏

باردیگرمتوجھ شدکھ باززOرPاراف|ار ترسناک م‎5‎ود.‏ کوشیددیگر¬شو·‏no بھ خود راه ند‎7‎د

ودرفکر آینده باشد.‏ ‎7‎نوز‎7‎مھء iارPھ پایان نرسیده است.‏ بهدیدکھ شب تا ‏®†ردر‎7‎م‎5‎ن خانھ

بماند.‏ اگر بااین ‎7‎مھ پول وطلاازاین جاب‎5‎ون برود،‏ ‏ˆسیاراحتمال داشت کھ دزدان دیگر،‏ پولها

وطلا‎7‎ارا برPایند.‏ ‏¬عداددزدان کم نبود.‏ ‎7‎رسن‎6‎ی را کھ بلند میکردی،‏ دزدی بودوآدمک·‏no‏.‏

اگرtولهاوطلا‎7‎ارا ازدست میداد،‏ آن Fاه چھ خاک سیا „ رابرسرمیکرد.‏ بھ چھ قیمت بزرگ،‏

عذاب وشکنجھء جان|اه آنهارابھ دست آورده بود.‏ آیاباردیگرچن‎5‎ن فرص–‏n براش دست خوا‎7‎د

داد؟ شmیده بودکھ خوشبخ–‏n وچاWس طلای یک باردرخانھء ‎7‎رکس رامیکوPد.‏ حالا‎¹‎س ازسالها

رنج وعذاب ‎7‎مچوOک تصادف طلای درزنده Fی اورا کوPیده بود.‏ اگراحتیاط نمیکرد،‏

‏ˆسیاراحتمال داشت کھ آن راازدست بد‎7‎د.‏ نھ،‏ شب ‎7‎مینجا استم.‏ فرداصبح م‎5‎وم.‏ ‎7‎م‎5‎ن

جامصوون‏ است واگراحیانا خطری متوجھ ام شود،‏ آن Fاه با پتوی طلا‎7‎اوtولها فرارمیکنم.‏

- 133 -

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

باردیگرسوی جسدخون آلود ن‎6‎اه کرد.‏ فکری برسرش زد.‏ اگرجسد‎7‎ارا ازنظردورم:ساخت،‏ آن Fاه

راحت‏ م:شد.‏ آن Fاه میتواWست به‏ فکرکند.‏ وجود جسد ‎7‎ا ‏®‏Iت اذیRش میکردند.‏ اصلاً‏ جسد

‎7‎ا بھ اومجال فکرکردن رانمیدادند.‏ بھ خیالش آمدکھ جسد ‎7‎ابا اوtیچ پیچ کنان گپ م‎5‎‏‘نند:‏

ظالم،‏ چرا کش–‏n؟ پولهارامیگرف–‏n وم‎5‎ف–‏n‏.‏ خودت گف–‏n کھ نمیک·‏no‏،‏ ماجیغ و فرOادنزدیم.‏ ‎7‎رچھ

پول وطلا داشRیم،‏ آوردیم،‏ میان پتوPرایت ‏ˆسRیم.‏ اماتوچراناگهان ‏¬غی‎5‎عقیده دادی ومارا بھ

Fلولھ ‏ˆس–‏n‏.‏ ‎7‎یچ خطری ازجانب ما متصور نبود.‏ ما میتواWسRیم باز‎7‎م پول وطلا پیدا کنیم.‏

دردروWش آشو£ی برtا شده بود،‏ حس میکرد جدا…„‏ میان روح اوو روح خبیnù کھ ‎¹‎س ازکشن

آدمها بھ سراغش آمده بود،‏ آغازOافتھ است.‏ حس میکردآنهادست بھ گرOبان شده اند.‏ ‎7‎رکدام

ازآنها میخوا‎7‎ددیگری رامغلوب کند.‏ بھ خیالش میامد‎7‎رتصمی€‏n کھ میگ‎5‎د،‏ ناقص است ‏،بھ

ضررش خوا‎7‎د انجامید.‏ خیال میکرد کھ مرده ‎7‎ا این اف|ارنادرست رادر‎7‎وا پخش میکنند.‏ خیال

میکرد ذm7‎ش بھ این اف|ار آلوده شده است وPدین ‏›†اظ ‎7‎رتصمی€‏n کھ میگ‎5‎د،‏ نادرست است.‏

تفنگچھ اش را در جیUش گذاشت.‏ تصمیم گرفت ‎7‎رسھ جسد را ب?د در¬شناب بیاندازدودرآن را

بUندد.‏ این iارمیتواWست ک€‏n خاطرش را آرام سازد.‏

***

در¬شناب راˆست.‏ دستهای خون آلود ش راشست وPرگشت.‏ روPھ روی پتوی پول وطلا روی چوiی

Wشست.‏ تفنگچھ اش راروی م‎5‎‏‘گذاشت و£عد سگر¬ی آ¬ش زد.‏ دراین ‏›†ظھ سراپا گوش شد.‏

صدای نبود.‏ سگر¬ش را کھ دود میکرد،‏ متوجھ آینھ ‏ی شدکھ روPھ روش،‏ روی دیوارقرار داشت.‏

ازجا برخاست.‏ بھ آینھ نزدیک شد،‏ روش رابھ آینھ چسپاند.‏ بھ چشمهاش خ‎5‎ه شد.‏ بھ

دندانهاش دید.‏ میخواست بداند کھ ‎¹‎س ازکشن سھ نفرچھ حال–‏n درچشمهاش پیداشده

است.‏ خواست بداندکھ آیاآثارجنایت درچشمهاورنگ پوست روش دیده م:شودوOاWی.‏ آیکnop

بادیدن چشمهاش خوا‎7‎د فهمیدکھ اوسھ نفررابھ قتل رسانده است؟ بھ خیالش میامدکھ

درچشمهاورخسار‎7‎اش نوشتھ شده است:‏

» این است قاتل سھ اWسان.‏ «

- 134 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

با دستهاش،‏ دوسھ بارروش رامالیدتا Wشانھ ‎7‎اوعلامھ ‎7‎ا ‏«اگرPوده باشند « پاک شوند،‏ ‏ˆعدبھ

خودش گفت:‏

» ‎7‎یچ گپ ن:ست احمق،‏ ‎7‎یچ گپ ن:ست.‏ دیگران صد‎7‎انفررامیکشند،‏ رای نم‎5‎‏‘نند.‏ تواین قدر

وارخطا شده ای.‏ «

برگشت،‏ دوPاره برچوiی Wشست وPھ دودکردن سگر¬ش مصروف شد.‏ ‎7‎رچندمیکوشیدجسد‎7‎ارا

فراموش کند،‏ نم:شد.‏ ‎7‎رچندسÇ‏„‏ میکردتانسد،‏ نم:شد.‏ بھ خودش تکرار میکرد:‏

نس،‏ آدم ترسو‎7‎م:شھ بدبخت است.‏ درزنده Fی کم عذاب کھ ندیدی.‏ دیدی کھ آدم ترسو

‎7‎م:شھ بدبخت است.‏ حالا ‏‡‏eاعت داشتھ باش.‏ آنهای کھ ‏‡‏eاعت داشتھ اند،‏ ترس راکنار

گذاشتھ اند.‏ iاری کھ ‏ˆسیارخطرناک بود،‏ گذشتھ است.‏ ‏ˆعدازاین توآن آدم نگونبخت گذشتھ ‎7‎ا

ن:س–‏n‏.‏ مطم‎5‎ن باش،‏ ‎7‎یچ خطری ترا تهدید نمیکند.‏ فرداصبح باخاطرجمع میتواWی ازاین جا

بروی.‏

درحا…„‏ کھ سگر¬ش رادود میکرد،‏ بھ نقطھء روی قال‎5‎ن خ‎5‎ه ماند:‏

چطور£ی غم Wشستھ ای.‏ ‏”‏eلھ کن،‏ ازاین جابرو.‏ حالا م‎5‎سند،‏ دستگ‎5‎ م:شوی.‏ تمام

آرزو‎7‎ایت با خاک یکسان م:شود.‏ برخ‎5‎‏‘،‏ فرارکن،‏ فرارکن.‏ ‎7‎ا،‏ فرار کنم کھ پولهاوطلا

‎7‎ارار‎7‎زنهاازنزدم بگ‎5‎ند؟

نمیداWست چھ کند.‏ ‎7‎رفکری کھ برسرش م‎5‎‏‘د،‏ بھ خیالش نادرست میامد.‏ بھ خیالش میامدکھ

حوO „ محاصره است،‏ نمیتواندفرار کند.‏ بھ خیالش میامداشباح مرموزی درکنج وکنارحوO „

کم‎5‎ن گرفتھ اند تا اورا،‏ جنایت اورا افشا کنند.‏

ازجابرخاست،‏ بھ قدم زدن پرداخت.‏ جدال n–I® دردروWش درگرفتھ بود.‏ میخواست ‎7‎رچھ

زودتصمیم بگ‎5‎د.‏ فکرکردکھ با›†ظھ ‎7‎ای حسا¢‏no مواجھ است.‏ میخواست یک تصمیم درست

بگ‎5‎د وخودش راازاین گ‎5‎ودارنجات د‎7‎د.‏ باز‎7‎م اندشیدکھ به‏ است شب را در‎7‎م‎5‎ن جا س‎ªی

کند.‏ رفن دراین وقت شب،‏ آن ‎7‎م با این ‎7‎مھ پول وطلاخا…„‏ ازخطرنبود:‏

» چھ فکر میکnq؟بهاست بماWی.‏ حالا زمان دیگرگپها ن:ست.‏ قانون حاکم،‏ ‎7‎م‎5‎ن حکم را میکرد

کھ باید توPھ چن‎5‎ن iاری دست بزWی.‏ آن ‎7‎مھ اندرز‎7‎ای کھ تودرکتابها خوانده ای وOابزرگسالان بھ

تو گفتھ اند،‏ دیگرکهنھ وفرسوده شده اند.‏ توناگزOراس–‏n کھ خودت را باشرایط جدیدعیارسازی.‏

در غ‎5‎آن دراین دنیاجای برایت ن:ست.‏ حالا بھ سوی سعادت Fام گذاشتھ ای.‏ اول‎5‎ن باراست کھ

شامل قوان‎5‎ن حاکم روزFارخوش شده ای وسھ نفرراکشتھ ای.‏ پول وزOورات خی „ زOاداند.‏

- 135 -

»

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

درخواب ‎7‎م نمیتواWس–‏n تصورکnq کھ روزی صاحب این ‎7‎مھ پول وطلاخوا „ شد.‏ سوی اجناس

قیمت بهای خانھ ن‎6‎اه کن،‏ سوی سقفها وفرشها،‏ این ‎7‎مھ بھ تو¬علق دارد.‏

سوی اجناس خانھ ن‎6‎اه کرد.‏ سوی سقف وفرشهای اتاق نگرست.‏ ‎7‎مھء اجناس قیمت بهاواین

خانھء قشنگ بھ او¬علق داشRند.‏ دلش شدتا‎7‎مھء این چ‎7‘5‎ا را باخودش ب?د.‏ iاش میتواWست

این خانھء قشنگ وگرانبهاران‎5‎‏‘باخودش ب?د.‏ برای اول‎5‎ن بارحس میکردکھ صاحب خانھء متعلق

بھ خودش شده است.‏ یک ‏‡‏eاعت،‏ سھ Fلولھ وOک عمرخوشبخ–‏n‏.‏ فکرکرد کھ تاکنون عمرش را

بیهوده بامصایب ومشکلات روزFارس‎ªی کرده است.‏ iاش سالهای قبل بھ چن‎5‎ن iاری دست م‎5‎‏‘د.‏

سالها،‏ پدرش،‏ آدمهای دوروt‏:شش بھ او میگفتند کھ را „ کھ توم‎5‎وی،‏ بھ ترکستان است

واوشاید درآن زمان بھ معnq گپهای آنها ‏¿ی نمی?د:‏ ‎7‎فتھ فهم،‏ حالا‎7‎م دیرWشده است،‏ چهل سالھ

شده ای.‏ ‏ˆعدازاین ‎7‎م م:شودکھ زنده Fی راازنوآغازکرد.‏ وجدان بھ چھ دردمیخورد.‏ این گپهای

کتا£ی و شاعرانھ را کنارPگذار.‏ زمان،‏ زمان شعرن:ست.‏ زمان،‏ زمان زنده گ:ست.‏ فردا‎7‎مھ چ‎5‎‏‘فنا

م:شود.‏ مغزت را کتابهامسموم ساختھ اند.‏ اصلاً‏ دشمنان تو،‏ مغزت را باکتابها وشعر‎7‎ا مسموم

ساختھ اند تا ب‎5‎ا‎7‎ھ ‎7‎ا بھ نظرت راه بیایندورا‎7‎ها بھ نظرت ب‎5‎ا‎7‎ھ.‏ اما چ‎5‎‏‘ی دردروWش این گپها را

نمیپذیرفت.‏ در دروWش یک غصھء بزرگ وسنگ‎5‎ن پیداشده بود.‏ حس میکردچ‎5‎‏‘ˆسیارگرانبهای را

درزنده Fی ازدست داده است.‏ حس میکردفرومایھ و¿ست شده است.‏ حس میکرددیگردرزنده

گ:ش آن شها£ی ن:ست کھ ‎7‎م:شھ روح وروان اوراپرنورم:ساخت.‏ یھ خیالش میامددروWش سیاه

ومکدر شده است ‏،تارOک و ظلماWی شده است ودیگر زنده گ:ش عاری ازجو‎7‎ردوست داشن

گردیده است.‏ دلش م:شد جیغ بزند.‏ دلش م:شدفرOاد بکشد.‏ دلش م:شدباصدای بلند بگرOد.‏

بلند بلند بگرOد تا‎7‎مھء دنیا ‏ˆشنوند.‏ دلش م:شدبخندد،‏ قهقهھ کنان بخنددتا مردم دنیا ‏ˆشنوند

وPیایند.‏ بب:نند کھ چگونھ اوخردوخم‎5‎ شده است.‏ بب:نندکھ اوچگونھ ازقلھ ‎7‎ای بلندپاiی

وصداقت،‏ بھ اعماق ‏›‏eن زنده Fی سقوط کرده است و....‏

صدای،‏ صدای چھ بود؟ ت|ان خورد.‏ ازجاپرOدوPا”‏eلھ تفنگچھ اش راگرفت.‏ میلرزOد.‏ صدای از

د‎7‎ل‎5‎‏‘...‏ مثل این کھ درد‎7‎ل‎5‎‏‘‏ کnop بود.‏ منتظرماند،‏ منتظر...‏ آماده باش،‏ انگشت روی ماشھ.‏

کnop نیامد.‏ کnop ن:ست.‏ ‎¹‎س صدای چھ بود؟ شایدمرده ‎7‎ازنده شده باشند.‏ شایدگرPھ ‏ی

باشد،‏ ی‎6‎ان وقت چوPهای سقفهاودروازه ‎7‎م صدامیکشند.‏ آرام آرام بھ د‎7‎ل‎5‎‏‘رفت.‏ بااحتیاط

‎7‎مھ جارااز نظرگذراندو£عدرفت بھ در ‏ˆستھء ‏¬شناب دید.‏ درقفل بود.‏ خواست بب:ند کھ مرده ‎7‎ا

«

- 136 -


ً

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

اسRندوOاWی.‏ دست بردستگ‎5‎درPرد.‏ ‏›†ظھ ‏ی مکث کرد.‏ مددماند.‏ بگشاید،‏ نگشاید.‏

ترسیدوآرامانھ دسRش ازدستگ‎5‎جداشد:‏

احمق،‏ کدام وقت دیده ای کھ مرده ‏ی،‏ زنده شده باشد.‏ «

امادلش قرارنگرفت،‏ گوشش رابھ در ‏¬شناب چسپاند.‏ صدای Wشmید:‏

بھ راس–‏n تو آدم وسوا¢‏no اس–‏n‏.‏ اگراین طور با´‏no‏،‏ باردیگرPدبخت خوا „ شد.‏ «

دوPاره برگشت.‏ بھ دوروt‏:شش نظری انداخت.‏ سگرت دیگری روشن کرد.‏ بھ لکھ ‎7‎ای خون درزOر

دیوارخ‎5‎ه شد.‏ رفت پرده ‏ی راازگوشھء اتاق گرفت وروی لکھ ‎7‎ای خون افگند.‏ روی چوiی

Wشست.‏ اکنون چھ بایدمیکرد.‏‎7‎نوزاول شب است.‏ تافرداخی „ وقت است.‏ چگونھ تادمیدن

‏®†راین ‏›†ظھ ‎7‎ای پرازاضطراب راس‎ªی خوا‎7‎د کرد.‏ اگرچھ حس میکردکھ زنده Fی در‎5Pون،‏

در تارO‏|ی شب،‏ درکوچھ ‎7‎ا وخانھ ‎7‎ا،‏ مثل یک رودخانھء آرام جرOان دارد.‏ ازجملھء ‎7‎زاران ‎7‎زار

آدمهای کھ درون خانھ ‎7‎ا خفتھ اند،‏ یاتلوOزOون تماشامیکنند وOاغذامیخورند،‏ سھ تای آنها این

جا افتاده اند.‏ این یک حادثھء ‏ˆسیارکوچک است،‏ ‏¬شوش آورن:ست.‏ خوب،‏ ‎7‎زاران

‎7‎زاراWسانهاچھ میکنند.‏ آنهاخودبرای خوددزدوغارتگرم:سازند.‏ چنان کھ مراساختند.‏

آنهاخودبرای خود مص:بت م‎5‎‏‘ایندکھ مرازادند.‏ زنده Fی آنها،‏ آدمهای چون مرابھ بارمیاورد.‏ این

یک موضوع iاملاطبیع:ست.‏

***

شب ازنیمھ ‎7‎م گذشتھ بود،‏ آرامش،‏ آرامش خوف انگ‎5‎‏‘ی ‎7‎مھ جارا فراگرفتھ بود.‏ چند

ساعت دیگرPایدص?میکردکھ ‎7‎واروشن م:شد.‏ آن Fاه میتواWست باخاطر آسوده پتوی طلاوtول

رابرداردو مانندیک ر‎7‎گذرعادی وساده ازکوچھ ‎7‎اوجاده ‎7‎ابگذرد.‏ ازمیان ازدحام مردم بگذرد.‏

طوری کھ ‎7‎یچکس بر وی مشRبھ Wشود.‏ حالاخطرiا‎7‎ش یافتھ بود.‏ دیگرکnop نخوا‎7‎دآمد.‏

دیگرممکن ن:ست کnop بیاید.‏ خوب،‏ مرده ‎7‎اچھ حال دارند.‏ اگرO‏|ی ازآنهازنده شده باشد،‏

iارPدی خوا‎7‎دشد.‏ او خوا‎7‎دتواWست فردابھ ‎7‎مھ بگوOدکھ قاتل چھ Wشانھ ‎7‎ای داشت.‏

شاید‎7‎مان دمی کھ مرمی خورده بود،‏ ازحال رفتھ بود.‏ شایدحالادوPاره بھ حال آمده باشد.‏ ممکن

است ازراه درOچھء ‏¬شناب خودش را ب‎5‎ون بکشدوPرودب‎5‎ون و‎7‎مھ راخ?کندتا بیایند.‏ قاتل

درون خانھ است.‏ فکرکرد کھ اشRباه بزرFی رامرتکب شده است.‏ اگردر‎7‎مان ساعات اول این جا

- 137 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

»

را ترک میکرد،‏ ‎7‎یچ گnÓ نبود.‏ حالا نم:شد.‏ حالا خطرP‏:ششده بود.‏ دراین وقت شب،‏ دزدان

وآدمکشان حرفوی درسرکها وکوچھ ‎7‎ا ب:ششده اند.‏ چگونھ میتواWست ازشرآنها جان بھ

سلامت ب?د.‏

باردیگرکوشیدکھ این فکر‎7‎ارا ازسرش دورکند.‏ خواست بھ موضوع دیگری فکرکند.‏ دخک

یادش آمد.‏ دلش بھ دخک سوخت.‏ فکرکردiار£سیارPدی رامرتکب شده بود.‏ دلش را غم وترس

فراگرفت.‏ دخک حیف شد،‏ جوان بود،‏ تروتازه بود،‏ مثل یک شگوفھء Fل.‏ بھ فکرش آمدکھ

اگراورا نمیکشت،‏ چھ م:شد.‏ میداWست کھ بھ او¬علق نمیگرفت.‏ چ‎5‎‏‘ی راکھ براش نم‎5‎سید،‏

بهبود نابودش کند.‏ iاش دخک امشب دراین خانھ نمیبود،‏ جای دیگری میبود،‏ درخانھء

ماماوOاiاiاتازنده میماند.‏ این دخک بھ ‎7‎مان دخی شبا‎7‎ت داشت کھ اودرزمان تحصیل

درفاکولتھ دیده بود.‏ بھ اودلباختھ بود.‏ ازاو خوشش میامد.‏ ‎7‎م:شھ درعالم خیال بااو

رازونیازمیکرد واززOباییهای او®‏Iنها میگفت.‏ اوPھ ‎7‎م‎5‎ن دخک شبا‎7‎ت داشت.‏ یادش آمد کھ

روزی بھ اواین گپهارا گفتھ بودوشmیده بود:‏

تو‡‏eاع ن:س–‏n‏.‏ «

» ممکن است ‏‡‏eاعت داشتھ باشم،‏ اما پول ندارم.‏ «

دخخندیده بود:‏

آدمی کھ پول ندارد،‏ ‏‡‏eاع ‎7‎م ن:ست.‏ «

» ‏‡‏eاعت پول نمیاورد،‏ دروغ وجنایت پول میاورد و من دروغگو و جنایت|ارن:ستم،‏ قلب پاiی

دارم و.»‏

دخبازخندیده بود وگفتھ بود:‏

قلب پاک برای زنده Fی کردن دراین عصرکفایت نمیکند.‏ این گپها حالاˆسیار کهنھ شده اند.‏

دروغ وجنایت ‎7‎م ‏‡‏eاعت میخوا‎7‎ند.‏ تومتاسفانھ ‏‡‏eاع–‏n نداری.‏ کnop کھ دل‎5‎ن:ست،‏ درزنده

Fی آدم بدبخ–‏n است وچن‎5‎ن بدبخ–‏n رانباید دوست داشت.‏ «

ودخرفتھ بود.‏ ‎7‎مان ‏›†ظھ سرش چرخیده بود.‏ دنیا مقابل چشمهاش ت‎5‎ه وتارشده بود.‏

احساس کرده بود کھ دخواقعیتهای زنده Fی را گفتھ است.‏ اما ‏›†ظھ ‏ی ‏ˆعد،‏ خودش را ‏¬س „

داده بود:‏

» Wی،‏ صداقت وtاiی Wشانھ ‎7‎ای اWسان بودن است.‏ «

- 138 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ک€‏n آب نوشید.‏ ‏›†ظھ ‏ی گوش داد،‏ دقیقتامبادادرمحاصره نماند.‏ ازجاش بلند شد،‏ بازPھ

د‎7‎ل‎5‎‏‘‏ آمد.‏ وسط د‎7‎ل‎5‎‏‘استادون‎6‎ا „ سوی دروازهء ‏¬شناب افگندون‎6‎ا „ ‎7‎م سوی زOنھ ‎7‎ا.‏

دروازهء مV‏‘ل بالا مانند دروازهء ‏¬شناب ‏ˆستھ بود،‏ اماخوفناک بھ نظررسید.‏ صدای نبود،‏ زنده

Fی مثل یک رودخانھء آرام خموشانھ درمیان شب جاری بودواحساس م:شدکھ ‎7‎یچکس نفهمیده

است کھ دراین خانھ امشب اWساWی،‏ سھ اWسان بیگناه راکشتھ است.‏ ‎7‎مان طورکھ اوسالها ‏¿ی

ن?ده بود کھ شبها وروز‎7‎ا درکدام گوشھ ‏ی آدمی رامیکشند.‏ بھ پتوی پولهاوطلا‎7‎ا ن‎6‎اه کرد.‏ پتوی

‏ˆستھ آماده بود،‏ منتظر دستهای اوکھ آن رابردارند.‏ پتو اوراصدا م‎5‎‏‘د:‏

بیا،‏ مراب?.‏ بیامنتظرتاستم.‏ گناه بزرFی راانجام داده ای.‏ حس میکnq گنه|اری.‏ آرام باش.‏

بدبختیهایت خاتمھ یافتھ اند.‏ یادت است کھ یک عمردنبال یک لقمھ نان سرگردان بودی؟ «

گذشتھ ‎7‎اش بھ ذm7‎ش efوم آوردند.‏ قرصهای نان تایر پ:ش روی موترPودندو اوتایر¿شت سر

موتر.‏ حالااین ‎7‎مھ پول وطلارا میتواWست ب?د.‏ تمام خبازان شهررادعوت کندتا‎7‎مھ نان بª‏‘ند.‏

خانھ ‎7‎ارا پراز نان سازدو£عدپدرش رادرمیان قرصهای نان گورکندوPگوOد:‏

بخور،‏ بخور.‏ «

تادیگر‎7‎رگزنگوOدکھ نان خوردن آسان ن:ست.‏ حالافهمیده بودکھ نان یافن iار£سیارسهل:ست.‏

‎7‎م:شھ یک عمردر¿ی پیداکردن یک لقمھ نان بود،‏ نان حلال باشعرزنده Fی،‏ باحفظ پاiی

وصداقت.‏

‎7‎رچندت‹یدودوOد،‏ و…„‏ نرسید.‏ شکمش ازنان خشک ‎7‎م سW5‎شد.‏ پدرش ‎7‎م ‎7‎رشام روی

دسخوان فرOاد میکرد:‏

» کم‏ بخورOد.‏ «

واو‎7‎رشب تصمیم میگرفت کھ فردا برود،‏ نانهای تمام شهررابدزدد وPیاورد،‏ نزدپدرش

بیافگندوPھ ‎7‎مھ بگوOد کھ:‏

بخورOد،‏ بخورOد.‏ تصمیم میگرفت کھ درتمام کوچھ ‎7‎ا،‏ خانھ ‎7‎ا،‏ سرکها وPازار‎7‎افقط و فقط

نهالهای نان بmشاندتادیگرکودiان گرOھ کنان بھ خاطر یک لقمھ نان زOرلت وکوب جیغ

وفرOادنزنندو اوآن Fاه،‏ زOرسایھء درختان نان بھ خواب آرامی فرو رود وPیاساید.‏ پدرش راست

میگفت کھ کتاب بھ دردزنده Fی نمیخورد.‏ ‎7‎فت یا‎7‎شت سالھ بودکھ دردiان باس|ل سازی

iارمیکرد.‏ س „ ‎7‎ای استاد باس|ل سازOادش نرفتھ بود.‏ اگرحالا میتواWست اوراپیدا کند،‏ یک

Fلولھ درس:نھء او‎7‎م خا…„‏ میکرد.‏ نیم نان خشک و®‏Iت براش میدادواواین نان خشک وقاق

- 139 -

»

»

»


ُ

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

رادرآب ترمیکردومیخورد.‏ چھ مزه ‏ی میداد.‏ باس|ل ساز،‏ خودش کباب میخورد و£عدکھ شکمش

س‎5‎م:شدو چندآروق م‎5‎‏‘د،‏ دندانهاش راباچوPکهای گوگردپاک میکرد.‏ نانهای سوختھ وPاقیمانده

را کھ بوی کباب میدادند،‏ بھ اومیدادکھ بخورد.‏

پدرش،‏ بیچاره پدرش یک عمردردiان بقال:ش دروغ گفت ودروغ فروخت،‏ عرق رOخت وخون دل

خورد.‏ مگرWشدکھ Wشد.‏ او‡‏eاعت گفن دروغهای بزرگ رانداشت.‏ زOرا ازآ¬ش دوزخ میسید.‏

بھ ‎7‎م‎5‎ن ‏›†اظ یک روزWشدکھ قرضدار‎7‎اش ‎¹‎شت درخانھ نیایند.‏ یادش آمدکھ یک روزtدرش

را‎7‎مانها درکوچھ،‏ مقابل انظارمردم چگونھ لت وکوب کردندوtدرش روی خاکها میلولید.‏ زOرلگد

قرضد‎7‎نده ‎7‎ا.‏ مادرش از£س کھ لباس دوخت وFلدوزی کردوقال‎5‎ن بافت،‏ چشمهاش

کوشدندوPالاخره او‎7‎م مرد.‏

بھ چوiی Wشست.‏ تفنگچھ اش را روی م‎5‎‏‘گذاشت و زOر لب زمزمھ کرد:‏

تایرt‏:ش روی موتر،‏ تایر¿شت سرموتر.‏ «

سگرت دیگری روشن کرد.‏ گذشتھ ‎7‎ار‎7‎اش نمیکردند.‏ یادش آمدکھ ‎7‎م:شھ براش میگفتندکھ

اگر میخوا „ زنده Fی کnq‏،‏ تفنگ بگ‎5‎‏،‏ جنگ کن،‏ پولدارم:شوی.‏ تفنگ گرفت،‏ بھ میدانهای

جنگ کشانده شد،‏ جنگید،‏ دوOد،‏ میان توفانهای Fلولھ وPاروت،‏ میان خون وآ¬ش.‏ برای او مهم

نبودکھ در کدام طرف جنگجوOان قر اردارد.‏ ‎7‎دف اونان بود.‏ درمیدانهای جنگ دیدکھ جوانان

کشتھ م:شوند.‏ گروه گروه،‏ مثل دستھ ‎7‎ای Fل پرtر م:شوند ‏،نابود م:شوند.‏ بھ نظرش میامدکھ

آنها‎7‎م مثل او دنبال قرص نان دوOده اندوقرص نان آنها را تا این سرحد،‏ درمیدانهای خون آلود

کشانده وآنهارابھ iام مرگ س‎ªده است.‏ سرانجام او‎7‎م نھ پو…„‏ یافت ونھ ناWی.‏ متوجھ شدکھ

باز‎7‎م فرOب خورده است.‏ تنهابا تفنگ وجنگ ‎7‎م نم:شد آن چھ را کھ میخواست بھ دست آورد.‏

متوجھ شدکھ باردیگرزOرPار حیلھء دیگری رفتھ است.‏ دلش پرخون شد.‏ متوجھ شد تازماWی کھ

درجهان گرسنھ Fان باشند،‏ جنگجوOان بھ جنگهای شان ادامھ مید‎7‎ندوگرسنھ Fان بھ جان ‎7‎م

دیگرمیافگنند.‏ شایدآنهاازاین iار حظ می?ندوشاید‎7‎م کدام ‎7‎دف بالاترازآن دارند.‏

شایدمیخوا‎7‎ندکھ گرسنھ Fان باجنگها وجدالها با‎7‎م دیگرمصروف شوند ‏،یک دیگررا

بکشندوراه اص „ نجات ازنظرشان درمیان خون وگرسنھ Fی ناپدید شود.‏ میخوا‎7‎ندکھ آنها را „

را Wشناسندکھ اوحالاآن راه را شناختھ بود.‏ احساس کردکھ اول‎5‎ن بار است کھ بھ حقھ بازOهای

جنگجوOان ‏¿ی برده است:‏

لعنRیها،‏ میخواسRند من ‎7‎م این راه را پیدا نکنم.‏ «

- 140 -

»

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

‎7‎ن‎6‎امی کھ جسد‎7‎ارا بھ ‏¬شناب می?د،‏ ازدیدن چشمهای بازمرد مرده ت|ان خورده بود.‏ ‎7‎مان

‏›†ظھ چ‎5‎‏‘ی بھ خاطرش گشتھ بود.‏ مردبھ کnop شبا‎7‎ت داشت.‏ بھ iی؟ بھ ‎7‎مان باس|ل

سازوOا‎7‎م بھ ‎7‎مان قومانداWی کھ ازعقب بھ آنها فرمان میدادوفرOاد میکشید:‏

بھ پ:ش،‏ بھ پ:ش.‏ «

نمیداWست بھ کدام ی|ی شبا‎7‎ت داشت.‏ میخواست بداندکھ این مردکھ حالاجسدش درtهلوی

اجساددخوزWش درمیان ‏¬شناب افتاده است،‏ این ‎7‎مھ پول وطلاراازکجابھ دست آورده است؟

ممکن ماننداودیگران را کشتھ بودوtول وثروت آنهاراگرفتھ بود.‏ درغ‎5‎ آن ازراه صداقت وiارو

زحمت کھ نم:شداین قدرثروت بھ دست آورد.‏ بھ خودش گفت:‏

نس،‏ ‏ˆسیارآدمها ‎7‎م‎5‎ن گونھ شروع کرده اند.‏ ‏ˆسیار کشتھ اند.‏ توخودت سالها دیدی کھ

دیگران چگونھ کشRندوPردندوخوشبخت شدند.‏ اکنون تو‎7‎م درمیان مردم بھ آدم ثروتمند،‏

معت?ومحمی مبدل م:شوی.‏ حالا‎7‎مھ اعاف میکنندکھ ‏‡‏Iص بافهم وPااستعداداس–‏n‏.‏

دیگران بھ زودی فراموش میکنند کھ تو این ثروت و دارای را چگونھ وازکجا بھ دست آورده ای.‏

اگر‎7‎م کدام دیوانھ ‏ی چ‎5‎‏‘ی بگوOد ‏،گپ اوراکnop نمیپذیرد..‏ ‎7‎مان طورکھ گپ ترادرتمام عمرت

کnop نپذیرفت.‏ اکنون تو ‏‡‏eاعت زنده Fی کردن رابھ دست آورده ای.‏ مردم بھ آدمهای ‏‡‏eاع

احام قایل م:شوندواین آدمهای پولدار‎7‎مھ آدمهای ‏‡‏eاع بوده اندکھ پولدارشده اند.‏ نس،‏

مرده ‎7‎ا زنده نم:شوند.‏ ازمرده ‎7‎ا iاری ساختھ ن:ست و زنده ‎7‎ا‎7‎م ‎7‎مھ درمیان کثافات زنده Fی

مرده اند.‏ قرصهای نان آنهارا ‏®†ر وجادوکرده وPھ کجا‎7‎اکھ نکشانیده اند.‏ کnop صدای قلب ترا

نم:شنود.‏ مردم کروکورشده اند.‏ غارت و قتل مثل دiانداری مُ‏ دروز شده است.‏ تمام شهرtرازدiان

است.‏ دiانداران ‎7‎مھ دروغ ومکر میفروشند.‏ آدمها حقھ بازشده اند.‏ نس،‏ وارخطا Wشو.‏ این

چاWس طلای راازدست مده.‏ اف|ارtوچ وکهنھ را ازمغزت دورکن.‏ حالاiارازiارگذشتھ است.‏ کشتھ

ای،‏ کnop کھ بکشد،‏ قهرمان است وتو ‎7‎م کشتھ ای.‏ راه برگشت برایت ن:ست.‏ تنها یک راه

درt‏:ش روOت است،‏ راه رفن بھ پ:ش.‏ چرادلت بھ مقتولهایت م:سوزد.‏ این یک حماقت است.‏ آن

‎7‎مھ مد¬ی کھ گرسنھ بودی،‏ آیادل کnop بھ تو سوختھ بود؟ چھ چ‎5‎‏‘ی را ازدست داده ای کھ این

‎7‎مھ خودت رامیخوری.‏ چھ چ‎5‎‏‘ی داش–‏n کھ آن را از دست بد „. قلب پاک،‏ وجدان پاک؟ اینها

واژه ‎7‎ای خنده آور ی ب:ش ن:سRند.‏ یک عقیدهء کتا£ی و کلاسیک کھ دیگر ح–‏n درمقالھ ‎7‎ا‎7‎م

استعمال آنهابھ این گونھ جایز ن:سRند.‏

- 141 -


ُ

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

یادش آمدکھ ‎7‎م:شھ ازخودش می‎ªسیدکھ ج‎Vالان جنگ کھ ‎7‎م:شھ فرمان کشتارمردم

رامید‎7‎ند،‏ چرانمیسند؟ اماحالاحس میکردکھ بھ این راز ‏¿ی برده است.‏ تر¢‏no درiارن:ست.‏ آنهای

کھ بزدل اند،‏ بگذارPم‎5‎ند.‏ بزدلان درفقروحقارت وگمنامی میم‎5‎ند.‏ و‡‏eاعان با ‏‡‏eاعت زنده Fی

را وداع میگوOند.‏ حس میکردکھ حالابیدارشده است.‏ میدیدکھ مشک „ درiار ن:ست.‏ درOافتھ

بودکھ دیگران ‎7‎م:شھ میکوشیده اند کھ این رازسرPھ ‏ُمهرراازاوtنهان کنند.‏ بھ خیالش آمدکھ آن

‎7‎مھ کتابها را‎7‎م بھ ‎7‎م‎5‎ن منظورنوشتھ اندتا آدمهای چون اوراگول بزنندوآنهاراباشعار‎7‎ای

کلاسیک وروOای مصروف سازند تا بھ این رازسرPھ مهر¿ی ن?ند.‏ خانھ ‎7‎ای فق‎5‎وگ „ ازآن بزدلان

است.‏ قصر‎7‎ا ازآن ‏‡‏eاعان.‏ یک روز زنده Fی با غروروشکم س‎5‎بهاست ازصد سال زنده Fی

نکبRبار.‏ آنهای کھ این شعاررافراگرفتھ اند،‏ حالا درمیان قصر‎7‎ای طلای زنده Fی میکنندوآنهای

کھ ایمان بھ پاiی دارند،‏ درمیان iلبھ ‎7‎ا با شکمهای گرسنھ قرصهای نان را درخواب میب:نند.‏

‎7‎زاران را بکش،‏ ده تارا نان بده،‏ ‎7‎مھ تراستاش میکنند.‏ اما ‎7‎ن‎6‎امی کھ شکم خودت از نان

سW5‎شود،‏ درحق دیگران چھ iاری میتواWی بکnq‏.‏

غرق این اندشھ ‎7‎ا بودکھ ناگهان چراغ اتاق خاموش شد.‏ ‎7‎مھء چراغهاخاموش شده بودند.‏

ت|ان خورد.‏ ازجاش برخاست.‏ درفکرفرارافتاد.‏ بھ خیالش آمدکھ دیگرازچهارطرف محاصره شده

است.‏ سوی د‎7‎ل‎5‎‏‘دوOد.‏ ناگهان شبح س‹یدپو´‏no را دید،‏ با”‏eلھ بھ عقب گرOخت ‏،خواست ازراه

پنجره فرار کند.‏ نزدیک پنجره کھ آمد،‏ باردیگرPا شبح س‹ید پو´‏no مواجھ گردید.‏ بھ دورو پ:ش

نظرانداخت.‏ ‎7‎ر طرف کھ میدید،‏ اشباح س‹یدبودندکھ میجنUیدندوسوی اومیامدند،‏ بھ اونزدیک

م:شدند.‏ دیگرنتواWست تاب آورد،‏ جیغ زد وازحال رفت.‏

ازخواب پرOد،‏ ازخواب بیدارشد،‏ خودش را دراتاقش یافت.‏ وارخطا بھ اطرافش

نظرانداخت.‏ چراغ تیل:ش پت پت کنان جان میکند،‏ تیلش تمام شده بود.‏

پایان

‎¹‎شاور.‏ 1374

- 142 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

و ‎7‎یچکس نفهمید

سھ شmبھ،‏ چهار شmبھ،‏ پنجشmبھ...‏ امروزچند شmبھ است؟ بھ خیالش آمدکھ

امروزمرتکب یک اشRباه بزرگ شده است.‏ با”‏eلھ برخاست،‏ بھ جنی کھ روی دیوار آوOزان بود،‏

ن‎6‎اه کرد.‏ چشمهاش ضعیف شده بودند.‏ ح–‏n خطهای درشت جنی را‎7‎م نمیتواWست بخواند.‏

عینکش را پوشیدوPھ تقوOم نگرست.‏ نم:شد.‏ اگرمیداWست امروزچندشmبھ است،‏ آن Fاه

میتواWست ازروی جنی بفهمدکھ امروزچندم ماه است.‏ حساب روزوماه ازنزدش گم شده بود.‏

صبح ‎7‎م‎5‎ن کھ کتاب حاضری را امضا کرد،‏ خانھ ‎7‎ای نزد‎7‎م وP‏:ستم ماه را امضا کرده بودو£عد

خیال کرده بود کھ ب:ستم ماه کھ فردا ست واوOک روزt‏:ش را،‏ خانھء حاضری فرداراامضا کرده

است.‏ فکرکرد کھ روزگذشتھ فراموش کرده بود کھ حاضرش راامضا کندوح–‏n مدیرحاضری ‎7‎م

متوجھ این گپ Wشده وخانھء حاضری اوراقیدنکرده بود.‏ اماباردیگراین خیال بھ نظرش بیهوده

آمدوPھ این عقیده شدکھ خانھء حاضری فردارا امضاکرده است.‏

- 143 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

سھ شmبھ،‏ چهارشmبھ،‏ پنجشmبھ...‏ دیروزسھ شmبھ بود،‏ امروزچهارشmبھ...‏ Wی،‏ بھ خیالم کھ

دیروز چهارشmبھ بودوامروزtنجشmبھ...‏ نمیداWست چھ کند؟ دلش م:شدپ:ش ازآن کھ رس

موسسھ اورابھ خاطراین اشRبا‎7‎ش احضارکند،‏ خودش برودومعذرت بخوا‎7‎د.‏ مدیرحاضری بھ

یادش آمد.‏ اوحت€‏n این موضوع را بھ رس میگوOد.‏ اگرنگوOدکھ نمیتواندمدیرPاä‏„‏ بماند.‏ تصمیم

گرفت ابتدانزدمدیر حاضری برودوازاوPخوا‎7‎دکھ این اشRباه اورابھ رس نگوOد.‏ اما بلافاصلھ

ازاین تصمیمش منصرف شد.‏ مدیرحاضری گپ اورانمیپذیرفت واین iا ر سUب م:شدکھ

مدیرحاضری متوجھ اشRباه گردد.‏

خواست برود بھ دف‏ حاضری،‏ نزدیک م‎5‎‏‘‏ کتاب حاضری بیاستد،‏ بب:ند کھ دیگران کدام خانھء

حاضری راامضا میکنند.‏ نزد‎7‎م وOاب:ستم،‏ ازجابلندشد.‏ درد‎7‎ل‎5‎‏‘مامورOن با”‏eلھ ووارخطای

رفت و آمدداشRند.‏ ازوارخطای دیگران وارخطا شد.‏ حت€‏n بازکدام گپ شد‎7‎کھ ‎7‎مھ

وارخطاومشوش شده اند.‏ شایدراکت میاید،‏ شایددرسرک جنگ درمیگ‎5‎د.‏ اماWی،‏ فکرکرد

وارخطای مامورOن حالت عادی آنهاست.‏ آنها با ‎7‎مدیگر احوالno¢ª میکردند:‏

» حوادث راکتها بھ خ‎5‎میگذرد؟ «

ازشmیدن این جملھ ترسید.‏ ازمد¬ی بھ این طرف میکوشید‎7‎مچوگپهای ت‎­J را Wشنود.‏ احساس

میکرد دیگرتحمل شmیدن گپهای ت‎­J ووحشRناک رانداردونمیتواند‎²‎‏†بتهای دردناک دیگران

راˆشنود.‏ از چهره ‎7‎او‎²‎‏†بتهای دیگران میسید ‏،از احوالno¢ª میسید ‏،ا ز‎7‎مھ چ‎5‎‏‘میسید.‏

درکوچھ وPازار،‏ درخانھ،‏ دردف،‏ بھ ‎7‎رسو کھ ن‎6‎اه میکرد،‏ بھ خیالش میامدکھ ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘،‏ سنگها،‏

کوه ‎7‎ا،‏ موتر‎7‎ا ، سرکها،‏ خانھ ‎7‎ا،‏ درختهاودروازه ‎7‎امنفجرم:شوند.‏ احساس میکرداز£س گپهای

وحشRناک وناگوار شmیده است،‏ قلUش مثل iاغذنازک شده است و‎7‎ر›†ظھ احساس میکردکھ

این iاغذ،‏ پاره خوا‎7‎د شد.‏

مامورOن با”‏eلھ ازد‎7‎ل‎5‎‏‘میگذشRند.‏ با‎7‎م احوالno¢ª میکردند.‏ اوخودش را بھ کوچھء حسن چپ

م‎5‎‏‘د.‏ خودش رابھ نافه€‏n م‎5‎‏‘د.‏ نمیخواست گپهای آنها بھ گوشهاش برسند،‏ امانم:شد.‏

میخواست کnop را پیدا کندوازاو ب‎ªسدکھ امروزچندشmبھ است.‏ بھ ‎7‎رکس کھ ن‎6‎اه میکرد،‏

ازدیدن چهره و چشمهای وحش‘دهء او میسید.‏ چهره ‎7‎ا بھ نظرش آشنا میامدند.‏ اما

نمیتواWست بھ یاد بیاورد کھ آنهاiی اسRند.‏ فکرمیکرد کھ آنهارام:شناسد.‏ امانمیداWست کھ آنها

iی اسRند.‏ Wشودکھ آدم بی‎6‎انھ ‏ی باشد،‏ برود بھ مدیرحاضری بگوOد.‏ آن Fاه مدیرحاضری بھ

رس بگوOد،‏ رس مرااحضارکند.‏ شاید ‎7‎م رس مرااز ‏£ست منفک سازد.‏ آن وقت چھ خاiی برسرم

- 144 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

برOزم.‏ بچھ ‎7‎ایم چھ بخورند.‏ چگونھ زندFی کنم.‏ بهبودکھ م‎5‎فت ومیدید کھ سایرمامورOن کدام

تارOخ را امضا میکنند.‏ نزد‎7‎م یاب:ستم.‏

نا گهان باپ‎5‎مردی روPھ روشد،‏ اورا شناخت.‏ چهره اش آشنا بود.‏ بااواحوالno¢ª کردودرحا…„‏ کھ

میلرزOد،‏ پرسید:‏

بابھ،‏ امروزچند شmبھ است؟ «

پ‎5‎مرد ابتداترسیدوPاچشمهای وحش‘ده وPا ‏¬‏eÄب بھ اون‎6‎اه کردوگفت:‏

» چند شmبھ؟ «

و£عددرحا…„‏ کھ درچشمهاش وحشت وترس میجوشید،‏ قهقهھ کنان خندید ‏،بلند بلند خندید.‏

د‎7‎ان ‏£ی دنداWش معلوم شد.‏ رش س‹یدوچرکیmش لرزOدوگفت:‏

» چندشmبھ؟ ‎7‎ھ ‎7‎ھ ‎7‎ھ،‏ چندشmبھ؟ ‎7‎ھ ‎7‎ھ ‎7‎ھ!‏ «

و ‎7‎مان طورPھ راه افتادورفت.‏ ح‎5‎ان ماند.‏ این دیگرچھ رنگ آدمی بود؟ بھ خیالم کھ پارسال

دردف‏ ما مستخدم بود.‏ اماچرا ترسید وچرا خندید؟ ب:شبھ دلش وا‎7‎مھ راه یافت.‏ بھ دیگران کھ

میدید،‏ میسید.‏ ‎7‎مھ درنظرش مثل پ‎5‎مردغ‎5‎ عادی میامدند.‏ بھ خیالش میامدکھ ‎7‎مھ مثل

پ‎5‎مرددیوانھ شده اند.‏ بھ چهرهء مامورOن کھ میدید،‏ بھ نظرش میامدکھ آنهاچهل،‏ پنجاه سال

است کھ نخندیده اند.‏ چهره ‎7‎ای شان ‎7‎م‎5‎ن طور بود.‏ بھ آنها کھ ن‎6‎اه میکرد،‏ بھ خیالش

میامدکھ بھ آینھ میب:ند،‏ بھ چهرهء خودش.‏

‎7‎نوزPھ دفحاضری نرسیده بود کھ صدای مدیرحاضری درد‎7‎ل‎5‎‏‘پیچید:‏

» رس صاحب گپ م‎5‎‏‘نند،‏ ‎7‎مھ بھ تالار بروOد!‏ «

ازشmیدن این گپ نزدیک بود قلب نازک شده اش بکد.‏ استادوح‎5‎ان ماند.‏ بھ دیگران دید.‏ صدا

تکرارشد:‏

» ‎7‎مھ Fی بھ تالار،‏ رس صاحب عمومی گپ م‎5‎‏‘نند.‏ «

سرش چرخید ‏،چشمهاش تارOک شدند.‏ دوان دوان بھ شعبھ اش آمد.‏ عقب م‎5‎‏‘ش Wشست.‏ نفس

عمیقی کشید.‏ عرق کرده بود.‏ ‎7‎ش ‎7‎ش کنان نفسک م‎5‎‏‘د،‏ میلرزOد.‏ سرش میچرخید:‏

» چھ گپ باشد خدایا،‏ چرا رس بیانیھ مید‎7‎د؟ «

دردلش گفت:‏

رف–‏n‏،‏ غرق شدی.‏ حالادرتالار ترابھ ‎7‎مھ معر „ میکندومیگوOداین است مامورصاحب سابقھ

داری کھ...‏ «

- 145 -

»

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ح‎5‎ان بودچھ کند؟ اگرPھ تالارنم‎5‎فت،‏ بدبود،‏ ‏ˆسیارگپ بد.‏ بھ رس عمومی اطلاع میدادندکھ

این جناب در®‏‎VIاWی شما قصدی شرکت نکرد.‏ آن Fاه چھ م:شد؟ درPھ در،‏ خاک برسر،‏ معاش

قطع،‏ گرسنھ Fی،گرسنھ Fی...‏ توان کدام iاردیگری را‎7‎م ندارم...‏ با ‏”‏eلھ برخاست.‏ درحا…„‏ قلUش

بھ شدت م‎5‎‏‘د،‏ سوی تالار با سرعت بھ راه افتاد.‏

***

‎7‎م‎5‎ن کھ درمیان مامورOن Wشست،‏ ازکnop کھ پهلوش،‏ طرف راست Wشستھ بود،‏ پرسید:‏

امروزچندشmبھ است؟ «

مردترسید.‏ چشمهاش راکشید.‏ درن‎6‎اه ‎7‎اش وحش–‏n موج زد و£عد گفت:‏

بھ خیالم کھ یک شmبھ...‏ Wی دوشmبھ...‏ «

و£عدروش راگشتاند وازکnop کھ پهلوش بود،‏ پرسید:‏

امروزچندشmبھ است؟ «

اومنتظرنماندوPا”‏eلھ ازکnop کھ طرف چ‹ش Wشستھ بود،‏ پرسید:‏

امروزچندشmبھ است؟ «

مردت|ان خورد.‏ چشمهاش راه کشیدومدد گفت:‏

» چهار شmبھ،‏ Wی...‏ پنجشmبھ،‏ سھ شmبھ،‏ سھ شmبھ...‏ «

مطم‎5‎ن نبودواو‎7‎م ازکnop کھ پهلوش Wشستھ بود،‏ پرسید:‏

امروزچندشmبھ است؟ «

ح‎5‎ان شدچھ کند؟ کnop نمیفهمیدکھ امروزچندشmبھ است.‏ بھ خیالش میامدکھ دیگرخوا‎7‎د

مرد.‏ درتالار‎7‎مهمھ ‏ی پیچیده بود.‏ ‎7‎مھ ازOک دیگرمی‎ªسیدند:‏

امروزچندشmبھ است؟ «

تالارtرازصدای شmبھ شmبھ شده بود.‏ از‎7‎رسوصدای شmبھ شmبھ بھ گوش م‎5‎سید.‏ طوری معلوم

م:شدکھ مباحثھء شدیدی ب‎5‎ن آدمهای تالاردرگرفتھ است.‏ ی|ی میگفت:‏

- 146 -

»

»

»

»

»

»

» سھ شmبھ.‏ «

:

» چهارشmبھ.»‏

دیگری میگفت


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

دیگری صدا م‎5‎‏‘د:‏

یک شmبھ،‏ دوشmبھ...‏ «

ناگهان صدای رس بلندشد.‏ ‎7‎مھ آرام شدند.‏ سوی رس دیدند.‏ او‎7‎م با قلب لرزان سوی رس

ن‎6‎اه میکرد.‏ حالا ‏›†ظھ ‏ی ‏ˆعد،‏ رس اورابھ ‎7‎مھ معر „ خوا‎7‎د کرد.‏ صدای رس شmیده شد:‏

برادران ، پ:ش ازاین کھ برسراصل مطلب بیایم،‏ ی|ی ازشمابھ من بگوOیدکھ امروزچند شmبھ

است؟»‏

چشمهاش تارOک شدند.‏ بھ خیالش آمدکھ ازطبقھء یک ‏¬عم‎75‎ژده مV‏‘لھ بھ پای‎5‎ن سقوط کرده

است.‏

کnop کھ پهلوش Wشستھ بود،‏ فرOاد زد:‏

» ضعف کرد،‏ ضعف...!‏ «

ضعف نکرده بود،‏ قلب نازک شده اش ترکیده بودو‎7‎یچکس نفهمیدکھ چرا؟

پایان

1373، شمnop‏.‏ iابل

- 147 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

چشمهای کیمیا

دیروز بود،‏ دیروز.‏ نمیدانم چندشmبھ بود.‏ اما‎7‎رروزی کھ بود،‏ برای من یک روز ‏ˆسیار”‏eیب

واست÷نای بود.‏ شایدیک شmبھ بودوشاید‎7‎م سھ شmبھ وOاچهارشmبھ.‏ درست نمیدانم.‏ اما‎7‎م‎5‎ن کھ

ازخواب بیدار شدم،‏ چشمهایم بھ ساعت دیواری افتادند؛ آن ‏›†ظھ ب:ست دقیقھ بھ ساعت ده

مانده بود.‏ ‏عnq ساعت ب:ست کم ده بود.‏ ‎7‎مان ‏›†ظھ آخرOن خوابهایم یادم آمدکھ چند›†ظھ

پ:شدیده بودم.‏ خواب زOبا ودلپذیری بود.‏ خوا£ی کھ لذت و کیف آن را ‎7‎نوز ‎7‎م زOر پوست بدنم

حس میکنم کھ باخونم یک جادر رگهایم جرOان دارند.‏

خواب دیدم کھ درOک چایخانھء قدی€‏n شهرکهنھء خودمان Wشستھ ام.‏ درOک سماوارخانھء

فرسوده و دود زدهء یک کوچھء قدی€‏n‏.‏ ازمیان خانھ ‎7‎ای پåæ وPلند،‏ ازمیان کوچھ ‎7‎ای کج و

معوج چنداول کھ میگذری ، درکوچھء نیمھ تارO‏|ی،‏ درکوچھء ‏ˆسیار PارO‏|ی ، پهلوی دiان iلھ پزی

خلیفھ یارمحمددرچایخانھء Wشستھ ام،‏ پ:ش روی چایخانھء چهاری سماوار „ روی یک چهار پای

Wشستھ ام کھ بالاش یک قالینچھء رنگ رفتھء قدی€‏n‏،‏ مثل این کھ قالینچھءآقچھ ‏ی بود،‏ ‎7‎موار

- 148 -


ُ

ُ

ُ

ُ

ُ

ُ

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

است.‏ چای مینوشم.‏ این طرف دiان ک‎Vی فرو´‏no iاکھ سمندرچاقو سازاست.‏ پ:ش روی نانوای

کھ آن جایک دiان Wسوارفرو´‏no است.‏ آن طرف ترازآن دiان راجندر س:نگهھ کھ دiان دوای

یوناWی دارد.‏ فضای کوچھ رابوی Wسوار،‏ آمیختھ بابوی شرPای iلھ وPوی نان گرم ونباتات ط“‏n

انباشتھ است.‏ بودنھ ‎7‎ای چهاری سماوار „ پت پلق،‏ پت پلق کنان میخوانند.‏ صدای آواز خواWی

ازلودس‹یکرکهنھء دودزده وجرشدهء چایخانھ بلنداست.‏ ‎¹‎سرک نابالû‏„‏ باصدای گ‎5‎اودخانھ اش

باسوزوگدازعاشقانھ ‏ی میخواند :

» شایدآخر بم‎5‎م زefران تو،‏ روز محشر بگ‎5‎م گرOبان تو «

درآن ‏›†ظھ من چای مینوشیدم.‏ دونفردیگر،‏ دوتاپ‎5‎مرد‎7‎م نزدیک من Wشستھ بودندوچای

مینوشیدند.‏ ازگذشتھ ‎7‎ای ازدست رفتھ باآه وحسرت یادمیکردند.‏ ازسفر‎7‎اوسیاحتهای کھ

از‎7‎ند،‏ سندتا بخاراوسمرقندم‎5‎فتندومیامدند ، باحسرت و درد‎²‎‏†بت میکردند.‏

پ:ش روOم آن طرف کوچھ،‏ خانھ ‎7‎ابودند.‏ خانھ ‎7‎ای قدی€‏n برسر‎7‎م Wشستھ،‏ خانھ ‎7‎ای کج شده

وسیا‎7‎رنگ،‏ درحال افتادن،‏ لرزان،‏ خمیده،‏ باچوب دستکهای بارOک و برامده از پ:شاWی خانھ ‎7‎ا

وارسیهای قدی€‏n و دود زده و چرک‎5‎ن.‏

ناگهان درO‏|ی از ارسیها،‏ دخ‏iی کھ پ‎5‎ا‎7‎ن لیموی رن‎6‎ی بھ تن داشت،‏ نمودار شد.‏ یک بارمو‎7‎اش

رابادستمال Fل س:ب ‏ˆست واز ‎¹‎شت ار¢‏no گذشت.‏ باردیگر آمد،‏ ن‎6‎ا „ بھ کوچھ افگندودوPاره

غیب شدوPارسوم جاروی بھ دست سرش راازار¢‏no ب‎5‎ون کشیدوPھ دو طرف کوچھ نظر انداخت

و رفت.‏ دیگر ‎7‎رچند منتظر ماندم،‏ از او خ?ی Wشد.‏

‎7‎مان ‏›†ظھ شوری دردلم برtا شد.‏ رنگ لیموی روی دلم رافرا گرفت.‏ دخک و‎5tا‎7‎ن لیموی

رنگش حالم رادگر گون ساخت.‏ یک حالت گنگ ومرموز،‏ ش‎5‎ین ودلپذیر Pرایم دست داد.‏ ‏›†ظھ ‏ی

‏ˆعدچندزن ودخچادرOدارسوارPھ Fادی ازانتهای کوچھ پیداشدند.‏ آنهاباخوددایره ‎7‎ای داشRند

کھ مینواختند.‏ بردستهای ی|ی ازآنهادستھ گ „ ‎7‎م بود وچندتای دیگرکف م‎5‎‏‘دندوآواز میخواندند:‏

«‏ لھ بردیم ، برگ Fلھ بردیم،‏ ازخاWی با£ی عاروس برگ Fلھ بردیم.‏ «

Fادی ازt‏:ش روی ماگذشت ودر آن سوی کوچھ گم شد.‏ ‏›†ظھ ‏ی ‏ˆعداین صدا‎7‎اخاموش شدند.‏

Fادی،‏ Fلهای رن‎6‎ارنگ،‏ چادرOدار‎7‎اودامنهای رنگ‎5‎ن دخان،‏ صدای جرنگ جرنگ زنگهای گردن

اسب،‏ صدای دایره وآوازدخ‏iان ، ‎7‎مھ در آن سوی کوچھ رفتندوناپدیدشدند.‏ من بایک حالت

شیفتھ Fی بھ ‎7‎مان ار¢‏no میدیدم.‏ مضطرب شده بودم.‏ بھ خیالم میامدکھ این زنان ودخ‏iان کھ

بھ سواری Fادی گذشRند،‏ آن دخک لیموی پوش را باخودبردند.‏ روی بام خانھ ‎7‎ای لرزان بچھ

- 149 -

F


ُ

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

‎7‎ابودندکھ iاغذپران بازی وOاکفبازی میکردند.‏ درفضای بامهاکبوتران می‎ªیدند،‏ کبوتران س‹ید

رنگ،‏ خاکسی رنگ وحنای رنگ.‏ بادآرامی رختهای روی طناب بامها رابھ ا‎7‎‏‘از در میاورد.‏

چشمهایم سوی پنجره راه کشیدندودیگرازآن سوی ‎7‎مان ار¢‏no لیموی رن‎6‎ی نمودارWشد.‏ دراین

اثنامتوجھ شدم کھ مقابلم دروسط کوچھ زن کو…„‏ ، ‎7‎مان زن فرPھ وچرک‎5‎ن استاده است کھ از

او®‏Iت متنفرPودم.‏ ازاو‎7‎م:شھ میسیدم وفرار میکردم.‏ باردیگراز دیدWش ترسیدم.‏ خورجیmش

مثل ‎7‎م:شھ بردوشش آوOزان،‏ مو‎7‎اش مثل ‎7‎م:شھ چرک‎5‎ن بودند.‏ ت|ان خوردم،‏ مثل کnop کھ از

خواب پرOده باشد،‏ ت|ان خوردم.‏ زن کو…„‏ خشمناک سوOم میدید.‏ چهرهء درآفتاب سوختھ اش

عرق پرPود.‏ ن‎6‎اه ‎7‎اش غضب آلود،‏ دردسRش یک شاخ FاوPود.‏ صداش،‏ صدای غورش لرزه بر

اندامم افگند:‏

» من iی ماندن:ت استم،‏ باز میUیnq کھ ازتوچھ جورمیکنم.‏ «

ودندانهای زردش رابھ ‎7‎م باغضب فشردوسوOم آمد.‏ مثل این کھ میخواست بھ من حملھ کندو

من ‎7‎مان ‏›†ظھ ازخواب پرOدم.‏

دیروزPود،‏ دیروزصبح کھ من ‎7‎م‎5‎ن خواب ش‎5‎ین ووحشRناک رادیدم.‏ ‎7‎م ش‎5‎ین بودو‎7‎م

وحشRناک.‏ وق–‏n ازخواب بیدار شدم،‏ دیدم کھ ب:ست دقیقھ بھ ساعت ده مانده است.‏ در گذشتھ

اگر ساعت چن‎5‎ن وق–‏n راWشان میداد،‏ برایم ‏®‏Iت ت|ان د‎7‎نده میبود.‏ اما دیروز،‏ از دیدن آن ‎7‎یچ

ت|ان نخوردم.‏ مثل این کھ قبلاً‏ شاید‎7‎م درخواب تصمیم گرفتھ بودم کھ بھ وظیفھ نروم.‏ ‎7‎مان

‏›†ظھ احساس کردم کھ تصمیمهای دیگری ‎7‎م درخواب گرفتھ ام.‏ اما ‎7‎م‎5‎ن کھ ازخواب بیدار

شدم،‏ ‎7‎مھء تصمیمهااز یادم رفتھ بودند.‏ بھ خیالم آمدکھ ‏ˆعدترآن تصمیمهای|ی ‏¿ی دیگری یادم

خوا‎7‎ندآمدو شاید‎7‎م ‏ˆعد،‏ من آنهارا ی|ی ‏¿ی دیگرعم „ کنم.‏

با دل ‏£ی غم و£ی غصھ خودم رادوPاره بھ ‏ˆس‏ افگندم.‏ بھ سقف اتاق چشم دوختم.‏ سقف س‹ید

وصاف بود،‏ ‏ˆسیارس‹یدوصاف.‏ حس کردم من ‎7‎م در آن ‏›†ظھ مثل سقف اتاق پاک ومV‏‘ه استم.‏

برخلاف روز‎7‎ای دیگردرخودم ‎7‎یچگونھ دغدغھ واضطرا£ی راحس نکردم.‏ اضطرابها ونگرانیهای

کھ ‎7‎م:شھ مرادرچن‎6‎ال شان میفشردند؛ دیگراحساس نم:شدند.‏ خودم رابھ گونھء n“یe” فارغ

بال وآسوده و آزاداز بندغمهای ‎7‎م:شھ Fی روزFارحس کردم.‏

مالک مغازه ‏ی یادم آمدکھ اسمش ماری بود.‏ یک زن چاق و رگوشت،‏ پ‎5‎‏.‏ اصلاً‏ دلم نم:شودکھ

اورازن بنامم؛ یک موجودگوشتالودو‎5t‏.‏ من ‎7‎م:شھ ازدیدن اومیسیدم.‏ ‎7‎رPارکھ اورامیدیدم،‏

بو ی نامطبوÙ‏„‏ کھ ازتن اوPھ اطرافش پخش م:شد،‏ مشامم رامیازرد،‏ دلم بد م:شد.‏ دلم م:شدکھ

t

- 150 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دستما…„‏ را پ:ش بیnq ام بگ‎5‎م.‏ راس–‏n ‎7‎ر بار کھ اورامیدیدم،‏ ‎7‎مان زن کو…„‏ یادم میامدکھ سالها

قبل،‏ سالها قبل اورادیده بودم.‏ زن کو…„‏ کھ خورجیnq بھ شانھ داشت وشاخ Fاو ‏ی بردست و

کوچھ بھ کوچھ میگشت واز زنان خانھ خون میگرفت ومدÙ‏„‏ بود کھ این iارش بھ تندرس–‏n زنان

فایده م‎5‎ساند.‏ امانمیدانم چھ چ‎5‎‏‘ی ب‎5‎ن این دو موجود گوشتالود مشک بودکھ من ‎7‎م:شھ با

دیدن خانم ماری بھ یاد زن کو…„‏ میافتادم.‏ ‎7‎رPار کھ این خانم ماری رامیدیدم،‏ گپهای ‎7‎مان زن

کو…„‏ یادم میامد.‏ بھ خیالم م:شدکھ خانم ماری با ن‎6‎اه ‎7‎ای خشمناکش بھ من میگوOد:‏

» iی ماندن:ت استم،‏ بازمیUیnq کھ از توچھ جورمیکنم.‏ «

من درمغازه ‏ی او iار میکردم.‏ خوب است بگوOم iار میکردم.‏ زOرحالا کھ این سطوررامینوسم،‏

احساس میکنم کھ تصمیم گرفتھ ام کھ دیگر نزداو نروم،‏ دیگر iار نکنم.‏

خانم ماری برخلاف آن زن کو…„‏ چشمهای آ£ی داشت ومو‎7‎اش زرد،‏ پاک وشستھ Fی.‏ دیروزکھ او

بھ یادم آمد،‏ دیگر‎7‎را¢‏no دردلم راه نیافت.‏ باخودم اندشیدم:‏ آیااو،‏ ‎7‎م‎5‎ن خانم ماری ازغیابت

من عصباWی نخوا‎7‎دشد؟ وآیامراازiار اخراج نخوا‎7‎د کرد؟ درآن ‏›†ظھ بھ صورت غ‎5‎معمول حس

کردم کھ دیگراین گپهابرایم ا‎7‎می–‏n ندارند.‏ مثل این بودکھ من خواب دیده ام کھ صاحب

میلیونها دالر شده ام ودیگر محتاج کnop ن:ستم و نیازی ‎7‎م ندارم کھ نزد خانم ماری مزدوری کنم.‏

خودم راˆسیار سبک وآسوده حال حس میکردم.‏ بھ خیالم میامدکھ ‎7‎ن‎6‎ام خواب،‏ درOک درOاچھء

جادوی غسل کرده ام کھ آب ‏®†رآم‎5‎‏‘درOاچھ تمام نگرانیها،‏ اضطرابهاودغدغھ ‎7‎ای دردناک

زنده Fی رااز جسم وروان من دورکرده است.‏ حس کردم کھ ‎¹‎س ازسالها،‏ دوPاره خودم،‏ خودم

شده ام.‏ ‎¹‎س ازسالها خودم راباردیگرOافتھ ام.‏ حس کردم کھ درOاچھء ‏®†رآم‎5‎‏‘مرابھ خودم

بازگردانده است.‏ حس کردم کھ آب شفابخش درOاچھ،‏ تمام درد‎7‎اواضطرابهای روحیم را شستھ

است.‏ یک حالت لذتبخش برایم دست داده بود.‏ ازاین حالت ‏ˆسیارخوشم آمد.‏ دلم نمیخواست از

جایم ت|ان بخورم.‏ میسیدم کھ مبادا‎7‎م‎5‎ن حالت دلپذیرازمن فرار کند.‏ ح–‏n دلم نم:شدکھ

برخ‎5‎‏‘م وiلک‎5‎ن رابگشایم تا‎7‎وای دم کردهء اتاق عوض شود.‏ ‎7‎ر›†ظھ ‎7‎مان خوا£ی کھ دیده

بودم،‏ یادم میامدوصدای دخانھء ‎7‎مان ‎¹‎سرک آوازخوان درگوشهایم طن‎5‎ن میافگندکھ

میخواند:‏

» شایدآخر بم‎5‎م زefران تو،‏ روز محشر بگ‎5‎م گرOبان تو.‏ «

و£عدصدای دخ‏iان وجرنگ جرنگ زنگهای گردن اسب Fادی.‏ صدای کف زدنها ودایره زWی آنهارا

کھ دستھ جمÇ‏„‏ میخواندند،‏ م:شmیدم:‏

- 151 -


ُ

ُ

ُ

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

Fلھ بردیم ، برگ Fلھ بردیم،‏ ا زخاWی با£ی عاروس برگ Fلھ بردیم.‏ «

امازن کو…„،‏ چراازاومیسیدم؟ یادم میایدکھ روزی،‏ مثل این کھ روزجمعھ بود،‏ ازلب بام دیدم کھ

‎7‎مان زن کو…„‏ درحوO „ ‎7‎مسایھء مازOردرخت توت Wشستھ است ومقابلش ‎7‎م دخ‏‎7‎مسایھء ما

کیمیا.‏ فهمیدم کھ گپ ازچھ قرار است.‏ زن کو…„‏ میخواست ‎7‎مھء داروندارم را؛ ‎7‎ست وPودم را،‏

عصاره وفشردهء داروندارم را،‏ دنیایم را،‏ ‎7‎ست وPودم رابمکد،‏ بگ‎5‎دو ب?د.‏ زن کو…„‏ با

ُ

میخواست

شاخ Fاوی کھ دردست داشت،‏ میخواست آن چھ را کھ من درچشمهای کیمیادیده بودم،‏ بگ‎5‎د.‏ از

دیدن این ‎²‎‏†نھ ت|ان خوردم،‏ لرزOدم ؛ دوOدم پای‎5‎ن،‏ درزOنھ ‎7‎انزدیک بود بیافتم.‏ بھ صورت غ‎5‎

منتظره بھ خانھء ‎7‎مسایھء مارفتم.‏ مادرکیمیا ‎²‎‏†ن حوO „ راجاروب میکرد.‏ من سراپامیلرزOدم،‏

یک پارچھ خشم و‎7‎یجان شده بودم.‏ زن کو…„‏ باتیغ کوچ|ی تازه شروع کرده بودتازOر چشم راست

کیمیاراب?دتاخون سر بزندکھ فرOاد زدم:‏

» خالھ،‏ خالھ جان،‏ این زن دیوانھ است،‏ جادوگراست،‏ آدم خور است.‏ شمارا فرOب مید‎7‎د.‏ «

و دوان دوان رفتم وخورج‎5‎ن زن کو…„‏ رااز پهلوش برداشتم وPھ سوی پرتاب کردم واز بازوی زن

کشیدم و جیغ زدم:‏

بروگمشو،‏ زن خون خور!‏ «

کیمیاومادرش ح‎5‎ان ح‎5‎ان بھ من میدیدند.‏ اصلاً‏ آمدن من بھ حوO „ آنهایک حادثھء خلاف

انتظار‎7‎مھ بود.‏ زن کو…„‏ ازجاش بلندشدومثل این کھ بادشمن دیرOنھ اش روPھ روشده باشد،‏

غضب آلودوشکست خورده سوOم دیدومن کھ سراپا میلرزOدم،‏ فرOادکنان گفتم:‏

» شمارافرOب مید‎7‎د،‏ این زن فرOبگر است،‏ حیلھ گراست.‏ «

سوی کیمیا دیدم،‏ بھ چشمهاش کھ خ‎5‎ه شدم،‏ حالم ‏¬غی‎5‎ کرد.‏ مثل این کھ روی شعلھ ‎7‎ای

خشم و‎7‎یجانم آب پاشیده باشند،‏ ناگها ن سردشدم.‏ بھ خود آمدم.‏ مثل این کھ ازچشمهای

کیمیاشرمیدم،‏ نھ،‏ اصلاً‏ دیدم کھ آنچھ کھ میخواستم درچشمهای کیمیا‎7‎نوزtابرجابود.‏ ‏½‏eل

شدم.‏ سوی مادرکیمیا دیدم،‏ شرمیدم.‏ ح‎5‎تزده بھ اطرافم نگرستم.‏ بھ خودم ح‎5‎ان ماندم کھ

چگونھ واردحوO „ آنها شده ام.‏ بادست وtاچھ Fی بھ عقب رفتم تابرگردم.‏ باردیگر استادم.‏ بھ

سوی مادر کیمیادیدم،‏ گفتم:‏

» فرOب مید‎7‎د،‏ جادو گر است،‏ خون خور است.‏ دیگراورانگذارOدکھ بیاید.‏ «

- 152 -


ً

ُ

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

سوی کیمیا دیدم.‏ لباس لیموی رنگش رابادآرام آرام بھ ا‎7‎‏‘از درآورده بود.‏ زن کو…„‏ خشمگ‎5‎ن بود

وچ‎7‘5‎ای زOرلب میگفت.‏ خورجیmش رابھ شانھ افگند،‏ آمدروPھ روOم استاد.‏ درحا…„‏ کھ

دندانهاش را بھ ‎7‎م میفشرد،‏ گفت:‏

» iی ماندن:ت استم،‏ بازمیUیnq کھ ازتوچھ جورمیکنم.‏ «

خشمناک صدازدم:‏

برو،‏ دستهایت خلاص ‎7‎رچھ میکnq بکن.‏ «

دراین اثناناخودآFاه سوی کیمیانظرانداختم.‏ تUسم ملیÝ‏„‏ روی لباWش نقش ‏ˆستھ بودو

چشمهاش،‏ چشمهاش مرادیوانھ میکردندولباس لیموی رنگ نازکش کھ آرام آرام بادستهای باد

بازی میکرد،‏ شوری را دردلم بیدارم:ساخت.‏

برگشتم بھ خانھ،‏ از لب بام بھ کوچھ دیدم.‏ زن کو…„‏ درحا…„‏ کھ خورجیmش رابھ شانھ آوOختھ بود،‏

م‎5‎فت . مثل یک حقھ باز شکست خورده وافشا شده.‏ گپهاش درگوشهایم طن‎5‎ن افگند:‏

» iی ماندن:ت استم،‏ بازمیUیnq کھ از توچھ جورمیکنم.‏ «

دردلم تر¢‏no راه یافت،‏ یک ‎7‎راس کشنده و®‏Iت ناراحت کننده.‏ یک دلهرهء ز‎7‎رناک WسUت بھ

آینده.‏ این زن کو…„‏ چھ خوا‎7‎دکرد؟

حت€‏n ازمن انتقام میگ‎5‎د.‏ اماچھ انتقامی خوا‎7‎دگرفت؟ Wشودکھ مراوOاکیمیاراجادو کند.‏ شاید

اوتصمیم گرفتھ است کھ ‎7‎مھء ‎V7‎جادوگرش رابھ خرج د‎7‎دتاازمن انتقام بگ‎5‎د.‏ ممکن است او

بھ خاطر گرفن انتقام ازمن ضرری بھ کیمیابرساند.‏ امادر پهلوی این اضطراب غروری ‎7‎م دردلم

شگوفھ میکرد:‏ بالاخره فهماندی بھ کیمیا،‏ بھ مادرش؛ بااین iارت فهماندی کھ WسUت بھ آنها

دلسوزی داری.‏ ‎7‎ا،‏ خوب شد؛ خوب شد.‏

بااین طرزتفکر ک€‏n دلم ازغصھ سبک شد.‏ اماباآن ‎7‎م میسیدم کھ ‏ˆعدن این حرکت من سرو

صدای راایجاد نکند.‏ ممکن است مادرکیمیا بھ مادرم ش|ایت کند.‏ اما آن طوری کھ تصور

میکردم،‏ Wشد.‏ ‎¹‎س از آن روزدر پهلوی چشمهای کیمیا کھ شب و روز درخواب و بیداری بامن بود،‏

چشمهاوچهرهء زن کو…„‏ ‎7‎م اضافھ شدند.‏ ‎¹‎س ازآن روزخیال میکردم کھ زن کو…„‏ شب وروزدر

‏¬عقیب من است تاازمن انتقام بگ‎5‎د.‏ شایدرفتھ بودتا ازآخرOن ام|انا¬ش iارPگ‎5‎دو از من انتقامش

رابکشد.‏ میسیدم کھ اوش“‏n بیایدومرا بکشد.‏ شاید‎7‎م ش“‏n بیایدباiاردچشمهای کیمیارابکشدو

ب?دوشاید‎7‎م iار‎7‎ای بدترازآن.‏ ‎¹‎س ازآن روز درکوچھ ‎7‎ا دنبال اومیگشتم.‏ از‎7‎مھ اورامی‎ªسیدم

کھ آیاکnop اورادیده است وOاWی.‏ بھ دیگران ظا‎7‎را وانمود میکردم کھ من تصمیم گرفتھ ام تا زن

- 153 -

»


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

کو…„‏ رانگذارم کھ مردم را فرOب بد‎7‎د.‏ امادردلم ازاو میسیدم واین ترس مراوامیداشت تااورا

پیدا کنم.‏

مادرم مراملامت کردکھ چراچن‎5‎ن iاری کرده ام.‏ مادرم میگفت کھ بھ iاردیگران،‏ بھ iار ‎7‎مسایھ ‎7‎ا

چھ iار دارم.‏ او‎7‎ممعتقدبود کھ زن کو…„،‏ خو ن کثیف بدن آدم راباشاخ Fاومیکشد واین iاراو

فایده دارد.‏ مادرکیمیا ازاین iارمن اظهار خوشنودی کرده بود.‏ دخ‏ ش راملامت کرده بود.‏ با

وجود آن کھ مکتب میخواند،‏ اما زOر بارفرOب کولیان جادوگر م‎5‎ود.‏

دیروزصبح ‎7‎م‎5‎ن کھ ازخواب بیدارشدم،‏ ب:ست دقیقھ بھ ساعت ده مانده بود.‏ حالت

آرامشبخ·‏no برایم دست داده بود.‏ ازاین تصمیم ناگهاWی کھ درمن پدیدار شده بود،‏ درح‎5‎ت بودم.‏

مثل این بود کھ من ‎7‎ن‎6‎ام خواب بھ سر زمینهای دورومبهم سفر کرده بودم؛ بھ سرزمینهای کھ

تمام خستھ گیهاونگرانیهاراازمن دورکرده وازمن یک من ‏£ی دغدغھ ساختھ بودند.‏

ساعت ب:ست کم ده بود.‏ بھ خودم گفتم:‏

باشد،‏ ‎7‎رچھ کھ م:شود،‏ شود.‏ «

دیگرساعت وعقرPھ ‎7‎ای آن برایم ‏£ی مفهوم شده بودند.‏ بھ خیالم میامدکھ دیگرآنهابھ من

ارتباطی ندارند.‏ مثل این بودکھ من ‎7‎ن‎6‎ام خواب،‏ از دنیای آنهاخارج شده بودم و ب‎5‎ن ما فاصلھء

‏ˆسیارعمیقی ایجادشده بود،‏ یک فاصلھء عمیق.‏ بھ من چھ کھ عقرPھ ‎7‎ای ساعت چھ میگفتند.‏

برایم دیگرا‎7‎می–‏n نداشت کھ عقرPھ ‎7‎ای ساعت ‏›†ظھ ‎7‎ای زنده گیم رایک عمرازروی صفحھء

ساعت چیده و یک یک تاآنهارابلعیده اندومیبلعند.‏

امروز حالاکھ این سطر‎7‎ارا مینوسم ، نمیدانم چھ وقت روز است.‏ زنم ‎7‎نوز خواب است.‏ روی

تخت خواب دراز کشیده وآرام خفتھ است.‏ من نزدیک iلک‎5‎ن روی چوiی Wشستھ ام،‏ ‎¹‎شت م‎5‎‏‘‏

کوچ|ی واین سطر‎7‎ارا مینوسم.‏ روPھ روOم iلک‎5‎ن است وiلک‎5‎ن ‏ˆستھ.‏

زنم خفتھ است،‏ روی تخت خواب.‏ بھ خواب نازی فرورفتھ است وآسوده ازدنیا.‏ ای iاش من ‎7‎م

میتواWستم خودم راروزی درچن‎5‎ن یک خواب آرام بب:نم.‏ آن Fاه خدامیداندکھ از دیدن خودم چقدر

لذت می?دم وچھ آسا·‏no برایم دست میداد.‏ بھ خیالم میایدکھ زنم حالادرعالم خواب،‏ در

سرزمینهای پرازصفاوآرامش د‎7‎نده،‏ درسرزمینهای ناشناختھ وروی درOاچھ ‎7‎ای دل انگ‎5‎‏‘‏

روOا‎7‎ای دلپذیرولذتبخش در پرواز است.‏ بھ خیالم میایدکھ زنم بابالهای س‹یددرفضای آب‎5‎نگ

میان ابر‎7‎ای س‹ید؛ دوراز دود وغبارزنده Fی درtرواز است.‏ آن سوی کو‎7‎ستانهای شفاف وآرام،‏

روی درOا‎7‎اودرفضای جن‎6‎لهای خاموش؛ میان Fلها،‏ میان برگها،‏ درلابھ لای قطره ‎7‎ای شفاف

- 154 -

»


ً

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

باران بال وtر م‎5‎‏‘ند.‏ بھ این حالت او حسد می?م وآرزومیکنم کھ ای iاش چن‎5‎ن سعاد¬ی نص:ب من

‎7‎م میگردید.‏

بھ ساعت مینگرم.‏ بھ ساعت روی دیوار،‏ عقرPھء ساعت گردنزدیک رقم ده متوقف است و

عقرPھء دقیقھ گرد‎7‎م.‏ استاده است وحرک–‏n ندارد.‏ بھ نظر م‎5‎سد ‎7‎ن‎6‎امی کھ ب:ست دقیقھ بھ

ساعت ده مانده بود،‏ جان ساعت ازiالبد ش بدر شده و‎7‎مان ‏›†ظھ چرخها وعقرPھ ‎7‎اش ازiار

افتاده بودند.‏ بھ خیالم میایدکھ حالا آ‎7‎ستھ آ‎7‎ستھ گندیدن Wعش ساعت و تجزOھ شدن آن آغاز

یافتھ است.‏ زمان آن رسیده است کھ برخ‎5‎‏‘م واین ساعت لعن–‏n را ب‎5‎ون ب?م و زOر یک مشت خاک

گورش کنم.‏

بھ عقرPھء دقیقھ گرددلم م:سوزد.‏ اودرنیمھ راه مانده است.‏ ب:ست دقیقھ بھ ده.‏ درسیمای

ساعت،‏ درسیمای ارقام وعقرPھ ‎7‎ای روی صفحھء آن سکوت ماتم انگ‎5‎‏‘ی راحس میکنم.‏ بھ

عقرPھء دقیقھ گرددلم م:سوزد.‏ بھ نظرم میایدکھ او ‏ˆسیار بیچاره،‏ بدبخت و£سیار بدبخت وکم

طالع بوده است.‏ لااقل نتواWستھ بودکھ خودش رابھ عدد دوازده برساند.‏ نمیدانم چرا‎7‎م:شھ بھ

خیالم میامدکھ عدددوازده برای عقرPھء دقیقھ گردحکم مV‏‘ل مقصودرادارد.‏ عدددوازدهء

صفحھء ساعت بھ نظرم یک عددشا‎7‎انھ میامد.‏ مثل یک شهدخت واین غلامک عاشق و

دلباختھ ودل سوختھ کھ سالهابھ ‎7‎م‎5‎ن آرمان،‏ آرمان رسیدن بھ آن،‏ چرخیده بود؛ درآخرOن

دقایق لااقل نتواWستھ بودخودش رانزدیک آن برساندو‎7‎مان جادر پای معشوق جان د‎7‎دوPم‎5‎د.‏

اکنون غمگ‎5‎ن وسرخورده؛ نومیدوOاسزده در نیمھ راه مانده است.‏ Wی میتواندبھ پ:ش برودو Wی

میتواند بھ عقب برگردد.‏ بھ خیالم میاید کھ عقرPھ التجاکنان میگوOد:‏

یک چرخ،‏ یک چرخ دیگر...‏ «

امامن میدانم کھ انتظارش والتجاش iاملاپوچ وPیهوده و ‏£ی معnq است.‏ ‏ˆعدخیال میکنم کھ من

‎7‎م مثل ‎7‎مان عقرPھ استم.‏ نمیدانم چرادرد واندوه اورابادردواندوه درونم ‏ˆسیار نزدیک وآشنا

حس میکنم.‏ اما زنم،‏ مهرPانم،‏ این قدرخواب؟مثل این کھ دشب وشبهای دیگر بیدار بوده وشاید

ا زچندین سال بھ این طرف یک شب،‏ یک روز موقع مناس“‏n؛ چن‎5‎ن یک موقع مناسب براش م:سر

Wشده بودکھ این طور آرام وآسوده خاطرPخوابد.‏ شایداز‎7‎فت سا ل وچندماه بھ این طرف؛ شاید

از روزی کھ ازمادر تولدشده بود،‏ نخوابیده بودوحالامیخوا‎7‎دکھ آن ‎7‎مھ خستھ Fی رایک باره از

خودش دورکند.‏

- 155 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

درگوشهایم صدای خودم؛ صدایم بھ گوشهایم میایند.‏ صدای گرOھ آلودو متقاطع؛ صدای لرزان

نیمھ جان وخفھ،‏ مثل این کھ درخواب نالش کنان گپ زده باشم:‏

» کیمیا،‏ برخ‎5‎‏‘...‏ بکسهارا بUند.‏ «

باز‎7‎م آرزو میکنم کھ ای iاش من ‎7‎م میتواWستم مثل زنم این طورآرام وآسوده خیال بھ خواب

بروم.‏ پ:شان:ش صاف،‏ چهره اش،‏ ازخطهای نگراWی واضطراب پاک شده است.‏ بھ خیالم میاید

کھ خوابهای ش‎5‎ین ودلپذیری میب:ند.‏ نمیدانم چرا بھ خیالم میایدکھ اگرآدم بھ بهشت خدا،‏ زOر

سایھء یک درخت س?‘بخوابد،‏ شایدچن‎5‎ن حال–‏n داشتھ باشد.‏ ازدیدن چشمها،‏ لبها،‏ گ:سوان

سیاه ونرم ، گردن وقامت بلنداو کھ زOر روجای س‹یدپنهان است،‏ در دلم مسرت وشادماWی دل

انگ‎5‎‏‘ی میبارد.‏ خودم رامرد سعادتمندی حس میکنم،‏ ازاین کھ مثل او ‎7‎مسری دارم،‏ ‎7‎مسری کھ

برایم ‏£ی نهایت گرامی است.‏ چقدر دوسRش دارم؛ چقدردوستم دارد.‏ حس میکنم مردخوشبخ–‏n

استم کھ ‎7‎مچون اوOک ‎7‎مسر زOبا،‏ مهرPان وخوش پیکری دارم.‏ پیکرش،‏ چهره اش،‏ قامRش،‏ خال

سیاه گونھ اش،‏ چشمهاش،‏ ‎7‎مھ آن قدر زOباودل انگ‎5‎‏‘‏ اندکھ فکر میکنم تمام شاعران دنیا کھ در

وصف معشوقھ ‏ی شعرسروده اند،‏ منظور شان چن‎5‎ن یک موجودی بوده است.‏ ممکن ‎7‎مھء

زOباییهای کھ شعرا درشعر‎7‎ای شان سروده اند،‏ درtیکر این زن خلاصھ شده بود.‏ دلم نمیخوا‎7‎د

کھ یک تارموش رابا ‎7‎مھء مھ پیکران طناز آ£ی چشم وزرد موی این دیار بی‎6‎انھ عوض کنم.‏ تنها

چشمهاش،‏ ن‎6‎اه ‎7‎اش برایم ب:شاز‎7‎رچ‎5‎‏‘ارزش دارند.‏ این چشمهاون‎6‎اه ‎7‎ا،‏ مرابھ دنیای افسانھ

‎7‎ای عاشقانھ می?ند.‏ آن Fاه دردلم باران یک غزل دل انگ‎5‎‏‘عارفانھ بھ بارOدن میاغازدو مراس‎5‎اب

ازنوÙ‏„‏ لذت گنگ ومرموز م:سازدکھ من توان توصیف وPیان آن را ندارم.‏

***

دیروزصبح دراین حالت کھ بودم،‏ بھ یاد زنم افتادم.‏ اومثل ‎7‎رروزحت€‏n ساعت شش صبح

پ:ش ازاین کھ من ازخواب بیدارشوم،‏ رفتھ بودسر iارش و ‏ˆعدش ‎7‎م نمیدانم کجام‎5‎ود؟ شاید

ساعت یازده ودوازدهء شب برگردد،‏ طبق معمول،‏ مثل ‎7‎م:شھ.‏ ‎7‎مان ‏›†ظھ،‏ ‏عnq دیروز صبح

احساس کردم کھ این موضوعات ‎7‎م مانندعقرPھ ‎7‎ای ساعت دیگر بھ من چندان ارتباطی

ندارند.‏

بچھ ‎7‎اکجااسRند؟ دوتا،‏ دوتا ‎¹‎سرPچھ،‏ شش و پنج سالھ...‏ حت€‏n مثل ‎7‎ر روز رفتھ اندبھ مکتب و

بھ کودکستان.‏ وق–‏n ‎7‎م کھ میایند،‏ م‎5‎وند بھ اتاقهای خودشان،‏ آنهامیدانندکھ چھ کنند.‏ بھ این

- 156 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

اتاق نمیایند.‏ آنها‎7‎ردو در‎7‎م‎5‎ن شهرتولد شده اند.‏ م‎5‎وندغذا میخورند.‏ ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘درÏæOال آماده

است.‏ ‏ˆعدشایددرس بخوانندوOام‎5‎وندبھ پارک اطفال تفرOح میکنند.‏ شاید‎7‎م چند›†ظھ

تلوOزOون تماشا کنند.‏ س‹س م‎5‎وند میخوابند.‏ دیروز درآن ‏›†ظھ بھ خیالم آمدکھ ب‎5‎ن من وآنها

‎7‎م دیوار بزرFی ایجاد شده است،‏ یک دیوارIÃیم.‏ آنها ‎7‎م مثل عقرPھ ‎7‎ای ساعت دیگر بھ من

ارتباط نداشRند.‏ من بھ آنها ارتباط نداشتم.‏ دلم بھ آنهام:سوخت.‏ آیندهء آنهاراخا…„‏ مییافتم.‏ بھ

نظرم میامدکھ آنهاسوی یک پرت‎6‎اه پ:ش م‎5‎وند.‏

یک باردلم شدکھ برخ‎5‎‏‘م و iلک‎5‎ن رابگشایم.‏ بھ iلک‎5‎ن ن‎6‎اه کردم.‏ بھ نظرم آمدکھ iلک‎5‎ن مثل من،‏

مثل سقف اتاق آرام وآسوده،‏ بھ خواب رفتھ است.‏ مثل یک مرغ در‎7‎وای آفتا£ی یک روز زمستان

روی نردبان چو£ی ‎²‎‏†ن حوO „ مابھ خواب رفتھ است.‏ دلم شدآرامش پنجره رابر‎7‎م بزنم.‏ WسUت

بھ آرامش iلک‎5‎ن حسادتم آمد.‏ بھ خیالم آمد کھ iلک‎5‎ن یک گنجشک است،‏ یک پرندهء شکستھ

بال ومن یک کودک.‏ دلم شداورابیازارم.‏ بھ خیالم آمدکھ اگر آساشش رابگ‎5‎م،‏ برایم نوÙ‏„‏ لذت

سرشاردست مید‎7‎د.‏ اما برنمیخ‎5‎‏‘م.‏ چرا پرنده گک شکستھ بال رااذیت کنم.‏ اصلاً‏ ازآن سوی

iلک‎5‎ن،‏ از‎7‎وای ب‎5‎ون میسم.‏ بھ خیالم میامدکھ ازآن سوی iلک‎5‎ن ‎7‎وای مملوازاضطراب ودلهره

یک ‎7‎وای مسموم و ز‎7‎رناک بھ اتاقم efوم میاورد؛ فضای اتاقم رامسموم میکندو£عدمران‎5‎‏‘،‏

ذ‎7‎نم را،‏ روانم را،‏ اف|ار وخیالاتم راز‎7‎رآلودم:سازدواین حالت دلپذیرمرا ‎7‎م بر‎7‎م م‎5‎‏‘ندوPاردیگر

‎7‎مھء وجودم از‎7‎وای آلوده بھ دغدغھ ودلهره پرم:شود.‏ آن سوی iلک‎5‎ن چھ گپ بود؟ چھ گپ

میبود،‏ دنیای ازاش|ال ‎7‎ند¢‏no‏.‏ یادم میاید ‎7‎ن‎6‎امی کھ درمکتب بودم،‏ از مضمون ‎7‎ندسھ ‏ˆسیار

بدم میامد.‏ وق–‏n معلم ‎7‎ندسھ درس میداد،‏ دلتنگ م:شدم.‏ دلم میخواست برخ‎5‎‏‘م ومعلم

‎7‎ندسھ را خفھ کنم،‏ مثل یک ورق iاغذمچالھ کنم واز iلک‎5‎ن صنف بھ ب‎5‎ون بیاندازم.‏ حالا‎7‎م از

آن طرف iلک‎5‎ن دلگ‎5‎شده ام.‏ دنیای ازاش|ال ‎7‎ند¢‏no‏،‏ ساختمانهای گوناگون ‎7‎ند¢‏no‏،‏

ساختمانهای بلندوPالا؛ آسمان خراشهاومار‎7‎ای سیا „ آنهارااز‎7‎م جداساختھ اند.‏ مار‎7‎ای سیاه

دراز وطوOل وطوOل کھ وسط این اش|ال ‎7‎ند¢‏no خوابیده اند وروی بدن این مار‎7‎ای سیاه و بزرگ

در لابھ لای اش|ال ‎7‎ند¢‏no‏،‏ زنده جانهای کوچ|ی مثل قانقوزکهای رن‎6‎ارنگ بااش|ال ‎7‎ند¢‏no

مختلف درحرکت اسRند.‏ یک دنیا قانقوزک،‏ گژدمها،‏ مور‎7‎اومIJها روی بدن مار‎7‎ای سیاه خفتھ

در لای اش|ال ‎7‎ند¢‏no درحرکت اسRندوشعاع آفتاب روی جلدشان میدرخشد.‏ بھ خیالم میایدکھ

آن سوی iلک‎5‎ن،‏ یک ماش‎5‎ن خانھء بزرگ درفعالیت است.‏ یک ماش‎5‎ن خانھ باسروصدای ‎7‎یUت

انگ‎5‎‏‘ش میچرخد.‏ بھ خیالم م:شودکھ درتمام این ماش‎5‎ن خانھء عظیم وگسده یک تاآدم ‎7‎م

- 157 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ن:ست.‏ خودش سرخودش میچرخد،‏ مثل چرخش سیاره ‎7‎ا ی منظومھء شمس...‏ پرزه ‎7‎او

چرخهاش ‎7‎م میچرخند.‏ بھ خیالم میایدکھ این ماش‎5‎ن خانھ،‏ میلیارد‎7‎ا میلیاردآدم راتاحال

بلعیده است.‏ ‎7‎مھ جاعمارتها،‏ صدای غرش موتر‎7‎ا،‏ آدمهای باچشمهای آ£ی ومو‎7‎ای زردوس‹ید

با چهره ‎7‎ای س‹یدو زرد رنگ،‏ با اندامهای لاغ،‏ چاق،‏ استخواWی وtرگوشت،‏ کرخت وPیحس،‏

ً

عقب موتر‎7‎ا ظا‎7‎راباخاطر آرام Wشستھ اند.‏ موتر‎7‎ا در حرکت؛ سرعت سر سام آوروگیج کننده،‏

ترسناک وآنها ازسالهای سال بھ این سو،‏ ‎7‎مان جا ‎¹‎شت جلو موتر‎7‎ای شان Wشستھ اندوخواب

شان برده است وOا کرخت شده اند.‏ سنگ شده اند ومرده اندو پوسیده اند.‏ تنها ماش:نها زنده

اند،‏ تنهاماش:نها نفس میکشند؛ زنده Fی میکنندوPھ پ:ش م‎5‎وند،‏ بھ پ:ش بھ سوی ن‎5‎ومند

شدن.‏ آن سوی iلک‎5‎ن دنیای ازچشمهای ‏£ی نور،‏ چشمهای ‏£ی حس؛ چشمهای خا…„‏ ، ن‎6‎اه ‎7‎ای

کرخت وOخزده،‏ ن‎6‎اه ‎7‎ای ‏£ی درون،‏ چشمهای کھ شبا‎7‎ت بھ دوتاسوراخ دارند.‏ چشمهای کھ

عاری ازن‎6‎اه شده اند،‏ مثل چشم عروسکهای پلاسRی|ی.‏ نھ ، آنها ‎7‎م بالاخره یک حال–‏n را تمثیل

میکنند.‏ اما این چشمها،‏ ‏£ی حالت،‏ سردوخشک اسRند.‏ مثل این کھ یک زن کو…„‏ ‏ˆسیارPزرگ

قوی،‏ باتیغ وشاخ Fاوحالت وجو‎7‎رچشمهاون‎6‎اه ‎7‎ای آنهارامکیده وگرفتھ است.‏ ‎7‎م:شھ آن

‎²‎‏†نھ،‏ زن کو…„‏ وکیمیاناخودآFاه مقابل چشمهایم میایند.‏ یک زن چاق ودرآفتاب سوختھ،‏

خورج‎5‎ن بھ شانھ؛ یک زن دوره گردکو…„‏ ، زOردرخت توت Wشستھ است وPا شاخ Fاو مصروف

مکیدن خون از گونھء دخک نوجوان وزPیای است،‏ ازروی کیمیا،‏ دخ‏‎7‎مسایھء ما،‏ کیمیا لباس

لیموی رنگش راپوشیده است.‏ زن کو…„‏ شاخ Fاوخون گ‎5‎ش رادرست زOر چشم راست کیمیا

چسپانده است.‏ ‎7‎م:شھ بھ خیالم میاید کھ این زن کو…„،‏ بھ بهانھء مکیدن خون،‏ جو‎7‎ر چشمهای

اورا؛ آن حالت گرانبها،‏ حالت ‏®†رانگ‎5‎‏‘‏ ن‎6‎اه ‎7‎اش را میمکد،‏ میگ‎5‎د ومی?د تا آن را بھ دیار دیگر

بھ جادوگران بزرگ بفروشد.‏

بھ این شهرکھ میدیدم،‏ بھ خیالم میامدکھ ‎7‎مان زن کو…„،‏ کھ مثل کو „ بزرگ وقوی شده

است،‏ شاخ Fاوی رابھ بزرFی یک کوه روی گونھء این شهر،درست زOر چشم راست آن گذاشتھ و

خون آن را میمکد؛ مکیده است؛ سالهامکیده است وحالا‎7‎م میمکد.‏ شهرخشک ورنگ پرOده

شده است،‏ ‏£ی خون،‏ زردرنگ،‏ ماننداین کھ مرض سل اوراازدرون میپوساند.‏ آن سوی iلک‎5‎ن

عال€‏n از رانهای بر‎7‎نھ وس:نھ ‎7‎ای عرOان،‏ اندامهای ساییده شده،‏ بدنها ی تکیده ومکیده شده،‏

تفالھء آدمها...‏ ازدیدن آنهادلم بدم:شود.‏ بھ خیالم میامدکھ دیووحشRناiی خون آنهارا تا آخرOن

قطره مکیده و£عداین مکیده شده ‎7‎ارا؛ تفالھ شده ‎7‎ارادورافگنده است.‏ بھ خیالم میامدکھ این

- 158 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

فابرOکھء بزرگ،‏ این ماش‎5‎ن خانھء عظیم،‏ عصارهء این ‎7‎مھ آدمهاراگرفتھ و تفالھء آنهارابھ دور

افگنده است.‏ زOرشعاع آفتاب تاباردیگرک€‏n خو ن،‏ رنگ وجان بگ‎5‎ندوتاباردیگرPرای چرخهای

ماش‎5‎ن آماده شوند،‏ برای عصاره وتفالھ.‏ ازدحام خفقان آوررستورانتها،‏ بوی نوشابھ ‎7‎ای الکو…„‏

وعطر‎7‎ای گوناگون تحرOک کننده،‏ بوی سگرت،‏ دودتmباکو،‏ رقص وtایکو£ی،‏ زم‎5‎ن کو£ی،‏ ا‎7‎‏‘از

نور‎7‎ای سرخ،‏ بنفش وکبود،‏ صدای دم دم وترنگ وجرنگ جاز،‏ صدای جیغ وفرOادوحشRناک یک

مردمودراز با حرiات مÚ‏†ک وجنونزده،‏ یک سUیل دراز زردرنگ لاغر،‏ عصباWی مثل دیوانھء در

زنج‎5‎ کھ نمیداندچھ کند.‏ مثل این کھ میخوا‎7‎د کرهء زم‎5‎ن را بامشتهاش بفشردوعصاره اش را

ببلعد.‏ نمیدانم چرا؟ ‎7‎رPار کھ در‎7‎رجاباچن‎5‎ن ‎²‎‏†نھ ‏ی روPھ روشده ام،‏ بھ خیالم آمده است کھ

او ‏عnq ‎7‎مان آواز خوان جنونزده،‏ ج‎Vال:ست کھ دشمناش اوراخnoü کرده اندوحالاباپا‎7‎اش

زم‎5‎ن رامیکوPد،‏ مشتهاش را گره میکندوPایک خشم جهاWسوز،‏ باد‎7‎ان پرکف وچشمهای ازحدقھ

برآمده،‏ غضUناک فرOاد میکشد کھ:‏

بکشید،‏ بکشید؛ بمباردکنید،‏ آ¬ش بزنید،‏ وOران کنیدکھ دردم چاره ناپذیراست.‏ ‎7‎رPارکھ

ازخودم پرسیده ام کھ من دراین دیار وحشRناک چھ میکنم؟ ناخودآFاه ‎7‎مان زن کو…„‏ بھ یادم

آمده است و آن چھ کھ ‎7‎مان روز جمعھ برایم گفتھ بود:‏

» iی ماندن:ت استم.‏ باز میUیnq کھ ازتو چھ جورمیکنم.‏ «

و بھ خیالم میامدکھ زن کو…„‏ وجادوگراز من انتقامش را گرفتھ است وشاید‎7‎م مرا یامارا ‎7‎مان دیو

قوی ون‎5‎ومندی کھ ‎7‎م:شھ خون این شهرماش‎5‎ن شده رامیمکد،‏ گرفتھ وPھ این دیار ساییده

شده،‏ مکیده شده،‏ دراین تفالھ داWی افگنده است تامن ‎7‎م،‏ تاما‎7‎م ساییده شوOم،‏ مکیده

شوOم.‏ خیال میکردم ‎7‎مان دیوPزرگ وشاید ‎7‎مان زن کو…„‏ ش“‏n درمغزمن،‏ داروی شوق رسیدن

بھ این دیار وحشRناک را تزرOق کرده بود.‏

دیروز صبح کھ ب:ست دقیقھ بھ ده مانده بود،‏ ‏ˆعدازسالها حس کردم کھ ‎¹‎س از مدتهای زOاد

برایم فرصت مناس“‏n برای تنفس،‏ فرصت مناس“‏n برای اندشیدن وOک فرصت محاسبھ باخودم

م:سرشده است.‏ سالهادراندشھء ‎7‎م‎5‎ن فرصت بودم.‏ ‎7‎م:شھ کھ بھ یاد چن‎5‎ن ‏›†ظھ ‏ی

میافتادم،‏ بھ ‏¬عوOقش میافگندم.‏ باشد،‏ برای یک وقت دیگر،‏ باشدبرای ‏ˆعد.‏

‎7‎مان طور کھ روی ‏ˆسم افتاده بودم،‏ صدای ت|انم داد.‏ صدای Wعل اسب،‏ صدای جرنگ

جرنگ زنگولھ ‎7‎ای Fادی،‏ مثل این کھ دستھ ‏ی ازدخ‏iان وزنان سوارPھ Fادی ازکوچھ

میگذشRند.‏ صدای دایره،‏ صدای کف زدن،‏ صدای آواز دخ‏iان:‏

- 159 -

»


ُ

ُ

ُ

ُ

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

- 160 -

»

Fلھ بردیم ، برگ Fلھ بردیم،‏ ازخاWی با£ی عروس ، بر گ Fلھ بردیم.‏ «

و£عد صدا‎7‎ا گم م:شوند،‏ سکوت،‏ سکوت...‏ صدای دیگری ت|انم مید‎7‎د.‏ صدای پت پت بال زدن

کبوتری،‏ صدای شرنگس زنگ پای کبوتر.‏ روی تخت بام خوابیده ام،‏ نیمھ بیدار.‏ نصرودر بام

‎7‎مسایھ Fی ماکف‏‎7‎اش راپرواز مید‎7‎د.‏ شایدروزجمعھ است،‏ یک روزجمعھ کھ من ‎7‎نوز

خوابیده ام،‏ روی تخت بام.‏ نم:شنوی کھ نصروکف‏‎7‎اش راپروازمید‎7‎د؟ صدای پت پت بال

زدنهای کبوتران راگوش کن،‏ صدای شرنگ شرنگ زنگولھ ‎7‎ای کبوتران را،‏ صدای نصرو...‏‎7‎ای

‎7‎وی ، ‎7‎وی ‎7‎‏:شت،‏ ‎7‎وشت.‏

آفتاب بلندشده است.‏ نورآفتاب سنگینم ساختھ است.‏ حالاکھ برمیخ‎5‎‏‘م وآن طرف،‏ بھ حوO „

‎7‎مسایھء دست راست ن‎6‎اه میکنم،‏ میب:نم کھ مادرکیمیا آب گرم میکندبرای رخRشوی.‏ نزدیک

اجاق Wشستھ است.‏ آ¬ش اجاق راپف میکند.‏ چشمهاش ازدود ت‎­J اجاق آب آورده است.‏ درع‎5‎ن

حال با عصبان:ت فرOاد م‎5‎‏‘ند،‏ دخش را،‏ کیمیا را:‏

» فاکولتھ گف–‏n وازiاروزنده Fی برآمدی.‏ «

اما›†‏mش باوجود عصبانیRش آمیختھ با نوÙ‏„‏ صمیمیت و محبت مادرانھ است.‏ ان‎6‎ارمیخوا‎7‎دبھ

دیگران،‏ بھ ‎7‎مسایھ ‎7‎ابگوOدکھ اومادری است کھ دخ‏‎7‎اش را این گونھ دشنام مید‎7‎د.‏

میخوا‎7‎دبھ دیگران بگوOد کھ دخش فاکولتھ میخواندو ‎7‎م‎5‎ن طور ‎7‎م‎5‎ن خوشبختیهاش را بھ

نوÙ‏„‏ بھ رخ دیگران بکشد.‏

‏ˆعدن‎6‎اه میکنم بھ سمت دیگر،‏ روی حوO „ کیمیارا میب:نم.‏ ‎7‎مان لباس لیموی رنگش را پوشیده

است.‏ اومعمولاً‏ درروز‎7‎ای جمعھ ‎7‎م‎5‎ن پ‎5‎ا‎7‎ن نازک لیموی رنگش رامیپوشید.‏ نمیدانم فهمیده

بود کھ رنگ لیموی رنگ مورد علاقھء من است.‏ شایدمادرم درضمن گپهاش،‏ کنای–‏n رسانیده

بودوشاید‎7‎م ‎7‎یچ خ?نداشت.‏ شاید‎7‎م فکرمیکردکھ من در روز‎7‎ای جمعھ خانھ استم وممکن

ً

اصلامن مورد نظرش نبودم.‏

در‎²‎‏†ن حوO „ لباسهای شستھ شده راروی طناب ‎7‎موار میکرد،‏ آرام وPاخاطرجمع.‏ مثل این کھ

اصلاًصدای مادرش رانم:شنود.‏ شایددرخیال دیگراست،‏ درفکرصنف ودرسهای فاکولتھ اش و

یا‎7‎م درخیال ن‎6‎اه ‎7‎ای پرالتماس ومهر آم‎5‎‏‘‏ ‎¹‎سر ‎7‎مسایھ کھ اورا‎7‎ر روز تا فاصلھ ‎7‎ای دور¬عقیب

میکرد.‏

مادرمیاید،‏ مراازخواب بیدار میکند:‏

» آفتاب بلندشده،‏ گنگس م:شوی،‏ خواب ‏ˆس است.‏ «


ُ

ُ

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

ومن برمیخ‎5‎‏‘م.‏ روی ‏ˆسم میmش:نم.‏ فاژه میکشم،‏ دستهایم رابالا می?م،‏ استخوانهاومفاصلم

ترق ترق صدامید‎7‎ند.‏ زانو‎7‎ایم رادر£غل میگ‎5‎م.‏ سنگ‎5‎ن استم.‏ خستھ وگیج استم؛ دلم میخوا‎7‎د

باز‎7‎م بخوابم.‏ صدای نصرووصدای پت پت بال زدنهای کف‏‎7‎اش،‏ صدای شرنگ شرنگ زنگولھ

‎7‎ای کف‏‎7‎ا.‏ iار،‏ روزجمعھ ‎7‎م iار.‏ چقدر iار،‏ iار بھ خاطر یک لقمھ نان.‏ آن ‎7‎م نم:شود.‏ تاآخر

ماه بایدقرضدارشوی ودسRت راپ:ش کnop دراز کnq وزPان بھ عذرو زاری بگشای.‏ صدای زنگ

کف‏‎7‎ادلم راخون خون م:سازد.‏ کف‏‎7‎ا پت پت زنان در‎7‎وا،‏ بالای بامهامیچرخند؛ دورم‎5‎‏‘نند؛ دور

م‎5‎‏‘نند؛ چندین بار دورم‎5‎‏‘نند.‏ ‏ˆعدبھ لبھ ‎7‎ای بام میmشیmند.‏ دلم از پرOدن وPال زدن کبوتران ‎7‎م

گرفتھ است.‏ صدای پت پت بال زدن کف‏‎7‎اروی دلم رOختھ است.‏ حس میکنم زنده Fی کف‏‎7‎ا ی

نصرو،‏ پرOدن وPالک زدنهای آنها،‏ یک تلاش ‏£ی ثمرو بیهوده است برای پرOدن،‏ برای آزاد شدن.‏ بھ

خیالم میایدکھ تپ وتلاش من ‎7‎م مثل پت پت بال زدن کف‏‎7‎است،‏ برای س‎5‎ شدن،‏ برای زنده Fی

کردن.‏ یک تلاش ‏£ی ثمر و بیهوده است،‏ برای خوشبخت شدن.‏

پدرم ‎7‎م ‎7‎م‎5‎ن طورOک عمر،‏ پنجاه سال،‏ نیم قرن،‏ پت پت کنان بالک زدودورOک دایرهء مع‎5‎ن

چرخیدوPھ خیال خودش پرواز کرد.‏ پنجاه سال پت پت کنان بالک زدوPھ ‎7‎مھ غم?‏ کنان گفت کھ

ازنوک قلمش،‏ نان حلال میخوردکھ iار میکند،‏ صداقت iاراست.‏ امانتواWست یک شام ‎7‎م فرOاد

نکندو نگوOد کھ:‏

نان کم بخورOدکھ آرد قیمت شده است.‏ «

حالابچھ ‎7‎اش ‎7‎مان داستان تکراری اوراتکرارمیکنند.‏ ‎7‎مان خط اورا،‏ ‎7‎مان دایرهء اورا¬عقیب

میکنند،‏ یک نواخت،‏ خستھ کننده،‏ گیج کننده و ‏£ی ثمر.‏

ازجایم برمیخ‎5‎‏‘م.‏ عقب دیوارPام ‎7‎مسایھ م‎5‎وم.‏ سوی نصرون‎6‎اه میکنم،‏ بھ عشق و ‎7‎یجان او کھ

زنده Fی رابرای خودش،‏ درOک دایرهءمحدودپروازکف‏‎7‎اش خلاصھ ساختھ است،‏ ح‎5‎ان م:شوم.‏

باچھ شوروشوä‏„‏ کف‏‎7‎اش راپروازمید‎7‎د.‏ ذوقزده ‎7‎ای ‎7‎ای میکند.‏ ‎7‎‏:شت و‎7‎وشت کنان

کف‏‎7‎اش راصدا م‎5‎‏‘ند.‏ از دورتر‎7‎ا،‏ از کوچھ ‎7‎ای دور،‏ صدای دخ‏iاWی شmیده م:شود کھ دایره

زنان میخوانند:‏

‏ُلھ بردیم

F بردیم،‏ برگ F‏ُلھ

از خاWی با£ی عاروس برگ Fلھ بردیم.‏ «

- 161 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

»

»

مثل این کھ باز‎7‎م دراین کوچھ ‎7‎ا خانواده ‏ی دخش راش‎5‎یnq داده است.‏ معمولاً‏ ‎7‎ن‎6‎امی کھ

خواست‎6‎اری ازخانھءدخ،‏ ش‎5‎یnq میگ‎5‎د،‏ ‎7‎م‎5‎ن آ‎7‎نگ رادخ‏iان میخوانند.‏ این آ‎7‎نگ غ€‏n رادر

دلم بیدارمیکند.‏ بھ نصرومیگوOم:‏

نصروPچیم،‏ ازدست کف‏‎7‎ایت روز ندارOم.‏ «

نصروکھ اورادرکوچھ،‏ نصروی چر¢‏no میگوOند،‏ بھ سوی من میب:ند.‏ میخندد،‏ غرق آسمان

است،‏ غرق تماشای کف‏‎7‎اش.‏ جوابم مید‎7‎د:‏

» چھ گف–‏n لالا؟ ماوشما iی روز دارOم.‏ «

من ‎7‎م غرق تماشای کبوتران م:شوم.‏ بھ نظرم میایدکھ نصروOک آدم خوشبخت است کھ

تواWستھ است خودش را از ‎7‎رگونھ توقعات،‏ جاروجنجالهای زنده Fی بر‎7‎اندو زنده Fی را در‎7‎م‎5‎ن

دایرهء پرواز کف‏‎7‎اش خلاصھ سازد.‏ از پرOدن وPالک زدن کبوتران خوشم میاید.‏ دلم م:شودکھ

روزی برسدکھ من ‎7‎م پرواز کنم،‏ بروم تادوردور‎7‎ا.‏ برنگردم،‏ برنگردم و پرواز کنم و بروم.‏ بھ نصرو

میگوOم:‏

نصرو بچیم،‏ چھ وقت باشدکھ ما ‎7‎م مثل کف‏‎7‎ایت پرواز کنیم؟ «

و نصرواز آسمان،‏ از دایرهء آب‎5‎نگ پروازکبوتراWش چشم برنمیکند،‏ میگوOد:‏

امیدبھ خدا کن،‏ بھ آرزوOت مno¢5‎‏.‏ «

ومن باز میگوOم:‏

» iی باشدکھ پرواز کنیم آن طرفها...‏ «

ونصرو¿ی می?د کھ من باز‎7‎م از‎7‎مان یک آرزوOم گپ م‎5‎‏‘نم.‏ جال کفبازش رادر‎7‎وا ت|ان ت|ان

مید‎7‎د،‏ ‎7‎ای ‎7‎وی کنان صدا م‎5‎‏‘ند و ‏ˆعدجوابم را مید‎7‎د:‏

» تو بھ ناحق عاشق آن طرفها شده ای.‏ ‎7‎رجای دنیا کھ بروی،‏ باز‎7‎م ‎7‎م‎5‎ن حال است،‏ ‎7‎م‎5‎ن

احوال.‏ «

حالا،‏ حالا در‎7‎مان سر زمیnq قرار دارم کھ در آن سالها درآرزوش م:سوختم.‏ حالارسیده ام.‏ ‎¹‎س از

سالها تپ وتلاش رسیده ام،‏ ازشورPازار،‏ ازچنداول،‏ از iابل بھ این جا وای iاش ‎7‎مان حال میبود

و نھ این حال.‏

***

- 162 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دیروز صبح ‎7‎م‎5‎ن کھ از خواب برخاستم،‏ دیدم کھ ب:ست دقیقھ بھ ده مانده است.‏ دلم Wشد

برسرiارم بروم.‏ روی ‏ˆسم دراز کشیدم،‏ بھ فکر فرورفتم.‏ بھ خیالم میامد،‏ شب ‎7‎ن‎6‎امی کھ در

خواب ش‎5‎یnq فرو رفتھ بودم،‏ فرشتھ ‎7‎ای از آسمان آمده اندومرا¬غی‎5‎ داده اندورفتھ اند.‏ حس

میکردم سبک شده ام.‏ حس میکردم ‎7‎مھء درد‎7‎ا،‏ نگرانیهاو¬شوشهای زنده Fی ازمن گرOختھ اند.‏

امادقایقی ‏ˆعدازآن،‏ ‎¹‎سان،‏ یک حس دردناiی دردلم پیداشد.‏ حس کردم در زنده گیم یک چ‎5‎‏‘ی را

از دست داده ام.‏ این فکر کم کم،‏ ‏›†ظھ بھ ‏›†ظھ مثل ز‎7‎ری دروجودم منRشر گشت و بزرگ‏ شد.‏

بھ خیالم آمد کھ من یک چ‎5‎‏‘‏ ‏ˆسیار با ارز´‏no رادر زنده گیم از دست داده ام،‏ چ‎5‎‏‘ی مانند تخت بام

آب پا´‏no شدهءحوO „ مان،‏ مثل صبح ‎7‎مان روزجمعھ،‏ مثل چایخانھء چهاری سماوارÂ‏„،‏ مثل پت

پت بال زدنهای کف‏‎7‎ای نصرو،‏ مثل بوی کوچھ ‎7‎ای قدیم،‏ بوی نان گرم ودiان iلھ پزی خلیفھ

یارمحمد،‏ مثل طناب iالاشوی ‎²‎‏†ن حوO „ کیمیای شان،‏ مثل صدای مادر کیمیا.....‏ حس کردم

بھ چ‎5‎‏‘ی کھ میخواستم برسم،‏ نرسیده ام.‏ بھ یک چ‎5‎‏‘‏ ‏ˆسیار باارزش،‏ احساس کردم کھ ازچ‎5‎‏‘ی

دورشده ام،‏ ازOک چ‎5‎‏‘باارزش.‏ بھ نظرم آمدکھ از یک نقطھء مرتفع،‏ از قُلھء یک کوه زOبا،‏ ازOک بام

پرستاره،‏ درون چاه سیاه وتارOک سقوط کرده ام.‏ بھ خیالم آمد کھ حالا درمیان ‏ُمردا£ی دست وtا

م‎5‎‏‘نم،‏ درمیان Fل ولای سنگ‎5‎ن وچرب.‏ راه نجات ازاین گودال بھ نظرم نمیاید.‏ آیاآن چھ کھ بھ

خاطر رسیدن بھ آن،‏ این ‎7‎مھ درد و عذاب را متحمل شده بودم،‏ ‎7‎م‎5‎ن بود؟

بھ خیالم آمد کھ من مرده ام،‏ ‎7‎یچ شده ام.‏ قلبم درPرابر چشمهایم مثل یک پوقانھ کفیده است و

من بدون قلب باä‏„‏ مانده ام.‏ بھ خیالم آمدد رُمرداب گمنامی ا فتاده ام،‏ زنم ‎7‎م مرده است.‏ بچھ

‎7‎ایم ‎7‎م مرده اند.‏ ما ‎7‎مھ،‏ درOک سرزم‎5‎ن دیگر،‏ درOک بحر بزرگ،‏ مثل قطره ‎7‎ای افتاده ایم و

منحل شده ایم ودیگر فاقد ‎7‎وOت شده ایم.‏

نا گهان بھ یاد‎7‎مان دخ‏ ‎7‎مسایھء مامیافتم،‏ بھ یادکیمیا.‏ ‎7‎مان کیمیای من چھ شد؟ ‎7‎مان کھ

درروز‎7‎ای جمعھ معمولاً‏ لباس لیموی رنگش رامیپوشید.‏ آیااو ‎7‎مان جاماندوOااین کھ بامن آمد؟

یااین کھ من اورا‎7‎م با خودم آوردم و یا‎7‎م او مرا با خودش بھ این جا آورد؟

چشمهای گ‎5‎اوجادوی کیمیا مقابل دیدFانم درخشیدند.‏ ن‎6‎اه ‎7‎اش کھ ذره ذرهء وجودم رابھ لرزه

میافگندند،‏ روPھ روOم زنده شدند.‏ بارانهای غزل بارOدن گرفتند.‏ ‏ˆعد،‏ دیدم کھ ‎7‎مان زن کو…„،‏

نزدیک کیمیا Wشستھ است،‏ روی حوO „ شان،‏ زOر سایھء درخت توت،‏ کیمیا لباس لیموی رنگش

را پوشیده است.‏ ‎7‎مان روزجمعھ،‏ ‎7‎ا...‏ راس–‏n ‏ˆعدچھ شد؟ کیمیا چھ شد؟ آیا زن کو…„‏ بالاخره از

- 163 -


ً

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

من انتقامش را گرفت؟ آن روز این زن کو…„‏ ‏ˆسیار خشمناک شده بود.‏ اگر ممکن بود،‏ با آ¬ش ن‎6‎اه

‎7‎ای غضب آلودش مرا آ¬ش م‎5‎‏‘د ونابودم میکرد:‏

» iی ماندن:ت استم،‏ با ز میUیnq کھ از تو چھ جورمیکنم.‏ «

آیااوPھ آن چھ کھ گفتھ بود،‏ عمل کرده بود؟ در واقعیت از من چھ ساختھ است،‏ کیمیای مراچھ

کرد؟ کیمیای من،کیمیای من چھ شد؟ آه،‏ خدایا،‏ من چھ کنم نان وخانھ،‏ iار،‏ موترواین ‎7‎مھ

آدمهای ساییده شده راکھ خودم نباشم،‏ کیمیایم نباشد،‏ من نباشم.‏ من بلعیده شده باشم،‏

کیمیایم بلعیده شده باشد.‏ من چھ کنم؟ خودم را کھ م§­‏ شده باشم،‏ کیمیایم نباشد،‏ کیمیا.‏

بچھ ‎7‎ایم ان‎6‎ل:‏nop گپ م‎5‎‏‘نند.‏ بھ زPان من نمیفهمند.‏ آنهابھ من بھ یک ن‎6‎اه بی‎6‎انھ ن‎6‎اه میکنند.‏

آنهامقابل چشمهایم بی‎6‎انھ م:شوندومن iاری ازدستم ساختھ ن:ست.‏ من کم کم احساس میکنم

کھ دراین خانھ بی‎6‎انھ استم.‏ من حس میکنم کھ آنها حس میکنندکھ من چقدر برای آنها بی‎6‎انھ ام.‏

خدای من،‏ ب‎5‎ن من و بچھ ‎7‎ایم،‏ یک خط جدای،‏ یک فاصلھء عمیق ایجاد شده است.‏ ‎7‎رPارکھ

خانم ماری رامیب:نم،‏ با ‏”‏eلھ بھ دستهاش ن‎6‎اه میکنم.‏ زن کو…„‏ یادم میاید.‏ میخوا‎7‎م بب:نم کھ

آیابھ دستهای خانم ماری ‎7‎م شاخ Fاو و تیû‏„‏ اسRندوOا Wی؟ بھ خیالم میاید کھ آنهابا ‎7‎م دیگر

‎7‎مدست اند.‏ آنها‎7‎ردو،‏ بھ ‎7‎مدیگر خدمت میکنند.‏ آنهاواز‎7‎مھ ب:ش–‏ این زن کو…„‏ – این ‎7‎مھ

مص:بت رابھ من تحمیل نموده است.‏ چرا کھ یک روز من اوراتحق‎5‎ کردم وPھ ‎7‎مھ گفتم کھ این

زن فتنھ است،‏ حیلھ گروم|ار است.‏

اکنون بھ آن چ‎7‘5‎ای کھ درآن سالها کھ آرزوش راداشتم،‏ رسیده ام.‏ شبها کھ بھ خانھ میایم،‏ زنم

ن:ست.‏ بچھ ‎7‎ایم مثل یRیمان خفتھ اند.‏ ‏ˆعدتر،‏ زنم میاید.‏ خستھ،‏ خستھ،‏ خستھ،‏ ساییده شده،‏

مکیده شده،‏ ‏£ی خون،‏ ‏£ی حال خودش را میاندازدروی ‏ˆس،‏ خواˆش می?د.‏ ما معمولادر ب‎5‎ون از

مV‏‘ل غذا میخورOم.‏ ب‎5‎ون از‎7‎رچ‎5‎‏‘‏ غnq است وصرف برای چندساعت اساحت و خواب شاید بھ

این خانھ میاییم.‏

‏®†رFاه زنم برمیخ‎5‎‏‘دوم‎5‎ود.‏ Fا „ ‎7‎ن‎6‎ام رفن متوجھ م:شود کھ من،‏ ‏عnq ‎7‎مسر مهرPاWش،‏ شب

دراین خانھ بوده است وOا شبها کھ بھ خانھ میایم،‏ میب:نم،‏ زنم مثل یک مرده خفتھ است.‏ صبح

کھ برمیخ‎5‎‏‘م،‏ جاش خا…„‏ وسرد است.‏

یادم میایدکھ من واو بودیم کھ با‎7‎م تصمیم گرفتیم تابھ این جا بیاییم.‏ در واقع،‏ این زن درتمام

جاروجنجالها با من ‎7‎مراه بود.‏ ‎7‎فت سال وچند ماه میگذرد.‏

- 164 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

»

اوP‏:شازمن علاقھ داشت تابھ این دیارخوش خط وخال بیاید.‏ اوشیفتھء رسیدن بھ این جا بود.‏

با او کھ ازدواج کردم،‏ عطش من بھ خاطر آمدن بھ این جادوچندان ب:ش‏ شد.‏ دیگر iابل وکوچھ

‎7‎اش ماراجا نمیدادند.‏ زم‎5‎ن وآسماWش دست بھ دست ‎7‎م داده وPھ مامیگفتند کھ:‏

بروOد،‏ خانھء پدری رابفروشید،‏ قرض و وام کنید،‏ زم‎5‎ن وPاغ را بفروشید،‏ بروOد،‏ بروOد....»‏

شایدزم‎5‎ن وآسمان آن جاتحق‎5‎شده بودند،‏ شایدماآنهاراتحق‎5‎کرده بودیم.‏ شایدآنها

میخواسRندازماانتقام بگ‎5‎ند.‏ شایدآنهامیخواسRند مابھ این جا بیاییم واین ز‎7‎ر ت‎­J را بچشیم تا

آ¬ش انتقام آنها فروکش کند.‏ شاید آنها میداWسRند کھ دراین جا چھ گپهای است ومیخواسRند

تامامیان آن سقوط کنیم وPدانیم کھ این شراب خوشگوارچھ ز‎7‎رتلÈ‏„‏ در¿ی دارد.‏ درواقعیت آیا

ما گیا‎7‎اWی نبودیم کھ اگر اززم‎5‎ن وآسمان کوچھ ‎7‎ای شورPازاردورشوOم،‏ مثل ما‎7‎یان ازآب

کشیده شده میم‎5‎یم؟ آیا ماجز ی ‎7‎س–‏n ‎7‎مان کوچھ ‎7‎ا نبودیم کھ زنده Fی و مرگ ما،‏ بھ زنده Fی و

مرگ ‎7‎مان کوچھ ‎7‎اواˆستھ بود؟

***

‎7‎م‎5‎ن دیروز صبح کھ ازخواب بیدارشدم،‏ یادم آمد کھ ‎¹‎س از ازدواج،‏ یک ‏›†ظھ برایم م:سر

Wشده بودکھ با دل آرام باخودم بmش:نم وPاخودم خلوت کنم وPاخودم حساب نمایم وPاخودم

‏ˆسنجم وOک تنفس آرام داشتھ باشم.‏ یک ‏›†ظھء ‏£ی دغذغھ وفارغ از‎7‎رگونھ اضطراب ونگراWی

برایم م:سر Wشده بود.‏

گذشتھ ‎7‎ایم یادم میایند....درآن زمان چشمهای کیمیامراجادو کرده بودند.‏ ن‎6‎اه ‎7‎اش،‏ تمام

‏›†ظھ ‎7‎ایم را¬§‏‎5I کرده بودند.‏ من روزوشب راازOاد برده بودم،‏ من در‎7‎مھ جادوتاچشم میدیدم.‏

درخواب،‏ درPیداری،‏ درزم‎5‎ن،‏ درآسمان روی تخت بام کھ درازمیکشیدم.‏ تانیمھ ‎7‎ای شب،‏ تا

دمیدن ‏®†روس‹یدهء صبح خوابم نمی?د،‏ چشم بھ ستاره ‎7‎ا وآسمان داشتم.‏ بامهتاب،‏ باستاره

‎7‎اراز دل میگفتم وازآنهامیخواستم تامراازجادوی چشمهای کیمیا نجات د‎7‎ند.‏ اما ‎7‎مھء ستاره

‎7‎ا،‏ چشمهای او بودند.‏ درتمام آسمان،‏ درتمام iاینات چشمهای کیمیا پاشیده شده بودند.‏

مثل دیوانھ ‎7‎امیگرستم،‏ میگرستم:‏

- 165 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

- 166 -

»

نمیدانم کیمیا،‏ توچھ اس–‏n؟ چشمهایت چھ دارند؟ ای iاش میمردی.‏ ای iاش پ:ش ازاین کھ

من بب:نمت،‏ میمردی واین دوقوغ آ¬ش افسونگرت رازOر خاک می?دی.‏ این چشمها،‏ چشمهای

آدمی ن:سRند،‏ آنهابھ این خاطر خلق شده اندتا‎7‎رچھ زودتر زOرخاک سیاه گم شوندو درغ‎5‎آن،‏

آنها عال€‏n رابھ آ¬ش میکشانند...»‏

Fا „ فکرمیکردم کھ کیمیامراجادو کرده است.‏ خانھء آنهاراچندروز زOر مراقبت گرفتم تا بب:نم آیا

‎7‎مان زن کو…„‏ بھ این خانھ رفت وآمددارد یاWی؟ بب:نم آیا کیمیا ب‎5‎ون میایدونزد کدام جادوگر

م‎5‎ودیا Wی؟ چ‎5‎‏‘ی دسRیابم Wشد.‏

حالا ‎¹‎س از سالها کھ بھ یاد ‎7‎مان ‏›†ظھ ‎7‎ای سوزنده و جان گداز افتاده ام،‏ خیال میکنم ‎7‎مان

چشمها،‏ ‎7‎مان ن‎6‎اه ‎7‎ای خواستnq کھ میخواستم جزمن سوی کس دیگری نتابد،‏ د ر‎7‎مان کوچھ

‎7‎ای قدیم،‏ روی خانھ ‎7‎ای پåæ وPلند،کج ومعوج،‏ روی ‎7‎مان طنابهای رخRشوی وiلکینهای

قدی€‏n مانده اند.‏ در ‎7‎مان ‎²‎‏†ن حوO „، در ‎7‎مان پت پت بالک زدن کف‏‎7‎ا،‏ ‎7‎مان جامانده اندو

من بدون آنهابھ این دنیای دورافگنده شده ام.‏

دیگرOادم ن:ست کھ چھ شد؟ یک باره ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘دگرگون شد.‏ دیگرOادم ن:ست کھ یک ‏›†ظھ با

خودم بوده باشم.‏ باخودم یک ‏›†ظھ خلوت کرده باشم.‏ باخودم یک ‏›†ظھ حساب کرده باشم.‏

دیگر یادم ن:ست،‏ دیگر یادم ن:ست.‏ ‎¹‎س ازسالها اکنون یادم آمده است کھ من چھ بودم.‏ ن‎6‎اه

‎7‎ای کیمیا،‏ چشمهاش مراچھ حال–‏n میبخشیدند.‏ یک جهش از ‎7‎مان پرت‎6‎اه ن‎6‎اه ‎7‎ای کیمیاتا بھ

این ‏›†ظھ،‏ ‏›†ظھ ‎7‎ای صبح دیروز کھ دیگرعقرPھ ‎7‎ای ساعت برایم مفهومی نداشRند.‏ یادم

ن:ست کھ فاصلھء ‎7‎فت سال وچند ماه چگونھ س‎ªی شد؟ چگونھ گذشت ومن دراین مدت کجا

بودم،‏ چھ کردم وچھ نکردم؟ یادم ن:ست کھ من چگونھ این ‎7‎مھ راه ‎7‎ای پرخم وtیچ را دراین مدت

باچگونھ ‏›†ظھ ‎7‎ای طی کرده ام.‏ ازتمام این زمان ازدست رفتھ،‏ تنها یادم میایدکھ میداWستم

‏›†ظھء آرامش نداشتم.‏ نھ روزم را میفهمیدم ونھ شبم را،‏ سراسرسرگرداWی؛ ‏¬شوش،‏ ‎7‎لھ بدو،‏

پاسپورت بگ‎5‎‏،‏ وOزه بگ‎5‎‏،‏ باقرض،‏ با وام،‏ یک جنگ بزرگ آغازOافتھ بود.‏ جن‎6‎ی کھ ‎7‎فت سال و

چندماه دوام کرد،‏ جن‎6‎ی کھ من درآن ح–‏n فرصت سرخارOدن را‎7‎م نیافتم.‏ توفاWی بود؛ توفان یک

جنگ عظیم.‏ یک جنگ دوامدار،‏ توفاWی کھ دراین ‎7‎فت سال وچندماه صدای توtخانھ ‎7‎ا و طیاره

‎7‎ا یک ثانیھ ‎7‎م خاموش Wشدندوامروز کھ عقرPھ ‎7‎ای ساعت دیگر برایم مفهومی ندارند،‏ این

جنگ طوOل و توفانزا خاموش شده است.‏ صدای توtخانھ ‎7‎ا وطیاره ‎7‎اخاموش شده اندوPرای

من ‎7‎مان ‏›†ظھ ‏ی فرارسیده است کھ ‎7‎م:شھ آرزوش را داشتم.‏


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

‏ˆسیارجالب ود›‏Ïسپ است.‏ یادم نمیایدکھ دراین مدت ح–‏n یک بار‎7‎م بھ چشمهای این زWی کھ با

من زOر یک سقف زنده Fی میکندوPامن آن ‎7‎مھ راه ‎7‎ای پرخم و پیچ ومیدانهای جنگ وتو فان را

پیمود،‏ ن‎6‎اه کنم وPب:نم کھ اوک:ست.‏ نمیدانم،‏ حدس م‎5‎‏‘نم کھ من بالاخره با کیمیا عرو¢‏no کردم و

‎7‎ردوآمدیم این جا.‏ اماشاید حدسم درست ن:ست.‏ بھ خیالم کھ کیمیا رادیگران بردند و£عد من با

کدام کس دیگری ازدواج کردم وآمدم این طرفها...‏ اصلاً‏ دراین مدت ‎7‎فت سال وچندماه دراین

موردیک بار‎7‎م فکرنکرده ام.‏ این زن من،‏ آیا‎7‎مان کیمیاست کھ ن‎6‎اه ‎7‎اش درذ‎7‎ن من یک

آ‎7‎نگ،‏ یک غزل دل انگ‎5‎‏‘ه رام‎5‎وOاند؟ یک روزآرام و ‏£ی دغدغھ برایم م:سر Wشدکھ بادل آرام و

بدون اضطراب بھ چشمهای اون‎6‎اه کنم.‏

اف|ارواحساسات n“یe” برایم دست مید‎7‎ند.‏ احساس میکنم کھ من تاکنون بھ کیمیا نرسیده

ام.‏ حالازمان رسیدن بھ کیمیافرارسیده است.‏ تنها مراسم عرو¢‏no و شب زفاف و رسیدن بھ وصل

باä‏„‏ مانده اند.‏ دراین ‎7‎فت سال وچندماه کھ دیوانھ وار‎7‎رطرف ت‹یدم،‏ بھ خاطر‎7‎م‎5‎ن بودکھ

چشمهای کیمیاراباخودم داشتھ باشم.‏ شایدحالازمان آن رسیده باشدکھ بھ کیمیااحوال بفرستم

کھ بیاید.‏ ‎7‎مھ چ‎5‎‏‘آماده است،‏ برای زنده Fی کردن.‏ آن چھ اومیخواست،‏ آماده شده بود؛

نیوOارک،‏ جرمnq یا پارس...‏ آن چھ کھ میخواست این است کھ من دراعماقش مثل Fاوی پا

شکستھ ‏ی کھ میان مرداب افتاده باشد،‏ دست و پا م‎5‎‏‘نم.‏

دیروزصبح،‏ ب:ست دقیقھ بھ ده مانده بود کھ ازخواب بیدار شدم.‏ ‎7‎مان ‏›†ظھ بھ یاد‎7‎م‎5‎ن

موضوع افتادم.‏ تصمیم گرفتم شب ‎7‎ن‎6‎ام ‎7‎م‎5‎ن کھ او آمد،‏ اول‎5‎ن iاری کھ بایدانجام د‎7‎م،‏ ‎7‎م‎5‎ن

است کھ بھ چشمهاش ن‎6‎اه کنم.‏ ازاین تصمیم خودم ‏£ی نهایت خورسند شدم.‏ باخو‡†ا…„‏ از

جایم بلند شدم،‏ مدتها بودکھ درذ‎7‎نم دنبال چ‎5‎‏‘ی میگشتم کھ گمش کرده بودم.‏ حس کردم کھ

بالاخره یافتم.‏ شب،‏ ‎7‎م‎5‎ن کھ آمد،‏ بھ چشمهاش میب:نم و...‏ دراتاق بھ قدم زدن پرداختم.‏

نمیداWستم ا زخو´‏no چھ کنم.‏ دستهایم را ازمسرت بھ ‎7‎م میمالیدم،‏ رفتم iلک‎5‎ن اتاق را گشودم.‏

‎7‎ا،‏ دیروزصبح کھ ب:ست دقیقھ بھ ساعت ده مانده بود،‏ iلک‎5‎ن راکھ گشودم،‏ حس کردم کھ

‎7‎وای ز‎7‎ر آلود ب‎5‎ون بھ درون اتاقم efوم آورد.‏

***

- 167 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

صدایم،‏ صدایم نیمھ جان است.‏ صدایم ‎7‎نوززنده است.‏ صدایم روی دیوار‎7‎ای اتاق روی

ش:شھ ‎7‎ای iلک‎5‎ن،‏ مثل مIJهای خون آلودمی‎ªندوPازمیافتند،‏ این طرف،‏ آن طرف:‏

برخ‎5‎‏‘‏ بکسهارا...‏ بUند...‏ «

بھ خیالم میایدکھ اینها ‎7‎مان ‎7‎ذیانهای اسRندکھ شب گذشتھ ‎7‎ن‎6‎امی کھ خواب بوده ام،‏

گفتھ ام.‏ زنم ‎7‎نوزخواب است.‏ چھ خواب سنگیnq‏،‏ مثل این کھ میخوا‎7‎دآن قدرPخوابدکھ

خستھ گیهای ‎7‎فت سال وچند ماه راازخودش دورکند،آرام خفتھ است.‏ میخوا‎7‎م بیدارش کنم و

بگوOم کھ برخ‎5‎‏‘‏ بروOم...‏ نمیدانم،‏ من واو چھ وقت تصمیم گرفتیم کھ دوPاره برمیگردیم.‏ ‎7‎ردو

درOافتیم کھ ‎7‎نوزراه برگشن برای ماباä‏„‏ است.‏ اما میگوOم،‏ بگذار خواˆش رابگ‎5‎د...‏

شب گذشتھ،‏ ساعت یک بھ خانھ آمد،‏ مثل مرده ‏ی پهلوOم دراز کشید.‏ من نمیدانم چرا نیمھ

خواب،‏ نیمھ بیدار صدا کردم:‏

» ک:س–‏n؟ «

با nq†‹ کھ از آن خستھ Fی دردناiی میبارOد،‏ گفت:‏

» من استم.‏ «

ت|ان خوردم،‏ بلند شدم.‏ وحش‘ده بھ سوش دیدم.‏ او ‎7‎م ح‎5‎ان ح‎5‎ان بھ من دیدوPا خوWسردی و

خستھ Fی پرسید:‏

» چھ گپ است؟ «

من بھ آن تصمی€‏n کھ گرفتھ بودم،‏ فکر میکردم.‏ بھ چشمهاش خ‎5‎ه شده بودم.‏ ‎7‎مان ن‎6‎اه ‎7‎ای

سالهای قبل رامیجستم.‏ چشمهای کیمیارادر چشمهاش میجستم.‏ میخواستم بدانم کھ آیااو

‎7‎مان کیمیای من است وOا کس دیگری.‏

دیگرنمیدانم کھ چھ شد.‏ مثل این کھ من قهقهھ کنان خندیدم وخنده ‎7‎ایم مثل پارچھ ‎7‎ای

گوشت،‏ مثل پارچھ ‎7‎ای جگر بھ دیوار‎7‎ا خوردند وچس‹یدند.‏ اوچشمهاش راˆست.‏ مثل این کھ

تصمیم مرااز چشمهایم خوانده بود.‏ فهمیدم کھ میخوا‎7‎دچشمهاش رااز من پنهان کند.‏ ‎7‎مان

‏›†ظھ متوجھ شدم کھ او دراین چندسال ‎7‎م:شھ چ‎5‎‏‘ی را ازمن پنهان داشتھ است؛ چشمهاش را

ازمن پنهان داشتھ است.‏ ‎7‎م:شھ میکوشیده تامن متوجھ چشمهاش Wشوم.‏ چشمهاش راکھ

‏ˆست،‏ نالش کنان گفت:‏

» خستھ استم.‏ «

» کیمیا،‏

- 168 -


ً

ً

ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

شایدˆعدامن ‎7‎م خفتم.‏ او‎7‎م خوابید.‏ حالامن بیدار شده ام،‏ امااو‎7‎نوزخواب است.‏ عادت

نداشت کھ این قدردیرPخوابد.‏ صدایم درگوشھ وکنار اتاق طن‎5‎ن نیمھ جان دارد:‏

» چرا خوا£ی،‏ کیمیا؟ برخ‎5‎‏‘‏ بکسها را بUند...‏ من م‎5‎وم تا تکت طیاره را بگ‎5‎م...‏ این چشمهایت را

کھ از خودت ن:سRند،‏ ‎¹‎س بھ صاحUش بده.‏ من میدانم کھ تو این چشمهارا بھ عارOت گرفتھ ای.‏

برخ‎5‎‏‘،‏ ‎7‎نوز با‎7‎م ‏ˆسیارفاصلھ ندارOم.‏ دوازده ساعت وOک شبانھ روز،‏ ماراباردیگرPھ ‎7‎م م‎5‎ساند.‏

مرابھ آن چشمهای کیمیای خوPم م‎5‎ساند.‏ برخ‎5‎‏‘،‏ بکسهارا بUند،‏ من م‎5‎وم تا تکت طیاره را

بیاورم...‏ اگرFلوOت اندiی درددارد،‏ مراببخش،‏ ‏¬شوش مکن.‏ خوب م:شود.‏ من اصلا میخواستم

FلوOت را ک€‏n نوازش کنم.‏ اصلاً‏ نمیخواستم تراخفھ کنم.‏ مگردستهایم درآن ‏›†ظھ مثل دوتا

وح·‏no؛ مثل دودیوانھء اززنج‎5‎ر‎7‎ا شده،‏ FلوOت رافشردند.‏ ‎7‎ر چندکوشیدم آنهاراازFلوOت جدا

سازم،‏ نتواWستم.‏ زورم نکشید.‏ دستهایم درآن ‏›†ظھ یک قدرت وOک خشم غ‎5‎طبیÇ‏„‏ یافتھ بودند.‏

وق–‏n ازد‎7‎انت خون آمد،‏ آن Fاه دستهاآرامانھ ازFلوOت جدا شدند،‏ کیمیای عزOز،‏ برخ‎5‎‏‘م‎5‎وOم.»‏

***

‎7‎مان طور کھ روی چوiی Wشستھ ام و سوی ش:شھ ‎7‎ای iلک‎5‎ن مینگرم،‏ صدای دخانھء

‎¹‎سرک نابالغ،‏ صدای نازک وگ‎5‎ای ‎7‎مان آواز خوان ازدرون یک لودس‹یکرجرPھ گوشهایم میاید:‏

Pم‎5‎م زefران تو،‏ روزمحشر بگ‎5‎م گرOبان تو»‏

درPرابرچشمهایم کوچھ ‎7‎ای شورPازا،‏ چنداول،‏ رO‏|اخانھ،‏ iاه فرو´‏no‏،‏ کوچھ ‎7‎ای قدی€‏n iابل

نمودارم:شوند.‏ خانھ ‎7‎ای فرورOختھ،‏ دیوار‎7‎ای افتاده،‏ سقفهای افتاده،‏ یک شهروOرانھ و

خاموش،‏ سکوت و‎7‎م انگ‎5‎‏‘ی ‎7‎مھ جارا فراگرفتھ است.‏ در‎7‎رسو Wشانھ ‎7‎ای ازاصابت راکتها،‏

Fلولھ ‎7‎ا،‏ خون وچوPهای نیم سوختھ دیده م:شوند.‏ درفضا کف‏‎7‎ادیده نم:شوند.‏ روی بامها

کnop ن:ست.‏

ناگهان خودم را میب:نم،‏ در برابرخودم،‏ خودم را میب:نم.‏ لاغر،‏ سیاه و سوختھ.‏ با صورت زخ€‏n و

داغ داغ؛ پراز لکھ ‎7‎ا،‏ لباسهایم پاره پاره،‏ عصباWی وخشمناک استم.‏ دستهایم رااز شدت خشم

ت|ان مید‎7‎م،‏ فرOاد میکنم:‏

» چرااین طورشد،‏ چرا؟ «

- 169 -

» شایدآخر


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

iی بودکھ این iار‎7‎ارا کرد؟ iی بود کھ مرا یاماراباپنجالهای قوش گرفت وPھ این جاافگندتا

شاگرد مغازه دارچشم آ£ی،‏ خانم ماری این دیارPی‎6‎انھ شوم؟ iی بود کھ چشمهای کیمیای مرا،‏

غزل لایRنا „ ودل انگ‎5‎‏‘‏ ن‎6‎اه ‎7‎اش راغارت کرد؟ iی بود کھ سرزمینم را،‏ خانھ ‎7‎ایم را،‏ شهرم را

بمباردمان کردتا پرنده ‎7‎ا ازآشیانھ ‎7‎ای شان ب‎5‎ون بروند ومن مزدور خانم ماری شوم.‏ iی بودکھ

فاصلھء عمیقی راب‎5‎ن من وPچھ ‎7‎ایم،‏ ب‎5‎ن من و زنم،‏ ب‎5‎ن من وخودم ایجاد کرد؟ iی بودکھ مارااز

خودماگرفت ودستهای معصومم رابھ خون جنایت بزرگ آلوده ساخت؟ بھ جنای–‏n کھ خودم،‏

Fلوی خودم را بفشارم تا از د‎7‎انم خون بیاید.‏

آیا‎7‎مھء این کیها یک iی نبود؟ دست ‎7‎مان دیوی نبود کھ ش“‏n آمدو ذوق آمدن بھ این دیار پرزرق

و برق رادرمغزم تزرOق کرد ورفت؟ آیا‎7‎مان زن کو…„‏ راست نگفتھ بودکھ بازخوا‎7‎م دیدکھ ازمن

چھ جورمیکند؟

سرم میچرخد،‏ سوی تخت خواب ن‎6‎اه میکنم.‏ بھ ساعت وعقرPھ ‎7‎ای استادهء آن مینگرم.‏ اشک

رOخن سودی ندارد.‏ حالامن مانده ام وOک Wعش...‏ حس میکنم کھ گندیده شدن من ‎7‎م مثل

گندیده شدن یک مرده،‏ ازدرونم آغاز یافتھ است.‏ برمیخ‎5‎‏‘م وiلک‎5‎ن رامیگشایم.‏ حس میکنم ‎7‎وای

ز‎7‎رآلودی درون اتاقم efوم میاورد.‏

باردیگر صدای گرOھ آلود و نیمھ جان خودم را م:شنوم :

» کیمیا،‏ برخ‎5‎‏‘...‏ بکسهارا بUند.‏ «

بھ خیالم میایدکھ دو‎5tمرد،‏ درعقب من Wشستھ اندوچای مینوشندودرPارهء گذشتھ ‎7‎اوازدست

رفتھ ‎7‎اگپ م‎5‎‏‘نند.‏ درPارهءiاکھ ‎7‎اوtهلوانهای ازدست رفتھ گپ م‎5‎‏‘نند.‏ در Pارهءسفر‎7‎او

سیاحتهای کھ از‎7‎ند،‏ سندتابھ بخاراوسمرقندم‎5‎فتندومیامدند،‏ باحسرت ودرد ‎²‎‏†بت میکنند.‏

پایان

‎۱۳۷۴‎خورشیدی . ‎¹‎شاور

- 170 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

عزOزم،‏ خدا حافظ

"... حسن،‏ حمید،‏ جمال...حسن،‏ حمید،‏ جمال...‏ بچھ ‎7‎ای ش‎5‎ینم،‏ گرOھ نکنید.‏ نھ،‏ نھ گرOھ

نکنید،‏ جیغ بزنید تا،‏ تا صدای تان را کnop ‏ˆشنود.‏ خدا مهرPان است ‏،خدا رحیم است.‏

حسن،‏ حمید،‏ جمال..‏ گرOھ نکنید،‏ فرOاد بکشید...‏ حت€‏n کnop پیداخوا‎7‎دشد کھ صدای

شمارا ‏ˆشنود.‏

آه خدای من،‏ این داکواین پرستار چھ آدمهای احمقی اسRند.‏ من،‏ من،‏ من دیگر جور

نم:شوم.‏ شمامرا ترک کنید ‏،بروOد،‏ کوشش کنید زنم را از مرگ نجات د‎7‎ید.‏ بروOد بھ دیگران

کمک کنید.‏ داک‏ صاحب،‏ من،‏ من نمیتوانم گپ بزنم.‏ من نمیتوانم دستها وtا‎7‎ایم را ت|ان

بد‎7‎م.‏ من نمیتوانم صدایم را بکشم.‏ چگونھ شمارا بفهمانم؟ آه،‏ پرستار،‏ این قدر سوزن و

- 171 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

س‎5‎وم،‏ این بلای را کھ بھ بیnq و د‎7‎انم ‏ˆستھ اید،‏ بھ چھ درد میخورند؟ من،‏ من زخ€‏n ‏،تکھ

تکھ،‏ مغزم آس:ب دیده،‏ ‎7‎مھ جایم فòJ‏...‏ درست است کھ تنها قلبم میRپد.‏ این علامت زنده

بودن من ن:ست.‏ بگذارOد بم‎5‎م.‏ مرا ب:ش ازاین عذاب وشکنجھ ند‎7‎ید...کوشش نکنیدبا

دوا‎7‎او سوزنها مرگ من بھ ‏¬عوOق بیافتدو ب:شعذاب بکشم.‏ چگونھ شمارا بفهمانم...‏ شما

بھ نظرخودتان در برابر من یک عمل اWساWی و شرافتمندانھ راگوOا انجام مید‎7‎ید.‏ درحا…„‏ کھ

مراشکنجھ مید‎7‎ید.‏ ظالمها بروOد،‏ ر‎7‎ایم کنیدکھ قلبم بیاستدومن ازاین عذاب دردآور

نجات یابم.‏ بروOد،‏ فکر میکنم زخمیها،‏ درد‎7‎ل‎7‘5‎ا فرOاد میکنند.‏ بھ آنها کمک کنید،‏ شاید زنم

بتواند گپ بزند.‏ چ‎5‎‏‘ی درموردخانھ بھ شما بگوOد.‏ چ‎5‎‏‘ی درموردحسن،‏ حمیدو جمال...‏

حسن،‏ حمید،‏ جمال فرOاد بکشید،‏ تا جان دارOد فرOاد بزنید.‏ شاید بالاخره کnop پیدا شود

کھ صدای شمارا ‏ˆشنود.‏

داک،‏ تمام تلاشهایت ‏£ی فایده اند.‏ این قدر معاینھ،‏ س‎5‎وم وسوزن بھ چھ iار میاید.‏ بھ

خیال خودت iارخو£ی راانجام مید „. درحا…„‏ کھ مراب:ش‏ بھ رنج و عذاب میافگnq‏.‏ من حس

میکنم کھ قلبم درون س:نھ ام ‎7‎نوز میRپدوچشمهایم مانند چشمهای یک آدم مرده،‏ بھ

سقف اتاق خ‎5‎ه مانده اند،‏ میب:نند...‏ اگرچھ من نمیتوانم سرم رابچرخانم،‏ مردمک

چشمهایم را ‎7‎م نمیتوانم حرک–‏n بد‎7‎م.‏ گوشهایم صدای شمارا م:شنوند.‏ اما شما حق دارOد

بھ خاطر من زحمت بکشید.‏ زOرا قلبم میRپد،‏ زنده ام.‏ iاش میتواWستم دوسھ iلمھ گپ بزنم...‏

دوسھ iلمھ...‏ ‏ˆعدبم‎5‎م.‏ داک،‏ چقدر I§Wھ ‎7‎اوiاغذ‎7‎اراتھ وPالامیکnq‏.‏ این پرستار iاردیگری

ندارد.‏ ‎7‎رچھ دواست،‏ ب‎5‎ن س‎5‎وم من م‎5‎یزد.‏ یک iاری بکنید کھ بتوانم دوسھ iلمھ گپ بزنم.‏

درصور¬ی کھ چن‎5‎ن iاری ممکن ن:ست،‏ ‎¹‎س بگذارOدزود قلبم بیاستد.‏ س‎5‎ومهارا قطع کنید.‏

داک،‏ تو میداWی کھ من چھ حال دارم.‏ من میخواستم زنم را بھ زاش‎6‎اه ب?م.‏ بھ سرک عمومی

کھ رسیدیم،‏ راک–‏n فرود آمد.‏ شاید‎7‎م بم طیاره بود.‏ افتادیم روی زم‎5‎ن،‏ آغشتھ درخون.‏ من

‎7‎مان ‏›†ظھ دیدم کھ زنم میان خون ت|ان ت|ان میخورد.‏ یک موتر تکnop نزدیک ماآ¬ش

گرفت.‏ من دیدم کھ تکس‎5‎ان سÇ‏„‏ میکرد تااز‎5Pن آ¬ش از‎5Pن تکnop ب‎5‎ون شود.‏ و…„‏ نتواWست،‏

حت€‏n در‎7‎مان جاسوخت وکباب شد.‏ تکnop سوخت،‏ زنم در‎5Pن خون دست وtام‎5‎‏‘د.‏ در

آسمان بمها،‏ راکتها،‏ طیاره ‎7‎ا.‏ در زم‎5‎ن توtها،‏ تانکها،‏ راکتها،‏ بمها قهقهھ کنان بھ حال ما

میخندیدند.‏ ‏ˆعدنمیدانم چھ شد؟ بھ حال کھ آمدم،‏ این جا بودم.‏ داک،‏ چطور

شمارابفهمانم؟ فکرمیکنیدمن زنده خوا‎7‎م ماند؟ فکرمیکنیدمن زنده خوا‎7‎م ماند؟

- 172 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

چشمهایم را ‎7‎م نمیتوانم حرکت د‎7‎م.‏ ح–‏n نمیتوانم اشک برOزم.‏ گرOھ کنم.‏ خطوط چهره ام

را ‏¬غی‎5‎ بد‎7‎م تا شما متوجھ شوOدکھ من میخوا‎7‎م موضوع مه€‏n رابھ شما بیان نمایم.‏

داک،‏ از برای خدا،‏ از برای خدا،‏ کnop را بھ خانھء ما بفرسRید.‏ آن جا بچھ ‎7‎ایم ماندند.‏

خداکند کnop بھ کمک شان رسیده باشد.‏ اگر کnop بھ کمک شان نرسد،‏ حت€‏n ‎7‎مان جا

میم‎5‎ند.‏ چقدرت‎­J است،‏ داک،‏ این چھ عذاب دردناiی است.‏ حسن چهار سالھ،‏ حمید من

سھ سالھ،‏ جمالکم دوسالھ...‏ چاره نبود ‏،ما آنهارادرخانھ گذاشRیم وخودماحرکت کردیم.‏

جمالکم گرOھ میکرد.‏ حمیدمیخواست باما بیاید،‏ حسن ‎7‎م میخواست بیاید.‏ من بھ آنها

وعده دادم کھ در برگشت موترک پلاسRی|ی برای آنها می?م.‏ مادرشان وعده داد کھ یک نیnq

گک بیاورد.‏ حسن بھ خو‡†ا…„‏ گفت کھ مو‎7‎ای نیnq گک طلای باشد.‏ در خانھ ‎7‎ای

‎7‎مسایھء ما کnop ن:ست.‏ ‎7‎مھ رفتھ اند.‏ آشیانھ ‎7‎ا خا…„،‏ تنها در ‎7‎مسایھ Fی طرف راست ما

یک پ‎5‎مرد...‏ وق–‏n حر کت میکردیم،‏ چندین بار دروازهء حوO „ ‎7‎مسایھ را تک تک کردیم.‏ کnop

جواب نداد.‏ تنها ‎7‎مان پ‎5‎مرد مانده بودکھ او‎7‎م از‎7‎ردوگوش کر...‏ وضع زنم خوب نبود.‏

مجبور بودم تا ‎7‎رچھ زودتراورابھ شفاخانھ برسانم.‏ من میداWستم کھ وضع شهر خوب

ن:ست.‏ باران Fلولھ و راکت،‏ طیاره ‎7‎ا بم میافگندند...‏ ماتا سرک عمومی رسیدیم.‏ پرستار،‏ تو

‏ˆسیار مهرPان اس–‏n‏.‏ حلقھء زلفت،‏ روی وپ:شان:ت مرابھ یاد زنم میاندازد.‏ ابروانت ‎7‎م بھ او

شبا‎7‎ت دارند.‏ یک iاری بکن،‏ از برای خدا من ‏›†ظھ ‏ی ‏ˆعدخوا‎7‎م مرد...‏ کnop را بھ خانھء

ما بفرسRید،‏ کnop را بھ خانھء ما بفرسRید،‏ ‏”‏eلھ کنید.‏ ازPچھ ‎7‎ایم خ?بگ‎5‎ند.‏ ‎7‎رسھ آنها

درOک اتاق قفل اسRند.‏ زنداWی اسRند.‏ قفل کردیم و برآمدیم.‏ نمیدانم ازآمدن مابھ این جا

چند ساعت س‎ªی شده است.‏ وق–‏n از خانھ ب‎5‎ون شدیم،‏ ساعت چهارونیم صبح بود.‏ ‎7‎مان

‏›†ظھ بودکھ جنگ شدید آغازشد.‏ بھ خیالم کھ حالا ساعت ده صبح است.‏ فکر میکنم جنگ

iا‎7‎ش یافتھ است.‏ خدایا،‏ خدایا...‏ حسن،‏ حمید،‏ جمال...‏ چھ حال دارند.‏ بروOد،‏ بروOد.‏ آن

سھ پرندهء معصوم،‏ ‏£ی پدر و ‏£ی مادر را از آن زندان نجات د‎7‎ید.‏ آنها گرOھ کنان ‎7‎مان جا

خوا‎7‎ند مرد...‏ آه،‏ بچھ ‎7‎ایم،‏ حسن،‏ حمید،‏ جمال...‏ جیغ بزنید،‏ جیغ بزنید.‏ بنالید،‏ فرOاد

بکشید،‏ ممکن است ر‎7‎گذرآواره ‏ی صدای شمارا ‏ˆشنود.‏ خدایا،‏ بھ آن پ‎5‎مرد کر شنوای بده

تا فرOاد کودiانم را ‏ˆشنود و برود آنهارا از آن حالت دردناک نجات د‎7‎د.‏

- 173 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

چھ م:شنوم خدایا؟ چرا زنم بم‎5‎د،‏ چرا چرا چرا؟ صدایت راخفھ کن،‏ پرستار...‏ اونباید

بم‎5‎د.‏ داک،‏ باور نکن.‏ برواورایک بار بب‎5‎ن.‏ ممکن است اشRباه کرده باشند.‏ آه،‏ خدایا،‏

طفلش در شکمش بود.‏ ‎7‎ردو مردند...‏

» داک‏ صاحب،‏ میخواست چ‎5‎‏‘ی بگوOد.‏ نتواWست.‏ جان داد.‏ «

» ح–‏n یک iلمھ؟ «

» ح–‏n یک iلمھ.‏ «

آه،‏ خدای من،‏ او ‎7‎م نتواWست ح–‏n یک iلمھ گپ بزند.‏ داک،‏ پرستار،‏ ‏ˆس کنید.‏ دیگر

شکنجھ و عذابم ند‎7‎ید.‏ قطع کنید پ:پهارا قطع کنید،‏ س‎5‎ومهارا قطع کنید.‏ این no´ را کھ در

د‎7‎ان و بیnq ام چسپانده اید،‏ بردارOد.‏ بگذارOد قلبم بیاستد و بم‎5‎م...‏ سنگدلان،‏ ظالمها،‏ اگر

میداWسRید کھ چقدر من درد میکشم،‏ بدون شک حاضر م:شدید کھ زود بم‎5‎م.‏

داک،‏ پرستار...‏ زPانم،‏ دستهایم،‏ پا‎7‎ایم،‏ ای اشک،‏ ای مردمک چشمهایم،‏ عضلاتم،‏ یک

حرکت...‏ یک ت|ان،‏ یک صداخدایا،‏ زنم مرده است.‏ طفل|انم درخانھ قفل مانده اند.‏ من

صدای شان را م:شنوم.‏ مادر،‏ پدر...‏ بادستهای کوچک شان بھ درو دیوار میکوPند.‏ من

میدانم کھ شماچھ حال دارOد.‏ چطورکنم؟ از دست من iاری ساختھ ن:ست.‏ داک،‏ پرستار...‏

اگر میتواWستم دستهایم را حرکت بد‎7‎م،‏ Fلوی ‎7‎ردوی شمارا چنان میفشردم کھ چشمهای

تان ازحدقھ ب‎5‎ون م:شدند.‏ بروOد،‏ اعلان بد‎7‎یدکھ من مرده ام تاکساWی کھ مرا م:شناسند،‏

بیایند و بھ خانھء مابروند وکودiانم را نجات د‎7‎ند.‏ حسن،‏ حمید،‏ جمال...‏ جمال دروسط

خانھ،‏ پهلوی گدیگک موطلاش،‏ حمیدنزدیک در،‏ بھ روخوابیده وحسن درحا…„‏ کھ

دستهاش بھ سوی iلک‎5‎ن روی دیوار دراز مانده اند،‏ خواب شان برده...‏ کرخت شده اند و

مرده اند؟ Wی،‏ Wی...‏ خوابیده اند.‏ بروOد ‎7‎رچھ زودتراعلان کنید کھ من و زنم مرده ایم.‏ ازروی

کتابچھء جیUیم اعلان کنید.‏ یک رفیق صمیمیم در شعبھء اعلانات فو¬ی iار میکند.‏ ‎7‎م‎5‎ن کھ

اوخ?‏ شود،‏ فورا میاید.‏ مارا بھ خانھ می?د و آن Fاه بچھ ‎7‎ایم نجات مییابند.‏ آه،‏ آه...‏ خدایا،‏

شکر...‏ صداش،‏ صداش آمد.‏ خودش است عمرش دراز...‏ ‎7‎ا خودش است...‏ سلام،‏ خوش

آمدی.‏ بھ چشمهایم مینگری.‏ دوست عزOز،‏ سلام،‏ سلام...‏ خوب شدکھ آمدی.‏ بچھ ‎7‎ایم

درخانھ مانده اند...‏ تو چگونھ خ?‏ شدی و آمدی؟ خداخودش مهرPان است.‏ ازمن بگذر،‏ بچھ

‎7‎ایم را نجات بده.‏ بدو،‏ بدو،‏ بدو..‏ زنم ‎7‎م مرده است،‏ من ‎7‎م مرده ام...‏ عزOزم،‏ دوست

عزOز،‏ داک،‏ پرستار...‏ شما چھ میگوOید؟ دوست عزOز،‏ تکرار نکن.‏ گرOھ؟ چرا گرOھ میکnq؟

- 174 -


ص د ا ی

ا زخ ا ک س

م ج م و ع ھ ء د ا س ت ا ن

ق ا د ر م را د ی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

چگونھ ممکن است بچھ ‎7‎ایم مرده باشند؟ خفھ شواحمق،‏ امروز صبح مارا بھ این شفاخانھ

آوردند.‏ حالاساعت ده صبح است وما ساعت چهارونیم از خانھ برون شدیم،‏ داک،‏ پرستار،‏

دوست عزOز...‏ گرOھ میکنید،‏ برای چھ؟ چگونھ ممکن است کھ آنها در این پنج ساعت مرده

باشند؟

چھ؟ ده روز،‏ ده روز؟ ‏عnq این کھ ده روز است کھ من در شفاخانھ استم؟ ده روز؟ از برای

خدا،‏ ده روز،‏ ده روز،‏ حسن،‏ حمید،‏ جمال...‏ ده روز...‏ دوست...‏ عزOزم،‏ خدا حافظ...‏

وارخطا WشوOد...‏ راحت م:شوم...‏ آه،‏ خدا حافظ عزOزم...‏ «

پایان

‎¹‎شاور.‏ 1374 خورشیدی

- 175 -

More magazines by this user
Similar magazines