اما

exittheatre
  • No tags were found...

اثر: هاوارد زین، ترجمه گروه تئاتر اگزیت - شیرین میرزانژاد

EMMA

اِما

‏بمنبممایشنامه

هاوارد زین

ترجمججممه

شبریبررین مبریبررزانژاد

Copyright © 2017 Khameneh Multimedia All rights reserved.


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین


!2


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

بزرگداشت اِما گلدمن:‏ آنگونه که من زیستم

اما:‏ ‏بمنبممایشنامهای از هاوارد زین

برگرفته از وبسایت هاوارد زین

٢٧ ژوئن زادروز اما گلدمن (٢٧ ژوئن ١٨۶٩- ١۴ می ١٩۴٠) است؛ آنارشیسبىتبىی که از اولبنیبنن مدافعان آزادی بیان،‏

کنبرتبررل ‏جمججممعیت،‏ برابری و استقلال زنان،‏ و سندیکاها بود.‏ هاوارد زین پس از خواندن کتاب ‏«یاغی در ‏بهببههشت»،‏ بیوگرافىففىی

اما گلدمن نوشتهی ربجیبجچارد درینون،‏ اتوبیوگرافىففىی اما گلدمن ‏«آنگونه که من زیستم»‏ را مطالعه کرد.‏ او به عنوان یک

مورخ با مدرک دکبرتبررا،‏ متعجب شد که چطور در طول ‏بجتبجحصیلاتش هرگز دربارهی اما گلدمن چبریبرزی ‏بجنبجخوانده است.‏ ‏«این زن

باشکوه اینجا بود،‏ این فرد آنارشیست،‏ فمینیست،‏ تندخو و عاشق زندگی.»‏ زین ‏«آنگونه که من زیستم»‏ را به عنوان

تکلیف کلاسی شا گردانش قرار داد که به گفتهی او ‏«آن را بسیار دوست داشتند.‏ آبهنبهها در گلدمن ‏همھهممان چبریبرزی را یافتند

که من یافته بودم:‏ روحیهی آزاد،‏ جسور،‏ ایستاده در مقابل مقامات،‏ نبرتبررس و ‏همھهممانگونه که عنوان کتاب میگوید،‏ زندگی

خود را میزیست،‏ ‏همھهممانگونه که خود میخواست،‏ نه آنگونه که قوانبنیبنن و قواعد و مقامات میگفتند.»‏ زین به استفاده از

نوشتههای او در کلاسهایش ادامه داد و ‏بمنبممایشنامهای نبریبرز دربارهی او با نام ‏«اِما»‏ نوشت.‏

!3


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پرترهی اما گلدمن از ‏مجممججموعهی ‏«همھهممهی قهرمانان ما سابقهی کیفری دارند».‏ اثر شان ربجیبجچمن

متبىنبىی که در زیر میآید بریدهای از فصل ١٠ کتاب ‏«هاوارد زین صحبت میکند»‏ با عنوان ‏«اما گلدمن،‏ آنارشیسم و

مقاومت در برابر جنگ»‏ است که هاوارد زین در آن مسئلهی هِیمارکت را که به عنوان ‏«مِیدِی»‏ از آن یاد میشود

بازگو میکند؛ حادثهای که منجر به پایبندی مادامالعمر گلدمن به کنشگری شد.‏

اما گلدمن در حال سخبرنبررابىنبىی برای ‏جمججممعیت گرد آمده در میدان یونیون نیویورک،‏ ٢١ می ١٩١۶

!4


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏«من ‏بمنبممایشنامهای دربارهی اما گلدمن نوشتم و باید تصمیم میگرفتم.‏ زندگی او طولابىنبىی و پربار بود و ‏همھهممیشه در یک اثر

هبرنبرری این مشکل وجود دارد که کدام ‏بجببجخش را شامل شود و کدام را شامل نشود.‏ او زندگی سرشاری داشت،‏ از این

رو من کار را با او به عنوان دخبرتبرر نوجوان مهاجری در روچسبرتبرر نیویورک که در کارخانهای کار میکرد شروع کردم.‏ در

سال ١٨٨۶ در زمان مسئلهی هیمارکت جهشی در آ گاهی سیاسی او رخ میدهد.‏ چند نفر از ‏سمشسمما دربارهی مسئلهی

هیمارکت میدانید؟ من ‏همھهممیشه رایگبریبرری میکنم تا ‏مجممججبور نشوم آبجنبجچه که ‏همھهممه میدانند را بازگو کنم.‏ البته مشکلی با

بازگو کردن آبجنبجچه مردم میدانند ندارم—بالاخره ما ‏همھهممه نیاز دار ‏بمیبمم که برابمیبممان یادآوری شود!‏ دوباره و دوباره.‏ مسئلهی

هیمارکت در دل مبارزات سراسری در کشور برای هشت ساعت کار روزانه اتفاق افتاد.‏

اعتصاب کارگران شرکت کشاورزی ببنیبننالمللممللی در شیکا گو در جریان است.‏ پلیس وارد میشود.‏ صحنهای عادی است:‏

پلیس در برابر اعتصابکنندگان.‏ اما پلیس به سوی اعتصابکنندگان شلیک کرده و تعدادی از آنان را به قتل میرساند.‏

در آن زمان شیکا گو مرکز مهمی برای فعالیتهای رادیکال و گروههای آنارشیسبىتبىی بود.‏ آنارشیستها یک ‏بجتبججمع اعبرتبرراضی

در میدان هیمارکت ترتیب میدهند.‏ ‏بجتبججمعی مسالمللممتآمبریبرز است،‏ اما پلیس به سوی ‏جمججممعیت یورش میبرد،‏ یک ‏بمببممب در

میان نبریبرروهای پلیس منفجر میشود،‏ یک ‏جمحجمملهی تروریسبىتبىی.‏ هیچکس ‏بمنبممیداند که چه کسی ‏بمببممبگذاری کرده است.‏ اما

وقبىتبىی یک ‏جمحجمملهی تروریسبىتبىی اتفاق میافتد،‏ دیگر مهم نیست که میدانید یا ‏بمنبممیدانید.‏ باید کسی را تعقیب کرد.‏ پلیس

باید کسی را پیدا کند.‏ به ‏همھهممبنیبنن خاطر هشت نفر از سران آنارشیست در شیکا گو را پیدا کردند.‏ هیچ کس ‏بمنبممیتواند

‏بمببممبگذاری را به آبهنبهها نسبت دهد،‏ اما بالاخره آنارشیست هستند.‏ ما قوانبنیبنن توطئه را دار ‏بمیبمم.‏ قوانبنیبنن توطئه بسیار جالبند.‏ با

قانون توطئه میتوانید هر کس را به هر چبریبرزی متهم کنید.‏ لازم نیست کاری کرده باشید تا در دادگاه سیاسی توطئه در

جایگاه متهم قرار گبریبررید.‏ از این رو به سرعت این هشت نفر را به جرم توطئه برای قتل ‏مجممجحکوم به اعدام میکنند.‏ اِما

گلدمن از این موضوع مطلع است.‏ کار به دادگاههای عالىللىی میکشد.‏ سیستم قضابىیبىی آمریکا سیستم شگفتانگبریبرزی است.‏

هنگامی که خطابىیبىی فاحش در سطوح پایبنیبننتر رخ میدهد،‏ غلبه بر آن در دادگاههای عالىللىی اغلب بسیار دشوار است،‏ چرا

که دادگاههای عالىللىی خود را در رسیدگی به موضوعات ‏مجممجحدود میسازند.‏ آبهنبهها میگویند:«هیئت منصفه و قاضی حقایق این

پرونده را در نظر گرفتهاند،‏ پس تنها موضوعی که باید به آن ببرپبررداز ‏بمیبمم جزئیات حقوفىقفىی است و ما ‏بمنبممیتوانیم حقایق را

نادیده بگبریبرر ‏بمیبمم.»‏ به هر حال،‏ دیوان عالىللىی ایلینوی حکم را تایید کرد.‏

تصویر هفت نفر از هشت شهید حادثهی هیمارکت

!5


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

مسئلهی هیمارکت تبدیل به موضوعی جهابىنبىی شد.‏ یکی از آن موضوعابىتبىی بود که ذهن مردم آ گاهی را

که ‏بىببىیعدالبىتبىی را میدیدند به خود مشغول کرد.‏ ما در دوران خود بسیاری از این موضوعات را

داشتهابمیبمم:‏ رزنبرببررگها [١]، مومیا ابوجمججممال [٢]، و ‏بمتبممام پروندههابىیبىی که تبدیل به حرکتهای جهابىنبىی شدند.‏

مسئلهی هیمارکت هم اینگونه بود.‏ جورج برنارد شاو در تلگرافىففىی به دیوان عالىللىی ایلینوی اعلام

کرد:«ا گر ایالت ایلینوی باید هشت نفر از شهروندانش را از دست بدهد،‏ ‏بهببههبرتبرر است این هشت نفر از

اعضای دیوان عالىللىی ایلینوی باشند.»‏ این هم کمکی نکرد.‏ چهار نفر از آبهنبهها به دار آوبجیبجخته شدند و

هنگامی که خبرببررش منتشر شد و به گوش اما گلدمن رسید،‏ او را تا سرحد خشم برانگیخت.‏ او کمی

بعد روچسبرتبرر را ترک کرد،‏ خانوادهاش را ترک کرد،‏ ‏همھهممسرش را ترک کرد،‏ ‏همھهممسری که در سن پایبنیبنن

برایش در نظر گرفته شده بود.‏ او به نیویورک رفت و به گروه کوچکی از آنارشیستها پیوست.‏

آرامگاه گلدمن در گورستان فارست هوم ایلینوی،‏ در نزدیکی آرامگاه اعدامشدگان هیمارکت

[١] جولیوس و اثل رزنبرببررگ شهروندان آمریکابىیبىی بودند که به جرم جاسوسی برای شوروی در سال ‎١٩۵٣‎‏مجممجحکوم به اعدام شدند.‏

[٢] مومیا ابوجمججممال در سال ١٩٨١ به ابهتبههام قتل یک افسر پلیس بازداشت و زندابىنبىی شد ولىللىی به دلیل روشن نبودن موضوع،‏ پروندۀ

قضابىیبىی او تا ژانویه ٢٠١٢ در انتظار اعدام بود.‏ او به عنوان ‏"شاید ‏بهببههبرتبررین و شناخته شده زندابىنبىی در ردیف مرگ در جهان"‏ توسط

روزنامه نیویورک تابمیبممز شناخته شد.‏ او در ژانویه ٢٠١٢ از انتظار اعدام حذف شد و ا کنون ‏همھهممچنان در زندان به سر میبرد.‏

!6


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

دربارهی نویسنده

هاوارد زینZinn Howard

مورخ،‏ نویسنده،‏ استاد دانشگاه،‏

‏بمنبممایشنامهنویس و فعال حقوق

مدبىنبىی در آمریکا بود.‏ فعالیت وی

بر طیف گسبرتبرردهای از مسائل از

‏جمججممله نژاد،‏ طبقه،‏ جنگ و تارتحیتحخ

متمرکز بودهاست و افراد

بیشماری را ‏بجتبجحت تاثبریبرر کار خود

قرار داده است.‏ وی در سال

١٩٢٢ در خانوادهای مهاجر از

طبقه کارگر در بروکلبنیبنن متولد

شد.‏ در سن ١٨ سالگی به

عنوان کارگر بندر مشغول به

کار شد.‏ سپس به نبریبرروی هوابىیبىی

پیوست و در طول جنگ جهابىنبىی

دوم خلبان ‏بمببممبافکن بود.‏ این

‏بجتبججربهها به شکلگبریبرری ‏مجممجخالفتش با

جنگ و نبریبرز اعتقادش به اهمھهممیت

مطالعه تارتحیتحخ کمک شایابىنبىی کرد.‏

پس از ‏بجتبجحصیل در کالجللجج از طریق

سهمیه سربازان جنگ،‏ ‏همھهممزمان با

گذراندن دورهی دکبرتبررا ی تارتحیتحخ

در دانشگاه کلمبیا،‏ مشغول به

کار در ‏بجببجخش ‏جمحجمملونقل انبار شد.‏

از سال‎١٩۵۶‎ تا ١٩۶٣، در

کالجللجج اسپلمن در آتلانتا در ایالت

جورجیا مشغول به تدریس شد

و در آبجنبججا فعالیت در جنبش حقوق مدبىنبىی را آغاز کرد.‏ وی در ‏بىپبىی ‏جمحجممایت از اعبرتبرراضات دانشجو ‏بىیبىی،‏ از کالجللجج اسپلمن اخراج شد و پس از

آن تا هنگام بازنشستگیاش در سال ١٩٨٨، در دانشگاه بوستون به تدریس علوم سیاسی پرداخت.‏

زین در طول حیات خود ۴٢ کتاب و مقاله تالیف کرد که از میان آبهنبهها میتوان به ‏"تارتحیتحخ مردمی آمریکا"،‏ ‏بمنبممایش ‏"مارکس در سوهو"‏ و

‏"ویتنام:‏ منطق عقبنشیبىنبىی"‏ اشاره کرد.‏ وی ‏همھهممچنبنیبنن جوایز متعددی را دریافت کرده است که از ‏جمججممله آبهنبهها جایزهی ادبىببىی بنیاد لبننبنن

Award) (Lannan Foundation برای ‏بهببههبرتبررین اثر غبریبررداستابىنبىی،‏ جایزه یوجبنیبنن وی.دبز Award) (Eugene .V Debs

برای ‏مجممججموعه آثار و نبریبرز فعالیت سیاسیاش و ‏همھهممچنبنیبنن نشان شجاعت ریدبهنبههور برای حفاظت از روح حقیقتگو ‏بىیبىی Ridenhour)

(Courage prize میباشد.‏

وی در سال ٢٠١٠ در سانتامانیکای کالیفرنیا دیده از جهان فروبست.‏

او در یکی از آخرین مصاحبههای خود گفت:‏ ‏"امیدوارم در آینده از من به عنوان کسی یاد شود که تلاش کرد تا نوع متفاوبىتبىی از

تفکر را دربارهی جهان،‏ جنگ،‏ حقوق انسابهنبهها و برابری نشان دهد ."

!7


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اِما

اثر هاوارد زین

ترجمججممه:‏ شبریبررین مبریبررزانژاد

گروه تئاتر ا گزیت

!8


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

شخصیتها:‏

صف اعبرتبرراضی کارگران

گروه کارگران جدید

سردستهی گروه کارگران جدید

اما (EMMA)

رز (ROSE)

جبىنبىی (JENNY)

دورا (DORA)

هبرنبرری کلی فریک CLAY) HENRY

(FRICK

آقای ووگل VOGEL) (Mr.

هلنا (HELENA)

مادر

پدر

‏همھهممراه فریک

دو نگهبان دفبرتبرر فریک

بن رایتمن REITMAN) (BEN

المللممیدا اسبرپبرری SPERRY) (ALEDA

آقای لوین (Mr.LEVINE)

سا کس (SACHS)

کارگران ژندهپوش میدان یونیون

توماس گرگوری THOMAS)

(GREGORY

جی.‏ ادگار هوور EDGAR) .J

ویتو (VITO)

فدیا (FEDYA)

آنا مینکبنیبنن MINKIN) (ANNA

(HOOVER

ساشا (SASHA)

یوهان موست MOST) (JOHANN

افسران پلیس

زندانبان

لبریبرزبت (LIZBETH)

!9


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پرده یک

صحنه یک

١

پیشدرآمد:‏ موسیقی ‏«اسبرتبرراحتگاه من»‏ با پیانو نواخته میشود یا نسخهی گروه کر آن ‏بجپبجخش میشود.‏

صحنه روشن میشود،‏ چهار زن در سنبنیبنن متفاوت ‏—اما،‏ رز،‏ جبىنبىی و دورا—‏ پشت دستگاههای

خیالىللىی نشستهاند و حرکات خیاطی را ابجنبججام میدهند.‏ پاهایشان بر روی پدال چرخخیاطی ضرباهنگی

ثابت و مداوم را به وجود میآورد.‏ یک دست پارچه را از زیر چرخ رد کرده و دست دیگر چرخ را

میچرخاند و هر چند دور یک بار بدون از دست دادن ریتم عرق پیشابىنبىیشان را پا ک میکنند.‏

سا کت،‏ سریع و با نظمی مشقتبار کار می کنند و تنها صدابىیبىی که میشنو ‏بمیبمم صدای ریتمیک پا بر روی

زمبنیبنن است که شبیه پدال چرخ است.‏ بعد یکی از زنان شروع به خواندن آهنگ ‏«اسبرتبرراحتگاه من»‏

میکند.‏ پس از خواندن دو بند از آهنگ،‏ سرکارگر ‏«ووگل»‏ سر میرسد ‏(یا صدایش از ببریبررون صحنه

میآید).‏ مردی تندخو که نامهربان نیست،‏ اما به خاطر مسئولیتش هراسان و دستپاچه است.‏

ووگل:‏ چند بار باید بگم؟ آواز خوندن موقع کار ‏ممممممنوع!‏ خواهش میکنم!‏

‏(آواز زن قطع میشود.)‏

ووگل:‏ هر کی میخواد آواز ‏بجببجخونه بره تو اپرا کار پیدا کنه!‏ ‏(سرش را تکان میدهد،‏ خارج میشود.)‏

‏(زنان در سکوت به کارشان ادامه میدهند.‏ هنگام صحبت کردن هم ریتم را نگه میدارند.)‏

٢

جبىنبىی:‏ آتشسوزی کارگاه کاچینسکی رو یادتونه؟

دورا:‏ هجده تا دخبرتبرر مردن.‏ بعضیاشون زنده زنده سوخبنتبنن.‏ بعضیاشون هم از پنجره ببریبررون پریدن.‏ کی

میتونه ‏همھهممچبنیبنن چبریبرزی رو فراموش کنه؟

Morris] آهنگی از موسیقی ییدیش ‏(یهودیان ارتدوکس)‏ اثر موریس رزنفلد : Mein Ruhe Platz ١

[Rosenfeld ‏(مترجم)‏

Kachinsky ٢

!10


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

جبىنبىی:‏ خب،‏ امروز صبح تو روزنامه نوشته بود که چرا اون دخبرتبررا نتونسته بودن از پلههای پشبىتبىی برن

پایبنیبنن.‏

دورا:‏ خب؟

جبىنبىی:‏ در از ببریبررون قفل بود.‏ کاچینسکی قفلش کرده بود چون چندتا از دخبرتبررا یواشکی میرفبنتبنن رو

پشت بوم هوا ‏بجببجخورن.‏

دورا:‏ حرومزادهی کثافت!‏ بعد اسم خودش رو میگذاره ‏بهیبههودی.‏

رز:‏ مگه رئیس ‏بهیبههودی فرفىقفىی هم میکنه؟

دورا:‏ ‏بهیبههودی باید فرق کنه.‏

رز:‏ ‏همھهممهشون مثل هم هسبنتبنن.‏ باور کن.‏ من برای ‏بهیبههودیا کار کردم،‏ برای غبریبرربهیبههودیا کار کردم،‏ حبىتبىی

برای ایتالیابىیبىیها.‏

جبىنبىی:‏ من خوشم ‏بمنبممیآد اینجا تو طبقهی هشتم کار کنم.‏ این روزا خیلی آتشسوزی میشه.‏ دیدی

رئیس آتشنشابىنبىی نیویورک چی گفته؟

دورا:‏ کی این ‏همھهممه مزخرفات رو میخونه؟

جبىنبىی:‏ ‏بهببههبرتبرره ‏بجببجخوبىنبىی.‏ گفته نردبونهاشون فقط تا شش طبقه میرسه.‏ ا گه مثل ما طبقهی هفتم هشتم

باشی،‏ خدا به دادت برسه.‏

‏(همھهممه از کار با ماشبنیبنن بازمیایستند.‏ چند ‏لحللححظه هیچ حرکت و صدابىیبىی نیست.‏ بعد کمکم دوباره شروع

می کنند.)‏

رز:‏ میدوبىنبىی،‏ در پشبىتبىی طبقهی ما هم از ببریبررون قفله…‏

جبىنبىی:‏ چی میگی؟!‏

رز:‏ از وقبىتبىی من اینجا کار میکنم ‏همھهممبنیبنن بوده.‏

دورا:‏ این درست نیست.‏

رز:‏ ‏بهببههبرتبرره ‏بهببههش فکر نکبىنبىی.‏

جبىنبىی:‏ یکی باید به ووگل بگه بازش کنه.‏

دورا:‏ حرف بزبىنبىی،‏ تو دردسر افتادی.‏ کی میخواد به ووگل بگه؟ من که ‏بمنبممیگم.‏

!11


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(در سکوت به کار ادامه میدهند.)‏

اما ‏(با صدای بلند،‏ بقیه را از جا میپراند):‏ آقای ووگل!‏ لطفاً‏ برید ببریبررون قفل در رو باز کنید که ا گه

آتشسوزی شد…‏

ووگل ‏(از ببریبررون صحنه،‏ برانگیخته):‏ سرت به کار خودت باشه!‏ ‏(وارد میشود)‏ ‏سمشسمما کرست میدوزید.‏

١

اینجا هم کارگاه آقای هندلینه . درها هم به من ربطی نداره.‏ اما،‏ حرفمو گوش کن.‏ تو اینجا از ‏همھهممه

کوچکتری.‏ یاد بگبریبرر سرت به کار خودت باشه.‏

اما ‏(از پشت دستگاه بلند میشود):‏ ا گه در قفل باشه من کار ‏بمنبممیکنم.‏

ووگل ‏(برانگیختهتر از پیش):‏ خوبه!‏ خوبه!‏ برو!‏ ‏همھهممبنیبنن حالا برو خونه.‏ کی تو رو لازم داره؟ ‏(با حرکات

اغراقآمبریبرز دست و بدن)‏ دورا!‏ امشب یک کم بیشبرتبرر ‏بمببممون کار اما رو ابجنبججام بده.‏ بیشبرتبرر دستمزد میگبریبرری.‏

امشب باید این سفارش رو ‏بمتبمموم کنیم.‏ آقای هندلبنیبنن منتظره.‏

دورا ‏(به آرامی):‏ من ‏بمنبممیتوبمنبمم بیشبرتبرر ‏بمببمموبمنبمم.‏

ووگل ‏(اشاره میکند):‏ جبىنبىی،‏ تو ‏بمببممون.‏

جبىنبىی:‏ من امشب باید سر وقت خونه باشم.‏

ووگل ‏(مستاصل):‏ رز!‏

‏(رز سرش را تکان میدهد.)‏

ووگل ‏(با فریاد):‏ ‏سمشسمماها چتونه؟

رز:‏ در.‏ باید در رو باز کنید.‏

ووگل:‏ من نباید این کاها رو بکنم.‏ به من ربطی نداره.‏

‏(اما قصد رفبنتبنن میکند.)‏

دورا:‏ اما،‏ صبرببرر کن منم بیام.‏ ‏(از پشت دستگاه بلند میشود)‏ آقای ووگل،‏ ببخشید،‏ من از آتش

میترسم.‏

جبىنبىی:‏ منم ‏همھهممبنیبنن طور.‏ ‏(بلند میشود.)‏

رز:‏ آقای ووگل،‏ ا گه آتشسوزی بشه خودتون هم ‏بمنبممیتونید از پلهها برید پایبنیبنن.‏

!12

Handlin ١


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ووگل:‏ ‏سمشسمما به سرتون زده.‏

‏(همھهممه از کار دست کشیدهاند.)‏

ووگل:‏ دارین با من چی کار میکنبنیبنن؟ دخبرتبررا،‏ خواهش میکنم،‏ من باید خرج خانوادهمو بدم.‏ خواهش

میکنم برگردید پشت دستگاههاتون.‏ سفارش امشب باید آماده بشه.‏

اما:‏ در رو باز کنید!‏

‏همھهممه:‏ در رو باز کنید!‏

ووگل ‏(با فریاد):‏ خیلی خب!‏ بسه!‏ باشه!‏ ‏(خارج میشود.‏ صدای باز شدن ضامن آهبىنبىی در را میشنو ‏بمیبمم.‏

ووگل ‏همھهممچنان فریاد میزند.)‏ خوبتون شد؟ حالا من بیکار میشم و ‏سمشسمما دلتون خنک میشه.‏ خیلی

خب،‏ برگردید سر کار.‏

‏(زنها به ریتم دستگاههایشان بازمیگردند،‏ در سکوت کار میکنند و تنها صدای کفشهایشان بر روی

پدال شنیده میشود.‏ پس از مدبىتبىی سکوت…)‏

دورا:‏ یکی از دوستام آتشسوزی کارگاه کاچینسکی رو دیده بود…‏ دخبرتبررا میاومدن ببریبررون روی

لبهی پنجرهی طبقهی ‏بهنبههم.‏ آتش دورشون رو گرفته بود.‏ از اون بالا خیلی کوچیک به نظر میرسیدن.‏

وقبىتبىی آتش به لباسهاشون میگرفت،‏ میپریدن.‏ دوتا دوتا،‏ سهتا سهتا،‏ دستای ‏همھهممو گرفته بودن…‏

‏(در سکوت با دستگاههایشان کار میکنند.‏ یکی از آبهنبهها به آرامی ‏«اسبرتبرراحتگاه من»‏ را زمزمه میکند و

دیگران نبریبرز یک یک شروع به ‏همھهممراهی میکنند.)‏

!13


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه دو

در تاریکی موسیقی شاد ییدیش ‏بجپبجخش میشود.‏ صحنه در آشبرپبرزخانهی خانوادهی گلدمن روشن

میشود.‏ اما و خواهرش هلنا در حال رقصیدن هستند.‏ هلنا به اما یاد میدهد و هر دو میخندند.‏

مادرشان غذا را آماده میکند.‏ پدر سرش را با ضرباهنگ موسیقی تکان میدهد.‏ آقای لِوین وارد

میشود.‏ یکی از اقوام دور و ثروبمتبممند که در کار پوشا ک است.‏

پدر:‏ سلام آقای لوین!‏ اما…!‏

‏(اما برمیگردد.)‏

پدر:‏ دست از رقصیدن بردار بیا به آقای لوین سلام کن.‏ هلنا تو هم ‏همھهممبنیبننطور!‏

‏(ببریبرزاری اما و هلنا از لوین در چهرهشان مشخص است.‏ به هم نگاه میکنند و انگار به هم میگویند:‏

‏«وای باز این اومد!»)‏

لوین ‏(دخبرتبررها را ‏مجممجحکم در آغوش میکشد و بیش از اندازه میفشارد):‏ وای دخبرتبررای خوشگلِت!‏ سلام

به ‏همھهممه.‏

پدر:‏ بنشبنیبنن،‏ بنشبنیبنن.‏ دخبرتبررا برید به مادرتون کمک کنید.‏

‏(دخبرتبررها به گوشهای که مادرشان است میروند که به او کمک کنند و با هم تفرتحیتحح کنند.‏ ‏تحپتحچتحپتحچ میکنند:‏

‏«آقای لوین اومده!»‏ بعد یکدیگر را نیشگون گرفته و نوازش میکنند و میخندند.)‏

١

پدر ‏(صدا میکند):‏ تائوبه ! تائوبه!‏ پس این سوپ چی شد؟

‏(اما با ‏تحپتحچتحپتحچ برای هلنا ادایش را در میآورد:«تائوبه پس این سوپ چی شد؟»)‏

پدر:‏ ‏سمشسمما دو تا چی ‏تحپتحچتحپتحچ میکنبنیبنن برای خودتون؟ بیایید مثل آدم بنشینید.‏

‏(دخبرتبررها سوپ را میآورند و در دورترین جای مبریبرز مینشینند.)‏

لوین:‏ خابمنبمم گلدمن،‏ روچسبرتبرر چطوره؟ راضی هستبنیبنن؟

!14

Taube ١


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پدر ‏(به جای او پاسخ میدهد):‏ هزاربار ‏بهببههبرتبرر از نیویورکه.‏

اما ‏(آن سوی مبریبرز با هلنا ‏تحپتحچتحپتحچ میکند و گفتگوی آبهنبهها را ادامه میدهد):‏ آخه مادرمون خودش زبون نداره!‏

هلنا:‏ بابا از ‏همھهممه ‏بهببههبرتبرر فکرشو میخونه!‏ ‏(قبلاً‏ هم ‏همھهممبنیبنن ماجرا برایشان پیش آمده است.)‏

پدر:‏ اینجا تو روچسبرتبرر یه گلی میبیبىنبىی،‏ یه علفی میبیبىنبىی…‏

اما:‏ یه گل،‏ یه علف…‏

‏(هلنا میخندد.)‏

پدر:‏ مثل نیویورک شلوغ نیست…‏

اما:‏ ‏همھهممهاش هفت نفر تو یه اتاق…‏

پدر ‏(با ‏بجتبجحکم):‏ اینجا حرف یواشکی ندار ‏بمیبمم دخبرتبررا!‏ مودب باشید!‏

لوین:‏ اینجا سخت کار پیدا کردین؟

پدر:‏ نه،‏ نه!‏ اصلاً!‏

‏(دخبرتبررها شکلک درمیآورند:«نه،‏ اصلاً!»)‏

پدر ‏(به طرف آبهنبهها برمیگردد،‏ عصبابىنبىی):‏ این صداها چیه ‏سمشسمما دو تا درمیآرین؟ بلد نیستید سر سفره

١

بنشینید؟ ‏(به لوین)‏ جیکوب رو که میشناسی؟ شوهر اما.‏ کار درست و حسابىببىیای داره.‏ تو یه

کارخونهی بزرگ.‏ ‏بجتبجخت میسازن.‏

اما ‏(این بار بلند صحبت میکند):‏ هفتهای شش دلار.‏ دوازده ساعت در روز.‏ هنوز نیومده خونه.‏

پدر ‏(حرف اما را نشنیده میگبریبررد):‏ اما هم سر کار میره.‏ تو قسمت پوشا ک.‏ اما برای آقای لوین از کارت

تعریف کن.‏

اما:‏ تعریف کردن نداره که!‏ بوی گند میده.‏

‏(هلنا میخندد.)‏

اما:‏ هفتهای دو دلار و پنجاه سنت.‏ اجازه ‏بمنبممیدن آواز ‏بجببجخونیم.‏ سرکارگرمون هم ‏همھهممهاش میخواد به

دخبرتبررا دستدرازی کنه.‏ من هم ‏مجممججبورم هر از گاهی یه کفگرگی حوالهاش کنم.‏ ‏(ادای کفگرگی را

میآورد.‏ هلنا میخندد.)‏ خب ‏(شانههایش را بالا میاندازد)‏ من که حرف ‏بمنبممیتوبمنبمم بزبمنبمم…‏

!15

JACOB ١


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پدر:‏ عجب زبوبىنبىی داره!‏ میره تو این جلسهها،‏ حرف این سوسیالیستها و کمونیستها و آنارشیستها

رو گوش میکنه.‏ معلوم نیست کی هسبنتبنن!‏ خبرببرر نداره تو ‏مممممملکت خودمون چی کشیدبمیبمم.‏

اما:‏ بابا!‏ من اوبجنبججا هم تو کارخونه کار میکردم.‏ هیچ فرفىقفىی نداره جز اینکه اینجا باید تندتر کار کبىنبىی.‏

پدر ‏(کلافه):‏ اینجا ‏بهیبههودیا رو ‏بمنبممیکشن!‏

اما:‏ ‏مجممججبور نیسبنتبنن.‏ ‏بهیبههودیا خودشون خودشونو میکشن.‏ پشت ‏همھهممبنیبنن دستگاهها.‏

پدر:‏ اینجا جای زندگی دار ‏بمیبمم.‏ بزبمنبمم به ‏بجتبجخته!‏ ‏(به مبریبرز میزند.)‏

اما:‏ بله،‏ ‏بجتبجخته.‏ سریع میسوزه.‏ ‏همھهممبنیبنن هفتهی پیش تو خیابونمون یه خونواده تو آتش سوخبنتبنن.‏ فکر

میکبىنبىی عمارت سنگی را کفلر ‏همھهممچبنیبنن بلابىیبىی سرش بیاد؟

لوین:‏ اقلاً‏ اینجا آتشنشابىنبىی هست.‏ تو ‏مممممملکت خودمون کسی ‏بمنبممیدونست آتشنشان چیه.‏

اما:‏ آمریکاست دیگه.‏ بیشبرتبررین آتشنشانها رو داره با بیشبرتبررین آتشسوزیها.‏

پدر ‏(از کوره در میرود):‏ ما شانس آوردبمیبمم که توی روچسبرتبرر هستیم.‏ کجا ‏بهببههبرتبرر از اینجاست؟ نیویورک؟

توی اون آپاربمتبممانها ‏بجببجچپیم؟ ‏بجببجچهها از دیفبرتبرری و سرخک ‏بمببممبریبررن؟

اما:‏ اقلاً‏ تو نیویورک مردم اعبرتبرراض میکبننبنن…‏

پدر:‏ خیلی خب!‏ برو نیویورک پیش ‏همھهممون دهنگشادا!‏ یه مشت بیکار ولگرد!‏ مفتخوری میکبننبنن بعد

هم هوار میکشن که ‏«آمریکا خوب نیست.»‏ قدر این ‏مممممملکتو ‏بمنبممیدونن.‏

‏(با مشت بر روی مبریبرز میکوبد.‏ ‏همھهممه سا کت هستند.)‏

مادر ‏(میخواهد جلوی فوران خشم او را بگبریبررد):‏ اما،‏ سوپ رو بکش.‏

‏(اما شروع به ربجیبجخبنتبنن سوپ میکند.)‏

لوین ‏(سعی میکند ‏بجببجحث را عوض کند):‏ براتون روزنامهی ییدیش آوردم.‏

پدر:‏ ‏ممممممنون،‏ ‏ممممممنون.‏ چه خبرببررا؟

لوین:‏ اون یاروها رو یادته که پارسال تو شیکا گو ‏بمببممب گذاشبنتبنن و پلیسها رو کشبنتبنن؟

اما ‏(با صدای بلند،‏ ‏مجممجحکم):‏ هیچ معلوم نشد که ‏بمببممب از کجا اومده بوده.‏ برای ‏همھهممبنیبنن هشت تا از رهبرببررای

آنارشیست رو گرفبنتبنن:‏ یه چابجپبجخونهدار،‏ یه خیاطِ‏ مبلمان،‏ یه ‏بجنبججار…‏

پدر:‏ میبیبىنبىی؟ ‏همھهممهاش ‏همھهممینا رو میدونه.‏ خیلی خب.‏ سا کت!‏ آقای لوین دارن صحبت میکبننبنن.‏

!16


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

لوین:‏ من فقط دارم میگم تو روزنامه چی نوشته.‏ دیروز چهارتاشون رو دار زدن.‏

‏(اما به گریه میافتد.‏ هلنا دستش را به دور او میآویزد.)‏

پدر:‏ برای چی داری گریه میکبىنبىی؟

لوین:‏ اونا که آنارشیست بودن.‏ معلوم بود این سرشون میآد.‏

اما ‏(با فریاد):‏ سا کت شو!‏

پدر ‏(بلند میشود،‏ با ‏بهتبههدید):‏ احبرتبررام بذار!‏

لوین ‏(بمنبممیخواهد دردسر درست کند،‏ اما میخواهد چبریبرزی بگوید،‏ شانههایش را بالا میاندازد):‏ گریه

نداره که!‏ قاتل بودن.‏

اما:‏ دهنتو ببند!‏ ‏(یک کاسهی سوپ را برمیدارد و به صورت آقای لوین میپاشد.)‏

‏(به دنبال او پدر شروع به درآوردن کمربندش میکند.‏ مادرش به میان میآید.)‏

مادر:‏ ناراحت شده!‏ ناراحت شده!‏

اما:‏ دست به من بزبىنبىی نشونت میدم!‏

پدر ‏(خشمگبنیبنن):‏ چی گفبىتبىی؟

اما:‏ شنیدی چی گفتم.‏

پدر ‏(کمربند را بالا میبرد):‏ ادبش میکنم.‏

مادر:‏ هلنا ببرببررش تا باباش نکشتهش.‏

‏(هلنا اما را میکِشد و با خود میبرد.‏ مادر به لوین دستمالىللىی میدهد که صورتش را پا ک کند.)‏

پدر:‏ دخبرتبرره دیوونه شده.‏ پا ک زده به سرش!‏

مادر:‏ ششش!‏ ششش!‏

‏(آشبرپبرزخانه تاریک میشود.‏ دوباره روشن میشود.‏ اما و هلنا در گوشهای بر روی یک نیمکت کوتاه

نشستهاند.‏ نوری ضعیف صحنه را روشن کرده است.‏ صدای ضعیف موسیقی شنیده میشود:‏

‏«اسبرتبرراحتگاه من».)‏

اما:‏ هلنا پیش من ‏بجببجخواب.‏

هلنا:‏ مگه جیکوب پیشت ‏بمنبممیخوابه؟

!17


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ ما با هم ‏بمنبممیخوابیم.‏ یعبىنبىی بعد از اولبنیبنن شب دیگه با هم ‏بمنبممیخوابیم.‏ اصلاً‏ نباید باهاش ازدواج

میکردم.‏

هلنا:‏ پس چرا ازدواج کردی؟

اما:‏ آخه تنها بودم.‏

هلنا:‏ دلیل ‏بمنبممیشه.‏

اما:‏ اجمحجممق هم بودم.‏

هلنا:‏ این شد دلیل.‏

اما:‏ ولىللىی دیگه ‏بمنبممیخوام.‏ میخوام زندگی خودمو بکنم.‏ من تصمیمم رو گرفتم.‏ میخوام برم

نیویورک.‏

هلنا:‏ میخوای جیکوب و خونواده و کارت رو ول کبىنبىی بری؟

اما:‏ ‏همھهممه چی رو.‏

هلنا:‏ کاش من هم دل و جرات تو رو داشتم.‏

اما:‏ تو شوهرت رو دوست داری.‏ برای چی میخوای ول کبىنبىی بری؟

هلنا:‏ ا گه جرابمتبمم بیشبرتبرر بود اینقدر دوستش نداشتم.‏

‏(هر دو میخندند.‏ بعد سا کت میشوند.‏ هلنا دوباره به خنده میافتد.)‏

اما:‏ به چی میخندی؟

هلنا:‏ به سوپ!‏ قیافهی بابا رو دیدی؟

اما:‏ تو قیافهی لوین رو دیدی؟

‏(هردو میخندند.‏ بعد سا کت میشوند.)‏

اما:‏ هلنا دوستت دارم،‏ میدوبىنبىی؟

هلنا ‏(جلوی اشکش را میگبریبررد):‏ تو نیویورک مواظب خودت باش.‏ شنیدی که بابا چی گفت.‏ ‏همھهممهی

دهنگشادا و بیکارهها اوبجنبججان.‏

‏(همھهممدیگر را بغل میکنند،‏ گریه میکنند،‏ نور میرود،‏ موسیقی ‏همھهممچنان با صدای کم شنیده میشود.)‏

!18


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه سه

کافهی سا کس.‏ جنوب منهبنتبنن.‏ پیانیست مینوازد.‏ حال و هوای پرانرژی.‏ چند جوان مشغول غذا

خوردن و نوشیدن آبجببججو هستند.‏ دو مبریبرز بر روی صحنه است.‏ آقای سا کس در ببنیبنن آهنگها مشغول بازی

١

ایتالیابىیبىی ‏«مورا»‏ با پیانیست است و انگشتانش را بالا میبرد…‏

سا کس:‏ کواترو!‏ دو!‏ اُتو!‏ اونو!‏ ‏(چهار،‏ دو،‏ هشت،‏ یک)‏

‏(اما به ‏همھهممراه ویتو وارد میشود.‏ ظاهرش تغیبریبرر کرده است.‏ با اینکه در اینجا غریبه است،‏ راحت است و

از آزادیاش لذت میبرد.‏ ویتو ریزنقش و لاغر است و سیگار میکشد.)‏

اما:‏ اینجا عالیه.‏

ویتو:‏ ما بعد از کار میآییم اینجا.‏ چه نقشههابىیبىی اینجا کشیدبمیبمم!‏ چه انقلابهابىیبىی اینجا پبریبرروز شده!‏

‏(فدیا با آنا مینکبنیبنن پشت یک مبریبرز نشستهاست—سیگار میکشد.)‏

فدیا:‏ چقدر آبجببججو اینجا خورده شده!‏

‏(اما و ویتو میخندند.)‏

فدیا:‏ بشبنیبنن ویتو.‏ دوستت کیه؟

‏(اما و ویتو می نشینند.)‏

ویتو ‏(صدا میزند):‏ آقای سا کس!‏ دو تا آبجببججو!‏ این اما گلدمنه.‏ تازه از روچسبرتبرر اومده اینجا.‏

فدیا:‏ قبلش چی؟

٢

اما:‏ کوونو ، روسیه.‏

فدیا:‏ آهان…‏ کوونو.‏

آنا:‏ هیچ ‏بمنبممیدونه کجاست.‏ ا گه میگفبىتبىی ‏«اسمشسممبرتبرروگورسک»‏ میگفت:‏ ‏«آهان!‏ اسمشسممبرتبرروگورسک!»‏

:Morra ١ بازی بسیار قدیمی از زمان رم و یونان باستان که در آن شرکت کننده ها همزمان تعدادی از

انگشتان شان را نشان داده و مجموع انگشتان تمام شرکت کننده ها را حدس می زنند.‏ کسی که تعداد را

درست حدس زده باشد یک امتیاز می گیرد.‏ ‏(م)‏

!19

Kovno ٢


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

فدیا:‏ پس اهل روچسبرتبرری.‏ شنیدم میگن شهر گلهاست.‏

اما:‏ نه بابا شهر آرده.‏ مثل آرد توی نون.‏

فدیا:‏ به نیویورک خوش اومدی،‏ شهر فاضلاب.‏

ویتو:‏ فدیا یادش ‏بمنبممیره که من تو فاضلاب کار میکنم.‏

آنا:‏ ویتو،‏ تو توی فاضلاب کار میکبىنبىی ولىللىی در واقع فیلسوفىففىی.‏

ویتو:‏ مگه فرفىقفىی هم میکنه؟ ولىللىی درسته.‏ اینجا ‏همھهممه یه چبریبرز دیگهان.‏ آنا تو کارخونهی کرست کار میکنه

ولىللىی واقعاً‏ چی کاره است؟ سازماندهندهی کارگرای کرستسازی.‏ فدیا بیکاره،‏ ولىللىی واقعاً‏ چی کاره

است؟ هبرنبررمنده.‏

فدیا:‏ جداً،‏ من بیکارم.‏

اما:‏ کار توی فاضلاب چطوریه؟

ویتو:‏ اول از ‏همھهممه اینکه کار موقتیه.‏ تا وقبىتبىی که یبوست توی نیویورک ‏همھهممهگبریبرر بشه.‏

‏(آنا سرش را تکان میدهد.‏ ویتو را میشناسد.)‏

ویتو:‏ طبق تئوری ‏بجببجحران سرمایهداری مارکس،‏ ثروبمتبممندا بیشبرتبرر و بیشبرتبرر یبس میشن و فقرا کمبرتبرر و کمبرتبرر

غذا دارن که ‏بجببجخورن،‏ پس فاضلابها دیگه خشک میشن.‏ ‏همھهممون وقته که من و رفقای کارگر فاضلابمببمم

یعبىنبىی پرولتاریای واقعی قیام میکنیم ‏(با حرکبىتبىی ‏بمنبممایشی بلند میشود)‏ … از دل تاریکی….‏

سا کس:‏ بسه دیگه!‏ مردم دارن غذا میخورن…‏

ویتو:‏ دیگه حرفىففىی ‏بمنبممیمونه.‏ اون روز که برسه خودت میبیبىنبىی آقای سا کس.‏

سا کس:‏ وقبىتبىی پول آبجببججوهاتو رو دادی اون وقت میبینیم.‏

ویتو:‏ نگران نباش،‏ ‏جمججممعهی هفتهی دیگه حقوق میگبریبررم.‏

سا کس:‏ خونوادهی منم باید نون ‏بجببجخورن.‏ ‏(انگشتانش را بالا میآورد)‏ دوشنبه،‏ سهشنبه،‏ چهارشنبه،‏

پنجشنبه…‏

ویتو:‏ مگه من نباید نون ‏بجببجخورم؟

سا کس:‏ نه،‏ تو انقلابىببىی هسبىتبىی.‏ تو با باد کلهات هم میتوبىنبىی زندگی رو بگذروبىنبىی.‏

‏(همھهممه میخندند.‏ سا کس به بازی مورا با پیانیست بازمیگردد.)‏

!20


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

فدیا:‏ ‏بجببجخندید!‏ وقبىتبىی انقلاب بشه اینجا رو تبدیل به کلکتیو میکنیم و اونوقت…‏

آنا:‏ آبجببججوی مفبىتبىی!‏

‏(هم با هم فریاد میزنند:‏ آبجببججوی مفبىتبىی!‏ آبجببججوی مفبىتبىی!‏ سا کس سرش را تکان میدهد و ببریبررون میرود.)‏

اما ‏(با لبخند به ویتو):‏ پس آنارشیستهای نیویورک اینجوری نقشهی انقلاب رو میکشن.‏

ویتو:‏ ما ‏همھهممهی روز سخت کار میکنیم و عصرها…‏

آنا:‏ بله،‏ در طول روز تو کارگاهها سرمایهداری رو ‏مجممجحکوم میکنیم و عصرها تو کافهی سا کس ‏همھهممدیگه

٢ ١

رو ‏مجممجحکوم میکنیم.‏ مارکسیستها و با کونینیستها و کروپوتکینیستها و دولئونیستها …

اما:‏ تو چی؟

آنا:‏ خب،‏ اولبنیبنن چبریبرزی که خوندم،‏ مارکس!‏ مانیفست!‏ چقدر روشن!‏ چقدر باشکوه!‏ ‏(بالای صندلىللىی

میرود)‏ کارگران جهان متحد شوید!‏ نظام سرمایهداری ثروت عظیمی رو ابجیبججاد کرده اما این کار رو به

وسیلهی بیچارگی بشریت ابجنبججام داده.‏ یه نظام بیماره.‏ مشکل بیکاری رو چطور حل میکنه؟ با جنگ

و آمادگی برای جنگ.‏ باید جاش رو به جامعهای نوین بده که مردم توش در کار و ثروت سهیمن و مثل

آدمبریبرزاد زندگی میکبننبنن.‏ ‏(همھهممه تشویق میکنند،‏ آنا تعظیم میکند.)‏ اما بعد با کونبنیبنن رو خوندم.‏

‏(ویتو حالت انزجار به خود میگبریبررد.)‏

آنا:‏ اولش ازش متنفر بودم که به مارکس ‏جمحجممله کرده.‏ اما بعد شیفتهاش شدم.‏ میگفت دیکتاتوری

٣

پرولتاریا درست مثل دیکتاتوری بورژوازیه.‏ به خودی خود کنار ‏بمنبممیره.‏ تبدیل به حکومت استبدادی

میشه.‏ دولت کارگری ‏بمنبممیتونه وجود داشته باشه.‏ دولت به خودی خود شرّه.‏ ما نه باید دولبىتبىی داشته

باشیم،‏ نه خدابىیبىی،‏ نه اربابىببىی.‏

‏(اما و فدیا تشویق میکنند.)‏

Kropotkinists ١

DeLeonists ٢

٣ اشاره به تئوری مارکسیسم درباره ی زوال و کنار رفتن دیکتاتوری پرولتاریا به دلیل عدم ضرورت پس

از ایجاد تغییرات لازم در جامعه.‏ دیکتاتوری پرولتاریا حکومت دورۀ انتقالی بین جامعۀ سرمایه داری و

جامعۀ کمونیستی است.‏ دوره ای که به روایت مارکس ‏«در آن دولت نمی تواند چیزی جز دیکتاتوری

انقلابی طبقه ی کارگر باشد.»‏ ‏(م)‏

!21


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ویتو:‏ با کونبنیبنن خیالپردازه.‏ رومانتیکه.‏ مارکس توی تارتحیتحخ ریشه داره،‏ تو واقعیت.‏

فدیا:‏ سه تا آبجببججو برای با کونبنیبنن!‏

ویتو:‏ چهارتا برای مارکس!‏

فدیا ‏(در حالىللىی که انگشتانش را با حالت بازی مورا بالا گرفته است):‏ با کونبنیبنن!‏

ویتو:‏ مارکس!‏

آنا ‏(با خنده):‏ کروپوتکبنیبنن!‏

ویتو:‏ انگلس!‏

سا کس ‏(با ‏بمتبممام انگشتانش):‏ انقلاب!‏

‏(مردی وارد کافه میشود.‏ با موهای سیاه،‏ عینک،‏ صورت و فکی زمجممجخت.‏ به اطراف نگاه میاندازد.‏

روشن است که اینجا غریبه نیست.)‏

ویتو:‏ سلام ساشا!‏

‏(فدیا و آنا هم سلام میکنند.‏ ساشا سر تکان میدهد.‏ پشت مبریبرز کناری مینشیند.)‏

١

ویتو ‏(به اما):‏ اسمسسممش الکساندر برکمنه . هیچ وقت تا غذاشو ‏بجنبجخوره حرف ‏بمنبممیزنه.‏

ساشا ‏(به سا کس):‏ آقای سا کس.‏ یه استیک بزرگ با یه آبجببججوی بزرگ.‏

فدیا:‏ ساشا کی مرده که برات پول ارث گذاشته؟

ساشا:‏ امروز حقوق دادن.‏

ویتو ‏(به اما):‏ توی کارخونهی سیگار کار میکنه.‏ حدس بزن چند سالشه.‏

اما:‏ سی و پنج؟

ویتو:‏ بیست و یک.‏

اما:‏ از من بزرگبرتبرر نیست.‏

شو.‏

ویتو:‏ ساشا از ‏همھهممه بزرگبرتبرره.‏ ‏(صدا میزند)‏ ساشا!‏ بیا اینجا با رفیق جدیدمون اما گلدمن از روچسبرتبرر آشنا

!22

Alexander Berkman ١


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ساشا ‏(سرش را بالا میآورد،‏ نگاه میکند،‏ سرش را به نشانهی سلام تکان میدهد و به خوردن ادامه

١

میدهد):‏ یوهان موست فردا شب توی آ کادمی موسیقی سخبرنبررابىنبىی میکنه.‏ ‏(دستش را داخل بستهی

روزنامههای لولهشده میبرد)‏ اعلامیههاش رو اینجا دارم.‏

اما:‏ خودِ‏ یوهان موست؟

ساشا ‏(برای اولبنیبنن بار واقعاً‏ به اما نگاه میکند):‏ هیچ وقت سخبرنبررابىنبىیهاش رو نشنیدی؟

اما:‏ نه،‏ اما مقالهاش رو توی روزنامهی آزادی خوندهام.‏

ساشا ‏(سرش را به نشانهی تایید تکان میدهد،‏ به خوردن ادامه میدهد،‏ سرش را بالا میآورد):‏ کی تو

قسمت غر ‏بىببىی ‏بجپبجخش میکنه؟

ویتو ‏(به اما):‏ ساشا یه ‏لحللححظه هم وقت تلف ‏بمنبممیکنه.‏ ‏(به ساشا)‏ باشه.‏ من تو وقت ناهارم تو غرب ‏بجپبجخش

میکنم.‏

٢

آنا:‏ من میدون یونیون رو بعد از کار ‏بجپبجخش میکنم.‏

فدیا:‏ من کمکت میکنم.‏ ساعت شش اوبجنبججا میبینمت.‏

٣

ساشا:‏ من ساعت ناهار جلسهی کارگاه دارم.‏ تو خیابون بروم یه ساعت قبل از کار ‏بجپبجخش میکنم.‏

آنا:‏ ساشا!‏ باید قبل از پنج بیدار بشی…‏

ساشا:‏ که چی؟

آنا:‏ که هیچی.‏ بعد از انقلاب یه ‏مجممججسمه تو خیابون بروم میذار ‏بمیبمم.‏ ‏(حالت ‏مجممججسمه میگبریبررد)‏ ساشا در

حال ‏بجپبجخش اعلامیه کلهی سحر.‏

اما:‏ اتاق من نزدیک خیابون برومه.‏ من کمکت می کنم.‏

ساشا:‏ پنج صبح؟

اما:‏ ا گه تو بیای،‏ منم میام.‏

:Johann Most ١ سردبیر روزنامه،‏ سخنران و سیاستمدار آنارشیست آلمانی‐آمریکایی (١٨۴۶-١٩٠۶)

‏(م)‏

Union Square ٢

Broom ٣

!23


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ویتو:‏ ‏بجپبجخش کردن اعلامیه با ساشا خودش ‏بجتبججربهایه.‏ ‏(دستهای اعلامیه برمیدارد،‏ بلند میشود،‏ در

نقش ساشا،‏ ادای او را درمیآورد که گوشهی خیابان با جذبه صحبت میکند،‏ گو ‏بىیبىی با رهگذری حرف

میزند)‏ ‏«دوستان خو ‏بمببمم!‏ آیا میدانید که یوهان موست امشب سخبرنبررابىنبىی میکنه؟ این هم

اطلاعاتش.»‏ ‏(اعلامیه را به فدیا میدهد و جایش را با رهگذر عوض میکند.‏ با صدابىیبىی متفاوت)‏ ‏«کی؟

چی؟ من وقت ندارم.»‏ ‏(دوباره در جای ساشا)‏ ‏«که وقت نداری!‏ ده ساعت در روز برای سرمایهدارا

وقت میذاری.‏ اونوقت ‏بمنبممیتوبىنبىی یک ساعت از وقتت رو برای جنبشی صرف کبىنبىی که به استثمار پایان

میده؟ شرم بر تو!»‏ ‏(اعلامیهها را به سینهی فدیا میکوبد.)‏

‏(فدیا جا میخورد و آهی میکشد.‏ ‏همھهممه میخندند.‏ ساشا سرش را تکان میدهد.‏ لبخندی میزند:‏

ظرفیت شوخی را دارد.)‏

ویتو:‏ حالا اعلامیه ‏بجپبجخش کردن فدیا یه داستان دیگه است.‏ ‏(حالبىتبىی خوشایند و مهربان به خود میگبریبررد)‏

‏«خابمنبمم عزیز،‏ چبریبرزی براتون آوردم.‏ نبرتبررسید.‏ بلیت ‏مجممججابىنبىی کنسرته.‏ کنسرت واژهها.‏ ‏سمسسممفوبىنبىی ایدهها.‏ رهبرببرر

ارکسبرتبرر؟ یوهان موست.‏ باعث افتخارمه سرکار خابمنبمم.»‏ ‏(اعلامیه را به اما میدهد.‏ به آرامی به دور او

میرقصد و آهنگی را زمزمه میکند.)‏

ساشا:‏ حالا دیگه جدی باشید.‏

ویتو:‏ من جدیام.‏ من جدیام.‏ ‏(اعلامیهی دیگری را به شکم فدیا فرو میکند.)‏

ساشا:‏ من فکر میکنم درست نیست فدیا و آنا با هم یه جا باشن و من و دوستمون گلدمن با هم یه جا

باشیم.‏ اتلاف نبریبرروئه.‏ میتونیم مناطق بیشبرتبرری رو پوشش بدبمیبمم.‏

اما:‏ نه،‏ اتلاف نیست.‏ ا گه پلیس بیاد،‏ سختتره که ‏بجببجخواد دو نفر رو ‏همھهممزمان دستگبریبرر کنه.‏

آنا:‏ راست میگه.‏

اما:‏ به علاوه،‏ ا گه دو نفر باشیم ‏بهببههبرتبرر به نظر میرسه.‏ نشون میده که یه سازمان هستیم.‏

آنا:‏ راست میگه.‏

ساشا ‏(کلافه):‏ راست ‏بمنبممیگه!‏ تازه از روچسبرتبرر اومده اینجا میخواد به ما یاد بده چطوری تو نیویورک

اعلامیه ‏بجپبجخش کنیم؟

اما ‏(به آرامی):‏ چه تبلور حقبریبررانهای از پرووینسیالیسم.‏

!24


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ساشا ‏(با پرخاش):‏ این چه کلمهای بود؟

اما:‏ حقبریبررانه.‏

ساشا:‏ منظورم اون یکیه.‏

اما:‏ پرووینسیالیسم؟

ساشا:‏ من ‏بمنبممیدوبمنبمم یعبىنبىی چی.‏

‏(سکوبىتبىی ‏همھهممراه با شرمندگی برقرار میشود.)‏

اما ‏(به آرامی):‏ تو اسم خودتو میذاری آنارشیست؟

ساشا ‏(با عصبانیت):‏ بله!‏

اما:‏ و انبرتبررناسیونالیست؟

ساشا:‏ معلومه!‏

اما:‏ پرووینسیالیسم درست برعکس انبرتبررناسیونالیسمه.‏

ساشا:‏ این یه توهینه!‏

آنا:‏ راست میگه ساشا!‏

ساشا:‏ ‏«راست میگه،‏ راست میگه»!‏ بسه دیگه!‏

ویتو:‏ ساشا!‏ وقتشه یه بارم که شده ‏بجببجحث رو ببازی.‏

اما:‏ ساعت پنج میبینمت ساشا.‏ خیابون بروم،‏ دم ایستگاه.‏

‏(دستش را دراز میکند،‏ ساشا با کنجکاوی به او نگاه میکند،‏ دستش را به آرامی پیش میآورد،‏ به هم

نگاه میکنند،‏ اولبنیبنن آثار لبخند در چشمان ساشا دیده میشود.)‏

!25


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه چهار

١

آهنگ انقلابىببىی ‏بجپبجخش میشود.‏ در تالار دوبجیبجچوراین ، نور اسپات بر روی یوهان موست است که کت و

کراوات بر تن دارد،‏ ریش سیاه‐خا کسبرتبرری و موهای بسیار کوتاهی دارد،‏ قدبلند است و در ‏سمسسممت چپ

صورتش تغیبریبرر شکلی ناشی از حادثهای در کودکی وجود دارد.‏ پرقدرت و باوقار است.‏ عضو

آلمللممان بوده و به زندان هم افتاده است.‏ او یکی از نظامیان سابق جنبش انقلابىببىی بوده است.‏

رایشتاگ‎٢‎

سخبرنبررابىنبىی پرشور است که در عبنیبنن حال میتواند برای تاثبریبررگذاری با آرامش صحبت کند.‏ در اینجا به

‏مجممجخاطبانش و ‏همھهممزمان به پلیس درسی دربارهی آنارشیسم میدهد.‏ سه افسر پلیس در روشنابىیبىی ضعیف

ایستاده و باتوم به دست دارند.‏ سخبرنبررابىنبىی طولابىنبىی است و تنها در صوربىتبىی اثر میکند که موست بتواند

توجه ‏مجممجخاطبان را جلب کند.‏

موست:‏ رفقا!‏ دوستان!‏ و اعضای پلیس نیویورک.‏ ‏(خندهی حضار.‏ موست دستش را سایبان کرده و با

٣

دقت به ‏جمججممعیت نگاه میکند.‏ اشاره میکند.)‏ بله،‏ بازرس سالیوان هم تو ردیف چهارم نشستهاند

یادداشت برمیدارن.‏ ‏(خنده،‏ تشویق حضار)‏ خواهش میکنم جناب بازرس،‏ اسمسسممم رو درست بنویسید:‏

یوهان موست.‏ ‏(موست دستش را دراز میکند.‏ کف دستش رو به بالاست.‏ دیگر لبخند ‏بمنبممیزند.‏ ‏لحللححنش

تغیبریبرر میکند.)‏ دوستان من!‏ ما اینجا در یک گردهمھهممابىیبىی دوستانه هستیم.‏ در میان ‏جمججممعیت زنان و

کودکان هم هستند.‏ ‏(لحللححنش عصبابىنبىی میشود)‏ با این حال دور تا دور سالن پلیس ایستاده،‏ باتوم به

دست و مسلح به تفنگ.‏ آیا این معبىنبىی آزادی بیان در آمریکاست؟

‏(همھهممهمه در ‏جمججممعیت)‏

Deutschverein ١

:German Reichstag ٢ قوه ی مقننه ی دولت آلمان در دوران رایش دوم و سوم.‏

Sullivan ٣

!26


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

موست:‏ اعضای نبریبرروی پلیس،‏ چرا اینجایید؟ شاید شنیدهاید که اینجا گردهمھهممابىیبىی آنارشیستهاست؟

‏(خندهی حضار)‏ بله،‏ ما آنارشیست هستیم!‏ ‏(تشویق)‏ شاید شنیدهاید که ما به اغتشاش معتقدبمیبمم.‏

‏(دستانش را به هم میکوبد)‏ اشتباه است!‏ ما به نظم معتقدبمیبمم.‏ نه نظم ساختگی به زور ‏جمچجمماق و تفنگ،‏

بلکه نظم طبیعی ابناء بشر که با ‏همھهمماهنگی و برابری در کنار هم کار و زندگی میکنند.‏ چه کسی گفته

که ما به هرجومرج و اغتشاش معتقدبمیبمم؟ سرمایهداران و جنگافروزان،‏ مروجان هرجومرج اقتصادی،‏

معماران اغتشاش جهابىنبىی هستند!‏ ‏(صدایش آرام میشود)‏ جناب بازرس سالیوان،‏ نبریبرروهای پلیس،‏

بگذارید توضیح بدهم که ما چطور آنارشیست شدبمیبمم.‏ ‏(مکث میکند،‏ صاف و ‏مجممجحکم میایستد.)‏ ابتدا

زندگیمان را بررسی کردبمیبمم و دیدبمیبمم با قوانیبىنبىی زندگی میکنیم که خودمان وضع نکردهابمیبمم،‏ به گونهای

زندگی میکنیم که ‏بمنبممیخواهیم،‏ جدا شده از قویترین گرایش انسابىنبىیمان.‏ بعد چشمانمان را باز

کردبمیبمم و به شهر نگاه کردبمیبمم.‏ میدیدبمیبمم که پنج صبح کارگران پنجرهها را باز میکنند تا پیش از رفبنتبنن به

کارخانه،‏ در هوای تازه نفسی تازه کنند.‏ در زمستان اجساد پبریبررزنان و پبریبررمردان را دیدبمیبمم که ‏تحیتحخ زده

بودند،‏ چرا که سوخت نداشتند.‏ در تابستان نوزادان را در آپاربمتبممانها دیدبمیبمم که از وبا میمردند.‏

‏(سکوت ‏مجممجحض،‏ صدایش بالا میرود،‏ چند پله بالاتر میرود)‏ بعد چبریبرز دیگری دیدبمیبمم.‏ دیدبمیبمم که هفتصد

١

ساختمان در شهر در ‏بمتبمملک یک خانواده است.‏ خانوادهی آستور که ثروتشان صد میلیون دلار است.‏

٤ ٣ ٢

دیدبمیبمم که جِی گولد پانصد هکتار در هادسن و یک عمارت در خیابان پنجم دارد و را کفلر کنبرتبررل

نفت کشور را به دست گرفته است.‏ بله،‏ دیدبمیبمم که ثروبمتبممندان با ثروبىتبىی زندگی میکنند که نسلهای

٥

کارگران آن را به وجود آوردهاند.‏ دیدبمیبمم که در والدورف آستوریا به افتخار یک سگ میهمابىنبىی ترتیب

دادهاند.‏ بله،‏ یک سگ!‏ سگی که به جواهرات مزین شده بود،‏ در حالىللىی که مادران خیابان چری شبریبرر

برای فرزندانشان ندارند.‏ ‏(صدایش از خشم فروخورده شده است.‏ صبرببرر میکند تا بر خود مسلط شود و

Astor ١

Jay Gould ٢

Hudson ٣ شهری در نیوهمپشایر

Rockefeller ٤

:Waldorf Astoria ٥ هتلی لوکس در منهتن نیویورک

!27


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

آرامتر صحبت میکند.)‏ این را هم دیدبمیبمم که ‏همھهممان کسابىنبىی که صاحبان صنایع آمریکا هستند،‏

رئیسجمججممهور و اعضای کنگره را انتخاب میکنند.‏ آبهنبهها قضات را منصوب میکنند،‏ کشیشها را تدهبنیبنن

میکنند،‏ روزنامهها را صاحب میشوند،‏ دانشگاهها را وقف میکنند.‏

‏(ماموران پلیس به شکل ‏همھهمماهنگ باتومهایشان را به کف دستشان میکوبند.‏ صدای موست بالاتر از

صدای آبهنبهها میرود.)‏

موست:‏ هر سال سی و پنج هزار کارگر در معادن و کارخانههای آبهنبهها میمبریبررند.‏ در هر نسل،‏ فرزندان

کارگران در جنگهای آبهنبهها سلاخی میشوند.‏ بعد ما را به خشونت متهم میکنند!‏ ‏(مکث میکند و با

طمانینه صحبت میکند.)‏ بگذارید موضعمان را مشخص کنیم.‏ خشونت علیه مردم بیگناه؟ هرگز!‏

خشونت علیه سرکوبگران؟ ‏همھهممیشه!‏ ‏(تشویق)‏ بله!‏ یادداشت بردارید بازرس سالیوان.‏ منتظر دیدار ‏سمشسمما

هستیم.‏ ‏(خندهی حضار)‏ ولىللىی ما هم یادداشت برمیدار ‏بمیبمم.‏ و روزی،‏ تکرار میکنم،‏ روزی ‏سمشسمما هم ما را

خواهید دید!‏

‏(موست تعظیم میکند،‏ با تشویق فراوان از سوی حضار و کوبیدن پاها،‏ و بعد سرود انبرتبررناسیونال به

زبان آلمللممابىنبىی صحنه را ترک میکند.‏ پلیس ‏همھهممچنان باتوم میکوبد.)‏ ‏(اما و آنا ظاهر میشوند.‏ صداها

‏همھهممچنان شنیده میشود.‏ آبهنبهها در ‏جمججممعیت بودهاند.)‏

آنا:‏ عجب سخبرنبررابىنبىیای!‏

اما:‏ پس یوهان موست اینه.‏ تازه میفهمم چرا هی میافته زندان.‏

ساشا ‏(به آبهنبهها میپیوندد):‏ سلام آنا…‏ سلام اما.‏

‏(فدیا هم به آبهنبهها میپیوندد.‏ پبریبرراهبىنبىی گلدوزی شده به تن دارد.‏ ساشا سر تکان میدهد.)‏

ساشا:‏ پبریبررهنشو نگاه.‏ داد میزنه هبرنبررمنده.‏

فدیا:‏ ساشا از پبریبررهنم خوشش ‏بمنبممیآد.‏

اما:‏ به نظر من که قشنگه.‏

ساشا:‏ ‏همھهممه سلیقه دار ‏بمیبمم،‏ ولىللىی مگه وقبىتبىی جنبش به ذره ذره پول ما احتیاج داره،‏ پولمللممون رو باید خرج

این چبریبرزا کنیم؟

اما:‏ مگه ما چبریبرزای قشنگ لازم ندار ‏بمیبمم که یادمون باشه زندگی میتونه یه روزی چطور باشه؟

!28


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ساشا:‏ مگه یه آنارشیست باید چبریبرزای لوکس داشته باشه وقبىتبىی مردم تو فقر دست و پا میزنن؟

آنا:‏ ‏بهیبههودیا که با هم حرف میزنن،‏ ‏همھهممهاش سوال میپرسن.‏ هیچکس جواب ‏بمنبممیده.‏

اما:‏ مگه به خاطر انقلابىببىی بودن باید موسیقی و عطر یاس رو کنار گذاشت؟

آنا ‏(با آرتحنتحج به فدیا میزند):‏ میبیبىنبىی؟

ساشا:‏ کی گفته موسیقی و گل رو باید کنار بذاری؟ ولىللىی پبریبررهبىنبىی مثل اینو چرا.‏

فدیا:‏ هبرنبرر چی؟

ساشا:‏ این یه حقیقت علمیه:‏ هبرنبررمندا رو گردهی فقرا زندگی میکبننبنن.‏ به خودت نگبریبرر،‏ فدیا.‏

فدیا:‏ چرا به خودم نگبریبررم؟ مگه من آدم نیستم؟

اما:‏ ساشا،‏ طرز فکرت مشکل داره.‏ ‏بمنبممیتوبمنبمم دقیقاً‏ بگم چی…‏

ساشا:‏ ا گه راست میگفبىتبىی،‏ میتونسبىتبىی بگی دقیقاًُ‏ چی.‏

اما ‏(با خونسردی):‏ تو زجرآوری.‏

ساشا ‏(با خوشرو ‏بىیبىی):‏ ‏بمنبممیدوبمنبمم معنیش چیه،‏ اما فکر می کنم دوباره فحش خوردم.‏

آنا:‏ ساشا فکر میکنم معنیش اینه که تو میخوای تا وقبىتبىی انقلاب بشه ما ‏همھهممه زجر بکشیم.‏

ساشا:‏ تو ‏بمنبممیفهمی.‏

آنا:‏ چرا میفهمم.‏ الابمنبمم دارم میرم خونه.‏ زجر بکشم!‏ اما تو هم میآبىیبىی؟

اما:‏ من یه کم دیرتر میام.‏ میخوام تارتحیتحخ روی پوسبرتبررها رو عوض کنم.‏ موست دو هفتهی دیگه

سخبرنبررابىنبىی میکنه.‏

آنا ‏(به مردها):‏ پیش من میمونه تا کار پیدا کنه.‏ ‏(قصد رفبنتبنن میکند،‏ با آرتحنتحج به فدیا میزند تا فدیا متوجه

میشود.)‏

فدیا ‏(به زور ‏جمخجممیازه میکشد):‏ من خستهام.‏ تا خونه باهات میام آنا.‏ ‏(خارج میشوند.)‏

ساشا ‏(با نگاه فدیا را دنبال میکند،‏ سرش را تکان میدهد):‏ خستهاست!‏ تا لنگ ظهر خوابیده.‏ ‏(تردید

میکند،‏ به سوی اما برمیگردد و صدایش نرم میشود):‏ یه کم قدم بزنیم؟

اما:‏ هنوز این پوسبرتبررها ‏بمتبمموم نشده.‏

ساشا:‏ بیا دیگه ‏بجببجحث نکنیم.‏ ناسلامبىتبىی رفیقیم.‏

!29


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ مگه رفقا نباید ‏بجببجحث کبننبنن؟

ساشا:‏ حالا میخواد دربارهی ‏بجببجحث کردن ‏بجببجحث کنه.‏ ‏(در سکوت به کار روی پوسبرتبررها ادامه میدهد.)‏

بر ‏بمیبمم یه سودا بزنیم.‏

اما ‏(سرخوشانه):‏ سودا لوکس نیست؟

ساشا ‏(پس از مکث):‏ سودای خالىللىی؟

اما:‏ ا گه یه کم شکلات توش ‏بجببجخوام چی؟

ساشا ‏(حال و هوا را میگبریبررد):‏ من اونقدرا هم که فکر میکبىنبىی دگم نیستم.‏ یه کم شکلات.‏

اما ‏(لحللححنش تغیبریبرر میکند):‏ ساشا،‏ تو چطور اینجوری شدی؟

ساشا:‏ منظورت رتحنتحجآوره؟

اما:‏ آره.‏ نه.‏ منظورم عقایدته.‏ عقایدمون.‏ میگن ‏بمتبممام کارگرای کارخونهی سیگار رو سازماندهی

کردی.‏

ساشا:‏ تو ‏مممممملکت خودم سبریبرزده سالمللمم که بود به خاطر نوشبنتبنن یه انشا از مدرسه اخراجم کردن.‏

اما:‏ به خاطر یه انشا؟

ساشا:‏ گفبنتبنن عنوانش نامناسب بوده.‏ ‏«خدابىیبىی نیست.»‏

‏(میخندند.)‏

اما:‏ سبریبرزده سالمللمم که بود،‏ توی یه کارخونه تو سنتپبرتبررزبورگ کار میکردم.‏ کلمههابىیبىی مثل سرمایهداری و

‏بهیبههودستبریبرزی و دولت رو بلد نبودم.‏ اما برام مثل روز روشن بود.‏ وقبىتبىی هر روز با پوست و گوشتت

احساسش میکبىنبىی کلمات به چه دردی میخورن.‏

ساشا:‏ فکر ‏بمنبممیکردی که تو آمریکا اوضاع فرق کنه؟

اما:‏ تو کارخونه تو روچسبرتبرر هیچ تفاوبىتبىی ‏بمنبممیدیدم.‏ آره،‏ آمریکا قانون اساسی داره.‏ اما این تو کارخونه

هیچ معنابىیبىی نداشت.‏

!30


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

١

ساشا:‏ برای اونا هم که بعد از هِیمارکت اعدام شدن معنابىیبىی نداشت.‏

اما:‏ هیمارکت چشم خیلیامونو باز کرد.‏

٢

ساشا:‏ آخرین حرفای اسپایز به هیئت منصفه رو هیچوقت یادم ‏بمنبممیره:«اینها عقاید من هستند.‏ ‏بجببجخشی از

زندگیام را تشکیل میدهند.‏ ‏بمنبممیتوابمنبمم خود را از آن جدا کنم،‏ و ا گر میتوانستم هم ‏بمنبممیخواستم…‏

من می گو ‏بمیبمم،‏ ا گر ‏مجممججازات بازگو کردن حقیقت مرگ است،‏ مامور اعدام را صدا بزنید.»‏

‏(هر دو از شنیدن دوبارهی این کلمات ‏بجتبجحت تاثبریبرر قرار گرفتهاند.)‏

ساشا:‏ امیدوارم وقتش که برسه منم چنبنیبنن جساربىتبىی داشته باشم.‏

اما ‏(نزدیک میآید،‏ دستش را میگبریبررد):‏ ساشا!‏ تو هنوز جوونتر از اوبىنبىی که ‏بجببجخوای از مردن حرف بزبىنبىی.‏

ساشا:‏ یه روز با این انتخاب روبرو میشیم،‏ زانو بزنیم یا خطر کنیم.‏ جوبمنبممون رو بدبمیبمم ا گه لازم باشه.‏

اما:‏ من حاضرم زندگیمو به خاطر اعتقادم بدم.‏ اما میخوام در طول پنجاه سال این کارو بکنم،‏ نه

تو یه ‏لحللححظهی قهرمانانه.‏ جنبش احتیاج داره که براش زندگی کنیم،‏ نه اینکه براش ‏بمببممبریبرر ‏بمیبمم.‏

ساشا:‏ شاید فقط نوههامون بتونن یه عمر خوب زندگی کبننبنن.‏

اما:‏ من اینطوری فکر ‏بمنبممیکنم.‏ ما خودمون هم باید زندگی کنیم.‏ خوب هم باید زندگی کنیم تا نشون

بدبمیبمم چطور میشه زندگی کرد.‏ ‏(با اشتیاق دست ساشا را گرفته است.‏ به او نزدیکتر میشود.‏ نا گهان

متوجه میشود که چقدر به او نزدیک شده و خود را پس میکشد.)‏

ساشا ‏(با تردید):‏ فردا چی کار میکبىنبىی؟

اما:‏ باید برم انبار امانات ایستگاه مرکزی.‏ چرخخیاطیمو اوبجنبججا گذاشتم.‏

ساشا:‏ این ‏همھهممه راه از روچسبرتبرر کشوندی آوردیش؟

:Haymarket affair ١ ماجرای هی مارکت پیامد یک بمب گذاری بود که در تظاهرات کارگری ۴ می

١٨٨۶ در میدان هی مارکت شیکاگو رخ داد.‏ این تظاهرات در حمایت از اعتصاب کارگران برای هشت

ساعت کار روزانه و در واکنش به کشتار کارگران به دست پلیس در روز قبل از آن آغاز شد اما شخصی

ناشناس بمبی را به سوی نیروهای پلیس پرتاب کرد و پلیس هم به سوی تظاهرکنندگان آتش گشود.‏ این

واقعه منجر به کشته شدن هفت افسر پلیس و دست کم چهار نفر از شهروندان عادی شد.‏ به دنبال آن

هشت نفر از آنارشیست ها را بدون داشتن دلایل و مستندات در رابطه با این واقعه دستگیر کردند.‏

هفت نفر را به جرم توطئه به اعدام و یک نفر را به ١۵ سال حبس محکوم کردند.‏ ماجرای هی مارکت

را ریشه ی مراسم روز جهانی کارگر می دانند.‏ ‏(م)‏

:August Spies ٢ یکی از هشت آنارشیست ماجرای هی مارکت.‏ ‏(م)‏

!31


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ آره.‏ خسته شدم از کار تو کارخونهی کرست.‏ دلمللمم میخواد برای خودم کار کنم.‏ شاید یه کارگاه

٢ ١

اشبرتبررا کی راه بندازم.‏ مثل وِرا توی ‏«چه باید کرد ‏»؟

ساشا:‏ تو چرنیشفسکی رو خوندی؟

اما:‏ برای چی تعجب میکبىنبىی؟

ساشا:‏ آخه تو خیلی جووبىنبىی.‏

اما:‏ خب تو هم جووبىنبىی.‏

ساشا:‏ اما من مردم.‏

اما ‏(عصبانیتش بالا میگبریبررد):‏ خب منم زبمنبمم.‏

ساشا:‏ تو خیلی حساسی.‏

اما:‏ تو هم خیلی ‏بىببىیملاحظهای.‏

ساشا ‏(آه میکشد):‏ فکر میکبىنبىی من و تو هیچ وقت دوستای خو ‏بىببىی بشیم؟

اما ‏(به نرمی):‏ مگه نیستیم؟ ‏(لحللححظهای سکوت)‏ ساشا بذار یه وقت دیگه بر ‏بمیبمم سودا ‏بجببجخور ‏بمیبمم.‏ آنا

منتظرمه،‏ باید ‏بجببجخوابه.‏

ساشا:‏ خیلی خب.‏ فردا باهات میام ایستگاه مرکزی.‏ من شهرو خوب بلدم.‏ بعدشم ا گه دلت خواست

میتونیم بر ‏بمیبمم پل بروکلبنیبنن قدم بزنیم.‏ هوا دم رودخونه خیلی خوبه.‏

اما ‏(با ناباوری):‏ من که ازت ‏بجنبجخواستم بیای.‏ مگه کار نداری؟

ساشا ‏(با کمی خجالت):‏ امروز که رفتم سر کار یه اشتباه تا کتیکی کردم.‏ چند تا از اعلامیهها رو ببنیبنن

کارگرا ‏بجپبجخش کردم.‏ سرکارگر هم گفت:«امروز آخرین روزته.»‏ پس فردا میام دنبالت.‏

‏(اما میخواهد جواب دهد.‏ دستش را میگبریبررد.)‏

ساشا:‏ میدوبمنبمم خونهی آنا مینکبنیبنن کجاست.‏ ساعت چند؟

‏(اما جواب ‏بمنبممیدهد.)‏

VERA ١

(١٨۶٣) ٢ رمانی به قلم نیکلای چرنیشفسکی (١٨٢٨-١٨٨٩) Nikolay Chernyshevsky فیلسوف،‏

روزنامه نگار و منتقد ادبی روس که شخصیت اصلی آن زنی به نام ورا پاولوفنا است.‏ چرنیشفسکی رهبر

انقلابی جنبش دموکراتیک ١٨۶٠ بود.‏ اما گلدمن و ولادیمیر ایلیچ لنین از او بسیار تاثیر گرفتند.‏ ‏(م)‏

!32


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ساشا:‏ ساعت چند؟

اما:‏ ساعت ده.‏

ساشا:‏ خوبه.‏ قبل از اینکه بیام دنبالت میتوبمنبمم دنبال کار بگردم.‏

اما:‏ دیدم چقدر میخوری.‏ باید کار پیدا کبىنبىی.‏

ساشا:‏ اما…‏ من فکر میکنم تو…‏ رتحنتحجآوری.‏ ‏(برمیگردد تا برود،‏ دوباره برمیگردد.)‏

‏(هر دو لبخند میزنند.‏ ساشا برمیگردد و خارج میشود.)‏

!33


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه پنج

آپاربمتبممان آنا مینکبنیبنن.‏ موسیقی با فلوت نواخته میشود.‏ اما و ساشا پاورچبنیبنن وارد میشوند.‏ تاریک و

سا کت است.‏ اما کلاه ملوابىنبىی به سر دارد.‏

اما:‏ بیا تو.‏ میتونیم یه کم صحبت کنیم.‏

ساشا:‏ آنا رو بیدار نکنیم!‏

اما:‏ هیچی آنا رو بیدار ‏بمنبممیکنه.‏ ‏(برای اینکه ثابت کند،‏ پایش را به زمبنیبنن میکوبد.‏ گوش میکند،‏ هیچ

خبرببرری نیست.)‏ میبیبىنبىی؟ ‏(در تاریکی یکدیگر را در آغوش میگبریبررند.)‏

آنا:‏ ‏مجممجحض رضای خدا یه کم یواشتر!‏

‏(اما و ساشا جدا میشوند.‏ اما شانههایش را بالا میاندازد.‏ دوباره ‏همھهممه جا سا کت است.‏ یک بار دیگر

یکدیگر را در آغوش میگبریبررند و میبوسند.‏ موسیقی به نرمی به گوش میرسد و صحنه پایان مییابد.)‏

!34


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه شش

آپاربمتبممان آنا.‏ موسیقی پیانوی شاد و پرانرژی ‏بجپبجخش میشود،‏ مناسب صحنهی چهار جوان جذاب،‏ متعهد و

عاشق زندگی.‏ اما و ساشا نشستهاند و در لیوان چای مینوشند.‏ ساشا از خوردن چای لذت میبرد،‏

چایش را فوت میکند،‏ خنک میکند و ذره ذره مینوشد.‏ آنا و فدیا وارد میشوند.‏

ساشا:‏ نگاه کن،‏ باز ‏همھهممون پبریبررهنو پوشیده!‏

اما ‏(با نرمی به ساشا):‏ کی به آنا بگه؟ من یا تو؟

ساشا:‏ من ‏بهببههش میگم.‏

آنا:‏ چیو میگی؟

اما:‏ دخبرتبرره ‏همھهممه چیو میشنوه.‏

آنا:‏ بله،‏ ‏همھهممه چی.‏ ‏(میخندد،‏ خم میشود تا اما را ببوسد.)‏

١

اما:‏ آنا عزیزم،‏ تو ‏بىببىی گلدن داره از خونهاش توی خیابون فورسایت میره.‏ کرایهاش ماهی پنج دلاره.‏

من و ساشا میخوابمیبمم بگبریبرر ‏بمیبممش.‏

آنا ‏(اما را دست میاندازد):‏ پس ترجیح میدی با ساشا زندگی کبىنبىی تا با من.‏ دوست واقعی اینه!‏

اما:‏ آنا میدوبىنبىی که،‏ اینجا فقط برای تو جا داره.‏ من که اینجا هستم تو هیچ خلوبىتبىی برای خودت نداری.‏

آنا:‏ منظورت از وقتیه که پای ساشا به اینجا باز شده.‏ ‏(با حالبىتبىی شهوابىنبىی میرقصد و صداهابىیبىی درمیآورد.)‏

‏همھهممهاش اوی،‏ آه،‏ ‏همھهمممم،‏ اوه.‏ آره ‏(اما را بغل میکند)‏ تو خونه لازم داری.‏ خونهی تو ‏بىببىی گلدن رو

دیدم،‏ دو برابر اینجاست،‏ نه؟

ساشا:‏ آره.‏ دو برابره.‏

آنا:‏ خوبه!‏ پس جا برای منم هست.‏

ساشا:‏ بببنیبنن آنا…‏

!35

Toby Golden ١


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

آنا:‏ تو به زندگی اشبرتبررا کی معتقدی یا نه؟

ساشا:‏ معلومه که معتقدم،‏ ولىللىی…‏

آنا ‏(سخبرنبررابىنبىی میکند،‏ ادای ساشا یا کس دیگری را در میآورد):‏ فردگرابىیبىی بورژوابىیبىی ‏همھهممهی ما را فاسد

میکند!‏ ما باید فرهنگ نوین را ‏همھهممبنیبنن حالا آغاز کنیم رفقا!‏ ‏همھهممه سهم برابر ببرببررید!‏ از زندان تکهمھهممسری

برهید!‏

اما:‏ البته!‏ راست میگه ساشا.‏

ساشا ‏(با اندوه):‏ معلومه که راست میگه.‏

فدیا ‏(تا اینجا دور اتاق قدم میزده و تصایر روی دیوار را جابجببججا میکرده است.‏ دست نگه میدارد):‏

خونهی تو ‏بىببىی گلدن رو میشناسم.‏ سه تا اتاق بزرگ داره.‏

آنا:‏ آره،‏ دیدی؟

فدیا:‏ آره،‏ برای منم جا داره.‏

آنا:‏ تو هم؟

فدیا ‏(روی ‏بجتبجخت میپرد،‏ ادای آنا را درمیآورد):‏ ما باید فرهنگ نوین را ‏همھهممبنیبنن حالا آغاز کنیم رفقا!‏ به

قول ابجنبججیل،‏ ‏همھهممسایهتان را دوست بدارید.‏ به قول مارکس،‏ کارگران جهان متحد شوید.‏ به قول

کروپوتکبنیبنن،‏ در روابط آزاد زندگی کنید.‏ به قول فدیا،‏ برای فدیا جا باز کنید!‏

آنا:‏ فدیا!‏ من و تو مثل اما و ساشا نیستیم.‏ ما فقط دوستیم.‏

فدیا:‏ بله،‏ مثل دوست هم با هم زندگی میکنیم.‏ ‏همھهممیشه چی میگیم؟ ‏(باز سخبرنبررابىنبىی میکند)‏ میان زن

و مرد باید گسبرتبررهی بیکرابىنبىی از روابط وجود داشته باشد—‏ شور،‏ ‏همھهممراهی…‏

آنا:‏ خشونت،‏ قتل!‏ ‏(با بازیگوشی به او ‏جمحجممله میکند.)‏

اما ‏(با هیجان):‏ چهارتابىیبىیمون با هم!‏ به قدر کافىففىی بزرگه.‏ یه اتاق خواب داره،‏ میتونیم یه ‏بجتبجخت توی

نشیمن بذار ‏بمیبمم،‏ تو آشبرپبرزخونه هم یه ‏بجتبجخت تاشو.‏

!36


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ساشا ‏(ناراحت گوشهای کز کرده بود.‏ حال برانگیخته شده است):‏ چرا ‏همھهممش چهارتا؟ میخوای تو

١

دستشو ‏بىیبىی هم یه ‏بجتبجخت بذار ‏بمیبمم؟ اینجوری دوستم یوسل میلر هم میتونه بیاد پیشمون.‏ میتونیم ‏بجتبجختو

عمودی بذار ‏بمیبمم که یوسل سرپا ‏بجببجخوابه.‏ ‏(اوقاتش تلخ است.)‏

اما ‏(با ناخشنودی):‏ ساشا!‏

ساشا:‏ هیچی نگو دیگه.‏ ‏(به سوی آبهنبهها میآید.‏ دستش را دور آبهنبهها حلقه میکند.)‏ راست میگید.‏ ‏همھهممتون

راست میگید.‏ وقبىتبىی اشتباه میکنم،‏ قبولش میکنم.‏ ما دوست و رفیقیم.‏ چرا نتونیم با هم زندگی

کنیم،‏ اشبرتبررا کی زندگی کنیم؟ این راه آینده است.‏ ما هم باید آینده رو ‏همھهممبنیبنن حالا شروع کنیم.‏ ‏(ولىللىی

زیاد خوشحال به نظر ‏بمنبممیرسد.)‏

آنا ‏(بالا و پایبنیبنن میپرد):‏ آره!‏ آره!‏

فدیا ‏(در حال آماده کردن بطری شرابىببىی که در روزنامه پیچیده بود):‏ به سلامبىتبىی کلکتیو کوچیکمون

بنوشیم!‏

ساشا ‏(سرش را تکان میدهد):‏ هر بار میبینیش یه بطری شراب زده زیر بغلش.‏

فدیا ‏(چوبپنبهی بطری را با صدابىیبىی بلند درست جلوی ساشا باز میکند):‏ اما،‏ تو چندتا لیوان بشور،‏ من

شرابو میریزم.‏

‏(اما شانههایش را بالا میاندازد و میرود لیوان بیاورد.)‏

ساشا:‏ ‏همھهممه برای غذا و اجاره سهم مساوی میپرداز ‏بمیبمم.‏

اما:‏ ‏همھهممه بر اساس توانمون میپرداز ‏بمیبمم.‏ من و آنا تو کارخونهی کرست کار میکنیم.‏ تو تو کارخونهی

سیگار کار میکبىنبىی.‏

ساشا:‏ فدیا هم میتونه پبریبررهنشو بفروشه.‏ با پولش میتونیم یک ماه زندگی کنیم.‏

آنا:‏ ‏بجنبجخند!‏ وقبىتبىی فدیا یه تابلو بفروشه،‏ بیشبرتبرر از دستمزد یه هفتهی من پول درمیآره.‏

ساشا:‏ فدیا!‏ آخرین باری که یه تابلو فروخبىتبىی کی بود؟

فدیا:‏ امروز چند شنبه است؟

آنا:‏ چهارشنبه.‏

!37

Yussel Miller ١


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

فدیا ‏(با انگشتانش میسمشسممارد):‏ حدوداً‏ یک سال پیش…‏

ساشا:‏ خب،‏ پس میبینم قراره خوب ‏بجببجخور ‏بمیبمم.‏

فدیا:‏ هیچ کس مثل تو خوب ‏بمنبممیخوره.‏ تو اندازهی سه تای ما غذا میخوری.‏

اما:‏ هر کس اندازهی نیازش.‏ ساشا باید مثل اسب غذا ‏بجببجخوره.‏ فدیا تا لنگ ظهر باید ‏بجببجخوابه.‏ من وقبىتبىی

مطالعه میکنم کسی نباید باهام حرف بزنه…‏ ‏(سرش را با شیطنت برمیگرداند)‏ آنا هم هر روز صبح

یک ساعت ‏بمتبممام باید تو توالت ‏بمببممونه.‏

آنا:‏ یه گروه ‏بمتبممامعیار.‏ هیچ وقت مزاحم ‏همھهممدیگه ‏بمنبممیشیم.‏ فدیا میخوابه.‏ ساشا میخوره.‏ اما میخونه.‏

منم توی توالتم.‏ ‏(دستهایشان را میگبریبررد تا جاهایشان را عوض کنند)‏ هر یک ساعت یک بار هم

جاهامونو عوض میکنیم.‏

فدیا:‏ به سلامبىتبىی نیازهامون!‏

‏(اما برای ‏همھهممه شراب میریزد.‏ ساشا با لذت فراوان ‏همھهممهی شراب را فرو میدهد.)‏

ساشا:‏ میتونیم مستاجرای ساختمون تو ‏بىببىی رو سازماندهی کنیم.‏

اما:‏ وای،‏ چه کارها که ما چهارتا میتونیم با هم بکنیم!‏

‏(فدیا برای ‏همھهممه شراب میریزد.‏ ساشا دوباره ‏همھهممه را در یک جرعه فرو میدهد و فدیا دوباره برایش

شراب میریزد.‏ آنا شروع به خواندن آهنگ ییدیش Kuzine» «Mein Greeneh میکند.‏ دست

اما را میگبریبررد و میرقصند.‏ بعد اما دست فدیا را میگبریبررد و سهتابىیبىی میرقصند.)‏

اما:‏ بیا ساشا!‏

ساشا:‏ هر کس به اندازهی نیازش.‏ من یه کم دیگه شراب میخوام.‏ ‏(برای خودش یک لیوان دیگر

میریزد و بقیه دورش میچرخند.‏ بعد خودش هم شروع به رقصیدن میکند.)‏ راستش رو ‏بجببجخواهید

فکر کنم یه کم مستم!‏ ‏(با خوشحالىللىی لبخند میزند.‏ نا گهان صدا میزند)‏ فدیا،‏ پبریبررهنتو میخوام!‏

‏(فدیا با خودبمنبممابىیبىی پبریبرراهنش را درمیآورد و به سوی ساشا پرتاب میکند.‏ ساشا آن را بالای سرش میگبریبررد

و میرقصد.‏ موسیقی Mein Greeneh Kuzine تندتر میشود و هر چهار نفر با انرژی ‏همھهمماهنگ با

آن میرقصند.)‏

!38


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه هفت

فدیا پشت مبریبرز آشبرپبرزخانه در حال طراحی است.‏ با تعجب سرش را بالا میآورد.‏ اما خسته از راه رسیده

است.‏ کیف کارش را روی زمبنیبنن میگذارد.‏

اما:‏ فدیا این بالا خیلی گرمه.‏ چطوری کار میکبىنبىی؟ از توی کارگاه هم بدتره.‏

فدیا:‏ چقدر زود اومدی خونه.‏ چبریبرزی شده؟

١

اما:‏ کارگمن فهمیده که کی ابجتبجحادیه رو سازماندهی میکنه.‏ امروز سه نفرمون رو اخراج کردن.‏ حسابىببىی

شلوغ شده بود.‏ دخبرتبررای دیگه هم میخواسبنتبنن بیان ببریبررون.‏ اما ما ‏بهببههشون گفتیم که صبرببرر کبننبنن.‏ امروز

بعد از کار جلسه دار ‏بمیبمم.‏ ا گه به تعداد کافىففىی بیان…‏ اونوقت میبینیم…‏ خدایا چقدر اینجا گرمه.‏

‏(پبریبرراهنش را درمیآورد.‏ تنها یک رکابىببىی به تن دارد.)‏

فدیا:‏ اما چی کار میکبىنبىی؟

اما ‏(برایش جالب است):‏ فدیا،‏ عزیزم،‏ تو قبلاً‏ هم منو اینجوری دیدی.‏

فدیا:‏ آره ولىللىی ‏همھهممه اینجا بودن.‏ اما اینجوری…‏

اما:‏ ا گه دستپاچهات میکنه بلوزمو میپوشم.‏

فدیا:‏ چرا باید دستپاچه بشم.‏ هر چی نباشه من هبرنبررمندم.‏ قبلاً‏ توی کارگاه ‏همھهممیشه نقاشی بدنهای

برهنه رو میکشیدبمیبمم.‏ مدل داشتیم.‏ حالا دیگه پولشو ندارم.‏ الان نقاشی برهنه رو از حفظ می کشم.‏

‏(لبخند میزند.)‏ حافظهام هم اونقدرا خوب نیست.‏

اما:‏ ا گر ‏بجببجخوای من میتوبمنبمم مدلت بشم.‏ فقط ‏بهببههم بگو.‏

فدیا:‏ اما جدی میگی؟

اما:‏ چرا که نه؟ ما دوستیم،‏ رفیقیم.‏ ‏(خم میشود و گونهاش را میبوسد.)‏

‏(فدیا بلند میشود و با دستپاچگی اتاق را بالا و پایبنیبنن میکند.)‏

!39

Kargman ١


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ چی شده؟

فدیا:‏ من دلمللمم میخواد که مدل نقاشیام بشی اما.‏ ولىللىی ‏بمنبممیدوبمنبمم…‏

اما:‏ چیه؟

فدیا ‏(میایستد،‏ به سویش میرود):‏ گرفتار شدهام.‏ ‏(سرش را تکان میدهد)‏ ساشا دوستمه،‏ اما با این

حال…‏ تو رو دوست دارم اما.‏ آره.‏ کاریش هم ‏بمنبممیتوبمنبمم بکنم…‏ ‏(دستش را میگبریبررد.)‏

اما ‏(دستش را به موهای فدیا می کشد):‏ فدیای نازنبنیبنن.‏ اشکالىللىی نداره.‏ چبریبرزی نیست.‏ ما هر دو ساشا رو

دوست دار ‏بمیبمم.‏ ولىللىی من و ساشا صاحب ‏همھهممدیگه نیستیم.‏ چرا تو نباید نسبت به من احساسی داشته

باشی؟ چرا من نباید نسبت به تو احساسی داشته باشم؟

فدیا ‏(هر دو دست اما را میگبریبررد):‏ اما…‏ فکر میکبىنبىی…؟

اما:‏ ما برای چی زندگی میکنیم؟ برای چی مبارزه میکنیم و سازماندهی میکنیم؟ ‏همھهممهی اینا برای

چیه؟ گاهی وقتا وسط معرکه یادم میره و باید به خودم یادآوری کنم،‏ بعد به اولبنیبنن باری فکر

میکنم که فهمیدم زندگی میتونه…‏ پرشور و هیجان باشه.‏ توی ‏مممممملکت خودمون بود.‏ احتمالاً‏ هشت

نه ساله بودم.‏ یه پسر رعیت که تو مزرعه کار میکرد یه روز منو برد ببریبررون توی علفزار.‏ آفتاب تند بود.‏

ما میون علفهای بلند نشستیم و اون فلوت میزد.‏ بعد اون منو بلند کرد،‏ انداخت هوا و گرفت.‏ ‏همھهممه

چی بوی علف میداد.‏ روحم به پرواز دراومده بود.‏ هی منو میانداخت و میگرفت.‏

‏(فدیا لبانش را بر موهای اما میفشارد.)‏

٢ ١

اما:‏ سالهللهھا بعد از اون پیش عمهام توی کانیگزبرگ بودم.‏ منو برد اپرا.‏ ‏«آوازخوان دورهگرد»‏ . چه

صداهای طلابىیبىیای.‏ چه موسیقی آسمسسممابىنبىیای.‏ من تو عمرم تئاتر نرفته بودم.‏ توی بالکن نشسته بودم و

انگار میون خواب و بیداری بودم.‏ وقبىتبىی ‏بمتبمموم شد صدای انفجار تشویق مردم رو شنیدم.‏ ‏همھهممه داشبنتبنن

میرفبنتبنن.‏ عمهام صدام میکرد.‏ اما من سر جام نشسته بودم و به ‏بهپبههنای صوربمتبمم اشک میربجیبجختم…‏

وقبىتبىی به آمریکا اومدبمیبمم،‏ ‏همھهممه چبریبرز رو از زندگی قبلی فراموش کرده بودم،‏ اما توی کشبىتبىی به پسر رعیت

Konigsberg ١

:Il Trovatore ٢ اپرایی اثر جوزپه وردی.‏

!40


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

توی مزرعه فکر میکردم،‏ به سالن اپرای کانیگزبرگ.‏ کوچیک بودم،‏ اما ‏همھهممون موقع میدونستم که از

زندگی چی میخوام…‏

‏(دستانش را به دور فدیا میاندازد و فدیا هم دستانش را دور او حلقه میکند و مدبىتبىی یکدیگر را در

آغوش میگبریبررند.‏ بعد فدیا صاف مینشیند و سرش را با سردرگمی تکان میدهد.)‏

اما:‏ چی شده؟

فدیا:‏ من دوست ساشا هستم.‏

اما:‏ چه ‏بهببههبرتبرر.‏

فدیا:‏ احساس میکنم خائنم.‏

اما:‏ تو چبریبرزی از اون نگرفبىتبىی.‏ من و اون هنوزم مثل قبل هستیم.‏

فدیا:‏ اوبمنبمم ‏همھهممبنیبنن نظر رو داره؟

اما:‏ ساشا رو که میشناسی.‏ اول عصبابىنبىی میشه.‏

فدیا:‏ آخ آخ چه عصبابىنبىیای بشه!‏

اما:‏ ‏ممممممکنه یه تیکه از اثاثیه رو هم بشکنه.‏

فدیا:‏ شاید سه چهار تا.‏

اما:‏ بعدش میگه…‏

فدیا ‏(مانند ساشا سخبرنبررابىنبىی میکند):‏ من اشتباه میکردم.‏ وقبىتبىی اشتباه میکنم،‏ قبولش میکنم.‏ ما باید

مانند انسانهای آزاد زندگی کنیم.‏ ما باید در جامعهی آینده زندگی کنیم.‏

اما:‏ دقیقاً‏ ‏همھهممینو میگه.‏

فدیا:‏ عاشق ساشام….‏

‏(صحنه پایان مییابد.‏ موسیقی)‏

!41


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه هشت

صف اعبرتبرراضی در مقابل کارگاه کارگمن.‏ اما و آنا هم در میان آبهنبهها هستند.‏ راه میروند و فریاد میزنند.‏

یکی از معبرتبررضبنیبنن سرش را باندپیچی کرده است.‏ یک افسر پلیس آماده باش ایستاده و باتوم به دست

دارد.‏

معبرتبررضبنیبنن:‏ اعتصاب!‏ اعتصاب!‏ نرید تو!‏ برای کارگمن کار نکنید!‏ نرید تو!‏ اعتصاب!‏ اعتصاب!‏ نرید تو!‏

برای کارگمن کار نکنید!‏ نرید تو!‏

‏(یکی از اعتصابکنندگان دوان دوان به جلوی صف میآید،‏ هیجانزده…)‏

اعتصابکننده:‏ کارگرای جدید!‏ دارن کارگرای جدید میآرن جای ما!‏

‏(گروه کوچکی از زنان و دخبرتبرران به دنبال مردی خوشلباس از راه میرسند.‏ اعتصابکنندهای که خبرببرر

آورده بود پاره سنگی برمیدارد.‏ اما با دست جلویش را میگبریبررد.)‏

١

اما:‏ نه یانکل ، صبرببرر کن.‏

‏(جمججممعیت معبرتبررضبنیبنن جلوی ورودی کارگاه را میگبریبررند.‏ تازهواردها میایستند.)‏

اما:‏ نگاهشون کن.‏ ‏همھهممبنیبنن حالا از کشبىتبىی پیاده شدن.‏ صورتهاشونو بببنیبنن.‏ گرسنهان،‏ عبنیبنن ما.‏

‏(یانکل عقب میکشد.‏ سردستهی تازهواردها به زور راهش را بازکرده و اما را به زمبنیبنن میاندازد.‏

دوستانش به سرعت عقب میکشند.‏ پلیس وارد میشود.‏ با ‏بهتبههدید باتومش را بلند میکند.‏ ‏همھهممه به داخل

صف برمیگردند.‏ اما با سرعت به سوی تازهواردها میرود و برمیگردد و با آبهنبهها صحبت میکند.)‏

اما:‏ خواهران!‏ برادران!‏ گوش کنید!‏ گوش کنید!‏ به ‏سمشسمما نگفتند که اینجا اعتصاب شده و ‏سمشسمما دارین کار

ما رو میگبریبررین.‏

‏(مرد سردسته بابهتبههدید به سوی او میآید و بازویش را میکشد.)‏

مرد:‏ گمشو از اینجا برو تا نزدم کلهتو بشکنم!‏

‏(اما با عصبانیت بازویش را می کشد.‏ سایر اعتصابکنندگان از صف جدا شده و به سوی او آمدهاند.)‏

!42

Yankele ١


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ راه برید رفقا!‏ ‏(خودش هم به راه رفبنتبنن ادامه میدهد و به صحبت با تازهواردها ادامه میدهد.‏ بعد

کسی جعبهای مقابلش میگذارد و او هم میایستد.‏ او بالای جعبه میرود،‏ اول با تردید،‏ بعد سرش را

بالا میگبریبررد و مستقیماً‏ با تازهواردها صحبت میکند.‏ با ‏لحللححن آشبىتبىیجویانه)‏ میدوبمنبمم که به کار احتیاج

دارید.‏ خونوادههاتون گرسنهاند.‏ ما هم ‏همھهممبنیبنن طور!‏ خونههاتون سرده.‏ مال ما هم ‏همھهممبنیبنن طور!‏ کارگمن

قول حقوق خوب داده.‏ اما بذارید یه چبریبرزی ‏بهببههتون بگم،‏ خواهرا و برادرا.‏ ما کارگمن رو خوب

میشناسیم.‏ اون دروغگوئه.‏ ولىللىی اینو خودتون هم میدونید،‏ چون ‏بهببههتون نگفته بود که اینجا اعتصابه.‏

اون از ‏سمشسمما خوشش ‏بمنبممیآد،‏ ‏همھهممون طوری که از ما خوشش ‏بمنبممیآد.‏ اون دسمشسممن ‏سمشسمماست.‏ ‏همھهممون طور که

دسمشسممن ماست.‏ حقوق خوب به ‏سمشسمما میده تا وقبىتبىی که اعتصاب ‏بمتبمموم بشه.‏ اما بعدش چی میشه؟ اونوقت

حقوقتون رو کم میکنه.‏ ‏همھهممون طوری که حقوق ما رو کم کرد.‏ بعد ‏سمشسمما هم اعتصاب میکنید.‏ ‏همھهممون

طوری که ما کردبمیبمم.‏ بعد پلیس میاد و با باتوم ‏سمشسمما رو کتک میزنه،‏ ‏همھهممون کاری که با ما کردن!‏ بعد هم

کارگمن کسای دیگهای رو میاره جای ‏سمشسمما.‏

‏(مامور پلیس به طرفش می رود و باتومش را بلند میکند.‏ این اولبنیبنن سخبرنبررابىنبىی اوست.)‏

‏(مرد خوشلباس تازهواردها را صدا میزند:«بیایید!‏ بر ‏بمیبمم تو!»‏ هل میدهد.‏ تازهواردها مردد هستند.)‏

اما ‏(حالا با قدرت ‏بمتبممام صحبت میکند):‏ خواهران!‏ برادران!‏

‏(قدرت و ‏بجتبجحکم موجود در صدایش باعث میشود برگردند.)‏

اما:‏ ا گر ‏بجببجخواهید برید داخل،‏ درگبریبرری پیش میاد.‏ ما نباید با ‏همھهممدیگه درگبریبرر بشیم.‏ ما با هم میتونیم

زندگیمونو ‏بهببههبرتبرر کنیم.‏ گوش کنید.‏ ما تنها نیستیم!‏ ‏همھهممبنیبنن حالا تو پنسیلوانیا سه هزار نفر دارن به

١

ثروبمتبممندترین مرد آمریکا اندرو کارنگی میگن ‏«بسه!»‏ دوازده ساعت کار روزانه توی کورههای استیل

دیگه بسه!‏ حرارت جهنمی دیگه بسه!‏ ساعبىتبىی چهارده سنت دیگه بسه!‏ بسه!‏ سههزار نفر با هم

ایستادهاند و حاضر ‏بمنبممیشن جای ‏همھهممدیگه برن سر کار…‏ بیایید ما هم کنار هم بایستیم!‏ خواهران و

برادران،‏ به ما بپیوندید.‏ ‏(صدایش تقریباً‏ به زمزمه تبدیل شده است)‏ برای کارگمن کار نکنید!‏

‏(به نظر میرسد از حرفهای او بر جا خشکشان زده است.‏ مرد خوشلباس بر سرشان فریاد

میزند:«برید تو!‏ برید تو!»‏ اما آبهنبهها حرکت ‏بمنبممیکنند.‏ بعد یکی از زنان که شال بر سر دارد به طرف اما

!43

Andrew Carnegie ١


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

میرود.‏ اشک میریزد.‏ دستانش را جلو میآورد.‏ اما دستانش را میگبریبررد.‏ صف معبرتبررضبنیبنن به شعار

دادن ادامه میدهد.)‏

معبرتبررضبنیبنن:‏ اعتصاب!‏ اعتصاب!‏ نرید تو!‏ برای کارگمن کار نکنید!‏ نرید تو!‏ اعتصاب!‏ اعتصاب!‏ نرید تو!‏

برای کارگمن کار نکنید!‏ نرید تو!‏

!44


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه نه

موسیقی کارمنِ‏ ببریبرزه ‏بجپبجخش میشود.‏ ساشا پشت مبریبرز آشبرپبرزخانه نشسته است و با دقت مینویسد.‏ اما از

ببریبررون میآید،‏ صورتش گل انداخته است،‏ دسته گل بنفشهای را در دست دارد و با موسیقی اپرا زمزمه

میکند.‏ با خوشحالىللىی ساشا را بغل میکند و گونهاش را میبوسد.‏

اما:‏ وای امروز دم کارگاه کارگمن چه اعبرتبرراضی بود!‏

ساشا ‏(بدون آنکه نگاه کند به نوشبنتبنن ادامه میدهد):‏ آنا ‏بهببههم گفت.‏ اولبنیبنن سخبرنبررابىنبىیتو کردی.‏ میگفت

خوب بوده…‏ ‏(نگاهش میکند.)‏ ‏همھهممهی شب ببریبررون بودی.‏

اما:‏ آره ‏(زمزمه میکند.)‏

‏(ساشا پاسخ ‏بمنبممیدهد و به کارش ادامه میدهد.)‏

اما:‏ ساشا عزیزم،‏ تا این وقت شب چیکار میکبىنبىی؟

ساشا ‏(بدون اینکه نگاه کند):‏ برای اعتصاب پیبرتبرزبورگ اعلامیه مینویسم.‏ خبرببرر جدید رو شنیدی؟

اما:‏ نه.‏

١

ساشا:‏ کارنگی فریک رو آورده سر کار.‏ میشناسیش که.‏ هبرنبرری کلی فریک . دوستدار هبرنبرر.‏ یه گانگسبرتبرر.‏

٢

فریک هم پینکرتونها رو آورده.‏ میشناسیشون.‏ بزرگترین آژانس ضداعتصاب آمریکا.‏ دوهزار نفر با

جدیدترین سلاحها.‏

اما:‏ یه ارتش خصوصی…‏

ساشا:‏ فریک هم میخواد ازش استفاده کنه تا اعتصاب رو بشکنه.‏ اعتصابکنندهها پول و اسلحه و

پشتیبابىنبىی از ‏همھهممهی کشور لازم دارن وگرنه کارشون ‏بمتبممومه.‏ باید امشب این اعلامیهها رو ‏بمتبمموم کنم.‏ ‏(به

اما نگاه میکند.)‏ ‏همھهممهی شب کجا بودی؟

!45

Henry Clay Frick ١

Pinkertons ٢


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ یوهان دعوبمتبمم کرد که باهاش برم اپرای مبرتبرروپولیبنتبنن.‏ کارمن رو دیدبمیبمم.‏

ساشا:‏ یوهان؟ ‏(خلقش تنگتر میشود)‏ یوهان کیه؟

اما:‏ یوهان موست.‏

ساشا:‏ آها حالا شده یوهان!‏ اپرا!‏ پس موست پول جنبش رو اینجوری استفاده میکنه.‏ ‏(فکر میکند)‏ اپرا

خیلی وقت پیش باید ‏بمتبمموم میشد.‏

اما:‏ بعدش رفتیم رستوران.‏

ساشا:‏ رستوران!‏ حتماً‏ ‏همھهممهی شب شراب هم خوردی.‏

اما ‏(با حرارت):‏ بله،‏ شراب خوردبمیبمم!‏

ساشا:‏ البته!‏ معلومه!‏ موست شرابهای گرون دوست داره.‏ اینم از رهبرببرر بزرگ انقلابمببممون.‏

اما:‏ موست آدم خیلی خوبیه.‏ خودت ‏بهببههم گفبىتبىی.‏ اون از مقامش توی ‏مجممججلس آلمللممان استعفا داد.‏ آنارشیست

شد.‏ سالهللهھا توی زندان بود.‏ جونشو به خطر انداخت!‏

ساشا ‏(به سردی):‏ جنبش هیچ امتیاز ویژهای برای کهنهسربازای جنگ قائل ‏بمنبممیشه.‏ بزرگترین قهرمانها

هم ‏ممممممکنه فاسد بشن.‏ توی تارتحیتحخ میشه دید.‏

اما:‏ پس منم فاسدم،‏ چون اپرا میرم و شراب میخورم؟

ساشا:‏ آره!‏ تو هم ‏همھهممینطور!‏ تو از موست بدتری.‏ تو با اون رفتار متظاهرت.‏ که خودتو به هر رهبرببرری تو

جنبش میچسبوبىنبىی…‏

اما:‏ دهنتو ببند!‏

ساشا:‏ من دارم حقیقتو میگم و خودبمتبمم میدوبىنبىی.‏ چی تو دستته؟

اما ‏(جسورانه):‏ گل بنفشه.‏ آره،‏ می دوبمنبمم،‏ گل خرج غبریبررضروریه وقبىتبىی که مردم دارن از گرسنگی

میمبریبررن.‏ خب،‏ گل قشنگه و منم دوستش دارم.‏ ‏(گلها را در گلدان میگذارد.)‏

ساشا:‏ از دیدنش حالمللمم به هم میخوره اوبمنبمم وقبىتبىی که توی پیبرتبرزبورگ اعتصابکنندهها ‏مجممجحتاج نوناند.‏

اما ‏(عصبابىنبىی و ربجنبججیده):‏ تو برای خونوادههای پیبرتبرزبورگ چیکار میکبىنبىی؟ اعلامیه مینویسی!‏

ساشا:‏ آره،‏ باید اعلامیه بنویسیم.‏

اما:‏ خیلی بیشبرتبرر از این حرفا کار میبره.‏

!46


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ساشا ‏(فریاد میزند):‏ من برای بیشبرتبرر از اینا هم حاضرم.‏

اما:‏ منم حاضرم.‏ موست هم ‏همھهممینطور.‏

ساشا:‏ خواهیم دید.‏

اما:‏ منظورت چیه؟

ساشا:‏ خواهیم دید.‏

اما ‏(کمی نرمتر):‏ ‏بمنبممیفهمی ساشا؟ ما ‏بمنبممیتونیم ‏همھهممهمون با اونابىیبىی که از ‏همھهممه بیشبرتبرر زیر فشارن تو یه سطح

زندگی کنیم.‏ باید تو زندگیمون یه کم زیبابىیبىی داشته باشیم،‏ حبىتبىی وسط مبارزه.‏

ساشا:‏ فکر میکبىنبىی موست به زیبابىیبىی اهمھهممیت میده؟ فکر میکبىنبىی وقبىتبىی این گلها رو ‏بهببههت داد چی تو سرش

بود؟

اما:‏ تو حسودیت میشه ساشا.‏ فکر میکردم دیگه ‏بهببههش غلبه کردی.‏ فکر میکردم به آزادی من

معتقدی.‏

ساشا:‏ آزادی بله.‏ فساد نه!‏ موضوع فدیا فرق میکنه.‏ فدیا رو هر دومون دوست دار ‏بمیبمم.‏ ولىللىی موست!‏

اون برات خوب نیست اما.‏

اما ‏(با عصبانیت):‏ کی باید تصمیم بگبریبرره؟ تو یا من؟

ساشا ‏(تا حدی تسلیم شده):‏ بله،‏ اونو تو باید تصمیم بگبریبرری.‏ ‏(نا گهان از اینکه حرف اما به کرسی

نشسته عصبابىنبىی با مشت بر روی مبریبرز میکوبد.)‏

آنا ‏(با لباس خواب از اتاقش ببریبررون میآید):‏ میشه بس کنبنیبنن ‏سمشسمما دو تا؟ نیم ساعته ‏بمنبممیذارید ‏بجببجخوابمببمم.‏

صبح زود باید برم تو صف اعبرتبرراض.‏ تو هم ‏همھهممینطور اما.‏

‏(صدای دیگری از آپاربمتبممان کناری:‏ ‏«خفه شید!»‏ چند بار با مشت به دیوار میکوبد،‏ ‏همھهممسایهها از اینکه

‏بمنبممیتوانند ‏بجببجخوابند اعبرتبرراض میکنند.‏ کس دیگری داد میزند ‏«سا کت شید دیگه!»)‏

اما:‏ آره،‏ ‏مجممجحض رضای خدا بیا بر ‏بمیبمم ‏بجببجخوابیم.‏

آنا ‏(به طرف اما برمیگردد):‏ تو که دیگه برات فرفىقفىی ‏بمنبممیکنه.‏ نه تو نه ساشا نه فدیا.‏ دارین میرین

وورچسبرتبرر،‏ ماساچوست.‏ هیچ کس هم براتون مهم نیست.‏

!47


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

١

اما ‏(اصلاح میکند):‏ ووسبرتبرر .

آنا ‏(اصلاح اما را رد میکند):‏ وورچسبرتبرر.‏ بدون من هم دارید میرید.‏

اما:‏ تو خودت گفبىتبىی که ‏بمنبممیخوای هیچ کاری با ایدههای ما داشته باشی.‏

آنا:‏ عجب فکر بکری.‏ بستبىنبىیفروشیای که انقلابیا ادارهاش میکبننبنن.‏ آقای ‏مجممجحبرتبررم،‏ امروز چه جور انقلابىببىی

میل دارین؟ وانیلی؟ شکلابىتبىی؟ نه توتفرنگی!‏ نه،‏ این یه انقلاب سرخ واقعی نیست.‏ تو یه

بستبىنبىیفروشی خردهبورژوابىیبىی که ‏بمنبممیشه!‏

اما:‏ فقط برای یه مدت کوتاه آنا.‏ پولشو لازم دار ‏بمیبمم که ‏مجممججلهی جدیدمونو راه بنداز ‏بمیبمم.‏

آنا:‏ ‏سمشسمما سه تا میخواین منو اینجا تنها بذارین.‏ ‏(صدایش فروخورده میشود.)‏

ساشا:‏ تو میخواسبىتبىی ‏بمببمموبىنبىی آنا.‏

آنا:‏ نه،‏ من وورچسبرتبرر ‏بمنبممیخواستم بیام.‏ ‏(به گریه میافتد.‏ اما آرامش میکند.)‏

اما ‏(خسته):‏ چرا دار ‏بمیبمم دعوا میکنیم؟ بر ‏بمیبمم ‏بجببجخوابیم.‏

‏(صداهابىیبىی از آپاربمتبممان کناری فریاد میزنند:«بگبریبررید ‏بجببجخوابید تنلشها!»)‏

ساشا ‏(پاسخ میدهد):‏ برید به درک،‏ ‏همھهممهتون!‏

آنا:‏ تو میخواسبىتبىی سازماندهیشون کبىنبىی نه که ‏بهببههشون فحش بدی.‏

ساشا:‏ وای خفه شو بگبریبرر ‏بجببجخواب.‏

آنا ‏(به اما):‏ چطوری اینو ‏بجتبجحمل میکبىنبىی؟

‏(آنا میخواهد برود.)‏

‏(فدیا از راه میرسد.)‏

فدیا:‏ چه خبرببرره این ‏همھهممه سر و صدا؟

اما:‏ برو ‏بجببجخواب!‏

فدیا:‏ هر وقت دلمللمم ‏بجببجخواد میخوابمببمم!‏ ‏(به رفتار عادی آرامش بازمیگردد.)‏ خبرببرری از پیبرتبرزبورگ داری؟

‏(آنا برمیگردد تا گوش کند.)‏

اما:‏ ساشا ‏بهببههم گفت.‏ پینکرتونها رو خبرببرر کردن.‏

!48

Wooster ١


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

فدیا:‏ خب،‏ شروع کردن.‏ امروز یه درگبریبرری ‏مجممجختصر بود.‏

ساشا:‏ امروز؟

فدیا:‏ فریک صدتا از پینکرتونها رو با کرجی آورده بود پایبنیبنن رودخونه.‏ یه لشکر.‏ با مسلسل و تفنگ.‏

به زن و مرد و ‏بجببجچه شلیک میکردن.‏ هفت نفر مردهان.‏

‏(اما دستانش را روی سرش میگذارد گو ‏بىیبىی ‏بمنبممی خواهد خبرببرر را بشنود.)‏

ساشا ‏(به اما نگاه میکند،‏ با خشم و اندوه):‏ ‏همھهممون موقعی که تو توی اپرا بودی!‏ ‏(با دست گلدان گل را

پس زده و میشکند.)‏

اما ‏(فریاد میزند و گریه میکند):‏ ‏همھهممون موقع که تو داشبىتبىی این اعلامیههای کوفبىتبىی رو مینوشبىتبىی!‏ با من

اینجوری حرف نزن،‏ کثافت!‏

فدیا:‏ بس کنید ‏سمشسمما دو تا!‏ چی کار میخواهید بکنید؟

ساشا ‏(با مشتهای گره کرده راه میرود و با خود میگوید):‏ من چه مرگمه؟ حتماً‏ دیوونه شدهام!‏ با ‏سمشسمما

دو تا بیام ماساچوست بستبىنبىیفروشی باز کنم که بتونیم یه مشت مزخرفات روشنفکری چاپ کنیم!‏

حتماً‏ زده به سرم.‏ من الان باید پیبرتبرزبورگ باشم،‏ پیش اعتصابکنندهها.‏

اما:‏ بعد تو پیبرتبرزبورگ میخوای چیکار کبىنبىی؟

ساشا:‏ تو خودت گفبىتبىی که ‏«بیشبرتبرر از اعلامیه کار میبره….»‏

اما:‏ بله گفتم،‏ ولىللىی…‏

ساشا:‏ ولىللىی!‏ ولىللىی!‏ باید یه کاری باشه که بشه تو پیبرتبرزبورگ ابجنبججام داد.‏ ‏(با آرامش و متفکرانه صحبت

میکند.‏ بقیه راه رفبنتبنن او را ‏بمتبمماشا میکنند.‏ ‏همھهممزمان دلایل را روی هم میگذارد و تصمیمگبریبرری میکند.)‏

باید به دنیا نشون بدبمیبمم که کارنگیها،‏ را کفلرها و فریکها شکستناپذیر نیسبنتبنن.‏ عکساشونو توی

روزنامههای میبینیم.‏ وقاحت رو توی چهرههاشون میبینیم.‏ ‏بجتبجحقبریبرر رو توی چشماشون نسبت به

هرکسی که نتونسته تو بازیشون برای پولدار شدن برنده بشه میبینیم.‏ آره.‏ عکسا.‏ فریک در حال

رفبنتبنن به کلیسا.‏ فریک توی کاخ سفید با رئیسجمججممهور،‏ در حالىللىی که کارگراش تو کارخونهها از خستگی

غش میکبننبنن.‏ فریک در حال ویسکی خوردن تو باشگاه تفربجیبجحی در حالىللىی که کارآ گاههاش به زنا و ‏بجببجچهها

شلیک میکبننبنن.‏ آره،‏ باید یه کاری باشه که بشه تو پیبرتبرزبورگ کرد.‏

!49


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

فدیا:‏ از چی حرف میزبىنبىی؟

ساشا:‏ فریک باید ‏بمببممبریبرره.‏

اما:‏ صداتو بیار پایبنیبنن.‏ دیوونه شدی؟

ساشا:‏ دوستت موست چی میگه؟ ‏«در تارتحیتحخ ‏لحللححظابىتبىی هست که یک گلوله رساتر از هزار مانیفست سخن

میگوید.»‏

اما:‏ آره.‏ آره.‏ ‏(با درماندگی فکر میکند،‏ ‏بمنبممیداند چه بگوید و تقریباً‏ با خود حرف میزند.)‏ ما ‏همھهممهمون به

‏همھهممدیگه گفتهابمیبمم که وقبىتبىی زمانش برسه…‏

فدیا ‏(هیجانزده):‏ آمادهابمیبمم!‏ آره،‏ ما گفتیم.‏ ‏همھهممهمون گفتیم.‏ ‏(حال که بیشبرتبرر واقعیت پیدا کرده است،‏ در

‏لحللححنش کمی اندوه وجود دارد.)‏

ساشا:‏ من میرم پیبرتبرزبورگ…‏

اما:‏ ‏همھهممهمون میر ‏بمیبمم.‏ الان وقتشه.‏ قرنها مردم کارگر رو سلاخی کردهان.‏ هیچ وقت هم ‏مجممججازات

نشدهان.‏ حالا هم یه بار دیگه.‏ اما این بار فرق میکنه.‏ به ‏همھهممه نشون میدبمیبمم،‏ اونا هم میتونن ‏بمببممبریبررن!‏

آنا ‏(لرزان):‏ چهارتاییمون میتونیم این کارو بکنیم.‏

فدیا:‏ باید خیلی با دقت برنامهریزی بشه.‏ ‏(عصبىببىی است.)‏

اما:‏ ولىللىی صداش تو ‏بمتبممام دنیا میپیچه.‏ الان وقتشه.‏ ما میتونیم.‏

ساشا ‏(به آرامی):‏ هر کس فریک رو بکشه جونش رو می ده.‏

اما ‏(فریاد میزند):‏ ما گفتیم آمادهابمیبمم.‏ یادته که هر چهارتامون گفتیم آمادهابمیبمم؟ که چطور وقتش که برسه

کنار هم وامیایستیم؟

ساشا:‏ خودم تنها ابجنبججامش میدم.‏ ‏(لحللححظهای سکوت،‏ حبریبررت)‏

اما:‏ تو دیوونه شدی ساشا!‏

ساشا:‏ نه.‏ ما چهارتا جون رو ‏بمنبممیدبمیبمم برای یه نفرشون.‏ نه.‏

اما:‏ تو هم تنهابىیبىی این کارو ‏بمنبممیکبىنبىی!‏

فدیا:‏ چی دار ‏بمیبمم میگیم؟ برای رفبنتبنن به پیبرتبرزبورگ پول لازم دار ‏بمیبمم.‏ بعدشم با چی میخواد باشه؟

‏بمببممب؟ تفنگ؟ پول میخواد.‏

!50


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ساشا:‏ درسته.‏ ما پول یه بلیت قطار هم ندار ‏بمیبمم.‏

اما:‏ ا گه برای یه نفر میتونیم پول ‏جمججممع کنیم،‏ برای چهار نفر هم میتونیم.‏ پولشو یه جوری جور

میکنیم.‏

ساشا ‏(سرش را ‏مجممجحکم و آرام تکان میدهد):‏ مسئله پول نیست.‏

اما ‏(تقریباً‏ فریاد میزند اما سعی میکند صدایش را پایبنیبنن نگه دارد):‏ خب پس چیه؟ میخوای خودت

تنهابىیبىی ابجنبججامش بدی؟ میخوای بگی گور بابای رفاقت و عشقمون؟ ‏همھهممینه؟

ساشا:‏ متوجه نیسبىتبىی.‏ ا گه فریک ‏بمببممبریبرره یه نفر باید توضیح بده.‏ یکی باید بدونه که چرا مرده و توضیح

بده.‏ ا گر نه مثل ‏همھهممیشه میگن کار یه دیوانه بوده.‏

فدیا:‏ به هر حال اینو میگن.‏

ساشا:‏ نه،‏ اِما میتونه توضیح بده.‏ زبونش رو داره.‏ استعدادش رو داره.‏ میتونه.‏ ‏سمشسمما ‏همھهممهتون باید ‏بمببممونید

و قضیه رو روشن کنید،‏ برای ‏همھهممهی کشور،‏ برای ‏همھهممهی دنیا.‏

فدیا ‏(تقریباً‏ با اشک):‏ ولىللىی برای این کار به من احتیاجی نیست.‏ من سخبرنبرران نیستم.‏ من میتوبمنبمم کمکت

کنم ساشا.‏ با هم…‏

ساشا ‏(با فریاد):‏ نه!‏ ‏(کلمات مانند انفجار ببریبررون میآیند)‏ فدیا!‏ ‏مجممججبور نیستیم یه جون دیگه رو هم فدا

کنیم.‏

اما:‏ صداتونو بیارید پایبنیبنن.‏ ‏(درمانده است.)‏

ساشا:‏ میدوبىنبىی که راست میگم.‏ میدوبىنبىی که لازمه.‏ یه ‏لحللححظه میرسه که یه کسی باید کاری کنه،‏ نشون

بده و بگه:‏ ‏«بسه!»‏ اینو خوب میدوبىنبىی…‏

اما ‏(تقریباً‏ با ‏بجنبججوا):‏ آره ساشا…‏

ساشا ‏(حال خونسرد و آرام شده است):‏ خیلی خب…‏ پول.‏ یه بلیت قطار.‏ یه وسیله که بکشه…‏

اما ‏(کمکم آرام میشود،‏ احساساتش را پنهان میکند):‏ یه دست کتشلوار نو لازم داری…‏

آنا ‏(تقریباً‏ با اشک):‏ آره…‏

ساشا ‏(کاملاً‏ خونسرد):‏ بشینیم برنامهریزی کنیم.‏

!51


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(در یک حرکت فدیا،‏ آنا و اما را در آغوش میکشد.‏ آبهنبهها او را ‏مجممجحکم میفشارند.‏ بعد تقریباً‏ با حرکت

آهسته پشت مبریبرز مینشینند و صحنه تاریک شده و پایان مییابد.)‏

!52


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه ده

در تاریکی صدای ضرب طبل شنیده میشود.‏ نورپردازی صحنه فضابىیبىی تاریک‐روشن و وهمآور را

تداعی میکند.‏ فریک و شخص دیگری در یک سوی صحنه نشسته و صحبت میکنند.‏ ساشا در سوی

دیگر صحنه در تاریکی در حال پوشیدن کتشلوار جدیدش دیده میشود.‏

مرد:‏ روش آمریکابىیبىی اینجوریه؟ که وقبىتبىی اوضاع خوب نباشه بریز ‏بمیبمم تو خیابونا شورش کنیم؟

فریک:‏ ما که وقبىتبىی اوضاع خوب نباشه شورش ‏بمنبممیکنیم.‏ از ‏مجممججاری مناسب وارد میشیم.‏

مرد:‏ ما سراغ سخنگوی دولت میر ‏بمیبمم.‏

فریک:‏ ما سراغ دادستان کل میر ‏بمیبمم.‏

مرد:‏ ما سراغ وزیر خزانهداری میر ‏بمیبمم.‏

فریک:‏ اونا هم ‏همھهممیشه با سخاوت جوابمونو میدن.‏

مرد:‏ دموکراسی ‏همھهممینه…‏

‏(ساشا بلند میشود،‏ سرتاپا آراسته است.‏ رو به دفبرتبرر فریک میکند.)‏

منشی ‏(از ببریبررون صحنه):‏ قرار ملاقات دارید؟ آقای فریک الان ‏بمنبممیتونن ‏سمشسمما رو ببیبننبنن.‏ باید خابمنبمم اونیل ١

رو ببینید.‏

خابمنبمم اونیل ‏(از ببریبررون صحنه):‏ متاسفم.‏ آقای فریک الان وقت ندارن.‏ ‏(صدایش بالا میرود.)‏ کجا داری

میری؟

ساشا ‏(به سوی فریک میرود،‏ صدا میزند):‏ فریک!‏

‏(فریک از روی صندلىللىیاش بلند میشود.‏ ساشا شلیک می کند،‏ به هدف ‏بمنبممیخورد.‏ غوغا میشود.‏ دو

مرد وارد دفبرتبرر شده و به ساشا یورش میبرند.‏ او خود را میرهاند.‏ با چاقو به ‏سمسسممت فریک میرود و به او

ضربه میزند،‏ به زمبنیبنن میافتد،‏ دو نفر دیگر خود را بر روی او میاندازند.‏ بازو ‏بىیبىی دیده میشود که با

چکشی در دست بالا و پایبنیبنن میرود.‏ ساشا ناله میکند.‏ بعد سکوت،‏ تاریکی.)‏

!53

O’Neil ١


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ساشا ‏(از ببریبررون صحنه)‏ ‏(صدایش ضعیف است و از درد مانند هذیان است،‏ ‏بجنبججوا کنان):‏ عینکم!‏

عینکم کجاست؟ ‏بمنبممیتوبمنبمم ببینم….‏ ‏بمنبممیتوبمنبمم ببینم….‏

پایان پرده یک

!54


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پرده دو

پیشدرآمد

صدای ضبط شده:‏ الکساندر برکمن،‏ ‏سمشسمما به جرم اقدام به قتل آقای هبرنبرری کلی فریک،‏ به بیست و دو

سال حبس در زندان ایالبىتبىی پنسیلوانیای غر ‏بىببىی ‏مجممجحکوم میشوید.‏ ‏(صدای ضربهی چکش قاضی)‏

اما ‏(در تاریکی ایستاده است،‏ گو ‏بىیبىی صحنه را از هشتصد کیلومبرتبرر فاصله ‏بمتبمماشا میکند،‏ با اندوه فریاد

میزند):‏ سا…شا…!‏

!55


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه یک

صحنه روشن میشود،‏ یوهان موست در مرکز صحنه ایستاده و دستش به سوی ‏جمججممعیت دراز است.‏

ضرباهنگ آهنگی انقلابىببىی به آلمللممابىنبىی در پسزمینه شنیده میشود.‏

موست:‏ رفقا،‏ بعضیها اینجا دارن برای الکساندر برکمن امضاء ‏جمججممع میکبننبنن.‏ من امضاء نکردهام.‏

بگذارید توضیح بدم:‏ خشونت انقلابىببىی یک مسئله است‐اپرای کمدی یک مسئلهی دیگر.‏ ‏(تشویق.‏

موست دستش را بالا میگبریبررد.‏ جدی است.‏ طبرنبرزش گزنده است.‏ مانعی ‏بمنبممیبیند که مردم ‏بجببجخندند،‏ اما

منظورش جدی است.‏ لبخند ‏بمنبممیزند.)‏ رفقا!‏ من هیچکس رو ترغیب ‏بمنبممیکنم که نزدیکترین سرمایهدار

دم دستش رو بکشه،‏ البته نه در ملاء عام.‏ ‏(خنده و تشویق حضار)‏ اما بگذارید بگم:‏ ا گه چنبنیبنن

تصمیمی گرفتید،‏ لطفاً‏ درست ابجنبججامش بدید.‏ ‏(خندهی حضار)‏ میگن برکمن قبل از تبریبرراندازی برای قتل

فریک ‏بمببممب ساخته بود.‏ ‏بمببممب برکمن فقط یه اشکال داشت:‏ منفجر ‏بمنبممیشد!‏ ‏(باز هم خندهی حضار)‏ حالا

رفقا من ساخبنتبنن ‏بمببممب رو تشویق ‏بمنبممیکنم.‏ نه،‏ هرگز!‏ ‏(شوخی میکند.‏ ‏همھهممه میدانند که ساخبنتبنن ‏بمببممب را

تشویق کرده است.)‏ اما ظاهراً‏ ‏بمببممب یه لازمهی اساسی داره.‏ باید منفجر بشه!‏ اینطور فهمیدم که حرفهی

برکمن سیگارسازی بوده.‏ شاید فکر کرده ‏بمببممب ساخبنتبنن مثل سیگار ساختنه.‏ ‏(خندهی حضار)‏ خیلی

خب،‏ سیگارش،‏ یعبىنبىی ‏بمببممبش عمل نکرد.‏ برای ‏همھهممبنیبنن تفنگش رو شلیک کرد.‏ رفقا!‏ یه توصیه:‏ ا گه با

تفنگ به یه سرمایهدار شلیک میکنبنیبنن،‏ چشماتونو نبندین!‏ ‏(خنده،‏ تشویق حضار)‏ وقبىتبىی تبریبررش خطا رفت،‏

چاقوشو درآورد.‏ حالا یه چبریبرزی رو دربارهی برکمن واقعاً‏ باید ‏بجتبجحسبنیبنن کرد:‏ کاملاً‏ مسلح بود!‏ ‏(باز هم

خندهی حضار)‏ اما چبریبرزی که واقعاً‏ احتیاج داشت یه گیوتبنیبنن بود و توافق با فریک که سرش رو تکون

نده…‏

‏(زبىنبىی در میان ‏جمججممعیت برخاسته است.‏ بلافاصله قابل تشخیص نیست چون در ردیف اول نشسته و رو

به موست است.‏ یا در راهرو ایستاده.)‏

!56


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

موست:‏ رفقا ‏(جدی میشود و بر روی هر کلمه تا کید میکند)‏ ما باید انقلاب کنیم و باید درست هم

ابجنبججامش بدبمیبمم!‏ پس نیایید سراغ من ‏(خود را عصبابىنبىی نشان میدهد)‏ برای یک اجمحجممقی مثل الکساندر

برکمن امضاء ‏جمججممع کنید!‏ ‏(تشویق،‏ زن ‏همھهممچنان ایستاده است.‏ موست با دقت به ‏جمججممعیت نگاه میکند تا

بفهمد او کیست.‏ بعد با مهربابىنبىی)‏ رفقا،‏ اما گلدمن رو اینجا میبینم،‏ که ‏سمشسمما به عنوان سازماندهندهی

کارگران کتشلوار و شنل میشناسیدش.‏ فکر میکنم سوالىللىی داره….‏

اما ‏(صدایش ‏مجممجحکم و واضح است):‏ من سوالىللىی ندارم.‏ ‏(همھهممبنیبننطور ایستاده است.)‏

موست ‏(تلاش میکند ظاهر شوخطبعش را حفظ کند):‏ هیچ سوالىللىی؟

اما ‏(با صدای بلند):‏ شرم بر تو یوهان موست!‏

موست ‏(برای شوخطبعی تقلا میکند):‏ این که سوال نیست…‏

اما ‏(صدایش از خشم میلرزد):‏ شرم!‏ شرم بر تو!‏

‏(به روی سن میپرد و رو به موست میایستد)‏

‏(موست خشمگبنیبنن و دستپاچه است)‏

موست:‏ سوالىللىی داری؟

اما ‏(شنلی بلند به تن دارد،‏ شلافىقفىی از زیر شنلش ببریبررون میآورد و با آن به سوی موست ضربه میزند،‏

فریاد میزند):‏ شرم!‏

‏(موست پس میافتد،‏ صورتش را میپوشاند.‏ چهار ضربهی شلاق دیگر)‏

اما:‏ شرم!‏ شرم!‏ شرم!‏ شرم!!‏

‏(چند مرد به روی سن میپرند تا جلویش را بگبریبررند.‏ اِما شلاق را به سوی موست پرتاب میکند.‏ به

سوی ‏جمججممعیت برمیگردد و ‏مجممجحکم میایستد.)‏

اما ‏(با صدابىیبىی پایبنیبنن و احساسابىتبىی):‏ شرم بر ‏همھهممهی ‏سمشسمما!‏

!57


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه دو

١

موسیقی رگتابمیبمم . فدیا و اما در سکوی ایستگاه ایستادهاند.‏ اما یک ‏جمچجممدان در دست و کلاهی به سر

دارد.‏ ظاهری آراسته و موجه دارد.‏

اما:‏ فدیای عزیز چه خوب که با من موندی.‏ میدوبمنبمم این روزا چقدر سرت با کارای هبرنبرریت شلوغه.‏

فدیا:‏ از شانس خوب تو ‏همھهممون شهری ‏بمنبممایشگاه دارم که تو توش سخبرنبررابىنبىی داری.‏ خیلی گذشته از وقبىتبىی

که…‏

اما:‏ آره ‏(دستش را میگبریبررد.)‏

فدیا:‏ کی رو قراره ببیبىنبىی؟

٢

اما:‏ یکی به اسم دکبرتبرر رایتمن . هیچی ازش ‏بمنبممیدوبمنبمم.‏

‏(مردی در طرف ‏مجممجخالف صحنه ایستاده است.‏ موهای مشکی روی چشمانش را پوشانده،‏ قدبلند است و

سبیل دارد و کراوابىتبىی ابریشمی زده و کلاهی بزرگ بر سر دارد.‏ در دستش عصا است.‏ مردی بااعتماد

به نفس است.)‏

اما ‏(به آن سو نگاه میکند،‏ برایش جالب است):‏ مردا تو شیکا گو اینجوری لباس میپوشن؟

فدیا:‏ یه کم عجیبه،‏ ولىللىی خوشتیپه،‏ نه؟

اما:‏ خوشتیپه،‏ آره.‏ ولىللىی یه کم عجیبه.‏

‏(مرد به سوی آبهنبهها میآید.)‏

فدیا ‏(بجنبججوا کنان):‏ فکر کنم…‏

رایتمن:‏ خابمنبمم اما گلدمن؟

اما:‏ بله…‏

:Ragtime ١ ژانر موسیقی که ریشه در جوامع آفریقایی‐آمریکایی دارد و در سال های ١٨٩۵ تا ١٩١٨

بسیار محبوب بود.‏ ‏(م)‏

Reitman ٢

!58


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

رایتمن ‏(با افتخار):‏ به شیکا گو خوش آمدید.‏ باعث افتخاره خابمنبمم گلدمن.‏ من دکبرتبرر بن رایتمن هستم.‏

‏(به طور اغراقآمبریبرزی تعظیم میکند.)‏

‏(اما و فدیا به هم نگاه میکنند.)‏

اما:‏ ایشون دوستم فدیا هسبنتبنن.‏

رایتمن:‏ هر کس که دوست اما گلدمن باشه گرامی و ‏مجممجحبوبه.‏ ‏(سخنان و رفتارش اغراقآمبریبرز است.)‏

فدیا ‏(برایش جالب است):‏ خب،‏ اما میسپارمت به آقای رایتمن.‏

‏(یکدیگر را در آغوش میگبریبررند.‏ فدیا می رود.)‏

اما:‏ منو میبرید به تالار کارگرها؟

رایتمن:‏ نه،‏ رئیس پلیس قبل از رسیدن ‏سمشسمما پیشدسبىتبىی کرده و اوبجنبججا رو تعطیل کرده.‏

اما:‏ خب،‏ معلومه…‏ ‏(با استهزا)‏

رایتمن:‏ امروز صبح ازم خواسبنتبنن اجازه بدم که از ستاد من برای سخبرنبررابىنبىی ‏سمشسمما استفاده کبننبنن.‏

اما:‏ ستاد ‏سمشسمما؟

رایتمن:‏ بله،‏ ‏بهببههش میگن تالار ‏بىببىیخابمنبممانها.‏

اما:‏ به من گفته بودن ‏سمشسمما پزشک هستبنیبنن.‏

رایتمن:‏ بله هستم.‏ ولىللىی کارم میون آدمای طرد شدهی شهره.‏ یه جابىیبىی دارم که اوبجنبججا میمونن.‏ افرادم

دارن دویست و پنجاه تا صندلىللىی میچیبننبنن.‏ مطمبنئبنن باشید ‏همھهممهاش پر میشه.‏ بیشبرتبرر روز با هم تو شهر

پلا کارد میزدبمیبمم.‏

اما:‏ افراد ‏سمشسمما؟ ولگردا،‏ آوارهها،‏ ‏بىببىیخابمنبممانها،‏ دلالهای ‏مجممجحبت،‏ روسبىپبىیها،‏ خلافکارای خردهپا،‏ کسابىیبىی که

اونقدر بینوا هسبنتبنن که هم بورژوازی و هم انقلابىببىیها ‏بجتبجحقبریبررشون میکبننبنن.‏ ‏سمشسمما هم من و هم جنبش

آنارشیسبىتبىی رو سرزنش میکنید.‏ ولىللىی چطور اینا شدن افراد ‏سمشسمما؟

رایتمن:‏ من خودم هم طرد شدهام.‏ یازده سالمللمم که بود،‏ تنها به حال خودم بودم.‏ تو دنیا ول

میچرخیدم:‏ باندهای کار توی مکزیک،‏ زلزلهی سانفرانسیسکو،‏ با کشبىتبىی آزاد تو اروپا.‏

اما:‏ چطور سر از دانشکدهی پزشکی درآوردید؟

!59


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

رایتمن:‏ توی شیکا گو تو یه لابراتوار تو کالجللجج پزشکی و جراحی کار پیدا کردم.‏ یه روز یه دکبرتبرر مشهور

برای سخبرنبررانیش نیومد.‏ مردم منتظر بودن.‏ من صحبتاش رو قبلاً‏ شنیده بودم.‏ یه روپوش سفید

پوشیدم و هر چی از صحبتاش یادم میومد گفتم.‏

اما:‏ حتماً‏ مسئولای دانشکده عصبابىنبىی شده بودن.‏

رایتمن:‏ آره.‏ ولىللىی ‏بهببههم بورسیهی ‏بجتبجحصیلی دادن.‏

اما:‏ بعد هم دکبرتبرر شدید.‏

رایتمن:‏ بله،‏ ولىللىی من دانشم رو به پول ‏بمنبممیفروشم.‏ ازش برای مردمی استفاده میکنم که ‏بهببههش نیاز

دارن.‏ اونا هم به من چبریبرزی رو میدن که نیاز دارم.‏

اما:‏ ‏مجممجحبت؟ وفاداری؟ عشق؟

رایتمن:‏ ‏سمشسمما منو درک میکنید،‏ منم ‏سمشسمما رو درک میکنم.‏

اما:‏ واقعاً؟

رایتمن:‏ بله.‏ برای ‏همھهممبنیبنن خوشحال شدم که برای سخبرنبررابىنبىی امشبتون کمکی کرده باشم.‏

اما:‏ ‏ممممممکنه پلیس سالن ‏سمشسمما رو هم ببنده.‏

رایتمن:‏ من رابطهام با پلیس خوبه.‏

اما:‏ پس ‏بمنبممیتونه رابطهتون با من خوب باشه.‏

رایتمن:‏ با جستجوی بسیار یک تفاوت ببنیبننمون پیدا کردهابمیبمم.‏ من به صحبت کردن با ‏همھهممه معتقدم.‏ از

‏جمججممله پلیس.‏

اما:‏ مطمئناً‏ میدونید که پلیس چیکار میکنه،‏ با آدمای ‏سمشسمما.‏

رایتمن:‏ خوب میدوبمنبمم.‏ فکر میکنید من دستگبریبرر نشدهام؟ ‏همھهممبنیبنن هفتهی پیش تو راهپیمابىیبىی بیکاران تو

شیکا گو.‏ یه کم توی پاسگاه کتکم هم زدن.‏

اما:‏ باز هم با این حال…‏

رایتمن:‏ پلیس با روسبىپبىیها و دزدهابىیبىی که هر روز باهاشون سروکار دارم فرفىقفىی ‏بمنبممیکنه.‏ آدمای ‏مجممجحرومی که

کاراشون از سر ناچاریه.‏

اما:‏ توی حرف ‏سمشسمما حقیقت هست.‏ و ‏همھهممبنیبنن طور معصومیت زیاد.‏

!60


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

رایتمن:‏ من فکر میکنم میتوبمنبمم با هر انسابىنبىی دوست بشم.‏

اما:‏ ‏سمشسمما اعتمادبهنفس خیلی زیادی دارید.‏

رایتمن:‏ من میدوبمنبمم چه کارهابىیبىی ازم بر میاد.‏ ‏همھهممونطور که ‏سمشسمما میدونید چه کارهابىیبىی میتونید بکنید.‏

‏(بازوی اما را میگبریبررد.‏ اما بازویش را میرهاند.)‏

اما:‏ میدوبمنبمم که بدون کمک میتوبمنبمم راه برم.‏

رایتمن:‏ هدف من کمک نبود.‏

اما:‏ نه؟

رایتمن:‏ نه.‏ گرفبنتبنن بازوی زبىنبىی که سالهللهھاست ‏بجتبجحسینش میکنم.‏

اما:‏ ‏سمشسمما منو ‏بمنبممیشناسید.‏

رایتمن:‏ من با ایدههاتون آشنام.‏ میدوبمنبمم دربارهی دولت،‏ زندانها و مرد و زن چی فکر میکنید.‏

اما:‏ پس خوب منو میشناسید.‏

رایتمن:‏ نه،‏ به هیچ وجه.‏ یه چبریبرز رو خیلی دلمللمم میخواد بدوبمنبمم.‏

اما:‏ فقط یه چبریبرز؟

رایتمن:‏ بله.‏

اما:‏ چیو؟

رایتمن ‏(به آرامی):‏ اینکه آیا سینههات به اون زیبابىیبىی که تصور میکنم هست؟

اما ‏(از او فاصله میگبریبررد و مستقیم به صورتش نگاه میکند):‏ دیوونهای؟

رایتمن:‏ صداقت دیوونگیه؟

اما ‏(میخندد):‏ میدوبىنبىی امشب راجع به چی قراره حرف بزبمنبمم؟

رایتمن:‏ نه.‏

اما:‏ دربارهی مردای ‏بىببىیشرمی که فکر میکبننبنن چارهای ندارن جز اینکه بازوی یه زن رو ‏لمللممس کبننبنن تا به

لذت و سرخوشی برسن.‏ و دربارهی زنابىیبىی که اونقدر اجمحجممق و مطیعن که اینو میپذیرن.‏ ‏(خندهاش به

خشم تبدیل شده است.)‏

رایتمن:‏ پس صحبتت دربارهی من نیست.‏ دربارهی تو هم نیست.‏

!61


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(اما با دقت به او نگاه میکند.)‏

رایتمن:‏ آها،‏ رسیدبمیبمم.‏ ‏(گو ‏بىیبىی تا حالا به ‏سمسسممت تالار ‏بىببىیخابمنبممانها راه میرفتهاند.‏ دم در میایستد.)‏ بعد از

سخبرنبررابىنبىی میشه ‏همھهممدیگه رو ببینیم؟

اما:‏ فکر ‏بمنبممیکنم.‏

رایتمن:‏ میتونیم با هم کمی شراب ‏بجببجخور ‏بمیبمم و صحبت کنیم.‏

اما:‏ زنابىیبىی مثل من به مردابىیبىی مثل تو اعتماد ندارن.‏

رایتمن:‏ مردابىیبىی مثل من وجود ندارن.‏ زنابىیبىی مثل تو هم وجود ندارن.‏

اما ‏(با قاطعیت):‏ من به تو اعتماد ندارم.‏ ‏(دستش را به سوی در میبرد و مصمم آن را باز کرده و

داخل میشود.)‏

‏(رایتمن به دنبالش وارد میشود.‏ رو به ‏جمججممعیت میکند تا او را معرفىففىی کند.)‏

رایتمن ‏(تعظیمی اغراقآمبریبرز میکند):‏ دوستان من،‏ خابمنبممی که ‏همھهممگی منتظرش بودبمیبمم اینجاست،‏ عالملِلمم

بزرگ آنارشیسم آمریکا،‏ خابمنبمم اما گلدمن.‏

‏(تشویق فراوان،‏ اما جلو میآید و رو به ‏جمججممعیت میایستد.)‏

اما:‏ خوشحالمللمم که این ‏همھهممه زن در این ‏جمججممع میبینم.‏ ولىللىی امشب دوستان من،‏ از تراژدی رهابىیبىی زنان

حرف میزبمنبمم.‏ چرا تراژدی؟ چون آبجنبجچه امروز رهابىیبىی نامیده میشود یک توهم است.‏ این فکر وجود

دارد که زنان با حق رای به رهابىیبىی میرسند.‏ اما آیا حق رای مردان را رهابىیبىی ‏بجببجخشیده است؟ این باور

وجود دارد که زنان با ببریبررون رفبنتبنن از خانه و کار کردن رهابىیبىی مییابند.‏ آیا کار مردان را رهابىیبىی ‏بجببجخشیده

است؟ این زن که به وضعی اسفبار رهابىیبىی یافته،‏ از نوشیدن چشمهی حیات میترسد.‏ او از هیجان

میترسد،‏ از مردان بسیار میترسد.‏ ا گر یاد بگبریبررد که آزادیش باید از خود او و از درونش بیاید،‏ دیگر

از مردان ‏بجنبجخواهد ترسید.‏ باید به خودش بگوید:‏ ‏«من حق هیچ کس را بر بدبمنبمم ‏بمنبممیپذیرم.‏ من مطابق

میل خودم ‏بجببجچهدار خواهم شد یا ‏بجنبجخواهم شد.‏ مطابق میل خودم عشق میورزم و به من عشق

میورزند.‏ من ‏بمنبممیپذیرم که خدمتگزار خدا،‏ دولت یا ‏همھهممسرم باشم.‏ من زندگیام را سادهتر،‏ عمیقتر

و غبىنبىیتر خواهم کرد.»‏ چنبنیبنن زبىنبىی با آتش آزادی شعلهور خواهد شد و جهان را برای ‏همھهممه روشن

خواهد کرد.‏

!62


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(تشویق به ‏همھهممراه سر و صدای ‏جمججممعیت،‏ صحنه تاریک میشود،‏ دوباره روشن میشود.‏ اما و رایتمن به

سوی یک مبریبرز میروند.)‏

رایتمن:‏ من زیاد میام اینجا.‏ جای آرومیه.‏ باید یه چبریبرزی ‏بجببجخوری.‏ ‏(صندلىللىی را ببریبررون میکشد و نگه

میدارد تا اما بنشیند.‏ بعد خودش مینشیند.)‏

اما ‏(سرش را تکان میدهد):‏ بعد از سخبرنبررابىنبىی ‏بمنبممیتوبمنبمم چبریبرزی ‏بجببجخورم.‏ شاید یه کم شراب.‏

رایتمن ‏(صدا میزند):‏ گارسن،‏ یه بطری بوردو.‏ ‏(به اما)‏ سخبرنبررابىنبىی امشبت عالىللىی بود.‏

اما:‏ تو سازماندهندهی خو ‏بىببىی هسبىتبىی.‏ با اینکه پلیس اومده بود،‏ سالن پر بود.‏

رایتمن:‏ من میدوبمنبمم چی مردمو جذب میکنه.‏ من از ابجنبججام کارهای ضروری برای اهدافىففىی که ‏بهببههش

اعتقاد دارم خجالت ‏بمنبممیکشم.‏ یه بار تو مرکز شهر شیکا گو با یه چبرتبرر باز ایستادم،‏ اما از چبرتبرر چبریبرزی بافىقفىی

‏بمنبممونده بود جز اسکلت آهنیش.‏ بارون هم ‏بمنبممیاومد.‏ مردم میایستادن و میپرسیدن چرا این چبرتبرر

عجیبو نگه داشتم.‏ منم جواب میدادم:«این مسخرهتر از سیستمیه که توش زندگی میکنیم؟ که

چبریبرزی ‏بهببههمون میده که ‏بهببههش چنگ بزنیم،‏ چهارچو ‏بىببىی که به ظاهر ازمون ‏جمحجممایت میکنه و نتیجهاش اینه

که با هر بارون خیس خالىللىی میشیم؟»‏

اما ‏(میخندد):‏ هوسمشسممندانه است.‏

رایتمن:‏ بیشبرتبرر از هوسمشسممندانه.‏ حقیقته.‏ و ‏همھهممهی آدمای دنیا هم میدونن که حقیقته و باز منتظرن تا کسی

بگه.‏ ‏(مکث میکند.)‏ تورهای سخبرنبررابىنبىیتو کی مدیریت میکنه؟

اما:‏ هیچکس.‏

رایتمن:‏ ا گه من مدیرت بودم،‏ تعداد ‏مجممجخاطبهاتو دو برابر میکردم،‏ نه،‏ سه برابر.‏

اما:‏ من از تو یا حبىتبىی عقایدت چبریبرز زیادی ‏بمنبممیدوبمنبمم.‏ فکر میکنم ‏بهیبههودی باشی.‏ اما صلیب به گردنته.‏ فکر

میکنم اغتشاشگر سیاسی باشی،‏ اما با پلیس کنار میای.‏

رایتمن:‏ من از ‏لحللححاظ خانوادگی ‏بهیبههودبمیبمم،‏ به انتخاب شخصی مسیحیام،‏ از ‏لحللححاظ عقیده سوسیالیستم،‏ به

خاطر نیازهای عملی دوست پلیسم،‏ و به طور غریزی آنارشیستم.‏ ا گه من سخبرنبررابىنبىیهاتو مدیریت

میکردم نشریات آنارشیسبىتبىی میفروختیم و برای جنبش اونقدر پول ‏جمججممع میکردبمیبمم که تصورش رو هم

‏بمنبممیتوبىنبىی بکبىنبىی.‏

!63


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ از اندازهی ‏جمججممعیت امشب واقعاً‏ حبریبررت کردم.‏

رایتمن:‏ من از طریق کنجکاوی جذبشون کردم.‏ خیلیها حبىتبىی دربارهات چبریبرزی نشنیده بودن.‏ من

پوسبرتبرر زدم:‏ این اما گلدمن است،‏ آنارشیست؛ این اما گلدمن است،‏ پیامبرببرر عشق آزاد.‏ مردم هم امشب

ناامید نشدن.‏ منم ‏همھهممینطور.‏ چبریبرزهابىیبىی که گفبىتبىی،‏ حقیقت داشت.‏ زن رهابىیبىی یافته،‏ ترسان از عشق،‏ از

شور.‏ من میدوبمنبمم که تو چنبنیبنن ترسی نداری.‏

اما ‏(برایش جالب است):‏ از روی حرفهام؟

رایتمن:‏ از چشمات.‏ این چشمای آبىببىی فوقالعاده.‏

اما:‏ این چشما خستهان.‏

رایتمن:‏ امروز برات روز طولابىنبىیای بوده.‏ جابىیبىی داری که ‏بمببمموبىنبىی؟

اما:‏ تو شیکا گو چندتا دوست دارم.‏

رایتمن:‏ میتوبمنبمم خودمو یکی از اونا به حساب بیارم؟

اما:‏ هر طور دوست داری.‏

رایتمن:‏ برات ‏بىببىیتفاوته؟

اما ‏(جرعهای از شرابش مینوشد،‏ لبخند میزند):‏ هنوز ‏بمنبممیدوبمنبمم.‏

رایتمن:‏ از کجا میفهمی؟

اما:‏ زندگی دستشو رو میکنه و میفهمم.‏

رایتمن:‏ بیا کمک کنیم دستشو رو کنه.‏

اما:‏ منظورت چیه؟

رایتمن:‏ امشبو پیش من ‏بمببممون.‏

اما:‏ تو شگفتآوری!‏ ما سه ساعته که ‏همھهممدیگه رو میشناسیم.‏

رایتمن:‏ تو امشب از شور صحبت کردی.‏ این هیچ مفهومی از زمان توش نبود.‏

اما:‏ من از تبدیل شدن زنا به کالای جنسی هم صحبت کردم.‏

رایتمن:‏ البته.‏ اما زبىنبىی مثل تو؟ هرگز!‏ هیچ مردی جسارتش رو نداره.‏ میدوبىنبىی چه جرابىتبىی میخواد که

آدم ‏بهببههت نزدیک بشه؟ میدوبىنبىی من چطور دارم از درون میلرزم؟ دستمو بگبریبرر بببنیبنن.‏

!64


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(اما مستقیم به او نگاه میکند.‏ تردید میکند،‏ دستش را میگبریبررد.‏ در سکوت به هم نگاه میکنند.)‏

رایتمن ‏(نرمبرتبرر صحبت میکند):‏ یه شب عالىللىی…‏ ‏بهببههت قول میدم.‏

اما ‏(میخندد):‏ چه تواضعی!‏ ‏(دستش را رها میکند.‏ رایتمن گونهی اما را به نرمی نوازش میکند و به

چشمانش نگاه میکند.)‏ دکبرتبرر رایتمن من خیلی خستهام.‏

رایتمن:‏ منو بن صدا کن.‏ ولىللىی دکبرتبرر هستم.‏ ‏(دستش را بالا میآورد.)‏ این دستا رو میبیبىنبىی؟ امشب

میخوام بدنت رو آروم نوازش کنم،‏ بیدارش کنم.‏ برام لذت بزرگی خواهد بود.‏ برای تو هم لذت

بزرگی خواهد بود.‏ یه ‏لحللححظهی نادر در تارتحیتحخ!‏

اما:‏ تو یه کم خلی!‏ ‏(مکث میکند.)‏ ولىللىی ازت خوشم میاد.‏ ‏(با علاقه به او نگاه میکند.‏ به آرامی

دستش را بالا آورده و آرام موهای رایتمن را نوازش میکند.‏ صحنه تاریک میشود.)‏

!65


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه سه

تکرار آهنگ اسبرتبرراحتگاه من به نشانهی گروه قدبمیبممی.‏ ویتو،‏ آنا و فدیا پشت مبریبرز در آپاربمتبممان ویتو نشسته

و چای مینوشند.‏

فدیا:‏ آنا فکر خو ‏بىببىی بود که دوباره ‏همھهممهمونو دور هم ‏جمججممع کبىنبىی.‏

آنا:‏ فکر اما بود.‏ اما خودش هنوز نرسیده.‏

فدیا ‏(به اطراف نگاه میکند):‏ ویتو چه خونهی خو ‏بىببىی داری.‏ چند وقت گذشته دوستان؟

آنا:‏ از وقبىتبىی که ساشا رو ازمون گرفبنتبنن؟ نه سال.‏

فدیا:‏ آره،‏ خونهی خو ‏بىببىی داری ویتو.‏ ‏(سرش را بالا میگبریبررد.)‏ ولىللىی این چه بوییه میاد؟

ویتو ‏(به پنجره اشاره میکند):‏ اون پایینو میبیبىنبىی؟ اصطبله.‏

آنا:‏ من عاشق اسبم.‏

فدیا:‏ چه ‏بهببههبرتبرر.‏

ویتو:‏ باور کن،‏ اجاره رو میاره پایبنیبنن.‏

فدیا:‏ برای ریهها هم خوبه.‏ ‏(بیبىنبىیاش را میگبریبررد.)‏

ویتو:‏ درسته.‏ بعد از یه روز تو فاضلاب میام خونه،‏ پنجره رو باز میکنم و یه نفس عمیق میکشم.‏ چه

سعادبىتبىی!‏ ‏(به طرف پنجره میرود،‏ نفس عمیق میکشد،‏ پنجره را میبندد و با وابمنبممود کردن به درد به

سینهاش چنگ میزند.)‏

آنا:‏ تو بالاخره هیچ وقت بزرگ میشی ویتو؟

فدیا:‏ امیدوارم نشی.‏ کی میدونه این بزرگ بشه چی میشه؟

آنا:‏ اما کجاست؟ قرار بود یک ساعت پیش اینجا باشه.‏

ویتو:‏ میدوبىنبىی کجاست.‏ با اون رایتمنه.‏

‏(بقیه سا کت هستند.‏ ترجیح میدهند نظری ندهند.‏ اما ویتو به هیجان میآید.)‏

!66


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ویتو:‏ چطور میتونه با اون متقلب ‏بمببممونه؟

فدیا:‏ فهمیدنش سخت نیست.‏ رایتمن خوشبرخورد و جذابه.‏ اما رو میپرسته.‏ سخت کار میکنه،‏

سخبرنبررابىنبىیهاشو سازماندهی میکنه،‏ ‏همھهممهجا باهاش میره.‏ بردهشه.‏

ویتو:‏ اما هم بردهی اونه.‏ به نظر میرسه که غرقش شده.‏ آخه اون چی داره آنا؟ شاید تو بتوبىنبىی بگی.‏

آنا ‏(لبخندی زیرکانه میزند):‏ من فقط شنیدم که زنا چی میگن…‏

فدیا:‏ زنا!‏ پس فقط اما نیست.‏

آنا:‏ هر زبىنبىی رو که میبینه سعیشو میکنه.‏ کوتاه،‏ بلند،‏ مشکی،‏ بلوند،‏ جوون،‏ پبریبرر.‏ یه دموکرات واقعیه.‏

معتقده که ‏همھهممهی زنها برابر آفریده شدن.‏

فدیا:‏ دربارهش حرف هم میزنن؟

آنا:‏ زنا دربارهی مردا حرف میزنن.‏

فدیا:‏ دربارهی من که حرف ‏بمنبممیزنن.‏ خب،‏ شاید کاری نکردهام که ارزش حرف زدن داشته باشه.‏

دربارهی رایتمن چی میگن؟

آنا:‏ میگن مثل شبریبرر عشقبازی میکنه.‏ ‏(به فدیا غرش میکند.)‏

ویتو:‏ این جبرببرران دروغگو بودن و متقلب بودنش رو میکنه؟

فدیا:‏ معلومه.‏

آنا:‏ حواستون باشه که اون ‏همھهممه جا با اما میره،‏ با پلیس و اراذل و اوباش روبرو میشه.‏

ویتو:‏ بله،‏ ‏همھهممهاش درست،‏ اما اون بازیگر سبریبررکه.‏ دلقکه.‏ دنبال جلب توجه و احساساته.‏

آنا:‏ دنبال حادثهی سندیگو که نبود.‏ ‏همھهممون موقع که اون دستهی اوباش دزدیدنش و شکنجهاش

کردن و نزدیک بود بکشنش.‏ حبىتبىی بعد از اون هم ادامه داد.‏ این دلوجرات میخواد.‏

ویتو:‏ ‏بمتبممام دلوجراتش تو پایبنیبننتنهشه.‏

فدیا:‏ پس حتماً‏ جراتش غولآساست.‏

آنا:‏ وای،‏ سا کت!‏ ‏(گوش میکند.)‏ صدای کسی رو تو راهپله میشنوم.‏

‏(اما وارد میشود،‏ ‏همھهممه را در آغوش میگبریبررد،‏ مینشیند،‏ طبق معمول سیگار میکشد.‏ زمستان است.‏

کتش را درمیآورد.)‏

!67


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ امروز یکی از تو زندان یه نامه از ساشا برام آورد.‏ کلک نیست.‏ دستخط خودشه.‏

ویتو:‏ خب؟

اما:‏ ساشا دابمئبمم میره انفرادی و میاد ببریبررون.‏ اونقدر وحشتنا که که ‏بمنبممیشه حرفشو زد.‏ ‏بمنبممیخواد تسلیم

بشه و اونا هم تنبیهش می کبننبنن،‏ دوباره و دوباره.‏ هر کس دیگه بود تا حالا مرده بود.‏

فدیا:‏ ساشا رو که میشناسی.‏ مثل گاو نر قویه.‏

اما:‏ تو قلبش آره.‏ اما بالاخره اوبمنبمم از گوشت و استخونه.‏ حبىتبىی در ‏بهببههبرتبررین حالت هم پنج سال دیگه داره.‏

مرگ دوستاشو یکی یکی دیده.‏ بعضیا از مریضی مردن.‏ بعضیا خودشونو تو زندان حلقآویز کردن.‏

پنج سال دووم ‏بمنبممیاره.‏

‏(فدیا مضطرب است،‏ بلند میشود و راه میرود.‏ اما مکث میکند.)‏

اما:‏ دلیلی داشته که این نامه رو از طریق دوستش فرستاده.‏ یه نقشهای داره.‏ ‏(به اطراف نگاه میکند.)‏

آنا در بسته است؟

‏(آنا میرود و نگاه میکند،‏ برمیگردد.)‏

اما ‏(همھهممه گوش می کنند:‏ صدایش را پایبنیبنن میآورد):‏ نقشهی فرار.‏ میگه صدمبرتبرری دیوار زندان یه

خونهی خالىللىی هست.‏ میشه اجارهاش کرد.‏ میشه از توی خونه یه تونل از زیر دیوار زندان کند به

رختشورخونهی مبرتبرروکه که ساشا اوبجنبججا قدم میزنه.‏

ویتو:‏ تونل؟ ساشا زده به سرش؟ من میدوبمنبمم تونل کندن چقدر کار میبره.‏ غبریبررممممممکنه.‏

فدیا:‏ ساشای بیچاره.‏ عقلشو از دست داده.‏

آنا:‏ اینقدر دیوونگیه؟

ویتو:‏ آره،‏ دیوونگی ‏مجممجحضه.‏ بدون شناسابىیبىی شدن غبریبررممممممکنه.‏ عملیات پر سروصداییه.‏ بیشبرتبرر از اونچه که

دار ‏بمیبمم ابزار لازم داره،‏ پول لازم داره،‏ نبریبررو لازم داره،‏ زمان میبره.‏ آره،‏ دیوونگی ‏مجممجحضه.‏

آنا:‏ اما تو چی فکر میکبىنبىی؟

اما:‏ من به دو چبریبرز فکر میکنم.‏ اولاً‏ ‏همھهممونطور که ویتو میگه،‏ دیوونگیه.‏ ثانیاً…‏ ‏(مکث میکند.)‏

ویتو ‏(به آرامی):‏ ثانیاً،‏ باید ابجنبججامش بدبمیبمم…‏

اما:‏ آره.‏

!68


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

فدیا:‏ آره.‏

آنا:‏ آره،‏ آره…‏

!69


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه چهار

رایتمن و اما رو به ‏جمججممعیت در وسط صحنه قرار دارند.‏ در طول تور سخبرنبررابىنبىی موسیقی رگتابمیبمم ‏بمتبمم اصلی

است.‏

رایتمن:‏ من و خابمنبمم گلدمن میخواهیم بابت مهماننوازی ‏سمشسمما در دیبرتبررویت از ‏سمشسمما تشکر کنیم.‏

هما کنون ایشان به سوالات ‏سمشسمما پاسخ خواهند داد.‏ ‏(دستش را پشت گوشش میگذارد،‏ گوش میکند.)‏

خابمنبممی که شال آبىببىی زیبا به تن دارند میخواهند بدانند:‏ آیا این حقیقت دارد که ‏سمشسمما به عشق آزاد

معتقدید؟ ‏(کنار میرود تا اما جلو بیاید.)‏

اما:‏ عشق آزاد؟ البته.‏ چطور میتوان آن را رها نامید ا گر آزاد نباشد؟ آیا هیچچبریبرز خشمآورتر از این

هست که زبىنبىی بالغ و سالمللمم،‏ سرشار از زندگی و شور،‏ ‏مجممججبور باشد نیاز طبیعت را انکار کند،‏ بر قویترین

امیالش غلبه کند،‏ روحش را درهم شکند،‏ بینابىیبىیاش را از رشد بازدارد،‏ از عمق و عظمت رابطهی

جنسی پرهبریبرز کند تا اینکه یک بهاصطلاح مرد خوب از راه برسد و او را برای ازدواج با خود ببرببررد؟

عشق قویترین و عمیقترین عنصر ‏بمتبممام زندگی است،‏ نویدبجببجخش امید،‏ لذت،‏ هیجان؛ عشق درهم

شکنندهی ‏بمتبممام قوانبنیبنن و سنتها،‏ چطور چنبنیبنن نبریبرروی غالب و فرا گبریبرری میتواند مبرتبررادف آن ‏مجممجحصول

رقتانگبریبرز کلیسا و دولت یعبىنبىی ازدواج باشد!‏

یکی از ‏مجممجخاطبان ‏(فریاد میزند):‏ خابمنبمم گلدمن!‏ ‏سمشسمما با ازدواج ‏مجممجخالفید؟

اما:‏ من ‏مجممجخالف ‏بمتبممام ‏بهنبههادهابىیبىی هستم که مستلزم زیردسبىتبىی و اطاعتاند.‏ چه دنیابىیبىی میشود زمابىنبىی که

مردان و زنان کلیسا را ترک کنند،‏ دولت را دور بیاندازند،‏ نپذیرند که فرزندانشان را قربابىنبىی هیولای

جنگ کنند و با عشق به هم بپیوندند.‏

‏(صدای سم اسب و فریاد به گوش میرسد.‏ رایتمن در گوش اما زمزمه میکند.‏ اما دستانش را بلند

میکند.)‏

اما:‏ مطلع شدم که پلیس سالن را ‏مجممجحاصره کرده.‏ لطفاً‏ خونسرد باشید.‏ خواهش میکنم…‏

!70


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(صحنه تاریک میشود.)‏

‏(صحنه دوباره روشن میشود،‏ رایتمن رو به ‏جمججممعیت ایستاده است.‏ موسیقی نشان از موقعیت جدیدی

دارد.)‏

رایتمن:‏ دوستان عزیز در لسآبجنبججلس،‏ موضوع امشب خابمنبمم اما گلدمن ‏«وطنپرسبىتبىی»‏ است.‏

اما ‏(جلو میآید):‏ خواهران و برادران،‏ وطنپرسبىتبىی چیست؟ کسابىنبىی که از ‏بجببجخت در نقطهی مشخصی به

دنیا آمدهاند خود را برتر و اصیلتر از موجودات زندهی سا کن دیگر نقاط میدانند.‏ بنابراین وظیفهی

‏بمتبممام سا کنان آن نقطهی مشخص است که برای اثبات و ‏بجتبجحمیل برتری خود بر دیگران ‏بجببججنگند،‏ کشتار

کنند و ‏بمببممبریبررند.‏ وطنپرسبىتبىی جنگ را تغذیه میکند.‏ جنگ درگبریبرری میان دو دزد است که چنان بزدل

هستند که ‏بمنبممیتوانند در نبرببررد خودشان ‏بجببججنگند.‏ پس پسران را از این روستا و آن روستا میبرند،‏ آبهنبهها را

در یونیفرم میچپانند،‏ با اسلحه ‏بجتبججهبریبرزشان میکنند و مانند جانواران وحشی رهایشان میکنند تا به

جان هم بیافتند.‏ گوش کنید تولستوی چه گفته است:‏ خود را از اندیشهی منسوخ وطنپرسبىتبىی و اطاعت

از دولتها برهانید.‏ دلبریبررانه وارد عرصهی اندیشهی والاتر شوید،‏ ‏همھهممبستگی برادرانهی انسانها،‏

اندیشهای که زنده شدهاست و از هر سو ‏سمشسمما را میخواند.‏ ‏(تشویق.)‏

رایتمن ‏(پیش میآید):‏ سوالىللىی هست؟ ‏(گوش میکند.)‏ آقابىیبىی از انتهای سالن میپرسند:‏ آیا وطنپرسبىتبىی ما را

مردمی متحد ‏بمنبممیکند؟

اما:‏ بله،‏ ما را متحد میکند،‏ علیه دیگران.‏ ما را مسموم میکند و به سوی خشونت علیه هر کس که

متفاوت از ماست پیش میبرد.‏ کافىففىی است به حادثهی اخبریبرر در سندیگو نگاه کنید،‏ که یکی از

١

سازماندهندگان کارگری ژوزف میکولاسک ، عضو ،IWW سازمان کارگران صنعبىتبىی جهان ‏‐چه

جهان غبریبرروطنپرستانهای!‐‏ به دست دو افسر پلیس دستگبریبرر شد.‏ یکی تفنگ به دست داشت و

دیگری تبرببرر.‏ با هم با گلوله و ضربات تبرببرر میکولاسک را به قتل رساندند.‏ دوست و مدیر برنامههای من

بن رایتمن با شهامت خشم خود را نسبت به این جنایت ابراز کرد که در نتیجه چند تاجر وطنپرست،‏

ستونهای جامعهی سندیگو،‏ او را به زمیبىنبىی مبرتبرروکه برده و کتک زدند،‏ عریان کردند،‏ به مرگ ‏بهتبههدید

!71

Joseph Mikolasek ١


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

کردند،‏ قبریبرر جوشان بر سرش ربجیبجختند و با آهن گداخته حروف منفور ‏«کارگران صنعبىتبىی جهان»‏ را بر روی

پوست عریانش داغ زدند.‏ اینها نتاتحیتحج وطنپرسبىتبىی است!‏

یکی از ‏مجممجخاطبان ‏(فریاد میزند):‏ روزنامهها میگن رایتمن داستان رو از خودش درآورده!‏ دکبرتبرر رایتمن

‏سمشسمما متهم شدید که ماجرا رو جعل کردید.‏ ‏بمنبممیخواهید جواب بدید؟

رایتمن ‏(پیش میآید،‏ سربلند،‏ رو به ‏جمججممعیت):‏ خبرببررنگارها حضور دارند؟ عکاسها حضور دارند؟ این

هم پاسخ من…‏ ‏(به ‏جمججممعیت پشت میکند،‏ شلوارش را پایبنیبنن میکشد،‏ زخمهای سیاه بر پشتش دیده

میشود.‏ به سرعت شلوارش را بالا میکشد.)‏ من روزنامهنگاران ‏سمشسمما را به این چالش دعوت می کنم

که این عکس را در کنار چهرهی فرماندار کالیفرنیا چاپ کنند و بگذارند خوانندگان تصمیم بگبریبررند که

کدام تصویر جذابتر است.‏ ‏(خندهی حضار،‏ تشویق.)‏

اما ‏(پیش میآید):‏ ‏ممممممنون که امشب به اینجا آمدید.‏ پایان جلسه.‏

‏(به سرعت خارج میشود و صحنه تاریک میشود.‏ صحنه دوباره روشن میشود،‏ اما و بن پشت مبریبرز

نشستهاند و اما چای مینوشد.‏ بن با ولع غذا میخورد.‏ اما عصبابىنبىی است.)‏

اما:‏ بن!‏ تو مسخرهای.‏ مدام آبروی منو میبری.‏ آبروی جنبشمونو میبری.‏ ‏بمتبممام قدربمتبمم صرف این شد

که بعد از ‏بمنبممایش تو فقط جلسه رو ‏بمتبمموم کنم.‏ بعضی وقتا فکر میکنم تو هیچوقت بزرگ ‏بمنبممیشی.‏

رایتمن ‏(شانههایش را بالا میاندازد):‏ اما،‏ شوخی بود.‏ تو و رفقات زیادی جدی هستبنیبنن.‏ بیا بیشبرتبرر

خندون باشیم و کمبرتبرر تندوتبریبرز.‏ این شوخی بود،‏ برای اینکه یه مسئلهی جدی رو مطرح کنم.‏

اما:‏ منظورم فقط ‏بمنبممایش امشبت نیست.‏ هفتهی پیش چی که اون زوج پبریبرر دوستداشتبىنبىی تو دیبرتبررویت

‏بهببههمون جا و غذا دادن،‏ تو هم برای صبحانه ‏لحللحخت مادرزاد اومدی پایبنیبنن.‏ توی اون جلسه تو برانکس با

رهبرببررای آنارشیست،‏ از رو هوا یه دفعه شروع کردی راجع به خدا و مسیح صحبت کردن…‏ لباس

پوشیدن عجیب غریبت رو بببنیبنن.‏ این هم از طرز غذا خوردنت!‏

‏(غذایش را حریصانه فرومیدهد.‏ با دست دهانش را پا ک میکند.)‏

رایتمن:‏ من اوبجنبججوری غذا میخورم که ‏همھهممهی کارهای دیگهمو میکنم،‏ برای لذت بردن،‏ نه برای پبریبرروی

از آداب اجتماعی.‏ خلاصهی کلام عزیزم،‏ من برعکس تو مثل آنارشیستها غذا میخورم.‏ ‏(با

فروکردن آخرین لقمهی غذا در دهانش تا کید میکند.)‏

!72


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ انگار فکر میکبىنبىی آنارشیسم هیچ احبرتبررامی برای رفتارهای خوشایند معمول قائل نیست،‏ مثل غدا

خوردن با ظرافت.‏ مثل مرتب ‏جمحجمموم کردن.‏

رایتمن:‏ ‏جمحجمموم کردن؟

اما:‏ بله،‏ بیشبرتبرر مردم ‏جمحجمموم میکبننبنن.‏

رایتمن:‏ من اینجوری که هستم غبریبررقابل ‏بجتبجحملم؟ ما یک ساعت وقت دار ‏بمیبمم تا به قطارمون برسیم.‏ واقعاً‏

میخوای نصفش رو تو ‏جمحجمموم بگذروبمنبمم؟ میدوبىنبىی،‏ یک ساعت با تو هیچ وقت کافىففىی نیست عزیزم.‏

‏(دهانش را پا ک میکند،‏ بلند میشود،‏ اما را میکشد و بلند میکند،‏ به آرامی شالش را درمیآورد و با

شور گلویش را میبوسد.)‏

‏(اما ابتدا عکسالعملی نشان ‏بمنبممیدهد ولىللىی رایتمن به بوسیدنش ادامه میدهد.‏ اما برمیگردد و دستانش

را به دور او میاندازد.)‏

رایتمن:‏ امشب فوقالعاده صحبت کردی اما.‏ ‏(به بوسیدن و نوازش او ادامه میدهد.)‏

اما:‏ خدایا!‏ بن،‏ ‏بمنبممیتوبمنبمم از دستت عصبابىنبىی باشم.‏

‏(او به بوسیدن اما ادامه میدهد و سرش را در سینهی اما فرو میبرد.)‏

اما:‏ خدای من!‏ بن!‏ خدایا!‏

رایتمن:‏ حالا ‏همھهممینجوری دینت رو به مسیحیت تغیبریبرر میدم عزیزم.‏

‏(باز هم او را میبوسد و صحنه تاریک میشود.)‏

!73


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه پنج

موسیقی رگتابمیبمم.‏ سالن ‏همھهممایش.‏ صحنه روشن میشود.‏ اما رو به ‏جمججممعیت ایستاده است،‏ دستش را به

علامت سکوت بالا میبرد.‏

اما:‏ برادران و خواهران،‏ پلیس سانفرانسیسکو اعلام کرده که من امشب ‏بمنبممیتوابمنبمم اینجا سخبرنبررابىنبىی کنم.‏

سه هزار نفر در این سالن هستند،‏ و ا گر امشب آمدهاید که به من گوش کنید،‏ با پلیس یا ‏بىببىی پلیس من

اینجا هستم تا برای ‏سمشسمما صحبت کنم.‏ در یک ماه گذشته من از شهری به شهر دیگر رفتهام و در

شانزده جلسه سخبرنبررابىنبىی کردهام،‏ در کشوری که نام دموکراسی بر خود گذاشته است.‏ یازده سخبرنبررابىنبىی

توسط پلیس بر هم خورد.‏ ‏همھهممهی ما تا امروز دیگر باید بدانیم که قانون اساسی ایالات متحده به ما

آزادی بیان ‏بمنبممیدهد—آزادی بیان دادبىنبىی نیست،‏ گرفتبىنبىی است.‏ به دست مردمی که بر صحبت کردن

پافشاری میکنند،‏ ‏همھهممان طور که من بر صحبت کردن در اینجا و امشب اصرار دارم.‏ ‏(تشویق.‏ به

‏جمججممعیت نگاه میکند.)‏ آقای جوابىنبىی سوال دارند.‏

مرد جوان ‏(از ببریبررون صحنه):‏ روزنامهها میگن ‏سمشسمما به خاطر این به سانفرانسیسکو اومدید که ناوگان

نبریبرروی دریابىیبىی اینجا توی بندره و میخواید منفجرش کنید.‏

اما:‏ نه،‏ فکر میکنم این دفعه ‏بجنبجخوام ناوگان رو منفجر کنم.‏ ‏(خندهی حضار)‏ ‏بمببممبگذاری روش من

نیست.‏ اما خوشحال میشم ببینم ناوگان آروم غرق بشه و بره ته دریا.‏ در واقع خوشحال میشم ‏بمتبممام

کشبىتبىیهای جنگی رو ببینم که غرق بشن و برن ته دریا تا ما و برادرها و خواهرهامون تو کشورهای

دیگه ‏همھهممگی بتونیم در صلح و آرامش زندگی کنیم.‏ ‏(تشویق)‏

!74


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه شش

موسیقی رگتابمیبمم.‏ صحنه روشن میشود.‏ اما و رایتمن گوشهی صحنه ایستادهاند،‏ گو ‏بىیبىی پشت سن سالن

‏همھهممایش هستند.‏ اما به رایتمن پشت کرده و بهوضوح ناراحت است.‏

رایتمن:‏ من فقط باهاش خوشبرخورد بودم.‏

اما:‏ تو داشبىتبىی گولش میزدی.‏

رایتمن:‏ جدی نبود.‏ فقط داشتم بازی میکردم.‏

اما ‏(برمیگردد،‏ خشمگبنیبنن):‏ تو ‏بمنبممیفهمی که بازی کردن با یه انسان اشتباهه؟ هیچ بو ‏بىیبىی از انصاف و

عدالت نبرببرردی؟ نه فقط با من،‏ بلکه با ‏بمتبممام این زنهای دیگه؟ واقعاً‏ ‏بمنبممیدوبمنبمم چرا یه بار برای ‏همھهممیشه

باهات خداحافظی ‏بمنبممیکنم.‏ ‏همھهممهاش ریاست،‏ از اون طرف تو ‏بمتبممام کشور دربارهی زنابىیبىی حرف میزبمنبمم که

به دست مردا اسبریبرر شدن و از این طرف ‏بمنبممیتوبمنبمم از تو بکنم و برم.‏

رایتمن:‏ خودتو سرزنش نکن.‏ تقصبریبرر منه.‏ ضعف منه.‏ ‏همھهممهاش یه شب بود.‏

اما ‏(به خشم آمده):‏ شب رو هم اونطوری گذروندی!‏ دروغگو!‏ گفبىتبىی:«بمنبممیشه من تو شیکا گو باشم و

مادرم رو نبینم.»‏ ‏همھهممهی شب رو با اون زن گذروندی.‏

‏(بر خود مسلط میشود و شروع به مشت زدن به رایتمن میکند.‏ رایتمن بازویش را میگبریبررد.)‏

اما:‏ دروغگو!‏

رایتمن:‏ خواهش میکنم اما بس کن.‏ دو دقیقه دیگه باید معرفیت کنم.‏ آروم باش.‏ بعدش صحبت

میکنیم عزیزم.‏

اما:‏ بعدش میکنیم عزیزم!‏ نه،‏ این دفعه دیگه نه!‏ برو روی سن و معرفىففىیات رو بکن.‏ بعدش هم تو

هتل منتظرم ‏بمنبممون.‏ کمیته یه جابىیبىی برام جور میکنه که ‏بمببمموبمنبمم.‏

‏(رایتمن سرش را با تاسف تکان میدهد.‏ میرود تا با ‏مجممجخاطبان روبرو شود.‏ پیشابىنبىیاش را با دستمال پا ک

میکند.)‏

!75


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

١

رایتمن ‏(به سوی مرکز صحنه میرود تا با ‏جمججممعیت صحبت کند):‏ دوستان عزیز در نیوکبرنبرزینگتون .

افتخار دار ‏بمیبمم تا در ایالت زیبای پنسیلوانیا باشیم.‏ معرفىففىی میکنم،‏ خابمنبمم اما گلدمن،‏ دربارهی ‏«تئاتر

هبرنبرریک ایبسن»‏ صحبت میکنند.‏

‏(تشویق.)‏

اما:‏ برادران و خواهران من.‏ ‏(با خشم به رایتمن نگاه میکند،‏ بعد خود را کنبرتبررل میکند.)‏ ‏همھهممهی ما

میدانیم که در خانه ‏همھهممه چبریبرز را ‏بمنبممیتوان گفت.‏ میدانیم که در کارخانه یا هر جای دیگری که کسی

برای رئیسی کار میکند،‏ هر چبریبرزی را ‏بمنبممیتوان به زبان آورد.‏ اما بر روی صحنه میتوان آزادانه صحبت

کرد.‏ بنابراین تئاتر میتواند برای غلبه بر جهل،‏ ترس و تعصب مورد استفاده قرار گبریبررد.‏ دربارهی

اساسیترین چبریبرزها در زندگی جهل و تعصب وجود دارد.‏ از عشق و ازدواج حرف میزبمنبمم.‏ عشق چه

ارتباطی به ازدواج دارد؟ پاسخ این است:‏ هیچ.‏ زن مانند یک روسبىپبىی،‏ کالابىیبىی است که خریده میشود،‏

روسبىپبىی برای یک شب،‏ زن برای مدبىتبىی طولابىنبىیتر.‏

‏مجممجخاطبان ‏(فریاد میزنند):‏ ‏«فاحشه تو ‏بىیبىی!»‏ ‏«کی تو رو دعوت کرده؟»‏ ‏«بیاریدش پایبنیبنن!»‏

اما:‏ بله،‏ گوش کردن به حقیقت سخت است.‏ آقابىیبىی که در ریف اول اینقدر عصبابىنبىیاش کردهام احتمالاً‏

شوهری است که ‏بمنبممیخواهد ‏همھهممسرش افکار پنهابىنبىی خودش را با صدای بلند بشنود.‏

یکی از ‏مجممجخاطبان ‏(فریاد میزند):‏ من که رفتم ببریبررون!‏

اما:‏ متاسفم که میبینم میروید آقا.‏ ای کاش میتوانستید دربارهی هبرنبرریک ایبسن بشنوید.‏ ‏بمنبممایشنامهی

٢

بزرگ ایبسن،‏ ‏«خانهی عروسک»‏ دربارهی زبىنبىی به نام نورا است.‏ او هشت سال با یک غریبه زندگی

کرده است.‏ در یک خانهی زیبا.‏ خانهی عروسک.‏ اما او تصمیمی گرفته است.‏ او عروسک نیست.‏ زن

است.‏ و این غریبه که با او زندگی میکرده کیست؟ شوهرش.‏ آیا شرمآور است که یک روسبىپبىی یک

شب با غریبهای ‏بجببجخوابد؟ پس نزدیکی دو غریبه،‏ زن و شوهر که یک عمر به طول میابجنبججامد چقدر

شرمآور است؟ پس پیش از ‏مجممجحکوم کردن روسپیان،‏ پیش از آنکه داغ ننگ بر پیشابىنبىیشان بزنیم،‏

!76

New Kensington ١

Nora ٢


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

مراقب باشیم.‏ چرا که آبهنبهها بسیار شبیه زنابىنبىی هستند که باید نسبت به آبهنبهها دلسوز باشیم ‏همھهممچنان که برای

روحشان،‏ جسمشان و آزادیشان مبارزه میکنند.‏

‏(تشویق،‏ صحنه تاریک میشود.)‏

!77


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه هفت

١

صحنه روشن میشود.‏ اما و المللممیدا اسبرپبرری پشت مبریبرز آشبرپبرزخانه نشستهاند.‏ المللممیدا زبىنبىی زیبا و حدوداً‏

سیوپنج ساله است.‏ لباسی زیبا و جذاب بر تن دارد و آرایش کرده است.‏

المللممیدا:‏ خیلی خب.‏ من اما صدات میکنم.‏ تو هم منو المللممیدا صدا کن.‏ اسبرپِبرری اسم فامیلمه،‏ ولىللىی این

دوروبرا هیچ کس ‏بمنبممیدونه.‏ امشب خیلی هیجانانگبریبرز بود دربارهی ایبسن حرف میزدی.‏ من سه بار

خانهی عروسک رو خوندم.‏ اما هیچ وقت کسی رو پیدا ‏بمنبممیکردم که باهاش دربارهاش صحبت کنم.‏

اما:‏ توی ‏جمججممعیت دیدمت.‏ فکر کردم اون خابمنبمم زیبا که اوبجنبججا نشسته و اینطور ‏مجممججذوب شده شبیه

بازیگراست.‏

المللممیدا:‏ نه،‏ نیستم.‏ اما عاشق هر چبریبرز ‏بمیبمم که رو صحنه اجرا میشه.‏ نزدیک بود خودکشی کنم چون

٢

سارا برنار داشت میاومد اینجا و من هیچی پول نداشتم.‏ اما یه مرد ‏بهببههم یک دلار داد.‏ ‏بمنبممیگم که

٣

من ‏بهببههش چی دادم.‏ اما ارزشش رو داشت.‏ من توی گوسهیِوِن ‏همھهممبنیبننجوری نشسته بودم و هر بار که

دیالوگهاش رو میگفت من گریه میکردم.‏

اما:‏ تو اینجا تنها زندگی میکبىنبىی؟

٤

المللممیدا:‏ من شوهر دارم،‏ فرِد . اسم خودشو گذاشته شوهر من،‏ اما من فکر ‏بمنبممیکنم باشه.‏ زیاد این

دوروبرا نیست.‏ آدمی نیست که ارزش حرف زدن داشته باشه.‏ تو چطور؟

اما:‏ من با کسی رابطه دارم.‏ آدمی نیست که ارزش حرف زدن داشته باشه.‏

‏(میخندند.)‏

Almeda Sperry ١

:Sarah Bernhardt ٢ ١٨۴۴-١٩٢٣ بازیگر تئاتر و از نخستین بازیگران فیلم.‏ از او به عنوان

مشهورترین بازیگر جهان و یکی از بهترین بازیگران تمام دوران ها یاد می شود.‏ ‏(م)‏

goose haven ٣

Fred ٤

!78


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

المللممیدا:‏ ‏همھهممون یارو که معرفیت کرد؟ خوشتیپ پلید.‏

اما:‏ پلید.‏ کلمهی درستشه.‏

المللممیدا:‏ آره،‏ مردای اینجوری رو میشناسم.‏ میتوبمنبمم ‏بمتبممام شب برات داستان بگم.‏

اما:‏ دوست دارم بشنوم.‏ میتوبمنبمم یه چبریبرزابىیبىی یاد بگبریبررم.‏

المللممیدا:‏ تو هم دربارهی شاو و اسبرتبرریندبرگ برام بگو.‏ هیچ وقت نتونستم آثارشون رو پیدا کنم.‏ یه چای

داغ درست میکنم.‏ بیسکوییت هم دارم.‏ ‏بمتبممام مشرو ‏بمببمم رو قبل از جلسه خوردم وگرنه برات

میآوردم.‏ ضعفم ‏همھهممینه.‏ البته تنها ضعفم نیست.‏ من این خوشتیپهای پلید رو خوب میشناسم.‏ باور

کن اما،‏ به ندرت پیش میاد که کسی بتونه چبریبرزی دربارهی مردها به من یاد بده.‏ جرات ‏بمنبممیکنم ‏بهببههت

بگم تا حالا با چند تا مرد بودهام.‏ هنوز هم منتظرم که با یه ‏ٰمردٰ‏ آشنا بشم.‏ نه فقط یه جانور دوپا که

فکر میکنه مرده چون ‏ٰچبریبرزٰ‏ داره.‏

اما:‏ من یه مرد واقعی رو میشناسم.‏ تو زندانه.‏

المللممیدا:‏ من دربارهاش شنیدهام.‏ ‏همھهممبنیبننجا تو پنسیلوانیا اتفاق افتاد.‏ پیبرتبرزبورگ،‏ فریک.‏ اعتصاب.‏ شنیدم.‏

دیدنش میری؟

اما ‏(سرش را تکان میدهد):‏ ‏بمنبممیذارن من نزدیکش بشم.‏

المللممیدا:‏ چند وقت شده؟

اما:‏ نه سال.‏

‏(هر دو سا کتاند.‏ چای مینوشند.)‏

المللممیدا:‏ دربارهی این عشقات میدونه؟

اما:‏ هم آره هم نه.‏

١

المللممیدا:‏ میدوبمنبمم چی میگی.‏ حسودی عجیبه.‏ فرد به دوستم فلورانس که ایرلندی‐فرانسوی و ‏بهیبههودیه

حسودیش میشه.‏ موهای قشنگ و مشکی و دستای نرمی داره.‏ اون فکر میکنه زن باید ‏بجببجچههاش هر

کدوم از یه مرد باشن.‏ نظرش دربارهی ازدواج اینه.‏ چبریبرزی که دربارهی ازدواج و روسبىپبىیگری گفبىتبىی رو

!79

Florence ١


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

باورم ‏بمنبممیشد داری با صدای بلند میگی.‏ من سالها ‏همھهممبنیبنن فکر رو میکردم.‏ مردا از من استفاده

کردهاند اما.‏ من هم از مردا استفاده کردهام.‏ فقط به خاطر اینکه پول نداشتم.‏ تو راست میگفبىتبىی.‏

اما:‏ من حرف جدیدی ‏بمنبممیزبمنبمم.‏ فقط چبریبرزابىیبىی که مردم میترسن در ملا عام بگن.‏

المللممیدا:‏ تو میگی.‏ ای کاش من هم میتونستم اون طور حرف بزبمنبمم.‏ فکر میکنم ا گه به خاطر

زیادهروی تو مشروب خوردن نبود میتونستم.‏ اما با این زندگی مزخرف ‏بهببههش احتیاج دارم.‏ نه فقط

زندگی خودم،‏ ‏بمتبممام دوروبرم،‏ مردمی که خسته و کوفته از اون تپهی شیبدار بالا میرن،‏ سر

میخورن اما بازم بالا میرن.‏ میدوبىنبىی چرا با فرد ازدواج کردم؟ وای چشمات داره بسته میشه.‏ هیچ

فکر نکردم که چقدر خستهای!‏ ‏بمتبممام شب تو قطار پنسیلوانیا و بعدش هم با ‏بمتبممام توانت سخبرنبررابىنبىی

کردی.‏ فردا هم که شنیدهام باید بری نیویورک برای تظاهرات بزرگ.‏ ‏بجببجحران بدجوری زده به نیویورک،‏

مثل اینجا.‏ منم ‏همھهممبنیبننجوری دارم حرف میزبمنبمم…‏ برو ‏بجببجخواب اما…‏

اما ‏(بیدار میشود):‏ نه خواهش میکنم.‏ دارم گوش میدم…‏

المللممیدا:‏ مطمئبىنبىی؟ داشتم میگفتم که چطور شد با فرد ازدواج کردم.‏ برای این بود که از خونهی مادرم

بزبمنبمم ببریبررون اونقدر که سرد بود.‏ از ترس قبض گاز هیچ وقت شعلهی گاز رو زیاد ‏بمنبممیکرد.‏ من هم مریض

بودم و سرفه میکردم.‏ فرد منو از اوبجنبججا آورد ببریبررون.‏ از این بابت ‏ممممممنونشم،‏ هر چند که روجمحجممو زجمخجممی

کرده.‏

‏(اما دوباره به خواب میرود.‏ المللممیدا به پشت سر او میرود و با آرامی پشت و گردنش را ماساژ میدهد.‏

اما چشمانش را باز میکند و دست المللممیدا را به آرامی میگبریبررد.‏ صحنه تاریک میشود.)‏

!80


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه هشت

میدان یونیون.‏ اما در مرکز صحنه ظاهر میشود.‏ موسیقی انقلابىببىی شنیده میشود.‏ او بر روی یک جعبه

بالا میرود تا با خیل عظیم بیکاران صحبت کند.‏ در اینجا سبک و روشش با سخبرنبررابىنبىیهای معمولش

متفاوت است.‏ این یک ‏بجتبججمع اعبرتبرراضی است.‏

اما:‏ به اطراف نگاه کنید دوستان من،‏ به اطراف نگاه کنید!‏ هزاران مرد و زن کارگر امروز به میدان

یونیون آمدهاند تا خشم خود را نسبت به این سیستم که برای افراد جویای کار شغلی ندارد ابراز

کنند.‏ در ‏بمتبممام سطح شهر صفهای بیکاران کیلومبرتبررها ادامه دارد.‏ در ثروبمتبممندترین شهر جهان!‏ بله،‏

ثروبمتبممندترین شهر جهان است و زنانش ‏مجممججبورند بدنهایشان را بفروشند تا زنده ‏بمببممانند!‏ ثروبمتبممندترین شهر

جهان است و کودکان برای غذا گریه میکنند.‏

‏(گروهی از زنان و مردان ژندهپوش به دورش ‏جمججممع میشوند،‏ گو ‏بىیبىی آهبرنبررباست.‏ آبهنبهها را به دور خود

میکشد.‏ آبهنبهها Mein Greene Kuzine را زمزمه میکنند.)‏

اما:‏ ما درخواست کار میکنیم و به ما میگویند که صبرببرر کنیم.‏ برای بیماران درخواست دارو میکنیم و

به ما میگویند دعا کنیم.‏ درخواست غذا میکنیم و به ما میگویند که رای بدهیم.‏

‏(نا گهان پلیس ظاهر میشود.)‏

اما:‏ درخواست زمان بیشبرتبرر برای پرداخت اجاره میکنیم و پلیس را به سراغمان میفرستند.‏ بله،‏ پلیس

مثل ‏همھهممیشه اینجاست،‏ تا از ثروبمتبممندان ‏جمحجممایت کند.‏ برادران و خواهران ‏(صدایش بالا میرود)…‏ ا گر

کودکان شبریبرر میخواهند،‏ بیایید به مغازهها برو ‏بمیبمم و بردار ‏بمیبمم.‏ ا گر خانوادهها نان میخواهند،‏ بیایید انبار

آرد را پیدا کنیم و بردار ‏بمیبمم.‏

‏(پلیس به سویش حرکت میکند.)‏

اما:‏ بردار ‏بمیبمم!‏ بردار ‏بمیبمم!‏

!81


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(پلیس با خشونت او را میگبریبررد و از صحنه ببریبررون میبرد و ‏همھهممزمان صحنه تاریک میشود.‏ صدای ضرب

پای نبریبرروهای پلیس بلندتر میشود.)‏

!82


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه نه

دو مرد در یک دفبرتبرر تاریک نشستهاند.‏ ‏بهببههبرتبرر است عکسها دیده شوند که با نور اسپات روشن میشوند.‏

یکی از مردان لاغراندام و خوشپوش است.‏ کتشلواری راه راه به تن دارد و شبیه وکلا است.‏ او

١

دادستان کل توماس گرگوری است.‏ دیگری که مردی جوان و چهارشانه است و موهایش را به عقب

٢

شانه کرده،‏ جی.‏ ادگار هوور است که دارد عکسها را نشان میدهد.‏ تا پایان صحنه معلوم ‏بمنبممیشود

که او کیست.‏ ‏همھهممچنان که عکسها را نگاه میکنند،‏ تکتک عکسها میتواند برای ‏بمتبمماشا گران با ویدیو

پروجکتور بر روی پرده به ‏بمنبممایش درآید.‏

هوور ‏(عکسی را نشان میدهد):‏ این مال سپتامبرببرر گذشته است.‏

گرگوری:‏ ابهتبههامش چی بود؟

هوور:‏ ورود غبریبررقانوبىنبىی.‏ زنها رو به باشگاه سیگار تو مینیاپلیس برده بود.‏ تو باشگاه مردونه.‏

گرگوری:‏ جسوره،‏ نه؟ رو اون تابلو ‏بىیبىی که ببریبررون باشگاه دستشه چی نوشته؟

هوور:‏ نوشته:«من شدیداً‏ سیگاریام.»‏

گرگوری:‏ شنیدهام با یه مردی کوچکتر از خودش ‏همھهممه جا سفر میکنه.‏

هوور:‏ بله.‏ اسمسسممش رایتمنه.‏ سخبرنبررابىنبىیهاش رو ترتیب میده.‏ نفوذیهای ما میگن که روابط نامشروع

زیادی هم دارن.‏ اما هیچوقت در ملا عام نبوده که بشه بازداشتشون کرد.‏

گرگوری ‏(عکس دیگری را در دست میگبریبررد):‏ این یکی چیه؟

هوور:‏ نیویورک،‏ جنوب شرق.‏ جلسهی زنان ‏بهیبههودی بود.‏ به زنا یاد میداد که چطور از وسایل جلوگبریبرری

از بارداری استفاده کبننبنن.‏

گرگوری:‏ برای این چقدر ‏مجممجحکوم شد؟

Thomas Gregory ١

.J: Edgar Hoover ٢ پایه گذار و اولین رئیس پلیس فدرال آمریکا (FBI) ‏(م)‏

!83


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

هوور:‏ به خاطر نبود مستندات کافىففىی آزاد شد.‏ ظاهراً‏ براشون ‏بمتبمماماً‏ به زبان ‏بهیبههودی صحبت میکرد و نفوذی

ما هم ‏بمنبممیتونست چبریبرزی بفهمه.‏

گرگوری:‏ ‏همھهممهاش ‏همھهممینه؟

هوور:‏ نه قربان.‏ این ‏بجببجخشی از پروندهشه.‏ چهارده بار دستگبریبرر شده.‏

گرگوری:‏ الان کجاست؟

١

هوور:‏ الان داره یک سال حبسش رو تو جزیرهی بلکول میگذرونه.‏ برای ‏بجتبجحریک به شورش.‏

گرگوری:‏ ولىللىی به زودی میاد ببریبررون و کلکهای سابقش رو از سر میگبریبرره.‏ درست وقبىتبىی که وضعیت کوبا

داره جدی میشه.‏

هوور:‏ دار ‏بمیبمم دنبال راهی میگردبمیبمم که از کشور اخراجش کنیم.‏ برگرده به روسیه.‏

گرگوری:‏ این ایدهآله.‏ اما شنیدم که یه بار با یه شهروند آمریکابىیبىی ازدواج کرده.‏

٢

هوور:‏ بله،‏ وقبىتبىی هفده سالش بود.‏ با یکی به اسم جیکوب کرشبرنبرر . شهروند آمریکابىیبىی.‏ بعد از اون خود

به خود طبق قانون تبعهی آمریکا شد.‏

گرگوری:‏ خب،‏ قرار نبوده که قوانبنیبنن ما کشور رو در مقابل دسمشسممنانش ناتوان بذاره.‏

هوور:‏ دار ‏بمیبمم روی این مسئله کار میکنیم.‏

گرگوری:‏ خوشحالمللمم که اینو میشنوم.‏

هوور:‏ کار دشواریه.‏ با خطرنا کترین زن توی آمریکا سر و کار دار ‏بمیبمم.‏

گرگوری:‏ خیلی ‏ممممممنون آقای هوور.‏

!84

Blackwell’s Island ١

Jacob Kershner ٢


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه ده

زندان.‏ اما در مرکز صحنه بر روی سکوی سلولش نشسته است و مینویسد.‏ در سه قسمت متفاوت

صحنه که به نوبت روشن میشود،‏ ساشا با لباس زندان،‏ رایتمن در لباس خاص خودش،‏ و المللممیدا اسبرپبرری

نشستهاند.‏ هر یک با نامهشان حرف میزنند.‏

ساشا:‏ امای عزیزترینم.‏ شنیدم که سخبرنبررابىنبىیات در میدان یونیون ‏بىببىینظبریبرر بود،‏ و اینکه به یک سال

حبس در جزیرهی بلکول ‏مجممجحکوم شدی.‏ خواهش میکنم مراقب خودت باش.‏ نگهبانها یه تونل فرار

پیدا کردن.‏ ‏بمنبممیدونسبنتبنن کار کی بوده اما به هر حال تصمیم گرفبنتبنن منو به خاطرش تنبیه کبننبنن.‏ هر روز

صبح شستشوی معده میدن و هر شب توی روپوش دیوانهها میبندبمنبمم.‏ هفت شبانهروز.‏ من از هوش

رفتم.‏ ‏بمنبممیدوبمنبمم چند وقت.‏ اما امروز صبح بیدار شدم و شنیدم که گنجشکها ببریبررون پنجره میخونن.‏

فکر کردم:‏ حتماً‏ زندهام.‏

اما:‏ بن عزیزم.‏ من شرمنده و وحشتزدهام از اینکه بعد از آشنابىیبىی با تو چی شدهام.‏ ساشا جونشو به

خطر انداخت،‏ آزادیش رو داد،‏ برای ‏همھهممهمون.‏ من براش نوشتم که شبها از فکرش ‏بمنبممیتوبمنبمم ‏بجببجخوابمببمم.‏

دروغ بود.‏ بیشبرتبرر شبها من بیدار دراز کشیدهام و به تو فکر میکنم.‏ به اون اولبنیبنن شب توی شیکا گو

فکر میکنم که جوری منو برانگیخبىتبىی که هیچ مرد دیگهای نتونسته،‏ وقبىتبىی مثل گردباد منو با خودت

بردی و من ‏همھهممهچبریبرز و ‏همھهممه کس رو فراموش کردم.‏

رایتمن:‏ میدوبىنبىی که من هم مثل تو ساشا رو دوست دارم.‏ خودت رو عذاب نده.‏ زندگی ‏همھهممینه.‏ عشق

هم ‏همھهممینه.‏ چقدر دلمللمم میخواست پیش تو باشم،‏ بدن خستهتو نوازش کنم و ذرهذرهشو ببوسم.‏

!85


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ دیشب روی سکوی سلولمللمم دراز کشیده بودم،‏ میلرزیدم،‏ گلوم گرفته بود،‏ مثل ‏همھهممیشه که پیش

هم هستیم،‏ درست تو ‏همھهممون ‏لحللححظه قبل از اولبنیبنن آغوشت.‏

رایتمن:‏ من میخوام با تو باشم.‏ دلتنگی روجمحجممو گرفته.‏ میترسم فراموش کبىنبىی.‏

اما:‏ بن عزیزم.‏ چرا اینقدر به تو فکر میکنم؟ باید به کارهابىیبىی فکر کنم که وقبىتبىی از اینجا ببریبررون اومدم

باید ابجنبججام بدم.‏ کشور داره با تب جنگ سر کوبا به جنون میرسه.‏ من به این چبریبرزها فکر می کنم.‏ اما

خیلی زود تصویر تو ظاهر میشه و جای ‏همھهممه چبریبرز رو میگبریبرره.‏ چقدر میخوامت!‏ میخوام در آغوش

بگبریبررمت.‏

رایتمن:‏ تو ‏بمتبممام دنیای مبىنبىی.‏ عشق چقدر وحشتنا که.‏

اما:‏ گاهی عصبابىنبىی میشم.‏ به خیانتهات فکر میکنم،‏ به ‏بىببىیوفابىیبىیهای ‏بىببىیحدت،‏ دروغهات،‏ ‏بهببههانههات.‏

بعد دراز میکشم و چشمام بسته است،‏ ‏همھهممه چبریبرز رو فراموش میکنم چون تو رو میخوام…‏

المللممیدا:‏ امای عزیزم.‏ امشب فرد از دست من عصبانیه چون یه سطل سوپ و یه نون خونگی رو به

١

دوستم آیرین دادم.‏ اون تابستونا اینجا یه گروه تئاتر رو میگردونه و زمستونا هم تو شهرهای

کوچیک اجرا میکنه.‏ حالت چطوره مهتاب من که شب بر برکهی تاریک میتابىببىی،‏ قطرهی شبنمام که در

قلب گل سرخی وحشی پنهابىنبىی؟

اما:‏ عشقم را ‏همھهممانطور که هست و آنطور که ‏بمنبممیتواند باشد بپذیر.‏ اما عشقم پابرجاست،‏ و واقعی.‏

!86

Irene ١


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

المللممیدا:‏ چقدر خوب بود چبریبرزهابىیبىی که تو آخرین نامهات گفبىتبىی.‏ آره،‏ اون شبانهروزی که ببنیبنن سخبرنبررابىنبىی

پیبرتبرزبورگات و ‏بجتبججمع فیلادلفیا با هم داشتیم رو یادمه.‏ باعث شد دیگه مشروب خوردن رو کنار

بگذارم.‏ بعدش مادرم مرد.‏ ما هیچ وقت با هم کنار ‏بمنبممیاومدبمیبمم،‏ اما نزدیک مردنش به دیدنش رفتم.‏

دستش رو بوسیدم و شروع کرد به گریه.‏ وقبىتبىی از زمبنیبنن پر کشید،‏ ‏همھهممهی روز بارون بارید،‏ من هم

نوشیدم و نوشیدم.‏

اما:‏ المللممیدا،‏ یک بار دیگه هم ازم پرسیدی.‏ دیگه ازم نبرپبررس که من سوسیالیستم یا آنارشیستم یا

چیام؟ مهم نیست.‏ فقط اوبجنبجچه رو که غریزهات ‏بهببههت میگه ابجنبججام بده،‏ ‏همھهمموبىنبىی باش که طبیعیه،‏ صادقانه

است و غبریبررممممممکنه که بشه روش اسم گذاشت.‏

المللممیدا:‏ امای عزیزم،‏ هرگز روزی رو فراموش ‏بمنبممیکنم که منو در آغوش گرفبىتبىی و گلوی قشنگت رو

بوسیدم،‏ گلوی پرندهای که یک بار دیدمش.‏ چشمات مثل گلهای بنفشه در صبحه.‏ میدوبمنبمم که کارت

مهمتره،‏ هدف مهمتره،‏ اما وقبىتبىی حبست ‏بمتبمموم بشه میام و هر کجا که هسبىتبىی میبینمت.‏ بعضی وقتا خیلی

دلمللمم ‏بجببجچه میخواد،‏ تو اینطور نیسبىتبىی؟ برام تعریف کردی که یه وقبىتبىی میخواسبىتبىی،‏ گفبىتبىی که چطور یه

مدت فکر میکردی داری ‏بجببجچهدار میشی اما اشتباه شده بود.‏ این اولبنیبنن باری بود که دیدم گریه

میکردی.‏

رایتمن:‏ امای عزیزترینم.‏ من فردا دارم میرم پنسیلوانیا که یه مقدار کتابهای خوب بفروشم و برای

زندانیای سیاسی پول ‏جمججممع کنم.‏ سراغ دوستت توی نیوکبرنبرزینگتون هم میرم.‏ فکر میکنم عضو

کمیتهی ‏جمحجممایبىتبىی سخبرنبررابىنبىی من باشه…‏

المللممیدا:‏ امای عزیزم،‏ دوستپسرت رایتمن اومده بود نیوکبرنبرزینگتون.‏ موجود عجیبیه.‏ حالا یه روز برات

تعریف میکنم.‏

!87


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(صدای باز و بسته شدن درب آهبىنبىی.‏ صدابىیبىی از خارج از صحنه:‏ ‏«گلدمن!‏ گلدمن!»‏ صحنه تاریک

میشود.‏ دوباره روشن میشود.‏ صدای درب آهبىنبىی ادامه دارد و بعد قطع میشود.‏ زبىنبىی سیاهپوست یا

سفیدپوست حدوداً‏ چهلساله که قطعاً‏ جنو ‏بىببىی است نشسته و روپوش پرستاریاش را میدوزد.‏ زبىنبىی که

مسئول آبجنبججاست اما را میآورد.‏ به سخبىتبىی راه میرود و بلافاصله روی سکو ‏بىیبىی مینشیند.)‏

١

مسئول:‏ لبریبرزبت!‏ این کمک جدیدته.‏ تازه از انفرادی اومده ببریبررون.‏ رئیس زندان گفته که خوب ‏بهببههش یاد

بدی.‏ از دردسر هم دور نگهش دار.‏ ‏(میرود.)‏

لبریبرزبت ‏(به طرف اما میرود که ‏جمچجممبابمتبممه زده است):‏ ای بابا اینجوری ‏مجممجچاله نباش دیگه.‏ دیگه تو انفرادی

نیسبىتبىی که.‏ ‏بهببههبرتبرره شروع کبىنبىی از پاهات استفاده کبىنبىی وگرنه دیگه هیچوقت ‏بمنبممیتوبىنبىی راه بری.‏ حالا پاشو.‏ ‏(اما

را بلند میکند و کمکش میکند تا در یک دایرهی کوچک راه بروند و به حرف زدن ادامه میدهد.)‏

برای چی فرستادنت انفرادی؟ ‏(به اما نگاه میکند)‏ ‏بمنبممیخواد به من بگی.‏ تو ‏همھهممون امای سرخی که ‏همھهممه

ازش حرف میزنن.‏ میگن به هیچکس باج ‏بمنبممیدی.‏ میگن کرده بودنت مسئول اتاق خیاطی و ازت

میخواسبنتبنن دخبرتبررا رو وادار کبىنبىی سریعتر کار کبننبنن،‏ تو هم ‏بمنبممیکردی،‏ هیچجوره.‏ ‏(میخندد.)‏ آره شنیدم

ازت حرف میزنن.‏ میگن میخوای ‏بمتبممام دنیا رو عوض کبىنبىی…‏ یه چبریبرز دیگه هم شنیدم.‏ شنیدم یه

دوستپسر خوشتیپ داری که برات شبریبرریبىنبىی خونگی میاره و تو هم ببنیبنن ‏همھهممه ‏بجپبجخش میکبىنبىی.‏ حالا بببنیبنن

اما،‏ من عاشق شبریبرریبىنبىی خونگیام!‏ ‏(میخندد.‏ اما لبخند ‏مجممجحوی میزند.‏ کمکم دارد به زندگی

برمیگردد.)‏ منو میشناسی؟ ‏(اما سرش را تکان میدهد.)‏ من لبریبرزبت هستم.‏ پرستار زندان.‏ میخوان تو

‏بجببجخش بیمارستان کمکم کبىنبىی.‏ منم میخوام ‏همھهممه جور چبریبرزای ‏مجممجختلف رو ‏بهببههت یاد بدم.‏ از ‏همھهممبنیبنن الان

شروع میشه.‏ دراز بکش.‏ اینجوری.‏ ‏(آرام او را به پایبنیبنن هل میدهد.‏ پاهایش را ماساژ میدهد.)‏ باید

بدوبىنبىی کی آدما رو راه بندازی و کی ‏بىببىیحرکت نگهشون داری.‏ باید بدوبىنبىی کی ‏مجممجحکم مالش بدی و کی

آروم.‏ باید بدوبىنبىی کی کمبرپبررس سرد بذاری و کی گرم.‏ راسبىتبىی چرا ‏بهببههت میگن امای سرخ؟

اما:‏ قصهاش طولانیه.‏

!88

Lizbeth ١


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

لبریبرزبت:‏ اینجا کلی وقت دار ‏بمیبمم.‏ ‏(به این شوخی قدبمیبممی زندان میخندد.)‏ تو اونو برام تعریف کن،‏ منم

‏بهببههت یاد میدم باید چیکار کرد وقبىتبىی زبىنبىی از اون پایبنیبنن شروع میکنه به خونریزی…‏ تا حالا ‏بجببجچه به دنیا

آوردی؟

‏(اما سرش را تکان میدهد.)‏

لبریبرزبت:‏ اما،‏ ا گه بتوبىنبىی ‏بجببجچهی کسی رو به دنیا بیاری،‏ هر کار دیگهای رو هم میتوبىنبىی بکبىنبىی.‏ هفتهی دیگه

یه دخبرتبرره تو بیمارستان قراره زابمیبممان کنه.‏ تو هم کمکم میکبىنبىی.‏ ‏(مچ اما را میگبریبررد و با انگشتانش نبض او

را میگبریبررد.)‏ حالا اول از ‏همھهممه میخوام ‏بهببههت یاد بدم نبض بگبریبرری.‏ انگشتت رو میذاری اینجا.‏ ‏(مجممجچش را

جلو میآورد.)‏ حسش میکبىنبىی؟ این زندگیمه که داره برات میزنه.‏ هر چی بشه هم وابمنبممیسته.‏ ‏همھهممبنیبنن طور

میزنه.‏ قشنگ نیست؟ ‏(به اما نگاه میکند.)‏ اما میخوای پرستاری یاد بگبریبرری؟

اما:‏ میخوام ‏بهببههم یاد بدی لبریبرزبت.‏

لبریبرزبت:‏ ‏بهببههت یاد میدم.‏ حالا میخوام یه چبریبرزو یادت ‏بمببممونه.‏

اما:‏ چی؟

لبریبرزبت:‏ من عاشق شبریبرریبىنبىی خونگیام!‏ ‏(بلند قهقهه میزند.)‏

‏(اما به سخبىتبىی لبخند میزند.‏ صحنه پایان مییابد.)‏

!89


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه یازده

تئاتر تالیا.‏ موسیقی وردی.‏ صدای فریاد:«به خانه خوش آمدی اما!»‏ آواز.‏ اما به روی صحنه میآید تا با

دوستانش که در بازگشتش از زندان به استقبال او آمدهاند صحبت کند.‏ کمانرژی و رنگپریده است.‏

اما:‏ عجیبه.‏ من دو سال پیش تلاش کردم دربارهی وضعیت زندانها ‏بجتبجحقیق کنم.‏ نزدیک زندان هم

منو راه ‏بمنبممیدادن.‏ بعد نا گهان،‏ ‏بجببجخت در خونهام رو زد.‏ ‏(لبخند میزند.)‏ اون تو بودم!‏ ‏(سرش را تکان

میدهد.)‏ تو این یک سال خیلی چبریبرزها تو جزیرهی بلکول یاد گرفتم.‏ و اوبجنبجچه که یاد گرفتم رو هرگز

فراموش ‏بمنبممیکنم.‏ ‏(مکث میکند.)‏ بودن تو اوبجنبججا منو بیش از پیش به فکر رفیقمون الکساندر برکمن

واداشت.‏ ‏(تشویق)‏ و ‏بمتبمموم اونای دیگه که زندانها رو پر کردن.‏ ‏(به یاد میآورد،‏ صدایش کمی

میگبریبررد.)‏ و به خودم قول دادم،‏ هر روز که تو اون جهنم به زنهای دیگه گوش میکردم،‏

نبضشونو میگرفتم و متحبریبرر بودم از اینکه قلبشون با چنبنیبنن قدربىتبىی در مبارزه با وضعیتشون میتپه…‏

به خودم قول دادم که من راحت ‏بجنبجخواهم نشست تا روزی که زندانهای این کشور آجر به آجر خراب

بشن و میلههای آهبىنبىی ذوب بشن و ازش وسایل زمبنیبنن بازی برای کودکانمون ساخته بشه….‏ خوشحالمللمم

که برگشتم در کنار ‏سمشسمما،‏ خواهران و برادرابمنبمم….‏

‏(صدای موسیقی بالاتر میرود و کمکم ‏مجممجحو میشود.)‏

!90


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه دوازده

اتافىقفىی تاریک در یک آپاربمتبممان.‏ موسیقی دور هم ‏جمججممع شدن خانواده را از صحنهی یک تداعی میکند.‏ اما

با ‏سمشسممعی روشن وارد میشود.‏

اما:‏ هلنا،‏ خواهر عزیزم،‏ کجابىیبىی؟ چراغ نداری؟

هلنا:‏ اینجا،‏ تو ‏بجتبجختم.‏ هفتهی پیش نفتم ‏بمتبمموم شد.‏ خیلی خوشحالمللمم که اینجابىیبىی.‏ بعد از اینکه بابا فوت

کرد دیگه ندیدمت.‏ خبرببررش رو هم خودم باید برات میآوردم.‏

اما:‏ عجیب بود.‏ خیلی وقتا فحشش میدادم و آرزو میکردم ‏بمببممبریبرره.‏ ولىللىی وقبىتبىی که مرد فکر کردم اون

فقط یه کارگر بود،‏ زندگیش سخت بود و ‏بىببىیرجمحجممیش در واقع ‏بىببىیرجمحجممی زندگی خودش بود.‏

هلنا:‏ درست بعد از این بود که رفبىتبىی اروپا.‏

اما:‏ وین.‏ برای اینکه ماما بشم.‏

هلنا:‏ من از شنیدنش خیلی هیجانزده شدم.‏ فکر کردم که میخوام اما ‏بجببجچهمو بیاره،‏ نه هیچ کس

دیگه.‏ من اولبنیبنن ‏بجتبججربهات هستم؟

اما ‏(سرش را تکان میدهد):‏ تو وین شش تا ‏بجببجچه به دنیا آوردم.‏ نه،‏ هفت تا.‏ یکیش دوقلو بود.‏ ‏همھهممبنیبنن

هفتهی پیش هم تو شرق.‏ زنه خیلی مریض بود؛ اتاقش ناجور و نکبتبار بود.‏ اما یه ‏بجببجچهی خوشگل

مومشکی به دنیا آورد.‏ باید میدیدیش هلنا.‏ با مشت گره کرده اومد ببریبررون،‏ چه مبارزی!‏

هلنا:‏ پسر بود؟

اما:‏ دخبرتبرر.‏

‏(هر دو میخندند.)‏

اما:‏ چند وقتته؟

هلنا:‏ شاید هفت ماه.‏ میتوبىنبىی ببیبىنبىی…‏

!91


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ آره.‏ ‏(با دقت به او نگاه میکند.)‏ رنگ صورتت خوبه.‏ ‏(نبضش را میگبریبررد.)‏ نبضت هم منظمه.‏ ‏(او را

‏لمللممس میکند.)‏ درد میگبریبرره؟

هلنا:‏ نه،‏ خوبه.‏

اما:‏ حالا بذار گوش کنم.‏ ‏(گوشی طبىببىی را روی شکم هلنا میگذارد.)‏

هلنا:‏ به چی گوش می کبىنبىی؟

اما:‏ هیس!‏

هلنا:‏ به ضربان قلبش گوش میکبىنبىی.‏ میشنویش؟

اما:‏ حرف نزن الان.‏ ‏(گوش میکند.)‏

هلنا:‏ میشنوی؟ باید بشنویش!‏

اما:‏ چند دقیقه دیگه دوباره امتحان میکنیم.‏ بعضی وقتها یه کم طول میکشه.‏ حالا آروم باش.‏ از

مامان برام بگو.‏

هلنا:‏ مامان خوبه.‏ ‏همھهممهی روز میشینه و خیاطی میکنه.‏ ساشا چطوره؟ اصلاً‏ گذاشبنتبنن ببینیش؟

اما ‏(سرش را تکان میدهد،‏ بعد رویش را برمیگرداند تا بر خود مسلط شود):‏ ساشا مطمبنئبنن بود که

زنده ببریبررون ‏بمنبممیآد.‏ ما ناامید شده بودبمیبمم.‏ رفقامون شروع کردن یه تونل کندن.‏ باور کردنش سخته.‏

‏همھهممچبنیبنن فکر دیوانهواری.‏ اما این کارو کردن.‏ چند وجب به دیوار زندان مونده بود که پیداش کردن.‏

دیوونگی بود اما چبریبرزی ‏بمنبممونده بود که نتیجه بده.‏ مطمبنئبنن نبودن که به خاطر ساشا بوده.‏ اما با این حال

تنبیهش کردن.‏ ‏(چشمانش را میبندد،‏ بعد خاطره را از ذهنش دور میکند.)‏

هلنا:‏ راسته که با یه مرد دیگه هسبىتبىی؟

اما:‏ آره.‏ یه مرد حساس و زیبا تو روزای دوشنبه،‏ چهارشنبه و ‏جمججممعه.‏ روزای پنجشنبه و شنبه و یکشنبه

هم یه هیولای ‏بىببىیملاحظه.‏ ‏(آه می کشد.)‏ هلنا تو تا حالا اونقدر شیفتهی یه مرد بودی،‏ جسماً‏ شیفتهاش

بودی که دیوونهات کرده باشه؟

هلنا:‏ درست برعکس.‏ برای من نبود چنبنیبنن احساسیه که دیوونهام کرده.‏ زندگی منو که میدوبىنبىی…‏

اما:‏ آره.‏

هلنا:‏ ولىللىی این ‏بجببجچه رو میخوام.‏ خیلی اما.‏ دوباره امتحان کن.‏

!92


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما ‏(گوشی را دوباره میگذارد،‏ گوش میکند):‏ گاهی…‏

هلنا:‏ اما،‏ مضطر ‏بمببمم!‏ میدوبىنبىی که دو تا ‏بجببجچه رو از دست دادم.‏ این ‏بجببجچه رو خیلی میخوام.‏ تو میفهمی.‏

تو عاشق ‏بجببجچههابىیبىی.‏ امیدوارم تو هم روزی ‏بجببجچهدار بشی اما.‏

اما:‏ وضع منو که میدوبىنبىی.‏

هلنا:‏ اما دکبرتبررا گفبنتبنن یه عمل جراحی…‏

اما:‏ دکبرتبررا!‏ یکیشون باعث شد پارسال باور کنم که حاملهام.‏ دو ماه ‏بمتبمموم باورش کردم.‏ چقدر

خوشحال بودم!‏ بعد ‏همھهممون دکبرتبرر خیلی خونسرد گفت:‏ ‏«اشتباه بوده!»‏ میخواستم بکشمش.‏ یه هفته

گریه میکردم.‏ هیچ کس ‏بمنبممیدونست.‏ یک هفتهی ‏بمتبممام غیبم زد و ‏همھهممهاش گریه میکردم.‏

هلنا:‏ پس جراحی رو ابجنبججام میدی.‏

اما:‏ نه،‏ هر زبىنبىی حق داره تصمیم بگبریبرره که ‏بجببجچهدار نشه،‏ درسته؟

هلنا:‏ معلومه،‏ ولىللىی…‏

اما:‏ حالا من ماما هستم.‏ میتوبمنبمم ‏همھهممهجور ‏بجببجچهای رو به دنیا بیارم.‏ این منو خوشحال میکنه.‏ ‏(گوشی را

دوباره میگذارد.)‏ هیس!‏ ‏(گوشی را به هلنا میدهد که گوش کند.)‏

هلنا:‏ یه چبریبرزی میشنوم…‏

اما:‏ ‏بجببجچهته.‏ یه ضربان خیلی خیلی قوی.‏

هلنا ‏(دستانش را به دور اما میآویزد):‏ خدای من!‏

اما:‏ بیا.‏ بیا راه بر ‏بمیبمم.‏ برای تو و ‏بجببجچهات خوبه.‏ ‏(شروع به راه رفبنتبنن دور اتاق میکنند.)‏ میدوبىنبىی هلنا،‏ من

میخوام یک میلیون ‏بجببجچهی کوچولو به دنیا بیارم.‏ ‏همھهممبنیبنن که از رحم مادرشون ببریبررون میان،‏ تو گوش

کوچولوشون زمزمه میکنم:‏ ‏«شورش کنید!‏ شورش کنید!‏ با هم متحد بشید!‏ دنیا رو عوض کنید!»‏ بعد

از یک نسل…‏

هلنا:‏ اما!‏ قبل از وضع ‏جمحجممل من دستگبریبرر ‏بمنبممیشی ها!‏

!93


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه سبریبرزده

بوفالو،‏ نیویورک.‏ ‏بجتبججمع ببریبرروبىنبىی.‏ موسیقی نظامی.‏

‏مجممججری ‏(خارج از صحنه):‏ ‏همھهممشهریان،‏ رئیسجمججممهور ایالات متحدهی آمریکا!‏

١

‏(ارکسبرتبرر شروع به نواخبنتبنن میکند.‏ پرزیدنت ویلیام مککینلی به روی سکو میآید.)‏

مککینلی:‏ ‏همھهممشهریان آمریکابىیبىیِ‏ من…‏ بسیار خوشحالمللمم که در این ‏بمنبممایشگاه باشکوه در شهر تاربجیبجخی…‏

‏(مکث می کند تا به یاد بیاورد)‏ بوفالو حضور داشته باشم.‏ باعث افتخار است که اعلام کنم ملت بزرگ

ما در سلامت کامل است.‏ ‏بجتبججارت در حال رونق یافبنتبنن است.‏ در خارج از کشور،‏ جنگمان با اسپانیا نتاتحیتحج

بسیار رضایتبجببجخشی را به بار آورده است.‏ جنگ ‏همھهممیشه تاسفبار است.‏ اما…‏ کوبا ا کنون دیگر آزاد و

‏بجتبجحت ‏جمحجممایت ماست.‏ پورتوریکو مال ماست.‏ هاوابىیبىی ‏همھهممچون میوهای رسیده به دامن ما افتاد.‏ مدبىتبىی درگبریبرر

این بودم که با فیلیپبنیبنن چه کنیم،‏ بعد به زانو درآمدم و به درگاه خدا دعا کردم.‏ او هم گفت:«آبهنبهها را

بگبریبرر آقای رئیسجمججممهور.‏ متمدنشان کن،‏ مسیحیشان کن…»‏ برای ‏همھهممبنیبنن…‏

‏(صحنه تاریک میشود،‏ صدای تبریبرر شنیده میشود.‏ سکوت.)‏

‏(صحنه روشن میشود.‏ خبرببررنگاران با دفبرتبررچه یادداشت به این سو و آن سو میروند.‏ رایتمن با ظاهر

‏همھهممیشگیاش وارد میشود.)‏

رایتمن:‏ آقایان،‏ تا چند دقیقهی دیگه ایشون میان.‏

‏(اما وارد صحنه میشود.‏ بلافاصله خبرببررنگاران دورش را میگبریبررند.)‏

خبرببررنگار:‏ خابمنبمم گلدمن،‏ بعد از تبریبرراندازی به رئیسجمججممهور چرا ‏سمشسمما رو بازداشت کردن؟

اما:‏ ‏سمشسمما خبرببررنگارید.‏ خودتون میدونید که پلیس برای بازداشت نیاز به مدرک نداره.‏ رئیسجمججممهور به

قتل رسیده بود.‏ دولت ‏همھهممیشه از اینکه دیگری از تا کتیکش استفاده کنه دیوانه میشه.‏ ‏(خونسرد

است و شوخطبعیاش را در این ماجرا حفظ میکند.)‏

!94

William McKinley ١


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

خبرببررنگار:‏ تا کتیک خودش؟

اما:‏ کشتار.‏

١

خبرببررنگار:‏ سازمانهای رادیکال سراسر کشور از قاتل سیاسی زولگوس اعلام برائت کردن.‏ گفته شده

که ‏سمشسمما ازش دفاع میکنید.‏

اما:‏ بله،‏ من ازش دفاع میکنم.‏ ولىللىی نه از کارش،‏ از ربجنبججی که کشیده.‏

خبرببررنگار:‏ ‏سمشسمما معتقدید که زولگوس دیوانه است؟

اما:‏ باید باشه.‏ اون یک نفر رو کشت بدون داشبنتبنن هیچ پشتوانهی قانوبىنبىی.‏ ا گر رئیسجمججممهور آمریکا بود،‏

میتونست ‏همھهممون کاری رو بکنه که مککینلی کرد.‏ ارتشی رو به فیلیپبنیبنن بفرسته تا کودکان دهساله رو

بکشن.‏ این قانوبىنبىی میشد.‏ و کاملاً‏ هم منطقی.‏

خبرببررنگار:‏ آیا حقیقت داره که پیشنهاد دادید بعد از زجمخجممی شدن رئیسجمججممهور پرستاریاش رو بکنید؟

اما ‏(با لبخندی ‏مجممجحو):‏ ولىللىی بنا به دلایلی پیشنهادم مورد قبول واقع نشد.‏

خبرببررنگار:‏ پس ‏سمشسمما نسبت به رئیسجمججممهور احساس دلسوزی دارید؟

اما:‏ البته.‏ برای رئیسجمججممهوری که ‏بمنبممیدونه فیلیپبنیبنن کجاست تا زمابىنبىی که ‏بجتبججار و بانکدارها روی نقشه

نشونش بدن باید دلسوزی کرد.‏

خبرببررنگار:‏ از ‏سمشسمما نقلقول شده که گفتید منافع ‏بجتبججاری از جنگ ‏بهببههره میبردن.‏

اما:‏ من یک چبریبرز رو میدوبمنبمم.‏ طبقهی کارگر چبریبرزی از جنگ نصیبش نشد.‏ هیچوقت ‏بمنبممیشه.‏ پسرانشون

توی اون جزایر مردن.‏ بعد هم که آتش جنگ خوابید و مردهها دفن شدن،‏ هزینهی جنگ در بازگشت

به خانه به خانوادههای مردهها رسید:‏ با قیمت بالاتر غذا و اجاره.‏

خبرببررنگار:‏ دوست ‏سمشسمما برکمن به خاطر اقدام به قتل سیاسی در زندانه.‏ آیا اون عمل زولگوس رو تایید

میکنه؟

اما:‏ وقبىتبىی از زندان آزاد شد میتونید از خودش ببرپبررسید.‏ اما میتوبمنبمم ‏بهببههتون بگم که نه من و نه برکمن بر

خلاف بعضی از ما که زمابىنبىی چنبنیبنن باوری داشتند،‏ معتقد نیستیم که قتل سیاسی قدمی به سوی انقلاب

است.‏

!95

Czolgosz ١


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

خبرببررنگار:‏ آیا اون زمان به این نتیجه رسیدید که راه تغیبریبرر از طریق صندوق رای است؟

اما:‏ صندوق رای؟ انتخابات یه بازیه برای اینکه وقبىتبىی ثروبمتبممندا کنبرتبررل ثروت ملت رو به دست میگبریبررن سر

مردم گرم باشه.‏ وقبىتبىی را کفلر پالایشگاه نفت رو میخواد رایگبریبرری میکنه؟ وقبىتبىی مککینلی فیلیپبنیبنن رو

میخواد رایگبریبرری میکنه؟

خبرببررنگار:‏ پس پیشنهاد ‏سمشسمما چیه؟

اما:‏ مردم متحد میشن،‏ هر جا که کار میکبننبنن،‏ هر جا که زندگی میکبننبنن.‏ و وقبىتبىی که قدربمتبممند شدن،‏ این

کشور رو و هر چه که ازشون دزدیده شده رو پس میگبریبررن.‏ خیلی از رایگبریبرری سادهتره.‏

خبرببررنگار:‏ میتونیم ‏بمتبممام اینها رو از ‏سمشسمما نقلقول کنیم؟

اما ‏(لبخند میزند):‏ روزنامهی ‏سمشسمما ‏همھهممهی اینها رو چاپ میکنه؟

‏(موسیقی بلندتر میشود.‏ رایتمن بازویش را میگبریبررد که او را ببریبررون ببرببررد.‏ صحنه تاریک میشود.)‏

!96


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه چهارده

ایستگاه قطار.‏ ‏بهببههار.‏ گرگومیش غروب.‏ سوت قطار.‏ صدای روشن شدن موتور قطار و رفبنتبنن قطار از

ایستگاه.‏ مردی در ‏سمسسممت راست صحنه ایستاده است،‏ پشتش به ‏بمتبمماشا گران است.‏ کلاه به سر دارد.‏ کبىتبىی

گشاد بر تن و ‏جمچجممدان کوچکی در دست دارد.‏ اما از ‏سمسسممت چپ صحنه وارد میشود و میایستد.‏

دستهگلی در دست دارد.‏ مرد را میبیند،‏ ‏لحللححظهای به او نگاه میکند،‏ سپس با تردید صدا میکند.‏

اما:‏ ساشا؟

‏(مرد ابتدا حرکت ‏بمنبممیکند.‏ بعد برمیگردد و به اما نگاه میکند،‏ سر جای خود میماند.‏ اما چند قدم به

سوی او برمیدارد،‏ میایستد.‏ او پاسخ ‏بمنبممیدهد.‏ اما به طرفش میرود.‏ او سرش را تکان میدهد.‏ اما

دستانش را به دور او میآویزد و یکدیگر را در سکوت در آغوش میکشند و بعد جدا میشوند.‏

دستهگل را به سوی او میگبریبررد.‏ او گل را میگبریبررد،‏ چشمانش را میبندد،‏ لبش را بر روی گلها میفشارد.‏

صحنه تاریک میشود.)‏

!97


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه پانزده

صحنه روشن میشود.‏ کافهی سا کس.‏ تکرار موسیقی کافهی سا کس.‏ ویتو و آنا از راه میرسند و پشت

مبریبرزی مینشینند.‏ سر و وضعشان ‏بهببههبرتبرر از قدبمیبمم است.‏ چهارده سال بزرگتر شدهاند.‏

ویتو ‏(صدا میکند):‏ آقای سا کس!‏ ‏(رو به آنا میکند)‏ سرویسش هنوز هم ‏همھهممونجوریه.‏

‏(آقای سا کس میآید.)‏

سا کس:‏ ویتو!‏ آنا!‏ بعد از این ‏همھهممه سال!‏ ‏(دستشان را میگبریبررد.)‏ ویتو هنوزم غر میزبىنبىی.‏ ولىللىی خیلی

خوشحالمللمم که میبینم برگشتبنیبنن.‏ بگو ببینم هنوز تو فاضلاب کار میکبىنبىی؟

ویتو:‏ قیافهام به کسی که تو فاضلاب کار میکنه میخوره؟

سا کس ‏(با دقت براندازش میکند):‏ موفقتر به نظر میرسی.‏ شبیه کسی هسبىتبىی که یه زمابىنبىی تو فاضلاب

کار میکرده.‏

ویتو:‏ آدم فهمیدهای هسبىتبىی آقای سا کس.‏ من دیگه از اون پایبنیبنن اومدم بالا رو زمبنیبنن.‏ حسابدار ادارهی

فاضلاب هستم.‏

سا کس:‏ ‏همھهمممم.‏ کی فکرشو میکرد که ادارهی فاضلاب حساب داشته باشه؟ آنا تو چی؟

آنا:‏ من دیگه تو کارخونه نیستم.‏ من سازماندهندهی ابجتبجحادیهی پوشا کام.‏

سا کس:‏ هنوز هم زبر و زرنگی.‏ میدونستم.‏ بگید ببینم،‏ من تغیبریبرر کردم؟

ویتو:‏ موهای سفید یه کم بیشبرتبرر شده.‏ ظاهرت یه کم متشخصتر شده.‏ اما رومبریبرزیهات هنوز ‏همھهممونه.‏ فکر

‏بمنبممیکبىنبىی بعد از چهارده سال باید رومبریبرزیها رو عوض کبىنبىی؟

سا کس ‏(آه میکشد):‏ ‏همھهممون ویتوی ‏همھهممیشگی.‏ آدم فوقالعاده.‏ فقط یه کم دیوونه.‏ با یه کم شراب

چطورین که سر حال بیاردتون؟ میدوبمنبمم امروز روز خاصیه.‏ بقیه کجان؟

آنا:‏ اینم از شراب!‏

!98


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(فدیا از راه میرسد،‏ بطری شراب در دست دارد.‏ لباسهابىیبىی شیک به تن دارد.‏ آنا و فدیا بلند میشوند

و او را در آغوش میگبریبررند.‏ سا کس کنار ایستاده و فدیا را نگاه میکند.)‏

سا کس:‏ چه زیبا!‏ چه زیبا!‏

فدیا:‏ خوشحالمللمم میبینمتون آقای سا کس.‏ ‏(دست میدهد.)‏ چطوره چند تا لیوان بیارید؟ ‏سمشسمما هم با ما

بنوشید.‏

سا کس:‏ مثل قدبمیبمما.‏ ‏سمشسمما شراب خودتونو میارید.‏ من فقط لیوان میدم.‏ معجزه است که هنوز کسب و

کارم سر جاشه.‏

آنا ‏(با هیجان):‏ اومدن!‏

‏(اما و ساشا وارد میشوند.‏ آنا بلند میشود و به سوی ساشا میرود و یکدیگر را در آغوش میگبریبررند.)‏

ساشا:‏ آنا!‏ آنای عزیزم!‏

‏(دیگر آن ساشای قوی و مطمبنئبنن که ظاهری بزرگتر از سنش داشت نیست.‏ قامتش کمی ‏جمخجممیده شده و

رفتارش هم مطیعتر به نظر میرسد.‏ برمیگردد و ویتو را بغل میکند.‏ بعد نگاه میکند و فدیا را

میبیند.‏ فدیا قطره اشکی را از صورتش پا ک میکند،‏ جلو میآید و ساشا و بعد اما را بغل میکند.‏

صندلىللىی را برایشان عقب میکشد.‏ مینشینند.‏ سا کس با یک سیبىنبىی لیوان میآید.)‏

سا کس ‏(سیبىنبىی را پایبنیبنن میگذارد و دست ساشا را میگبریبررد):‏ ساشا!‏ ساشا!‏ چقدر خوشحالمللمم که میبینمت.‏

این ‏همھهممه سال.‏ چیا که کشیدی!‏ یه غذابىیبىی ‏بجببجخور.‏ مهمون من.‏

ساشا ‏(سرش را تکان میدهد،‏ آهسته حرف میزند):‏ گرسنه نیستم آقای سا کس.‏ یه کم میشینم

فقط.‏

سا کس:‏ این دیگه جدیده،‏ ساشا غذا رو رد کنه!‏ من هیچوقت….‏

اما:‏ کافیه آقای سا کس.‏

سا کس:‏ من چی گفتم؟ حرف بدی زدم؟

ویتو:‏ چبریبرزی نیست آقای سا کس.‏ حرف بدی نبود.‏ ‏(رو به ساشا میکند.)‏ ساشا باید یه کم غذا ‏بجببجخوری.‏

اما:‏ ویتو ‏بهببههش نگو چیکار کنه.‏ ‏(همھهممه عصبىببىی هستند.)‏

ویتو:‏ این کارو نکن،‏ اون کارو نکن!‏ ببخشید اما!‏

!99


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

سا کس:‏ نگاه کنید.‏ ‏(روزنامهای را نشان میدهد)‏ نگاه کنید،‏ روزنامهی عصر عکس و تو ساشا رو

انداخته،‏ یه عکس قدبمیبممیتونو.‏ ‏(میخواند.)‏ ‏«الکساندر برکمن،‏ ضارب فریک پس از چهارده سال آزاد

شد.»‏

‏(ویتو روزنامه را میگبریبررد،‏ میخواند،‏ سرش را بالا میگبریبررد.)‏

ویتو:‏ اما دربارهی تو هم یه چبریبرزی نوشته،‏ صفحهی مقابلش.‏

‏(روزنامه را به او میدهد،‏ میخواند.)‏

فدیا:‏ چی نوشته؟

اما:‏ دولت تابعیت جیکوب کرشبرنبرر شوهر سابقم رو لغو کرده.‏ معنیش اینه که من هم دیگه تبعهی

آمریکا نیستم…‏ ‏(به فکر فرو رفته است.)‏ آدمای مزور.‏ چطور با قانون بازی میکبننبنن.‏

آنا:‏ حالا میخوان از کشور اخراجت کبننبنن اما؟

اما:‏ شاید.‏ شاید هم صبرببرر کبننبنن تا یکی از قوانبنیبنن فدرال رو نقض کنم.‏

فدیا:‏ خیلی افسرده کننده است.‏ بیایید به سلامبىتبىی برگشبنتبنن ساشا بنوشیم.‏ به سلامبىتبىی.‏

‏(همھهممه می نوشند.)‏

ساشا ‏(به آرامی):‏ ‏ممممممنون دوستان عزیز.‏ من…‏ ‏(صحبتش با صداهابىیبىی از خیابان قطع می شود.‏ موسیقی

مارش و آواز.)‏

‏(سا کس به طرف در میرود.)‏

فدیا:‏ چی شده آقای سا کس؟

سا کس ‏(همھهممچنان به خیابان نگاه میکند):‏ ‏بمنبممیدوبمنبمم.‏ سربازا و ملوانها رو میبینم که رژه میرن.‏ ‏(به

‏سمسسممت خیابان داد میزند)‏ جریان رژه چیه؟ ‏(کسی از خیابان جواب میدهد.‏ سا کس به گروه

برمیگردد.‏ خیلی رسمسسممی و جدی است.)‏ پرزیدنت ویلسون از کنگره درخواست کرده که علیه آلمللممان

اعلان جنگ کنیم.‏

‏(همھهممه سا کتاند.)‏

فدیا:‏ اول اروپا دیوانه میشه.‏ حالا هم آمریکا.‏

!100


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

آنا:‏ کنگره سریع رای میده.‏ وقبىتبىی رئیسجمججممهور تقاضای جنگ میکنه مثل گوسفند میشن.‏ باید سریع

عمل کنیم.‏

ویتو:‏ آنا انتظارش میرفت.‏ برای هفتهی دیگه فراخوان یه ‏بجتبججمع داده شده.‏ تو کازینوی رودخونهی

١

هارلمللمم . اما یکی از سخبرنبررانها است.‏

آنا:‏ اما الان نباید صحبت کنه.‏ با این خبرببرر کرشبرنبرر و وضعیت تابعیتش یه دقیقهای شکارش میکبننبنن.‏

اما:‏ الان ‏بمنبممیتوبمنبمم سا کت ‏بمببمموبمنبمم.‏ ا گر تو ‏لحللححظهای مثل الان نتوبمنبمم صحبت کنم،‏ هر کاری که تا حالا

کردهام ‏بىببىیارزشه.‏

فدیا:‏ اما،‏ این اشتباهه.‏

‏(همھهممه سا کتاند.)‏

ساشا ‏(برای اولبنیبنن بار بلند صحبت میکند.‏ باعث میشود ‏همھهممه رویشان را به ‏سمسسممت او برگردانند.‏ به نرمی

صحبت میکند):‏ اما،‏ فکر میکنم فدیا درست میگه.‏ میتوبىنبىی توی یه میتینگ نباشی.‏ من به جات

صحبت میکنم.‏

آنا ‏(نگران):‏ نه ساشا!‏ چهارده سال کافیه.‏

ساشا:‏ ‏بمتبمموم این سالها صدامو خفه کردن.‏ حالا وقتشه که حرف بزبمنبمم.‏ باید حرف بزبمنبمم.‏

اما ‏(دستش را به دور ساشا میاندازد):‏ بذار هر دو تا مون باشیم.‏ من و ساشا.‏ هر دو مون علیه جنگ

صحبت می کنیم.‏

‏(همھهممه سا کتاند.)‏

سا کس:‏ دوستای عزیزم ‏(اشک را از گوشهی چشمش پا ک میکند)‏ بیایید یه بطری شراب باز کنیم.‏

ساشا برگشته پیشمون!‏

‏(صحنه تاریک می شود.)‏

!101

Harlem River Casino ١


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه شانزده

موسیقی.‏ رایتمن و اما در یک اتاق.‏ رایتمن تازه از راه رسیده است.‏ اما به وضوح از حضور او ناراحت

است و فاصلهاش را با او حفظ میکند.‏

اما:‏ برای چی اومدی بن؟ شش ماه نبودی.‏ حالا درست قبل از سخبرنبررابىنبىی من سروکلهات پیدا شده.‏ قراره

شش هزار نفر بیان.‏

رایتمن:‏ عزیزم!‏ وقبىتبىی خبرببرر اعلان جنگ رو شنیدم میدونستم باید بیام سراغت.‏ من برات نگرابمنبمم

اما.‏ امروز ویلسون قانون وظیفهی عمومی رو امضاء میکنه و امشب هر کس علیهاش حرف بزنه…‏

میدوبىنبىی که میخوان باهات چیکار کبننبنن.‏ امشب صحبت نکن.‏

اما:‏ من هیچ احتیاجی به توصیهی تو ندارم.‏

رایتمن:‏ چرا اینقدر سردی عزیزم؟ چرا اینقدر سرتاپا سردی؟ چی شده؟ برای اینه که تو این جریان

‏بهببههت ملحق نشدم؟ روش من این نیست.‏ من به این معتقد نیستم که خودمون با پای خودمون بر ‏بمیبمم تو

دامشون.‏

اما:‏ یکی باید بره.‏ ا گه فقط بتونیم ادامه بدبمیبمم،‏ از تعداد دامهای اونا خیلی بیشبرتبرر میشیم.‏

رایتمن:‏ رویا،‏ رویا،‏ اما.‏ چقدر رویاهاتو دوست دارم.‏ اما با این رویاها نگرانتم.‏ حبىتبىی فکر اینکه دوباره

بری زندان رو هم ‏بمنبممیتوبمنبمم ‏بجتبجحمل کنم.‏ ا گه از کشور ببریبررونت کبننبنن چی؟ من بدون تو چیکار کنم؟ تو،‏

عزیزم،‏ الهللهھهی زیبابىیبىی من،‏ عشق من!‏

اما:‏ بسه دیگه بن.‏ تنها نگرانیت اینه که تو چیکار میکبىنبىی.‏

رایتمن:‏ مگه من کنار تو نایستادم؟ مگه با اراذل و اوباش روبرو نشدم،‏ از اینجا تا کالیفرنیا؟

اما:‏ بله،‏ هیچوقت هم نفهمیدم چرا.‏ تو هیچوقت یکی از ما نبودی…‏

رایتمن:‏ خدای من،‏ اما چقدر ببریبررجمحجممی.‏ چی شده؟ چرا ‏بمنبممیتونیم خوشحال باشیم؟ تو با این دوستات.‏

‏بمنبممیتونن لذت رو ‏بجتبجحمل کبننبنن.‏ ‏بمنبممیتونن در آرامش باشن.‏ ویلسون اعلان جنگ میکنه.‏ تو اعلان جنگ

!102


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

میکبىنبىی.‏ چرا چنبنیبنن کاری لازمه؟ بذار ویلسون قانونش رو امضاء کنه.‏ بذار اونابىیبىی که ‏بمنبممیخوان ‏بجببججنگن،‏

‏بجنبججنگن.‏ چرا ما باید پشت تریبون بایستیم و تشویق کنیم و فشار بیار ‏بمیبمم و مبارزهمون رو تو بوق و کرنا

کنیم؟ برامون تله گذاشبنتبنن اما.‏ اما،‏ امشب مراقب باش.‏ به ساشا فکر کن.‏ مگه میتونه یه دوره حبس

دیگه رو هم ‏بجتبجحمل کنه؟

اما:‏ تو به ساشا فکر ‏بمنبممیکبىنبىی.‏ تو به خودت فکر میکبىنبىی.‏

رایتمن:‏ عزیزم،‏ تو از چبریبرز دیگهای ناراحبىتبىی.‏

‏(به سویش میرود،‏ اما رو میگرداند.‏ نامهای از جیبش ببریبررون میآورد.)‏

اما:‏ یه نامه از المللممیدا اسبرپبرری گرفتم.‏

رایتمن:‏ المللممیدا اسبرپبرری…‏ دارم سعی میکنم یادم بیاد…‏

اما:‏ وای بن بیچارهی من چه حافظهی ضعیفی داره!‏ المللممیدا اسبرپبرری.‏ وقبىتبىی رفته بودی پنسیلوانیا سخبرنبررابىنبىی

کبىنبىی دیده بودیش.‏

رایتمن ‏(نا گهان یادش میآید):‏ آهان آره.‏ اون فاحشهی سوسیالیست دابمئبممالحمر تو نیوکبرنبرزینگتون.‏

اما ‏(عصبابىنبىی):‏ ‏«فاحشهی سوسیالیست دابمئبممالحمر»؟!‏ ‏همھهمموبىنبىی که خودشو به مردا می فروخت چون چبریبرزی

نداشت که ‏بجببجخوره؟ ‏همھهممون که تو اون شهر کوچیک لعنبىتبىی یه گروه سوسیالیست درست کرد؟

روراستترین آدمی که تاحالا دیدهام؟ گوش کن.‏ ‏(از روی نامه می خواند.)‏ ‏«امای عزیزم،‏ رایتمن

برام خیلی جالبه.‏ اما دیگه نفرستش نیوکبرنبرزینگتون.‏ از وقبىتبىی که تو ایستگاه قطار دیدمش یه وحشت

عمیقی ازش دارم.‏ درست از ‏همھهممون جا که موقع راه رفبنتبنن تو خیابون اون طوری بازومو گرفت کاملاً‏

فهمیدم چیکاره است.‏ لطفاً‏ ازش ‏بجببجخواه،‏ به خاطر هدفمون هم که شده،‏ ا گه قراره بره زن گناهکار

دیگهای رو ببینه که داره کمکم باریکهای از نور رو میبینه ‏‐لطفاً‏ ازش ‏بجببجخواه به خاطر انسانیت،‏ به

خاطر خودش و به خاطر زنها‐‏ شروع به صحبت از کردن نکنه.»‏

رایتمن:‏ خیلی واضح مینویسه…‏ راستشو ‏بجببجخوای ‏بمنبممیدوبمنبمم از چی داره حرف میزنه.‏

اما:‏ عجب دروغگو ‏بىیبىی هسبىتبىی.‏

رایتمن:‏ مگه هیچوقت انکار کردم؟ ا گه انکار کردم دروغ گفتم.‏ چرا یه دروغ دیگه به کارنامهی

طولابىنبىی دروغهام اضافه کنم؟ آخه چطور کسی میتونه بدون دروغ تو این دنیا زندگی کنه؟

!103


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ دروغ به دسمشسممنات شاید.‏ ولىللىی دروغ به اونابىیبىی که دوستشون داری،‏ غبریبرر قابل ‏بجببجخششه.‏

رایتمن:‏ ولىللىی ‏همھهممبنیبنن تو رو اینقدر شگفتانگبریبرز میکنه اما.‏ تو ‏همھهممیشه غبریبررقابل ‏بجببجخشش رو میبجببجخشی.‏

اما:‏ آره بن.‏ من ‏همھهممیشه هر چبریبرزی از طرف تو رو ‏بجببجخشیدهام.‏

‏(از رایتمن رو میگرداند.‏ رایتمن دستانش را به دور او میاندازد و گردنش را میبوسد.)‏

اما:‏ آخ اون دفعهی اولىللىی که بازومو گرفبىتبىی.‏ اونطوری که بازومو گرفبىتبىی!‏ چقدر عصبابىنبىی بودم!‏ چقدر

هیجانزده بودم!‏ ‏(برمیگردد و بغلش میکند.)‏

رایتمن ‏(به نرمی):‏ من با تو بازی ‏بمنبممیکردم اما.‏ من با تو موندم،‏ سالهللهھای سال.‏

‏(اما خود را جدا می کند.)‏

اما:‏ آره،‏ موندی.‏ یه خط درمیون.‏ ثابتقدم و با دغلبازی.‏ ‏همھهممیشه کاری میکردی که وقبىتبىی با توام ‏همھهممه

چبریبرز رو فراموش کنم.‏ من بابت خواسبنتبنن تو خجالت میکشیدم و با این حال ‏بمنبممیتونستم دست بردارم.‏

چه دروغی!‏ تو ‏بمتبممام آمریکا از استقلال زنها حرف میزبمنبمم و بعد میدوم میام پیش تو.‏ تو کاری

کردی که زندگی ارزش زندگی کردن رو داشته باشه حرومزاده!‏ ‏(خود را به او فشار میدهد و به

موهایش چنگ میزند به طوری که میخواهد او را بیازارد.‏ بعد رهایش میکند.)‏ من باید برم صحبت

کنم.‏ این مسخره است!‏

رایتمن:‏ بعد از سخبرنبررابىنبىی ‏همھهممدیگه رو میبینیم؟

اما:‏ نه.‏ نه امشب،‏ نه هیچ شب دیگه،‏ نه هیچ وقت دیگه.‏

رایتمن:‏ من دلمللمم برات تنگ میشه عشق چشمآبىببىی من.‏

اما:‏ میای میتینگ؟

رایتمن:‏ من بلیت قطار دارم برای شیکا گو.‏ ولىللىی میتوبمنبمم تا فردا صبرببرر کنم ا گه من و تو…‏

‏(اما سرش را تکان میدهد و قصد رفبنتبنن میکند.)‏

رایتمن:‏ خواهش میکنم اما،‏ امشب مراقب باش.‏ از ویلسون انتقاد کن.‏ جنگ رو ‏مجممجحکوم کن.‏ ولىللىی

امشب توی ‏جمججممعیت جوونای مشمول سربازی هم هسبنتبنن.‏ ا گه ‏بجتبجحریکشون کبىنبىی که نرن سربازی،‏ دولت

آمادهی پرشه.‏ ما به تو و ساشا احتیاج دار ‏بمیبمم.‏

اما:‏ خداحافظ بن عزیز.‏

!104


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(میخواهد برود،‏ برای بوسهای پرشور و طولابىنبىی برمیگردد.‏ بعد به سرعت جدا می شود و بدون اینکه

به پشت سر نگاه کند میرود.‏ رایتمن با نگاه دنبالش میکند.‏ بعد کراواتش را صاف میکند،‏ عصایش را

برمیدارد و از سوی دیگر صحنه خارج میشود.)‏

!105


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه هفده

کازینوی رودخانهی هارلمللمم.‏ ‏جمججممعیت زیاد.‏ صدای ‏جمججممعیت میآید.‏ موسیقی.‏ اما و ساشا رو به ‏جمججممعیت روی

صندلىللىی نشستهاند.‏

ساشا:‏ گفته بودی که بن رایتمن رو دیگه ‏بمنبممیبیبىنبىی.‏

اما:‏ خودش اومد پیشم.‏

‏(صدای شکسبنتبنن شیشه.)‏

ساشا:‏ ملوانها توی بالکن هسبنتبنن.‏ نگاه کن،‏ دارن لامپها رو درمیآرن و…‏

‏(لامپها در اطرافشان میافتد و میشکند.)‏

اما:‏ ببنیبنن من و بن دیگه ‏بمتبمموم شده.‏

ساشا:‏ ولىللىی تو دیگه با…‏ با اون چبریبرزی که ازش میخواسبىتبىی کاری نداری؟

‏(باز هم لامپ در اطرافشان میافتد و میشکند.)‏

اما ‏(رو به ساشا میکند):‏ هیچوقت ساشا.‏ هیچوقت کارم با اون ‏بمتبمموم ‏بمنبممیشه.‏

ساشا:‏ دارن معرفیت میکبننبنن.‏

‏(گوش میکنند.‏ اما بلند میشود و رو به ‏جمججممعیت میایستد.)‏

اما ‏(صبرببرر میکند تا شکسبنتبنن لامپها ‏بمتبممام شود تا با صدابىیبىی بلند و رسا با ‏جمججممعیت صحبت کند):‏ پس این

جنگی است که جهان را برای دموکراسی امن میکند!‏ دوستابىنبىی که در بالکن هستید،‏ متشکرم که این

را روشن کردید.‏ ‏(سکوت،‏ یک لامپ دیگر،‏ انفجار خنده.‏ اما به بالکن اشاره میکند.)‏ ‏سمشسمما آقای جوان،‏

لطفاً‏ لامپ را زمبنیبنن بگذارید و بگویید چه فکر میکنید.‏

شخصی از بالکن:‏ من توی این کشور به دنیا اومدم و حاضرم برای این کشور ‏بمببممبریبررم!‏

‏(فریاد تایید از اطرافش)‏

!106


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما ‏(صبرببرر میکند تا سروصدا ‏بجببجخوابد):‏ من هم مثل ‏سمشسمما حاضرم برای این کشور ‏بمببممبریبررم.‏ برای کوهها و

رودخانهها،‏ زمبنیبنن،‏ مردم،‏ بله،‏ برای کشور.‏ اما نه برای رئیسجمججممهور،‏ نه برای ارتشبدها و دریاسالارها،‏ نه

برای کارخانهداران و بانکدارابىنبىی که این جنگ را میخواهند.‏ آبهنبهها کشور ما نیستند.‏ برای آبهنبهها اهمھهممیبىتبىی

ندارد که ‏سمشسمما مردان جوان زنده ‏بمببممانید یا ‏بمببممبریبررید.‏ دوستان من،‏ وطنپرسبىتبىی چیست؟ آیا عشق به

دولتتان است؟ نه،‏ عشق به کشورتان است،‏ عشق به ‏همھهممنوعانتان است.‏ و این عشق،‏ این

وطنپرسبىتبىی،‏ ‏ممممممکن است مستلزم این باشد که روبروی دولتتان بایستید.‏ ‏(تشویق)‏ این روز را به خاطر

داشته باشید دوستان من.‏ هجدهم می ١٩١٧. رئیسجمججممهور قانون وظیفهی عمومی را امضاء کرده

است و مردان جوان این کشور ا کنون به سوی سلاخخانهی جنگ در اروپا به صف میشوند.‏ من به

‏سمشسمما مردان جوان در بالکن و مردان جوان در هر کجا میگو ‏بمیبمم.‏ نپذیرید که ‏بمببممبریبررید!‏ نپذیرید که کشتار

کنید!‏ ا گر از خود فکر دارید،‏ ا گر از خود اراده دارید،‏ ا گر ‏بمنبممیخواهید بردهی مقامات باشید،‏ ا گر به

دموکراسی و آزادی و صلح برای ‏بمتبممام نوع بشر معتقدید،‏ نپذیرید!‏ نپذیرید!‏

‏(تشویق زیاد،‏ صدای پا کوبیدن.‏ ساشا ایستاده است و ‏همھهممراه با دیگران تشویق میکند.‏ آنا و ویتو به

روی صحنه میپرند و دست اما را میگبریبررند.)‏

آنا:‏ اما،‏ سالن پر از مامورای فدراله.‏

ویتو:‏ دارن از راهرو میان اینجا.‏

صدابىیبىی از بلندگوی دسبىتبىی:‏ سالن رو ‏بجتبجخلیه کنید!‏ به دستور دولت ایالات متحده!‏ هیچکس از روی سن

تکون ‏بمنبممیخوره!‏ ‏همھهممونجا که هستید ‏بمببممونید.‏

‏(ویتو به ‏سمسسممت صدا برمیگردد و انگشت میابىنبىی خود را به آبهنبهها نشان میدهد.‏ بعد از یک طرف دست اما

را میگبریبررد و از طرف دیگر دست ساشا را.‏ آنا دست ساشا را میگبریبررد.‏ چهار نفرشان رو به ‏بمتبمماشا گران

میایستند.‏ صحنه تاریک میشود.)‏

پایان ‏بمنبممایش

فروردین ١٣٩۶

!107


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

!108


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

دیگر انتشارات گروه تئاتر ا گزیت

www.exittheatre.ir

!109


اما گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

امیدوارم در آینده از من به عنوان کسی یاد شود

که تلاش کرد تا نوع متفاوبىتبىی از تفکر را درباره ی

جهان،‏ جنگ،‏ حقوق انسان ها و برابری نشان دهد.‏

هاوارد زین

!110

More magazines by this user
Similar magazines