من موجودی احساساتی هستم

exittheatre
  • No tags were found...

رازهاى دختران جهان
به قلم ايو انسلر
ترجمه شيرين ميرزانژاد

Copyright © 2017 Khameneh Multimedia All rights reserved.

منتخبىببىی از

من موجودی احساسابىتبىی هستم

رازهای دخبرتبرران جهان

ایو انسلر

ترجمججممه

شبریبررین مبریبررزانژاد


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر


!2


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

منتخبىببىی از

من موجودی احساسابىتبىی هستم

رازهای دخبرتبرران جهان

ایو انسلر

ترجمججممه:‏ شبریبررین مبریبررزانژاد

گروه تئاتر ا گزیت

!3


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

یادداشت نویسنده:‏

این مونولوگها مصاحبه نیستند.‏ هر مونولوگ متبىنبىی ادبىببىی است که الهللهھام گرفته از سفر به

اقصی نقاط جهان،‏ دیدن رویدادها و گوش کردن به گفتگوهای واقعی و خیالىللىی است.‏ گاه

یک مونولوگ الهللهھامگرفته از یک مقاله،‏ یک ‏بجتبججربه،‏ یک خاطره،‏ یک رویا،‏ یک آرزو،‏ یک

تصویر یا ‏لحللححظهای اندوه یا خشم بوده است.‏

ایو انسلر

!4


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

تو به من بگو الان چطور باید یه دخبرتبرر بود؟

پرسش،‏ تردید،‏ ابهببههام،‏ اختلاف

یه جورابىیبىی خیلی غبریبررمردونه شدهان.‏

دیوانههای مستبد

‏بجنبجخستوزیرها و تزارها و رئیسجمججممهورها هسبنتبنن.‏

یکی از یکی درستکارتر.‏

هر شهری که ‏بمببممباران میکبننبنن

هر انسابىنبىی که میکشن

برای اهداف ‏«انساندوستانه»‏ است.‏

مردم صاحب آب روستاهای خودشون هم نیسبنتبنن

طلا و المللمماسشون که ‏بمببمماند.‏

میلیونها نفر ‏مجممججبور میشن از میون خا کروبه و زباله شامشون رو درست کبننبنن

در حالىللىی که تاجرای روس و ستارههای سینما

ویلاهای پونصد میلیون دلاری تو جنوب فرانسه میخرن.‏

زنبورا دیگه عسل درست ‏بمنبممیکبننبنن.‏

مردم دارن تو هر جابىیبىی که نباید حفاری میکبننبنن.‏

آمریکا،‏ روسیه،‏ کانادا،‏ دابمنبممارک و نروژ

‏همھهممگی ادعای مالکیت قطب ‏سمشسممال رو میکبننبنن

اما به نظر ‏بمنبممیرسه برای هیچ کدومشون مهم باشه که خرسهای قطبىببىی دارن غرق میشن.‏

انگشتنگاری میکبننبنن،‏ از گواهینامهها و دندونامون عکس میگبریبررن.‏

برادر بزرگ حالا دیگه توی تلفنها،‏ آیپادها و کامپیوترهامون هم هست.‏

حبىتبىی یک نفر هم احساس امنیت بیشبرتبرری ‏بمنبممیکنه.‏

کادرهای سلامت روان امروز

شکنجهگرهای ریشوی سابق از آب درمیان.‏

!5


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

و پاپ که با اون لباسش خودبمنبممابىیبىی میکنه

و پوست خز روی لباسش رو به رخ میکشه

به ‏همھهممه میگه

بوسیدن کسی که دوستش داری بزرگترین کار شیطانیه.‏

زبىنبىی که میخواد معاون اول آمریکا بشه

به خلقت خدا اعتقاد داره

اما به گرمایش زمبنیبنن نه.‏

چرا ‏همھهممه از رابطهی جنسی بیشبرتبرر وحشت دارن

تا از موشک اسکاد؟

کی گفته خدا با لذت بردن ‏مجممجخالفه؟

و ا گه خونوادهی ‏مجممجحافظهکار سنبىتبىی اینقدر خوبه

پس چطوره که ‏همھهممه دارن ازش فرار میکبننبنن

یا پسانداز زندگیشون رو خرج میکبننبنن

که فقط با یه غریبه توی یه اتاق بشیبننبنن و به خاطرش زاری کبننبنن؟

جنگ عراق نزدیک به سه تریلیون دلار هزینه برداشت.‏

حبىتبىی ‏بمنبممیتوبمنبمم این رقم رو بشمرم

اما میدوبمنبمم که این پول ‏ممممممکن بود

میتونست

به ‏بمتبممام فقر پایان بده

و ‏همھهممبنیبنن باعث میشد تروریسم هم منتفی بشه.‏

چطور برای کشتار پول دار ‏بمیبمم

اما برای تغذیه و درمان نه؟

چطور برای نابودی پول دار ‏بمیبمم

اما برای هبرنبرر و مدرسه نه؟

بنیادگراها حالا دیگه

ارتشهای خصوصی میلیارد دلاری دارن.‏

طالبان برگشته

هرچند که هیچ وقت نرفته بود.‏

!6


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

زنا سوزونده میشن،‏ ‏بهببههشون ‏بجتبججاوز میشه،‏ کتک میخورن،‏

فروخته میشن،‏ گرسنگی میکشن و حبىتبىی زنده به گور میشن

و هنوز ‏بمنبممیدونن که ا کبرثبرریت هسبنتبنن.‏

ذخایر آب داره به آخر میرسه

اما حبىتبىی توی بیابونهابىیبىی که دچار خشکسالىللىی شدیده

‏جمچجممن زمبنیبننهای گلف سبرببرز و پرپشته

و استخرهای شنا پر از آب

برای دوازده تا پولدار که شاید دلشون ‏بجببجخواد بیان.‏

آدمای خاص ‏بجببجچههای دستچبنیبنن شده رو از سرزمبنیبننهای دور به فرزندی میگبریبررن.‏

خرج پروازشون تا اوبجنبججا بیشبرتبرره تا

کل پولىللىی که پدر و مادر ‏بجببجچه امسال درآوردن.‏

چرا ‏همھهممون پول رو ‏بهببههشون ‏بمنبممیدن؟

بردهداری برگشته

هرچند که هیچوقت نرفته بود.‏

از هر کسی که شلاق خورده ببرپبررسید

که مبریبرراثش چقدر عمیقه.‏

شش میلیون نفر توی کنگو مردن

و هیچوقت خبرببررساز نشدن،‏

نگو که هیچ ربطی به رنگ پوست

یا معادنشون نداره.‏

آدمای فقبریبرر اول از ‏همھهممه میمبریبررن

از گردباد

شرم

سونامی

تشعشع

آلودگی

سیل

و ‏بىببىیتوجهی.‏

!7


منتخبىببىی از

من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

آدمای پولدار

دم شهرکهای خصوصی ‏بىببىینقصشون

فقط دروازههای الکبرتبرریکی پرزرقوبرقتر میگذارن.‏

‏همھهممه دارن ‏«خبریبرریه»‏ راه می اندازن

مهموبىنبىیهای ‏مجممججلل میگبریبررن

با یه عالمللممه پول دزدی

که پولدارا حس خو ‏بىببىی پیدا کبننبنن

از اینکه یه ذرهی کوچولو رو از اون ‏همھهممه پولىللىی که دارن ببخشن.‏

اما کسی ‏بمنبممیخواد واقعاً‏ چبریبرزی رو تغیبریبرر بده.‏

ا گه واقعاً‏ اینو میخواهید

باید از چبریبرزی بگذرید

مثلاً‏ ‏همھهممهچبریبرز

بعد اونطوری داراها ندار میشن

اونوقت دیگه کی هسبنتبنن؟

و این خیلی پیچیده است

برای ‏همھهممبنیبنن چک میکشن

و به ‏همھهممون روال سابق ادامه میدن.‏

تغیبریبرر رو میفروشن.‏

انقلاب رو سودآور میکبننبنن.‏

شرکتهای بزرگ که به هر حال صاحب ‏همھهممهچبریبرز هسبنتبنن

حبىتبىی شلوارهای جبنیبنن هیبىپبىیمون،‏ سلولهای حافظه،‏ و بارون.‏

چرا این ‏همھهممه از رهبرببرران زن شبیه مارگارت تاچر هسبنتبنن

و حبىتبىی رفتارشون بدجنستر هم هست؟

چرا هیچکس چبریبرزی یادش ‏بمنبممیآد؟

چطوره که پولدارای بد

کلی پول میگبریبررن تا سخبرنبررابىنبىی کبننبنن

و فقرای بد توی زندانها شکنجه میشن؟

اصلاً‏ کسی اینجا پاسخگوئه؟

!8


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

یا ‏بمتبممام اینا اونقدر دور خودش میچرخه تا منفجر بشه

یا متلاشی بشه؟

و ا گه کاری هست که میتونیم ابجنبججام بدبمیبمم

پس چرا ابجنبججامش ‏بمنبممیدبمیبمم؟

پس چی به سر خشم اومد؟

چی به سر دقت و مسئولیت اومد؟

چی به سر به رخ نکشیدن ثروت اومد؟

چی به سر مهربوبىنبىی اومد؟

چی به سر نوجوونابىیبىی اومد که عصیان میکبننبنن

به جای خریدن و فروخبنتبنن؟

چی به سر نوجوونابىیبىی اومد که ‏همھهممدیگه رو میبوسن

به جای وبلا گنویسی و توهبنیبنن؟

چی به سر نوجوونابىیبىی اومد که راهپیمابىیبىی میکبننبنن

‏مجممجخالفت میکبننبنن

به جای ‏بهببههرهکشی و مصرفگرابىیبىی؟

میخوام تو دنیای واقعی ‏لمللممست کنم

نه اینکه توی یوتیوب پیدات کنم،‏

میخوام توی کوهستان کنارت قدم بزبمنبمم

نه اینکه توی فیسبوک باهات دوست بشم.‏

یه چبریبرزی ‏بهببههم بده تا بتوبمنبمم ‏بهببههش معتقد باشم

که اسم ‏بجتبججاری نباشه.‏

تنهام.‏

میترسم.‏

دخبرتبررای کوچیکتر از من توی مدرسه

با پسرا دست به کارای نامربوط میزنن

حبىتبىی معبىنبىی رابطه رو هم ‏بمنبممیدونن

فقط میخوان ‏مجممجحبوب باشن

و برای خودشون جایگاهی پیدا کبننبنن.‏

!9


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

بیشبرتبرر دخبرتبررای ‏همھهممسن من قرص مصرف میکبننبنن

یا از ‏بجتبجخت ببریبررون ‏بمنبممیآن

یا میخورن یا گرسنگی میکشن

یا دماغشونو عمل میکبننبنن یا پروتز میگذارن

یا خودشونو ناقص میکبننبنن

یا پرحرفىففىی میکبننبنن

یا خودشونو میپوشونن

یا با درموندگی دنبال راهی میگردن تا

بیدار باشن بدون اینکه وابمنبممود کبننبنن

زنده باشن بدون اینکه از خود بیخود بشن

جدی باشن

صادق باشن

که حبىتبىی به دوست داشبنتبنن کسی فکر کبننبنن

تو زمابىنبىی که ‏همھهممگی ‏مجممجحکوم به نابودی هستیم.‏

تو به من بگو الان چطور باید یه دخبرتبرر بود

من میگم ‏بمتبممام تلاشمونو بکنیم

حالا که ‏همھهممه چبریبرز داره از ببنیبنن میره.‏

من میگم ازش حرف بزنیم

باهاش ‏بجببججنگیم

درستش کنیم

چبریبرزی نیست که ‏بهببههش چنگ بزنیم

حالا که ‏همھهممه چبریبرز از دست رفته.‏

گذاشتنش به عهدهی ما.‏

خیلی بده،‏ ولىللىی حقیقت داره.‏

این کار من و توئه عزیزم.‏

!10


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

نکن

قاهره،‏ مصر

از پنجره ببریبررون رو نگاه نکن

با دخبرتبررای دیگه صحبت نکن

ببریبررون نرو

شلوارای تنگ پات نکن

اصلاً‏ شلوار پات نکن

پدرم منو از خونه ببریبررون میکنه

مادرم منو تو خونه نگه میداره

داد نزن

صحبت نکن

بشور.‏ بساب.‏ مرتب کن.‏

انتظار ‏بمتبممجید نداشته باش

شیطوبىنبىی نکن

ببریبررون نرو

رانیا رو نببنیبنن

برادر رانیا میخواست ازت خواستگاری کنه

موقعی که داری بیسکوئیت میفروشی با هیچ دخبرتبرری صحبت نکن

زیاد طولش نده

نگو نه

وقتشه که نامزد کبىنبىی

روی بالکن واینستا

به برنامهی رویاها نرو

تنهابىیبىی دیروقت به داروخانه نرو

!11


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

حبىتبىی ا گه مریض باشی

با دوستات صحبت نکن

نگران نباش فقط یه ویزیت معمولیه

باهاش ‏بجنبججنگ،‏ با تیغ

بیدار شو

گریه نکن،‏ باید میبریدش

دنبالش نگرد

میتونست دیوونهات کنه

غبریبرر قابل کنبرتبررل.‏

پدرم از دخبرتبررا متنفره

میگه قدبمیبمما زنده به گورشون میکردن

‏همھهممبنیبنن که به دنیا میاومدن.‏

نه ارزشی

نه شخصیبىتبىی

این خونهی تو نیست

‏بمنبممیتوبىنبىی بری ببریبررون

بشور.‏ بساب.‏ مرتب کن.‏

بیشبرتبرر از این رو تصور نکن

روی بالکن واینستا

بکارتت رو از دست نده

از پنجره به ببریبررون نگاه نکن

مادرم منو تو خونه نگه میداره

پدرم میاندازبمتبمم ببریبررون

برادرم کتکم میزنه

دکبرتبرر مثلهام میکنه

نکن.‏ نکن.‏

من میخوام خوندن بلد باشم

برای اینکه بتوبمنبمم قرآن ‏بجببجخوبمنبمم

!12


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

تابلوهای توی خیابون رو ‏بجببجخوبمنبمم

‏سمشسممارهی اتوبوس رو بدوبمنبمم

اتوبوسی که قراره سوارش بشم

وقبىتبىی که یه روزی از این خونه میرم.‏

!13


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

جوکی دربارهی دماغم

‏بهتبههران،‏ ایران

یه وقبىتبىی من بامزه بودم.‏ خیلی بامزه.‏ یه جوری که هر کاری میکردم و هر چبریبرزی میگفتم

بامزه بود.‏ ا گه اوبجنبججوری بودم احتمالاً‏ الان ‏سمشسمما هم داشتید میخندیدید.‏ کاش میتونستم

چند تا ‏بمنبممونه نشونتون بدم که چقدر بامزه بودم،‏ اما ا گه میتونستم پس یعبىنبىی هنوزم

بامزهام.‏ میدوبمنبمم الان که ‏بهببههم نگاه میکنید باور کردنش براتون سخته.‏ من خیلی

خوشگلم،‏ نه؟ خوشگل نیستم؟ دخبرتبررای خوشگل شبیه هیچ چبریبرز خاصی نیسبنتبنن.‏ اونا

شبیه چبریبرزی هسبنتبنن که ‏همھهممه آرزو دارن اون شکلی باشن،‏ اما نه چبریبرز مشخصی که بشه

باهاش ارتباط برقرار کرد.‏ آدم وقبىتبىی میخواد یه دخبرتبرر خوشگلو توصیف کنه مثلاً‏

میگه:«وای اون دخبرتبرره،‏ اشلی،‏ خیلی خوشگله.»‏ ولىللىی وقبىتبىی دخبرتبررای نه چندان خوشگل

رو توصیف میکنه ‏همھهممیشه یه چبریبرز مشخصی رو دربارهشون میگه،‏ یه چبریبرزی دربارهی

ظاهرشون.‏ وای،‏ ماریا،‏ ‏همھهمموبىنبىی که موهای وزوزی داره؛ یا تانیا،‏ ساق پاش یه کم کوتاهه،‏ اما

سینههای ‏مجممجحشری داره.‏

قبل از اینکه بامزه باشم،‏ قیافهی بامزهای داشتم.‏ شبیه یه اتفاق غبریبررمنتظره بودم که هر

‏لحللححظه ‏ممممممکن بود بیفته.‏ ‏همھهممهاش هم به دماغم ربط داشت.‏ بزرگ و زشت و خندهدار بود.‏

دماغم خندهدار بود.‏ وقبىتبىی با من آشنا میشدین،‏ در واقع با دماغم آشنا میشدین.‏ سلام،‏

به دماغم خوش اومدین.‏ حبىتبىی ‏بمنبممیتوبمنبمم بگم صورت داشتم.‏ فقط دماغ.‏ فقط دماغ بزرگ

خندهدار مسخره.‏ دماغ چبریبرز خیلی وخیمیه.‏ منظورم اینه که ‏سمشسمما خودتون تا حالا

دماغتون رو ‏بمتبمماشا کردین؟ من ‏همھهممیشه دماغمو ‏بمتبمماشا میکردم.‏ منو ‏مجممججذوب خودش میکرد.‏

خدایا دماغ دیگه چیه؟ حبىتبىی کلمهاش هم خندهداره.‏ دماغ.‏ فکر دماغ.‏

دماغم باعث میشد آدما راحت باشن.‏ سر حرف رو باز میکرد.‏ یه جوری باعث میشد

احساس کبننبنن میتونن ‏بهببههم اعتماد کبننبنن.‏ توصیفش سخته،‏ اما دماغم ‏بهببههم آزادی عمل

میداد.‏ ‏بهببههم افکار شرورانه الهللهھام میکرد.‏ باعث میشد جسور باشم.‏ انگار اینجوری بود

که هرگز یکی از اونا ‏بجنبجخواهی بود پس میتوبىنبىی خودت باشی.‏ توی مدرسه دلقک کلاس

بودم.‏ ‏بهببههم میگفبنتبنن گونزو،‏ مثل ماپت شو.‏

!14


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

پدر و مادرم آدمای بدی نیسبنتبنن.‏ میدوبمنبمم منو دوست دارن.‏ میدوبمنبمم که ‏بهببههبرتبررینها رو برام

میخوان.‏ اما اینکه ‏بهببههبرتبررینها از نظر اونا چیه توی ماجرا دخیله.‏ این ‏همھهممیشه معنیش این

بوده که اونا ‏بهببههبرتبرر از من میدونن.‏ پدر و مادرم که منو دوست داشبنتبنن،‏ برنامهریزی کردن،‏

نقشه کشیدن و در ‏بهنبههایت موفق شدن که دماغم رو به کشبنتبنن بدن.‏ به قتل برسوننش.‏

روز تولد شونزده سالگیم یه آدم اجبریبرر کردن که ترتیب دماغم رو بده.‏ یه مزدور قاتل

استخدام کردن که دماغ بینوای منو به قتل برسونه.‏ تنها مشکل این بود که دماغم به

خودم وصل بود.‏

من حبىتبىی ‏بمنبممیدونستم که چه اتفافىقفىی داره میافته.‏ ‏همھهممهاش ‏بهببههم میگفبنتبنن که خوشحال میشم

و ‏همھهممهچی ‏بهببههبرتبرر میشه و به خاطرش ازشون تشکر میکنم چون قراره زندگیم خیلی

آسونتر بشه.‏ فکر کردم دارن میبربمنبمم رستوران پارادایس چنگ.‏ فکر کردم دار ‏بمیبمم

میر ‏بمیبمم غذای چیبىنبىی مورد علاقهمو ‏بجببجخور ‏بمیبمم.‏ بعد سر از یه کلینیک کوچیک در آوردبمیبمم.‏ من

هیچی دستگبریبررم ‏بمنبممیشد.‏ یه دکبرتبرری اوبجنبججا بود که به طرز عجیبىببىی خودش یه دماغ گنده

داشت.‏ ‏بهببههم گفت که یه عمل خیلی ساده است.‏ قیافهی مادرم گناهکار بود اما ‏همھهممهاش

زورکی لبخند میزد.‏ بعد دکبرتبرر داروی بیهوشی ‏بهببههم داد.‏ هیچی یادم ‏بمنبممیآد.‏ وقبىتبىی بیدار

شدم به شدت حالت ‏بهتبههوع داشتم و بقیه هم به طرز غریبىببىی دوروبرم میپلکیدن و

معلوم بود که یه اتفاق وحشتنا کی افتاده.‏ شروع کردم به بالا آوردن گوشت و خون و

استخون.‏ دماغ داغون و خرد شده و له شدهام ببریبررون میاومد و روم میربجیبجخت.‏ گریه

میکردم و حبىتبىی ‏بمنبممیدونستم بدون دماغ چطور میشه گریه کرد.‏ پدرم دستمو گرفت و

گفت:«حالا یه شازده خانوم میشی.»‏ منم گفتم:«من ‏بمنبممیخوام شازده خانوم باشم.‏ من

از دلقک بودبمنبمم خوشحال بودم.‏ دماغم گنده بود،‏ اما ‏بهببههم هویت میداد،‏ مرموزم میکرد.‏

‏بهببههم شخصیت داده بود.‏ الان دیگه هیچی نیست.‏ یه جفنگ اجمحجممقانه وسط صوربمتبمم.‏ من یه

زمابىنبىی ببنیبننالنهرین بودم،‏ حالا شدم مرکز خرید.»‏

میدوبمنبمم باورش سخته،‏ اما من هیچ وقت آرزوی خوشگلی نداشتم.‏ دلمللمم برای دخبرتبررای

خوشگل میسوخت،‏ چون ‏همھهممیشه ‏همھهممه ‏بهببههشون زل میزدن.‏ هیچ وقت حرف ‏بمنبممیزدن یا

کاری ‏بمنبممیکردن.‏ فقط یه جا بودن،‏ ‏همھهممینجوری…‏ خوشگل.‏ مثل یه ماهی توی تنگ.‏ به این

طرف و اون طرف شنا کبننبنن و مردم هم ‏بمتبمماشاشون کبننبنن.‏ گاه گداری هم به غذای ماهی

ناخونک بزنن،‏ اما فقط ناخونک،‏ چون ‏همھهممه میدونیم که لاغر بودن ‏همھهممون خوشگل بودنه.‏

مشکل خوشگل بودن ‏همھهممینه.‏ خیلی کارا هست که نباید بکبىنبىی تا خوشگل باشی.‏ یعبىنبىی ‏بمتبممام

!15


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

زندگیت میشه.‏ این کارو نکبىنبىی،‏ اون کارو نکبىنبىی.‏ خوشگل میموبمنبمم.‏ کارم خوشگلیه.‏

‏بمنبممیخورم.‏ وسواسی میشم.‏ دور خودم میچرخم.‏ مدام خودمو برانداز میکنم.‏

گرسنگی میکشم.‏ ضعیف میشم.‏ چون غذا ‏بمنبممیخورم،‏ جون ندارم.‏ غذا واقعاً‏ مغز

آدمو به کار میاندازه.‏ برای ‏همھهممبنیبنن آدمای خوشگل آرومتر حرکت میکبننبنن.‏ زیاد ‏بمنبممیتونن کار

کبننبنن.‏ افکارشون هم چندان باز نیست.‏ اما خب،‏ نیازی هم ‏بهببههش ندارن.‏ خوشگلن دیگه.‏

آدمای بامزه میتونن هر چی ‏بجببجخوان ‏بجببجخورن.‏ من غذا رو خیلی دوست داشتم.‏ ازش لذت

میبردم چون آدمای بامزه از ‏همھهممه چی لذت میبرن.‏

آدمای خوشگل ا کبرثبرراً‏ با خوشگلای دیگه معاشرت میکبننبنن.‏ یه جورابىیبىی کارشون ‏همھهممینه.‏

بعد موضوع میشه این که کی خوشگلتر از اون یکیه.‏ ‏بمتبممام زندگی میشه این که کی از

‏همھهممه خوشگلتره.‏

دلمللمم برای دماغم تنگ شده.‏ هر روز ‏بهببههش دست میزبمنبمم و خیال میکنم که مثل پینوکیو

دروغ بگم تا دوباره دربیاد.‏ یه بار یواشکی با یه پسری رفتم سر قرار که ‏بهببههم میگفت

خوشگلم.‏ ‏بهببههش گفتم من واقعاً‏ خوشگل نیستم.‏ فکر کرد دارم شکستهنفسی میکنم.‏

گفتم من خوشگل به دنیا نیومدم.‏ من خوشگل طبیعی نیستم.‏ خوشگل تقلبىببىیام.‏ اون

نفهمید،‏ برای ‏همھهممبنیبنن منو بوسید،‏ چون پسرا وقبىتبىی چبریبرزی رو ‏بمنبممیدونن و ‏بمنبممیخوان اجمحجممق به نظر

برسن ‏همھهممبنیبنن کارو میکبننبنن.‏ وقبىتبىی منو بوسید چبریبرزی مانعش نشد.‏ زیادی آسون بود.‏ حبىتبىی ‏مجممججبور

نبودم راجع ‏بهببههش شوخی کنم.‏ و این خیلی غمانگبریبرز بود،‏ چون شوخی راجع به دماغم

‏همھهممیشه طرف رو به خنده میانداخت و هر دومون راحت میشدبمیبمم.‏ بوسیدن اون وقتا

‏همھهممیشه ‏بهببههبرتبرر بود.‏

!16


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

٣۵ دقیقه وقت دارم تا اون بیاد سراغم

صوفیه،‏ بلغارستان

شونزده سالمللممه.‏

دارم میلرزم.‏

من ‏همھهممیشه دارم میلرزم.‏

لرزیدبمنبمم مثل این میمونه که

یه جنازه به خودش میپیچه

درست بعد از اینکه ‏بهببههش شلیک شده.‏

من از درون مردهام.‏

اون برمیگرده.‏

باید تندتند حرف بزبمنبمم.‏

من از موهام متنفرم.‏

من دو سال پیش فروخته شدم.‏

‏بمنبممیتوبمنبمم بزبمنبمم ببریبررون.‏

من گوشتم.‏

من یه حیووبمنبمم.‏

من شونزده سالمللممه.‏

من به دست اونا تصاحب شدم.‏

اونا هر کاری ‏بجببجخوان میکبننبنن.‏

من قدبلندم.‏

پاهای کشیدهای دارم.‏

جای سوختگی روشونه.‏

من یه زیرسیگاریام.‏

!17


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

یه سطل زباله.‏

دستام میلرزن.‏

گاهی وقتا از کاندوم استفاده ‏بمنبممیکبننبنن.‏

ا گه ما دست رد ‏بهببههشون بزنیم،‏ کتک میخور ‏بمیبمم.‏

به پشتم نگاه کنید

جای بریدگیه

دوازده سالمللمم بود.‏

پدرم ‏همھهممیشه مست بود.‏

‏همھهممیشه عصبابىنبىی.‏

دوستش،‏ ‏بهببههبرتبررین دوستش

که چهل سالش بود شروع کرد به ‏بجتبججاوز کردن به من

هر بار که منو میدید.‏

‏بهتبههدید کرد که ا گه به کسی بگم نابودم میکنه.‏

‏بهتبههدید کرد که به پدرم میگه.‏

دو سال ‏بمتبممام

هر کاری که میخواست میکردم.‏

‏بهببههم سیفیلیس داد.‏

توی دهنم پر از تاوله.‏

از موهام متنفرم.‏

‏(بلند میشود.)‏

چیه،‏ چیه؟

مطمئبىنبىی منو ‏بمنبممیشناسه؟

مطمئبىنبىی ‏بمنبممیآد تو؟

‏(مینشیند.)‏

گبریبرر افتادبمیبمم.‏ ‏بهببههبرتبررین دوست پدرم.‏

یه نفر اومد تو،‏

وقبىتبىی که اون داشت کنار دیوار ‏بهببههم ‏بجتبججاوز میکرد.‏

به پدرم گفت که من وادارش کردم.‏

!18


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

پدرم حرفشو باور کرد.‏

پدرم منو کتک زد

با یه تیکه از چوب صندلىللىی

منو از خونه انداخت ببریبررون.‏

هفتهها ‏بمنبممیتونستم راه برم.‏

اما در حال فرار بودم.‏

١٧ دقیقه

پدرم منو طرد کرد،‏

مادرم رو هم ‏همھهممبنیبنن طور،‏

چون باهاش زندگی کرده بود

بیست و دو سال

بدون اینکه حرفىففىی بزنه.‏

چهارده ساله،‏ بدون اینکه جابىیبىی داشته باشم که برم،‏

توی خیابونا،‏

یه مرد ‏بهببههم جا داد.‏

بعد برادرم

تنها دوستم

‏بهببههم پشت کرد.‏

بعد اون مرد شروع کرد

به کتک زدن…‏

نه جابىیبىی برای رفبنتبنن.‏

نه راه فراری.‏

زیر گوش پلیس

رفتم که کمک بگبریبررم

کیف پول دزدیده شده

یه مرد جوون

!19


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

با موی کوتاه

‏بهببههم گفت که یه کاری سراغ داره.‏

منو با خودش برد.‏ منو فروخت به اونا.‏

ا گه سعی کنم برم

خونوادهمو میکشن.‏

من هنوز دوستشون دارم.‏

پلیس

منو به یه ‏بجتبجخت بست

هفت ساعت ‏بمتبممام

به دستام دستبند زدن

‏لحللحختم کردن

و شیشتاشون…‏

من یه سطل زبالهام.‏

من یه سوراخم.‏

من ‏همھهممهاش مریض بودهام.‏

وقت نیست

‎۵‎دقیقه

‏بمنبممیدوبمنبمم چرا به دنیا اومدم.‏

لذت رو احساس ‏بمنبممیکنم

من فقط مبتذلمللمم

فقط جسمم

ا گه کسی میتونست قلبم رو ببینه

میدید که جاش خالیه

من از موهام متنفرم

هیچ خبرببرری از مادرم ندارم

یک سال می شه

این انتخاب نیست

!20


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

پیش پلیس میری که ازت ‏جمحجممایت کنه

میری پیش

پدرت

مادرت

برادرت

دوستپسرت

من شونزده سالمللممه

من یه حیووبمنبمم

من یه مِلکم

من یه سوراخم

من دارم میلرزم

منو توی خیابونای پاریس میشه پیدا کرد

من بلغارم

من اهل فیلیپینم

منو از سبریبررالئون دزدیدن

من روسم

من اهل میدانهای کشتارم

که فروخته میشم،‏ توی تلآویو،‏ آمسبرتبرردام،‏ آتلانتا

من اهل کوسوو ام،‏ ‏بمببممببىئبىی،‏ غنا،‏ لبنان

من یه سرآغاز ‏بجتبججاوز شدهام

من در حال انقراضم

فیل

عقاب

دخبرتبرر

!21


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

باربىببىی را آزاد کنید

کوای یونگ،‏ چبنیبنن

سلام،‏ من چانگ یینگ هستم.‏ کاش میتونستم یه نامهی درست و حسابىببىی براتون

بنویسم،‏ اما من تو یه کارخونه هستم و دوازده ساعت در روز کار میکنم و ا گه دیر کنم

یا اعبرتبرراض کنم منو ببریبررون میاندازن.‏ حبىتبىی فکر کردن به این چبریبرزا هم منو تو دردسر

میاندازه چون ‏ممممممکنه خرابکاری کنم و دستم توی دستگاه گبریبرر کنه.‏

اونا متنفرن از اینکه دستگاهها رو خراب کنیم.‏ متنفرن از اینکه اتفافىقفىی برامون بیفته چون

‏همھهممهی کارها رو کند میکنه.‏ اینجوری شد که ‏لىللىیژوان مرد.‏ یه روز آتیشسوزی شد و اون

میترسید که جاش رو ترک کنه،‏ چون کارش رو احتیاج داشت تا بتونه شکم خونوادهش

رو سبریبرر کنه.‏ برای ‏همھهممبنیبنن خیلی ناجور توی آتیش سوخت.‏

اما دروغ چرا،‏ من ‏بمنبممیتوبمنبمم نامه بنویسم چون سواد ندارم.‏ سبریبرزده سالمللممه و از ‏بجببجچگی کار

میکردم.‏ من چیبىنبىی خوب حرف میزبمنبمم اما ‏بمنبممیتوبمنبمم ‏بجببجخوبمنبمم یا بنویسم.‏

ولىللىی خیلی حرف دارم و فکر میکنم بتوبمنبمم ‏بهببههتون کمک کنم.‏ شاید فکر کنید یه دخبرتبرر فقبریبرر

که ‏همھهممهاش چند سنت در ساعت پول درمیاره چبریبرزی نداشته باشه که ‏بهببههتون یاد بده.‏ اما من

دربارهی بار ‏بىببىی خیلی چبریبرزا میدوبمنبمم.‏ من یکی از اون کسابىیبىی هستم که سرش رو درست

میکبننبنن.‏ من میبینم که چی تو سرش میره.‏

تا حالا باید متوجه شده باشید که یه راهی پیدا کردم تا پیغاثممممم رو ‏بهببههتون برسوبمنبمم.‏ این

نامه یا اینبرتبررنت یا تلفن نیست.‏ من اسمسسممش رو گذاشتم ‏«هِدسِند».‏ میتونید احساسش کنید؟

خیلی قویه.‏ پنج سالمللمم بود که شروعش کردم.‏ باید خیلی خیلی شدید به یه چبریبرزی فکر

کنید و بعد باید تصور کنید که یه کسی فکرتونو دریافت میکنه،‏ بعد چشماتونو ببندید و

‏بمتبممرکز کنید،‏ اون وقت سرتون میفرستدش.‏

!22


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

چون من سر بار ‏بىببىی رو درست میکنم،‏ فکرمو توی مغز هر کدومشون ‏«هدسند»‏ میکنم.‏

اینجوری هر دخبرتبرری که بار ‏بىببىی به دستش برسه صدای فکر منو میشنوه.‏

من یک عالمللممه سر درست کردهام،‏ برای ‏همھهممبنیبنن پیغاثممممم خیلی جاها رفته.‏ ا گه با دقت به

بار ‏بىببىیتون گوش بدید ‏‐مثل صدف سرش رو به گوشتون ‏بجببجچسبونید‐‏ میشنوید چی

میگم.‏

یه عالمللممه از ما دخبرتبررا رو برای ساخبنتبنن بار ‏بىببىی لازم دارن چون در هر ثانیه سه تا بار ‏بىببىی

فروخته میشه.‏ اینو روز اول کار ‏بهببههمون گفبنتبنن.‏ گفبنتبنن دخبرتبررابىیبىی مثل من تو خیلی از کشورها

کار میکبننبنن تا بار ‏بىببىی ‏بىببىینقص باشه.‏ بدنش از تایوان میاد.‏ موهاش رو توی ژاپن کار

میگذارن.‏ بعد میاد چبنیبنن تا لباس تنش کبننبنن و سرش رو به بدنش ‏بجببجچسبونن.‏ میگفبنتبنن هر

روز ٢٣٠٠٠ کامیون پر از بار ‏بىببىی میره بندر و برمیگرده تا ‏همھهممگی با کشبىتبىی برن آمریکا و

توی جعبههای صوربىتبىی بستهبندی بشن و ببریبررون برن.‏

به ما گفبنتبنن کاری که ما اینجا تو چبنیبنن میکنیم از ‏همھهممه مهمتره و باید سریع ابجنبججامش بدبمیبمم

وگرنه جا میمونیم و دخبرتبررای کوچولو به بار ‏بىببىیهاشون ‏بمنبممیرسن.‏

اوایل ‏همھهممهاش دلواپس این موضوع بودم و دابمئبمم نگران بودم.‏ چند بار دستم رو با

دستگاه بریدم.‏

بعد عکس خونهی رویابىیبىی بار ‏بىببىی رو دیدم و منو به فکر جابىیبىی که توش زندگی میکنم

انداخت.‏ من تو خونهای زندگی میکنم که مثل کابوس میمونه.‏ حبىتبىی ‏بمنبممیشه ‏بهببههش گفت

خونه،‏ خوابگاهه.‏ مثل زندان بار ‏بىببىی میمونه،‏ ‏همھهممهی ما دخبرتبررا تو یه جای زشت چپونده

شدبمیبمم.‏ به این فکر کردم که چطور یه بار ‏بىببىی ٢٠٠ یوان میارزه،‏ اما من اینجا تو این گرما

کار میکنم،‏ ‏بمتبممام روز،‏ شش روز تو هفته،‏ و ‏بمتبممام هفته هم اینقدر پول دربمنبممیآرم.‏

من هیچ وقت جای دیگهای نرفتم اما فکر ‏بمنبممیکنم کسی واقعاً‏ شبیه بار ‏بىببىی باشه.‏ خیلی

لاغره،‏ شنیدم حبىتبىی پریود هم ‏بمنبممیشه.‏ دخبرتبررخالهام که توی آمریکا زندگی میکنه ‏بهببههم

!23


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

گفت که بار ‏بىببىی کاری میکنه دخبرتبررابىیبىی که صاحبش هسبنتبنن غذا ‏بجنبجخورن چون میخوان شکل

اون باشن.‏

من به این فکر افتادم که چقدر سخته بار ‏بىببىی رو اینجوری که الان هست دوست داشت.‏

خیلی سفته،‏ با این ‏همھهممه پلاستیک.‏ آدم دوست نداره بغلش کنه.‏ حبىتبىی ‏بمنبممیتونه دستاشو

دورت بگبریبرره.‏ ‏همھهممه کار رو خودت باید براش بکبىنبىی:‏ ببرپبررستیش،‏ لباس ‏بهببههش بپوشوبىنبىی،‏ برایش

چبریبرز ‏بجببجخری.‏ اون ‏همھهممهچی میخواد.‏ خیلی حریص و ‏مجممجحتاجه.‏ اینجوری وادارت میکبننبنن که

پول بیشبرتبرری خرج کبىنبىی.‏

گوش کنید،‏ این تقصبریبرر بار ‏بىببىی نیست،‏ اون حبىتبىی امکانش رو هم نداره.‏ خیلیها کنبرتبررلش

میکبننبنن‐‏ از اولبنیبنن قالب پلاستیکیش تا آخرین لوازمش.‏ از خیلی جهتها آزادیش حبىتبىی از

منم کمبرتبرره.‏ هیچ توانش رو نداره که بذاره بره.‏ احتمالاً‏ پاهاش ‏بمنبممیتونن سر پا نگهش دارن.‏

خیلی آدما ازش سوءاستفاده میکبننبنن.‏ میدونید،‏ یه دسته بار ‏بىببىی هسبنتبنن ‏‐همھهممبنیبننجا توی

کارخونه که ما اسمسسممشونو گذاشتیم بدشانسها‐‏ که فرستاده میشن به مرکز اصلی بار ‏بىببىی تو

لسآبجنبججلس.‏ یه اتاق پر از متخصصهای بار ‏بىببىی پرتشون میکبننبنن،‏ ‏بهببههشون لگد میزنن و گاز

میگبریبررنشون که ببیبننبنن میتونن تاب بیارن یا نه.‏

دخبرتبررخالهام این رو هم ‏بهببههم گفت که خیلی از دخبرتبررا اول بار ‏بىببىیشون رو دوست دارن اما

بعد که بزرگتر میشن ‏بهببههش پشت میکبننبنن.‏

موهاشو میبرن یا حبىتبىی سرش رو،‏ یا میگذارنش توی مایکروویو.‏

مسئولا و رئیسا وادارش میکبننبنن حرفای واقعاً‏ اجمحجممقانهای بزنه.‏ حرف تو دهنش میگذارن:‏

هیچ وقت این ‏همھهممه لباس بسمون میشه؟

میخوام برم خرید.‏

ریاضی سخته.‏

!24


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

من میدوبمنبمم بار ‏بىببىی واقعاً‏ دلش ‏بمنبممیخواد هیچ کدوم از این حرفا رو بزنه،‏ چون میدوبمنبمم تو

سرش چی میگذره.‏ با من حرف میزنه.‏ خیلی عصبانیه.‏ خیلی رتحنتحج میکشه.‏ خیلی عذاب

وجدان داره.‏ از خرید کردن متنفره و حس بدی داره از اینکه این ‏همھهممه دخبرتبرر گرسنگی

میکشن تا بسازنش و اون ‏همھهممه دخبرتبرر هم گرسنگی میکشن تا شبیه اون بشن.‏ راستش رو

‏بجببجخواهید اون خیلی هم شلخته است و به طرز غبریبررمنتظرهای پرسروصدا.‏ اصلاً‏ مودب

نیست و متنفره از اینکه توی اون لباسای تنگ و کفشای نوکتبریبرز ناراحت ‏بجببجچپوننش.‏

بار ‏بىببىی اوبىنبىی نیست که ‏سمشسمما فکر میکنید.‏ خیلی باهوشتر از اونیه که ‏بهببههش اجازه میدن باشه.‏

اون خیلی قدربمتبممنده و یه جورابىیبىی نابغه است.‏

بیشبرتبرر از یک میلیارد بار ‏بىببىی تو دنیا هست.‏ تصور کنید که آزادشون میکردبمیبمم.‏ تصور کنید که

زنده میشدن،‏ تو ‏بمتبممام روستاها و شهرها و اتاقخوابها و زبالهدوبىنبىیها و خونههای رویابىیبىی.‏

تصور کنید که به جای خالهبازی،‏ کنبرتبررل اوضاع رو به دست میگرفبنتبنن.‏ تصور کنید که

شروع میکردن به گفبنتبنن احساس واقعیشون.‏

بگذارید بار ‏بىببىی حرف بزنه.‏

‏«هدسند»:‏

بار ‏بىببىی رو آزاد کنید!‏

‏«هدسند»:‏

بار ‏بىببىی رو آزاد کنید!‏

بار ‏بىببىی رو آزاد کنید!‏

بار ‏بىببىی رو آزاد کنید!‏

آخ!‏ دستم توی دستگاه گبریبرر کرد.‏ داره خون میاد.‏ حالا خیلی عصبابىنبىی میشن.‏

‏«هدسند»:‏

چانگ یینگ رو آزاد کنید!‏

‏«هدسند»:‏

!25


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

چانگ یینگ رو آزاد کنید!‏

بگذارید از این کارخونهی کثیف و پر از عرق بره.‏

‏«هدسند»:‏

خواهش میکنم.‏

!26


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

راهنمای دخبرتبرران نوجوان برای ‏بجنبججات از برد گی جنسی

بوکاوو،‏ ‏جمججممهوری دموکراتیک کنگو

من توی بوکاوو زندگی میکنم،‏ ‏جمججممهوری دموکراتیک کنگو،‏ اما فکر میکنم این راهنما

برای هر دخبرتبرری تو هر کجای دنیا صدق کنه.‏

مردم دابمئبمم از من میپرسن چطوری ‏بجنبججات پیدا کردم.‏ موضوع این نبود که از بقیه

باهوشتر یا قویتر بودم.‏ حبىتبىی خودثممممم ‏بمنبممیدونستم دارم چیکار میکنم.‏ فقط یه چبریبرزی تو

دروبمنبمم بود که ‏بمنبممیتونست سازش کنه.‏ دوستام رو ‏همھهممزمان با من گرفبنتبنن.‏ فکر ‏بمنبممیکنم هرگز

دوباره برگردن.‏

قانون اول:‏ این حرف دخبرتبررونه رو که ‏«این ‏بمنبممیتونه برای من اتفاق بیفته»‏

کنار بگذار

وقبىتبىی اتفاق بیفته،‏ و مطمبنئبنن باش برای هزاران نفر از ما اتفاق میافته،‏ باورت ‏بمنبممیشه.‏

فکر میکبىنبىی اینا فقط یه مشت سرباز دیوونهان که دارن خلبازی درمیارن.‏ حتماً‏

حوصلهشون سر رفته یا یه ‏همھهممچبنیبنن چبریبرزی.‏ امکان نداره منو آزار بدن،‏ دست و پامو با این

خشونت بگبریبررن و پربمتبمم کبننبنن توی کامیون.‏

مغزت شروع میکنه یه چبریبرزابىیبىی گفبنتبنن.‏ اینا جای پدرم هسبنتبنن.‏ عقلشون بیشبرتبرر از اینا

میرسه.‏ اینا آدمو گیج میکنه.‏ باعث میشه احساس ‏جمحجمماقت کبىنبىی.‏ باعث میشه فکر کبىنبىی

چبریبرزی که داره اتفاق میافته واقعاً‏ اتفاق ‏بمنبممیافته.‏ باعث میشه فکر کبىنبىی کار اشتباهی

کردی.‏

من با ‏بهببههبرتبررین دوستامو بودم‐آلیسا،‏ اسبرتبرر و سوادی.‏ تعطیلاتمون بود.‏ با ‏همھهممدیگه با قایق

از بوکاوو به گوما میرفتیم.‏ توی دریاچه کلی با هم شوخی میکردبمیبمم‐دریاچه کیوو.‏

دریاچهی بزرگیه.‏ پنج ساعت طول میکشه تا از وسط ش رد بشیم.‏ فانتا میخوردبمیبمم و

موهای وزوزی حجیم اسبرتبرر رو دست میانداختیم.‏ داشتیم میرفتیم گوما که شنا کنیم و

!27


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

دور هم باشیم.‏ رفتیم خرید.‏ سوادی یه جفت کفش طلابىیبىی خرید.‏ یادمه فکر میکردم

منم میخوام اما ‏بمنبممیخواستم فکر کنه که ازش تقلید میکنم.‏

‏همھهممبنیبننطور که از مغازه ببریبررون میاومدبمیبمم توی خیابون،‏ اصلاً‏ به نظر واقعی ‏بمنبممیرسید.‏ ما فقط

داشتیم خرید میکردبمیبمم و حالا این سربازهای دیوانه…‏ برای ‏همھهممبنیبنن بود که اونا فرار

نکردن.‏ من میخواستم فرار کنم،‏ اما ‏بمنبممیخواستم تنهاشون بگذارم.‏ وقبىتبىی سعی کردبمیبمم

مقاومت کنیم،‏ تازه فهمیدبمیبمم که ماجرا چقدر جدیه.‏ یکی از سربازا که هیکل گندهای هم

داشت شروع کرد به کتک زدن آلیسا و اوبمنبمم جیغ میزد.‏ ‏بهببههبرتبررین دوستام داشبنتبنن جیغ

میزدن و گریه میکردن.‏

من خیلی سا کت شدم.‏ ‏همھهممیشه کارم ‏همھهممینه.‏ ‏بمنبممیخواستم بگذارم سربازا هیچی بفهمن.‏

اینجا میرسیم به

قانون دوم:‏ هرگز موقعی که ‏بهببههت ‏بجتبججاوز میکنه نگاهش نکن

با اون صدای زمجممجخت و گوشخراش اسمسسممت رو صدا میکنه.‏ التماست میکنه که نگاه کبىنبىی.‏ با

دستای زمجممجخت و کثیف و بزرگش سرت رو برمیگردونه.‏ هرگز چشمت رو به چشمش ننداز.‏

ا گه ‏مجممججبور شدی چشماتو ببند.‏ اون هیچی نیست.‏ اون اوبجنبججا نیست.‏ اون فقط یه ذرهی

کوچیک و ‏بىببىیمعنیه.‏ اون حبىتبىی وجود هم نداره.‏

قانون سوم:‏ درون خودت یه سوراخ بساز و ‏بجببجخز توش.‏

اون میافته روت.‏ اون جای پدرته.‏ بوی چوب و الکل و ماربجیبججوانا میده.‏ دستش رو روی

دهنت میگذاره.‏ تو با کرهای.‏ فقط پونزده سالته.‏ ‏بهببههت یادآوری میکنه که هیچ کس ‏بمنبممیاد.‏

تصور کن داری میرقصی.‏ به آهنگ مورد علاقهات فکر کن.‏ مادرت رو به یاد بیار که

موهات رو میبافه.‏ دستای مهربون و پینه بستهاش رو که میبافه به یاد بیار.‏ صداشو بشنو

که اسمسسممت رو صدا میکنه:«مارتا،‏ مارتا،‏ مارتا.»‏

قانون چهارم:‏ هیچ دری رو به روش باز نکن

غذابىیبىی رو که برات میاره رد کن.‏ از خوردن ماهی مزخرفش خودداری کن.‏ روش تف کن.‏

‏بهببههش بگو خونوادهی من هرگز ماهی ببریبررون افتاده از آب رو ‏بمنبممیخورن.‏ وقبىتبىی توی ‏جمججممع ازت

میخواد لبخند بزبىنبىی و مثل یه ‏همھهممسر شایسته رفتار کبىنبىی،‏ با اینکه خودش با کس دیگهای

ازدواج کرده،‏ هرگز لبخند نزن.‏ با لباس زشت دست دوز گرونقیمبىتبىی که برات آورده روی

زمبنیبنن غلت بزن.‏ هیچوقت به جوکهاش ‏بجنبجخند.‏ اون ‏بهببههت ‏بجتبججاوز میکنه.‏ روزی دو‐سه بار

این کارو میکنه.‏ بعد از بیست بار اول دیگه درد نداره.‏ درونت دیگه به تو تعلق نداره.‏

!28


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

بعضی وقتها به خودش عطر میزنه.‏ حواست باشه.‏ اون بو باعث میشه ‏بهببههش علاقه پیدا

کبىنبىی.‏ ‏بهببههش راه نده.‏ کمکم نسبت ‏بهببههش احساس پیدا میکبىنبىی.‏ بعد از شش ماه طبیعیه.‏

چبریبرزی بیشبرتبرر از یه عادت یا تصادف نیست.‏ هیچ ربطی به کلاود نداره.‏ راسبىتبىی،‏ هیچ وقت

اسمسسممش رو به کار نبرببرر.‏ با ‏«اون»‏ و ‏«تو»‏ خطابش کن.‏ ‏«تو!‏ برو اونورتر.‏ تو!‏ تنهام بذار.»‏

قانون پنجم:‏ ناراحبىتبىی اون هیچ ربطی به تو نداره

بعضی وقتا غمگبنیبنن به نظر میرسه.‏ به خاطر ‏بمتبممام چبریبرزای بدی که دیده و کارای بدی که

کرده.‏ دلت براش میسوزه.‏ هر چبریبرزی که اون احساس میکنه و ‏بمنبممیکنه رو حس میکبىنبىی.‏

تقریباً‏ دو ساله که بردهاش بودی.‏ کمکم فکر میکبىنبىی که کس دیگهای نیست.‏ این

زندگیته.‏ اون تنها کسی خواهد بود که دوستت داره.‏ وقبىتبىی که یه روز صبح شروع میکبىنبىی

به استفراغ کردن،‏ مطمبنئبنن میشی که مسمومت کرده.‏ بعدش میگذره و بعد دوباره پیش

میاد.‏ کمکم متوجه میشی که ازش حامله شدی.‏ ‏بهببههت میگه ا گه حبىتبىی فکر سقط هم از

سرت بگذره میکشدت.‏ از مراقبت کردن از ‏بجببجچهاش خودداری کن.‏

قانون ششم:‏ مهم نیست که گبریبرر بیفبىتبىی.‏ ‏بهببههبرتبرره که در حال تلاش برای آزادی

‏بمببممبریبرری

وقبىتبىی فرصت مناسب پیش میاد،‏ بزن به چا ک.‏ روی معجزهها حساب کن.‏ وقبىتبىی فرار میکبىنبىی،‏

‏بجببجچه رو هم با خودت میبری.‏ چون ته دلت میدوبىنبىی که اون مال توئه.‏ فقط لباسای ‏بجببجچه رو

با خودت میبری،‏ نه هیچ چبریبرز دیگهای.‏

شروع میکبىنبىی به دویدن و پاهات مثل یه آدم قدربمتبممند قوی میشه و ‏بهببههبرتبرر و روشنتر از

‏همھهممیشه فکر میکبىنبىی و صدای مادرت رو میشنوی که صدا میزنه:«مارتا،‏ فرار کن!‏ بدو!‏

بدو!»‏ و درست سر موقع به اتوبوس میرسی و از پنجره به ببریبررون نگاه ‏بمنبممیکبىنبىی چون

میدوبىنبىی چهارتا ‏مجممجحافظی که دوسال تو رو ‏بجتبجحت نظر داشبنتبنن الان رسیدن اما تو توی

سوراخت هسبىتبىی و هیچکس ‏بمنبممیتونه ببیندت و با ‏بجببجچهات توی یه دیوار تو خونهی دخبرتبررعموت

قابمیبمم میشی ‏همھهممون خونهای که تعطیلاتت رو توش میگذروندی و کلاود با چهارتا سرباز

دیگه میاد دنبالت و ‏همھهممه جا رو میگردن و ‏همھهممه چی رو خراب میکبننبنن و ‏بجببجچهات گریه ‏بمنبممیکنه

و تو نامربىئبىی میشی و روز بعد خودت رو به قایق میرسوبىنبىی و تا موقعی که از ساحل دور

نشده نفس ‏بمنبممیکشی و اونو میبینیش که با مردای دیگه روی اسکله دنبالت میگردن و

سراغت رو میگبریبررن و یه نفر قایق رو نشون میده و میدوبىنبىی که پیدات کرده هر چند ته

سوراخت قابمیبمم شدی.‏ بعد کاپیتان قایق یه دفعه کنارت سبرببرز میشه و یه سوال ازت

!29


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

میپرسه:«چند سالته؟»‏ و بعد تو یه جوری حرف میزبىنبىی که انگار اولبنیبنن باره صحبت

میکبىنبىی و تعجب میکبىنبىی از اینکه چقدر صدات بلند و دیوانهوار به گوش میرسه و چبریبرزابىیبىی

میگی مثل:«هفده سالمللممه.‏ وقبىتبىی منو دزدید پونزده سالمللمم بود.‏ هر روز روزی سه بار ‏بهببههم

‏بجتبججاوز میکرد.‏ ‏بهببههم مریضی داد و بعد هم حاملهام کرد.‏ معادن کشورمونو دزدید و

زندگی منو.‏ ا گه قایق رو برگردوبىنبىی خودمو میاندزم توی دریاچه.‏ خودمو غرق میکنم.‏

ا گه ‏بمببممبریبررم هیچ مسئلهای نیست،‏ فقط دیگه ‏مجممججبور نباشم اونو ببینم.‏ ‏بجببجچهاش رو هم با

خودم میبرم.»‏

بعد کاپیتان دستش رو میگذاره روی شونهات و برفىقفىی توش چشماش میبیبىنبىی که میفهمی

از دلسوزیه و اون قایق رو بربمنبممیگردونه.‏

قانون هفتم:‏ به خاطر خوشحالىللىی بابت شنیدن خبرببرر مرگش احساس عذاب

وجدان نکن

بعد از شش ماه که برگشبىتبىی خونه،‏ توی بوکاووی دوستداشبىتبىی،‏ برمیخوری به دو تا سرباز

از کمپ و اونا تعجب میکبننبنن که چقدر حالت خوبه و ‏بهببههت میگن که کلاود کشته شده و تو

هم میگی:«خدا عجب کار خو ‏بىببىی کرد»‏ و ‏همھهممون ‏لحللححظه شبریبرر توی سینههات سرازیر میشه و

عاشق ‏بجببجچهات خواهی شد.‏

من دو روز به تعطیلات رفتم.‏

من تا دو سال بر نگشتم.‏

قانون هشتم:‏ هیچکس ‏بمنبممیتونه چبریبرزی رو ازت بگبریبرره ا گه خودت ‏بهببههشون ندی.‏

!30


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

پنج گاو و یک گوساله

اصل داستان

مطمبنئبنن نیستم دقیقاً‏ چه روزی تصمیم گرفت منو بفروشه.‏ خشکسالىللىی شده بود.‏ سه ماه ‏بمتبممام

جوری بود که انگار یه کسی ‏بمتبممام سبرببرزی رو از بوتهها و درختا و ‏جمچجممنا پا ک کرده بود.‏ زمبنیبنن

قهوهای شده بود.‏ رودخونهها سنگ شده بودن.‏ ‏همھهممه جا خا ک بود.‏ تو دهنمون،‏ توی

‏بجتبجختمون،‏ توی رویاهامون.‏ گاوها.‏ ‏همھهممه چبریبرز دربارهی گاوها بود.‏

من یه دخبرتبرر ماسابىیبىی هستم.‏ توی کنیا زندگی میکنم.‏ اسمسسممم ‏«مری»ه.‏ پونزده سالمللممه.‏ چهارده

سالمللمم بود که ‏همھهممهی اینا اتفاق افتاد.‏ از وقبىتبىی یادم میاد در حال نقل مکان بودبمیبمم.‏ از جابجببججابىیبىی

خوشم میاد.‏ ما با گاوها جابجببججا میشیم.‏ اونا میخورن و وقبىتبىی علف بیشبرتبرری میخوان

دوباره جابجببججا میشیم.‏ مردم ما اعتقاد دارن که ‏«نگای»‏ خدای باران ‏بمتبممام گلهها رو به

ماسابىیبىیها داد تا ازشون نگهداری کبننبنن.‏ زندگی ما از شبریبرر و خون میگذره.‏

من مدرسه میرفتم.‏ باهوش بودم.‏ ‏همھهممه چبریبرز یادم میموند و تو کلاسمون از ‏همھهممه سریعتر

نوشبنتبنن رو یاد گرفتم.‏ معلم میگفت میتوبمنبمم خیلی پیشرفت کنم.‏

پدرم آدم قدربمتبممندی بود.‏ یه عالمللمم ‏بجببجچه و گاو داشت.‏ دستکم چهل تا ‏بجببجچه،‏ اما اینجا دخبرتبررا

رو ‏بمنبممیسمشسممارن برای ‏همھهممبنیبنن ‏بمنبممیشه دقیق گفت.‏ اون خیلی از خواهرای بزرگترمو شوهر داده

بود.‏ فروخته بودشون به مردای مسن و هر کدومشون رفته بودن یه جای دور.‏ اونا رو

در ازای گاو فروخته بود.‏ میدونستم که قبل از ‏همھهممسر شدن،‏ با تیغ بریده بودنشون.‏

میدونستم درد وحشتنا کی کشیدن.‏ چهرههاشون عوض شده بود.‏ دیگه سوال

‏بمنبممیپرسیدن.‏ من دلمللمم ‏بمنبممیخواست از سوال پرسیدن دست بردارم.‏

وقبىتبىی ‏همھهممهچبریبرز عوض شد

خشکسالىللىی بدتر شد.‏ گاوها اونقدر لاغر شده بودن که استخونهاشون از پوستشون زده

بود ببریبررون.‏ جون نداشبنتبنن و ‏بمنبممیتونسبنتبنن تکون ‏بجببجخورن.‏ نه علفی بود نه آبىببىی.‏ بعضیاشون

داشبنتبنن میمردن.‏ پدرم داشت فقبریبرر میشد.‏ هر روز بداخلاقتر میشد.‏ روزی که

صدامون کردن سر زمبنیبنن میدونستم.‏ از قیافههاشون معلوم بود.‏ اِنتوتیا مرده بود.‏ گاو

!31


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

مادرم بود.‏ مادرم گریه میکرد.‏ یادم ‏بمنبممیآد قبل از اون هیچوقت گریه کرده باشه.‏ بعداً‏

فهمیدم که برای من گریه میکرد.‏ هیچی نشده لاشخورها ‏جمججممع شده بودن.‏ خیلی صبورن.‏

میتونن تا ابد صبرببرر کبننبنن.‏

پدرم معطل نکرد.‏ شنیدم که صحبت میکردن.‏ یه پبریبررمرد باهاش نشسته بود.‏ داشبنتبنن

تارتحیتحخ تعیبنیبنن میکردن.‏ صدای پدرم خشن بود.‏ دربارهی مهریهی من صحبت میکردن،‏

تعداد گاوها.‏ پبریبررمرد یه چشم نداشت.‏ سعی کردم تصور کنم که میبوسمسسممش.‏ تصور کردم

که دیگه هرگز ‏بمنبممیخوبمنبمم.‏ تصور کردم که وسط پاهامو میبرن.‏

فرار

حبىتبىی ‏جمحجممام هم نکردم.‏ توی جیبم سیصد شیلینگ داشتم.‏ به جای خریدن لباس

کریسمس پساندازش کرده بودم.‏ دوستم سینتوییا رو تا دم جاده ‏همھهممراهی کردم.‏ بعد

‏همھهممبنیبنن طور به راه رفبنتبنن ادامه دادم.‏ دربارهی یه مرکز ‏بجنبججات دخبرتبرران شنیده بودم.‏ خیلی

دور بود.‏ اولش آزادی رو توی قدمهام حس میکردم،‏ اما بعد از شش ساعت تاریک

شد.‏ سعی کردم زیر یه درخت اسبرتبرراحت کنم.‏ صدای وحشی کفتارها و پرندهها

‏بمنبممیگذاشت ‏بجببجخوابمببمم.‏ انگار داشبنتبنن سرم جیغ میکشیدن.‏ سعی کردم چهرهی دوستانهی

مادر رو که توی خونه ‏بهببههم خوشامد میگفت تصور کنم،‏ اما بعد قیافهی عصبابىنبىی پدرم

میاومد جلوی چشمم.‏ یه چوب داشت،‏ یه تفنگ و داشت منو میکشت.‏ ‏همھهممبنیبننطور که تو

جادهی تاریک تلوتلو میخوردم،‏ قلبم با صدای زبجنبججرههای تشنه دیوانهوار میتپید.‏ من

خونهی پدرم،‏ خونوادهام و زندگیم رو ترک کرده بودم.‏ من توی صحرا تو دل شب راه

میرفتم.‏ من فرای خودم راه میرفتم.‏

وقبىتبىی رسیدم سرتاپا خا ک بودم.‏ مادر نایو میخندید،‏ خوشحال بود.‏ انگار منتظرم بود.‏

خیلی دخبرتبررای دیگه هم بودن که مسافتهای طولابىنبىی رو پیاده اومده بودن.‏ ما دخبرتبررابىیبىی

بودبمیبمم که باید میرفتیم.‏ دخبرتبررابىیبىی بودبمیبمم که خونهی پدر ‏بمیبممون رو ترک کرده بوده بودبمیبمم.‏

دخبرتبررابىیبىی بودبمیبمم که سنت رو عوض کرده بودبمیبمم.‏ ما یک قبیله بودبمیبمم و به هم نزدیکتر

میشدبمیبمم.‏ به مدرسه رفتیم.‏ من یاد گرفتم که حبىتبىی ا گه خشکسالىللىی هم بود،‏ پدرم حق

نداشت منو بفروشه.‏ این بردهداری بود.‏ یاد گرفتم که کلیتوریسم مال خودمه و وقبىتبىی

ازدواج کنم میتونه ‏بهببههم لذت بده.‏ یاد گرفتم که میتوبمنبمم هر چی ‏بجببجخوام بشم و دخبرتبررا

میتونن به اندازهی پسرا بدونن و ما هم باید به حساب بیاییم.‏

!32


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

بعداً‏ فهمیدم که بعد از اینکه فرار کردم پدرم مادرمو کتک زده بود اما مادرم از من

دفاع کرده بود.‏ سه تا خواهر کوچیکترم فرار کرده بودن توی صحرا.‏ مادرم رفته بود

پیش بزرگترها.‏

بعد از یک سال مادر نایو منو خواست.‏ گفت من با پدرت حرف زدم و میخواد ببیندت.‏

گفت فکر میکنم اونقدر قوی هسبىتبىی.‏ فکر میکنم آماده است که تو رو بپذیره.‏

آشبىتبىی

وقبىتبىی به خونهش رفتم ‏بمتبممام بدبمنبمم میلرزید.‏ ‏بمنبممیدونستم میتوبمنبمم بایستم یا نه.‏ پدرم اوبجنبججا

کنار مادرم و سه تا زن دیگهش بود.‏ خیلی پبریبرر به نظر میرسید و ضعیفتر از اوبىنبىی بود که

یادم میاومد.‏ من چسبیده بودم به مادر نایو.‏ یک سال ‏بمتبممام شده بود.‏ میدونستم که

خوب به نظر میرسیدم.‏ لباسای قشنگ تنم بود و عوض شده بودم.‏ یه دخبرتبرر قوی و با

اعتماد به نفس بودم.‏ ‏همھهممه زدن زیر گریه.‏ حبىتبىی پدرم.‏ بعد خواهرام اومدن تو.‏ ‏بمتبممام سال

اون ببریبررون توی صحرا زندگی کرده بودن.‏ جیغ و گریه و بغل کردن و ‏همھهممبنیبنن کارهابىیبىی که

خواهرا میکبننبنن.‏ بعد دیدم پدرم داره ‏بهببههم نگاه میکنه.‏ براش معلوم شده بود که من

دیگه ‏بمنبممیترسیدم.‏ میدید که من با پای پیاده به اون طرف رفته بودم.‏ بلند شد و آروم

منو بغل کرد.‏ گفت خوب از پس خودم بر اومدم و از مادر نایو تشکر کرد که منو آدم

‏مجممجحبرتبررمی بار آورده،‏ بعد چبریبرزی گفت که مثل معجزه بود.‏ گفت که منو دوباره توی خونواده

میپذیره.‏ گفت که خواهرامو هم ‏بمنبممیفروشه و مثله ‏بمنبممیکنه.‏

مادرم خیلی خوشحال بود.‏ اون ‏همھهممیشه از ‏همھهممه چبریبرزش گذشته بود.‏ پول توجیبىببىی و لباس.‏

این بار حبىتبىی خطر کتک خوردن رو هم به جون خریده بود.‏

علبریبررغم کاری که کرده بودم،‏ از بزرگترها درخواست آزادی منو کرده بود.‏

مراسمسسممی به پا شد.‏ ‏بمتبممام قبیله برای خوشامدگو ‏بىیبىی به من یه روز به خودشون از بازار

مرخصی دادن.‏ من جلوی ‏همھهممه ایستادم و صحبت کردم.‏ به زنابىیبىی که با مهرههای زیبا و

لباسهای رنگی،‏ سرهای تراشیده و روی گشاده روی زمبنیبنن نشسته بودن نگاه کردم.‏ به

مادرم نگاه کردم،‏ به نامادریهام،‏ خواهرام،‏ و ‏بمتبممام برادرام.‏ من خونوادهام رو دوست

داشتم.‏ جابجببججا شدن و سبک زندگیمون رو دوست داشتم.‏ اینطور که مراقب زمبنیبننها

بودبمیبمم رو دوست داشتم.‏ شریک شدن با فیلها و شبریبررها و گورخرها و گاوها رو دوست

داشتم.‏ اینکه فرهنگمون به جا مونده رو دوست داشتم.‏ ‏همھهممهی اینها رو دوست

داشتم،‏ اما میدونستم که زندگیمون میتونه ‏بهببههبرتبرر باشه.‏

!33


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

پدرم میخواست منو به پنج گاو و یک گوساله و چند پتو بفروشه.‏ این میشه چبریبرزی

حدود سی هزار شیلینگ.‏ اما وقبىتبىی من درس ‏بجببجخوبمنبمم خیلی بیشبرتبرر از اینها پول درمیارم.‏

براش یه خونه میسازم.‏ از ‏همھهممهشون مراقبت میکنم.‏

من به زنای خونواده که فروخته شده بودن نگاه کردم،‏ کسابىیبىی که وقبىتبىی ‏همھهممسن من بودن

مثله شده بودن.‏ خالهام میخندید.‏ بقیهشون آواز میخوندن.‏ ‏بمتبممام اینها جشنمون بود.‏

‏بمتبممام اینها سرآغازمون بود.‏ بعد وسط ‏همھهممهی اینها متوجه شدم که دار ‏بمیبمم خیس

میشیم،‏ چون داشت بارون میبارید.‏

!34


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

دخبرتبرر خوب کیه؟

دخبرتبرر خوب اصلاً‏ با پسرا حرف ‏بمنبممیزنه

به اخلاقیات پایبنده

راستشو میگه حبىتبىی ا گه دیگرانو شا کی کنه

قابل احبرتبررام

‏بجببجحث ‏بمنبممیکنه

مودب

سا کت

مشقاشو با خودش میاره

پاشو از خط اونورتر ‏بمنبممیگذاره

تو ‏همھهممه چبریبرز از پدر و مادرش پبریبرروی میکنه

حبىتبىی ا گه ‏مجممجخالف باشه

هر یکشنبه به کلیسا میره

آخر هفتهها میمونه خونه

بیشبرتبرر از چبریبرزی که باید،‏ ‏بمنبممیدونه

سوال میپرسه،‏ حبىتبىی ا گه جوابش رو بدونه

!35


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

پسرای بد

نیویورک،‏ آمریکا

من از پسرای بد خوشم میاد

به خاطر خطرش

اون به مدرسهی شبانهروزی میره

آدم افسردهتریه

یه جورابىیبىی مثل خودمه

هر دو مشکلدار هستیم

اما من ‏بهببههبرتبرر ‏مجممجخفی میکنمش

من خودمو با تیغ خط میاندازم

سعی میکنم چبریبرزی پیدا کنم که توش خوب باشم

پدرم آدم خیلی موفقیه

انتظاراتش بالاست

من ا کبرثبرراً‏ انتظارشو برآورده ‏بمنبممیکنم

من آدمی نیستم که اونا میخوان

مادرم یه خونوادهی ‏بىببىینقص میخواد

من به کمال اعتقاد ندارم

کمال تو دنیای مادرم:‏

معدل بیست

لاغر مردبىنبىی

باهوش و خوشحال

‏همھهممهچبریبرز بلد

من ‏بمنبممیدوبمنبمم کی هستم

خودمو با تیغ خط میاندازم

و سعی میکنم چبریبرزابىیبىی که رو سرم خراب میشه رو کنبرتبررل کنم

!36


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

برام تبدیل به یه جور ‏بجتبجخلیه شده

به مادرم یه شعر دادم

منو فرستاد پیش روانشناس

روانشناسم

‏بهببههم یه کش لاستیکی داد

که ببندم دور ‏مجممجچم

به جای اینکه خودمو زجمخجممی کنم،‏ با کش خودمو میزبمنبمم

مامابمنبمم میخواد من مدل بشم

هر روز منو وزن میکنه

خودشو روزی دو بار وزن میکنه

خواهر بزرگترش مدل بود

خودش چاق بود

مدام وزن منو کنبرتبررل میکنه

از موقعی که کلاس هفتم بودم

‏بهببههش میگم من ‏بمنبممیخوام مدل بشم

میگه باید وزن کم کنم

شروع کردم به بالا آوردن

فقط برای اینکه مادرم دست از سرم بر داره.‏

‏بهببههبرتبررین دوستم ریتالبنیبنن میزنه که وزن کم کنه

‏همھهممه وابمنبممود میکبننبنن که مشکل ‏بمتبممرکز دارن

اینجوری سر امتحانا وقت بیشبرتبرری ‏بهببههت میدن

و امتحانت رو ‏بهببههبرتبرر میدی

که ‏همھهممبنیبنن باعث میشه بری کالجللجج آیویلیگ

احساس میکنم تو این دنیا تنهای تنهام

چبریبرزابىیبىی که مادرم میخواد تو من عوض کنه:‏

من نامرتبم

تابستونا چکمههای بزرگ میپوشم

لباسای قدبمیبممی چرک دارم

!37


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

با صدای بلند به آهنگای عجیبغریب گوش میدم

با سیلویا پلات احساس نزدیکی میکنم

خودم موهامو میزبمنبمم

چبرتبرریهامو ریز ریز کردم

مادرم از کوره در رفت

اون میخواد ژا کت رالف لورن بپوشم

دوستپسرم دوران سخبىتبىی رو گذروند

برای خودش وبلا گ داره

دیروز تو خونهشون از ببریبررون رفبنتبنن ‏مجممجحروم شد

روی دیوار اتاقش با اسبرپبرری عکس یه ‏بمببممب کشید

پدر و مادرش طلاق گرفتهان

از آپاربمتبممان جدیدشون متنفره

خیلی عصبانیه

از پدرش که مادرش رو ول کرده

از جای مزخرف جدیدی که توش دارن زندگی میکبننبنن

اون خوشتیپترین پسر دنیا نیست

اما مشکلداره

مثل من.‏

!38


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

اپیلوگ:‏ مانیفسبىتبىی به دخبرتبرران و زنان جوان

این چبریبرزیه که به ‏سمشسمما میگن:‏

یه مرد پیدا کن

دنبال ‏جمحجممایت باش

دنیا ترسنا که

ببریبررون نرو

تو ضعیفی

اینقدر ‏مجممجحل نگذار

اینا فقط حیوونن

اینقدر سخت نگبریبرر

اینقدر گریه نکن

‏بمنبممیتوبىنبىی به کسی اعتماد کبىنبىی

با غریبهها حرف نزن

مردم ازت سوءاستفاده میکبننبنن

پاهاتو ببند

دخبرتبررا تو این چبریبرزا خوب نیسبنتبنن:‏

اعداد

آمار

تصمیمگبریبرریهای سخت

بلند کردن چبریبرزا

نتیجهگبریبرری منطقی

اخبار جهابىنبىی

پرواز هواپیما

رئیس بودن.‏

ا گه ‏بهببههت ‏بجتبججاوز کرد،‏ تسلیم شو،‏

!39


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

ا گه ‏بجببجخوای از خودت دفاع کبىنبىی کشته میشی

تنها سفر نکن

تو بدون مرد هیچی نیسبىتبىی

قدم اول رو تو برندار،‏ صبرببرر کن تا توجه اون به تو جلب بشه

صدات رو بلند نکن

پبریبررو ‏جمججممع باش

از قوانبنیبنن اطاعت کن

بیش از اندازه ندون

ملابمیبممترش کن

یه آدم پولدار پیدا کن

این ظاهرته که مهمه،‏ نه افکارت.‏

این چبریبرزیه که من به ‏سمشسمما میگم:‏

‏همھهممه دارن ‏همھهممهچبریبرزو از خودشون درمیارن

هیچ کس کنبرتبررل دستش نیست،‏ به جز

کسابىیبىی که وابمنبممود میکبننبنن

هیچ کس ‏بمنبممیاد

هیچ کس هم قرار نیست

‏بجنبججاتت بده

نیازهاتو از ذهنت ‏بجببجخونه

بدنت رو ‏بهببههبرتبرر از خودت بشناسه

‏همھهممیشه مبارزه کن

طلب کن

بگو میخوامش

قدر تنهاییت رو بدون

با قطار برو جاهای دیگه

تو هرگز نرفبىتبىی

!40


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

ببریبررون زیر ستارهها ‏بجببجخوابىببىی

یاد بگبریبرر با ماشبنیبنن دندهای رانندگی کبىنبىی

اونقدر دور برو که دیگه نبرتبررسی

از برنگشبنتبنن

وقبىتبىی ‏بمنبممیخوای کاری رو بکبىنبىی بگو نه

وقبىتبىی غریزهات ‏بهببههت میگه،‏ بگو آره

حبىتبىی ا گه ‏بمتبممام اطرافیانت ‏مجممجخالف باشن

تصمیم بگبریبرر که میخوای دوستت داشته باشن یا ‏بجتبجحسینت کبننبنن

تصمیم بگبریبرر که ‏همھهممرنگ ‏جمججممع شدن مهمتره

یا فهمیدن اینکه اینجا چیکار میکبىنبىی

به بوسیدن باور داشته باش

برای لطافت ‏بجببججنگ

هر چقدر میخوای اهمھهممیت بده

هر چقدر دلت میخواد گریه کن

پافشاری کن که دنیا تئاتر باشه

درام رو دوست داشته باش

عجله نکن

با هر سرعبىتبىی که میخوای حرکت کن

به شرطی که سرعت خودت باشه.‏

از خودت ببرپبررس:‏

چرا وقبىتبىی میخوام چبریبرزی بگم زمزمه میکنم؟

چرا آخر ‏بمتبممام ‏جمججمملههام

علامت سوال اضافه میکنم؟

چرا هر وقت که نیازهامو بروز میدم عذرخواهی میکنم؟

چرا قوز میکنم؟

به خودم گرسنگی میدم وقبىتبىی عاشق غذام؟

وابمنبممود میکنم که اونقدرا برام مهم نیست؟

!41


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

خودم رو اذیت میکنم وقبىتبىی در واقع میخوام جیغ بزبمنبمم؟

چرا منتظرم

ناله می کنم

غصه میخورم

‏همھهممرنگ ‏جمججمماعت میشم؟

حقیقت رو میدونید:‏

بعضی وقتا اونقدر هم درد نداره

اسبها هم میتونن عشق رو احساس کبننبنن

مادرت چبریبرزی بیشبرتبرر از اینها میخواست

بدجنس بودن راحتتر از باهوش بودنه

اما این چبریبرزی نیست که تو هسبىتبىی.‏

!42


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

من موجودی احساسابىتبىی هستم

من عاشق دخبرتبرر بودبمنبمم

میتوبمنبمم چبریبرزی که حس میکبىنبىی رو حس کنم

‏همھهممونطور که از دل احساس پیشینت احساسش میکبىنبىی

من موجودی احساسابىتبىیام

چبریبرزها مثل تئوریهای روشنفکرانه و ایدههای شکلگرفته به ذهنم ‏بمنبممیرسن،‏

بلکه توی رگهام میتبنپبنن و توی دروبمنبمم و پاهام جاری میشن

و گوشهامو سرخ میکبننبنن.‏

من میفهمم وقبىتبىی که دوستدخبرتبررت واقعاً‏ عصبانیه

هر چند که ظاهراً‏ چبریبرزی که میخوای رو ‏بهببههت میده.‏

من میفهمم وقبىتبىی طوفان در راهه.‏

من میتوبمنبمم جنبوجوش نامربىئبىی هوا رو حس کنم.‏

من میتوبمنبمم بفهمم که اون هیچوقت ‏بهببههت زنگ ‏بمنبممیزنه.‏

این یه حس زنده است که توش سهیمم.‏

من موجودی احساسابىتبىیام.‏

من عاشق اینم که چبریبرزی رو دست کم ‏بمنبممیگبریبررم

‏همھهممه چبریبرز برای من پرحرارته.‏

جوری که توی خیابون راه میرم.‏

جوری که مادرم منو از خواب بیدار میکنه.‏

جوری که خبرببررای بد رو میشنوم.‏

جوری که باخبنتبنن برام غبریبررقابلبجتبجحمله.‏

من موجودی احساسابىتبىیام.‏

!43


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

به ‏همھهممه چبریبرز و ‏همھهممه کس متصلم.‏

من اینطور زاده شدهام.‏

به خودت اجازه نده منفیبافىففىی کبىنبىی که اقتضای نوجوونیمه

این فقط به این خاطره که من یه دخبرتبررم.‏

این احساسات از من آدم ‏بهببههبرتبرری میسازه.‏

منو آماده میکنه.‏

منو حاضر میکنه.‏

منو قوی میکنه.‏

من موجودی احساسابىتبىیام.‏

راه خاصی برای فهمیدن هست.‏

انگار زنای بزرگتر یه جوری فراموشش کردن.‏

از این که هنوز در بدن من هست به وجد میآم.‏

من میفهمم که نارگیلها کی میخوان از درخت بیفبنتبنن.‏

من میفهمم که ما به زمبنیبنن بیش از حد فشار آوردبمیبمم.‏

من میدوبمنبمم که پدرم هرگز بربجنبجخواهد گشت.‏

که هیچکس برای آتشسوزی آماده نیست.‏

من میدوبمنبمم که رژلب چبریبرزی بیشبرتبرر از ‏بمنبممایشه.‏

من میدوبمنبمم که پسرا هم به شدت از نداشبنتبنن اعتماد به نفس رتحنتحج میبرن

و میدوبمنبمم اون کسابىیبىی که اسمسسممشونو گذاشبنتبنن تروریست،‏ اینطور زاده نشدن،‏ ساخته شدن.‏

من میدوبمنبمم که یک بوسه میتونه

‏بمتبممام قدرت تصمیمگبریبرریمو از ببنیبنن ببرببرره

و بعضی وقتها،‏ میدوبىنبىی؟ باید هم اینطور باشه.‏

این افراط نیست.‏

اقتضای دخبرتبرر بودنه.‏

‏همھهممهمون چی میشدبمیبمم

!44


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

ا گه درِ‏ بزرگ درونمون باز میشد.‏

به من نگو گریه نکنم

آروم باشم

اینقدر هیجانزده نباشم

منطقی باشم.‏

من موجودی احساسابىتبىیام.‏

اینطور بود که زمبنیبنن درست شد.‏

که باد به گردهافشابىنبىی ادامه میده.‏

تو ‏بمنبممیتوبىنبىی به اقیانوس اطلس بگی

که آروم باشه.‏

من موجودی احساسابىتبىیام.‏

چرا میخوای خفهام کبىنبىی

یا خاموشم کبىنبىی؟

من حافظهی به جا ماندهی توام.‏

من تو رو به منبعت وصل میکنم.‏

چبریبرزی از دست نرفته

من میتوبمنبمم برت گردوبمنبمم.‏

من عاشق اینم که میتوبمنبمم درون احساسات تو رو حس کنم،‏

حبىتبىی ا گر زندگیم رو متوقف کنه

حبىتبىی ا گر دردنا ک باشه

یا حواسم رو پرت کنه

یا حبىتبىی ا گر قلبم رو بشکنه.‏

این منو مسئول میکنه.‏

من موجودی احساسابىتبىی

من موجودی احساسابىتبىی،‏ فدا کار

و سحرآمبریبرزم.‏

!45


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

و من عاشق ‏‐گوش کن‐‏

عاشق عاشق عاشق

دخبرتبرر بودبمنبمم.‏

و من عاشق ‏‐گوش کن‐‏

عاشق عاشق عاشق

دخبرتبرر بودبمنبمم.‏

!46


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

شهریور ٩۶

!47


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

شبریبررین مبریبررزانژاد حقوق دان،‏ مبرتبررجم،‏ پژوهشگر و

عضو ثابت هیئت اجرابىیبىی گروه تئاتر ا گزیت می باشد.‏












آثاری که تا کنون توسط وی به فارسی ترجمججممه شده

است عبارتند از:‏

• ‏بمنبممایشنامه اما اثر هاوارد زین

• ‏بمنبممایشنامه مارکس در سوهو اثر هاوارد زین

• ‏بمنبممایشنامه یک خاطره،‏ یک مونولوگ،‏ یک فریاد

و یک نیایش ‐ گردآوری ایو انسلر و مالىللىی دویل

• شازده کوچولو اثر آنتوان دوسنت ا گزوپری

• ارج ‏بهنبههادن به مقاومت ‐ چگونه زنان در روابط

خصوصی در برابر آزار مقاوت می کنند ، ‏بهتبههیه شده

توسط سرپناه اضطراری زنان کلگری ) کانادا)‏

درباره دو برداشت روانکاوانه از شازده کوچولو اثر آنتوان دوسنت ا گزوپری به قلم

کریستبنیبنن دولاروش کوداما

باز هم مبنتبنن و بسبرتبرر آن ‐ اجرای ‏بمنبممایش ‏«مهاجران»‏ اسلاومبریبرر مروژک در استودیو ‐ تئاتر

‏«چلاوک»‏ مسکو به قلم سوزان کوستانزو

ترجمججممه پنجاه و دو مقاله ‏بجتبجخصصی تئاتر برای نشریه ‏«صحنه معاصر»‏ گروه تئاتر ا گزیت

وی ‏همھهممچنبنیبنن ‏مجممججموعه مقالات ‏«تئاتر در ساختار نظام سرمایه داری»‏ را به رشته ‏بجتبجحریر درآورده

است.‏

از سال ١٣٩٢ بعنوان دستیار کارگردان در یازده اجرای صحنه ای گروه تئاتر ا گزیت ‏همھهممکاری داشته

است که عبارتند از:‏

مهاجران اثر اسلاویر مروژک

‏بمنبممایش ‏همھهمملت در روستای مردوش سفلی اثر ایوو برشان

مارکس در سوهو اثر هاوارد زین

یک خاطره،‏ یک مونولوگ،‏ یک فریاد و یک نیایش گردآوری ایو انسلر و مالىللىی دویل

شازده کوچولو اثر آنتوان دوسنت ا گزوپری

ماهی سیاه کوچولو اثر صمد ‏بهببههرنگی

مبرتبررسک ‏(چهار صندوق)‏ اثر ‏بهببههرام بیضابىیبىی

نردبان ‏(زاویه)‏ اثر غلامجممجحسبنیبنن ساعدی

!48


من موجودی احساسابىتبىی هستم گروه تئاتر ا گزیت ایو انسلر

دیگر انتشارات گروه تئاتر ا گزیت

www.exittheatre.ir

!109

More magazines by this user
Similar magazines