سه نمایشنامه (اما، مارکس در سوهو، دخترونوس) - تئاتر سیاسی هاوارد زین

exittheatre

ترجمه شیرین میرزانژاد - گروه تئاتر اگزیت

Copyright © 2017 Khameneh Multimedia All rights reserved.

٣

ترجمججممه

شبریبررین مبریبررزانژاد


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

!2


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

٣

‏بمنبممایشنامه

اما،مارکس در سوهو،‏ دخبرتبرر ونوس

تئاتر سیاسی

هاوارد زین

ترجمججممه:‏ شبریبررین مبریبررزانژاد

گروه تئاتر ا گزیت

!3


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

فهرست

✮ مقدمه نویسنده…………………………………………………………‏ صفحه ۵

✮ پیشگفتار ‏بمنبممایش اما……………………………………………………..‏ صفحه ١٢

✮ ‏بمنبممایش اما……………………………………………………………….‏ صفحه ٢۴

✮ پیشگفتار ‏بمنبممایش مارکس در سوهو………………………………………‏ صفحه ١٢٧

✮ ‏بمنبممایش مارکس در سوهو………………………………………………..‏ صفحه ١٣۵

✮ پیشگفتار ‏بمنبممایش دخبرتبرر ونوس……………………………………………‏ صفحه ١۶٠

✮ ‏بمنبممایش دخبرتبرر ونوس………………………………………………………صفحه ١۶٢

درباره مبرتبررجم………………………………………………………….‏ صفحه ٢٢٣

!4


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

مقدمه نویسنده:‏

چرا یک مورخ باید ‏بجببجخواهد که پا از مرزهای رشتهاش فراتر بگذارد ‏(نپذیرد که در چهارچوب ‏بمببمماند)‏ و

تصمیم بگبریبررد که وارد دنیای تئاتر شود‐‏ یعبىنبىی ‏بمنبممایشنامه بنویسد؟ ‏بمنبممیتوابمنبمم از طرف دیگران صحبت

کنم‐‏ مارتبنیبنن دوبرمن‎١‎مورخ تنها کسی است که به ذهنم میرسد که ‏بمنبممایشنامهای مستند با عنوان ‏«در

آمریکای سفید»‏ را در طول سالهای اولیهی جنبش حقوق مدبىنبىی نوشته است.‏

در مورد من،‏ این کاری بود که مدتها ذهنم را به خود مشغول کرده بود،‏ زیرا حبىتبىی در حالىللىی که من

تارتحیتحخ مینوشتم،‏ خانوادهام با تئاتر سروکار داشتند.‏ در سال ١٩۶١ هنگامی که در کالجللجج اسپلمن‎٢‎ در

آتلانتا تدریس میکردم،‏ ‏همھهممسرم رازلبنیبنن‎٣‎ برای نقش آنا،‏ معلم انگلیسی ‏بمنبممایش ‏«شاه و من»‏‎٤‎ انتخاب

شده بود.‏ او در ادامه نقشهای دیگری را نبریبرز در تئاتر آتلانتا بازی کرد که از ‏جمججمملهی آبهنبهها خابمنبمم

Martin Duberman ١

Spelman ٢

Roslyn ٣

٤ ‏بمنبممایشی موزیکال بر اساس رمابىنبىی با ‏همھهممبنیبنن نام اثر مارگارت لندن Landon) (Margaret

!5


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

مادریگال‎١‎ در باغ گچی اثر اینید بگنولد‎٢‎ بود.‏ هنگامی که به بوستون نقل مکان کردبمیبمم،‏ برای بازی در

‏بمنبممایش دایرهی گچی قفقازی اثر برتولت برشت در تئاتر لوب هاروارد‎٣‎ ‏(سَلَف تئاتر رپرتوار آمریکا)‏ انتخاب

شد.‏ در آتلانتا دخبرتبررم مایلا‎٤‎ از میان شصت نفر برای نقش آن فرانک انتخاب شد و در سال ١٩۶٢ به

عنوان ‏بهببههبرتبررین بازیگر زن شناخته شد.‏ پسرم جف در نیویورک به عنوان بازیگر و کارگردان فعالیت

میکرد و پس از آن به کیپکاد‎٥‎ نقل مکان کرد و کارگردان هبرنبرری تئاتر بازیگران ولفلیت هاربر‎٦‎ شد.‏

من هم جا مانده بودم و سرگردان در کتابجببجخانهها،‏ در انزوا نوشبنتبنن تارتحیتحخ را دنبال میکردم و بقیهی

خانواده را میدیدم که در تئاتر خوش میگذرانند.‏ اشتیاق من به تئاتر ‏همھهممیشه وجود داشت،‏ شاید

آغازش به زمابىنبىی برگردد که شانزده ساله بودم و اولبنیبنن بار ‏بمنبممایشی را در تئاتری کوچک و بدبو در منهبنتبنن

دیدم.‏

اجرای پروژهی تئاتر فدرال از ‏بمنبممایش ‏«یکسوم ملت»‏ بود که عنوان خود را از اعلامیهی مشهور

فرانکلبنیبنن روزولت گرفته بود:«میبینم که یکسوم ملت مسکن،‏ پوشا ک و خورا ک مناسب ندارند.»‏

خانوادهی من که در آپاربمتبممانهای تاریک اجارهای بسیاری در بروکلبنیبنن زندگی کرده بود،‏ در این

توصیف میگنجید.‏ وقبىتبىی بر روی نیمکت چو ‏بىببىی نشستم ‏(با ١٧ سنت پول بلیت میشد چبریبرزی بیش از این

انتظار داشت؟)‏ و در سالن تاریک تئاتر منتظر آغاز ‏بمنبممایش بودم،‏ صدای آژیر ماشبنیبننهای آتش نشابىنبىی را

شنیدم که بلندتر و بلندتر میشد و سپس شعلههای آتش را دیدم که بر روی صحنه زبانه میکشید،‏

شبیه آتشی که به ساختمانهای اجارهای میافتاد.‏ زود متوجه شدم که آتشسوزی ساختگی بود اما

روشی بسیار هیجانانگبریبرز برای آشنابىیبىی با موضوع ‏بمنبممایش بود‐‏ مردم فقبریبرری که به خاطر آتشسوزی در

ساختمانهای چو ‏بىببىی اجارهای ‏بىببىیخابمنبممان میشدند.‏

این ‏بجتبججربه در ‏همھهممان ابتدا قدرت تئاتر را در انتقال پیامهای اجتماعی مهم به من نشان داد.‏ این موضوع،‏

شیفتگی مادامالعمر به تئاتر را در من ابجیبججاد کرد.‏ هنگامی که در مرکز منهبنتبنن در خانههای طرح مسکن

‏مجممجحلات کمدرآمد زندگی میکردبمیبمم،‏ من و ‏همھهممسرم به سخبىتبىی پولىللىی را کنار میگذاشتیم تا به دیدن

‏بمنبممایشهای برادوی برو ‏بمیبمم.‏ پولمان فقط به ارزانترین صندلىللىیها میرسید.‏ با این حال،‏ از دیدن

اجراهای اصلی ‏«اتوبوسی به نام هوس»،‏ ‏«پسربومی»،‏ ‏«مرگ فروشنده»‏ و ‏«همھهممهی پسران من»‏

هیجانزده بودبمیبمم.‏

Miss Madrigal ١

Enid Bagnold ٢

Harvard’s Loeb Theater ٣

Myla ٤

Cape Cod ٥

Wellfleet Harbor Actors Theater (W.H.A.T.) ٦

!6


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

هنگامی که به جنوب نقلمکان کردبمیبمم تا در جامعهی سیاهپوست کالجللجج آتلانتا زندگی کنیم و وارد

جنبش ضد تبعیض نژادی شدم،‏ دورادور از طریق خانوادهام تئاتر را ‏بجتبججربه میکردم.‏ با رفبنتبنن به

‏سمشسممال،‏ زندگیام حول ‏مجممجحور تدریس تارتحیتحخ و سیاست در دانشگاه بوستون قرار گرفت،‏ اما بیشبرتبرر از آن

حول مبارزه برای پایان جنگ در ویتنام.‏ با نوشبنتبنن دربارهی جنگ و نافرمابىنبىی مدبىنبىی،‏ دیگر فرصبىتبىی

نداشتم که به نوشبنتبنن برای تئاتر فکر کنم.‏ اما وقبىتبىی جنگ ویتنام پایان یافت و دیگر برای سخبرنبررابىنبىی و

تظاهرات ضد جنگ دور کشور سفر ‏بمنبممیکردم،‏ آزاد بودم تا اولبنیبنن ‏بمنبممایشنامهام،‏ ‏«اِما»‏ را بنویسم که

دربارهی اما گلدمن،‏ فمینیست‐آنارشیست جسور،‏ رفقایش و عشاقش بود.‏ حال هیجابىنبىی را ‏بجتبججربه

میکردم که نظبریبرر آن را در دنیای دانشگاه ‏بمنبممیتوان یافت.‏ من دریافتم که نوشبنتبنن برای تئاتر ویژگیای

داشت که در نوشبنتبنن کتاب و مقاله اثری از آن دیده ‏بمنبممیشد.‏ آن فعالیتها،‏ تلاشهابىیبىی انفرادی بودند،‏ اما

وقبىتبىی یک ‏بمنبممایشنامه مینوشتید،‏ به سرعت تبدیل به ‏بجتبججربهای ‏جمججممعی میشد.‏

‏همھهممبنیبنن که ‏سمشسممای ‏بمنبممایشنامهنویس مبنتبنن را ‏بجتبجحویل کارگردان میدادید،‏ دیگر عملی خلاقه در تنهابىیبىی نبود.‏

تقریباً‏ بلافاصله مبنتبنن به ‏همھهممان اندازه به کارگردان،‏ بازیگران،‏ طراح صحنه،‏ نورپرداز،‏ طراحان لباس و

مدیر صحنه تعلق داشت که به ‏سمشسمما.‏ و شوری ‏همھهممهی ‏سمشسمما را در تلاشی ‏جمججممعی به هم پیوند میداد تا

کلامتان به دراماتیکترین و جالبترین شکل ‏ممممممکن به روی صحنه بیاید.‏ ‏بجتبججربهای احساسی بود که

نظبریبرر آن را در کار به عنوان استاد دانشگاه و نویسندهی آثار تاربجیبجخی ندیده بودم.‏ قرار بود که با ‏بمتبممام

این افراد در فضابىیبىی خودمابىنبىی سخت کار کنم،‏ با گرمی و ‏مجممجحببىتبىی که برای یک دانشگاهی غریب است.‏

افراد برای ‏بمتبممرین از راه میرسیدند و یکدیگر را در آغوش میگرفتند.‏ این صحنهای نبود که در

دانشگاه بتوان با آن روبرو شد.‏

اما آیا نوشبنتبنن برای تئاتر برای کسی چون من که زندگی و آثارش بر جنگ،‏ قانون،‏ فقر،‏ ‏بىببىیعدالبىتبىی و

نژادپرسبىتبىی متمرکز بوده است،‏ میتوانست رضایتبجببجخش باشد؟ وقبىتبىی به این موضوع فکر کردم،‏ به این

نتیجه رسیدم که هیچیک از این اشکال مبارزهی اجتماعی را ‏بمنبممیتوان بر دیگری برتر دانست.‏ هر یک

قدرت منحصر به فرد خود را داشت.‏ با نوشبنتبنن آثار تاربجیبجخی و سیاسی میتوانستم خوانندگابمنبمم را با

اندیشهها و حقایقی آشنا کنم که ‏ممممممکن بود آبهنبهها را ترغیب کند تا جهان اطراف خود را از نو بررسی کنند

و تصمیم بگبریبررند که به نبرببررد بپیوندند.‏ نوشبنتبنن ‏بمنبممایشنامه بر روی چند شخصیت ‏بمتبممرکز میکرد،‏ کاری

میکرد که بیننده با آبهنبهها ارتباط احساسی برقرار کند و از این طریق ‏مجممجخاطب را عمیقاً‏ از درون ‏بجتبجحت تاثبریبرر

قرار میداد؛ چبریبرزی که از طریق نبرثبرر ‏بىببىیروح تارتحیتحخ و فلسفهی سیاسی به راحبىتبىی ‏بمنبممیتوان به آن دست

یافت.‏

یک ‏بمنبممایشنامه ‏همھهممانند هر شکل دیگری از بیان هبرنبرری ‏(رمان،‏ شعر،‏ موسیقی،‏ نقاشی)‏ امکان تعالىللىی دارد.‏

میتواند با بازسازی خیالپردازانهای از واقعیت،‏ بر خرد معمول،‏ سنت و فرمان ساختار برتری یافته و پا

فراتر از آبهنبهها بگذارد،‏ از آبجنبجچه که از فرهنگمان به ما رسیده بگریزد و مرزهای نژاد،‏ طبقه،‏ مذهب و ملت

را به چالش بکشد.‏ شورشیان فرانسوی سال ١٩۶٨ شعاری داشتند که میگفت:‏ realiste.» Soyez

!7


منتخبىببىی از

٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

«Demandez l’impossible یعبىنبىی ‏«واقعگرا باشید.‏ غبریبررممممممکن را طلب کنید.»‏ قرنها پیش از آن

پاسکال گفته بود:«قلب دلایلی برای خود دارد که عقل ‏بمنبممیتواند آبهنبهها را بفهمد.»‏

این هدفىففىی است که ‏بمتبممام هبرنبررها ‏بمنبممیتوانند به آن دست یابند.‏ ‏بمنبممایشنامهنویسی من نبریبرز قطعاً‏ در توانابىیبىی

بازسازی خیالپردازانهی واقعیت کم میآورد.‏ اما در این صورت چبریبرزی داشتم که برایش تلاش کنم،‏

چبریبرزی خارج از چهارچوب تارتحیتحخ و فلسفهی سیاسی.‏ نتیجه گرفتم ‏‐خصوصاً‏ پس از اولبنیبنن ‏بجتبججربهام در

تئاتر‐‏ که این بسیار مفرحتر از پرداخبنتبنن صرف به تارتحیتحخ است.‏

اِما اولبنیبنن بار در سال ١٩٧٧ در نیویورک در ‏«تئاتر برای شهر جدید»‏‎١‎ به کارگردابىنبىی پسرم جف زین‎٢‎

به روی صحنه رفت.‏ سال بعد در در بوستون به کارگردابىنبىی مکسبنیبنن کلاین‎٣‎کارگردان برندهی جایزهی

آبىببىی‎٤‎ و با ‏همھهممکاری گروه بازیگران بااستعدادی که پیش از روی آوردن به تئاتر،‏ در بداههپردازی موفق

بودند اجرا شد.‏ اما هشت ماه روی صحنه بود،‏ طولابىنبىیترین اجرای سال ١٩٧٧ در بوستون.‏ در دههی

٨٠ دوباره در نیویورک به کارگردابىنبىی مکسبنیبنن کلاین به روی صحنه رفت و سپس در لندن،‏ در

یانگویک‎٥‎ و پس از آن در فستیوال ادینبورگ به کارگردابىنبىی پاولبنیبنن رندل‎٦‎ . در دههی ١٩٩٠ به ژاپبىنبىی

ترجمججممه شد و در توکیو و سایر شهرهای ژاپن به روی صحنه رفت.‏ اخبریبرراً‏ به زبانهای گونا گون ترجمججممه شده

و در آلمللممان،‏ فرانسه،‏ اسپانیا و آرژانتبنیبنن به روی صحنه رفته است.‏

در اوایل دههی ١٩٨٠ ‏بمنبممایشنامهی دوثممممم ‏«دخبرتبرر ونوس»‏ را نوشتم که ‏بجنبجخستبنیبنن بار در سال ١٩٨۴ به

کارگردابىنبىی جف زین در تئاتر برای شهر جدید در نیویورک اجرا شد که کارگردانهای هبرنبرری آن

کریستال فیلد‎٧‎ و جورج بارتنیف‎٨‎ تعدادی از خلاقانهترین کارهای تئاتری را در این شهر اجرا

میکردند.‏ سال بعد جف زین دوباره آن را در تئاتر وایتبارن‎٩‎ در نوروا ک‎١٠‎

کانتیکت به روی صحنه

Theater for the New City ١

Jeff Zinn ٢

Maxine Klein ٣

Obie Award ٤

Young Vic ٥

Pauline Randall ٦

Crystal Field ٧

George Bartenieff “ ٨

White Barn ٩

Nor-walk ١٠

!8


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

برد.‏ در سال ٢٠٠٨، نسخهی اصلاح شدهای آن در تئاتر ‏بمنبممایشنامهنویسان کیت اسنادگرس بوستون ١

به کارگردابىنبىی دیوید ویلر‎٢‎ ‏بمنبممایشنامهخوابىنبىی شد و سال بعد در دانشگاه سافلک‎٣‎ بوستون به کارگردابىنبىی

وزلىللىی سویک‎٤‎ ، اجرابىیبىی کامل داشت.‏

مارکس در سوهو پس از ‏بمنبممایشنامهخوابىنبىیاش در تئاتر ‏بمنبممایشنامهنویسان بوستون،‏ در سال ١٩٩۵ در

پراویدنس‎٥‎ ، رودآیلند‎٦‎ و واشینگبنتبنن به روی صحنه رفت.‏ پس از آن در صدها مکان ‏مجممجختلف در آمریکا

توسط برایان جونز ، جری لوی و باب ویک اجرا شد.‏ در سال ٢٠٠٩ در تئاتر سنبرتبررال اسکوئر

١٠ ٩ ٨ ٧

در

کمبرببررتحیتحج ماساچوست به کارگردابىنبىی دیوید ویلر اجرا شد.‏ این مبنتبنن به زبانهای اسپانیابىیبىی،‏ فرانسوی،‏ ایتالیابىیبىی

و آلمللممابىنبىی ترجمججممه شده و در شهرهای متعدد اروپابىیبىی و ‏همھهممچنبنیبنن در هاوانا و دیگر نقاط آمریکای لاتبنیبنن به

روی صحنه رفته است.‏ پس از ترجمججممه به زبان یونابىنبىی در شهرهای ‏مجممجختلف یونان توسط بازیگر شناخته

شدهی یونابىنبىی ا گلوس آنتونوپولوس‎١١‎به کارگردابىنبىی آناستازیا کارا گیانوپولو‎١٢‎ اجرا شد.‏ در سال ٢٠٠٩ به

آتن دعوت شدم تا اجرای آن را در دانشگاه آتن برای هزاران ‏بمتبمماشا گر را ببینم.‏ اما و مارکس در

سوهو توسط انتشارات ساوثاِند‎١٣‎ و با کمک یکی از سردببریبررانش آنتوبىنبىی آرنوو‎١٤‎ به چاپ رسید.‏ دخبرتبرر

Kate Snodgrass’s Boston Playwrights Theater ١

David Wheeler ٢

Suffolk ٣

Wesley Savick ٤

Providence ٥

Rhode Island ٦

Brian Jones ٧

Jerry Levy ٨

Bob Weick ٩

Central Square ١٠

Aggelos Antonopoulos ١١

Athanasia Karagiannopoulou ١٢

South End Press ١٣

Anthony Arnove ١٤

!9


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ونوس تا امروز منتشر نشده بافىقفىی مانده بود.‏ از انتشارات هلبنیبنن اتوان و بیکن‎١‎ برای چاپ هر سه

‏بمنبممایشنامهام در یک ‏مجممججموعه سپاسگزارم.‏

هاوارد زین

!10

Helene Atwan and Beacon Press ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اِما

!11


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پیشگفتار

آشنابىیبىی من با اما گلدمن ‏(البته نه آشنابىیبىی شخصی)‏ از طریق یکی از ‏همھهممکاران مورخم ربجیبجچارد درینون ١

صورت گرفت که در کنفرانسی در پنسیلوانیا در اوایل دههی ۶٠ میلادی او را دیده بودم.‏ او به من

گفت که زندگینامهی او را با عنوان ‏«یاغی در ‏بهببههشت»‏ نوشته است.‏ هنگامی که به خانه بازگشتم،‏ کتاب

را پیدا کردم و خواندم و بیشبرتبرر و بیشبرتبرر ‏مجممججذوب این چهرهی شگفتانگبریبرز تارتحیتحخ آمریکا شدم.‏ نا گهان

متوجه شدم که در ‏بمتبممام دوران کارم بر روی تارتحیتحخ آمریکا چه در دورهی لیسانس و چه در

فوقلیسانس،‏ هیچگاه به نام او بربجنبجخورده بودم.‏

این مسئلهای بود که از آن پس بارها بعد از فارغالتحصیلی آن را ‏بجتبججربه کردم و شروع به خواندن

دربارهی افراد و حوادبىثبىی کردم که به ‏بجنبجحوی هرگز در برنامهی درسی تارتحیتحخ نگنجیده بودند:‏ مادر جونز‎٢‎ ،

بیگ بیل هِیوود‎٣‎ ، جان رید‎٤‎ ، کشتار لودلو‎٥‎ ، اعتصاب نساجی لورنس‎٦‎ ، ماجرای هیمارکت‎٧‎ و بسیاری

دیگر.‏ افرادی که مطالعه بر روی آبهنبهها مهم ‏سمشسممرده میشد رئیسجمججممهورها،‏ صاحبان صنایع و قهرمانان

نظامی بودند،‏ نه رهبرببرران کارگری،‏ رادیکالها،‏ سوسیالیستها و آنارشیستها.‏ اما گلدمن در این میان

‏بمنبممیگنجید.‏

سپس زندگینامهی اما گلدمن را با عنوان ‏«آن گونه که من زیستم»‏ خواندم و پس از آن به آثار

آنارشیستهای روس پیبرتبرر کروپوتکبنیبنن‎٨‎ و میخائل با کونبنیبنن‎٩‎ رجوع کردم.‏ به آنارشیسم به عنوان یک

فلسفهی سیاسی علاقمند شدم و دریافتم که خارج از مرزهای نظریات سیاسی سنبىتبىی که در دنیای

آ کادمیک تدریس میشود قرار دارد.‏

Richard Drinnon ١

Mother Jones ٢

Big Bill Haywood ٣

John Reed ٤

Ludlow ٥

Lawrence Textile ٦

Haymarket ٧

Peter Kropotkin ٨

Mikhail Bakunin ٩

!12


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

با آمدن به دانشگاه بوستون در پایبریبرز ١٩۶۴، با استاد جدید دیگری در آبجنبججا آشنا شدم که رشتهاش

فلسفه بود.‏ هنگامی که فهمید وارد دپاربمتبممان علوم سیاسی میشوم پرسید:«فلسفهی سیاسی ‏سمشسمما

چیست؟»‏

نیمه جدی پاسخ دادم:«آنارشیسم.»‏

نگاه تندی به من کرد و گفت:«غبریبررممممممکن است!»‏

در سال ١٩٧۴ که در پاریس تدریس میکردم،‏ سفری به آمسبرتبرردام داشتم و به موسسهی جهابىنبىی

تارتحیتحخ اجتماعی‎١‎ رفتم.‏ در آبجنبججا گنجینهای از نامههای اما گلدمن و الکساندر برکمن‎٢‎ را یافتم که پس از

اخراجشان از آمریکا،‏ هنگام آغاز جنگ جهابىنبىی اول در اروپا نوشته شده بود.‏ هر چه میتوانستم بر

روی کاغذهای یادداشت از آبهنبهها رونویسی کردم،‏ اما در بازگشت به خانه دریافتم که ربجیبجچارد و آنا ماریا

درینون جستجوی دقیقی در ‏همھهممبنیبنن منابع ابجنبججام داده و به تازگی گزیدهای از مکاتبات گلدمن‐برکمن را

با عنوان ‏«بىببىیوطن»‏‎٣‎ به چاپ رسانده بودند.‏

در طول دههی ۶٠ و ٧٠ میلادی،‏ ‏بجببجخش عمدهی زندگی من صرف جنبش ضدجنگ ویتنام شده بود‐‏

سخبرنبررابىنبىی،‏ شرکت در تظاهرات،‏ سفر به ژاپن و ویتنام و نوشبنتبنن دربارهی ‏جمحجمملهی آمریکا به آسیای

جنوبشرق.‏ هنگامی که جنگ در سال ١٩٧۵ به پایان رسید،‏ بالاخره زمابىنبىی برای ابجنبججام آبجنبجچه مدتها

در ‏بىپبىی ابجنبججامش بودم یافتم،‏ نوشبنتبنن ‏بمنبممایشنامهای دربارهی اما گلدمن باشکوه.‏ پسرم جف،‏ بازیگری که

اولبنیبنن ماموریت کارگردابىنبىیاش از سوی ‏«تئاتر برای شهر جدید»‏‎٤‎ در منتهبنتبنن به او ‏مجممجحول شده بود،‏ پیشنهاد

کرد که اولبنیبنن اجرای این ‏بمنبممایشنامه را در سال ١٩٧۶ به روی صحنه ببرببررد.‏ سال بعد،‏ پس از بازنویسی

‏(که معمولاً‏ پس از اولبنیبنن اجرا صورت میگبریبررد)،‏ در بوستون به کارگردابىنبىی مکسبنیبنن کلاین‎٥‎ و اجرای گروه

move» «The next به روی صحنه رفت.‏ نقدهای درخشابىنبىی دریافت کرد،‏ هشت ماه بر روی صحنه

بود و بیستهزار نفر آن را ‏بمتبمماشا کردند.‏ در سالهای بعدی دوباره در نیویورک،‏ و سپس در لندن و

توکیو اجرا شد.‏ یکی از نسخههای آن توسط انتشارات ‏«ساوث اِند»‏‎٦‎ به عنوان ‏بجببجخشی از ‏مجممججموعهی

‏بمنبممایشنامههای فمینیسبىتبىی با عنوان ‏«کتاب ‏بمنبممایش»‏ منتشر شد.‏ ‏بمنبممایشنامه بنا به ضرورت تنها ‏بجببجخشی از زندگی

اما گلدمن را پوشش میدهد.‏ او در کوونو‎٧‎ در لیتوابىنبىی متولد شد که در آن زمان در سال ١٨۶٩ ‏بجببجخشی

International Institute of Social History ١

Alexander Berkman ٢

Nowhere at Home ٣

Theater for the New City ٤

Maxine Klein ٥

South End Press ٦

Kovno ٧

!13


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

از روسیه بود.‏ او در خاطراتش فلا کتهای زندگی در خانوادهی ‏بهیبههودی فقبریبررش و ‏لحللححظات نادر هیجان

که در زندگیاش رخ داده بود را بازگو میکند.‏ او که ‏همھهممواره پذیرای ملاقاتهای پرشور و حرارت بود،‏

از اولبنیبنن ‏بجتبججربهی هیجان جنسیاش میگوید که وقبىتبىی دخبرتبرر کوچکی بوده،‏ جوابىنبىی از روستایشان او را به

هوا میانداخته و میگرفته است.‏ او تعریف میکند که در سفری که به کانینگزبرگ‎١‎ برای دیدار عمهی

مرفهاش رفته بود،‏ عمهاش او را به اپرا برده بود و ‏همھهممچنان که یکی از آریاهای زیبای وردی سالن

کنسرت را فرا گرفته بود،‏ اشک میربجیبجخت.‏

خانوادهی او به ایالات متحده مهاجرت کردند و در فضای فرهنگی مهاجران ‏بهیبههودی روچسبرتبرر‎٢‎ نیویورک

زندگی میکردند.‏ در سن شانزده سالگی اما در یک کارخانه کار میکرد.‏ نا گهان او را به مرد جوابىنبىی

شوهر داده بودند که اما دوستش نداشت و قادر به برقراری رابطهی جنسی با او نبود.‏ پدرش مستبد

بود.‏ به ‏همھهممبنیبنن علت خیلی زود با زیردسبىتبىی و اطاعت زنان در رابطه با پدران و شوهران آشنا شده بود.‏

اما او اهل مطالعه و بلندپروازی بود.‏ در سن هفده سالگی با مبارزات کارگری برای هشت ساعت کار

روزانه در شیکا گو آشنا شد.‏ در این مبارزات ماجرای هیمارکت در سال ١٨٨۶ نقشی اساسی ایفا

میکرد.‏ سرچشمهی آن اعتصابىببىی علیه شرکت ببنیبننالمللممللی هاروسبرتبرر‎٣‎ بود که در طی آن پلیس تعدادی از

اعتصابکنندگان را به قتل رساند.‏ جنبش آنارشیسبىتبىی در شیکا گو که بسیار قدربمتبممند بود،‏ فراخوان

‏بجتبججمعی اعبرتبرراضی را در میدان هیمارکت صادر کرد.‏ ‏بجتبججمع مسالمللممتآمبریبرز بود،‏ اما هنگامی که گروه کوچکی

از نبریبرروهای پلیس اقدام به برهم زدن ‏بجتبججمع ‏بمنبممودند،‏ ‏بمببممبىببىی در میان صفوف پلیس منفجر شد و شصتوشش

نفر از آبهنبهها زجمخجممی شدند که هفت نفر پس از آن جان باختند.‏ پلیس به روی ‏جمججممعیت آتش گشود،‏ تعداد

زیادی را کشت و دویست نفر را زجمخجممی کرد.‏

هیچ مدرکی مببىنبىی بر اینکه چه کسی ‏بمببممب را منفجر کرده وجود نداشت ‏(و تا امروز هم هنوز روشن نشده

است)،‏ اما پلیس هشت نفر از رهبرببرران آنارشیست را در شیکا گو دستگبریبرر کرد.‏ هیئت منصفه آبهنبهها را

گناهکار شناخت؛ بر اساس این فرض که هر کس ‏بمببممب را منفجر کرده،‏ ‏بجتبجحت تاثبریبرر بیانیههای آشوبگرانهی

آبهنبهها مرتکب چنبنیبنن عملی شده است،‏ چرا که پس از تبریبرراندازی در اعبرتبرراض هاروسبرتبرر آنارشیستها در

بیانههایشان دعوت به ‏«انتقام»‏ کرده بودند.‏ هر هشت نفر ‏مجممجحکوم به اعدام شدند.‏

این رویداد تبدیل به هیجابىنبىی جهابىنبىی شد.‏ در سرتاسر اروپا ‏بجتبججمعابىتبىی در دفاع از افراد ‏مجممجحکوم برگزار شد.‏

هنگامی که تقاضای فرجام آبهنبهها از سوی دیوان عالىللىی ایلینویز رد شد،‏ جرج برنارد شاو اینگونه وا کنش

نشان داد:«ا گر جهان باید هشت نفر از مردمش را از دست بدهد،‏ ‏بهببههبرتبرر است این هشت نفر از اعضای

دیوان عالىللىی ایلینویز باشند.»‏ یکی از آبهنبهها خود را در زندان کشت.‏ سه نفر بعداً‏ توسط فرماندار جان پیبرتبرر

Konigsberg ١

Rochester, New York ٢

International Harvester Company ٣

!14


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

آلتگلد‎١‎ ‏(که بعدها موضوع رمابىنبىی تاربجیبجخی به قلم هاوارد فست‎٢‎ با عنوان ‏«آمریکابىیبىی»‏ قرار گرفت)‏ عفو

شدند.‏ چهار نفر دیگر به دار آوبجیبجخته شدند.‏

این رویدادها تاثبریبرر احساسی شدیدی بر امای جوان داشتند.‏ او تصمیم گرفت که خانوادهاش در

روچسبرتبرر را ترک کند و به نیویورک برود تا آزاد باشد که زندگی خودش را داشته باشد.‏ در آبجنبججا با

گروهی از آنارشیستهای جوان آشنا شد که از ‏جمججمملهی آبهنبهها الکساندر برکمن مهاجری از روسیه بود که

‏بىببىیدریغ زندگی خود را وقف ساخبنتبنن جامعهای نو کرده بود.‏ اما و ساشا ‏(نامی که دوستانش او را با آن

میشناختند)‏ دلدادهی یکدیگر شدند.‏ یکی از کسابىنبىی که تاثبریبرری شگرف بر اما و ساشا داشت،‏ انقلابىببىی

مشهور آلمللممابىنبىی،‏ یوهان موست‎٣‎ بود؛ که سابقاً‏ عضو رایشتا گ‎٤‎ بود،‏ مدبىتبىی را در بند گذرانده بود و ا کنون از

فصاحت و سخنوری خود برای پیشبرببررد اهداف آنارشیسم ‏بهببههره میجست.‏ موست ‏مجممججذوب این رفیق

جوان و مشتاق شده بود و ‏همھهممبنیبنن منجر به تنشهابىیبىی میان اما و ساشا شد.‏

اما کاری در کارخانه پیدا کرد و شروع به سازماندهی کارگران مهاجر ‏(اغلب زن)‏ در منتهبنتبنن ‏بمنبممود.‏ در

سال ١٨٩٢، کارگران در هومستد‎٥‎ پنسیلوانیا اعتصابىببىی را در یکی از کارخابجنبججات فولاد اندرو کارنگی‎٦‎

آغاز کردند که به دست هبرنبرری کلی فریک‎٧‎ ‏بىببىیرحم حلوفصل شد؛ کسی که بعدها ‏همھهممانند کارنگی

شخصی خبریّبرر شد.‏ فریک،‏ آژانس کارآ گاهی پینکرتون‎٨‎ را به کار گرفت ‏‐بزرگترین آژانس ضداعتصاب

کشور‐‏ و در مقطعی عاملان آن بر روی اعتصابکنندگان آتش گشوده و هفت نفر را به قتل رساندند.‏

اما،‏ ساشا و تعدادی دیگر از دوستانشان که از این رویداد برانگیخته شده بودند،‏ تصمیم گرفتند که

دست به اقدامی جسورانه برای انتقام بزنند تا به ابرقدرتهای صنایع نشان دهند که از آسیب مصون

نیستند.‏ آبهنبهها میخواستند هبرنبرری کلی فریک را به قتل برسانند.‏

ساشا که راغب بود خود را فدای مصلحت این هدف ‏بمنبمماید،‏ اصرار کرد که به تنهابىیبىی دست به این عمل

بزند.‏ او به پیبرتبرزبورگ سفر کرد،‏ وارد دفبرتبرر فریک شد و شلیک کرد.‏ ساشا به هیچ وجه آدمکش حرفهای

و بابجتبججربهای نبود.‏ تبریبررهایش تنها توانست فریک را زجمخجممی کند و خودش نبریبرز مغلوب شد.‏ ‏مجممجحا کمه به سرعت

John Peter Altgeld ١

Howard Fast ٢

Johann Most ٣

:Reichstag ٤ قوهی مقننهی دولت آلمللممان در دوران رایش دوم و سوم.‏

Homestead ٥

Andrew Carnegie ٦

Henry Clay Frick ٧

Pinkerton Detective Agency ٨

!15


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ابجنبججام شد و ساشا ‏مجممجحکوم به بیست و دو سال حبس در زندان ایالبىتبىی پنسیلوانیا شد.‏ شرح ‏بجتبججربیات او،‏

‏«خاطرات زندان یک آنارشیست»،‏ یکی از آثار برجستهی یادداشتهای زندان است.‏

شد.‏

زندگی در زندان شکنجهای ‏بىببىیپایان بود،‏ خصوصاً‏ از آبجنبججا که ساشا ‏همھهممچنان به طرق گونا گون مقامات را

به چالش میکشید و بارها مورد تنبیه قرار گرفت.‏ سایر زندانیان ترجیح داده بودند دست به خودکشی

بزنند تا اینکه خشونتهای حبس را ‏بجتبجحمل کنند و ساشا نبریبرز مطمبنئبنن نبود که بتواند تا پایان دورهی

‏مجممجحکومیتش تاب بیاورد.‏ خبرببرر درماندگی او به اما و دوستانش رسید و آبهنبهها هم نقشهای عجیب برای فرار

او تدارک دیدند.‏ آبهنبهها خانهای نه چندان دور از دیوارهای زندان اجاره کردند و شروع به حفر تونلی

کردند که سر از حیاط زندان درمیآورد و رفیقی هم پیانو مینواخت تا صدای حفاری را پوشش دهد.‏

اما درست در زمابىنبىی که کارشان به ابمتبممام رسید،‏ تونل کشف شد و ساشا مورد ‏مجممججازات سخبىتبىی قرار گرفت.‏

هنگامی که برکمن در زندان بود،‏ اما به سازماندهی و شورش ادامه داد.‏ در سال ١٨٩٣، سال

هولنا کی از ‏بجببجحران اقتصادی که کودکان شهرها از گرسنگی و بیماری جان میسبرپبرردند،‏ او در تظاهرابىتبىی

عظیم در میدان یونیون سخبرنبررابىنبىی کرد و مستمعینش را تشویق کرد تا به انبارهای غذا هجوم ببرببررند و

هر آبجنبجچه برای سبریبرر کردن شکم خانوادههایشان نیاز دارند با خود ببرببررند‐‏ به جای آنکه منتظر قانونگذار

باشند یا پیش مقامات دادخواهی کنند.‏ این به وضوح اصل آنارشیسبىتبىی ‏«کنش مستقیم»‏ را به تصویر

میکشد.‏ اما توسط پلیس از تریبون به زیر کشیده شد و به دو سال حبس در جزیرهی بلکول‎١‎ ‏مجممجحکوم

اما در زندان پرستاری و مامابىیبىی را آموخت.‏ این آموزشها در ‏بمتبممام زندگیاش بسیار کارآمد بود.‏ ‏(در

رمان ای.ال.دوکتوروف‎٢‎ با عنوان رگتابمیبمم،‏ صحنهای درخشان وجود دارد که در آن اما یک دخبرتبرر

بازیگر آن دوران را ماساژ میدهد.)‏

در حالىللىی که ساشا حبس را ‏بجتبجحمل میکرد،‏ اما به سرعت به عنوان رهبرببرر سخبرنبرران و سازماندهی کنندهی

جنبشهای کارگری و آنارشیسبىتبىی شناخته میشد.‏ هنگامی که رئیسجمججممهور مککینلی در سال ١٩٠١ با

اصابت گلولهی مردی به نام لئون زولگوس‎٣‎

بلافاصله اشتباهاً‏ فرض کرده بود که او با این قتل در ارتباط است.‏

کشته شد،‏ اما ‏مجممججبور شد به اختفاء برود،‏ چرا که پلیس

در واقع گلدمن دیگر مانند دوران حادثهی فریک بر این باور نبود که قتل سیاسی برای اهداف

آنارشیسم موجه است،‏ اما از سوی دیگر علبریبررغم تبىنبىی چند از دوستان رادیکالش از سرزنش و اهانت

به او خودداری کرد.‏ استدلال اما این بود که هر چقدر هم که عمل زولگوس غبریبررمنطقی باشد،‏ مردم

باید متوجه میبودند که دلایل موجهی برای خشم او وجود داشته است.‏

Blackwell ١

E.L. Doctorow ٢

Leon Czolgosz ٣

!16


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

در ‏بمتبممام این دوران اما بنا بر فلسفهی آزادی عشق که به آن معتقد بود،‏ عشاق بسیاری داشت،‏ حبىتبىی با

وجود اینکه احساس و عشق عمیقش را نسبت به الکساندر برکمن حفظ کرده بود.‏ هنگامی که برکمن

در سال ١٩٠۶ از زندان آزاد شد،‏ دوسبىتبىی آبهنبهها دوباره زنده شد،‏ اما رابطهشان دیگر وجه جنسی

نداشت.‏ آبهنبهها در راه آنارشیسم رفیق بافىقفىی ماندند و در کنار هم نشریهی ‏«مادر زمبنیبنن»‏ را پایهگذاری

کردند.‏

در سال ١٩٠٨، هنگامی که اما در شیکا گو سخبرنبررابىنبىی میکرد،‏ برای اولبنیبنن بار بن رایتمن‎١‎ شگفتانگبریبرز

را ملاقات کرد.‏ ملاقابىتبىی که منجر به پرتلاطمترین ‏بجتبججربهی عاطفی او شد.‏ او دکبرتبرر بن رایتمن بود که به

طریقی راه خود را به دانشکدهی پزشکی باز کرده و آن را به ابمتبممام رسانده بود،‏ اما زمبنیبنن تا آسمسسممان با یک

پزشک سنبىتبىی تفاوت داشت.‏ او مردی بود با موهای تبریبرره و خوشقیافه که لباسهای پرنقشونگار و رزق و

برق دار میپوشید و در مغازهای برِ‏ خیابان در شیکا گو مطب راهاندازی کرده بود و ‏بىببىیخابمنبممانها،‏

روسپیان و به طور کلی مردم فقبریبرر میتوانستند برای دریافت کمک به آبجنبججا بروند.‏ او سقط جنبنیبنن ابجنبججام

میداد و به شیوههای دیگر نبریبرز قواعد حرفهای و جامعه را نادیده میگرفت.‏

رایتمن مردی بود با امیال جنسی سبریبرریناپذیر و این دو شدیداً‏ عاشق یکدیگر شدند.‏ مکاتبات آبهنبهها که

در ‏همھهممبنیبنن سالهای اخبریبرر کشف شده است،‏ یکی از ‏بىببىیپرواترین و پرحرارتترین ‏بمنبممونههای تارتحیتحخ

نامهنگاری است.‏ اما سیونه ساله و رایتمن بیستونه ساله بود،‏ اما این اختلاف سبىنبىی به هیچ وجه اهمھهممیبىتبىی

برایشان نداشت.‏ اما در ‏«آنگونه که من زیستم»‏ رایتمن را اینگونه توصیف میکند:‏

او بعدازظهر از راه رسید،‏ ظاهری عجیب و زیبا،‏ با کلاه کابوی بزرگ،‏ کراوات ابریشمی آویزان و عصابىیبىی

بزرگ…‏ صدایش ‏بمببمم،‏ نرم و اغوا گر بود…‏ مردی بلندقد با سری خوشفرم پوشیده از موهای مشکی

‏مجممججعد و پرپشت که مشخص بود مدتهاست شسته نشده.‏ چشمانش قهوهای و درشت و رویابىیبىی بود.‏

لبهایش که هنگام لبخند دندانهای زیبایش را برملا میکردند،‏ برجسته و شورانگبریبرز بودند.‏ جانوری

خوشقیافه بود…‏ ‏بمنبممیتوانستم چشم از دستانش بردارم.‏ ٢

Ben Reitman ١ ٢

“Boston University Library Special Collections, Emma Goldman Papers, Collection #243,

Boxes 1, 2, 3. See also The Emma Goldman Papers: A Microfilm Edition (Ann Arbor, MI:

Chadwyck-Healey, 1991), Reels 6, 7, and 68; Emma Goldman: A Guide to Her Life and

Documentary Sources (Ann Arbor, MI: Chadwyck-Healey, 1995); Emma Goldman: The

American Years (Berkeley: University of California Press, 2003); and documents available at

the Emma Goldman Papers Project, University of California, Berkeley; http://

sunsite.berkeley.edu/Goldman/.”

!17


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

کمی پس از دیدار با رایتمن،‏ اما برایش نوشت:«تو درهای زندان زنانگی مرا گشودهای…‏ ا گر از من

خواسته شود که میان دنیابىیبىی از ادرا ک و چشمهای که جسمم را لبرببرریز از آتش میکند،‏ یکی را

برگزینم،‏ نا گزیر به برگزیدن چشمهام.»‏ ١

اما خیلی زود بندهی نیاز جسمابىنبىیاش به رایتمن شده بود.‏ او با اما سفر میکرد،‏ سخبرنبررابىنبىیهایش را

مدیریت میکرد،‏ اما در عبنیبنن حال آمادهی ماجراجو ‏بىیبىی با زنان دیگر نبریبرز بود.‏ اما ‏بمنبممیتوانست پیوندش را

بگسلد.‏ در مقطعی اما برای رایتمن مینویسد:‏

ا گر مکاتبات ما منتشر شود،‏ دنیا مات و مبهوت خواهد ماند که من،‏ اما گلدمن،‏ انقلابىببىی قدربمتبممند و ‏بىببىیبا ک،‏

کسی که قوانبنیبنن و سنتها را به چالش کشیده،‏ به درماندگی کشبىتبىیشکستگان در میانهی اقیانوس

خروشان بودهام.‏

٢

با این حال اما دست از سخبرنبررابىنبىیها،‏ آشوبگریها و سازماندهیهای ‏بىببىیپایانش برنداشت.‏ به نظر میرسید

که در سفرهایش به سرتاسر کشور و سخبرنبررابىنبىیهایش برای ‏جمججممعیتهای انبوه دربارهی کنبرتبررل موالید ‏(«هر

زبىنبىی باید خودش تصمیم بگبریبررد»)،‏ دربارهی مسائل ازدواج به عنوان یک ‏بهنبههاد ‏(«ازدواج ارتباطی با

عشق ندارد»)،‏ دربارهی وطنپرسبىتبىی ‏(«آخرین سنگر اراذل»)،‏ دربارهی عشق آزاد ‏(«عشق چیست

ا گر آزاد نباشد؟»)،‏ و دربارهی تئاتر ‏‐شاو،‏ ایبسن،‏ اسبرتبرریندبرگ‐‏ خستگیناپذیر است.‏ او بارها و بارها

تنها به خاطر سخبرنبررابىنبىی دستگبریبرر شد.‏ در شیکا گو در سال ١٩٠٨ پلیس او را از روی سکو به پایبنیبنن

کشید.‏ گزارشگری از شیکا گو دیلی تریبون‎٣‎ این گفتگو را ثبت کرد:‏

کاپیتان:«فکر کردی میآبىیبىی اینجا دردسر درست کبىنبىی،‏ ها؟»‏

خابمنبمم گلدمن به تندی پاسخ داد:«درست رفتار کن.‏ مثل یک مرد حرف بزن،‏ حبىتبىی ا گر پلیس هسبىتبىی.»‏ ٤

در سال ١٩٠٩ در طول یک ماه،‏ پلیس یازده بار جلسات او را بر هم زد.‏ در سانفرانسیسکو برای

پنجهزار نفر دربارهی وطنپرسبىتبىی صحبت کرد،‏ در حالىللىی که ‏جمججممعیت آنقدر جلوی پلیس را گرفتند تا عقب

نشیبىنبىی کرد.‏‎٥‎ در سندیهگو گروهی بن رایتمن را ربودند،‏ او را به خارج از شهر بردند،‏ بر سرش قبریبرر

“Candace Falk, Love, Anarchy, and Emma Goldman (New York: Holt, Rinehart, and

Winston, 1984), 4.”

٢ ‏همھهممان

Chicago Daily Tribune ٣

١

٤ ٥ ‏همھهممان

“Goldman, Living My Life, Vol. 1, 427-28. The talk, “Patriotism: A Menace to Liberty,”

appears in Goldman, Anarchism and Other Essays, 127-44.”

!18


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ربجیبجختند و او را با پر پوشاندند و بر پشتش حروف ١«I.W.W.» ‏[کارگران صنعبىتبىی جهان]‏ را داغ زدند.‏

ولىللىی ‏(با احبرتبررام به شجاعت او و ‏همھهممبنیبننطور اما)،‏ هر دوی آبهنبهها بعداً‏ به سندیهگو بازگشتند تا اما

سخبرنبررابىنبىیاش را ابجنبججام دهد.‏

آزادی جنسی اما تا جابىیبىی پیش رفت که به او اجازهی رابطهای کوتاه با زبىنبىی در نیوکبرنبرزینگتون‎٢‎ پنسیلوانیا

را داد.‏ این زن المللممیدا اسبرپبرری‎٣‎ بود.‏ با وجود اینکه در زندگینامهی اما سخبىنبىی از او به میان نیامده است،‏

اما در میان ‏مجممججموعهی ویژهی کتابجببجخانهی دانشگاه بوستون به دستهای از نامههای المللممیدا به اما برخوردم.‏

المللممیدا فردی فوقالعاده بود،‏ زبىنبىی از طبقهی کارگر که هنگام نیاز به پول جسمش را در اختیار مردان

قرار میداد،‏ عاشق تئاتر و اپرا بود و گروهی سوسیالیسبىتبىی در نیوکبرنبرزینگتون برپا کرد.‏

نامههای المللممیدا اسبرپبرری به خاطر ابراز ‏مجممجحبت پرشورشان،‏ آ گاهی اجتماعی قوی،‏ و تصویری که از زندگی

زبىنبىی در جدال برای بقاء و عشق سرشار از شعف او به اپرا،‏ تئاتر و ادبیات ارائه میکند قابل توجه است.‏

هنگامی که آبهنبهها را خواندم،‏ میدانستم که باید به گونهای حضور او را در ‏بمنبممایشنامهام بازسازی کنم،‏

حبىتبىی ا گر تنها از طریق یکی از نامههایش باشد که دیدار با بن رایتمن را توصیف میکند.‏ این مبنتبنن

بریدهی یکی از نامههاست:‏

‏بمنبممیدابمنبمم که آیا ‏همھهممه به اندازهی من دیوانهی ‏بمنبممایش هستند…‏ آخرین باری که قرار بود سارا برنار‎٤‎ به

اینجا بیاید و من ‏بىببىیپول بودم نزدیک بود خودم را بکشم،‏ اما فرِد‎٥‎پنج دلار به من داد و یک صندلىللىی

در گوسهِیوِن‎٦‎ گرفتم.‏ سارا عجب صدابىیبىی دارد‐چه صدای طلابىیبىی و سیال و شیوابىیبىی.‏ من صحنهی

خشمش را در توسکا روبروی آینه ‏بمتبممرین کردهام…‏ اما،‏ عالىللىی ‏بمنبممیشد ا گر دولت تئاترها را اداره میکرد

Industrial Workers of the World ١

New Kensington ٢

Almeda Sperry ٣

Sara Bernhardt ٤

Fred ٥

goose heaven ٦

!19


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

و مردم را ‏مجممججابىنبىی راه میداد….‏ ا گر هر شب میتوانستم به دیدن یک ‏بمنبممایش خوب بروم،‏ فقط برای

غذا و لباس به اندازهای که برهنگیام را بپوشاند کار میکردم و با ‏همھهممه مهربان بودم.‏ ١

رایتمن و اما ده سال پرفرازونشیب در کنار هم بودند که در طول آن اما علبریبررغم پریشابىنبىی عاطفیاش

توانست به مبریبرزان خارقالعادهای فعالیت سیاسیاش را حفظ کند که این فعالیتها هنگام ‏مجممجخالفتش با

ورود آمریکا به جنگ در سال ١٩١٧ به اوج خود رسید.‏ این رویداد همزمان با جدابىیبىی آبهنبهها بود.‏

رایتمن با وجود اینکه شخصاً‏ به شیوههای گونا گون از خود شهامت نشان داده بود،‏ ‏بمتبممایلی نداشت که با

‏مجممجخالفت آشکارا با جنگ،‏ آزادی خود را به خطر بیاندازد.‏

اما و الکساندر برکمن که در ‏بمتبممام مدت رفیق و ‏همھهممرزم بودند،‏ با ‏مجممجحکوم کردن خدمت نظامی اجباری و

جنگ،‏ قانون را به چالش کشیده و در سال ١٩١٨ به حبس ‏مجممجحکوم شدند.‏ هنگامی که جنگ به پایان

رسید،‏ آزاد شدند و بلافاصله به ‏همھهممراه بسیاری دیگر از افراد رادیکال،‏ در سرکوب شدیدی که با پایان

جنگ ‏همھهممراه بود،‏ از کشور اخراج شدند.‏ جی.‏ ادگار هوور‎٢‎ در آغاز فعالیتهای ننگینش به عنوان

متعصبىببىی دست راسبىتبىی،‏ شخصاً‏ بر اخراج و اسبرتبررداد آبهنبهها به وسیلهی یک کشبىتبىی به مقصد روسیه،‏ ‏مجممجحل

تولدشان،‏ نظارت کرد.‏

هر چند،‏ این کشور دیگر نه روسیهی تزاری،‏ بلکه ابجتبجحاد شوروی بود که لنبنیبنن در آن ‏مجممججمع قانون اساسی

را که ‏بمنبممایندهی جناحهای سیاسی ‏مجممجختلف بود منحل کرده و قانون بلشویکی را برقرار کرده بود.‏ اما و

ساشا پس از ملاقات با لنبنیبنن و تروتسکی،‏ مشاهدهی زندابىنبىی کردن ‏مجممجخالفان،‏ بر هم زدن تظاهرات،‏ و در

‏بهنبههایت سرکوب خونبنیبنن شورش ملوانان در کرونستات‎٣‎ ببریبررون از پبرتبرروگراد،‏ ‏بجتبجحمل ماندن در شوروی را

نداشتند.‏

آبهنبهها سالهای بافىقفىی ماندهی عمرشان را در ‏بجببجخشهای گونا گون اروپا،‏ خصوصاً‏ در سواحل مدیبرتبررانه در

فرانسه گذراندند.‏ ‏بىببىیوقفه به یکدیگر نامه مینوشتند ‏(بسیاری از نامهها در ‏مجممججموعهی ربجیبجچارد و آنا

درینون نگهداری میشود)،‏ در جریان رویدادهای اروپا و آمریکا قرار میگرفتند،‏ نامشان و

‏جمحجممایتشان را پای هر جنبشی که ‏بجتبجحت تاثبریبرر قرارشان میداد میگذاشتند.‏ اما در طول جنگهای داخلی

“Boston University Library Special Collections, Emma Goldman Papers, Collection #243,

Boxes 1, 2, 3. See also The Emma Goldman Papers: A Microfilm Edition (Ann Arbor, MI:

Chadwyck-Healey, 1991), Reels 6, 7, and 68; Emma Goldman: A Guide to Her Life and

Documentary Sources (Ann Arbor, MI: Chadwyck-Healey, 1995); Emma Goldman: The

American Years (Berkeley: University of California Press, 2003); and documents available at

the Emma Goldman Papers Project, University of California, Berkeley; http://

sunsite.berkeley.edu/Goldman/.”

J. Edgar Hoover ٢

Kronstadt ٣

١

!20


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

به اسپانیا سفر کرد و در سال ١٩٣۶ برای ‏جمججممعیبىتبىی انبوه در بارسلونا که برای مدبىتبىی کوتاه منطقهی

آنارشیسبىتبىی مستقلی شده بود سخبرنبررابىنبىی کرد.‏ ‏(این دوران به روشبىنبىی در ‏«احبرتبررام به کاتالونیا»‏ اثر جورج

اورول توصیف شده است.)‏

برکمن که سخت بیمار بود و درد میکشید،‏ در سال ١٩٣۶ جان خود را گرفت.‏ اما در سال ١٩۴٠،

در دوران مسئولیت فرانسیس پرکیبرنبرز‎١‎ وزیر کار پیشرو روزولت،‏ سفری کوتاه به ایالات متحده داشت.‏

سفرش مشروط بر این بود که تنها دربارهی تئاتر صحبت کند.‏ او هم ‏مجممججموعهای سخبرنبررابىنبىی دربارهی

ایبسن،‏ شاو،‏ اسبرتبرریندبرگ و چخوف ابجنبججام داد.‏ ولىللىی در توقفی کوتاه در کانادا بیمار شد و درگذشت.‏ او

هفتاد و یک سال داشت.‏

سال ١٩۶٠ علاقه به آنارشیسم بار دیگر زنده شد.‏ یکی از دلایل آن خصومت شدید نسبت به دولت

آمریکا بود.‏ دولت فدرال نزدیک به صد سال بود که در تبعیض نژادی در جنوب دست داشت.‏ این

‏همھهممکاری تنها زمابىنبىی به پایان رسید ‏(دستکم از نظر قانوبىنبىی)‏ که سیاهپوستان در جورجیا،‏ آلاباما،

میسیسیبىپبىی و دیگر ایالات جنو ‏بىببىی به خیابانها ربجیبجخته و کشور را در مقابل دیدگان جهانیان شرمگبنیبنن

کردند.‏

‏همھهممبنیبنن دولت مشغول ادامهی جنگی ‏بىببىیرجمحجممانه در آسیای جنوب شرق بود،‏ طولابىنبىیترین جنگ تارتحیتحخ

کشور.‏ تنها در مقابل مقاومت سرسختانهی ویتنام و جنبش عظیم ملی ضدجنگ در ایالات متحده بود

که دست به عقبنشیبىنبىی زد.‏

رادیکالهای دههی ١٩۶٠ مانند رادیکالهای دههی ٣٠، مرتبط با جنبش کمونیسبىتبىی یا هوادار شوروی

نبودند.‏ آبهنبهها خود را ‏«چپ جدید»‏ مینامیدند و پیوندهای ایدئولوژیک و احساسی قدربمتبممندی میان آبهنبهها با

آنارشیسم وجود داشت،‏ هر چند واژهی آنارشیسم چندان مورد استفاده قرار ‏بمنبممیگرفت.‏ این پیوند تنها

سوءظن به ‏بمتبممام دولتها نبود،‏ بلکه باوری بود به آبجنبجچه ‏«دانشجویان برای جامعهی دموکراتیک»‏ و

دیگران آن را ‏«دموکراسی مشارکبىتبىی»‏ مینامیدند.‏

به نظر میرسید که جنبشهای دههی ١٩۶٠، ‏بجتبججلی اصول آنارشیسم مببىنبىی بر ‏«سازماندهی ‏بمتبممرکز زدابىیبىی

شده»‏ بود،‏ بر خلاف چپ قدبمیبمم که مبتبىنبىی بر حزب بود.‏ کمیتهی ‏همھهمماهنگی مسالمللممتآمبریبرز دانشجو ‏بىیبىی ٢

متشکل از گروههای کوچک جوان و اغلب سیاهپوست بود که در خطرنا کترین مناطق جنوبشرق

آمریکا کار میکردند،‏ در جوامع ‏مجممجحلی جای میگرفتند و تنها ارتباطی گاه به گاه را با مقامات کشوری در

آتلانتا حفظ کرده بودند.‏

جنبش فمینیسبىتبىی آن سالها هم بدون صحببىتبىی از آنارشیسم،‏ بر اساس اصول آنارشیسبىتبىی سازماندهی

‏بمتبممرکززدابىیبىی شده عمل میکرد و به صورت روز به روز در قالب گروههای کوچکی از زنان در سرتاسر

Frances Perkins ١

The Student Nonviolent Coordinating Committee ٢

!21


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

کشور فعالیت میکرد.‏ هر از گاهی رژه و تظاهرات در ‏جمحجممایت از برابری جنسیبىتبىی برگزار میشد اما زنان

مقید به هیچ رهبرببرر کاریزماتیکی نبودند.‏

عامل دیگری که جنبشهای دههی ١٩۶٠ را به فلسفهی تاربجیبجخی آنارشیسم پیوند میداد ایدهی کنش

مستقیم بود.‏ به این معنا که تغیبریبرر اجتماعی نه از طریق احزاب سیاسی در تلاش برای در اختیار گرفبنتبنن

دولت،‏ بلکه از طریق به هم پیوسبنتبنن شهروندان و عمل مستقیم بر ضد منشاء سرکوبشان جستجو

میشد.‏

جنبش کارگری از نظر تاربجیبجخی هنگامی که از سوی رهبرببرری ‏مجممجحافظهکار ملی بازداشته ‏بمنبممیشد،‏ در چنبنیبنن

فعالیتهابىیبىی شرکت داشت:‏ اعتصابات مستقیم بر ضد کارفرما موفق شده بود هشت ساعت کار روزانه را

تثبیت کند.‏ ‏بمنبممیشد بر روی دولت حساب کرد که برای کارگران قدمی بردارد.‏ دولت به دست ثروبمتبممندان

و قدربمتبممندان اداره میشد و با قدرتهای سرمایهدار پیوند خورده بود.‏ بنابراین کارگران خود میبایست

دست به کار میشدند.‏

جنبش حقوق مدبىنبىی جنوب از شعار ‏«کنش مستقیم مسالمللممتآمبریبرز»‏ برای توصیف مبارزهاش از طریق

تظاهرات نشسته و ‏«اتوبوسسواری برای آزادی»‏‎١‎ استفاده میکرد.‏ هنگامی که کنشگران ضدجنگ

خیابانهای واشینگبنتبنن را بستند،‏ ساختمان پنتا گون را ‏مجممجحاصره کردند و وارد دفاتر ثبتنام خدمت

اجباری سربازی شدند،‏ کنش مستقیم ابجنبججام میدادند.‏ اشکال گونا گون نافرمابىنبىی مدبىنبىی از سوی ‏مجممجخالفان

در به چالش کشیدن قانون و دولت،‏ در ‏همھهمماهنگی با فلسفهی آنارشیسبىتبىی بود،‏ خواه عاملان آن از آن

آ گاه بودند یا نه.‏

آنارشیسم به عنوان یک فلسفه که در اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیست از تاثبریبرر شگرفىففىی در اروپا و

نبریبرز ایالات متحده برخوردار بود،‏ پس از سال ١٩١٧ ‏بجتبجحتالشعاع جنبش کمونیسبىتبىی و ارتباطش با ابجتبجحاد

شوروی قرار گرفت.‏ با جنبشهای دههی ١٩۶٠، این وضع تغیبریبرر کرد.‏ سیاستهای ضددولبىتبىی جدید،‏

در کنار فرهنگ آزادی،‏ در موسیقی،‏ در روابط جنسی،‏ در زندگی اشبرتبررا کی منجر به زنده شدن

دوبارهی گرایش به آنارشیسم شد.‏ اما گلدمن پس از دههها ناشناس ماندن،‏ حال شخصیبىتبىی ‏مجممجحبوب بود،‏

خصوصاً‏ در جنبش زنان و ‏همھهممچنبنیبنن در جنبشهای سیاسی و سایر جنبشهای آن دوران.‏

اواخر دههی ١٩۶٠ بود که شروع به استفاده از آثار آنارشیسبىتبىی در کلاس درس تئوری سیاسیام در

دانشگاه بوستون ‏بمنبممودم.‏ دانشجویابمنبمم زندگینامهی اما گلدمن،‏ ‏«آنگونه که من زیستم»‏ را در کنار

‏مجممججموعهی سخبرنبررابىنبىیهایش با عنوان ‏«آنارشیسم و دیگر مقالات»‏ مطالعه میکردند.‏ گاهی از کتاب

کوتاهی از الکساندر برکمن استفاده میکردم که توضیح خلاصه و مفیدی از اندیشههای آنارشیسبىتبىی با

عنوان ‏«الفبای آنارشیسم»‏ بود.‏

:Freedom Ride ١ شکلی از اعبرتبرراض مردمی به قوانبنیبنن تبعیض آمبریبرز برای سیاهپوستان در استفاده از وسایل ‏جمحجممل و نقل

عمومی.‏ اعبرتبرراض به این ترتیب بود که معبرتبررضان از نژادها و رنگهای ‏مجممجختلف با هم سوار اتوبوسهای ببنیبنن ایالبىتبىی میشدند و به مناطقی

سفر میکردند که قوانبنیبنن تبعیضآمبریبرز در آن حا کم بود تا قوانبنیبنن ‏مجممجحلی را به چالش بکشند.‏

!22


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

هنگامی که اما برای اولبنیبنن بار در نیویورک و بوستون به روی صحنه رفت،‏ حوادث زندگی اما گلدمن را

تا سال ١٩٠۶ یعبىنبىی هنگامی که الکساندر برکمن از زندان آزاد شده بود پوشش میداد.‏ دربارهی

رابطهی اما با بن رایتمن میدانستم،‏ اما وقبىتبىی کندیس فا ک‎١‎ کتابش را با عنوان ‏«عشق،‏ آنارشی و اما

گلدمن»‏ چاپ کرد و نامههای عاشقانهی شگفتانگبریبرز میان اما و بن را در آن منتشر کرد،‏ احساس

کردم که باید این شخصیت عاشقپیشه را وارد ‏بمنبممایشنامهام کنم.‏ به این ترتیب،‏ هنگامی که ‏بمنبممایش در

سال ١٩٨٧ در لندن به روی صحنه رفت،‏ رایتمن یکی از شخصیتها بود و داستان به جنگ جهابىنبىی

اول کشیده شد.‏

برای اجرای انگلستان،‏ عنوان ‏بمنبممایشنامه را تغیبریبرر دادبمیبمم،‏ چرا که رمان جبنیبنن آستبنیبنن با عنوان ‏«اما»‏ برای

‏مجممجخاطبان انگلیسی آشنا بود.‏ ربجیبجچارد درینون لطف کرد و اجازه داد تا از عنوان زندگینامهای که از اما

نوشته بود استفاده کنیم و ‏بمنبممایش را ‏«یاغی در ‏بهببههشت»‏ نامیدبمیبمم.‏ هر چند در اجرای توکیو در سال

١٩٩٠، به عنوان اصلی بازگشتیم.‏

!23

Candace Falk ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اِما

شخصیتها:‏

اما (EMMA)

رز (ROSE)

جبىنبىی (JENNY)

دورا (DORA)

آقای ووگل VOGEL) (Mr.

هلنا (HELENA)

مادر

پدر

آقای لوین (Mr.LEVINE)

سا کس (SACHS)

افسران پلیس

صف اعبرتبرراضی کارگران

گروه کارگران جدید

سردستهی گروه کارگران جدید

هبرنبرری کلی فریک FRICK) (HENRY CLAY

‏همھهممراه فریک

دو نگهبان دفبرتبرر فریک

بن رایتمن REITMAN) (BEN

المللممیدا اسبرپبرری SPERRY) (ALMEDA

کارگران ژندهپوش میدان یونیون

توماس گرگوری GREGORY) (THOMAS

جی.‏ ادگار هوور HOOVER) .J) EDGAR

زندانبان

لبریبرزبت (LIZBETH)

ویتو (VITO)

فدیا (FEDYA)

آنا مینکبنیبنن MINKIN) (ANNA

ساشا (SASHA)

یوهان موست MOST) (JOHANN

!24


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پرده یک

!25


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه یک

پیشدرآمد:‏ موسیقی ‏«اسبرتبرراحتگاه من»‏‎١‎ با پیانو نواخته میشود یا نسخهی گروه کر آن ‏بجپبجخش میشود.‏

صحنه روشن میشود،‏ چهار زن در سنبنیبنن متفاوت ‏—اما،‏ رز،‏ جبىنبىی و دورا—‏ پشت دستگاههای

خیالىللىی نشستهاند و حرکات خیاطی را ابجنبججام میدهند.‏ پاهایشان بر روی پدال چرخخیاطی ضرباهنگی

ثابت و مداوم را به وجود میآورد.‏ یک دست پارچه را از زیر چرخ رد کرده و دست دیگر چرخ را

میچرخاند و هر چند دور یک بار بدون از دست دادن ریتم عرق پیشابىنبىیشان را پا ک میکنند.‏

سا کت،‏ سریع و با نظمی مشقتبار کار می کنند و تنها صدابىیبىی که میشنو ‏بمیبمم صدای ریتمیک پا بر روی

زمبنیبنن است که شبیه پدال چرخ است.‏ بعد یکی از زنان شروع به خواندن آهنگ ‏«اسبرتبرراحتگاه من»‏

میکند.‏ پس از خواندن دو بند از آهنگ،‏ سرکارگر ‏«ووگل»‏ سر میرسد ‏(یا صدایش از ببریبررون صحنه

میآید).‏ مردی تندخو که نامهربان نیست،‏ اما به خاطر مسئولیتش هراسان و دستپاچه است.‏

ووگل:‏ چند بار باید بگم؟ آواز خوندن موقع کار ‏ممممممنوع!‏ خواهش میکنم!‏

‏(آواز زن قطع میشود.)‏

ووگل:‏ هر کی میخواد آواز ‏بجببجخونه بره تو اپرا کار پیدا کنه!‏ ‏(سرش را تکان میدهد،‏ خارج میشود.)‏

‏(زنان در سکوت به کارشان ادامه میدهند.‏ هنگام صحبت کردن هم ریتم را نگه میدارند.)‏

جبىنبىی:‏ آتشسوزی کارگاه کاچینسکی‎٢‎ رو یادتونه؟

دورا:‏ هجده تا دخبرتبرر مردن.‏ بعضیاشون زنده زنده سوخبنتبنن.‏ بعضیاشون هم از پنجره ببریبررون پریدن.‏ کی

میتونه ‏همھهممچبنیبنن چبریبرزی رو فراموش کنه؟

: Mein Ruhe Platz ١ آهنگی از موسیقی ییدیش ‏(بهیبههودیان ارتدوکس)‏ اثر موریس رزنفلد Morris]

[Rosenfeld ‏(مبرتبررجم)‏

Kachinsky ٢

!26


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

جبىنبىی:‏ خب،‏ امروز صبح تو روزنامه نوشته بود که چرا اون دخبرتبررا نتونسته بودن از پلههای پشبىتبىی برن

پایبنیبنن.‏

دورا:‏ خب؟

جبىنبىی:‏ در از ببریبررون قفل بود.‏ کاچینسکی قفلش کرده بود چون چندتا از دخبرتبررا یواشکی میرفبنتبنن رو

پشت بوم هوا ‏بجببجخورن.‏

دورا:‏ حرومزادهی کثافت!‏ بعد اسم خودش رو میگذاره ‏بهیبههودی.‏

رز:‏ مگه رئیس ‏بهیبههودی فرفىقفىی هم میکنه؟

دورا:‏ ‏بهیبههودی باید فرق کنه.‏

رز:‏ ‏همھهممهشون مثل هم هسبنتبنن.‏ باور کن.‏ من برای ‏بهیبههودیا کار کردم،‏ برای غبریبرربهیبههودیا کار کردم،‏ حبىتبىی

برای ایتالیابىیبىیها.‏

جبىنبىی:‏ من خوشم ‏بمنبممیآد اینجا تو طبقهی هشتم کار کنم.‏ این روزا خیلی آتشسوزی میشه.‏ دیدی

رئیس آتشنشابىنبىی نیویورک چی گفته؟

دورا:‏ کی این ‏همھهممه مزخرفات رو میخونه؟

جبىنبىی:‏ ‏بهببههبرتبرره ‏بجببجخوبىنبىی.‏ گفته نردبونهاشون فقط تا شش طبقه میرسه.‏ ا گه مثل ما طبقهی هفتم هشتم

باشی،‏ خدا به دادت برسه.‏

‏(همھهممه از کار با ماشبنیبنن بازمیایستند.‏ چند ‏لحللححظه هیچ حرکت و صدابىیبىی نیست.‏ بعد کمکم دوباره شروع

می کنند.)‏

رز:‏ میدوبىنبىی،‏ در پشبىتبىی طبقهی ما هم از ببریبررون قفله…‏

جبىنبىی:‏ چی میگی؟!‏

رز:‏ از وقبىتبىی من اینجا کار میکنم ‏همھهممبنیبنن بوده.‏

دورا:‏ این درست نیست.‏

رز:‏ ‏بهببههبرتبرره ‏بهببههش فکر نکبىنبىی.‏

جبىنبىی:‏ یکی باید به ووگل بگه بازش کنه.‏

دورا:‏ حرف بزبىنبىی،‏ تو دردسر افتادی.‏ کی میخواد به ووگل بگه؟ من که ‏بمنبممیگم.‏

!27


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(در سکوت به کار ادامه میدهند.)‏

اما ‏(با صدای بلند،‏ بقیه را از جا میپراند):‏ آقای ووگل!‏ لطفاً‏ برید ببریبررون قفل در رو باز کنید که ا گه

آتشسوزی شد…‏

ووگل ‏(از ببریبررون صحنه،‏ برانگیخته):‏ سرت به کار خودت باشه!‏ ‏(وارد میشود)‏ ‏سمشسمما کرست میدوزید.‏

اینجا هم کارگاه آقای هندلینه‎١‎ . درها هم به من ربطی نداره.‏ اما،‏ حرفمو گوش کن.‏ تو اینجا از ‏همھهممه

کوچکتری.‏ یاد بگبریبرر سرت به کار خودت باشه.‏

اما ‏(از پشت دستگاه بلند میشود):‏ ا گه در قفل باشه من کار ‏بمنبممیکنم.‏

ووگل ‏(برانگیختهتر از پیش):‏ خوبه!‏ خوبه!‏ برو!‏ ‏همھهممبنیبنن حالا برو خونه.‏ کی تو رو لازم داره؟ ‏(با حرکات

اغراقآمبریبرز دست و بدن)‏ دورا!‏ امشب یک کم بیشبرتبرر ‏بمببممون کار اما رو ابجنبججام بده.‏ بیشبرتبرر دستمزد میگبریبرری.‏

امشب باید این سفارش رو ‏بمتبمموم کنیم.‏ آقای هندلبنیبنن منتظره.‏

دورا ‏(به آرامی):‏ من ‏بمنبممیتوبمنبمم بیشبرتبرر ‏بمببمموبمنبمم.‏

ووگل ‏(اشاره میکند):‏ جبىنبىی،‏ تو ‏بمببممون.‏

جبىنبىی:‏ من امشب باید سر وقت خونه باشم.‏

ووگل ‏(مستاصل):‏ رز!‏

‏(رز سرش را تکان میدهد.)‏

ووگل ‏(با فریاد):‏ ‏سمشسمماها چتونه؟

رز:‏ در.‏ باید در رو باز کنید.‏

ووگل:‏ من نباید این کاها رو بکنم.‏ به من ربطی نداره.‏

‏(اما قصد رفبنتبنن میکند.)‏

دورا:‏ اما،‏ صبرببرر کن منم بیام.‏ ‏(از پشت دستگاه بلند میشود)‏ آقای ووگل،‏ ببخشید،‏ من از آتش

میترسم.‏

جبىنبىی:‏ منم ‏همھهممبنیبنن طور.‏ ‏(بلند میشود.)‏

رز:‏ آقای ووگل،‏ ا گه آتشسوزی بشه خودتون هم ‏بمنبممیتونید از پلهها برید پایبنیبنن.‏

!28

Handlin ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ووگل:‏ ‏سمشسمما به سرتون زده.‏

‏(همھهممه از کار دست کشیدهاند.)‏

ووگل:‏ دارین با من چی کار میکنبنیبنن؟ دخبرتبررا،‏ خواهش میکنم،‏ من باید خرج خانوادهمو بدم.‏ خواهش

میکنم برگردید پشت دستگاههاتون.‏ سفارش امشب باید آماده بشه.‏

اما:‏ در رو باز کنید!‏

‏همھهممه:‏ در رو باز کنید!‏

ووگل ‏(با فریاد):‏ خیلی خب!‏ بسه!‏ باشه!‏ ‏(خارج میشود.‏ صدای باز شدن ضامن آهبىنبىی در را میشنو ‏بمیبمم.‏

ووگل ‏همھهممچنان فریاد میزند.)‏ خوبتون شد؟ حالا من بیکار میشم و ‏سمشسمما دلتون خنک میشه.‏ خیلی

خب،‏ برگردید سر کار.‏

‏(زنها به ریتم دستگاههایشان بازمیگردند،‏ در سکوت کار میکنند و تنها صدای کفشهایشان بر روی

پدال شنیده میشود.‏ پس از مدبىتبىی سکوت…)‏

دورا:‏ یکی از دوستام آتشسوزی کارگاه کاچینسکی رو دیده بود…‏ دخبرتبررا میاومدن ببریبررون روی

لبهی پنجرهی طبقهی ‏بهنبههم.‏ آتش دورشون رو گرفته بود.‏ از اون بالا خیلی کوچیک به نظر میرسیدن.‏

وقبىتبىی آتش به لباسهاشون میگرفت،‏ میپریدن.‏ دوتا دوتا،‏ سهتا سهتا،‏ دستای ‏همھهممو گرفته بودن…‏

‏(در سکوت با دستگاههایشان کار میکنند.‏ یکی از آبهنبهها به آرامی ‏«اسبرتبرراحتگاه من»‏ را زمزمه میکند و

دیگران نبریبرز یک یک شروع به ‏همھهممراهی میکنند.)‏

!29


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه دو

در تاریکی موسیقی شاد ییدیش ‏بجپبجخش میشود.‏ صحنه در آشبرپبرزخانهی خانوادهی گلدمن روشن

میشود.‏ اما و خواهرش هلنا در حال رقصیدن هستند.‏ هلنا به اما یاد میدهد و هر دو میخندند.‏

مادرشان غذا را آماده میکند.‏ پدر سرش را با ضرباهنگ موسیقی تکان میدهد.‏ آقای لِوین وارد

میشود.‏ یکی از اقوام دور و ثروبمتبممند که در کار پوشا ک است.‏

پدر:‏ سلام آقای لوین!‏ اما…!‏

‏(اما برمیگردد.)‏

پدر:‏ دست از رقصیدن بردار بیا به آقای لوین سلام کن.‏ هلنا تو هم ‏همھهممبنیبننطور!‏

‏(ببریبرزاری اما و هلنا از لوین در چهرهشان مشخص است.‏ به هم نگاه میکنند و انگار به هم میگویند:‏

‏«وای باز این اومد!»)‏

لوین ‏(دخبرتبررها را ‏مجممجحکم در آغوش میکشد و بیش از اندازه میفشارد):‏ وای دخبرتبررای خوشگلِت!‏ سلام

به ‏همھهممه.‏

پدر:‏ بنشبنیبنن،‏ بنشبنیبنن.‏ دخبرتبررا برید به مادرتون کمک کنید.‏

‏(دخبرتبررها به گوشهای که مادرشان است میروند که به او کمک کنند و با هم تفرتحیتحح کنند.‏ ‏تحپتحچتحپتحچ میکنند:‏

‏«آقای لوین اومده!»‏ بعد یکدیگر را نیشگون گرفته و نوازش میکنند و میخندند.)‏

پدر ‏(صدا میکند):‏ تائوبه‎١‎ ! تائوبه!‏ پس این سوپ چی شد؟

‏(اما با ‏تحپتحچتحپتحچ برای هلنا ادایش را در میآورد:«تائوبه پس این سوپ چی شد؟»)‏

پدر:‏ ‏سمشسمما دو تا چی ‏تحپتحچتحپتحچ میکنبنیبنن برای خودتون؟ بیایید مثل آدم بنشینید.‏

‏(دخبرتبررها سوپ را میآورند و در دورترین جای مبریبرز مینشینند.)‏

لوین:‏ خابمنبمم گلدمن،‏ روچسبرتبرر چطوره؟ راضی هستبنیبنن؟

!30

Taube ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پدر ‏(به جای او پاسخ میدهد):‏ هزاربار ‏بهببههبرتبرر از نیویورکه.‏

اما ‏(آن سوی مبریبرز با هلنا ‏تحپتحچتحپتحچ میکند و گفتگوی آبهنبهها را ادامه میدهد):‏ آخه مادرمون خودش زبون نداره!‏

هلنا:‏ بابا از ‏همھهممه ‏بهببههبرتبرر فکرشو میخونه!‏ ‏(قبلاً‏ هم ‏همھهممبنیبنن ماجرا برایشان پیش آمده است.)‏

پدر:‏ اینجا تو روچسبرتبرر یه گلی میبیبىنبىی،‏ یه علفی میبیبىنبىی…‏

اما:‏ یه گل،‏ یه علف…‏

‏(هلنا میخندد.)‏

پدر:‏ مثل نیویورک شلوغ نیست…‏

اما:‏ ‏همھهممهاش هفت نفر تو یه اتاق…‏

پدر ‏(با ‏بجتبجحکم):‏ اینجا حرف یواشکی ندار ‏بمیبمم دخبرتبررا!‏ مودب باشید!‏

لوین:‏ اینجا سخت کار پیدا کردین؟

پدر:‏ نه،‏ نه!‏ اصلاً!‏

‏(دخبرتبررها شکلک درمیآورند:«نه،‏ اصلاً!»)‏

پدر ‏(به طرف آبهنبهها برمیگردد،‏ عصبابىنبىی):‏ این صداها چیه ‏سمشسمما دو تا درمیآرین؟ بلد نیستید سر سفره

بنشینید؟ ‏(به لوین)‏ جیکوب‎١‎ رو که میشناسی؟ شوهر اما.‏ کار درست و حسابىببىیای داره.‏ تو یه

کارخونهی بزرگ.‏ ‏بجتبجخت میسازن.‏

اما ‏(این بار بلند صحبت میکند):‏ هفتهای شش دلار.‏ دوازده ساعت در روز.‏ هنوز نیومده خونه.‏

پدر ‏(حرف اما را نشنیده میگبریبررد):‏ اما هم سر کار میره.‏ تو قسمت پوشا ک.‏ اما برای آقای لوین از کارت

تعریف کن.‏

اما:‏ تعریف کردن نداره که!‏ بوی گند میده.‏

‏(هلنا میخندد.)‏

اما:‏ هفتهای دو دلار و پنجاه سنت.‏ اجازه ‏بمنبممیدن آواز ‏بجببجخونیم.‏ سرکارگرمون هم ‏همھهممهاش میخواد به

دخبرتبررا دستدرازی کنه.‏ من هم ‏مجممججبورم هر از گاهی یه کفگرگی حوالهاش کنم.‏ ‏(ادای کفگرگی را

میآورد.‏ هلنا میخندد.)‏ خب ‏(شانههایش را بالا میاندازد)‏ من که حرف ‏بمنبممیتوبمنبمم بزبمنبمم…‏

!31

JACOB ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پدر:‏ عجب زبوبىنبىی داره!‏ میره تو این جلسهها،‏ حرف این سوسیالیستها و کمونیستها و آنارشیستها

رو گوش میکنه.‏ معلوم نیست کی هسبنتبنن!‏ خبرببرر نداره تو ‏مممممملکت خودمون چی کشیدبمیبمم.‏

اما:‏ بابا!‏ من اوبجنبججا هم تو کارخونه کار میکردم.‏ هیچ فرفىقفىی نداره جز اینکه اینجا باید تندتر کار کبىنبىی.‏

پدر ‏(کلافه):‏ اینجا ‏بهیبههودیا رو ‏بمنبممیکشن!‏

اما:‏ ‏مجممججبور نیسبنتبنن.‏ ‏بهیبههودیا خودشون خودشونو میکشن.‏ پشت ‏همھهممبنیبنن دستگاهها.‏

پدر:‏ اینجا جای زندگی دار ‏بمیبمم.‏ بزبمنبمم به ‏بجتبجخته!‏ ‏(به مبریبرز میزند.)‏

اما:‏ بله،‏ ‏بجتبجخته.‏ سریع میسوزه.‏ ‏همھهممبنیبنن هفتهی پیش تو خیابونمون یه خونواده تو آتش سوخبنتبنن.‏ فکر

میکبىنبىی عمارت سنگی را کفلر ‏همھهممچبنیبنن بلابىیبىی سرش بیاد؟

لوین:‏ اقلاً‏ اینجا آتشنشابىنبىی هست.‏ تو ‏مممممملکت خودمون کسی ‏بمنبممیدونست آتشنشان چیه.‏

اما:‏ آمریکاست دیگه.‏ بیشبرتبررین آتشنشانها رو داره با بیشبرتبررین آتشسوزیها.‏

پدر ‏(از کوره در میرود):‏ ما شانس آوردبمیبمم که توی روچسبرتبرر هستیم.‏ کجا ‏بهببههبرتبرر از اینجاست؟ نیویورک؟

توی اون آپاربمتبممانها ‏بجببجچپیم؟ ‏بجببجچهها از دیفبرتبرری و سرخک ‏بمببممبریبررن؟

اما:‏ اقلاً‏ تو نیویورک مردم اعبرتبرراض میکبننبنن…‏

پدر:‏ خیلی خب!‏ برو نیویورک پیش ‏همھهممون دهنگشادا!‏ یه مشت بیکار ولگرد!‏ مفتخوری میکبننبنن بعد

هم هوار میکشن که ‏«آمریکا خوب نیست.»‏ قدر این ‏مممممملکتو ‏بمنبممیدونن.‏

‏(با مشت بر روی مبریبرز میکوبد.‏ ‏همھهممه سا کت هستند.)‏

مادر ‏(میخواهد جلوی فوران خشم او را بگبریبررد):‏ اما،‏ سوپ رو بکش.‏

‏(اما شروع به ربجیبجخبنتبنن سوپ میکند.)‏

لوین ‏(سعی میکند ‏بجببجحث را عوض کند):‏ براتون روزنامهی ییدیش آوردم.‏

پدر:‏ ‏ممممممنون،‏ ‏ممممممنون.‏ چه خبرببررا؟

لوین:‏ اون یاروها رو یادته که پارسال تو شیکا گو ‏بمببممب گذاشبنتبنن و پلیسها رو کشبنتبنن؟

اما ‏(با صدای بلند،‏ ‏مجممجحکم):‏ هیچ معلوم نشد که ‏بمببممب از کجا اومده بوده.‏ برای ‏همھهممبنیبنن هشت تا از رهبرببررای

آنارشیست رو گرفبنتبنن:‏ یه چابجپبجخونهدار،‏ یه خیاطِ‏ مبلمان،‏ یه ‏بجنبججار…‏

پدر:‏ میبیبىنبىی؟ ‏همھهممهاش ‏همھهممینا رو میدونه.‏ خیلی خب.‏ سا کت!‏ آقای لوین دارن صحبت میکبننبنن.‏

!32


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

لوین:‏ من فقط دارم میگم تو روزنامه چی نوشته.‏ دیروز چهارتاشون رو دار زدن.‏

‏(اما به گریه میافتد.‏ هلنا دستش را به دور او میآویزد.)‏

پدر:‏ برای چی داری گریه میکبىنبىی؟

لوین:‏ اونا که آنارشیست بودن.‏ معلوم بود این سرشون میآد.‏

اما ‏(با فریاد):‏ سا کت شو!‏

پدر ‏(بلند میشود،‏ با ‏بهتبههدید):‏ احبرتبررام بذار!‏

لوین ‏(بمنبممیخواهد دردسر درست کند،‏ اما میخواهد چبریبرزی بگوید،‏ شانههایش را بالا میاندازد):‏ گریه

نداره که!‏ قاتل بودن.‏

اما:‏ دهنتو ببند!‏ ‏(یک کاسهی سوپ را برمیدارد و به صورت آقای لوین میپاشد.)‏

‏(به دنبال او پدر شروع به درآوردن کمربندش میکند.‏ مادرش به میان میآید.)‏

مادر:‏ ناراحت شده!‏ ناراحت شده!‏

اما:‏ دست به من بزبىنبىی نشونت میدم!‏

پدر ‏(خشمگبنیبنن):‏ چی گفبىتبىی؟

اما:‏ شنیدی چی گفتم.‏

پدر ‏(کمربند را بالا میبرد):‏ ادبش میکنم.‏

مادر:‏ هلنا ببرببررش تا باباش نکشتهش.‏

‏(هلنا اما را میکِشد و با خود میبرد.‏ مادر به لوین دستمالىللىی میدهد که صورتش را پا ک کند.)‏

پدر:‏ دخبرتبرره دیوونه شده.‏ پا ک زده به سرش!‏

مادر:‏ ششش!‏ ششش!‏

‏(آشبرپبرزخانه تاریک میشود.‏ دوباره روشن میشود.‏ اما و هلنا در گوشهای بر روی یک نیمکت کوتاه

نشستهاند.‏ نوری ضعیف صحنه را روشن کرده است.‏ صدای ضعیف موسیقی شنیده میشود:‏

‏«اسبرتبرراحتگاه من».)‏

اما:‏ هلنا پیش من ‏بجببجخواب.‏

هلنا:‏ مگه جیکوب پیشت ‏بمنبممیخوابه؟

!33


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ ما با هم ‏بمنبممیخوابیم.‏ یعبىنبىی بعد از اولبنیبنن شب دیگه با هم ‏بمنبممیخوابیم.‏ اصلاً‏ نباید باهاش ازدواج

میکردم.‏

هلنا:‏ پس چرا ازدواج کردی؟

اما:‏ آخه تنها بودم.‏

هلنا:‏ دلیل ‏بمنبممیشه.‏

اما:‏ اجمحجممق هم بودم.‏

هلنا:‏ این شد دلیل.‏

اما:‏ ولىللىی دیگه ‏بمنبممیخوام.‏ میخوام زندگی خودمو بکنم.‏ من تصمیمم رو گرفتم.‏ میخوام برم

نیویورک.‏

هلنا:‏ میخوای جیکوب و خونواده و کارت رو ول کبىنبىی بری؟

اما:‏ ‏همھهممه چی رو.‏

هلنا:‏ کاش من هم دل و جرات تو رو داشتم.‏

اما:‏ تو شوهرت رو دوست داری.‏ برای چی میخوای ول کبىنبىی بری؟

هلنا:‏ ا گه جرابمتبمم بیشبرتبرر بود اینقدر دوستش نداشتم.‏

‏(هر دو میخندند.‏ بعد سا کت میشوند.‏ هلنا دوباره به خنده میافتد.)‏

اما:‏ به چی میخندی؟

هلنا:‏ به سوپ!‏ قیافهی بابا رو دیدی؟

اما:‏ تو قیافهی لوین رو دیدی؟

‏(هردو میخندند.‏ بعد سا کت میشوند.)‏

اما:‏ هلنا دوستت دارم،‏ میدوبىنبىی؟

هلنا ‏(جلوی اشکش را میگبریبررد):‏ تو نیویورک مواظب خودت باش.‏ شنیدی که بابا چی گفت.‏ ‏همھهممهی

دهنگشادا و بیکارهها اوبجنبججان.‏

‏(همھهممدیگر را بغل میکنند،‏ گریه میکنند،‏ نور میرود،‏ موسیقی ‏همھهممچنان با صدای کم شنیده میشود.)‏

!34


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه سه

کافهی سا کس.‏ جنوب منهبنتبنن.‏ پیانیست مینوازد.‏ حال و هوای پرانرژی.‏ چند جوان مشغول غذا

خوردن و نوشیدن آبجببججو هستند.‏ دو مبریبرز بر روی صحنه است.‏ آقای سا کس در ببنیبنن آهنگها مشغول بازی

ایتالیابىیبىی ‏«مورا»‏‎١‎ با پیانیست است و انگشتانش را بالا میبرد…‏

سا کس:‏ کواترو!‏ دو!‏ اُتو!‏ اونو!‏ ‏(چهار،‏ دو،‏ هشت،‏ یک)‏

‏(اما به ‏همھهممراه ویتو وارد میشود.‏ ظاهرش تغیبریبرر کرده است.‏ با اینکه در اینجا غریبه است،‏ راحت است و

از آزادیاش لذت میبرد.‏ ویتو ریزنقش و لاغر است و سیگار میکشد.)‏

اما:‏ اینجا عالیه.‏

ویتو:‏ ما بعد از کار میآییم اینجا.‏ چه نقشههابىیبىی اینجا کشیدبمیبمم!‏ چه انقلابهابىیبىی اینجا پبریبرروز شده!‏

‏(فدیا با آنا مینکبنیبنن پشت یک مبریبرز نشستهاست—سیگار میکشد.)‏

فدیا:‏ چقدر آبجببججو اینجا خورده شده!‏

‏(اما و ویتو میخندند.)‏

فدیا:‏ بشبنیبنن ویتو.‏ دوستت کیه؟

‏(اما و ویتو می نشینند.)‏

ویتو ‏(صدا میزند):‏ آقای سا کس!‏ دو تا آبجببججو!‏ این اما گلدمنه.‏ تازه از روچسبرتبرر اومده اینجا.‏

فدیا:‏ قبلش چی؟

اما:‏ کوونو‎٢‎ ، روسیه.‏

فدیا:‏ آهان…‏ کوونو.‏

آنا:‏ هیچ ‏بمنبممیدونه کجاست.‏ ا گه میگفبىتبىی ‏«اسمشسممبرتبرروگورسک»‏ میگفت:‏ ‏«آهان!‏ اسمشسممبرتبرروگورسک!»‏

:Morra ١ بازی بسیار قدبمیبممی از زمان رم و یونان باستان که در آن شرکتکنندهها ‏همھهممزمان تعدادی از انگشتانشان را

نشان داده و ‏مجممججموع انگشتان ‏بمتبممام شرکتکنندهها را حدس میزنند.‏ کسی که تعداد را درست حدس زده باشد یک

امتیاز میگبریبررد.‏ ‏(م)‏

Kovno ٢

!35


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

فدیا:‏ پس اهل روچسبرتبرری.‏ شنیدم میگن شهر گلهاست.‏

اما:‏ نه بابا شهر آرده.‏ مثل آرد توی نون.‏

فدیا:‏ به نیویورک خوش اومدی،‏ شهر فاضلاب.‏

ویتو:‏ فدیا یادش ‏بمنبممیره که من تو فاضلاب کار میکنم.‏

آنا:‏ ویتو،‏ تو توی فاضلاب کار میکبىنبىی ولىللىی در واقع فیلسوفىففىی.‏

ویتو:‏ مگه فرفىقفىی هم میکنه؟ ولىللىی درسته.‏ اینجا ‏همھهممه یه چبریبرز دیگهان.‏ آنا تو کارخونهی کرست کار میکنه

ولىللىی واقعاً‏ چی کاره است؟ سازماندهندهی کارگرای کرستسازی.‏ فدیا بیکاره،‏ ولىللىی واقعاً‏ چی کاره

است؟ هبرنبررمنده.‏

فدیا:‏ جداً،‏ من بیکارم.‏

اما:‏ کار توی فاضلاب چطوریه؟

ویتو:‏ اول از ‏همھهممه اینکه کار موقتیه.‏ تا وقبىتبىی که یبوست توی نیویورک ‏همھهممهگبریبرر بشه.‏

‏(آنا سرش را تکان میدهد.‏ ویتو را میشناسد.)‏

ویتو:‏ طبق تئوری ‏بجببجحران سرمایهداری مارکس،‏ ثروبمتبممندا بیشبرتبرر و بیشبرتبرر یبس میشن و فقرا کمبرتبرر و کمبرتبرر

غذا دارن که ‏بجببجخورن،‏ پس فاضلابها دیگه خشک میشن.‏ ‏همھهممون وقته که من و رفقای کارگر فاضلابمببمم

یعبىنبىی پرولتاریای واقعی قیام میکنیم ‏(با حرکبىتبىی ‏بمنبممایشی بلند میشود)‏ … از دل تاریکی….‏

سا کس:‏ بسه دیگه!‏ مردم دارن غذا میخورن…‏

ویتو:‏ دیگه حرفىففىی ‏بمنبممیمونه.‏ اون روز که برسه خودت میبیبىنبىی آقای سا کس.‏

سا کس:‏ وقبىتبىی پول آبجببججوهاتو رو دادی اون وقت میبینیم.‏

ویتو:‏ نگران نباش،‏ ‏جمججممعهی هفتهی دیگه حقوق میگبریبررم.‏

سا کس:‏ خونوادهی منم باید نون ‏بجببجخورن.‏ ‏(انگشتانش را بالا میآورد)‏ دوشنبه،‏ سهشنبه،‏ چهارشنبه،‏

پنجشنبه…‏

ویتو:‏ مگه من نباید نون ‏بجببجخورم؟

سا کس:‏ نه،‏ تو انقلابىببىی هسبىتبىی.‏ تو با باد کلهات هم میتوبىنبىی زندگی رو بگذروبىنبىی.‏

‏(همھهممه میخندند.‏ سا کس به بازی مورا با پیانیست بازمیگردد.)‏

!36


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

فدیا:‏ ‏بجببجخندید!‏ وقبىتبىی انقلاب بشه اینجا رو تبدیل به کلکتیو میکنیم و اونوقت…‏

آنا:‏ آبجببججوی مفبىتبىی!‏

‏(هم با هم فریاد میزنند:‏ آبجببججوی مفبىتبىی!‏ آبجببججوی مفبىتبىی!‏ سا کس سرش را تکان میدهد و ببریبررون میرود.)‏

اما ‏(با لبخند به ویتو):‏ پس آنارشیستهای نیویورک اینجوری نقشهی انقلاب رو میکشن.‏

ویتو:‏ ما ‏همھهممهی روز سخت کار میکنیم و عصرها…‏

آنا:‏ بله،‏ در طول روز تو کارگاهها سرمایهداری رو ‏مجممجحکوم میکنیم و عصرها تو کافهی سا کس ‏همھهممدیگه

رو ‏مجممجحکوم میکنیم.‏ مارکسیستها و با کونینیستها و کروپوتکینیستها‎١‎ و دولئونیستها‎٢‎ …

اما:‏ تو چی؟

آنا:‏ خب،‏ اولبنیبنن چبریبرزی که خوندم،‏ مارکس!‏ مانیفست!‏ چقدر روشن!‏ چقدر باشکوه!‏ ‏(بالای صندلىللىی

میرود)‏ کارگران جهان متحد شوید!‏ نظام سرمایهداری ثروت عظیمی رو ابجیبججاد کرده اما این کار رو به

وسیلهی بیچارگی بشریت ابجنبججام داده.‏ یه نظام بیماره.‏ مشکل بیکاری رو چطور حل میکنه؟ با جنگ

و آمادگی برای جنگ.‏ باید جاش رو به جامعهای نوین بده که مردم توش در کار و ثروت سهیمن و مثل

آدمبریبرزاد زندگی میکبننبنن.‏ ‏(همھهممه تشویق میکنند،‏ آنا تعظیم میکند.)‏ اما بعد با کونبنیبنن رو خوندم.‏

‏(ویتو حالت انزجار به خود میگبریبررد.)‏

آنا:‏ اولش ازش متنفر بودم که به مارکس ‏جمحجممله کرده.‏ اما بعد شیفتهاش شدم.‏ میگفت دیکتاتوری

پرولتاریا درست مثل دیکتاتوری بورژوازیه.‏ به خودی خود کنار ‏بمنبممیره.‏‎٣‎ تبدیل به حکومت استبدادی

میشه.‏ دولت کارگری ‏بمنبممیتونه وجود داشته باشه.‏ دولت به خودی خود شرّه.‏ ما نه باید دولبىتبىی داشته

باشیم،‏ نه خدابىیبىی،‏ نه اربابىببىی.‏

‏(اما و فدیا تشویق میکنند.)‏

ویتو:‏ با کونبنیبنن خیالپردازه.‏ رومانتیکه.‏ مارکس توی تارتحیتحخ ریشه داره،‏ تو واقعیت.‏

Kropotkinists ١

DeLeonists ٢

٣ اشاره به تئوری مارکسیسم دربارهی زوال و کنار رفبنتبنن دیکتاتوری پرولتاریا به دلیل عدم ضرورت پس از ابجیبججاد

تغیبریبررات لازم در جامعه.‏ دیکتاتوری پرولتاریا حکومت دورۀ انتقالىللىی ببنیبنن جامعۀ سرمایه داری و جامعۀ کمونیسبىتبىی است.‏

دورهای که به روایت مارکس ‏«در آن دولت ‏بمنبممیتواند چبریبرزی جز دیکتاتوری انقلابىببىی طبقهی کارگر باشد.»‏ ‏(م)‏

!37


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

فدیا:‏ سه تا آبجببججو برای با کونبنیبنن!‏

ویتو:‏ چهارتا برای مارکس!‏

فدیا ‏(در حالىللىی که انگشتانش را با حالت بازی مورا بالا گرفته است):‏ با کونبنیبنن!‏

ویتو:‏ مارکس!‏

آنا ‏(با خنده):‏ کروپوتکبنیبنن!‏

ویتو:‏ انگلس!‏

سا کس ‏(با ‏بمتبممام انگشتانش):‏ انقلاب!‏

‏(مردی وارد کافه میشود.‏ با موهای سیاه،‏ عینک،‏ صورت و فکی زمجممجخت.‏ به اطراف نگاه میاندازد.‏

روشن است که اینجا غریبه نیست.)‏

ویتو:‏ سلام ساشا!‏

‏(فدیا و آنا هم سلام میکنند.‏ ساشا سر تکان میدهد.‏ پشت مبریبرز کناری مینشیند.)‏

ویتو ‏(به اما):‏ اسمسسممش الکساندر برکمنه‎١‎ . هیچ وقت تا غذاشو ‏بجنبجخوره حرف ‏بمنبممیزنه.‏

ساشا ‏(به سا کس):‏ آقای سا کس.‏ یه استیک بزرگ با یه آبجببججوی بزرگ.‏

فدیا:‏ ساشا کی مرده که برات پول ارث گذاشته؟

ساشا:‏ امروز حقوق دادن.‏

ویتو ‏(به اما):‏ توی کارخونهی سیگار کار میکنه.‏ حدس بزن چند سالشه.‏

اما:‏ سی و پنج؟

ویتو:‏ بیست و یک.‏

اما:‏ از من بزرگبرتبرر نیست.‏

شو.‏

ویتو:‏ ساشا از ‏همھهممه بزرگبرتبرره.‏ ‏(صدا میزند)‏ ساشا!‏ بیا اینجا با رفیق جدیدمون اما گلدمن از روچسبرتبرر آشنا

!38

Alexander Berkman ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ساشا ‏(سرش را بالا میآورد،‏ نگاه میکند،‏ سرش را به نشانهی سلام تکان میدهد و به خوردن ادامه

میدهد):‏ یوهان موست‎١‎ فردا شب توی آ کادمی موسیقی سخبرنبررابىنبىی میکنه.‏ ‏(دستش را داخل بستهی

روزنامههای لولهشده میبرد)‏ اعلامیههاش رو اینجا دارم.‏

اما:‏ خودِ‏ یوهان موست؟

ساشا ‏(برای اولبنیبنن بار واقعاً‏ به اما نگاه میکند):‏ هیچ وقت سخبرنبررابىنبىیهاش رو نشنیدی؟

اما:‏ نه،‏ اما مقالهاش رو توی روزنامهی آزادی خوندهام.‏

ساشا ‏(سرش را به نشانهی تایید تکان میدهد،‏ به خوردن ادامه میدهد،‏ سرش را بالا میآورد):‏ کی تو

قسمت غر ‏بىببىی ‏بجپبجخش میکنه؟

ویتو ‏(به اما):‏ ساشا یه ‏لحللححظه هم وقت تلف ‏بمنبممیکنه.‏ ‏(به ساشا)‏ باشه.‏ من تو وقت ناهارم تو غرب ‏بجپبجخش

میکنم.‏

آنا:‏ من میدون یونیون‎٢‎ رو بعد از کار ‏بجپبجخش میکنم.‏

فدیا:‏ من کمکت میکنم.‏ ساعت شش اوبجنبججا میبینمت.‏

ساشا:‏ من ساعت ناهار جلسهی کارگاه دارم.‏ تو خیابون بروم‎٣‎ یه ساعت قبل از کار ‏بجپبجخش میکنم.‏

آنا:‏ ساشا!‏ باید قبل از پنج بیدار بشی…‏

ساشا:‏ که چی؟

آنا:‏ که هیچی.‏ بعد از انقلاب یه ‏مجممججسمه تو خیابون بروم میذار ‏بمیبمم.‏ ‏(حالت ‏مجممججسمه میگبریبررد)‏ ساشا در

حال ‏بجپبجخش اعلامیه کلهی سحر.‏

اما:‏ اتاق من نزدیک خیابون برومه.‏ من کمکت می کنم.‏

ساشا:‏ پنج صبح؟

اما:‏ ا گه تو بیای،‏ منم میام.‏

:Johann Most ١ سردببریبرر روزنامه،‏ سخبرنبرران و سیاستمدار آنارشیست آلمللممابىنبىی‐آمریکابىیبىی (١٨۴۶-١٩٠۶) ‏(م)‏

Union Square ٢

Broom ٣

!39


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ویتو:‏ ‏بجپبجخش کردن اعلامیه با ساشا خودش ‏بجتبججربهایه.‏ ‏(دستهای اعلامیه برمیدارد،‏ بلند میشود،‏ در

نقش ساشا،‏ ادای او را درمیآورد که گوشهی خیابان با جذبه صحبت میکند،‏ گو ‏بىیبىی با رهگذری حرف

میزند)‏ ‏«دوستان خو ‏بمببمم!‏ آیا میدانید که یوهان موست امشب سخبرنبررابىنبىی میکنه؟ این هم

اطلاعاتش.»‏ ‏(اعلامیه را به فدیا میدهد و جایش را با رهگذر عوض میکند.‏ با صدابىیبىی متفاوت)‏ ‏«کی؟

چی؟ من وقت ندارم.»‏ ‏(دوباره در جای ساشا)‏ ‏«که وقت نداری!‏ ده ساعت در روز برای سرمایهدارا

وقت میذاری.‏ اونوقت ‏بمنبممیتوبىنبىی یک ساعت از وقتت رو برای جنبشی صرف کبىنبىی که به استثمار پایان

میده؟ شرم بر تو!»‏ ‏(اعلامیهها را به سینهی فدیا میکوبد.)‏

‏(فدیا جا میخورد و آهی میکشد.‏ ‏همھهممه میخندند.‏ ساشا سرش را تکان میدهد.‏ لبخندی میزند:‏

ظرفیت شوخی را دارد.)‏

ویتو:‏ حالا اعلامیه ‏بجپبجخش کردن فدیا یه داستان دیگه است.‏ ‏(حالبىتبىی خوشایند و مهربان به خود میگبریبررد)‏

‏«خابمنبمم عزیز،‏ چبریبرزی براتون آوردم.‏ نبرتبررسید.‏ بلیت ‏مجممججابىنبىی کنسرته.‏ کنسرت واژهها.‏ ‏سمسسممفوبىنبىی ایدهها.‏ رهبرببرر

ارکسبرتبرر؟ یوهان موست.‏ باعث افتخارمه سرکار خابمنبمم.»‏ ‏(اعلامیه را به اما میدهد.‏ به آرامی به دور او

میرقصد و آهنگی را زمزمه میکند.)‏

ساشا:‏ حالا دیگه جدی باشید.‏

ویتو:‏ من جدیام.‏ من جدیام.‏ ‏(اعلامیهی دیگری را به شکم فدیا فرو میکند.)‏

ساشا:‏ من فکر میکنم درست نیست فدیا و آنا با هم یه جا باشن و من و دوستمون گلدمن با هم یه جا

باشیم.‏ اتلاف نبریبرروئه.‏ میتونیم مناطق بیشبرتبرری رو پوشش بدبمیبمم.‏

اما:‏ نه،‏ اتلاف نیست.‏ ا گه پلیس بیاد،‏ سختتره که ‏بجببجخواد دو نفر رو ‏همھهممزمان دستگبریبرر کنه.‏

آنا:‏ راست میگه.‏

اما:‏ به علاوه،‏ ا گه دو نفر باشیم ‏بهببههبرتبرر به نظر میرسه.‏ نشون میده که یه سازمان هستیم.‏

آنا:‏ راست میگه.‏

ساشا ‏(کلافه):‏ راست ‏بمنبممیگه!‏ تازه از روچسبرتبرر اومده اینجا میخواد به ما یاد بده چطوری تو نیویورک

اعلامیه ‏بجپبجخش کنیم؟

اما ‏(به آرامی):‏ چه تبلور حقبریبررانهای از پرووینسیالیسم.‏

!40


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ساشا ‏(با پرخاش):‏ این چه کلمهای بود؟

اما:‏ حقبریبررانه.‏

ساشا:‏ منظورم اون یکیه.‏

اما:‏ پرووینسیالیسم؟

ساشا:‏ من ‏بمنبممیدوبمنبمم یعبىنبىی چی.‏

‏(سکوبىتبىی ‏همھهممراه با شرمندگی برقرار میشود.)‏

اما ‏(به آرامی):‏ تو اسم خودتو میذاری آنارشیست؟

ساشا ‏(با عصبانیت):‏ بله!‏

اما:‏ و انبرتبررناسیونالیست؟

ساشا:‏ معلومه!‏

اما:‏ پرووینسیالیسم درست برعکس انبرتبررناسیونالیسمه.‏

ساشا:‏ این یه توهینه!‏

آنا:‏ راست میگه ساشا!‏

ساشا:‏ ‏«راست میگه،‏ راست میگه»!‏ بسه دیگه!‏

ویتو:‏ ساشا!‏ وقتشه یه بارم که شده ‏بجببجحث رو ببازی.‏

اما:‏ ساعت پنج میبینمت ساشا.‏ خیابون بروم،‏ دم ایستگاه.‏

‏(دستش را دراز میکند،‏ ساشا با کنجکاوی به او نگاه میکند،‏ دستش را به آرامی پیش میآورد،‏ به هم

نگاه میکنند،‏ اولبنیبنن آثار لبخند در چشمان ساشا دیده میشود.)‏

!41


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه چهار

آهنگ انقلابىببىی ‏بجپبجخش میشود.‏ در تالار دوبجیبجچوراین ، ١ نور اسپات بر روی یوهان موست است که کت و

کراوات بر تن دارد،‏ ریش سیاه‐خا کسبرتبرری و موهای بسیار کوتاهی دارد،‏ قدبلند است و در ‏سمسسممت چپ

صورتش تغیبریبرر شکلی ناشی از حادثهای در کودکی وجود دارد.‏ پرقدرت و باوقار است.‏ عضو

رایشتاگ‎٢‎ آلمللممان بوده و به زندان هم افتاده است.‏ او یکی از نظامیان سابق جنبش انقلابىببىی بوده است.‏

سخبرنبررابىنبىی پرشور است که در عبنیبنن حال میتواند برای تاثبریبررگذاری با آرامش صحبت کند.‏ در اینجا به

‏مجممجخاطبانش و ‏همھهممزمان به پلیس درسی دربارهی آنارشیسم میدهد.‏ سه افسر پلیس در روشنابىیبىی ضعیف

ایستاده و باتوم به دست دارند.‏ سخبرنبررابىنبىی طولابىنبىی است و تنها در صوربىتبىی اثر میکند که موست بتواند

توجه ‏مجممجخاطبان را جلب کند.‏

موست:‏ رفقا!‏ دوستان!‏ و اعضای پلیس نیویورک.‏ ‏(خندهی حضار.‏ موست دستش را سایبان کرده و با

دقت به ‏جمججممعیت نگاه میکند.‏ اشاره میکند.)‏ بله،‏ بازرس سالیوان‎٣‎ هم تو ردیف چهارم نشستهاند

یادداشت برمیدارن.‏ ‏(خنده،‏ تشویق حضار)‏ خواهش میکنم جناب بازرس،‏ اسمسسممم رو درست بنویسید:‏

یوهان موست.‏ ‏(موست دستش را دراز میکند.‏ کف دستش رو به بالاست.‏ دیگر لبخند ‏بمنبممیزند.‏ ‏لحللححنش

تغیبریبرر میکند.)‏ دوستان من!‏ ما اینجا در یک گردهمھهممابىیبىی دوستانه هستیم.‏ در میان ‏جمججممعیت زنان و

کودکان هم هستند.‏ ‏(لحللححنش عصبابىنبىی میشود)‏ با این حال دور تا دور سالن پلیس ایستاده،‏ باتوم به

دست و مسلح به تفنگ.‏ آیا این معبىنبىی آزادی بیان در آمریکاست؟

‏(همھهممهمه در ‏جمججممعیت)‏

Deutschverein ١

:German Reichstag ٢ قوهی مقننهی دولت آلمللممان در دوران رایش دوم و سوم.‏

Sullivan ٣

!42


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

موست:‏ اعضای نبریبرروی پلیس،‏ چرا اینجایید؟ شاید شنیدهاید که اینجا گردهمھهممابىیبىی آنارشیستهاست؟

‏(خندهی حضار)‏ بله،‏ ما آنارشیست هستیم!‏ ‏(تشویق)‏ شاید شنیدهاید که ما به اغتشاش معتقدبمیبمم.‏

‏(دستانش را به هم میکوبد)‏ اشتباه است!‏ ما به نظم معتقدبمیبمم.‏ نه نظم ساختگی به زور ‏جمچجمماق و تفنگ،‏

بلکه نظم طبیعی ابناء بشر که با ‏همھهمماهنگی و برابری در کنار هم کار و زندگی میکنند.‏ چه کسی گفته

که ما به هرجومرج و اغتشاش معتقدبمیبمم؟ سرمایهداران و جنگافروزان،‏ مروجان هرجومرج اقتصادی،‏

معماران اغتشاش جهابىنبىی هستند!‏ ‏(صدایش آرام میشود)‏ جناب بازرس سالیوان،‏ نبریبرروهای پلیس،‏

بگذارید توضیح بدهم که ما چطور آنارشیست شدبمیبمم.‏ ‏(مکث میکند،‏ صاف و ‏مجممجحکم میایستد.)‏ ابتدا

زندگیمان را بررسی کردبمیبمم و دیدبمیبمم با قوانیبىنبىی زندگی میکنیم که خودمان وضع نکردهابمیبمم،‏ به گونهای

زندگی میکنیم که ‏بمنبممیخواهیم،‏ جدا شده از قویترین گرایش انسابىنبىیمان.‏ بعد چشمانمان را باز

کردبمیبمم و به شهر نگاه کردبمیبمم.‏ میدیدبمیبمم که پنج صبح کارگران پنجرهها را باز میکنند تا پیش از رفبنتبنن به

کارخانه،‏ در هوای تازه نفسی تازه کنند.‏ در زمستان اجساد پبریبررزنان و پبریبررمردان را دیدبمیبمم که ‏تحیتحخ زده

بودند،‏ چرا که سوخت نداشتند.‏ در تابستان نوزادان را در آپاربمتبممانها دیدبمیبمم که از وبا میمردند.‏

‏(سکوت ‏مجممجحض،‏ صدایش بالا میرود،‏ چند پله بالاتر میرود)‏ بعد چبریبرز دیگری دیدبمیبمم.‏ دیدبمیبمم که هفتصد

ساختمان در شهر در ‏بمتبمملک یک خانواده است.‏ خانوادهی آستور‎١‎که ثروتشان صد میلیون دلار است.‏

دیدبمیبمم که جِی گولد‎٢‎ پانصد هکتار در هادسن‎٣‎ و یک عمارت در خیابان پنجم دارد و را کفلر‎٤‎ کنبرتبررل

نفت کشور را به دست گرفته است.‏ بله،‏ دیدبمیبمم که ثروبمتبممندان با ثروبىتبىی زندگی میکنند که نسلهای

کارگران آن را به وجود آوردهاند.‏ دیدبمیبمم که در والدورف آستوریا‎٥‎ به افتخار یک سگ میهمابىنبىی ترتیب

دادهاند.‏ بله،‏ یک سگ!‏ سگی که به جواهرات مزین شده بود،‏ در حالىللىی که مادران خیابان چری شبریبرر

برای فرزندانشان ندارند.‏ ‏(صدایش از خشم فروخورده شده است.‏ صبرببرر میکند تا بر خود مسلط شود و

Astor ١

Jay Gould ٢

Hudson ٣ شهری در نیوهمھهممپشایر

Rockefeller ٤

:Waldorf Astoria ٥ هتلی لوکس در منهبنتبنن نیویورک

!43


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

آرامتر صحبت میکند.)‏ این را هم دیدبمیبمم که ‏همھهممان کسابىنبىی که صاحبان صنایع آمریکا هستند،‏

رئیسجمججممهور و اعضای کنگره را انتخاب میکنند.‏ آبهنبهها قضات را منصوب میکنند،‏ کشیشها را تدهبنیبنن

میکنند،‏ روزنامهها را صاحب میشوند،‏ دانشگاهها را وقف میکنند.‏

‏(ماموران پلیس به شکل ‏همھهمماهنگ باتومهایشان را به کف دستشان میکوبند.‏ صدای موست بالاتر از

صدای آبهنبهها میرود.)‏

موست:‏ هر سال سی و پنج هزار کارگر در معادن و کارخانههای آبهنبهها میمبریبررند.‏ در هر نسل،‏ فرزندان

کارگران در جنگهای آبهنبهها سلاخی میشوند.‏ بعد ما را به خشونت متهم میکنند!‏ ‏(مکث میکند و با

طمانینه صحبت میکند.)‏ بگذارید موضعمان را مشخص کنیم.‏ خشونت علیه مردم بیگناه؟ هرگز!‏

خشونت علیه سرکوبگران؟ ‏همھهممیشه!‏ ‏(تشویق)‏ بله!‏ یادداشت بردارید بازرس سالیوان.‏ منتظر دیدار ‏سمشسمما

هستیم.‏ ‏(خندهی حضار)‏ ولىللىی ما هم یادداشت برمیدار ‏بمیبمم.‏ و روزی،‏ تکرار میکنم،‏ روزی ‏سمشسمما هم ما را

خواهید دید!‏

‏(موست تعظیم میکند،‏ با تشویق فراوان از سوی حضار و کوبیدن پاها،‏ و بعد سرود انبرتبررناسیونال به

زبان آلمللممابىنبىی صحنه را ترک میکند.‏ پلیس ‏همھهممچنان باتوم میکوبد.)‏ ‏(اما و آنا ظاهر میشوند.‏ صداها

‏همھهممچنان شنیده میشود.‏ آبهنبهها در ‏جمججممعیت بودهاند.)‏

آنا:‏ عجب سخبرنبررابىنبىیای!‏

اما:‏ پس یوهان موست اینه.‏ تازه میفهمم چرا هی میافته زندان.‏

ساشا ‏(به آبهنبهها میپیوندد):‏ سلام آنا…‏ سلام اما.‏

‏(فدیا هم به آبهنبهها میپیوندد.‏ پبریبرراهبىنبىی گلدوزی شده به تن دارد.‏ ساشا سر تکان میدهد.)‏

ساشا:‏ پبریبررهنشو نگاه.‏ داد میزنه هبرنبررمنده.‏

فدیا:‏ ساشا از پبریبررهنم خوشش ‏بمنبممیآد.‏

اما:‏ به نظر من که قشنگه.‏

ساشا:‏ ‏همھهممه سلیقه دار ‏بمیبمم،‏ ولىللىی مگه وقبىتبىی جنبش به ذره ذره پول ما احتیاج داره،‏ پولمللممون رو باید خرج

این چبریبرزا کنیم؟

اما:‏ مگه ما چبریبرزای قشنگ لازم ندار ‏بمیبمم که یادمون باشه زندگی میتونه یه روزی چطور باشه؟

!44


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ساشا:‏ مگه یه آنارشیست باید چبریبرزای لوکس داشته باشه وقبىتبىی مردم تو فقر دست و پا میزنن؟

آنا:‏ ‏بهیبههودیا که با هم حرف میزنن،‏ ‏همھهممهاش سوال میپرسن.‏ هیچکس جواب ‏بمنبممیده.‏

اما:‏ مگه به خاطر انقلابىببىی بودن باید موسیقی و عطر یاس رو کنار گذاشت؟

آنا ‏(با آرتحنتحج به فدیا میزند):‏ میبیبىنبىی؟

ساشا:‏ کی گفته موسیقی و گل رو باید کنار بذاری؟ ولىللىی پبریبررهبىنبىی مثل اینو چرا.‏

فدیا:‏ هبرنبرر چی؟

ساشا:‏ این یه حقیقت علمیه:‏ هبرنبررمندا رو گردهی فقرا زندگی میکبننبنن.‏ به خودت نگبریبرر،‏ فدیا.‏

فدیا:‏ چرا به خودم نگبریبررم؟ مگه من آدم نیستم؟

اما:‏ ساشا،‏ طرز فکرت مشکل داره.‏ ‏بمنبممیتوبمنبمم دقیقاً‏ بگم چی…‏

ساشا:‏ ا گه راست میگفبىتبىی،‏ میتونسبىتبىی بگی دقیقاًُ‏ چی.‏

اما ‏(با خونسردی):‏ تو زجرآوری.‏

ساشا ‏(با خوشرو ‏بىیبىی):‏ ‏بمنبممیدوبمنبمم معنیش چیه،‏ اما فکر می کنم دوباره فحش خوردم.‏

آنا:‏ ساشا فکر میکنم معنیش اینه که تو میخوای تا وقبىتبىی انقلاب بشه ما ‏همھهممه زجر بکشیم.‏

ساشا:‏ تو ‏بمنبممیفهمی.‏

آنا:‏ چرا میفهمم.‏ الابمنبمم دارم میرم خونه.‏ زجر بکشم!‏ اما تو هم میآبىیبىی؟

اما:‏ من یه کم دیرتر میام.‏ میخوام تارتحیتحخ روی پوسبرتبررها رو عوض کنم.‏ موست دو هفتهی دیگه

سخبرنبررابىنبىی میکنه.‏

آنا ‏(به مردها):‏ پیش من میمونه تا کار پیدا کنه.‏ ‏(قصد رفبنتبنن میکند،‏ با آرتحنتحج به فدیا میزند تا فدیا متوجه

میشود.)‏

فدیا ‏(به زور ‏جمخجممیازه میکشد):‏ من خستهام.‏ تا خونه باهات میام آنا.‏ ‏(خارج میشوند.)‏

ساشا ‏(با نگاه فدیا را دنبال میکند،‏ سرش را تکان میدهد):‏ خستهاست!‏ تا لنگ ظهر خوابیده.‏ ‏(تردید

میکند،‏ به سوی اما برمیگردد و صدایش نرم میشود):‏ یه کم قدم بزنیم؟

اما:‏ هنوز این پوسبرتبررها ‏بمتبمموم نشده.‏

ساشا:‏ بیا دیگه ‏بجببجحث نکنیم.‏ ناسلامبىتبىی رفیقیم.‏

!45


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ مگه رفقا نباید ‏بجببجحث کبننبنن؟

ساشا:‏ حالا میخواد دربارهی ‏بجببجحث کردن ‏بجببجحث کنه.‏ ‏(در سکوت به کار روی پوسبرتبررها ادامه میدهد.)‏

بر ‏بمیبمم یه سودا بزنیم.‏

اما ‏(سرخوشانه):‏ سودا لوکس نیست؟

ساشا ‏(پس از مکث):‏ سودای خالىللىی؟

اما:‏ ا گه یه کم شکلات توش ‏بجببجخوام چی؟

ساشا ‏(حال و هوا را میگبریبررد):‏ من اونقدرا هم که فکر میکبىنبىی دگم نیستم.‏ یه کم شکلات.‏

اما ‏(لحللححنش تغیبریبرر میکند):‏ ساشا،‏ تو چطور اینجوری شدی؟

ساشا:‏ منظورت رتحنتحجآوره؟

اما:‏ آره.‏ نه.‏ منظورم عقایدته.‏ عقایدمون.‏ میگن ‏بمتبممام کارگرای کارخونهی سیگار رو سازماندهی

کردی.‏

ساشا:‏ تو ‏مممممملکت خودم سبریبرزده سالمللمم که بود به خاطر نوشبنتبنن یه انشا از مدرسه اخراجم کردن.‏

اما:‏ به خاطر یه انشا؟

ساشا:‏ گفبنتبنن عنوانش نامناسب بوده.‏ ‏«خدابىیبىی نیست.»‏

‏(میخندند.)‏

اما:‏ سبریبرزده سالمللمم که بود،‏ توی یه کارخونه تو سنتپبرتبررزبورگ کار میکردم.‏ کلمههابىیبىی مثل سرمایهداری و

‏بهیبههودستبریبرزی و دولت رو بلد نبودم.‏ اما برام مثل روز روشن بود.‏ وقبىتبىی هر روز با پوست و گوشتت

احساسش میکبىنبىی کلمات به چه دردی میخورن.‏

ساشا:‏ فکر ‏بمنبممیکردی که تو آمریکا اوضاع فرق کنه؟

اما:‏ تو کارخونه تو روچسبرتبرر هیچ تفاوبىتبىی ‏بمنبممیدیدم.‏ آره،‏ آمریکا قانون اساسی داره.‏ اما این تو کارخونه

هیچ معنابىیبىی نداشت.‏

!46


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ساشا:‏ برای اونا هم که بعد از هِیمارکت‎١‎ اعدام شدن معنابىیبىی نداشت.‏

اما:‏ هیمارکت چشم خیلیامونو باز کرد.‏

ساشا:‏ آخرین حرفای اسپایز‎٢‎ به هیئت منصفه رو هیچوقت یادم ‏بمنبممیره:«اینها عقاید من هستند.‏ ‏بجببجخشی از

زندگیام را تشکیل میدهند.‏ ‏بمنبممیتوابمنبمم خود را از آن جدا کنم،‏ و ا گر میتوانستم هم ‏بمنبممیخواستم…‏

من می گو ‏بمیبمم،‏ ا گر ‏مجممججازات بازگو کردن حقیقت مرگ است،‏ مامور اعدام را صدا بزنید.»‏

‏(هر دو از شنیدن دوبارهی این کلمات ‏بجتبجحت تاثبریبرر قرار گرفتهاند.)‏

ساشا:‏ امیدوارم وقتش که برسه منم چنبنیبنن جساربىتبىی داشته باشم.‏

اما ‏(نزدیک میآید،‏ دستش را میگبریبررد):‏ ساشا!‏ تو هنوز جوونتر از اوبىنبىی که ‏بجببجخوای از مردن حرف بزبىنبىی.‏

ساشا:‏ یه روز با این انتخاب روبرو میشیم،‏ زانو بزنیم یا خطر کنیم.‏ جوبمنبممون رو بدبمیبمم ا گه لازم باشه.‏

اما:‏ من حاضرم زندگیمو به خاطر اعتقادم بدم.‏ اما میخوام در طول پنجاه سال این کارو بکنم،‏ نه

تو یه ‏لحللححظهی قهرمانانه.‏ جنبش احتیاج داره که براش زندگی کنیم،‏ نه اینکه براش ‏بمببممبریبرر ‏بمیبمم.‏

ساشا:‏ شاید فقط نوههامون بتونن یه عمر خوب زندگی کبننبنن.‏

اما:‏ من اینطوری فکر ‏بمنبممیکنم.‏ ما خودمون هم باید زندگی کنیم.‏ خوب هم باید زندگی کنیم تا نشون

بدبمیبمم چطور میشه زندگی کرد.‏ ‏(با اشتیاق دست ساشا را گرفته است.‏ به او نزدیکتر میشود.‏ نا گهان

متوجه میشود که چقدر به او نزدیک شده و خود را پس میکشد.)‏

ساشا ‏(با تردید):‏ فردا چی کار میکبىنبىی؟

اما:‏ باید برم انبار امانات ایستگاه مرکزی.‏ چرخخیاطیمو اوبجنبججا گذاشتم.‏

ساشا:‏ این ‏همھهممه راه از روچسبرتبرر کشوندی آوردیش؟

:Haymarket affair ١ ماجرای هیمارکت پیامد یک ‏بمببممبگذاری بود که در تظاهرات کارگری ۴ می ١٨٨۶ در

میدان هیمارکت شیکا گو رخ داد.‏ این تظاهرات در ‏جمحجممایت از اعتصاب کارگران برای هشت ساعت کار روزانه و در

وا کنش به کشتار کارگران به دست پلیس در روز قبل از آن آغاز شد اما شخصی ناشناس ‏بمببممبىببىی را به سوی نبریبرروهای پلیس

پرتاب کرد و پلیس هم به سوی تظاهرکنندگان آتش گشود.‏ این واقعه منجر به کشته شدن هفت افسر پلیس و دستکم

چهار نفر از شهروندان عادی شد.‏ به دنبال آن هشت نفر از آنارشیستها را بدون داشبنتبنن دلایل و مستندات در رابطه با

این واقعه دستگبریبرر کردند.‏ هفت نفر را به جرم توطئه به اعدام و یک نفر را به ١۵ سال حبس ‏مجممجحکوم کردند.‏ ماجرای

هیمارکت را ریشهی مراسم روز جهابىنبىی کارگر میدانند.‏ ‏(م)‏

:August Spies ٢ یکی از هشت آنارشیست ماجرای هیمارکت.‏ ‏(م)‏

!47


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ آره.‏ خسته شدم از کار تو کارخونهی کرست.‏ دلمللمم میخواد برای خودم کار کنم.‏ شاید یه کارگاه

اشبرتبررا کی راه بندازم.‏ مثل وِرا‎١‎ توی ‏«چه باید کرد‎٢‎ ‏»؟

ساشا:‏ تو چرنیشفسکی رو خوندی؟

اما:‏ برای چی تعجب میکبىنبىی؟

ساشا:‏ آخه تو خیلی جووبىنبىی.‏

اما:‏ خب تو هم جووبىنبىی.‏

ساشا:‏ اما من مردم.‏

اما ‏(عصبانیتش بالا میگبریبررد):‏ خب منم زبمنبمم.‏

ساشا:‏ تو خیلی حساسی.‏

اما:‏ تو هم خیلی ‏بىببىیملاحظهای.‏

ساشا ‏(آه میکشد):‏ فکر میکبىنبىی من و تو هیچ وقت دوستای خو ‏بىببىی بشیم؟

اما ‏(به نرمی):‏ مگه نیستیم؟ ‏(لحللححظهای سکوت)‏ ساشا بذار یه وقت دیگه بر ‏بمیبمم سودا ‏بجببجخور ‏بمیبمم.‏ آنا

منتظرمه،‏ باید ‏بجببجخوابه.‏

ساشا:‏ خیلی خب.‏ فردا باهات میام ایستگاه مرکزی.‏ من شهرو خوب بلدم.‏ بعدشم ا گه دلت خواست

میتونیم بر ‏بمیبمم پل بروکلبنیبنن قدم بزنیم.‏ هوا دم رودخونه خیلی خوبه.‏

اما ‏(با ناباوری):‏ من که ازت ‏بجنبجخواستم بیای.‏ مگه کار نداری؟

ساشا ‏(با کمی خجالت):‏ امروز که رفتم سر کار یه اشتباه تا کتیکی کردم.‏ چند تا از اعلامیهها رو ببنیبنن

کارگرا ‏بجپبجخش کردم.‏ سرکارگر هم گفت:«امروز آخرین روزته.»‏ پس فردا میام دنبالت.‏

‏(اما میخواهد جواب دهد.‏ دستش را میگبریبررد.)‏

ساشا:‏ میدوبمنبمم خونهی آنا مینکبنیبنن کجاست.‏ ساعت چند؟

‏(اما جواب ‏بمنبممیدهد.)‏

VERA ١

(١٨۶٣) ٢ رمابىنبىی به قلم نیکلای چرنیشفسکی (١٨٢٨-١٨٨٩) Nikolay Chernyshevsky فیلسوف،‏

روزنامهنگار و منتقد ادبىببىی روس که شخصیت اصلی آن زبىنبىی به نام ورا پاولوفنا است.‏ چرنیشفسکی رهبرببرر انقلابىببىی جنبش

دموکراتیک ١٨۶٠ بود.‏ اما گلدمن و ولادبمیبممبریبرر ایلیچ لنبنیبنن از او بسیار تاثبریبرر گرفتند.‏ ‏(م)‏

!48


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ساشا:‏ ساعت چند؟

اما:‏ ساعت ده.‏

ساشا:‏ خوبه.‏ قبل از اینکه بیام دنبالت میتوبمنبمم دنبال کار بگردم.‏

اما:‏ دیدم چقدر میخوری.‏ باید کار پیدا کبىنبىی.‏

ساشا:‏ اما…‏ من فکر میکنم تو…‏ رتحنتحجآوری.‏ ‏(برمیگردد تا برود،‏ دوباره برمیگردد.)‏

‏(هر دو لبخند میزنند.‏ ساشا برمیگردد و خارج میشود.)‏

!49


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه پنج

آپاربمتبممان آنا مینکبنیبنن.‏ موسیقی با فلوت نواخته میشود.‏ اما و ساشا پاورچبنیبنن وارد میشوند.‏ تاریک و

سا کت است.‏ اما کلاه ملوابىنبىی به سر دارد.‏

اما:‏ بیا تو.‏ میتونیم یه کم صحبت کنیم.‏

ساشا:‏ آنا رو بیدار نکنیم!‏

اما:‏ هیچی آنا رو بیدار ‏بمنبممیکنه.‏ ‏(برای اینکه ثابت کند،‏ پایش را به زمبنیبنن میکوبد.‏ گوش میکند،‏ هیچ

خبرببرری نیست.)‏ میبیبىنبىی؟ ‏(در تاریکی یکدیگر را در آغوش میگبریبررند.)‏

آنا:‏ ‏مجممجحض رضای خدا یه کم یواشتر!‏

‏(اما و ساشا جدا میشوند.‏ اما شانههایش را بالا میاندازد.‏ دوباره ‏همھهممه جا سا کت است.‏ یک بار دیگر

یکدیگر را در آغوش میگبریبررند و میبوسند.‏ موسیقی به نرمی به گوش میرسد و صحنه پایان مییابد.)‏

!50


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه شش

آپاربمتبممان آنا.‏ موسیقی پیانوی شاد و پرانرژی ‏بجپبجخش میشود،‏ مناسب صحنهی چهار جوان جذاب،‏ متعهد و

عاشق زندگی.‏ اما و ساشا نشستهاند و در لیوان چای مینوشند.‏ ساشا از خوردن چای لذت میبرد،‏

چایش را فوت میکند،‏ خنک میکند و ذره ذره مینوشد.‏ آنا و فدیا وارد میشوند.‏

ساشا:‏ نگاه کن،‏ باز ‏همھهممون پبریبررهنو پوشیده!‏

اما ‏(با نرمی به ساشا):‏ کی به آنا بگه؟ من یا تو؟

ساشا:‏ من ‏بهببههش میگم.‏

آنا:‏ چیو میگی؟

اما:‏ دخبرتبرره ‏همھهممه چیو میشنوه.‏

آنا:‏ بله،‏ ‏همھهممه چی.‏ ‏(میخندد،‏ خم میشود تا اما را ببوسد.)‏

اما:‏ آنا عزیزم،‏ تو ‏بىببىی گلدن‎١‎ داره از خونهاش توی خیابون فورسایت میره.‏ کرایهاش ماهی پنج دلاره.‏

من و ساشا میخوابمیبمم بگبریبرر ‏بمیبممش.‏

آنا ‏(اما را دست میاندازد):‏ پس ترجیح میدی با ساشا زندگی کبىنبىی تا با من.‏ دوست واقعی اینه!‏

اما:‏ آنا میدوبىنبىی که،‏ اینجا فقط برای تو جا داره.‏ من که اینجا هستم تو هیچ خلوبىتبىی برای خودت نداری.‏

آنا:‏ منظورت از وقتیه که پای ساشا به اینجا باز شده.‏ ‏(با حالبىتبىی شهوابىنبىی میرقصد و صداهابىیبىی درمیآورد.)‏

‏همھهممهاش اوی،‏ آه،‏ ‏همھهمممم،‏ اوه.‏ آره ‏(اما را بغل میکند)‏ تو خونه لازم داری.‏ خونهی تو ‏بىببىی گلدن رو

دیدم،‏ دو برابر اینجاست،‏ نه؟

ساشا:‏ آره.‏ دو برابره.‏

آنا:‏ خوبه!‏ پس جا برای منم هست.‏

ساشا:‏ بببنیبنن آنا…‏

!51

Toby Golden ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

آنا:‏ تو به زندگی اشبرتبررا کی معتقدی یا نه؟

ساشا:‏ معلومه که معتقدم،‏ ولىللىی…‏

آنا ‏(سخبرنبررابىنبىی میکند،‏ ادای ساشا یا کس دیگری را در میآورد):‏ فردگرابىیبىی بورژوابىیبىی ‏همھهممهی ما را فاسد

میکند!‏ ما باید فرهنگ نوین را ‏همھهممبنیبنن حالا آغاز کنیم رفقا!‏ ‏همھهممه سهم برابر ببرببررید!‏ از زندان تکهمھهممسری

برهید!‏

اما:‏ البته!‏ راست میگه ساشا.‏

ساشا ‏(با اندوه):‏ معلومه که راست میگه.‏

فدیا ‏(تا اینجا دور اتاق قدم میزده و تصایر روی دیوار را جابجببججا میکرده است.‏ دست نگه میدارد):‏

خونهی تو ‏بىببىی گلدن رو میشناسم.‏ سه تا اتاق بزرگ داره.‏

آنا:‏ آره،‏ دیدی؟

فدیا:‏ آره،‏ برای منم جا داره.‏

آنا:‏ تو هم؟

فدیا ‏(روی ‏بجتبجخت میپرد،‏ ادای آنا را درمیآورد):‏ ما باید فرهنگ نوین را ‏همھهممبنیبنن حالا آغاز کنیم رفقا!‏ به

قول ابجنبججیل،‏ ‏همھهممسایهتان را دوست بدارید.‏ به قول مارکس،‏ کارگران جهان متحد شوید.‏ به قول

کروپوتکبنیبنن،‏ در روابط آزاد زندگی کنید.‏ به قول فدیا،‏ برای فدیا جا باز کنید!‏

آنا:‏ فدیا!‏ من و تو مثل اما و ساشا نیستیم.‏ ما فقط دوستیم.‏

فدیا:‏ بله،‏ مثل دوست هم با هم زندگی میکنیم.‏ ‏همھهممیشه چی میگیم؟ ‏(باز سخبرنبررابىنبىی میکند)‏ میان زن

و مرد باید گسبرتبررهی بیکرابىنبىی از روابط وجود داشته باشد—‏ شور،‏ ‏همھهممراهی…‏

آنا:‏ خشونت،‏ قتل!‏ ‏(با بازیگوشی به او ‏جمحجممله میکند.)‏

اما ‏(با هیجان):‏ چهارتابىیبىیمون با هم!‏ به قدر کافىففىی بزرگه.‏ یه اتاق خواب داره،‏ میتونیم یه ‏بجتبجخت توی

نشیمن بذار ‏بمیبمم،‏ تو آشبرپبرزخونه هم یه ‏بجتبجخت تاشو.‏

!52


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ساشا ‏(ناراحت گوشهای کز کرده بود.‏ حال برانگیخته شده است):‏ چرا ‏همھهممش چهارتا؟ میخوای تو

دستشو ‏بىیبىی هم یه ‏بجتبجخت بذار ‏بمیبمم؟ اینجوری دوستم یوسل میلر ١ هم میتونه بیاد پیشمون.‏ میتونیم ‏بجتبجختو

عمودی بذار ‏بمیبمم که یوسل سرپا ‏بجببجخوابه.‏ ‏(اوقاتش تلخ است.)‏

اما ‏(با ناخشنودی):‏ ساشا!‏

ساشا:‏ هیچی نگو دیگه.‏ ‏(به سوی آبهنبهها میآید.‏ دستش را دور آبهنبهها حلقه میکند.)‏ راست میگید.‏ ‏همھهممتون

راست میگید.‏ وقبىتبىی اشتباه میکنم،‏ قبولش میکنم.‏ ما دوست و رفیقیم.‏ چرا نتونیم با هم زندگی

کنیم،‏ اشبرتبررا کی زندگی کنیم؟ این راه آینده است.‏ ما هم باید آینده رو ‏همھهممبنیبنن حالا شروع کنیم.‏ ‏(ولىللىی

زیاد خوشحال به نظر ‏بمنبممیرسد.)‏

آنا ‏(بالا و پایبنیبنن میپرد):‏ آره!‏ آره!‏

فدیا ‏(در حال آماده کردن بطری شرابىببىی که در روزنامه پیچیده بود):‏ به سلامبىتبىی کلکتیو کوچیکمون

بنوشیم!‏

ساشا ‏(سرش را تکان میدهد):‏ هر بار میبینیش یه بطری شراب زده زیر بغلش.‏

فدیا ‏(چوبپنبهی بطری را با صدابىیبىی بلند درست جلوی ساشا باز میکند):‏ اما،‏ تو چندتا لیوان بشور،‏ من

شرابو میریزم.‏

‏(اما شانههایش را بالا میاندازد و میرود لیوان بیاورد.)‏

ساشا:‏ ‏همھهممه برای غذا و اجاره سهم مساوی میپرداز ‏بمیبمم.‏

اما:‏ ‏همھهممه بر اساس توانمون میپرداز ‏بمیبمم.‏ من و آنا تو کارخونهی کرست کار میکنیم.‏ تو تو کارخونهی

سیگار کار میکبىنبىی.‏

ساشا:‏ فدیا هم میتونه پبریبررهنشو بفروشه.‏ با پولش میتونیم یک ماه زندگی کنیم.‏

آنا:‏ ‏بجنبجخند!‏ وقبىتبىی فدیا یه تابلو بفروشه،‏ بیشبرتبرر از دستمزد یه هفتهی من پول درمیآره.‏

ساشا:‏ فدیا!‏ آخرین باری که یه تابلو فروخبىتبىی کی بود؟

فدیا:‏ امروز چند شنبه است؟

آنا:‏ چهارشنبه.‏

!53

Yussel Miller ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

فدیا ‏(با انگشتانش میسمشسممارد):‏ حدوداً‏ یک سال پیش…‏

ساشا:‏ خب،‏ پس میبینم قراره خوب ‏بجببجخور ‏بمیبمم.‏

فدیا:‏ هیچ کس مثل تو خوب ‏بمنبممیخوره.‏ تو اندازهی سه تای ما غذا میخوری.‏

اما:‏ هر کس اندازهی نیازش.‏ ساشا باید مثل اسب غذا ‏بجببجخوره.‏ فدیا تا لنگ ظهر باید ‏بجببجخوابه.‏ من وقبىتبىی

مطالعه میکنم کسی نباید باهام حرف بزنه…‏ ‏(سرش را با شیطنت برمیگرداند)‏ آنا هم هر روز صبح

یک ساعت ‏بمتبممام باید تو توالت ‏بمببممونه.‏

آنا:‏ یه گروه ‏بمتبممامعیار.‏ هیچ وقت مزاحم ‏همھهممدیگه ‏بمنبممیشیم.‏ فدیا میخوابه.‏ ساشا میخوره.‏ اما میخونه.‏

منم توی توالتم.‏ ‏(دستهایشان را میگبریبررد تا جاهایشان را عوض کنند)‏ هر یک ساعت یک بار هم

جاهامونو عوض میکنیم.‏

فدیا:‏ به سلامبىتبىی نیازهامون!‏

‏(اما برای ‏همھهممه شراب میریزد.‏ ساشا با لذت فراوان ‏همھهممهی شراب را فرو میدهد.)‏

ساشا:‏ میتونیم مستاجرای ساختمون تو ‏بىببىی رو سازماندهی کنیم.‏

اما:‏ وای،‏ چه کارها که ما چهارتا میتونیم با هم بکنیم!‏

‏(فدیا برای ‏همھهممه شراب میریزد.‏ ساشا دوباره ‏همھهممه را در یک جرعه فرو میدهد و فدیا دوباره برایش

شراب میریزد.‏ آنا شروع به خواندن آهنگ ییدیش Kuzine» «Mein Greeneh میکند.‏ دست

اما را میگبریبررد و میرقصند.‏ بعد اما دست فدیا را میگبریبررد و سهتابىیبىی میرقصند.)‏

اما:‏ بیا ساشا!‏

ساشا:‏ هر کس به اندازهی نیازش.‏ من یه کم دیگه شراب میخوام.‏ ‏(برای خودش یک لیوان دیگر

میریزد و بقیه دورش میچرخند.‏ بعد خودش هم شروع به رقصیدن میکند.)‏ راستش رو ‏بجببجخواهید

فکر کنم یه کم مستم!‏ ‏(با خوشحالىللىی لبخند میزند.‏ نا گهان صدا میزند)‏ فدیا،‏ پبریبررهنتو میخوام!‏

‏(فدیا با خودبمنبممابىیبىی پبریبرراهنش را درمیآورد و به سوی ساشا پرتاب میکند.‏ ساشا آن را بالای سرش میگبریبررد

و میرقصد.‏ موسیقی Mein Greeneh Kuzine تندتر میشود و هر چهار نفر با انرژی ‏همھهمماهنگ با

آن میرقصند.)‏

!54


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه هفت

فدیا پشت مبریبرز آشبرپبرزخانه در حال طراحی است.‏ با تعجب سرش را بالا میآورد.‏ اما خسته از راه رسیده

است.‏ کیف کارش را روی زمبنیبنن میگذارد.‏

اما:‏ فدیا این بالا خیلی گرمه.‏ چطوری کار میکبىنبىی؟ از توی کارگاه هم بدتره.‏

فدیا:‏ چقدر زود اومدی خونه.‏ چبریبرزی شده؟

اما:‏ کارگمن‎١‎فهمیده که کی ابجتبجحادیه رو سازماندهی میکنه.‏ امروز سه نفرمون رو اخراج کردن.‏ حسابىببىی

شلوغ شده بود.‏ دخبرتبررای دیگه هم میخواسبنتبنن بیان ببریبررون.‏ اما ما ‏بهببههشون گفتیم که صبرببرر کبننبنن.‏ امروز

بعد از کار جلسه دار ‏بمیبمم.‏ ا گه به تعداد کافىففىی بیان…‏ اونوقت میبینیم…‏ خدایا چقدر اینجا گرمه.‏

‏(پبریبرراهنش را درمیآورد.‏ تنها یک رکابىببىی به تن دارد.)‏

فدیا:‏ اما چی کار میکبىنبىی؟

اما ‏(برایش جالب است):‏ فدیا،‏ عزیزم،‏ تو قبلاً‏ هم منو اینجوری دیدی.‏

فدیا:‏ آره ولىللىی ‏همھهممه اینجا بودن.‏ اما اینجوری…‏

اما:‏ ا گه دستپاچهات میکنه بلوزمو میپوشم.‏

فدیا:‏ چرا باید دستپاچه بشم.‏ هر چی نباشه من هبرنبررمندم.‏ قبلاً‏ توی کارگاه ‏همھهممیشه نقاشی بدنهای

برهنه رو میکشیدبمیبمم.‏ مدل داشتیم.‏ حالا دیگه پولشو ندارم.‏ الان نقاشی برهنه رو از حفظ می کشم.‏

‏(لبخند میزند.)‏ حافظهام هم اونقدرا خوب نیست.‏

اما:‏ ا گر ‏بجببجخوای من میتوبمنبمم مدلت بشم.‏ فقط ‏بهببههم بگو.‏

فدیا:‏ اما جدی میگی؟

اما:‏ چرا که نه؟ ما دوستیم،‏ رفیقیم.‏ ‏(خم میشود و گونهاش را میبوسد.)‏

‏(فدیا بلند میشود و با دستپاچگی اتاق را بالا و پایبنیبنن میکند.)‏

!55

Kargman ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ چی شده؟

فدیا:‏ من دلمللمم میخواد که مدل نقاشیام بشی اما.‏ ولىللىی ‏بمنبممیدوبمنبمم…‏

اما:‏ چیه؟

فدیا ‏(میایستد،‏ به سویش میرود):‏ گرفتار شدهام.‏ ‏(سرش را تکان میدهد)‏ ساشا دوستمه،‏ اما با این

حال…‏ تو رو دوست دارم اما.‏ آره.‏ کاریش هم ‏بمنبممیتوبمنبمم بکنم…‏ ‏(دستش را میگبریبررد.)‏

اما ‏(دستش را به موهای فدیا می کشد):‏ فدیای نازنبنیبنن.‏ اشکالىللىی نداره.‏ چبریبرزی نیست.‏ ما هر دو ساشا رو

دوست دار ‏بمیبمم.‏ ولىللىی من و ساشا صاحب ‏همھهممدیگه نیستیم.‏ چرا تو نباید نسبت به من احساسی داشته

باشی؟ چرا من نباید نسبت به تو احساسی داشته باشم؟

فدیا ‏(هر دو دست اما را میگبریبررد):‏ اما…‏ فکر میکبىنبىی…؟

اما:‏ ما برای چی زندگی میکنیم؟ برای چی مبارزه میکنیم و سازماندهی میکنیم؟ ‏همھهممهی اینا برای

چیه؟ گاهی وقتا وسط معرکه یادم میره و باید به خودم یادآوری کنم،‏ بعد به اولبنیبنن باری فکر

میکنم که فهمیدم زندگی میتونه…‏ پرشور و هیجان باشه.‏ توی ‏مممممملکت خودمون بود.‏ احتمالاً‏ هشت

نه ساله بودم.‏ یه پسر رعیت که تو مزرعه کار میکرد یه روز منو برد ببریبررون توی علفزار.‏ آفتاب تند بود.‏

ما میون علفهای بلند نشستیم و اون فلوت میزد.‏ بعد اون منو بلند کرد،‏ انداخت هوا و گرفت.‏ ‏همھهممه

چی بوی علف میداد.‏ روحم به پرواز دراومده بود.‏ هی منو میانداخت و میگرفت.‏

‏(فدیا لبانش را بر موهای اما میفشارد.)‏

اما:‏ سالهللهھا بعد از اون پیش عمهام توی کانیگزبرگ‎١‎ بودم.‏ منو برد اپرا.‏ ‏«آوازخوان دورهگرد»‏‎٢‎ . چه

صداهای طلابىیبىیای.‏ چه موسیقی آسمسسممابىنبىیای.‏ من تو عمرم تئاتر نرفته بودم.‏ توی بالکن نشسته بودم و

انگار میون خواب و بیداری بودم.‏ وقبىتبىی ‏بمتبمموم شد صدای انفجار تشویق مردم رو شنیدم.‏ ‏همھهممه داشبنتبنن

میرفبنتبنن.‏ عمهام صدام میکرد.‏ اما من سر جام نشسته بودم و به ‏بهپبههنای صوربمتبمم اشک میربجیبجختم…‏

وقبىتبىی به آمریکا اومدبمیبمم،‏ ‏همھهممه چبریبرز رو از زندگی قبلی فراموش کرده بودم،‏ اما توی کشبىتبىی به پسر رعیت

Konigsberg ١

:Il Trovatore ٢ اپرابىیبىی اثر جوزپه وردی.‏

!56


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

توی مزرعه فکر میکردم،‏ به سالن اپرای کانیگزبرگ.‏ کوچیک بودم،‏ اما ‏همھهممون موقع میدونستم که از

زندگی چی میخوام…‏

‏(دستانش را به دور فدیا میاندازد و فدیا هم دستانش را دور او حلقه میکند و مدبىتبىی یکدیگر را در

آغوش میگبریبررند.‏ بعد فدیا صاف مینشیند و سرش را با سردرگمی تکان میدهد.)‏

اما:‏ چی شده؟

فدیا:‏ من دوست ساشا هستم.‏

اما:‏ چه ‏بهببههبرتبرر.‏

فدیا:‏ احساس میکنم خائنم.‏

اما:‏ تو چبریبرزی از اون نگرفبىتبىی.‏ من و اون هنوزم مثل قبل هستیم.‏

فدیا:‏ اوبمنبمم ‏همھهممبنیبنن نظر رو داره؟

اما:‏ ساشا رو که میشناسی.‏ اول عصبابىنبىی میشه.‏

فدیا:‏ آخ آخ چه عصبابىنبىیای بشه!‏

اما:‏ ‏ممممممکنه یه تیکه از اثاثیه رو هم بشکنه.‏

فدیا:‏ شاید سه چهار تا.‏

اما:‏ بعدش میگه…‏

فدیا ‏(مانند ساشا سخبرنبررابىنبىی میکند):‏ من اشتباه میکردم.‏ وقبىتبىی اشتباه میکنم،‏ قبولش میکنم.‏ ما باید

مانند انسانهای آزاد زندگی کنیم.‏ ما باید در جامعهی آینده زندگی کنیم.‏

اما:‏ دقیقاً‏ ‏همھهممینو میگه.‏

فدیا:‏ عاشق ساشام….‏

‏(صحنه پایان مییابد.‏ موسیقی)‏

!57


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه هشت

صف اعبرتبرراضی در مقابل کارگاه کارگمن.‏ اما و آنا هم در میان آبهنبهها هستند.‏ راه میروند و فریاد میزنند.‏

یکی از معبرتبررضبنیبنن سرش را باندپیچی کرده است.‏ یک افسر پلیس آماده باش ایستاده و باتوم به دست

دارد.‏

معبرتبررضبنیبنن:‏ اعتصاب!‏ اعتصاب!‏ نرید تو!‏ برای کارگمن کار نکنید!‏ نرید تو!‏ اعتصاب!‏ اعتصاب!‏ نرید تو!‏

برای کارگمن کار نکنید!‏ نرید تو!‏

‏(یکی از اعتصابکنندگان دوان دوان به جلوی صف میآید،‏ هیجانزده…)‏

اعتصابکننده:‏ کارگرای جدید!‏ دارن کارگرای جدید میآرن جای ما!‏

‏(گروه کوچکی از زنان و دخبرتبرران به دنبال مردی خوشلباس از راه میرسند.‏ اعتصابکنندهای که خبرببرر

آورده بود پاره سنگی برمیدارد.‏ اما با دست جلویش را میگبریبررد.)‏

اما:‏ نه یانکل‎١‎ ، صبرببرر کن.‏

‏(جمججممعیت معبرتبررضبنیبنن جلوی ورودی کارگاه را میگبریبررند.‏ تازهواردها میایستند.)‏

اما:‏ نگاهشون کن.‏ ‏همھهممبنیبنن حالا از کشبىتبىی پیاده شدن.‏ صورتهاشونو بببنیبنن.‏ گرسنهان،‏ عبنیبنن ما.‏

‏(یانکل عقب میکشد.‏ سردستهی تازهواردها به زور راهش را بازکرده و اما را به زمبنیبنن میاندازد.‏

دوستانش به سرعت عقب میکشند.‏ پلیس وارد میشود.‏ با ‏بهتبههدید باتومش را بلند میکند.‏ ‏همھهممه به داخل

صف برمیگردند.‏ اما با سرعت به سوی تازهواردها میرود و برمیگردد و با آبهنبهها صحبت میکند.)‏

اما:‏ خواهران!‏ برادران!‏ گوش کنید!‏ گوش کنید!‏ به ‏سمشسمما نگفتند که اینجا اعتصاب شده و ‏سمشسمما دارین کار

ما رو میگبریبررین.‏

‏(مرد سردسته بابهتبههدید به سوی او میآید و بازویش را میکشد.)‏

مرد:‏ گمشو از اینجا برو تا نزدم کلهتو بشکنم!‏

‏(اما با عصبانیت بازویش را می کشد.‏ سایر اعتصابکنندگان از صف جدا شده و به سوی او آمدهاند.)‏

!58

Yankele ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ راه برید رفقا!‏ ‏(خودش هم به راه رفبنتبنن ادامه میدهد و به صحبت با تازهواردها ادامه میدهد.‏ بعد

کسی جعبهای مقابلش میگذارد و او هم میایستد.‏ او بالای جعبه میرود،‏ اول با تردید،‏ بعد سرش را

بالا میگبریبررد و مستقیماً‏ با تازهواردها صحبت میکند.‏ با ‏لحللححن آشبىتبىیجویانه)‏ میدوبمنبمم که به کار احتیاج

دارید.‏ خونوادههاتون گرسنهاند.‏ ما هم ‏همھهممبنیبنن طور!‏ خونههاتون سرده.‏ مال ما هم ‏همھهممبنیبنن طور!‏ کارگمن

قول حقوق خوب داده.‏ اما بذارید یه چبریبرزی ‏بهببههتون بگم،‏ خواهرا و برادرا.‏ ما کارگمن رو خوب

میشناسیم.‏ اون دروغگوئه.‏ ولىللىی اینو خودتون هم میدونید،‏ چون ‏بهببههتون نگفته بود که اینجا اعتصابه.‏

اون از ‏سمشسمما خوشش ‏بمنبممیآد،‏ ‏همھهممون طوری که از ما خوشش ‏بمنبممیآد.‏ اون دسمشسممن ‏سمشسمماست.‏ ‏همھهممون طور که

دسمشسممن ماست.‏ حقوق خوب به ‏سمشسمما میده تا وقبىتبىی که اعتصاب ‏بمتبمموم بشه.‏ اما بعدش چی میشه؟ اونوقت

حقوقتون رو کم میکنه.‏ ‏همھهممون طوری که حقوق ما رو کم کرد.‏ بعد ‏سمشسمما هم اعتصاب میکنید.‏ ‏همھهممون

طوری که ما کردبمیبمم.‏ بعد پلیس میاد و با باتوم ‏سمشسمما رو کتک میزنه،‏ ‏همھهممون کاری که با ما کردن!‏ بعد هم

کارگمن کسای دیگهای رو میاره جای ‏سمشسمما.‏

‏(مامور پلیس به طرفش می رود و باتومش را بلند میکند.‏ این اولبنیبنن سخبرنبررابىنبىی اوست.)‏

‏(مرد خوشلباس تازهواردها را صدا میزند:«بیایید!‏ بر ‏بمیبمم تو!»‏ هل میدهد.‏ تازهواردها مردد هستند.)‏

اما ‏(حالا با قدرت ‏بمتبممام صحبت میکند):‏ خواهران!‏ برادران!‏

‏(قدرت و ‏بجتبجحکم موجود در صدایش باعث میشود برگردند.)‏

اما:‏ ا گر ‏بجببجخواهید برید داخل،‏ درگبریبرری پیش میاد.‏ ما نباید با ‏همھهممدیگه درگبریبرر بشیم.‏ ما با هم میتونیم

زندگیمونو ‏بهببههبرتبرر کنیم.‏ گوش کنید.‏ ما تنها نیستیم!‏ ‏همھهممبنیبنن حالا تو پنسیلوانیا سه هزار نفر دارن به

ثروبمتبممندترین مرد آمریکا اندرو کارنگی‎١‎ میگن ‏«بسه!»‏ دوازده ساعت کار روزانه توی کورههای استیل

دیگه بسه!‏ حرارت جهنمی دیگه بسه!‏ ساعبىتبىی چهارده سنت دیگه بسه!‏ بسه!‏ سههزار نفر با هم

ایستادهاند و حاضر ‏بمنبممیشن جای ‏همھهممدیگه برن سر کار…‏ بیایید ما هم کنار هم بایستیم!‏ خواهران و

برادران،‏ به ما بپیوندید.‏ ‏(صدایش تقریباً‏ به زمزمه تبدیل شده است)‏ برای کارگمن کار نکنید!‏

‏(به نظر میرسد از حرفهای او بر جا خشکشان زده است.‏ مرد خوشلباس بر سرشان فریاد

میزند:«برید تو!‏ برید تو!»‏ اما آبهنبهها حرکت ‏بمنبممیکنند.‏ بعد یکی از زنان که شال بر سر دارد به طرف اما

!59

Andrew Carnegie ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

میرود.‏ اشک میریزد.‏ دستانش را جلو میآورد.‏ اما دستانش را میگبریبررد.‏ صف معبرتبررضبنیبنن به شعار

دادن ادامه میدهد.)‏

معبرتبررضبنیبنن:‏ اعتصاب!‏ اعتصاب!‏ نرید تو!‏ برای کارگمن کار نکنید!‏ نرید تو!‏ اعتصاب!‏ اعتصاب!‏ نرید تو!‏

برای کارگمن کار نکنید!‏ نرید تو!‏

!60


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه نه

موسیقی کارمنِ‏ ببریبرزه ‏بجپبجخش میشود.‏ ساشا پشت مبریبرز آشبرپبرزخانه نشسته است و با دقت مینویسد.‏ اما از

ببریبررون میآید،‏ صورتش گل انداخته است،‏ دسته گل بنفشهای را در دست دارد و با موسیقی اپرا زمزمه

میکند.‏ با خوشحالىللىی ساشا را بغل میکند و گونهاش را میبوسد.‏

اما:‏ وای امروز دم کارگاه کارگمن چه اعبرتبرراضی بود!‏

ساشا ‏(بدون آنکه نگاه کند به نوشبنتبنن ادامه میدهد):‏ آنا ‏بهببههم گفت.‏ اولبنیبنن سخبرنبررابىنبىیتو کردی.‏ میگفت

خوب بوده…‏ ‏(نگاهش میکند.)‏ ‏همھهممهی شب ببریبررون بودی.‏

اما:‏ آره ‏(زمزمه میکند.)‏

‏(ساشا پاسخ ‏بمنبممیدهد و به کارش ادامه میدهد.)‏

اما:‏ ساشا عزیزم،‏ تا این وقت شب چیکار میکبىنبىی؟

ساشا ‏(بدون اینکه نگاه کند):‏ برای اعتصاب پیبرتبرزبورگ اعلامیه مینویسم.‏ خبرببرر جدید رو شنیدی؟

اما:‏ نه.‏

ساشا:‏ کارنگی فریک رو آورده سر کار.‏ میشناسیش که.‏ هبرنبرری کلی فریک‎١‎ . دوستدار هبرنبرر.‏ یه گانگسبرتبرر.‏

فریک هم پینکرتونها‎٢‎ رو آورده.‏ میشناسیشون.‏ بزرگترین آژانس ضداعتصاب آمریکا.‏ دوهزار نفر با

جدیدترین سلاحها.‏

اما:‏ یه ارتش خصوصی…‏

ساشا:‏ فریک هم میخواد ازش استفاده کنه تا اعتصاب رو بشکنه.‏ اعتصابکنندهها پول و اسلحه و

پشتیبابىنبىی از ‏همھهممهی کشور لازم دارن وگرنه کارشون ‏بمتبممومه.‏ باید امشب این اعلامیهها رو ‏بمتبمموم کنم.‏ ‏(به

اما نگاه میکند.)‏ ‏همھهممهی شب کجا بودی؟

!61

Henry Clay Frick ١

Pinkertons ٢


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ یوهان دعوبمتبمم کرد که باهاش برم اپرای مبرتبرروپولیبنتبنن.‏ کارمن رو دیدبمیبمم.‏

ساشا:‏ یوهان؟ ‏(خلقش تنگتر میشود)‏ یوهان کیه؟

اما:‏ یوهان موست.‏

ساشا:‏ آها حالا شده یوهان!‏ اپرا!‏ پس موست پول جنبش رو اینجوری استفاده میکنه.‏ ‏(فکر میکند)‏ اپرا

خیلی وقت پیش باید ‏بمتبمموم میشد.‏

اما:‏ بعدش رفتیم رستوران.‏

ساشا:‏ رستوران!‏ حتماً‏ ‏همھهممهی شب شراب هم خوردی.‏

اما ‏(با حرارت):‏ بله،‏ شراب خوردبمیبمم!‏

ساشا:‏ البته!‏ معلومه!‏ موست شرابهای گرون دوست داره.‏ اینم از رهبرببرر بزرگ انقلابمببممون.‏

اما:‏ موست آدم خیلی خوبیه.‏ خودت ‏بهببههم گفبىتبىی.‏ اون از مقامش توی ‏مجممججلس آلمللممان استعفا داد.‏ آنارشیست

شد.‏ سالهللهھا توی زندان بود.‏ جونشو به خطر انداخت!‏

ساشا ‏(به سردی):‏ جنبش هیچ امتیاز ویژهای برای کهنهسربازای جنگ قائل ‏بمنبممیشه.‏ بزرگترین قهرمانها

هم ‏ممممممکنه فاسد بشن.‏ توی تارتحیتحخ میشه دید.‏

اما:‏ پس منم فاسدم،‏ چون اپرا میرم و شراب میخورم؟

ساشا:‏ آره!‏ تو هم ‏همھهممینطور!‏ تو از موست بدتری.‏ تو با اون رفتار متظاهرت.‏ که خودتو به هر رهبرببرری تو

جنبش میچسبوبىنبىی…‏

اما:‏ دهنتو ببند!‏

ساشا:‏ من دارم حقیقتو میگم و خودبمتبمم میدوبىنبىی.‏ چی تو دستته؟

اما ‏(جسورانه):‏ گل بنفشه.‏ آره،‏ می دوبمنبمم،‏ گل خرج غبریبررضروریه وقبىتبىی که مردم دارن از گرسنگی

میمبریبررن.‏ خب،‏ گل قشنگه و منم دوستش دارم.‏ ‏(گلها را در گلدان میگذارد.)‏

ساشا:‏ از دیدنش حالمللمم به هم میخوره اوبمنبمم وقبىتبىی که توی پیبرتبرزبورگ اعتصابکنندهها ‏مجممجحتاج نوناند.‏

اما ‏(عصبابىنبىی و ربجنبججیده):‏ تو برای خونوادههای پیبرتبرزبورگ چیکار میکبىنبىی؟ اعلامیه مینویسی!‏

ساشا:‏ آره،‏ باید اعلامیه بنویسیم.‏

اما:‏ خیلی بیشبرتبرر از این حرفا کار میبره.‏

!62


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ساشا ‏(فریاد میزند):‏ من برای بیشبرتبرر از اینا هم حاضرم.‏

اما:‏ منم حاضرم.‏ موست هم ‏همھهممینطور.‏

ساشا:‏ خواهیم دید.‏

اما:‏ منظورت چیه؟

ساشا:‏ خواهیم دید.‏

اما ‏(کمی نرمتر):‏ ‏بمنبممیفهمی ساشا؟ ما ‏بمنبممیتونیم ‏همھهممهمون با اونابىیبىی که از ‏همھهممه بیشبرتبرر زیر فشارن تو یه سطح

زندگی کنیم.‏ باید تو زندگیمون یه کم زیبابىیبىی داشته باشیم،‏ حبىتبىی وسط مبارزه.‏

ساشا:‏ فکر میکبىنبىی موست به زیبابىیبىی اهمھهممیت میده؟ فکر میکبىنبىی وقبىتبىی این گلها رو ‏بهببههت داد چی تو سرش

بود؟

اما:‏ تو حسودیت میشه ساشا.‏ فکر میکردم دیگه ‏بهببههش غلبه کردی.‏ فکر میکردم به آزادی من

معتقدی.‏

ساشا:‏ آزادی بله.‏ فساد نه!‏ موضوع فدیا فرق میکنه.‏ فدیا رو هر دومون دوست دار ‏بمیبمم.‏ ولىللىی موست!‏

اون برات خوب نیست اما.‏

اما ‏(با عصبانیت):‏ کی باید تصمیم بگبریبرره؟ تو یا من؟

ساشا ‏(تا حدی تسلیم شده):‏ بله،‏ اونو تو باید تصمیم بگبریبرری.‏ ‏(نا گهان از اینکه حرف اما به کرسی

نشسته عصبابىنبىی با مشت بر روی مبریبرز میکوبد.)‏

آنا ‏(با لباس خواب از اتاقش ببریبررون میآید):‏ میشه بس کنبنیبنن ‏سمشسمما دو تا؟ نیم ساعته ‏بمنبممیذارید ‏بجببجخوابمببمم.‏

صبح زود باید برم تو صف اعبرتبرراض.‏ تو هم ‏همھهممینطور اما.‏

‏(صدای دیگری از آپاربمتبممان کناری:‏ ‏«خفه شید!»‏ چند بار با مشت به دیوار میکوبد،‏ ‏همھهممسایهها از اینکه

‏بمنبممیتوانند ‏بجببجخوابند اعبرتبرراض میکنند.‏ کس دیگری داد میزند ‏«سا کت شید دیگه!»)‏

اما:‏ آره،‏ ‏مجممجحض رضای خدا بیا بر ‏بمیبمم ‏بجببجخوابیم.‏

آنا ‏(به طرف اما برمیگردد):‏ تو که دیگه برات فرفىقفىی ‏بمنبممیکنه.‏ نه تو نه ساشا نه فدیا.‏ دارین میرین

وورچسبرتبرر،‏ ماساچوست.‏ هیچ کس هم براتون مهم نیست.‏

!63


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما ‏(اصلاح میکند):‏ ووسبرتبرر‎١‎ .

آنا ‏(اصلاح اما را رد میکند):‏ وورچسبرتبرر.‏ بدون من هم دارید میرید.‏

اما:‏ تو خودت گفبىتبىی که ‏بمنبممیخوای هیچ کاری با ایدههای ما داشته باشی.‏

آنا:‏ عجب فکر بکری.‏ بستبىنبىیفروشیای که انقلابیا ادارهاش میکبننبنن.‏ آقای ‏مجممجحبرتبررم،‏ امروز چه جور انقلابىببىی

میل دارین؟ وانیلی؟ شکلابىتبىی؟ نه توتفرنگی!‏ نه،‏ این یه انقلاب سرخ واقعی نیست.‏ تو یه

بستبىنبىیفروشی خردهبورژوابىیبىی که ‏بمنبممیشه!‏

اما:‏ فقط برای یه مدت کوتاه آنا.‏ پولشو لازم دار ‏بمیبمم که ‏مجممججلهی جدیدمونو راه بنداز ‏بمیبمم.‏

آنا:‏ ‏سمشسمما سه تا میخواین منو اینجا تنها بذارین.‏ ‏(صدایش فروخورده میشود.)‏

ساشا:‏ تو میخواسبىتبىی ‏بمببمموبىنبىی آنا.‏

آنا:‏ نه،‏ من وورچسبرتبرر ‏بمنبممیخواستم بیام.‏ ‏(به گریه میافتد.‏ اما آرامش میکند.)‏

اما ‏(خسته):‏ چرا دار ‏بمیبمم دعوا میکنیم؟ بر ‏بمیبمم ‏بجببجخوابیم.‏

‏(صداهابىیبىی از آپاربمتبممان کناری فریاد میزنند:«بگبریبررید ‏بجببجخوابید تنلشها!»)‏

ساشا ‏(پاسخ میدهد):‏ برید به درک،‏ ‏همھهممهتون!‏

آنا:‏ تو میخواسبىتبىی سازماندهیشون کبىنبىی نه که ‏بهببههشون فحش بدی.‏

ساشا:‏ وای خفه شو بگبریبرر ‏بجببجخواب.‏

آنا ‏(به اما):‏ چطوری اینو ‏بجتبجحمل میکبىنبىی؟

‏(آنا میخواهد برود.)‏

‏(فدیا از راه میرسد.)‏

فدیا:‏ چه خبرببرره این ‏همھهممه سر و صدا؟

اما:‏ برو ‏بجببجخواب!‏

فدیا:‏ هر وقت دلمللمم ‏بجببجخواد میخوابمببمم!‏ ‏(به رفتار عادی آرامش بازمیگردد.)‏ خبرببرری از پیبرتبرزبورگ داری؟

‏(آنا برمیگردد تا گوش کند.)‏

اما:‏ ساشا ‏بهببههم گفت.‏ پینکرتونها رو خبرببرر کردن.‏

!64

Wooster ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

فدیا:‏ خب،‏ شروع کردن.‏ امروز یه درگبریبرری ‏مجممجختصر بود.‏

ساشا:‏ امروز؟

فدیا:‏ فریک صدتا از پینکرتونها رو با کرجی آورده بود پایبنیبنن رودخونه.‏ یه لشکر.‏ با مسلسل و تفنگ.‏

به زن و مرد و ‏بجببجچه شلیک میکردن.‏ هفت نفر مردهان.‏

‏(اما دستانش را روی سرش میگذارد گو ‏بىیبىی ‏بمنبممی خواهد خبرببرر را بشنود.)‏

ساشا ‏(به اما نگاه میکند،‏ با خشم و اندوه):‏ ‏همھهممون موقعی که تو توی اپرا بودی!‏ ‏(با دست گلدان گل را

پس زده و میشکند.)‏

اما ‏(فریاد میزند و گریه میکند):‏ ‏همھهممون موقع که تو داشبىتبىی این اعلامیههای کوفبىتبىی رو مینوشبىتبىی!‏ با من

اینجوری حرف نزن،‏ کثافت!‏

فدیا:‏ بس کنید ‏سمشسمما دو تا!‏ چی کار میخواهید بکنید؟

ساشا ‏(با مشتهای گره کرده راه میرود و با خود میگوید):‏ من چه مرگمه؟ حتماً‏ دیوونه شدهام!‏ با ‏سمشسمما

دو تا بیام ماساچوست بستبىنبىیفروشی باز کنم که بتونیم یه مشت مزخرفات روشنفکری چاپ کنیم!‏

حتماً‏ زده به سرم.‏ من الان باید پیبرتبرزبورگ باشم،‏ پیش اعتصابکنندهها.‏

اما:‏ بعد تو پیبرتبرزبورگ میخوای چیکار کبىنبىی؟

ساشا:‏ تو خودت گفبىتبىی که ‏«بیشبرتبرر از اعلامیه کار میبره….»‏

اما:‏ بله گفتم،‏ ولىللىی…‏

ساشا:‏ ولىللىی!‏ ولىللىی!‏ باید یه کاری باشه که بشه تو پیبرتبرزبورگ ابجنبججام داد.‏ ‏(با آرامش و متفکرانه صحبت

میکند.‏ بقیه راه رفبنتبنن او را ‏بمتبمماشا میکنند.‏ ‏همھهممزمان دلایل را روی هم میگذارد و تصمیمگبریبرری میکند.)‏

باید به دنیا نشون بدبمیبمم که کارنگیها،‏ را کفلرها و فریکها شکستناپذیر نیسبنتبنن.‏ عکساشونو توی

روزنامههای میبینیم.‏ وقاحت رو توی چهرههاشون میبینیم.‏ ‏بجتبجحقبریبرر رو توی چشماشون نسبت به

هرکسی که نتونسته تو بازیشون برای پولدار شدن برنده بشه میبینیم.‏ آره.‏ عکسا.‏ فریک در حال

رفبنتبنن به کلیسا.‏ فریک توی کاخ سفید با رئیسجمججممهور،‏ در حالىللىی که کارگراش تو کارخونهها از خستگی

غش میکبننبنن.‏ فریک در حال ویسکی خوردن تو باشگاه تفربجیبجحی در حالىللىی که کارآ گاههاش به زنا و ‏بجببجچهها

شلیک میکبننبنن.‏ آره،‏ باید یه کاری باشه که بشه تو پیبرتبرزبورگ کرد.‏

!65


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

فدیا:‏ از چی حرف میزبىنبىی؟

ساشا:‏ فریک باید ‏بمببممبریبرره.‏

اما:‏ صداتو بیار پایبنیبنن.‏ دیوونه شدی؟

ساشا:‏ دوستت موست چی میگه؟ ‏«در تارتحیتحخ ‏لحللححظابىتبىی هست که یک گلوله رساتر از هزار مانیفست سخن

میگوید.»‏

اما:‏ آره.‏ آره.‏ ‏(با درماندگی فکر میکند،‏ ‏بمنبممیداند چه بگوید و تقریباً‏ با خود حرف میزند.)‏ ما ‏همھهممهمون به

‏همھهممدیگه گفتهابمیبمم که وقبىتبىی زمانش برسه…‏

فدیا ‏(هیجانزده):‏ آمادهابمیبمم!‏ آره،‏ ما گفتیم.‏ ‏همھهممهمون گفتیم.‏ ‏(حال که بیشبرتبرر واقعیت پیدا کرده است،‏ در

‏لحللححنش کمی اندوه وجود دارد.)‏

ساشا:‏ من میرم پیبرتبرزبورگ…‏

اما:‏ ‏همھهممهمون میر ‏بمیبمم.‏ الان وقتشه.‏ قرنها مردم کارگر رو سلاخی کردهان.‏ هیچ وقت هم ‏مجممججازات

نشدهان.‏ حالا هم یه بار دیگه.‏ اما این بار فرق میکنه.‏ به ‏همھهممه نشون میدبمیبمم،‏ اونا هم میتونن ‏بمببممبریبررن!‏

آنا ‏(لرزان):‏ چهارتاییمون میتونیم این کارو بکنیم.‏

فدیا:‏ باید خیلی با دقت برنامهریزی بشه.‏ ‏(عصبىببىی است.)‏

اما:‏ ولىللىی صداش تو ‏بمتبممام دنیا میپیچه.‏ الان وقتشه.‏ ما میتونیم.‏

ساشا ‏(به آرامی):‏ هر کس فریک رو بکشه جونش رو می ده.‏

اما ‏(فریاد میزند):‏ ما گفتیم آمادهابمیبمم.‏ یادته که هر چهارتامون گفتیم آمادهابمیبمم؟ که چطور وقتش که برسه

کنار هم وامیایستیم؟

ساشا:‏ خودم تنها ابجنبججامش میدم.‏ ‏(لحللححظهای سکوت،‏ حبریبررت)‏

اما:‏ تو دیوونه شدی ساشا!‏

ساشا:‏ نه.‏ ما چهارتا جون رو ‏بمنبممیدبمیبمم برای یه نفرشون.‏ نه.‏

اما:‏ تو هم تنهابىیبىی این کارو ‏بمنبممیکبىنبىی!‏

فدیا:‏ چی دار ‏بمیبمم میگیم؟ برای رفبنتبنن به پیبرتبرزبورگ پول لازم دار ‏بمیبمم.‏ بعدشم با چی میخواد باشه؟

‏بمببممب؟ تفنگ؟ پول میخواد.‏

!66


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ساشا:‏ درسته.‏ ما پول یه بلیت قطار هم ندار ‏بمیبمم.‏

اما:‏ ا گه برای یه نفر میتونیم پول ‏جمججممع کنیم،‏ برای چهار نفر هم میتونیم.‏ پولشو یه جوری جور

میکنیم.‏

ساشا ‏(سرش را ‏مجممجحکم و آرام تکان میدهد):‏ مسئله پول نیست.‏

اما ‏(تقریباً‏ فریاد میزند اما سعی میکند صدایش را پایبنیبنن نگه دارد):‏ خب پس چیه؟ میخوای خودت

تنهابىیبىی ابجنبججامش بدی؟ میخوای بگی گور بابای رفاقت و عشقمون؟ ‏همھهممینه؟

ساشا:‏ متوجه نیسبىتبىی.‏ ا گه فریک ‏بمببممبریبرره یه نفر باید توضیح بده.‏ یکی باید بدونه که چرا مرده و توضیح

بده.‏ ا گر نه مثل ‏همھهممیشه میگن کار یه دیوانه بوده.‏

فدیا:‏ به هر حال اینو میگن.‏

ساشا:‏ نه،‏ اِما میتونه توضیح بده.‏ زبونش رو داره.‏ استعدادش رو داره.‏ میتونه.‏ ‏سمشسمما ‏همھهممهتون باید ‏بمببممونید

و قضیه رو روشن کنید،‏ برای ‏همھهممهی کشور،‏ برای ‏همھهممهی دنیا.‏

فدیا ‏(تقریباً‏ با اشک):‏ ولىللىی برای این کار به من احتیاجی نیست.‏ من سخبرنبرران نیستم.‏ من میتوبمنبمم کمکت

کنم ساشا.‏ با هم…‏

ساشا ‏(با فریاد):‏ نه!‏ ‏(کلمات مانند انفجار ببریبررون میآیند)‏ فدیا!‏ ‏مجممججبور نیستیم یه جون دیگه رو هم فدا

کنیم.‏

اما:‏ صداتونو بیارید پایبنیبنن.‏ ‏(درمانده است.)‏

ساشا:‏ میدوبىنبىی که راست میگم.‏ میدوبىنبىی که لازمه.‏ یه ‏لحللححظه میرسه که یه کسی باید کاری کنه،‏ نشون

بده و بگه:‏ ‏«بسه!»‏ اینو خوب میدوبىنبىی…‏

اما ‏(تقریباً‏ با ‏بجنبججوا):‏ آره ساشا…‏

ساشا ‏(حال خونسرد و آرام شده است):‏ خیلی خب…‏ پول.‏ یه بلیت قطار.‏ یه وسیله که بکشه…‏

اما ‏(کمکم آرام میشود،‏ احساساتش را پنهان میکند):‏ یه دست کتشلوار نو لازم داری…‏

آنا ‏(تقریباً‏ با اشک):‏ آره…‏

ساشا ‏(کاملاً‏ خونسرد):‏ بشینیم برنامهریزی کنیم.‏

!67


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(در یک حرکت فدیا،‏ آنا و اما را در آغوش میکشد.‏ آبهنبهها او را ‏مجممجحکم میفشارند.‏ بعد تقریباً‏ با حرکت

آهسته پشت مبریبرز مینشینند و صحنه تاریک شده و پایان مییابد.)‏

!68


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه ده

در تاریکی صدای ضرب طبل شنیده میشود.‏ نورپردازی صحنه فضابىیبىی تاریک‐روشن و وهمآور را

تداعی میکند.‏ فریک و شخص دیگری در یک سوی صحنه نشسته و صحبت میکنند.‏ ساشا در سوی

دیگر صحنه در تاریکی در حال پوشیدن کتشلوار جدیدش دیده میشود.‏

مرد:‏ روش آمریکابىیبىی اینجوریه؟ که وقبىتبىی اوضاع خوب نباشه بریز ‏بمیبمم تو خیابونا شورش کنیم؟

فریک:‏ ما که وقبىتبىی اوضاع خوب نباشه شورش ‏بمنبممیکنیم.‏ از ‏مجممججاری مناسب وارد میشیم.‏

مرد:‏ ما سراغ سخنگوی دولت میر ‏بمیبمم.‏

فریک:‏ ما سراغ دادستان کل میر ‏بمیبمم.‏

مرد:‏ ما سراغ وزیر خزانهداری میر ‏بمیبمم.‏

فریک:‏ اونا هم ‏همھهممیشه با سخاوت جوابمونو میدن.‏

مرد:‏ دموکراسی ‏همھهممینه…‏

‏(ساشا بلند میشود،‏ سرتاپا آراسته است.‏ رو به دفبرتبرر فریک میکند.)‏

منشی ‏(از ببریبررون صحنه):‏ قرار ملاقات دارید؟ آقای فریک الان ‏بمنبممیتونن ‏سمشسمما رو ببیبننبنن.‏ باید خابمنبمم اونیل ١

رو ببینید.‏

خابمنبمم اونیل ‏(از ببریبررون صحنه):‏ متاسفم.‏ آقای فریک الان وقت ندارن.‏ ‏(صدایش بالا میرود.)‏ کجا داری

میری؟

ساشا ‏(به سوی فریک میرود،‏ صدا میزند):‏ فریک!‏

‏(فریک از روی صندلىللىیاش بلند میشود.‏ ساشا شلیک می کند،‏ به هدف ‏بمنبممیخورد.‏ غوغا میشود.‏ دو

مرد وارد دفبرتبرر شده و به ساشا یورش میبرند.‏ او خود را میرهاند.‏ با چاقو به ‏سمسسممت فریک میرود و به او

ضربه میزند،‏ به زمبنیبنن میافتد،‏ دو نفر دیگر خود را بر روی او میاندازند.‏ بازو ‏بىیبىی دیده میشود که با

چکشی در دست بالا و پایبنیبنن میرود.‏ ساشا ناله میکند.‏ بعد سکوت،‏ تاریکی.)‏

!69

O’Neil ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ساشا ‏(از ببریبررون صحنه)‏ ‏(صدایش ضعیف است و از درد مانند هذیان است،‏ ‏بجنبججوا کنان):‏ عینکم!‏

عینکم کجاست؟ ‏بمنبممیتوبمنبمم ببینم….‏ ‏بمنبممیتوبمنبمم ببینم….‏

پایان پرده یک

!70


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پرده دو

!71


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پیشدرآمد

صدای ضبط شده:‏ الکساندر برکمن،‏ ‏سمشسمما به جرم اقدام به قتل آقای هبرنبرری کلی فریک،‏ به بیست و دو

سال حبس در زندان ایالبىتبىی پنسیلوانیای غر ‏بىببىی ‏مجممجحکوم میشوید.‏ ‏(صدای ضربهی چکش قاضی)‏

اما ‏(در تاریکی ایستاده است،‏ گو ‏بىیبىی صحنه را از هشتصد کیلومبرتبرر فاصله ‏بمتبمماشا میکند،‏ با اندوه فریاد

میزند):‏ سا…شا…!‏

صحنه یک

صحنه روشن میشود،‏ یوهان موست در مرکز صحنه ایستاده و دستش به سوی ‏جمججممعیت دراز است.‏

ضرباهنگ آهنگی انقلابىببىی به آلمللممابىنبىی در پسزمینه شنیده میشود.‏

موست:‏ رفقا،‏ بعضیها اینجا دارن برای الکساندر برکمن امضاء ‏جمججممع میکبننبنن.‏ من امضاء نکردهام.‏

بگذارید توضیح بدم:‏ خشونت انقلابىببىی یک مسئله است‐اپرای کمدی یک مسئلهی دیگر.‏ ‏(تشویق.‏

موست دستش را بالا میگبریبررد.‏ جدی است.‏ طبرنبرزش گزنده است.‏ مانعی ‏بمنبممیبیند که مردم ‏بجببجخندند،‏ اما

منظورش جدی است.‏ لبخند ‏بمنبممیزند.)‏ رفقا!‏ من هیچکس رو ترغیب ‏بمنبممیکنم که نزدیکترین سرمایهدار

دم دستش رو بکشه،‏ البته نه در ملاء عام.‏ ‏(خنده و تشویق حضار)‏ اما بگذارید بگم:‏ ا گه چنبنیبنن

تصمیمی گرفتید،‏ لطفاً‏ درست ابجنبججامش بدید.‏ ‏(خندهی حضار)‏ میگن برکمن قبل از تبریبرراندازی برای قتل

فریک ‏بمببممب ساخته بود.‏ ‏بمببممب برکمن فقط یه اشکال داشت:‏ منفجر ‏بمنبممیشد!‏ ‏(باز هم خندهی حضار)‏ حالا

رفقا من ساخبنتبنن ‏بمببممب رو تشویق ‏بمنبممیکنم.‏ نه،‏ هرگز!‏ ‏(شوخی میکند.‏ ‏همھهممه میدانند که ساخبنتبنن ‏بمببممب را

تشویق کرده است.)‏ اما ظاهراً‏ ‏بمببممب یه لازمهی اساسی داره.‏ باید منفجر بشه!‏ اینطور فهمیدم که حرفهی

برکمن سیگارسازی بوده.‏ شاید فکر کرده ‏بمببممب ساخبنتبنن مثل سیگار ساختنه.‏ ‏(خندهی حضار)‏ خیلی

!72


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

خب،‏ سیگارش،‏ یعبىنبىی ‏بمببممبش عمل نکرد.‏ برای ‏همھهممبنیبنن تفنگش رو شلیک کرد.‏ رفقا!‏ یه توصیه:‏ ا گه با

تفنگ به یه سرمایهدار شلیک میکنبنیبنن،‏ چشماتونو نبندین!‏ ‏(خنده،‏ تشویق حضار)‏ وقبىتبىی تبریبررش خطا رفت،‏

چاقوشو درآورد.‏ حالا یه چبریبرزی رو دربارهی برکمن واقعاً‏ باید ‏بجتبجحسبنیبنن کرد:‏ کاملاً‏ مسلح بود!‏ ‏(باز هم

خندهی حضار)‏ اما چبریبرزی که واقعاً‏ احتیاج داشت یه گیوتبنیبنن بود و توافق با فریک که سرش رو تکون

نده…‏

‏(زبىنبىی در میان ‏جمججممعیت برخاسته است.‏ بلافاصله قابل تشخیص نیست چون در ردیف اول نشسته و رو

به موست است.‏ یا در راهرو ایستاده.)‏

موست:‏ رفقا ‏(جدی میشود و بر روی هر کلمه تا کید میکند)‏ ما باید انقلاب کنیم و باید درست هم

ابجنبججامش بدبمیبمم!‏ پس نیایید سراغ من ‏(خود را عصبابىنبىی نشان میدهد)‏ برای یک اجمحجممقی مثل الکساندر

برکمن امضاء ‏جمججممع کنید!‏ ‏(تشویق،‏ زن ‏همھهممچنان ایستاده است.‏ موست با دقت به ‏جمججممعیت نگاه میکند تا

بفهمد او کیست.‏ بعد با مهربابىنبىی)‏ رفقا،‏ اما گلدمن رو اینجا میبینم،‏ که ‏سمشسمما به عنوان سازماندهندهی

کارگران کتشلوار و شنل میشناسیدش.‏ فکر میکنم سوالىللىی داره….‏

اما ‏(صدایش ‏مجممجحکم و واضح است):‏ من سوالىللىی ندارم.‏ ‏(همھهممبنیبننطور ایستاده است.)‏

موست ‏(تلاش میکند ظاهر شوخطبعش را حفظ کند):‏ هیچ سوالىللىی؟

اما ‏(با صدای بلند):‏ شرم بر تو یوهان موست!‏

موست ‏(برای شوخطبعی تقلا میکند):‏ این که سوال نیست…‏

اما ‏(صدایش از خشم میلرزد):‏ شرم!‏ شرم بر تو!‏

‏(به روی سن میپرد و رو به موست میایستد)‏

‏(موست خشمگبنیبنن و دستپاچه است)‏

موست:‏ سوالىللىی داری؟

اما ‏(شنلی بلند به تن دارد،‏ شلافىقفىی از زیر شنلش ببریبررون میآورد و با آن به سوی موست ضربه میزند،‏

فریاد میزند):‏ شرم!‏

‏(موست پس میافتد،‏ صورتش را میپوشاند.‏ چهار ضربهی شلاق دیگر)‏

اما:‏ شرم!‏ شرم!‏ شرم!‏ شرم!!‏

!73


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(چند مرد به روی سن میپرند تا جلویش را بگبریبررند.‏ اِما شلاق را به سوی موست پرتاب میکند.‏ به

سوی ‏جمججممعیت برمیگردد و ‏مجممجحکم میایستد.)‏

اما ‏(با صدابىیبىی پایبنیبنن و احساسابىتبىی):‏ شرم بر ‏همھهممهی ‏سمشسمما!‏

!74


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه دو

موسیقی رگتابمیبمم‎١‎ . فدیا و اما در سکوی ایستگاه ایستادهاند.‏ اما یک ‏جمچجممدان در دست و کلاهی به سر

دارد.‏ ظاهری آراسته و موجه دارد.‏

اما:‏ فدیای عزیز چه خوب که با من موندی.‏ میدوبمنبمم این روزا چقدر سرت با کارای هبرنبرریت شلوغه.‏

فدیا:‏ از شانس خوب تو ‏همھهممون شهری ‏بمنبممایشگاه دارم که تو توش سخبرنبررابىنبىی داری.‏ خیلی گذشته از وقبىتبىی

که…‏

اما:‏ آره ‏(دستش را میگبریبررد.)‏

فدیا:‏ کی رو قراره ببیبىنبىی؟

اما:‏ یکی به اسم دکبرتبرر رایتمن‎٢‎ . هیچی ازش ‏بمنبممیدوبمنبمم.‏

‏(مردی در طرف ‏مجممجخالف صحنه ایستاده است.‏ موهای مشکی روی چشمانش را پوشانده،‏ قدبلند است و

سبیل دارد و کراوابىتبىی ابریشمی زده و کلاهی بزرگ بر سر دارد.‏ در دستش عصا است.‏ مردی بااعتماد

به نفس است.)‏

اما ‏(به آن سو نگاه میکند،‏ برایش جالب است):‏ مردا تو شیکا گو اینجوری لباس میپوشن؟

فدیا:‏ یه کم عجیبه،‏ ولىللىی خوشتیپه،‏ نه؟

اما:‏ خوشتیپه،‏ آره.‏ ولىللىی یه کم عجیبه.‏

‏(مرد به سوی آبهنبهها میآید.)‏

فدیا ‏(بجنبججوا کنان):‏ فکر کنم…‏

رایتمن:‏ خابمنبمم اما گلدمن؟

:Ragtime ١ ژانر موسیقی که ریشه در جوامع آفریقابىیبىی‐آمریکابىیبىی دارد و در سالهای ١٨٩۵ تا ١٩١٨ بسیار ‏مجممجحبوب

بود.‏ ‏(م)‏

Reitman ٢

!75


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ بله…‏

رایتمن ‏(با افتخار):‏ به شیکا گو خوش آمدید.‏ باعث افتخاره خابمنبمم گلدمن.‏ من دکبرتبرر بن رایتمن هستم.‏

‏(به طور اغراقآمبریبرزی تعظیم میکند.)‏

‏(اما و فدیا به هم نگاه میکنند.)‏

اما:‏ ایشون دوستم فدیا هسبنتبنن.‏

رایتمن:‏ هر کس که دوست اما گلدمن باشه گرامی و ‏مجممجحبوبه.‏ ‏(سخنان و رفتارش اغراقآمبریبرز است.)‏

فدیا ‏(برایش جالب است):‏ خب،‏ اما میسپارمت به آقای رایتمن.‏

‏(یکدیگر را در آغوش میگبریبررند.‏ فدیا می رود.)‏

اما:‏ منو میبرید به تالار کارگرها؟

رایتمن:‏ نه،‏ رئیس پلیس قبل از رسیدن ‏سمشسمما پیشدسبىتبىی کرده و اوبجنبججا رو تعطیل کرده.‏

اما:‏ خب،‏ معلومه…‏ ‏(با استهزا)‏

رایتمن:‏ امروز صبح ازم خواسبنتبنن اجازه بدم که از ستاد من برای سخبرنبررابىنبىی ‏سمشسمما استفاده کبننبنن.‏

اما:‏ ستاد ‏سمشسمما؟

رایتمن:‏ بله،‏ ‏بهببههش میگن تالار ‏بىببىیخابمنبممانها.‏

اما:‏ به من گفته بودن ‏سمشسمما پزشک هستبنیبنن.‏

رایتمن:‏ بله هستم.‏ ولىللىی کارم میون آدمای طرد شدهی شهره.‏ یه جابىیبىی دارم که اوبجنبججا میمونن.‏ افرادم

دارن دویست و پنجاه تا صندلىللىی میچیبننبنن.‏ مطمبنئبنن باشید ‏همھهممهاش پر میشه.‏ بیشبرتبرر روز با هم تو شهر

پلا کارد میزدبمیبمم.‏

اما:‏ افراد ‏سمشسمما؟ ولگردا،‏ آوارهها،‏ ‏بىببىیخابمنبممانها،‏ دلالهای ‏مجممجحبت،‏ روسبىپبىیها،‏ خلافکارای خردهپا،‏ کسابىیبىی که

اونقدر بینوا هسبنتبنن که هم بورژوازی و هم انقلابىببىیها ‏بجتبجحقبریبررشون میکبننبنن.‏ ‏سمشسمما هم من و هم جنبش

آنارشیسبىتبىی رو سرزنش میکنید.‏ ولىللىی چطور اینا شدن افراد ‏سمشسمما؟

رایتمن:‏ من خودم هم طرد شدهام.‏ یازده سالمللمم که بود،‏ تنها به حال خودم بودم.‏ تو دنیا ول

میچرخیدم:‏ باندهای کار توی مکزیک،‏ زلزلهی سانفرانسیسکو،‏ با کشبىتبىی آزاد تو اروپا.‏

اما:‏ چطور سر از دانشکدهی پزشکی درآوردید؟

!76


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

رایتمن:‏ توی شیکا گو تو یه لابراتوار تو کالجللجج پزشکی و جراحی کار پیدا کردم.‏ یه روز یه دکبرتبرر مشهور

برای سخبرنبررانیش نیومد.‏ مردم منتظر بودن.‏ من صحبتاش رو قبلاً‏ شنیده بودم.‏ یه روپوش سفید

پوشیدم و هر چی از صحبتاش یادم میومد گفتم.‏

اما:‏ حتماً‏ مسئولای دانشکده عصبابىنبىی شده بودن.‏

رایتمن:‏ آره.‏ ولىللىی ‏بهببههم بورسیهی ‏بجتبجحصیلی دادن.‏

اما:‏ بعد هم دکبرتبرر شدید.‏

رایتمن:‏ بله،‏ ولىللىی من دانشم رو به پول ‏بمنبممیفروشم.‏ ازش برای مردمی استفاده میکنم که ‏بهببههش نیاز

دارن.‏ اونا هم به من چبریبرزی رو میدن که نیاز دارم.‏

اما:‏ ‏مجممجحبت؟ وفاداری؟ عشق؟

رایتمن:‏ ‏سمشسمما منو درک میکنید،‏ منم ‏سمشسمما رو درک میکنم.‏

اما:‏ واقعاً؟

رایتمن:‏ بله.‏ برای ‏همھهممبنیبنن خوشحال شدم که برای سخبرنبررابىنبىی امشبتون کمکی کرده باشم.‏

اما:‏ ‏ممممممکنه پلیس سالن ‏سمشسمما رو هم ببنده.‏

رایتمن:‏ من رابطهام با پلیس خوبه.‏

اما:‏ پس ‏بمنبممیتونه رابطهتون با من خوب باشه.‏

رایتمن:‏ با جستجوی بسیار یک تفاوت ببنیبننمون پیدا کردهابمیبمم.‏ من به صحبت کردن با ‏همھهممه معتقدم.‏ از

‏جمججممله پلیس.‏

اما:‏ مطمئناً‏ میدونید که پلیس چیکار میکنه،‏ با آدمای ‏سمشسمما.‏

رایتمن:‏ خوب میدوبمنبمم.‏ فکر میکنید من دستگبریبرر نشدهام؟ ‏همھهممبنیبنن هفتهی پیش تو راهپیمابىیبىی بیکاران تو

شیکا گو.‏ یه کم توی پاسگاه کتکم هم زدن.‏

اما:‏ باز هم با این حال…‏

رایتمن:‏ پلیس با روسبىپبىیها و دزدهابىیبىی که هر روز باهاشون سروکار دارم فرفىقفىی ‏بمنبممیکنه.‏ آدمای ‏مجممجحرومی که

کاراشون از سر ناچاریه.‏

اما:‏ توی حرف ‏سمشسمما حقیقت هست.‏ و ‏همھهممبنیبنن طور معصومیت زیاد.‏

!77


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

رایتمن:‏ من فکر میکنم میتوبمنبمم با هر انسابىنبىی دوست بشم.‏

اما:‏ ‏سمشسمما اعتمادبهنفس خیلی زیادی دارید.‏

رایتمن:‏ من میدوبمنبمم چه کارهابىیبىی ازم بر میاد.‏ ‏همھهممونطور که ‏سمشسمما میدونید چه کارهابىیبىی میتونید بکنید.‏

‏(بازوی اما را میگبریبررد.‏ اما بازویش را میرهاند.)‏

اما:‏ میدوبمنبمم که بدون کمک میتوبمنبمم راه برم.‏

رایتمن:‏ هدف من کمک نبود.‏

اما:‏ نه؟

رایتمن:‏ نه.‏ گرفبنتبنن بازوی زبىنبىی که سالهللهھاست ‏بجتبجحسینش میکنم.‏

اما:‏ ‏سمشسمما منو ‏بمنبممیشناسید.‏

رایتمن:‏ من با ایدههاتون آشنام.‏ میدوبمنبمم دربارهی دولت،‏ زندانها و مرد و زن چی فکر میکنید.‏

اما:‏ پس خوب منو میشناسید.‏

رایتمن:‏ نه،‏ به هیچ وجه.‏ یه چبریبرز رو خیلی دلمللمم میخواد بدوبمنبمم.‏

اما:‏ فقط یه چبریبرز؟

رایتمن:‏ بله.‏

اما:‏ چیو؟

رایتمن ‏(به آرامی):‏ اینکه آیا سینههات به اون زیبابىیبىی که تصور میکنم هست؟

اما ‏(از او فاصله میگبریبررد و مستقیم به صورتش نگاه میکند):‏ دیوونهای؟

رایتمن:‏ صداقت دیوونگیه؟

اما ‏(میخندد):‏ میدوبىنبىی امشب راجع به چی قراره حرف بزبمنبمم؟

رایتمن:‏ نه.‏

اما:‏ دربارهی مردای ‏بىببىیشرمی که فکر میکبننبنن چارهای ندارن جز اینکه بازوی یه زن رو ‏لمللممس کبننبنن تا به

لذت و سرخوشی برسن.‏ و دربارهی زنابىیبىی که اونقدر اجمحجممق و مطیعن که اینو میپذیرن.‏ ‏(خندهاش به

خشم تبدیل شده است.)‏

رایتمن:‏ پس صحبتت دربارهی من نیست.‏ دربارهی تو هم نیست.‏

!78


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(اما با دقت به او نگاه میکند.)‏

رایتمن:‏ آها،‏ رسیدبمیبمم.‏ ‏(گو ‏بىیبىی تا حالا به ‏سمسسممت تالار ‏بىببىیخابمنبممانها راه میرفتهاند.‏ دم در میایستد.)‏ بعد از

سخبرنبررابىنبىی میشه ‏همھهممدیگه رو ببینیم؟

اما:‏ فکر ‏بمنبممیکنم.‏

رایتمن:‏ میتونیم با هم کمی شراب ‏بجببجخور ‏بمیبمم و صحبت کنیم.‏

اما:‏ زنابىیبىی مثل من به مردابىیبىی مثل تو اعتماد ندارن.‏

رایتمن:‏ مردابىیبىی مثل من وجود ندارن.‏ زنابىیبىی مثل تو هم وجود ندارن.‏

اما ‏(با قاطعیت):‏ من به تو اعتماد ندارم.‏ ‏(دستش را به سوی در میبرد و مصمم آن را باز کرده و

داخل میشود.)‏

‏(رایتمن به دنبالش وارد میشود.‏ رو به ‏جمججممعیت میکند تا او را معرفىففىی کند.)‏

رایتمن ‏(تعظیمی اغراقآمبریبرز میکند):‏ دوستان من،‏ خابمنبممی که ‏همھهممگی منتظرش بودبمیبمم اینجاست،‏ عالملِلمم

بزرگ آنارشیسم آمریکا،‏ خابمنبمم اما گلدمن.‏

‏(تشویق فراوان،‏ اما جلو میآید و رو به ‏جمججممعیت میایستد.)‏

اما:‏ خوشحالمللمم که این ‏همھهممه زن در این ‏جمججممع میبینم.‏ ولىللىی امشب دوستان من،‏ از تراژدی رهابىیبىی زنان

حرف میزبمنبمم.‏ چرا تراژدی؟ چون آبجنبجچه امروز رهابىیبىی نامیده میشود یک توهم است.‏ این فکر وجود

دارد که زنان با حق رای به رهابىیبىی میرسند.‏ اما آیا حق رای مردان را رهابىیبىی ‏بجببجخشیده است؟ این باور

وجود دارد که زنان با ببریبررون رفبنتبنن از خانه و کار کردن رهابىیبىی مییابند.‏ آیا کار مردان را رهابىیبىی ‏بجببجخشیده

است؟ این زن که به وضعی اسفبار رهابىیبىی یافته،‏ از نوشیدن چشمهی حیات میترسد.‏ او از هیجان

میترسد،‏ از مردان بسیار میترسد.‏ ا گر یاد بگبریبررد که آزادیش باید از خود او و از درونش بیاید،‏ دیگر

از مردان ‏بجنبجخواهد ترسید.‏ باید به خودش بگوید:‏ ‏«من حق هیچ کس را بر بدبمنبمم ‏بمنبممیپذیرم.‏ من مطابق

میل خودم ‏بجببجچهدار خواهم شد یا ‏بجنبجخواهم شد.‏ مطابق میل خودم عشق میورزم و به من عشق

میورزند.‏ من ‏بمنبممیپذیرم که خدمتگزار خدا،‏ دولت یا ‏همھهممسرم باشم.‏ من زندگیام را سادهتر،‏ عمیقتر

و غبىنبىیتر خواهم کرد.»‏ چنبنیبنن زبىنبىی با آتش آزادی شعلهور خواهد شد و جهان را برای ‏همھهممه روشن

خواهد کرد.‏

!79


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(تشویق به ‏همھهممراه سر و صدای ‏جمججممعیت،‏ صحنه تاریک میشود،‏ دوباره روشن میشود.‏ اما و رایتمن به

سوی یک مبریبرز میروند.)‏

رایتمن:‏ من زیاد میام اینجا.‏ جای آرومیه.‏ باید یه چبریبرزی ‏بجببجخوری.‏ ‏(صندلىللىی را ببریبررون میکشد و نگه

میدارد تا اما بنشیند.‏ بعد خودش مینشیند.)‏

اما ‏(سرش را تکان میدهد):‏ بعد از سخبرنبررابىنبىی ‏بمنبممیتوبمنبمم چبریبرزی ‏بجببجخورم.‏ شاید یه کم شراب.‏

رایتمن ‏(صدا میزند):‏ گارسن،‏ یه بطری بوردو.‏ ‏(به اما)‏ سخبرنبررابىنبىی امشبت عالىللىی بود.‏

اما:‏ تو سازماندهندهی خو ‏بىببىی هسبىتبىی.‏ با اینکه پلیس اومده بود،‏ سالن پر بود.‏

رایتمن:‏ من میدوبمنبمم چی مردمو جذب میکنه.‏ من از ابجنبججام کارهای ضروری برای اهدافىففىی که ‏بهببههش

اعتقاد دارم خجالت ‏بمنبممیکشم.‏ یه بار تو مرکز شهر شیکا گو با یه چبرتبرر باز ایستادم،‏ اما از چبرتبرر چبریبرزی بافىقفىی

‏بمنبممونده بود جز اسکلت آهنیش.‏ بارون هم ‏بمنبممیاومد.‏ مردم میایستادن و میپرسیدن چرا این چبرتبرر

عجیبو نگه داشتم.‏ منم جواب میدادم:«این مسخرهتر از سیستمیه که توش زندگی میکنیم؟ که

چبریبرزی ‏بهببههمون میده که ‏بهببههش چنگ بزنیم،‏ چهارچو ‏بىببىی که به ظاهر ازمون ‏جمحجممایت میکنه و نتیجهاش اینه

که با هر بارون خیس خالىللىی میشیم؟»‏

اما ‏(میخندد):‏ هوسمشسممندانه است.‏

رایتمن:‏ بیشبرتبرر از هوسمشسممندانه.‏ حقیقته.‏ و ‏همھهممهی آدمای دنیا هم میدونن که حقیقته و باز منتظرن تا کسی

بگه.‏ ‏(مکث میکند.)‏ تورهای سخبرنبررابىنبىیتو کی مدیریت میکنه؟

اما:‏ هیچکس.‏

رایتمن:‏ ا گه من مدیرت بودم،‏ تعداد ‏مجممجخاطبهاتو دو برابر میکردم،‏ نه،‏ سه برابر.‏

اما:‏ من از تو یا حبىتبىی عقایدت چبریبرز زیادی ‏بمنبممیدوبمنبمم.‏ فکر میکنم ‏بهیبههودی باشی.‏ اما صلیب به گردنته.‏ فکر

میکنم اغتشاشگر سیاسی باشی،‏ اما با پلیس کنار میای.‏

رایتمن:‏ من از ‏لحللححاظ خانوادگی ‏بهیبههودبمیبمم،‏ به انتخاب شخصی مسیحیام،‏ از ‏لحللححاظ عقیده سوسیالیستم،‏ به

خاطر نیازهای عملی دوست پلیسم،‏ و به طور غریزی آنارشیستم.‏ ا گه من سخبرنبررابىنبىیهاتو مدیریت

میکردم نشریات آنارشیسبىتبىی میفروختیم و برای جنبش اونقدر پول ‏جمججممع میکردبمیبمم که تصورش رو هم

‏بمنبممیتوبىنبىی بکبىنبىی.‏

!80


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ از اندازهی ‏جمججممعیت امشب واقعاً‏ حبریبررت کردم.‏

رایتمن:‏ من از طریق کنجکاوی جذبشون کردم.‏ خیلیها حبىتبىی دربارهات چبریبرزی نشنیده بودن.‏ من

پوسبرتبرر زدم:‏ این اما گلدمن است،‏ آنارشیست؛ این اما گلدمن است،‏ پیامبرببرر عشق آزاد.‏ مردم هم امشب

ناامید نشدن.‏ منم ‏همھهممینطور.‏ چبریبرزهابىیبىی که گفبىتبىی،‏ حقیقت داشت.‏ زن رهابىیبىی یافته،‏ ترسان از عشق،‏ از

شور.‏ من میدوبمنبمم که تو چنبنیبنن ترسی نداری.‏

اما ‏(برایش جالب است):‏ از روی حرفهام؟

رایتمن:‏ از چشمات.‏ این چشمای آبىببىی فوقالعاده.‏

اما:‏ این چشما خستهان.‏

رایتمن:‏ امروز برات روز طولابىنبىیای بوده.‏ جابىیبىی داری که ‏بمببمموبىنبىی؟

اما:‏ تو شیکا گو چندتا دوست دارم.‏

رایتمن:‏ میتوبمنبمم خودمو یکی از اونا به حساب بیارم؟

اما:‏ هر طور دوست داری.‏

رایتمن:‏ برات ‏بىببىیتفاوته؟

اما ‏(جرعهای از شرابش مینوشد،‏ لبخند میزند):‏ هنوز ‏بمنبممیدوبمنبمم.‏

رایتمن:‏ از کجا میفهمی؟

اما:‏ زندگی دستشو رو میکنه و میفهمم.‏

رایتمن:‏ بیا کمک کنیم دستشو رو کنه.‏

اما:‏ منظورت چیه؟

رایتمن:‏ امشبو پیش من ‏بمببممون.‏

اما:‏ تو شگفتآوری!‏ ما سه ساعته که ‏همھهممدیگه رو میشناسیم.‏

رایتمن:‏ تو امشب از شور صحبت کردی.‏ این هیچ مفهومی از زمان توش نبود.‏

اما:‏ من از تبدیل شدن زنا به کالای جنسی هم صحبت کردم.‏

!81


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

رایتمن:‏ البته.‏ اما زبىنبىی مثل تو؟ هرگز!‏ هیچ مردی جسارتش رو نداره.‏ میدوبىنبىی چه جرابىتبىی میخواد که

آدم ‏بهببههت نزدیک بشه؟ میدوبىنبىی من چطور دارم از درون میلرزم؟ دستمو بگبریبرر بببنیبنن.‏

‏(اما مستقیم به او نگاه میکند.‏ تردید میکند،‏ دستش را میگبریبررد.‏ در سکوت به هم نگاه میکنند.)‏

رایتمن ‏(نرمبرتبرر صحبت میکند):‏ یه شب عالىللىی…‏ ‏بهببههت قول میدم.‏

اما ‏(میخندد):‏ چه تواضعی!‏ ‏(دستش را رها میکند.‏ رایتمن گونهی اما را به نرمی نوازش میکند و به

چشمانش نگاه میکند.)‏ دکبرتبرر رایتمن من خیلی خستهام.‏

رایتمن:‏ منو بن صدا کن.‏ ولىللىی دکبرتبرر هستم.‏ ‏(دستش را بالا میآورد.)‏ این دستا رو میبیبىنبىی؟ امشب

میخوام بدنت رو آروم نوازش کنم،‏ بیدارش کنم.‏ برام لذت بزرگی خواهد بود.‏ برای تو هم لذت

بزرگی خواهد بود.‏ یه ‏لحللححظهی نادر در تارتحیتحخ!‏

اما:‏ تو یه کم خلی!‏ ‏(مکث میکند.)‏ ولىللىی ازت خوشم میاد.‏ ‏(با علاقه به او نگاه میکند.‏ به آرامی

دستش را بالا آورده و آرام موهای رایتمن را نوازش میکند.‏ صحنه تاریک میشود.)‏

!82


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه سه

تکرار آهنگ اسبرتبرراحتگاه من به نشانهی گروه قدبمیبممی.‏ ویتو،‏ آنا و فدیا پشت مبریبرز در آپاربمتبممان ویتو نشسته

و چای مینوشند.‏

فدیا:‏ آنا فکر خو ‏بىببىی بود که دوباره ‏همھهممهمونو دور هم ‏جمججممع کبىنبىی.‏

آنا:‏ فکر اما بود.‏ اما خودش هنوز نرسیده.‏

فدیا ‏(به اطراف نگاه میکند):‏ ویتو چه خونهی خو ‏بىببىی داری.‏ چند وقت گذشته دوستان؟

آنا:‏ از وقبىتبىی که ساشا رو ازمون گرفبنتبنن؟ نه سال.‏

فدیا:‏ آره،‏ خونهی خو ‏بىببىی داری ویتو.‏ ‏(سرش را بالا میگبریبررد.)‏ ولىللىی این چه بوییه میاد؟

ویتو ‏(به پنجره اشاره میکند):‏ اون پایینو میبیبىنبىی؟ اصطبله.‏

آنا:‏ من عاشق اسبم.‏

فدیا:‏ چه ‏بهببههبرتبرر.‏

ویتو:‏ باور کن،‏ اجاره رو میاره پایبنیبنن.‏

فدیا:‏ برای ریهها هم خوبه.‏ ‏(بیبىنبىیاش را میگبریبررد.)‏

ویتو:‏ درسته.‏ بعد از یه روز تو فاضلاب میام خونه،‏ پنجره رو باز میکنم و یه نفس عمیق میکشم.‏ چه

سعادبىتبىی!‏ ‏(به طرف پنجره میرود،‏ نفس عمیق میکشد،‏ پنجره را میبندد و با وابمنبممود کردن به درد به

سینهاش چنگ میزند.)‏

آنا:‏ تو بالاخره هیچ وقت بزرگ میشی ویتو؟

فدیا:‏ امیدوارم نشی.‏ کی میدونه این بزرگ بشه چی میشه؟

آنا:‏ اما کجاست؟ قرار بود یک ساعت پیش اینجا باشه.‏

ویتو:‏ میدوبىنبىی کجاست.‏ با اون رایتمنه.‏

‏(بقیه سا کت هستند.‏ ترجیح میدهند نظری ندهند.‏ اما ویتو به هیجان میآید.)‏

!83


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

ویتو:‏ چطور میتونه با اون متقلب ‏بمببممونه؟

فدیا:‏ فهمیدنش سخت نیست.‏ رایتمن خوشبرخورد و جذابه.‏ اما رو میپرسته.‏ سخت کار میکنه،‏

سخبرنبررابىنبىیهاشو سازماندهی میکنه،‏ ‏همھهممهجا باهاش میره.‏ بردهشه.‏

ویتو:‏ اما هم بردهی اونه.‏ به نظر میرسه که غرقش شده.‏ آخه اون چی داره آنا؟ شاید تو بتوبىنبىی بگی.‏

آنا ‏(لبخندی زیرکانه میزند):‏ من فقط شنیدم که زنا چی میگن…‏

فدیا:‏ زنا!‏ پس فقط اما نیست.‏

آنا:‏ هر زبىنبىی رو که میبینه سعیشو میکنه.‏ کوتاه،‏ بلند،‏ مشکی،‏ بلوند،‏ جوون،‏ پبریبرر.‏ یه دموکرات واقعیه.‏

معتقده که ‏همھهممهی زنها برابر آفریده شدن.‏

فدیا:‏ دربارهش حرف هم میزنن؟

آنا:‏ زنا دربارهی مردا حرف میزنن.‏

فدیا:‏ دربارهی من که حرف ‏بمنبممیزنن.‏ خب،‏ شاید کاری نکردهام که ارزش حرف زدن داشته باشه.‏

دربارهی رایتمن چی میگن؟

آنا:‏ میگن مثل شبریبرر عشقبازی میکنه.‏ ‏(به فدیا غرش میکند.)‏

ویتو:‏ این جبرببرران دروغگو بودن و متقلب بودنش رو میکنه؟

فدیا:‏ معلومه.‏

آنا:‏ حواستون باشه که اون ‏همھهممه جا با اما میره،‏ با پلیس و اراذل و اوباش روبرو میشه.‏

ویتو:‏ بله،‏ ‏همھهممهاش درست،‏ اما اون بازیگر سبریبررکه.‏ دلقکه.‏ دنبال جلب توجه و احساساته.‏

آنا:‏ دنبال حادثهی سندیگو که نبود.‏ ‏همھهممون موقع که اون دستهی اوباش دزدیدنش و شکنجهاش

کردن و نزدیک بود بکشنش.‏ حبىتبىی بعد از اون هم ادامه داد.‏ این دلوجرات میخواد.‏

ویتو:‏ ‏بمتبممام دلوجراتش تو پایبنیبننتنهشه.‏

فدیا:‏ پس حتماً‏ جراتش غولآساست.‏

آنا:‏ وای،‏ سا کت!‏ ‏(گوش میکند.)‏ صدای کسی رو تو راهپله میشنوم.‏

‏(اما وارد میشود،‏ ‏همھهممه را در آغوش میگبریبررد،‏ مینشیند،‏ طبق معمول سیگار میکشد.‏ زمستان است.‏

کتش را درمیآورد.)‏

!84


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ امروز یکی از تو زندان یه نامه از ساشا برام آورد.‏ کلک نیست.‏ دستخط خودشه.‏

ویتو:‏ خب؟

اما:‏ ساشا دابمئبمم میره انفرادی و میاد ببریبررون.‏ اونقدر وحشتنا که که ‏بمنبممیشه حرفشو زد.‏ ‏بمنبممیخواد تسلیم

بشه و اونا هم تنبیهش می کبننبنن،‏ دوباره و دوباره.‏ هر کس دیگه بود تا حالا مرده بود.‏

فدیا:‏ ساشا رو که میشناسی.‏ مثل گاو نر قویه.‏

اما:‏ تو قلبش آره.‏ اما بالاخره اوبمنبمم از گوشت و استخونه.‏ حبىتبىی در ‏بهببههبرتبررین حالت هم پنج سال دیگه داره.‏

مرگ دوستاشو یکی یکی دیده.‏ بعضیا از مریضی مردن.‏ بعضیا خودشونو تو زندان حلقآویز کردن.‏

پنج سال دووم ‏بمنبممیاره.‏

‏(فدیا مضطرب است،‏ بلند میشود و راه میرود.‏ اما مکث میکند.)‏

اما:‏ دلیلی داشته که این نامه رو از طریق دوستش فرستاده.‏ یه نقشهای داره.‏ ‏(به اطراف نگاه میکند.)‏

آنا در بسته است؟

‏(آنا میرود و نگاه میکند،‏ برمیگردد.)‏

اما ‏(همھهممه گوش می کنند:‏ صدایش را پایبنیبنن میآورد):‏ نقشهی فرار.‏ میگه صدمبرتبرری دیوار زندان یه

خونهی خالىللىی هست.‏ میشه اجارهاش کرد.‏ میشه از توی خونه یه تونل از زیر دیوار زندان کند به

رختشورخونهی مبرتبرروکه که ساشا اوبجنبججا قدم میزنه.‏

ویتو:‏ تونل؟ ساشا زده به سرش؟ من میدوبمنبمم تونل کندن چقدر کار میبره.‏ غبریبررممممممکنه.‏

فدیا:‏ ساشای بیچاره.‏ عقلشو از دست داده.‏

آنا:‏ اینقدر دیوونگیه؟

ویتو:‏ آره،‏ دیوونگی ‏مجممجحضه.‏ بدون شناسابىیبىی شدن غبریبررممممممکنه.‏ عملیات پر سروصداییه.‏ بیشبرتبرر از اونچه که

دار ‏بمیبمم ابزار لازم داره،‏ پول لازم داره،‏ نبریبررو لازم داره،‏ زمان میبره.‏ آره،‏ دیوونگی ‏مجممجحضه.‏

آنا:‏ اما تو چی فکر میکبىنبىی؟

اما:‏ من به دو چبریبرز فکر میکنم.‏ اولاً‏ ‏همھهممونطور که ویتو میگه،‏ دیوونگیه.‏ ثانیاً…‏ ‏(مکث میکند.)‏

ویتو ‏(به آرامی):‏ ثانیاً،‏ باید ابجنبججامش بدبمیبمم…‏

اما:‏ آره.‏

!85


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

فدیا:‏ آره.‏

آنا:‏ آره،‏ آره…‏

!86


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه چهار

رایتمن و اما رو به ‏جمججممعیت در وسط صحنه قرار دارند.‏ در طول تور سخبرنبررابىنبىی موسیقی رگتابمیبمم ‏بمتبمم اصلی

است.‏

رایتمن:‏ من و خابمنبمم گلدمن میخواهیم بابت مهماننوازی ‏سمشسمما در دیبرتبررویت از ‏سمشسمما تشکر کنیم.‏

هما کنون ایشان به سوالات ‏سمشسمما پاسخ خواهند داد.‏ ‏(دستش را پشت گوشش میگذارد،‏ گوش میکند.)‏

خابمنبممی که شال آبىببىی زیبا به تن دارند میخواهند بدانند:‏ آیا این حقیقت دارد که ‏سمشسمما به عشق آزاد

معتقدید؟ ‏(کنار میرود تا اما جلو بیاید.)‏

اما:‏ عشق آزاد؟ البته.‏ چطور میتوان آن را رها نامید ا گر آزاد نباشد؟ آیا هیچچبریبرز خشمآورتر از این

هست که زبىنبىی بالغ و سالمللمم،‏ سرشار از زندگی و شور،‏ ‏مجممججبور باشد نیاز طبیعت را انکار کند،‏ بر قویترین

امیالش غلبه کند،‏ روحش را درهم شکند،‏ بینابىیبىیاش را از رشد بازدارد،‏ از عمق و عظمت رابطهی

جنسی پرهبریبرز کند تا اینکه یک بهاصطلاح مرد خوب از راه برسد و او را برای ازدواج با خود ببرببررد؟

عشق قویترین و عمیقترین عنصر ‏بمتبممام زندگی است،‏ نویدبجببجخش امید،‏ لذت،‏ هیجان؛ عشق درهم

شکنندهی ‏بمتبممام قوانبنیبنن و سنتها،‏ چطور چنبنیبنن نبریبرروی غالب و فرا گبریبرری میتواند مبرتبررادف آن ‏مجممجحصول

رقتانگبریبرز کلیسا و دولت یعبىنبىی ازدواج باشد!‏

یکی از ‏مجممجخاطبان ‏(فریاد میزند):‏ خابمنبمم گلدمن!‏ ‏سمشسمما با ازدواج ‏مجممجخالفید؟

اما:‏ من ‏مجممجخالف ‏بمتبممام ‏بهنبههادهابىیبىی هستم که مستلزم زیردسبىتبىی و اطاعتاند.‏ چه دنیابىیبىی میشود زمابىنبىی که

مردان و زنان کلیسا را ترک کنند،‏ دولت را دور بیاندازند،‏ نپذیرند که فرزندانشان را قربابىنبىی هیولای

جنگ کنند و با عشق به هم بپیوندند.‏

‏(صدای سم اسب و فریاد به گوش میرسد.‏ رایتمن در گوش اما زمزمه میکند.‏ اما دستانش را بلند

میکند.)‏

اما:‏ مطلع شدم که پلیس سالن را ‏مجممجحاصره کرده.‏ لطفاً‏ خونسرد باشید.‏ خواهش میکنم…‏

!87


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(صحنه تاریک میشود.)‏

‏(صحنه دوباره روشن میشود،‏ رایتمن رو به ‏جمججممعیت ایستاده است.‏ موسیقی نشان از موقعیت جدیدی

دارد.)‏

رایتمن:‏ دوستان عزیز در لسآبجنبججلس،‏ موضوع امشب خابمنبمم اما گلدمن ‏«وطنپرسبىتبىی»‏ است.‏

اما ‏(جلو میآید):‏ خواهران و برادران،‏ وطنپرسبىتبىی چیست؟ کسابىنبىی که از ‏بجببجخت در نقطهی مشخصی به

دنیا آمدهاند خود را برتر و اصیلتر از موجودات زندهی سا کن دیگر نقاط میدانند.‏ بنابراین وظیفهی

‏بمتبممام سا کنان آن نقطهی مشخص است که برای اثبات و ‏بجتبجحمیل برتری خود بر دیگران ‏بجببججنگند،‏ کشتار

کنند و ‏بمببممبریبررند.‏ وطنپرسبىتبىی جنگ را تغذیه میکند.‏ جنگ درگبریبرری میان دو دزد است که چنان بزدل

هستند که ‏بمنبممیتوانند در نبرببررد خودشان ‏بجببججنگند.‏ پس پسران را از این روستا و آن روستا میبرند،‏ آبهنبهها را

در یونیفرم میچپانند،‏ با اسلحه ‏بجتبججهبریبرزشان میکنند و مانند جانواران وحشی رهایشان میکنند تا به

جان هم بیافتند.‏ گوش کنید تولستوی چه گفته است:‏ خود را از اندیشهی منسوخ وطنپرسبىتبىی و اطاعت

از دولتها برهانید.‏ دلبریبررانه وارد عرصهی اندیشهی والاتر شوید،‏ ‏همھهممبستگی برادرانهی انسانها،‏

اندیشهای که زنده شدهاست و از هر سو ‏سمشسمما را میخواند.‏ ‏(تشویق.)‏

رایتمن ‏(پیش میآید):‏ سوالىللىی هست؟ ‏(گوش میکند.)‏ آقابىیبىی از انتهای سالن میپرسند:‏ آیا وطنپرسبىتبىی ما را

مردمی متحد ‏بمنبممیکند؟

اما:‏ بله،‏ ما را متحد میکند،‏ علیه دیگران.‏ ما را مسموم میکند و به سوی خشونت علیه هر کس که

متفاوت از ماست پیش میبرد.‏ کافىففىی است به حادثهی اخبریبرر در سندیگو نگاه کنید،‏ که یکی از

سازماندهندگان کارگری ژوزف میکولاسک‎١‎ ، عضو ،IWW سازمان کارگران صنعبىتبىی جهان ‏‐چه

جهان غبریبرروطنپرستانهای!‐‏ به دست دو افسر پلیس دستگبریبرر شد.‏ یکی تفنگ به دست داشت و

دیگری تبرببرر.‏ با هم با گلوله و ضربات تبرببرر میکولاسک را به قتل رساندند.‏ دوست و مدیر برنامههای من

بن رایتمن با شهامت خشم خود را نسبت به این جنایت ابراز کرد که در نتیجه چند تاجر وطنپرست،‏

ستونهای جامعهی سندیگو،‏ او را به زمیبىنبىی مبرتبرروکه برده و کتک زدند،‏ عریان کردند،‏ به مرگ ‏بهتبههدید

!88

Joseph Mikolasek ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

کردند،‏ قبریبرر جوشان بر سرش ربجیبجختند و با آهن گداخته حروف منفور ‏«کارگران صنعبىتبىی جهان»‏ را بر روی

پوست عریانش داغ زدند.‏ اینها نتاتحیتحج وطنپرسبىتبىی است!‏

یکی از ‏مجممجخاطبان ‏(فریاد میزند):‏ روزنامهها میگن رایتمن داستان رو از خودش درآورده!‏ دکبرتبرر رایتمن

‏سمشسمما متهم شدید که ماجرا رو جعل کردید.‏ ‏بمنبممیخواهید جواب بدید؟

رایتمن ‏(پیش میآید،‏ سربلند،‏ رو به ‏جمججممعیت):‏ خبرببررنگارها حضور دارند؟ عکاسها حضور دارند؟ این

هم پاسخ من…‏ ‏(به ‏جمججممعیت پشت میکند،‏ شلوارش را پایبنیبنن میکشد،‏ زخمهای سیاه بر پشتش دیده

میشود.‏ به سرعت شلوارش را بالا میکشد.)‏ من روزنامهنگاران ‏سمشسمما را به این چالش دعوت می کنم

که این عکس را در کنار چهرهی فرماندار کالیفرنیا چاپ کنند و بگذارند خوانندگان تصمیم بگبریبررند که

کدام تصویر جذابتر است.‏ ‏(خندهی حضار،‏ تشویق.)‏

اما ‏(پیش میآید):‏ ‏ممممممنون که امشب به اینجا آمدید.‏ پایان جلسه.‏

‏(به سرعت خارج میشود و صحنه تاریک میشود.‏ صحنه دوباره روشن میشود،‏ اما و بن پشت مبریبرز

نشستهاند و اما چای مینوشد.‏ بن با ولع غذا میخورد.‏ اما عصبابىنبىی است.)‏

اما:‏ بن!‏ تو مسخرهای.‏ مدام آبروی منو میبری.‏ آبروی جنبشمونو میبری.‏ ‏بمتبممام قدربمتبمم صرف این شد

که بعد از ‏بمنبممایش تو فقط جلسه رو ‏بمتبمموم کنم.‏ بعضی وقتا فکر میکنم تو هیچوقت بزرگ ‏بمنبممیشی.‏

رایتمن ‏(شانههایش را بالا میاندازد):‏ اما،‏ شوخی بود.‏ تو و رفقات زیادی جدی هستبنیبنن.‏ بیا بیشبرتبرر

خندون باشیم و کمبرتبرر تندوتبریبرز.‏ این شوخی بود،‏ برای اینکه یه مسئلهی جدی رو مطرح کنم.‏

اما:‏ منظورم فقط ‏بمنبممایش امشبت نیست.‏ هفتهی پیش چی که اون زوج پبریبرر دوستداشتبىنبىی تو دیبرتبررویت

‏بهببههمون جا و غذا دادن،‏ تو هم برای صبحانه ‏لحللحخت مادرزاد اومدی پایبنیبنن.‏ توی اون جلسه تو برانکس با

رهبرببررای آنارشیست،‏ از رو هوا یه دفعه شروع کردی راجع به خدا و مسیح صحبت کردن…‏ لباس

پوشیدن عجیب غریبت رو بببنیبنن.‏ این هم از طرز غذا خوردنت!‏

‏(غذایش را حریصانه فرومیدهد.‏ با دست دهانش را پا ک میکند.)‏

رایتمن:‏ من اوبجنبججوری غذا میخورم که ‏همھهممهی کارهای دیگهمو میکنم،‏ برای لذت بردن،‏ نه برای پبریبرروی

از آداب اجتماعی.‏ خلاصهی کلام عزیزم،‏ من برعکس تو مثل آنارشیستها غذا میخورم.‏ ‏(با

فروکردن آخرین لقمهی غذا در دهانش تا کید میکند.)‏

!89


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ انگار فکر میکبىنبىی آنارشیسم هیچ احبرتبررامی برای رفتارهای خوشایند معمول قائل نیست،‏ مثل غدا

خوردن با ظرافت.‏ مثل مرتب ‏جمحجمموم کردن.‏

رایتمن:‏ ‏جمحجمموم کردن؟

اما:‏ بله،‏ بیشبرتبرر مردم ‏جمحجمموم میکبننبنن.‏

رایتمن:‏ من اینجوری که هستم غبریبررقابل ‏بجتبجحملم؟ ما یک ساعت وقت دار ‏بمیبمم تا به قطارمون برسیم.‏ واقعاً‏

میخوای نصفش رو تو ‏جمحجمموم بگذروبمنبمم؟ میدوبىنبىی،‏ یک ساعت با تو هیچ وقت کافىففىی نیست عزیزم.‏

‏(دهانش را پا ک میکند،‏ بلند میشود،‏ اما را میکشد و بلند میکند،‏ به آرامی شالش را درمیآورد و با

شور گلویش را میبوسد.)‏

‏(اما ابتدا عکسالعملی نشان ‏بمنبممیدهد ولىللىی رایتمن به بوسیدنش ادامه میدهد.‏ اما برمیگردد و دستانش

را به دور او میاندازد.)‏

رایتمن:‏ امشب فوقالعاده صحبت کردی اما.‏ ‏(به بوسیدن و نوازش او ادامه میدهد.)‏

اما:‏ خدایا!‏ بن،‏ ‏بمنبممیتوبمنبمم از دستت عصبابىنبىی باشم.‏

‏(او به بوسیدن اما ادامه میدهد و سرش را در سینهی اما فرو میبرد.)‏

اما:‏ خدای من!‏ بن!‏ خدایا!‏

رایتمن:‏ حالا ‏همھهممینجوری دینت رو به مسیحیت تغیبریبرر میدم عزیزم.‏

‏(باز هم او را میبوسد و صحنه تاریک میشود.)‏

!90


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه پنج

موسیقی رگتابمیبمم.‏ سالن ‏همھهممایش.‏ صحنه روشن میشود.‏ اما رو به ‏جمججممعیت ایستاده است،‏ دستش را به

علامت سکوت بالا میبرد.‏

اما:‏ برادران و خواهران،‏ پلیس سانفرانسیسکو اعلام کرده که من امشب ‏بمنبممیتوابمنبمم اینجا سخبرنبررابىنبىی کنم.‏

سه هزار نفر در این سالن هستند،‏ و ا گر امشب آمدهاید که به من گوش کنید،‏ با پلیس یا ‏بىببىی پلیس من

اینجا هستم تا برای ‏سمشسمما صحبت کنم.‏ در یک ماه گذشته من از شهری به شهر دیگر رفتهام و در

شانزده جلسه سخبرنبررابىنبىی کردهام،‏ در کشوری که نام دموکراسی بر خود گذاشته است.‏ یازده سخبرنبررابىنبىی

توسط پلیس بر هم خورد.‏ ‏همھهممهی ما تا امروز دیگر باید بدانیم که قانون اساسی ایالات متحده به ما

آزادی بیان ‏بمنبممیدهد—آزادی بیان دادبىنبىی نیست،‏ گرفتبىنبىی است.‏ به دست مردمی که بر صحبت کردن

پافشاری میکنند،‏ ‏همھهممان طور که من بر صحبت کردن در اینجا و امشب اصرار دارم.‏ ‏(تشویق.‏ به

‏جمججممعیت نگاه میکند.)‏ آقای جوابىنبىی سوال دارند.‏

مرد جوان ‏(از ببریبررون صحنه):‏ روزنامهها میگن ‏سمشسمما به خاطر این به سانفرانسیسکو اومدید که ناوگان

نبریبرروی دریابىیبىی اینجا توی بندره و میخواید منفجرش کنید.‏

اما:‏ نه،‏ فکر میکنم این دفعه ‏بجنبجخوام ناوگان رو منفجر کنم.‏ ‏(خندهی حضار)‏ ‏بمببممبگذاری روش من

نیست.‏ اما خوشحال میشم ببینم ناوگان آروم غرق بشه و بره ته دریا.‏ در واقع خوشحال میشم ‏بمتبممام

کشبىتبىیهای جنگی رو ببینم که غرق بشن و برن ته دریا تا ما و برادرها و خواهرهامون تو کشورهای

دیگه ‏همھهممگی بتونیم در صلح و آرامش زندگی کنیم.‏ ‏(تشویق)‏

!91


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه شش

موسیقی رگتابمیبمم.‏ صحنه روشن میشود.‏ اما و رایتمن گوشهی صحنه ایستادهاند،‏ گو ‏بىیبىی پشت سن سالن

‏همھهممایش هستند.‏ اما به رایتمن پشت کرده و بهوضوح ناراحت است.‏

رایتمن:‏ من فقط باهاش خوشبرخورد بودم.‏

اما:‏ تو داشبىتبىی گولش میزدی.‏

رایتمن:‏ جدی نبود.‏ فقط داشتم بازی میکردم.‏

اما ‏(برمیگردد،‏ خشمگبنیبنن):‏ تو ‏بمنبممیفهمی که بازی کردن با یه انسان اشتباهه؟ هیچ بو ‏بىیبىی از انصاف و

عدالت نبرببرردی؟ نه فقط با من،‏ بلکه با ‏بمتبممام این زنهای دیگه؟ واقعاً‏ ‏بمنبممیدوبمنبمم چرا یه بار برای ‏همھهممیشه

باهات خداحافظی ‏بمنبممیکنم.‏ ‏همھهممهاش ریاست،‏ از اون طرف تو ‏بمتبممام کشور دربارهی زنابىیبىی حرف میزبمنبمم که

به دست مردا اسبریبرر شدن و از این طرف ‏بمنبممیتوبمنبمم از تو بکنم و برم.‏

رایتمن:‏ خودتو سرزنش نکن.‏ تقصبریبرر منه.‏ ضعف منه.‏ ‏همھهممهاش یه شب بود.‏

اما ‏(به خشم آمده):‏ شب رو هم اونطوری گذروندی!‏ دروغگو!‏ گفبىتبىی:«بمنبممیشه من تو شیکا گو باشم و

مادرم رو نبینم.»‏ ‏همھهممهی شب رو با اون زن گذروندی.‏

‏(بر خود مسلط میشود و شروع به مشت زدن به رایتمن میکند.‏ رایتمن بازویش را میگبریبررد.)‏

اما:‏ دروغگو!‏

رایتمن:‏ خواهش میکنم اما بس کن.‏ دو دقیقه دیگه باید معرفیت کنم.‏ آروم باش.‏ بعدش صحبت

میکنیم عزیزم.‏

اما:‏ بعدش میکنیم عزیزم!‏ نه،‏ این دفعه دیگه نه!‏ برو روی سن و معرفىففىیات رو بکن.‏ بعدش هم تو

هتل منتظرم ‏بمنبممون.‏ کمیته یه جابىیبىی برام جور میکنه که ‏بمببمموبمنبمم.‏

‏(رایتمن سرش را با تاسف تکان میدهد.‏ میرود تا با ‏مجممجخاطبان روبرو شود.‏ پیشابىنبىیاش را با دستمال پا ک

میکند.)‏

!92


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

رایتمن ‏(به سوی مرکز صحنه میرود تا با ‏جمججممعیت صحبت کند):‏ دوستان عزیز در نیوکبرنبرزینگتون‎١‎ .

افتخار دار ‏بمیبمم تا در ایالت زیبای پنسیلوانیا باشیم.‏ معرفىففىی میکنم،‏ خابمنبمم اما گلدمن،‏ دربارهی ‏«تئاتر

هبرنبرریک ایبسن»‏ صحبت میکنند.‏

‏(تشویق.)‏

اما:‏ برادران و خواهران من.‏ ‏(با خشم به رایتمن نگاه میکند،‏ بعد خود را کنبرتبررل میکند.)‏ ‏همھهممهی ما

میدانیم که در خانه ‏همھهممه چبریبرز را ‏بمنبممیتوان گفت.‏ میدانیم که در کارخانه یا هر جای دیگری که کسی

برای رئیسی کار میکند،‏ هر چبریبرزی را ‏بمنبممیتوان به زبان آورد.‏ اما بر روی صحنه میتوان آزادانه صحبت

کرد.‏ بنابراین تئاتر میتواند برای غلبه بر جهل،‏ ترس و تعصب مورد استفاده قرار گبریبررد.‏ دربارهی

اساسیترین چبریبرزها در زندگی جهل و تعصب وجود دارد.‏ از عشق و ازدواج حرف میزبمنبمم.‏ عشق چه

ارتباطی به ازدواج دارد؟ پاسخ این است:‏ هیچ.‏ زن مانند یک روسبىپبىی،‏ کالابىیبىی است که خریده میشود،‏

روسبىپبىی برای یک شب،‏ زن برای مدبىتبىی طولابىنبىیتر.‏

‏مجممجخاطبان ‏(فریاد میزنند):‏ ‏«فاحشه تو ‏بىیبىی!»‏ ‏«کی تو رو دعوت کرده؟»‏ ‏«بیاریدش پایبنیبنن!»‏

اما:‏ بله،‏ گوش کردن به حقیقت سخت است.‏ آقابىیبىی که در ریف اول اینقدر عصبابىنبىیاش کردهام احتمالاً‏

شوهری است که ‏بمنبممیخواهد ‏همھهممسرش افکار پنهابىنبىی خودش را با صدای بلند بشنود.‏

یکی از ‏مجممجخاطبان ‏(فریاد میزند):‏ من که رفتم ببریبررون!‏

اما:‏ متاسفم که میبینم میروید آقا.‏ ای کاش میتوانستید دربارهی هبرنبرریک ایبسن بشنوید.‏ ‏بمنبممایشنامهی

بزرگ ایبسن،‏ ‏«خانهی عروسک»‏ دربارهی زبىنبىی به نام نورا‎٢‎ است.‏ او هشت سال با یک غریبه زندگی

کرده است.‏ در یک خانهی زیبا.‏ خانهی عروسک.‏ اما او تصمیمی گرفته است.‏ او عروسک نیست.‏ زن

است.‏ و این غریبه که با او زندگی میکرده کیست؟ شوهرش.‏ آیا شرمآور است که یک روسبىپبىی یک

شب با غریبهای ‏بجببجخوابد؟ پس نزدیکی دو غریبه،‏ زن و شوهر که یک عمر به طول میابجنبججامد چقدر

شرمآور است؟ پس پیش از ‏مجممجحکوم کردن روسپیان،‏ پیش از آنکه داغ ننگ بر پیشابىنبىیشان بزنیم،‏

!93

New Kensington ١

Nora ٢


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

مراقب باشیم.‏ چرا که آبهنبهها بسیار شبیه زنابىنبىی هستند که باید نسبت به آبهنبهها دلسوز باشیم ‏همھهممچنان که برای

روحشان،‏ جسمشان و آزادیشان مبارزه میکنند.‏

‏(تشویق،‏ صحنه تاریک میشود.)‏

!94


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه هفت

صحنه روشن میشود.‏ اما و المللممیدا اسبرپبرری‎١‎ پشت مبریبرز آشبرپبرزخانه نشستهاند.‏ المللممیدا زبىنبىی زیبا و حدوداً‏

سیوپنج ساله است.‏ لباسی زیبا و جذاب بر تن دارد و آرایش کرده است.‏

المللممیدا:‏ خیلی خب.‏ من اما صدات میکنم.‏ تو هم منو المللممیدا صدا کن.‏ اسبرپِبرری اسم فامیلمه،‏ ولىللىی این

دوروبرا هیچ کس ‏بمنبممیدونه.‏ امشب خیلی هیجانانگبریبرز بود دربارهی ایبسن حرف میزدی.‏ من سه بار

خانهی عروسک رو خوندم.‏ اما هیچ وقت کسی رو پیدا ‏بمنبممیکردم که باهاش دربارهاش صحبت کنم.‏

اما:‏ توی ‏جمججممعیت دیدمت.‏ فکر کردم اون خابمنبمم زیبا که اوبجنبججا نشسته و اینطور ‏مجممججذوب شده شبیه

بازیگراست.‏

المللممیدا:‏ نه،‏ نیستم.‏ اما عاشق هر چبریبرز ‏بمیبمم که رو صحنه اجرا میشه.‏ نزدیک بود خودکشی کنم چون

سارا برنار‎٢‎ داشت میاومد اینجا و من هیچی پول نداشتم.‏ اما یه مرد ‏بهببههم یک دلار داد.‏ ‏بمنبممیگم که

من ‏بهببههش چی دادم.‏ اما ارزشش رو داشت.‏ من توی گوسهیِوِن‎٣‎ ‏همھهممبنیبننجوری نشسته بودم و هر بار که

دیالوگهاش رو میگفت من گریه میکردم.‏

اما:‏ تو اینجا تنها زندگی میکبىنبىی؟

المللممیدا:‏ من شوهر دارم،‏ فرِد‎٤‎ . اسم خودشو گذاشته شوهر من،‏ اما من فکر ‏بمنبممیکنم باشه.‏ زیاد این

دوروبرا نیست.‏ آدمی نیست که ارزش حرف زدن داشته باشه.‏ تو چطور؟

اما:‏ من با کسی رابطه دارم.‏ آدمی نیست که ارزش حرف زدن داشته باشه.‏

Almeda Sperry ١

:Sarah Bernhardt ٢ ١٨۴۴-١٩٢٣ بازیگر تئاتر و از ‏بجنبجخستبنیبنن بازیگران فیلم.‏ از او به عنوان مشهورترین بازیگر

جهان و یکی از ‏بهببههبرتبررین بازیگران ‏بمتبممام دورانها یاد میشود.‏ ‏(م)‏

goose haven ٣

Fred ٤

!95


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(میخندند.)‏

المللممیدا:‏ ‏همھهممون یارو که معرفیت کرد؟ خوشتیپ پلید.‏

اما:‏ پلید.‏ کلمهی درستشه.‏

المللممیدا:‏ آره،‏ مردای اینجوری رو میشناسم.‏ میتوبمنبمم ‏بمتبممام شب برات داستان بگم.‏

اما:‏ دوست دارم بشنوم.‏ میتوبمنبمم یه چبریبرزابىیبىی یاد بگبریبررم.‏

المللممیدا:‏ تو هم دربارهی شاو و اسبرتبرریندبرگ برام بگو.‏ هیچ وقت نتونستم آثارشون رو پیدا کنم.‏ یه چای

داغ درست میکنم.‏ بیسکوییت هم دارم.‏ ‏بمتبممام مشرو ‏بمببمم رو قبل از جلسه خوردم وگرنه برات

میآوردم.‏ ضعفم ‏همھهممینه.‏ البته تنها ضعفم نیست.‏ من این خوشتیپهای پلید رو خوب میشناسم.‏ باور

کن اما،‏ به ندرت پیش میاد که کسی بتونه چبریبرزی دربارهی مردها به من یاد بده.‏ جرات ‏بمنبممیکنم ‏بهببههت

بگم تا حالا با چند تا مرد بودهام.‏ هنوز هم منتظرم که با یه ‏ٰمردٰ‏ آشنا بشم.‏ نه فقط یه جانور دوپا که

فکر میکنه مرده چون ‏ٰچبریبرزٰ‏ داره.‏

اما:‏ من یه مرد واقعی رو میشناسم.‏ تو زندانه.‏

المللممیدا:‏ من دربارهاش شنیدهام.‏ ‏همھهممبنیبننجا تو پنسیلوانیا اتفاق افتاد.‏ پیبرتبرزبورگ،‏ فریک.‏ اعتصاب.‏ شنیدم.‏

دیدنش میری؟

اما ‏(سرش را تکان میدهد):‏ ‏بمنبممیذارن من نزدیکش بشم.‏

المللممیدا:‏ چند وقت شده؟

اما:‏ نه سال.‏

‏(هر دو سا کتاند.‏ چای مینوشند.)‏

المللممیدا:‏ دربارهی این عشقات میدونه؟

اما:‏ هم آره هم نه.‏

المللممیدا:‏ میدوبمنبمم چی میگی.‏ حسودی عجیبه.‏ فرد به دوستم فلورانس‎١‎ که ایرلندی‐فرانسوی و ‏بهیبههودیه

حسودیش میشه.‏ موهای قشنگ و مشکی و دستای نرمی داره.‏ اون فکر میکنه زن باید ‏بجببجچههاش هر

کدوم از یه مرد باشن.‏ نظرش دربارهی ازدواج اینه.‏ چبریبرزی که دربارهی ازدواج و روسبىپبىیگری گفبىتبىی رو

!96

Florence ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

باورم ‏بمنبممیشد داری با صدای بلند میگی.‏ من سالها ‏همھهممبنیبنن فکر رو میکردم.‏ مردا از من استفاده

کردهاند اما.‏ من هم از مردا استفاده کردهام.‏ فقط به خاطر اینکه پول نداشتم.‏ تو راست میگفبىتبىی.‏

اما:‏ من حرف جدیدی ‏بمنبممیزبمنبمم.‏ فقط چبریبرزابىیبىی که مردم میترسن در ملا عام بگن.‏

المللممیدا:‏ تو میگی.‏ ای کاش من هم میتونستم اون طور حرف بزبمنبمم.‏ فکر میکنم ا گه به خاطر

زیادهروی تو مشروب خوردن نبود میتونستم.‏ اما با این زندگی مزخرف ‏بهببههش احتیاج دارم.‏ نه فقط

زندگی خودم،‏ ‏بمتبممام دوروبرم،‏ مردمی که خسته و کوفته از اون تپهی شیبدار بالا میرن،‏ سر

میخورن اما بازم بالا میرن.‏ میدوبىنبىی چرا با فرد ازدواج کردم؟ وای چشمات داره بسته میشه.‏ هیچ

فکر نکردم که چقدر خستهای!‏ ‏بمتبممام شب تو قطار پنسیلوانیا و بعدش هم با ‏بمتبممام توانت سخبرنبررابىنبىی

کردی.‏ فردا هم که شنیدهام باید بری نیویورک برای تظاهرات بزرگ.‏ ‏بجببجحران بدجوری زده به نیویورک،‏

مثل اینجا.‏ منم ‏همھهممبنیبننجوری دارم حرف میزبمنبمم…‏ برو ‏بجببجخواب اما…‏

اما ‏(بیدار میشود):‏ نه خواهش میکنم.‏ دارم گوش میدم…‏

المللممیدا:‏ مطمئبىنبىی؟ داشتم میگفتم که چطور شد با فرد ازدواج کردم.‏ برای این بود که از خونهی مادرم

بزبمنبمم ببریبررون اونقدر که سرد بود.‏ از ترس قبض گاز هیچ وقت شعلهی گاز رو زیاد ‏بمنبممیکرد.‏ من هم مریض

بودم و سرفه میکردم.‏ فرد منو از اوبجنبججا آورد ببریبررون.‏ از این بابت ‏ممممممنونشم،‏ هر چند که روجمحجممو زجمخجممی

کرده.‏

‏(اما دوباره به خواب میرود.‏ المللممیدا به پشت سر او میرود و با آرامی پشت و گردنش را ماساژ میدهد.‏

اما چشمانش را باز میکند و دست المللممیدا را به آرامی میگبریبررد.‏ صحنه تاریک میشود.)‏

!97


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه هشت

میدان یونیون.‏ اما در مرکز صحنه ظاهر میشود.‏ موسیقی انقلابىببىی شنیده میشود.‏ او بر روی یک جعبه

بالا میرود تا با خیل عظیم بیکاران صحبت کند.‏ در اینجا سبک و روشش با سخبرنبررابىنبىیهای معمولش

متفاوت است.‏ این یک ‏بجتبججمع اعبرتبرراضی است.‏

اما:‏ به اطراف نگاه کنید دوستان من،‏ به اطراف نگاه کنید!‏ هزاران مرد و زن کارگر امروز به میدان

یونیون آمدهاند تا خشم خود را نسبت به این سیستم که برای افراد جویای کار شغلی ندارد ابراز

کنند.‏ در ‏بمتبممام سطح شهر صفهای بیکاران کیلومبرتبررها ادامه دارد.‏ در ثروبمتبممندترین شهر جهان!‏ بله،‏

ثروبمتبممندترین شهر جهان است و زنانش ‏مجممججبورند بدنهایشان را بفروشند تا زنده ‏بمببممانند!‏ ثروبمتبممندترین شهر

جهان است و کودکان برای غذا گریه میکنند.‏

‏(گروهی از زنان و مردان ژندهپوش به دورش ‏جمججممع میشوند،‏ گو ‏بىیبىی آهبرنبررباست.‏ آبهنبهها را به دور خود

میکشد.‏ آبهنبهها Mein Greene Kuzine را زمزمه میکنند.)‏

اما:‏ ما درخواست کار میکنیم و به ما میگویند که صبرببرر کنیم.‏ برای بیماران درخواست دارو میکنیم و

به ما میگویند دعا کنیم.‏ درخواست غذا میکنیم و به ما میگویند که رای بدهیم.‏

‏(نا گهان پلیس ظاهر میشود.)‏

اما:‏ درخواست زمان بیشبرتبرر برای پرداخت اجاره میکنیم و پلیس را به سراغمان میفرستند.‏ بله،‏ پلیس

مثل ‏همھهممیشه اینجاست،‏ تا از ثروبمتبممندان ‏جمحجممایت کند.‏ برادران و خواهران ‏(صدایش بالا میرود)…‏ ا گر

کودکان شبریبرر میخواهند،‏ بیایید به مغازهها برو ‏بمیبمم و بردار ‏بمیبمم.‏ ا گر خانوادهها نان میخواهند،‏ بیایید انبار

آرد را پیدا کنیم و بردار ‏بمیبمم.‏

‏(پلیس به سویش حرکت میکند.)‏

اما:‏ بردار ‏بمیبمم!‏ بردار ‏بمیبمم!‏

!98


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(پلیس با خشونت او را میگبریبررد و از صحنه ببریبررون میبرد و ‏همھهممزمان صحنه تاریک میشود.‏ صدای ضرب

پای نبریبرروهای پلیس بلندتر میشود.)‏

!99


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه نه

دو مرد در یک دفبرتبرر تاریک نشستهاند.‏ ‏بهببههبرتبرر است عکسها دیده شوند که با نور اسپات روشن میشوند.‏

یکی از مردان لاغراندام و خوشپوش است.‏ کتشلواری راه راه به تن دارد و شبیه وکلا است.‏ او

دادستان کل توماس گرگوری‎١‎ است.‏ دیگری که مردی جوان و چهارشانه است و موهایش را به عقب

شانه کرده،‏ جی.‏ ادگار هوور‎٢‎ است که دارد عکسها را نشان میدهد.‏ تا پایان صحنه معلوم ‏بمنبممیشود

که او کیست.‏ ‏همھهممچنان که عکسها را نگاه میکنند،‏ تکتک عکسها میتواند برای ‏بمتبمماشا گران با ویدیو

پروجکتور بر روی پرده به ‏بمنبممایش درآید.‏

هوور ‏(عکسی را نشان میدهد):‏ این مال سپتامبرببرر گذشته است.‏

گرگوری:‏ ابهتبههامش چی بود؟

هوور:‏ ورود غبریبررقانوبىنبىی.‏ زنها رو به باشگاه سیگار تو مینیاپلیس برده بود.‏ تو باشگاه مردونه.‏

گرگوری:‏ جسوره،‏ نه؟ رو اون تابلو ‏بىیبىی که ببریبررون باشگاه دستشه چی نوشته؟

هوور:‏ نوشته:«من شدیداً‏ سیگاریام.»‏

گرگوری:‏ شنیدهام با یه مردی کوچکتر از خودش ‏همھهممه جا سفر میکنه.‏

هوور:‏ بله.‏ اسمسسممش رایتمنه.‏ سخبرنبررابىنبىیهاش رو ترتیب میده.‏ نفوذیهای ما میگن که روابط نامشروع

زیادی هم دارن.‏ اما هیچوقت در ملا عام نبوده که بشه بازداشتشون کرد.‏

گرگوری ‏(عکس دیگری را در دست میگبریبررد):‏ این یکی چیه؟

هوور:‏ نیویورک،‏ جنوب شرق.‏ جلسهی زنان ‏بهیبههودی بود.‏ به زنا یاد میداد که چطور از وسایل جلوگبریبرری

از بارداری استفاده کبننبنن.‏

گرگوری:‏ برای این چقدر ‏مجممجحکوم شد؟

Thomas Gregory ١

.J: Edgar Hoover ٢ پایهگذار و اولبنیبنن رئیس پلیس فدرال آمریکا (FBI) ‏(م)‏

!100


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

هوور:‏ به خاطر نبود مستندات کافىففىی آزاد شد.‏ ظاهراً‏ براشون ‏بمتبمماماً‏ به زبان ‏بهیبههودی صحبت میکرد و نفوذی

ما هم ‏بمنبممیتونست چبریبرزی بفهمه.‏

گرگوری:‏ ‏همھهممهاش ‏همھهممینه؟

هوور:‏ نه قربان.‏ این ‏بجببجخشی از پروندهشه.‏ چهارده بار دستگبریبرر شده.‏

گرگوری:‏ الان کجاست؟

هوور:‏ الان داره یک سال حبسش رو تو جزیرهی بلکول‎١‎ میگذرونه.‏ برای ‏بجتبجحریک به شورش.‏

گرگوری:‏ ولىللىی به زودی میاد ببریبررون و کلکهای سابقش رو از سر میگبریبرره.‏ درست وقبىتبىی که وضعیت کوبا

داره جدی میشه.‏

هوور:‏ دار ‏بمیبمم دنبال راهی میگردبمیبمم که از کشور اخراجش کنیم.‏ برگرده به روسیه.‏

گرگوری:‏ این ایدهآله.‏ اما شنیدم که یه بار با یه شهروند آمریکابىیبىی ازدواج کرده.‏

هوور:‏ بله،‏ وقبىتبىی هفده سالش بود.‏ با یکی به اسم جیکوب کرشبرنبرر‎٢‎ . شهروند آمریکابىیبىی.‏ بعد از اون خود

به خود طبق قانون تبعهی آمریکا شد.‏

گرگوری:‏ خب،‏ قرار نبوده که قوانبنیبنن ما کشور رو در مقابل دسمشسممنانش ناتوان بذاره.‏

هوور:‏ دار ‏بمیبمم روی این مسئله کار میکنیم.‏

گرگوری:‏ خوشحالمللمم که اینو میشنوم.‏

هوور:‏ کار دشواریه.‏ با خطرنا کترین زن توی آمریکا سر و کار دار ‏بمیبمم.‏

گرگوری:‏ خیلی ‏ممممممنون آقای هوور.‏

!101

Blackwell’s Island ١

Jacob Kershner ٢


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه ده

زندان.‏ اما در مرکز صحنه بر روی سکوی سلولش نشسته است و مینویسد.‏ در سه قسمت متفاوت

صحنه که به نوبت روشن میشود،‏ ساشا با لباس زندان،‏ رایتمن در لباس خاص خودش،‏ و المللممیدا اسبرپبرری

نشستهاند.‏ هر یک با نامهشان حرف میزنند.‏

ساشا:‏ امای عزیزترینم.‏ شنیدم که سخبرنبررابىنبىیات در میدان یونیون ‏بىببىینظبریبرر بود،‏ و اینکه به یک سال

حبس در جزیرهی بلکول ‏مجممجحکوم شدی.‏ خواهش میکنم مراقب خودت باش.‏ نگهبانها یه تونل فرار

پیدا کردن.‏ ‏بمنبممیدونسبنتبنن کار کی بوده اما به هر حال تصمیم گرفبنتبنن منو به خاطرش تنبیه کبننبنن.‏ هر روز

صبح شستشوی معده میدن و هر شب توی روپوش دیوانهها میبندبمنبمم.‏ هفت شبانهروز.‏ من از هوش

رفتم.‏ ‏بمنبممیدوبمنبمم چند وقت.‏ اما امروز صبح بیدار شدم و شنیدم که گنجشکها ببریبررون پنجره میخونن.‏

فکر کردم:‏ حتماً‏ زندهام.‏

اما:‏ بن عزیزم.‏ من شرمنده و وحشتزدهام از اینکه بعد از آشنابىیبىی با تو چی شدهام.‏ ساشا جونشو به

خطر انداخت،‏ آزادیش رو داد،‏ برای ‏همھهممهمون.‏ من براش نوشتم که شبها از فکرش ‏بمنبممیتوبمنبمم ‏بجببجخوابمببمم.‏

دروغ بود.‏ بیشبرتبرر شبها من بیدار دراز کشیدهام و به تو فکر میکنم.‏ به اون اولبنیبنن شب توی شیکا گو

فکر میکنم که جوری منو برانگیخبىتبىی که هیچ مرد دیگهای نتونسته،‏ وقبىتبىی مثل گردباد منو با خودت

بردی و من ‏همھهممهچبریبرز و ‏همھهممه کس رو فراموش کردم.‏

رایتمن:‏ میدوبىنبىی که من هم مثل تو ساشا رو دوست دارم.‏ خودت رو عذاب نده.‏ زندگی ‏همھهممینه.‏ عشق

هم ‏همھهممینه.‏ چقدر دلمللمم میخواست پیش تو باشم،‏ بدن خستهتو نوازش کنم و ذرهذرهشو ببوسم.‏

!102


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ دیشب روی سکوی سلولمللمم دراز کشیده بودم،‏ میلرزیدم،‏ گلوم گرفته بود،‏ مثل ‏همھهممیشه که پیش

هم هستیم،‏ درست تو ‏همھهممون ‏لحللححظه قبل از اولبنیبنن آغوشت.‏

رایتمن:‏ من میخوام با تو باشم.‏ دلتنگی روجمحجممو گرفته.‏ میترسم فراموش کبىنبىی.‏

اما:‏ بن عزیزم.‏ چرا اینقدر به تو فکر میکنم؟ باید به کارهابىیبىی فکر کنم که وقبىتبىی از اینجا ببریبررون اومدم

باید ابجنبججام بدم.‏ کشور داره با تب جنگ سر کوبا به جنون میرسه.‏ من به این چبریبرزها فکر می کنم.‏ اما

خیلی زود تصویر تو ظاهر میشه و جای ‏همھهممه چبریبرز رو میگبریبرره.‏ چقدر میخوامت!‏ میخوام در آغوش

بگبریبررمت.‏

رایتمن:‏ تو ‏بمتبممام دنیای مبىنبىی.‏ عشق چقدر وحشتنا که.‏

اما:‏ گاهی عصبابىنبىی میشم.‏ به خیانتهات فکر میکنم،‏ به ‏بىببىیوفابىیبىیهای ‏بىببىیحدت،‏ دروغهات،‏ ‏بهببههانههات.‏

بعد دراز میکشم و چشمام بسته است،‏ ‏همھهممه چبریبرز رو فراموش میکنم چون تو رو میخوام…‏

المللممیدا:‏ امای عزیزم.‏ امشب فرد از دست من عصبانیه چون یه سطل سوپ و یه نون خونگی رو به

دوستم آیرین‎١‎ دادم.‏ اون تابستونا اینجا یه گروه تئاتر رو میگردونه و زمستونا هم تو شهرهای

کوچیک اجرا میکنه.‏ حالت چطوره مهتاب من که شب بر برکهی تاریک میتابىببىی،‏ قطرهی شبنمام که در

قلب گل سرخی وحشی پنهابىنبىی؟

اما:‏ عشقم را ‏همھهممانطور که هست و آنطور که ‏بمنبممیتواند باشد بپذیر.‏ اما عشقم پابرجاست،‏ و واقعی.‏

!103

Irene ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

المللممیدا:‏ چقدر خوب بود چبریبرزهابىیبىی که تو آخرین نامهات گفبىتبىی.‏ آره،‏ اون شبانهروزی که ببنیبنن سخبرنبررابىنبىی

پیبرتبرزبورگات و ‏بجتبججمع فیلادلفیا با هم داشتیم رو یادمه.‏ باعث شد دیگه مشروب خوردن رو کنار

بگذارم.‏ بعدش مادرم مرد.‏ ما هیچ وقت با هم کنار ‏بمنبممیاومدبمیبمم،‏ اما نزدیک مردنش به دیدنش رفتم.‏

دستش رو بوسیدم و شروع کرد به گریه.‏ وقبىتبىی از زمبنیبنن پر کشید،‏ ‏همھهممهی روز بارون بارید،‏ من هم

نوشیدم و نوشیدم.‏

اما:‏ المللممیدا،‏ یک بار دیگه هم ازم پرسیدی.‏ دیگه ازم نبرپبررس که من سوسیالیستم یا آنارشیستم یا

چیام؟ مهم نیست.‏ فقط اوبجنبجچه رو که غریزهات ‏بهببههت میگه ابجنبججام بده،‏ ‏همھهمموبىنبىی باش که طبیعیه،‏ صادقانه

است و غبریبررممممممکنه که بشه روش اسم گذاشت.‏

المللممیدا:‏ امای عزیزم،‏ هرگز روزی رو فراموش ‏بمنبممیکنم که منو در آغوش گرفبىتبىی و گلوی قشنگت رو

بوسیدم،‏ گلوی پرندهای که یک بار دیدمش.‏ چشمات مثل گلهای بنفشه در صبحه.‏ میدوبمنبمم که کارت

مهمتره،‏ هدف مهمتره،‏ اما وقبىتبىی حبست ‏بمتبمموم بشه میام و هر کجا که هسبىتبىی میبینمت.‏ بعضی وقتا خیلی

دلمللمم ‏بجببجچه میخواد،‏ تو اینطور نیسبىتبىی؟ برام تعریف کردی که یه وقبىتبىی میخواسبىتبىی،‏ گفبىتبىی که چطور یه

مدت فکر میکردی داری ‏بجببجچهدار میشی اما اشتباه شده بود.‏ این اولبنیبنن باری بود که دیدم گریه

میکردی.‏

رایتمن:‏ امای عزیزترینم.‏ من فردا دارم میرم پنسیلوانیا که یه مقدار کتابهای خوب بفروشم و برای

زندانیای سیاسی پول ‏جمججممع کنم.‏ سراغ دوستت توی نیوکبرنبرزینگتون هم میرم.‏ فکر میکنم عضو

کمیتهی ‏جمحجممایبىتبىی سخبرنبررابىنبىی من باشه…‏

المللممیدا:‏ امای عزیزم،‏ دوستپسرت رایتمن اومده بود نیوکبرنبرزینگتون.‏ موجود عجیبیه.‏ حالا یه روز برات

تعریف میکنم.‏

!104


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(صدای باز و بسته شدن درب آهبىنبىی.‏ صدابىیبىی از خارج از صحنه:‏ ‏«گلدمن!‏ گلدمن!»‏ صحنه تاریک

میشود.‏ دوباره روشن میشود.‏ صدای درب آهبىنبىی ادامه دارد و بعد قطع میشود.‏ زبىنبىی سیاهپوست یا

سفیدپوست حدوداً‏ چهلساله که قطعاً‏ جنو ‏بىببىی است نشسته و روپوش پرستاریاش را میدوزد.‏ زبىنبىی که

مسئول آبجنبججاست اما را میآورد.‏ به سخبىتبىی راه میرود و بلافاصله روی سکو ‏بىیبىی مینشیند.)‏

مسئول:‏ لبریبرزبت!‏‎١‎ این کمک جدیدته.‏ تازه از انفرادی اومده ببریبررون.‏ رئیس زندان گفته که خوب ‏بهببههش یاد

بدی.‏ از دردسر هم دور نگهش دار.‏ ‏(میرود.)‏

لبریبرزبت ‏(به طرف اما میرود که ‏جمچجممبابمتبممه زده است):‏ ای بابا اینجوری ‏مجممجچاله نباش دیگه.‏ دیگه تو انفرادی

نیسبىتبىی که.‏ ‏بهببههبرتبرره شروع کبىنبىی از پاهات استفاده کبىنبىی وگرنه دیگه هیچوقت ‏بمنبممیتوبىنبىی راه بری.‏ حالا پاشو.‏ ‏(اما

را بلند میکند و کمکش میکند تا در یک دایرهی کوچک راه بروند و به حرف زدن ادامه میدهد.)‏

برای چی فرستادنت انفرادی؟ ‏(به اما نگاه میکند)‏ ‏بمنبممیخواد به من بگی.‏ تو ‏همھهممون امای سرخی که ‏همھهممه

ازش حرف میزنن.‏ میگن به هیچکس باج ‏بمنبممیدی.‏ میگن کرده بودنت مسئول اتاق خیاطی و ازت

میخواسبنتبنن دخبرتبررا رو وادار کبىنبىی سریعتر کار کبننبنن،‏ تو هم ‏بمنبممیکردی،‏ هیچجوره.‏ ‏(میخندد.)‏ آره شنیدم

ازت حرف میزنن.‏ میگن میخوای ‏بمتبممام دنیا رو عوض کبىنبىی…‏ یه چبریبرز دیگه هم شنیدم.‏ شنیدم یه

دوستپسر خوشتیپ داری که برات شبریبرریبىنبىی خونگی میاره و تو هم ببنیبنن ‏همھهممه ‏بجپبجخش میکبىنبىی.‏ حالا بببنیبنن

اما،‏ من عاشق شبریبرریبىنبىی خونگیام!‏ ‏(میخندد.‏ اما لبخند ‏مجممجحوی میزند.‏ کمکم دارد به زندگی

برمیگردد.)‏ منو میشناسی؟ ‏(اما سرش را تکان میدهد.)‏ من لبریبرزبت هستم.‏ پرستار زندان.‏ میخوان تو

‏بجببجخش بیمارستان کمکم کبىنبىی.‏ منم میخوام ‏همھهممه جور چبریبرزای ‏مجممجختلف رو ‏بهببههت یاد بدم.‏ از ‏همھهممبنیبنن الان

شروع میشه.‏ دراز بکش.‏ اینجوری.‏ ‏(آرام او را به پایبنیبنن هل میدهد.‏ پاهایش را ماساژ میدهد.)‏ باید

بدوبىنبىی کی آدما رو راه بندازی و کی ‏بىببىیحرکت نگهشون داری.‏ باید بدوبىنبىی کی ‏مجممجحکم مالش بدی و کی

آروم.‏ باید بدوبىنبىی کی کمبرپبررس سرد بذاری و کی گرم.‏ راسبىتبىی چرا ‏بهببههت میگن امای سرخ؟

اما:‏ قصهاش طولانیه.‏

!105

Lizbeth ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

لبریبرزبت:‏ اینجا کلی وقت دار ‏بمیبمم.‏ ‏(به این شوخی قدبمیبممی زندان میخندد.)‏ تو اونو برام تعریف کن،‏ منم

‏بهببههت یاد میدم باید چیکار کرد وقبىتبىی زبىنبىی از اون پایبنیبنن شروع میکنه به خونریزی…‏ تا حالا ‏بجببجچه به دنیا

آوردی؟

‏(اما سرش را تکان میدهد.)‏

لبریبرزبت:‏ اما،‏ ا گه بتوبىنبىی ‏بجببجچهی کسی رو به دنیا بیاری،‏ هر کار دیگهای رو هم میتوبىنبىی بکبىنبىی.‏ هفتهی دیگه

یه دخبرتبرره تو بیمارستان قراره زابمیبممان کنه.‏ تو هم کمکم میکبىنبىی.‏ ‏(مچ اما را میگبریبررد و با انگشتانش نبض او

را میگبریبررد.)‏ حالا اول از ‏همھهممه میخوام ‏بهببههت یاد بدم نبض بگبریبرری.‏ انگشتت رو میذاری اینجا.‏ ‏(مجممجچش را

جلو میآورد.)‏ حسش میکبىنبىی؟ این زندگیمه که داره برات میزنه.‏ هر چی بشه هم وابمنبممیسته.‏ ‏همھهممبنیبنن طور

میزنه.‏ قشنگ نیست؟ ‏(به اما نگاه میکند.)‏ اما میخوای پرستاری یاد بگبریبرری؟

اما:‏ میخوام ‏بهببههم یاد بدی لبریبرزبت.‏

لبریبرزبت:‏ ‏بهببههت یاد میدم.‏ حالا میخوام یه چبریبرزو یادت ‏بمببممونه.‏

اما:‏ چی؟

لبریبرزبت:‏ من عاشق شبریبرریبىنبىی خونگیام!‏ ‏(بلند قهقهه میزند.)‏

‏(اما به سخبىتبىی لبخند میزند.‏ صحنه پایان مییابد.)‏

!106


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه یازده

تئاتر تالیا.‏ موسیقی وردی.‏ صدای فریاد:«به خانه خوش آمدی اما!»‏ آواز.‏ اما به روی صحنه میآید تا با

دوستانش که در بازگشتش از زندان به استقبال او آمدهاند صحبت کند.‏ کمانرژی و رنگپریده است.‏

اما:‏ عجیبه.‏ من دو سال پیش تلاش کردم دربارهی وضعیت زندانها ‏بجتبجحقیق کنم.‏ نزدیک زندان هم

منو راه ‏بمنبممیدادن.‏ بعد نا گهان،‏ ‏بجببجخت در خونهام رو زد.‏ ‏(لبخند میزند.)‏ اون تو بودم!‏ ‏(سرش را تکان

میدهد.)‏ تو این یک سال خیلی چبریبرزها تو جزیرهی بلکول یاد گرفتم.‏ و اوبجنبجچه که یاد گرفتم رو هرگز

فراموش ‏بمنبممیکنم.‏ ‏(مکث میکند.)‏ بودن تو اوبجنبججا منو بیش از پیش به فکر رفیقمون الکساندر برکمن

واداشت.‏ ‏(تشویق)‏ و ‏بمتبمموم اونای دیگه که زندانها رو پر کردن.‏ ‏(به یاد میآورد،‏ صدایش کمی

میگبریبررد.)‏ و به خودم قول دادم،‏ هر روز که تو اون جهنم به زنهای دیگه گوش میکردم،‏

نبضشونو میگرفتم و متحبریبرر بودم از اینکه قلبشون با چنبنیبنن قدربىتبىی در مبارزه با وضعیتشون میتپه…‏

به خودم قول دادم که من راحت ‏بجنبجخواهم نشست تا روزی که زندانهای این کشور آجر به آجر خراب

بشن و میلههای آهبىنبىی ذوب بشن و ازش وسایل زمبنیبنن بازی برای کودکانمون ساخته بشه….‏ خوشحالمللمم

که برگشتم در کنار ‏سمشسمما،‏ خواهران و برادرابمنبمم….‏

‏(صدای موسیقی بالاتر میرود و کمکم ‏مجممجحو میشود.)‏

!107


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه دوازده

اتافىقفىی تاریک در یک آپاربمتبممان.‏ موسیقی دور هم ‏جمججممع شدن خانواده را از صحنهی یک تداعی میکند.‏ اما

با ‏سمشسممعی روشن وارد میشود.‏

اما:‏ هلنا،‏ خواهر عزیزم،‏ کجابىیبىی؟ چراغ نداری؟

هلنا:‏ اینجا،‏ تو ‏بجتبجختم.‏ هفتهی پیش نفتم ‏بمتبمموم شد.‏ خیلی خوشحالمللمم که اینجابىیبىی.‏ بعد از اینکه بابا فوت

کرد دیگه ندیدمت.‏ خبرببررش رو هم خودم باید برات میآوردم.‏

اما:‏ عجیب بود.‏ خیلی وقتا فحشش میدادم و آرزو میکردم ‏بمببممبریبرره.‏ ولىللىی وقبىتبىی که مرد فکر کردم اون

فقط یه کارگر بود،‏ زندگیش سخت بود و ‏بىببىیرجمحجممیش در واقع ‏بىببىیرجمحجممی زندگی خودش بود.‏

هلنا:‏ درست بعد از این بود که رفبىتبىی اروپا.‏

اما:‏ وین.‏ برای اینکه ماما بشم.‏

هلنا:‏ من از شنیدنش خیلی هیجانزده شدم.‏ فکر کردم که میخوام اما ‏بجببجچهمو بیاره،‏ نه هیچ کس

دیگه.‏ من اولبنیبنن ‏بجتبججربهات هستم؟

اما ‏(سرش را تکان میدهد):‏ تو وین شش تا ‏بجببجچه به دنیا آوردم.‏ نه،‏ هفت تا.‏ یکیش دوقلو بود.‏ ‏همھهممبنیبنن

هفتهی پیش هم تو شرق.‏ زنه خیلی مریض بود؛ اتاقش ناجور و نکبتبار بود.‏ اما یه ‏بجببجچهی خوشگل

مومشکی به دنیا آورد.‏ باید میدیدیش هلنا.‏ با مشت گره کرده اومد ببریبررون،‏ چه مبارزی!‏

هلنا:‏ پسر بود؟

اما:‏ دخبرتبرر.‏

‏(هر دو میخندند.)‏

اما:‏ چند وقتته؟

هلنا:‏ شاید هفت ماه.‏ میتوبىنبىی ببیبىنبىی…‏

!108


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ آره.‏ ‏(با دقت به او نگاه میکند.)‏ رنگ صورتت خوبه.‏ ‏(نبضش را میگبریبررد.)‏ نبضت هم منظمه.‏ ‏(او را

‏لمللممس میکند.)‏ درد میگبریبرره؟

هلنا:‏ نه،‏ خوبه.‏

اما:‏ حالا بذار گوش کنم.‏ ‏(گوشی طبىببىی را روی شکم هلنا میگذارد.)‏

هلنا:‏ به چی گوش می کبىنبىی؟

اما:‏ هیس!‏

هلنا:‏ به ضربان قلبش گوش میکبىنبىی.‏ میشنویش؟

اما:‏ حرف نزن الان.‏ ‏(گوش میکند.)‏

هلنا:‏ میشنوی؟ باید بشنویش!‏

اما:‏ چند دقیقه دیگه دوباره امتحان میکنیم.‏ بعضی وقتها یه کم طول میکشه.‏ حالا آروم باش.‏ از

مامان برام بگو.‏

هلنا:‏ مامان خوبه.‏ ‏همھهممهی روز میشینه و خیاطی میکنه.‏ ساشا چطوره؟ اصلاً‏ گذاشبنتبنن ببینیش؟

اما ‏(سرش را تکان میدهد،‏ بعد رویش را برمیگرداند تا بر خود مسلط شود):‏ ساشا مطمبنئبنن بود که

زنده ببریبررون ‏بمنبممیآد.‏ ما ناامید شده بودبمیبمم.‏ رفقامون شروع کردن یه تونل کندن.‏ باور کردنش سخته.‏

‏همھهممچبنیبنن فکر دیوانهواری.‏ اما این کارو کردن.‏ چند وجب به دیوار زندان مونده بود که پیداش کردن.‏

دیوونگی بود اما چبریبرزی ‏بمنبممونده بود که نتیجه بده.‏ مطمبنئبنن نبودن که به خاطر ساشا بوده.‏ اما با این حال

تنبیهش کردن.‏ ‏(چشمانش را میبندد،‏ بعد خاطره را از ذهنش دور میکند.)‏

هلنا:‏ راسته که با یه مرد دیگه هسبىتبىی؟

اما:‏ آره.‏ یه مرد حساس و زیبا تو روزای دوشنبه،‏ چهارشنبه و ‏جمججممعه.‏ روزای پنجشنبه و شنبه و یکشنبه

هم یه هیولای ‏بىببىیملاحظه.‏ ‏(آه می کشد.)‏ هلنا تو تا حالا اونقدر شیفتهی یه مرد بودی،‏ جسماً‏ شیفتهاش

بودی که دیوونهات کرده باشه؟

هلنا:‏ درست برعکس.‏ برای من نبود چنبنیبنن احساسیه که دیوونهام کرده.‏ زندگی منو که میدوبىنبىی…‏

اما:‏ آره.‏

هلنا:‏ ولىللىی این ‏بجببجچه رو میخوام.‏ خیلی اما.‏ دوباره امتحان کن.‏

!109


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما ‏(گوشی را دوباره میگذارد،‏ گوش میکند):‏ گاهی…‏

هلنا:‏ اما،‏ مضطر ‏بمببمم!‏ میدوبىنبىی که دو تا ‏بجببجچه رو از دست دادم.‏ این ‏بجببجچه رو خیلی میخوام.‏ تو میفهمی.‏

تو عاشق ‏بجببجچههابىیبىی.‏ امیدوارم تو هم روزی ‏بجببجچهدار بشی اما.‏

اما:‏ وضع منو که میدوبىنبىی.‏

هلنا:‏ اما دکبرتبررا گفبنتبنن یه عمل جراحی…‏

اما:‏ دکبرتبررا!‏ یکیشون باعث شد پارسال باور کنم که حاملهام.‏ دو ماه ‏بمتبمموم باورش کردم.‏ چقدر

خوشحال بودم!‏ بعد ‏همھهممون دکبرتبرر خیلی خونسرد گفت:‏ ‏«اشتباه بوده!»‏ میخواستم بکشمش.‏ یه هفته

گریه میکردم.‏ هیچ کس ‏بمنبممیدونست.‏ یک هفتهی ‏بمتبممام غیبم زد و ‏همھهممهاش گریه میکردم.‏

هلنا:‏ پس جراحی رو ابجنبججام میدی.‏

اما:‏ نه،‏ هر زبىنبىی حق داره تصمیم بگبریبرره که ‏بجببجچهدار نشه،‏ درسته؟

هلنا:‏ معلومه،‏ ولىللىی…‏

اما:‏ حالا من ماما هستم.‏ میتوبمنبمم ‏همھهممهجور ‏بجببجچهای رو به دنیا بیارم.‏ این منو خوشحال میکنه.‏ ‏(گوشی را

دوباره میگذارد.)‏ هیس!‏ ‏(گوشی را به هلنا میدهد که گوش کند.)‏

هلنا:‏ یه چبریبرزی میشنوم…‏

اما:‏ ‏بجببجچهته.‏ یه ضربان خیلی خیلی قوی.‏

هلنا ‏(دستانش را به دور اما میآویزد):‏ خدای من!‏

اما:‏ بیا.‏ بیا راه بر ‏بمیبمم.‏ برای تو و ‏بجببجچهات خوبه.‏ ‏(شروع به راه رفبنتبنن دور اتاق میکنند.)‏ میدوبىنبىی هلنا،‏ من

میخوام یک میلیون ‏بجببجچهی کوچولو به دنیا بیارم.‏ ‏همھهممبنیبنن که از رحم مادرشون ببریبررون میان،‏ تو گوش

کوچولوشون زمزمه میکنم:‏ ‏«شورش کنید!‏ شورش کنید!‏ با هم متحد بشید!‏ دنیا رو عوض کنید!»‏ بعد

از یک نسل…‏

هلنا:‏ اما!‏ قبل از وضع ‏جمحجممل من دستگبریبرر ‏بمنبممیشی ها!‏

!110


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه سبریبرزده

بوفالو،‏ نیویورک.‏ ‏بجتبججمع ببریبرروبىنبىی.‏ موسیقی نظامی.‏

‏مجممججری ‏(خارج از صحنه):‏ ‏همھهممشهریان،‏ رئیسجمججممهور ایالات متحدهی آمریکا!‏

‏(ارکسبرتبرر شروع به نواخبنتبنن میکند.‏ پرزیدنت ویلیام مککینلی‎١‎ به روی سکو میآید.)‏

مککینلی:‏ ‏همھهممشهریان آمریکابىیبىیِ‏ من…‏ بسیار خوشحالمللمم که در این ‏بمنبممایشگاه باشکوه در شهر تاربجیبجخی…‏

‏(مکث می کند تا به یاد بیاورد)‏ بوفالو حضور داشته باشم.‏ باعث افتخار است که اعلام کنم ملت بزرگ

ما در سلامت کامل است.‏ ‏بجتبججارت در حال رونق یافبنتبنن است.‏ در خارج از کشور،‏ جنگمان با اسپانیا نتاتحیتحج

بسیار رضایتبجببجخشی را به بار آورده است.‏ جنگ ‏همھهممیشه تاسفبار است.‏ اما…‏ کوبا ا کنون دیگر آزاد و

‏بجتبجحت ‏جمحجممایت ماست.‏ پورتوریکو مال ماست.‏ هاوابىیبىی ‏همھهممچون میوهای رسیده به دامن ما افتاد.‏ مدبىتبىی درگبریبرر

این بودم که با فیلیپبنیبنن چه کنیم،‏ بعد به زانو درآمدم و به درگاه خدا دعا کردم.‏ او هم گفت:«آبهنبهها را

بگبریبرر آقای رئیسجمججممهور.‏ متمدنشان کن،‏ مسیحیشان کن…»‏ برای ‏همھهممبنیبنن…‏

‏(صحنه تاریک میشود،‏ صدای تبریبرر شنیده میشود.‏ سکوت.)‏

‏(صحنه روشن میشود.‏ خبرببررنگاران با دفبرتبررچه یادداشت به این سو و آن سو میروند.‏ رایتمن با ظاهر

‏همھهممیشگیاش وارد میشود.)‏

رایتمن:‏ آقایان،‏ تا چند دقیقهی دیگه ایشون میان.‏

‏(اما وارد صحنه میشود.‏ بلافاصله خبرببررنگاران دورش را میگبریبررند.)‏

خبرببررنگار:‏ خابمنبمم گلدمن،‏ بعد از تبریبرراندازی به رئیسجمججممهور چرا ‏سمشسمما رو بازداشت کردن؟

اما:‏ ‏سمشسمما خبرببررنگارید.‏ خودتون میدونید که پلیس برای بازداشت نیاز به مدرک نداره.‏ رئیسجمججممهور به

قتل رسیده بود.‏ دولت ‏همھهممیشه از اینکه دیگری از تا کتیکش استفاده کنه دیوانه میشه.‏ ‏(خونسرد

است و شوخطبعیاش را در این ماجرا حفظ میکند.)‏

!111

William McKinley ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

خبرببررنگار:‏ تا کتیک خودش؟

اما:‏ کشتار.‏

خبرببررنگار:‏ سازمانهای رادیکال سراسر کشور از قاتل سیاسی زولگوس‎١‎ اعلام برائت کردن.‏ گفته شده

که ‏سمشسمما ازش دفاع میکنید.‏

اما:‏ بله،‏ من ازش دفاع میکنم.‏ ولىللىی نه از کارش،‏ از ربجنبججی که کشیده.‏

خبرببررنگار:‏ ‏سمشسمما معتقدید که زولگوس دیوانه است؟

اما:‏ باید باشه.‏ اون یک نفر رو کشت بدون داشبنتبنن هیچ پشتوانهی قانوبىنبىی.‏ ا گر رئیسجمججممهور آمریکا بود،‏

میتونست ‏همھهممون کاری رو بکنه که مککینلی کرد.‏ ارتشی رو به فیلیپبنیبنن بفرسته تا کودکان دهساله رو

بکشن.‏ این قانوبىنبىی میشد.‏ و کاملاً‏ هم منطقی.‏

خبرببررنگار:‏ آیا حقیقت داره که پیشنهاد دادید بعد از زجمخجممی شدن رئیسجمججممهور پرستاریاش رو بکنید؟

اما ‏(با لبخندی ‏مجممجحو):‏ ولىللىی بنا به دلایلی پیشنهادم مورد قبول واقع نشد.‏

خبرببررنگار:‏ پس ‏سمشسمما نسبت به رئیسجمججممهور احساس دلسوزی دارید؟

اما:‏ البته.‏ برای رئیسجمججممهوری که ‏بمنبممیدونه فیلیپبنیبنن کجاست تا زمابىنبىی که ‏بجتبججار و بانکدارها روی نقشه

نشونش بدن باید دلسوزی کرد.‏

خبرببررنگار:‏ از ‏سمشسمما نقلقول شده که گفتید منافع ‏بجتبججاری از جنگ ‏بهببههره میبردن.‏

اما:‏ من یک چبریبرز رو میدوبمنبمم.‏ طبقهی کارگر چبریبرزی از جنگ نصیبش نشد.‏ هیچوقت ‏بمنبممیشه.‏ پسرانشون

توی اون جزایر مردن.‏ بعد هم که آتش جنگ خوابید و مردهها دفن شدن،‏ هزینهی جنگ در بازگشت

به خانه به خانوادههای مردهها رسید:‏ با قیمت بالاتر غذا و اجاره.‏

خبرببررنگار:‏ دوست ‏سمشسمما برکمن به خاطر اقدام به قتل سیاسی در زندانه.‏ آیا اون عمل زولگوس رو تایید

میکنه؟

اما:‏ وقبىتبىی از زندان آزاد شد میتونید از خودش ببرپبررسید.‏ اما میتوبمنبمم ‏بهببههتون بگم که نه من و نه برکمن بر

خلاف بعضی از ما که زمابىنبىی چنبنیبنن باوری داشتند،‏ معتقد نیستیم که قتل سیاسی قدمی به سوی انقلاب

است.‏

!112

Czolgosz ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

خبرببررنگار:‏ آیا اون زمان به این نتیجه رسیدید که راه تغیبریبرر از طریق صندوق رای است؟

اما:‏ صندوق رای؟ انتخابات یه بازیه برای اینکه وقبىتبىی ثروبمتبممندا کنبرتبررل ثروت ملت رو به دست میگبریبررن سر

مردم گرم باشه.‏ وقبىتبىی را کفلر پالایشگاه نفت رو میخواد رایگبریبرری میکنه؟ وقبىتبىی مککینلی فیلیپبنیبنن رو

میخواد رایگبریبرری میکنه؟

خبرببررنگار:‏ پس پیشنهاد ‏سمشسمما چیه؟

اما:‏ مردم متحد میشن،‏ هر جا که کار میکبننبنن،‏ هر جا که زندگی میکبننبنن.‏ و وقبىتبىی که قدربمتبممند شدن،‏ این

کشور رو و هر چه که ازشون دزدیده شده رو پس میگبریبررن.‏ خیلی از رایگبریبرری سادهتره.‏

خبرببررنگار:‏ میتونیم ‏بمتبممام اینها رو از ‏سمشسمما نقلقول کنیم؟

اما ‏(لبخند میزند):‏ روزنامهی ‏سمشسمما ‏همھهممهی اینها رو چاپ میکنه؟

‏(موسیقی بلندتر میشود.‏ رایتمن بازویش را میگبریبررد که او را ببریبررون ببرببررد.‏ صحنه تاریک میشود.)‏

!113


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه چهارده

ایستگاه قطار.‏ ‏بهببههار.‏ گرگومیش غروب.‏ سوت قطار.‏ صدای روشن شدن موتور قطار و رفبنتبنن قطار از

ایستگاه.‏ مردی در ‏سمسسممت راست صحنه ایستاده است،‏ پشتش به ‏بمتبمماشا گران است.‏ کلاه به سر دارد.‏ کبىتبىی

گشاد بر تن و ‏جمچجممدان کوچکی در دست دارد.‏ اما از ‏سمسسممت چپ صحنه وارد میشود و میایستد.‏

دستهگلی در دست دارد.‏ مرد را میبیند،‏ ‏لحللححظهای به او نگاه میکند،‏ سپس با تردید صدا میکند.‏

اما:‏ ساشا؟

‏(مرد ابتدا حرکت ‏بمنبممیکند.‏ بعد برمیگردد و به اما نگاه میکند،‏ سر جای خود میماند.‏ اما چند قدم به

سوی او برمیدارد،‏ میایستد.‏ او پاسخ ‏بمنبممیدهد.‏ اما به طرفش میرود.‏ او سرش را تکان میدهد.‏ اما

دستانش را به دور او میآویزد و یکدیگر را در سکوت در آغوش میکشند و بعد جدا میشوند.‏

دستهگل را به سوی او میگبریبررد.‏ او گل را میگبریبررد،‏ چشمانش را میبندد،‏ لبش را بر روی گلها میفشارد.‏

صحنه تاریک میشود.)‏

!114


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه پانزده

صحنه روشن میشود.‏ کافهی سا کس.‏ تکرار موسیقی کافهی سا کس.‏ ویتو و آنا از راه میرسند و پشت

مبریبرزی مینشینند.‏ سر و وضعشان ‏بهببههبرتبرر از قدبمیبمم است.‏ چهارده سال بزرگتر شدهاند.‏

ویتو ‏(صدا میکند):‏ آقای سا کس!‏ ‏(رو به آنا میکند)‏ سرویسش هنوز هم ‏همھهممونجوریه.‏

‏(آقای سا کس میآید.)‏

سا کس:‏ ویتو!‏ آنا!‏ بعد از این ‏همھهممه سال!‏ ‏(دستشان را میگبریبررد.)‏ ویتو هنوزم غر میزبىنبىی.‏ ولىللىی خیلی

خوشحالمللمم که میبینم برگشتبنیبنن.‏ بگو ببینم هنوز تو فاضلاب کار میکبىنبىی؟

ویتو:‏ قیافهام به کسی که تو فاضلاب کار میکنه میخوره؟

سا کس ‏(با دقت براندازش میکند):‏ موفقتر به نظر میرسی.‏ شبیه کسی هسبىتبىی که یه زمابىنبىی تو فاضلاب

کار میکرده.‏

ویتو:‏ آدم فهمیدهای هسبىتبىی آقای سا کس.‏ من دیگه از اون پایبنیبنن اومدم بالا رو زمبنیبنن.‏ حسابدار ادارهی

فاضلاب هستم.‏

سا کس:‏ ‏همھهمممم.‏ کی فکرشو میکرد که ادارهی فاضلاب حساب داشته باشه؟ آنا تو چی؟

آنا:‏ من دیگه تو کارخونه نیستم.‏ من سازماندهندهی ابجتبجحادیهی پوشا کام.‏

سا کس:‏ هنوز هم زبر و زرنگی.‏ میدونستم.‏ بگید ببینم،‏ من تغیبریبرر کردم؟

ویتو:‏ موهای سفید یه کم بیشبرتبرر شده.‏ ظاهرت یه کم متشخصتر شده.‏ اما رومبریبرزیهات هنوز ‏همھهممونه.‏ فکر

‏بمنبممیکبىنبىی بعد از چهارده سال باید رومبریبرزیها رو عوض کبىنبىی؟

سا کس ‏(آه میکشد):‏ ‏همھهممون ویتوی ‏همھهممیشگی.‏ آدم فوقالعاده.‏ فقط یه کم دیوونه.‏ با یه کم شراب

چطورین که سر حال بیاردتون؟ میدوبمنبمم امروز روز خاصیه.‏ بقیه کجان؟

آنا:‏ اینم از شراب!‏

!115


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(فدیا از راه میرسد،‏ بطری شراب در دست دارد.‏ لباسهابىیبىی شیک به تن دارد.‏ آنا و فدیا بلند میشوند

و او را در آغوش میگبریبررند.‏ سا کس کنار ایستاده و فدیا را نگاه میکند.)‏

سا کس:‏ چه زیبا!‏ چه زیبا!‏

فدیا:‏ خوشحالمللمم میبینمتون آقای سا کس.‏ ‏(دست میدهد.)‏ چطوره چند تا لیوان بیارید؟ ‏سمشسمما هم با ما

بنوشید.‏

سا کس:‏ مثل قدبمیبمما.‏ ‏سمشسمما شراب خودتونو میارید.‏ من فقط لیوان میدم.‏ معجزه است که هنوز کسب و

کارم سر جاشه.‏

آنا ‏(با هیجان):‏ اومدن!‏

‏(اما و ساشا وارد میشوند.‏ آنا بلند میشود و به سوی ساشا میرود و یکدیگر را در آغوش میگبریبررند.)‏

ساشا:‏ آنا!‏ آنای عزیزم!‏

‏(دیگر آن ساشای قوی و مطمبنئبنن که ظاهری بزرگتر از سنش داشت نیست.‏ قامتش کمی ‏جمخجممیده شده و

رفتارش هم مطیعتر به نظر میرسد.‏ برمیگردد و ویتو را بغل میکند.‏ بعد نگاه میکند و فدیا را

میبیند.‏ فدیا قطره اشکی را از صورتش پا ک میکند،‏ جلو میآید و ساشا و بعد اما را بغل میکند.‏

صندلىللىی را برایشان عقب میکشد.‏ مینشینند.‏ سا کس با یک سیبىنبىی لیوان میآید.)‏

سا کس ‏(سیبىنبىی را پایبنیبنن میگذارد و دست ساشا را میگبریبررد):‏ ساشا!‏ ساشا!‏ چقدر خوشحالمللمم که میبینمت.‏

این ‏همھهممه سال.‏ چیا که کشیدی!‏ یه غذابىیبىی ‏بجببجخور.‏ مهمون من.‏

ساشا ‏(سرش را تکان میدهد،‏ آهسته حرف میزند):‏ گرسنه نیستم آقای سا کس.‏ یه کم میشینم

فقط.‏

سا کس:‏ این دیگه جدیده،‏ ساشا غذا رو رد کنه!‏ من هیچوقت….‏

اما:‏ کافیه آقای سا کس.‏

سا کس:‏ من چی گفتم؟ حرف بدی زدم؟

ویتو:‏ چبریبرزی نیست آقای سا کس.‏ حرف بدی نبود.‏ ‏(رو به ساشا میکند.)‏ ساشا باید یه کم غذا ‏بجببجخوری.‏

اما:‏ ویتو ‏بهببههش نگو چیکار کنه.‏ ‏(همھهممه عصبىببىی هستند.)‏

ویتو:‏ این کارو نکن،‏ اون کارو نکن!‏ ببخشید اما!‏

!116


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

سا کس:‏ نگاه کنید.‏ ‏(روزنامهای را نشان میدهد)‏ نگاه کنید،‏ روزنامهی عصر عکس و تو ساشا رو

انداخته،‏ یه عکس قدبمیبممیتونو.‏ ‏(میخواند.)‏ ‏«الکساندر برکمن،‏ ضارب فریک پس از چهارده سال آزاد

شد.»‏

‏(ویتو روزنامه را میگبریبررد،‏ میخواند،‏ سرش را بالا میگبریبررد.)‏

ویتو:‏ اما دربارهی تو هم یه چبریبرزی نوشته،‏ صفحهی مقابلش.‏

‏(روزنامه را به او میدهد،‏ میخواند.)‏

فدیا:‏ چی نوشته؟

اما:‏ دولت تابعیت جیکوب کرشبرنبرر شوهر سابقم رو لغو کرده.‏ معنیش اینه که من هم دیگه تبعهی

آمریکا نیستم…‏ ‏(به فکر فرو رفته است.)‏ آدمای مزور.‏ چطور با قانون بازی میکبننبنن.‏

آنا:‏ حالا میخوان از کشور اخراجت کبننبنن اما؟

اما:‏ شاید.‏ شاید هم صبرببرر کبننبنن تا یکی از قوانبنیبنن فدرال رو نقض کنم.‏

فدیا:‏ خیلی افسرده کننده است.‏ بیایید به سلامبىتبىی برگشبنتبنن ساشا بنوشیم.‏ به سلامبىتبىی.‏

‏(همھهممه می نوشند.)‏

ساشا ‏(به آرامی):‏ ‏ممممممنون دوستان عزیز.‏ من…‏ ‏(صحبتش با صداهابىیبىی از خیابان قطع می شود.‏ موسیقی

مارش و آواز.)‏

‏(سا کس به طرف در میرود.)‏

فدیا:‏ چی شده آقای سا کس؟

سا کس ‏(همھهممچنان به خیابان نگاه میکند):‏ ‏بمنبممیدوبمنبمم.‏ سربازا و ملوانها رو میبینم که رژه میرن.‏ ‏(به

‏سمسسممت خیابان داد میزند)‏ جریان رژه چیه؟ ‏(کسی از خیابان جواب میدهد.‏ سا کس به گروه

برمیگردد.‏ خیلی رسمسسممی و جدی است.)‏ پرزیدنت ویلسون از کنگره درخواست کرده که علیه آلمللممان

اعلان جنگ کنیم.‏

‏(همھهممه سا کتاند.)‏

فدیا:‏ اول اروپا دیوانه میشه.‏ حالا هم آمریکا.‏

!117


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

آنا:‏ کنگره سریع رای میده.‏ وقبىتبىی رئیسجمججممهور تقاضای جنگ میکنه مثل گوسفند میشن.‏ باید سریع

عمل کنیم.‏

ویتو:‏ آنا انتظارش میرفت.‏ برای هفتهی دیگه فراخوان یه ‏بجتبججمع داده شده.‏ تو کازینوی رودخونهی

هارلمللمم‎١‎ . اما یکی از سخبرنبررانها است.‏

آنا:‏ اما الان نباید صحبت کنه.‏ با این خبرببرر کرشبرنبرر و وضعیت تابعیتش یه دقیقهای شکارش میکبننبنن.‏

اما:‏ الان ‏بمنبممیتوبمنبمم سا کت ‏بمببمموبمنبمم.‏ ا گر تو ‏لحللححظهای مثل الان نتوبمنبمم صحبت کنم،‏ هر کاری که تا حالا

کردهام ‏بىببىیارزشه.‏

فدیا:‏ اما،‏ این اشتباهه.‏

‏(همھهممه سا کتاند.)‏

ساشا ‏(برای اولبنیبنن بار بلند صحبت میکند.‏ باعث میشود ‏همھهممه رویشان را به ‏سمسسممت او برگردانند.‏ به نرمی

صحبت میکند):‏ اما،‏ فکر میکنم فدیا درست میگه.‏ میتوبىنبىی توی یه میتینگ نباشی.‏ من به جات

صحبت میکنم.‏

آنا ‏(نگران):‏ نه ساشا!‏ چهارده سال کافیه.‏

ساشا:‏ ‏بمتبمموم این سالها صدامو خفه کردن.‏ حالا وقتشه که حرف بزبمنبمم.‏ باید حرف بزبمنبمم.‏

اما ‏(دستش را به دور ساشا میاندازد):‏ بذار هر دو تا مون باشیم.‏ من و ساشا.‏ هر دو مون علیه جنگ

صحبت می کنیم.‏

‏(همھهممه سا کتاند.)‏

سا کس:‏ دوستای عزیزم ‏(اشک را از گوشهی چشمش پا ک میکند)‏ بیایید یه بطری شراب باز کنیم.‏

ساشا برگشته پیشمون!‏

‏(صحنه تاریک می شود.)‏

!118

Harlem River Casino ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه شانزده

موسیقی.‏ رایتمن و اما در یک اتاق.‏ رایتمن تازه از راه رسیده است.‏ اما به وضوح از حضور او ناراحت

است و فاصلهاش را با او حفظ میکند.‏

اما:‏ برای چی اومدی بن؟ شش ماه نبودی.‏ حالا درست قبل از سخبرنبررابىنبىی من سروکلهات پیدا شده.‏ قراره

شش هزار نفر بیان.‏

رایتمن:‏ عزیزم!‏ وقبىتبىی خبرببرر اعلان جنگ رو شنیدم میدونستم باید بیام سراغت.‏ من برات نگرابمنبمم

اما.‏ امروز ویلسون قانون وظیفهی عمومی رو امضاء میکنه و امشب هر کس علیهاش حرف بزنه…‏

میدوبىنبىی که میخوان باهات چیکار کبننبنن.‏ امشب صحبت نکن.‏

اما:‏ من هیچ احتیاجی به توصیهی تو ندارم.‏

رایتمن:‏ چرا اینقدر سردی عزیزم؟ چرا اینقدر سرتاپا سردی؟ چی شده؟ برای اینه که تو این جریان

‏بهببههت ملحق نشدم؟ روش من این نیست.‏ من به این معتقد نیستم که خودمون با پای خودمون بر ‏بمیبمم تو

دامشون.‏

اما:‏ یکی باید بره.‏ ا گه فقط بتونیم ادامه بدبمیبمم،‏ از تعداد دامهای اونا خیلی بیشبرتبرر میشیم.‏

رایتمن:‏ رویا،‏ رویا،‏ اما.‏ چقدر رویاهاتو دوست دارم.‏ اما با این رویاها نگرانتم.‏ حبىتبىی فکر اینکه دوباره

بری زندان رو هم ‏بمنبممیتوبمنبمم ‏بجتبجحمل کنم.‏ ا گه از کشور ببریبررونت کبننبنن چی؟ من بدون تو چیکار کنم؟ تو،‏

عزیزم،‏ الهللهھهی زیبابىیبىی من،‏ عشق من!‏

اما:‏ بسه دیگه بن.‏ تنها نگرانیت اینه که تو چیکار میکبىنبىی.‏

رایتمن:‏ مگه من کنار تو نایستادم؟ مگه با اراذل و اوباش روبرو نشدم،‏ از اینجا تا کالیفرنیا؟

اما:‏ بله،‏ هیچوقت هم نفهمیدم چرا.‏ تو هیچوقت یکی از ما نبودی…‏

رایتمن:‏ خدای من،‏ اما چقدر ببریبررجمحجممی.‏ چی شده؟ چرا ‏بمنبممیتونیم خوشحال باشیم؟ تو با این دوستات.‏

‏بمنبممیتونن لذت رو ‏بجتبجحمل کبننبنن.‏ ‏بمنبممیتونن در آرامش باشن.‏ ویلسون اعلان جنگ میکنه.‏ تو اعلان جنگ

!119


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

میکبىنبىی.‏ چرا چنبنیبنن کاری لازمه؟ بذار ویلسون قانونش رو امضاء کنه.‏ بذار اونابىیبىی که ‏بمنبممیخوان ‏بجببججنگن،‏

‏بجنبججنگن.‏ چرا ما باید پشت تریبون بایستیم و تشویق کنیم و فشار بیار ‏بمیبمم و مبارزهمون رو تو بوق و کرنا

کنیم؟ برامون تله گذاشبنتبنن اما.‏ اما،‏ امشب مراقب باش.‏ به ساشا فکر کن.‏ مگه میتونه یه دوره حبس

دیگه رو هم ‏بجتبجحمل کنه؟

اما:‏ تو به ساشا فکر ‏بمنبممیکبىنبىی.‏ تو به خودت فکر میکبىنبىی.‏

رایتمن:‏ عزیزم،‏ تو از چبریبرز دیگهای ناراحبىتبىی.‏

‏(به سویش میرود،‏ اما رو میگرداند.‏ نامهای از جیبش ببریبررون میآورد.)‏

اما:‏ یه نامه از المللممیدا اسبرپبرری گرفتم.‏

رایتمن:‏ المللممیدا اسبرپبرری…‏ دارم سعی میکنم یادم بیاد…‏

اما:‏ وای بن بیچارهی من چه حافظهی ضعیفی داره!‏ المللممیدا اسبرپبرری.‏ وقبىتبىی رفته بودی پنسیلوانیا سخبرنبررابىنبىی

کبىنبىی دیده بودیش.‏

رایتمن ‏(نا گهان یادش میآید):‏ آهان آره.‏ اون فاحشهی سوسیالیست دابمئبممالحمر تو نیوکبرنبرزینگتون.‏

اما ‏(عصبابىنبىی):‏ ‏«فاحشهی سوسیالیست دابمئبممالحمر»؟!‏ ‏همھهمموبىنبىی که خودشو به مردا می فروخت چون چبریبرزی

نداشت که ‏بجببجخوره؟ ‏همھهممون که تو اون شهر کوچیک لعنبىتبىی یه گروه سوسیالیست درست کرد؟

روراستترین آدمی که تاحالا دیدهام؟ گوش کن.‏ ‏(از روی نامه می خواند.)‏ ‏«امای عزیزم،‏ رایتمن

برام خیلی جالبه.‏ اما دیگه نفرستش نیوکبرنبرزینگتون.‏ از وقبىتبىی که تو ایستگاه قطار دیدمش یه وحشت

عمیقی ازش دارم.‏ درست از ‏همھهممون جا که موقع راه رفبنتبنن تو خیابون اون طوری بازومو گرفت کاملاً‏

فهمیدم چیکاره است.‏ لطفاً‏ ازش ‏بجببجخواه،‏ به خاطر هدفمون هم که شده،‏ ا گه قراره بره زن گناهکار

دیگهای رو ببینه که داره کمکم باریکهای از نور رو میبینه ‏‐لطفاً‏ ازش ‏بجببجخواه به خاطر انسانیت،‏ به

خاطر خودش و به خاطر زنها‐‏ شروع به صحبت از کردن نکنه.»‏

رایتمن:‏ خیلی واضح مینویسه…‏ راستشو ‏بجببجخوای ‏بمنبممیدوبمنبمم از چی داره حرف میزنه.‏

اما:‏ عجب دروغگو ‏بىیبىی هسبىتبىی.‏

رایتمن:‏ مگه هیچوقت انکار کردم؟ ا گه انکار کردم دروغ گفتم.‏ چرا یه دروغ دیگه به کارنامهی

طولابىنبىی دروغهام اضافه کنم؟ آخه چطور کسی میتونه بدون دروغ تو این دنیا زندگی کنه؟

!120


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما:‏ دروغ به دسمشسممنات شاید.‏ ولىللىی دروغ به اونابىیبىی که دوستشون داری،‏ غبریبرر قابل ‏بجببجخششه.‏

رایتمن:‏ ولىللىی ‏همھهممبنیبنن تو رو اینقدر شگفتانگبریبرز میکنه اما.‏ تو ‏همھهممیشه غبریبررقابل ‏بجببجخشش رو میبجببجخشی.‏

اما:‏ آره بن.‏ من ‏همھهممیشه هر چبریبرزی از طرف تو رو ‏بجببجخشیدهام.‏

‏(از رایتمن رو میگرداند.‏ رایتمن دستانش را به دور او میاندازد و گردنش را میبوسد.)‏

اما:‏ آخ اون دفعهی اولىللىی که بازومو گرفبىتبىی.‏ اونطوری که بازومو گرفبىتبىی!‏ چقدر عصبابىنبىی بودم!‏ چقدر

هیجانزده بودم!‏ ‏(برمیگردد و بغلش میکند.)‏

رایتمن ‏(به نرمی):‏ من با تو بازی ‏بمنبممیکردم اما.‏ من با تو موندم،‏ سالهللهھای سال.‏

‏(اما خود را جدا می کند.)‏

اما:‏ آره،‏ موندی.‏ یه خط درمیون.‏ ثابتقدم و با دغلبازی.‏ ‏همھهممیشه کاری میکردی که وقبىتبىی با توام ‏همھهممه

چبریبرز رو فراموش کنم.‏ من بابت خواسبنتبنن تو خجالت میکشیدم و با این حال ‏بمنبممیتونستم دست بردارم.‏

چه دروغی!‏ تو ‏بمتبممام آمریکا از استقلال زنها حرف میزبمنبمم و بعد میدوم میام پیش تو.‏ تو کاری

کردی که زندگی ارزش زندگی کردن رو داشته باشه حرومزاده!‏ ‏(خود را به او فشار میدهد و به

موهایش چنگ میزند به طوری که میخواهد او را بیازارد.‏ بعد رهایش میکند.)‏ من باید برم صحبت

کنم.‏ این مسخره است!‏

رایتمن:‏ بعد از سخبرنبررابىنبىی ‏همھهممدیگه رو میبینیم؟

اما:‏ نه.‏ نه امشب،‏ نه هیچ شب دیگه،‏ نه هیچ وقت دیگه.‏

رایتمن:‏ من دلمللمم برات تنگ میشه عشق چشمآبىببىی من.‏

اما:‏ میای میتینگ؟

رایتمن:‏ من بلیت قطار دارم برای شیکا گو.‏ ولىللىی میتوبمنبمم تا فردا صبرببرر کنم ا گه من و تو…‏

‏(اما سرش را تکان میدهد و قصد رفبنتبنن میکند.)‏

رایتمن:‏ خواهش میکنم اما،‏ امشب مراقب باش.‏ از ویلسون انتقاد کن.‏ جنگ رو ‏مجممجحکوم کن.‏ ولىللىی

امشب توی ‏جمججممعیت جوونای مشمول سربازی هم هسبنتبنن.‏ ا گه ‏بجتبجحریکشون کبىنبىی که نرن سربازی،‏ دولت

آمادهی پرشه.‏ ما به تو و ساشا احتیاج دار ‏بمیبمم.‏

اما:‏ خداحافظ بن عزیز.‏

!121


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(میخواهد برود،‏ برای بوسهای پرشور و طولابىنبىی برمیگردد.‏ بعد به سرعت جدا می شود و بدون اینکه

به پشت سر نگاه کند میرود.‏ رایتمن با نگاه دنبالش میکند.‏ بعد کراواتش را صاف میکند،‏ عصایش را

برمیدارد و از سوی دیگر صحنه خارج میشود.)‏

!122


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه هفده

کازینوی رودخانهی هارلمللمم.‏ ‏جمججممعیت زیاد.‏ صدای ‏جمججممعیت میآید.‏ موسیقی.‏ اما و ساشا رو به ‏جمججممعیت روی

صندلىللىی نشستهاند.‏

ساشا:‏ گفته بودی که بن رایتمن رو دیگه ‏بمنبممیبیبىنبىی.‏

اما:‏ خودش اومد پیشم.‏

‏(صدای شکسبنتبنن شیشه.)‏

ساشا:‏ ملوانها توی بالکن هسبنتبنن.‏ نگاه کن،‏ دارن لامپها رو درمیآرن و…‏

‏(لامپها در اطرافشان میافتد و میشکند.)‏

اما:‏ ببنیبنن من و بن دیگه ‏بمتبمموم شده.‏

ساشا:‏ ولىللىی تو دیگه با…‏ با اون چبریبرزی که ازش میخواسبىتبىی کاری نداری؟

‏(باز هم لامپ در اطرافشان میافتد و میشکند.)‏

اما ‏(رو به ساشا میکند):‏ هیچوقت ساشا.‏ هیچوقت کارم با اون ‏بمتبمموم ‏بمنبممیشه.‏

ساشا:‏ دارن معرفیت میکبننبنن.‏

‏(گوش میکنند.‏ اما بلند میشود و رو به ‏جمججممعیت میایستد.)‏

اما ‏(صبرببرر میکند تا شکسبنتبنن لامپها ‏بمتبممام شود تا با صدابىیبىی بلند و رسا با ‏جمججممعیت صحبت کند):‏ پس این

جنگی است که جهان را برای دموکراسی امن میکند!‏ دوستابىنبىی که در بالکن هستید،‏ متشکرم که این

را روشن کردید.‏ ‏(سکوت،‏ یک لامپ دیگر،‏ انفجار خنده.‏ اما به بالکن اشاره میکند.)‏ ‏سمشسمما آقای جوان،‏

لطفاً‏ لامپ را زمبنیبنن بگذارید و بگویید چه فکر میکنید.‏

شخصی از بالکن:‏ من توی این کشور به دنیا اومدم و حاضرم برای این کشور ‏بمببممبریبررم!‏

‏(فریاد تایید از اطرافش)‏

!123


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما ‏(صبرببرر میکند تا سروصدا ‏بجببجخوابد):‏ من هم مثل ‏سمشسمما حاضرم برای این کشور ‏بمببممبریبررم.‏ برای کوهها و

رودخانهها،‏ زمبنیبنن،‏ مردم،‏ بله،‏ برای کشور.‏ اما نه برای رئیسجمججممهور،‏ نه برای ارتشبدها و دریاسالارها،‏ نه

برای کارخانهداران و بانکدارابىنبىی که این جنگ را میخواهند.‏ آبهنبهها کشور ما نیستند.‏ برای آبهنبهها اهمھهممیبىتبىی

ندارد که ‏سمشسمما مردان جوان زنده ‏بمببممانید یا ‏بمببممبریبررید.‏ دوستان من،‏ وطنپرسبىتبىی چیست؟ آیا عشق به

دولتتان است؟ نه،‏ عشق به کشورتان است،‏ عشق به ‏همھهممنوعانتان است.‏ و این عشق،‏ این

وطنپرسبىتبىی،‏ ‏ممممممکن است مستلزم این باشد که روبروی دولتتان بایستید.‏ ‏(تشویق)‏ این روز را به خاطر

داشته باشید دوستان من.‏ هجدهم می ١٩١٧. رئیسجمججممهور قانون وظیفهی عمومی را امضاء کرده

است و مردان جوان این کشور ا کنون به سوی سلاخخانهی جنگ در اروپا به صف میشوند.‏ من به

‏سمشسمما مردان جوان در بالکن و مردان جوان در هر کجا میگو ‏بمیبمم.‏ نپذیرید که ‏بمببممبریبررید!‏ نپذیرید که کشتار

کنید!‏ ا گر از خود فکر دارید،‏ ا گر از خود اراده دارید،‏ ا گر ‏بمنبممیخواهید بردهی مقامات باشید،‏ ا گر به

دموکراسی و آزادی و صلح برای ‏بمتبممام نوع بشر معتقدید،‏ نپذیرید!‏ نپذیرید!‏

‏(تشویق زیاد،‏ صدای پا کوبیدن.‏ ساشا ایستاده است و ‏همھهممراه با دیگران تشویق میکند.‏ آنا و ویتو به

روی صحنه میپرند و دست اما را میگبریبررند.)‏

آنا:‏ اما،‏ سالن پر از مامورای فدراله.‏

ویتو:‏ دارن از راهرو میان اینجا.‏

صدابىیبىی از بلندگوی دسبىتبىی:‏ سالن رو ‏بجتبجخلیه کنید!‏ به دستور دولت ایالات متحده!‏ هیچکس از روی سن

تکون ‏بمنبممیخوره!‏ ‏همھهممونجا که هستید ‏بمببممونید.‏

‏(ویتو به ‏سمسسممت صدا برمیگردد و انگشت میابىنبىی خود را به آبهنبهها نشان میدهد.‏ بعد از یک طرف دست اما

را میگبریبررد و از طرف دیگر دست ساشا را.‏ آنا دست ساشا را میگبریبررد.‏ چهار نفرشان رو به ‏بمتبمماشا گران

میایستند.‏ صحنه تاریک میشود.)‏

پایان ‏بمنبممایش

!124


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

!125


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

مارکس در سوهو

‏بمنبممایشی درباره تارتحیتحخ

!126


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پیشگفتار

اولبنیبنن بار مانیفست کمونیست را ‏‐که کمونیستهای جوان ‏مجممجحله کارگریمان به من داده بودند‐‏ در

حدود هفده سالگی خواندم.‏ تاثبریبرر شگرفىففىی بر روی من داشت،‏ چرا که به نظر میرسید توضیحی است

برای هرآبجنبجچه در زندگی خودم،‏ پدر و مادرم و شرایط زندگی در سال ١٩٣٩ در آمریکا میدیدم،‏ که

در بسبرتبرری تاربجیبجخی و زیر نور ‏بجتبجحلیلی قدربمتبممند قرار داده شده بود.‏

میتوانستم ببینم که پدرم،‏ یک ‏بهیبههودی مهاجر از اتریش که تنها تا کلاس چهارم درس خوانده بود،‏ هر

روز بسیار بسیار سخت کار میکرد و با این حال قادر به تامبنیبنن معاش ‏همھهممسر و چهار پسرش نبود.‏

میتوانستم ببینم که مادرم شب و روز کار میکرد تا غذابىیبىی برای خوردن و لباسی برای پوشیدن

داشته باشیم و هنگام بیماری مراقبت شو ‏بمیبمم.‏ زندگیشان جدالىللىی پایانناپذیر برای بقاء بود.‏ این را هم

میدانستم که مردمی در کشور هستند که از ثروت هنگفبىتبىی برخوردارند و قطعاً‏ به سخبىتبىی پدر و مادر

من کار ‏بمنبممیکنند.‏ نظام،‏ عادلانه نبود.‏

اطرافم در آن سالهای رکود خانوادههابىیبىی بودند که عاجزانه ‏مجممجحتاج بودند بدون اینکه تقصبریبرری داشته

باشند،‏ قادر به پرداخت اجاره نبودند و اثاثیهشان توسط صاحبخانه به پشتیبابىنبىی قانون به خیابان ربجیبجخته

میشد.‏ از روزنامهها فهمیده بودم که این وضع در سرتاسر کشور در جریان است.‏

من اهل مطالعه بودم.‏ بسیاری از رمانهای دیکبرنبرز را از سبریبرزده سالگی خوانده بودم.‏ این رمانها در

دروبمنبمم خشمی را نسبت به ‏بىببىیعدالبىتبىی و نبریبرز ‏همھهممدلىللىی با مردمی که مورد ظلم کارفرما و نظام قضابىیبىی قرار

گرفته بودند بیدار کرده بود.‏ حال در سال ١٩٣٩ خوشههای خشم جان اشتاین بک را خوانده بودم

و آن خشم بازگشته بود،‏ این بار از ثروبمتبممندان و قدربمتبممندان این کشور.‏

کارل مارکس و فردریک انگلس در مانیفست ‏(مارکس سی ساله و انگلس بیست و هشت ساله بود و

انگلس بعدها گفته بود که نویسندهی اصلی مارکس بوده است)‏ آبجنبجچه را که ‏بجتبججربه میکردم و دربارهاش

میخواندم توصیف کرده بودند.‏ چبریبرزی بود که حالا میدیدم جدا از واقعیت قرن نوزده انگلیس یا

دوران رکود آمریکا نبود،‏ بلکه حقیقبىتبىی بنیادین دربارهی نظام سرمایهداری بود.‏ و این نظام آنگونه که

در دنیای مدرن عمیقاً‏ تثبیت شده بود،‏ ابدی نبود.‏ در برههای از تارتحیتحخ پدید آمده بود و روزی صحنه را

ترک میگفت و نظامی سوسیالیسبىتبىی جای آن را میگرفت.‏ این فکری الهللهھامبجببجخش بود.‏

آبهنبهها در صفحات آغازین مانیفست اعلام کرده بودند:«تارتحیتحخ جوامعی که تا کنون وجود داشتهاند،‏ تارتحیتحخ

مبارزهی طبقابىتبىی است.»‏ بنابراین فقرا و ثروبمتبممندان نه به عنوان افراد،‏ بلکه به عنوان طبقات در مقابل هم

قرار میگرفتند.‏ این موضوع تضاد میان آبهنبهها را تبدیل به مسئلهای بسیار مهم میکرد و نشان دهندهی

این بود که مردم کارگر و فقبریبرر چبریبرزی داشتند که آبهنبهها را در جستجویشان برای عدالت به هم پیوند

میداد:‏ تعلق ‏همھهممگی آبهنبهها به طبقهی کارگر.‏

!127


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

حال تکلیف نقش دولت در این مبارزهی طبقابىتبىی چیست؟ ‏«عدالت برابر برای ‏همھهممگان»‏ عباربىتبىی بود که بر

‏بمنبممای ساختمانهای دولبىتبىی حک شده بود.‏ اما مارکس و انگلس در مانیفست اینگونه نوشتند:«بهنبههاد

اجرابىیبىی دولت مدرن تنها کمیتهای است برای ادارهی امور مشبرتبررک در میان بورژوازی.»‏ آبهنبهها ایدهای

تکان دهنده ارائه کردند:‏ تشکیلات دولبىتبىی ‏بىببىیطرف نبوده و علبریبررغم آبجنبجچه ادعا میکند،‏ در خدمت

طبقهی سرمایهدار است.‏

در سن هفده سالگی نا گهان این ایده را دیدم که به ‏بمنبممایش درمیآید.‏ دوستان کمونیستم مرا ‏همھهممراه

خود به تظاهرابىتبىی در میدان تابمیبممز بردند.‏ صدها نفر از مردم پلا کاردهابىیبىی را به دست گرفته بودند که

بیان کنندهی ‏مجممجخالفت با جنگ و فاشیسم بود و در خیابان راه میرفتند.‏ صدای آژیر شنیدم.‏ پلیس

سوارهنظام به ‏جمججممعیت ‏جمحجممله کرد.‏ من با ضربهی یک پلیس لباس شخصی بیهوش شدم.‏ هنگامی که به

هوش آمدم و حواسم داشت سر جا میآمد،‏ تنها به یک موضوع مسئلهبرانگبریبرز فکر میکردم:‏ پلیس و

دولت فرمان دارندگان ثروت عظیم را اجرا میکردند.‏ اینکه چقدر از آزادی بیان و آزادی ‏بجتبججمعات

برخوردار باشید بستگی به طبقهای داشت که به آن تعلق داشتید.‏

در سن هجده سالگی برای کار به عنوان کارآموز مونتاژ قطعات کشبىتبىی به کارخانهی کشبىتبىیسازی در

بروکلبنیبنن رفتم.‏ کار ما اتصال صفحات فولادی بدنهی کشبىتبىیهای جنگی به وسیلهی جوشکاری و

اتصالات بود.‏ در آن زمان من از ‏«آ گاهی طبقابىتبىی»‏ برخوردار بودم.‏ در کشبىتبىیسازی سه کارگر جوان

دیگر مانند خودم را یافتم و چهارنفری دست به سازماندهی کارآموزابىنبىی زدبمیبمم که از عضویت در

ابجتبجحادیهی صنفی بازمانده بودند.‏ ما قرار گذاشتیم که هر هفته دور هم ‏جمججممع شو ‏بمیبمم و آثار مارکس و

انگلس را ‏بجببجخوانیم.‏

به این ترتیب من شرح انگلس بر فلسفهی مارکسیسم را ‏‐که در کتاب آنبىتبىیدورینگ‎١‎ ‏(پلمیکی بر علیه

نویسندهای به نام دورینگ)‏ آمده است‐‏ خواندم و سپس به سخبىتبىی جلد اول سرمایه را به ابمتبممام

رساندم.‏ هیجانزده نظام سرمایهداری را روشن و آشکار میدیدم.‏ در پس ‏بمتبممام پیچیدگیهای

تبادلات اقتصادی،‏ حقیقبىتبىی اصلی و مشخص وجود داشت:‏ کار منشاء ‏بمتبممام ارزشها بود؛ کار ارزشی را

تولید میکرد که بالاتر از دستمزدهای نا کافىففىیِ‏ پرداخته شده در ازای آن بود؛ و اینکه ارزش اضافىففىی به

جیب طبقهی سرمایهدار سرازیر میشد.‏ سرمایهدارها به بیکاری ‏‐«ارتش ذخبریبررهی نبریبرروی کار»‐‏ نیاز

١ آنبىتبىی دورینگ ‏(آلمللممابىنبىی:‏ (Herrn Eugen Dührings Umwälzung der Wissenschaft با نام کامل ‏«انقلاب آقای

اویگن دورینگ در علم»‏ کتابىببىی است نوشته فردریش انگلس که ‏بجنبجخستبنیبنن بار در سال ١٨٧٨ به زبان آلمللممابىنبىی منتشر شد.‏ کتاب در نقد

نظریات اویگن دورینگ نوشته شده است.‏ دهه ١٨٧٠ دورینگ نسخه سوسیالیسم خود را برای مقابله و جایگزیبىنبىی با خوانش و

نسخه مارکس از سوسیالیسم عرضه کرد.‏ در این زمان مارکس مشغول نوشبنتبنن کتاب سرمایه بود و به ‏همھهممبنیبنن دلیل وی کار نوشبنتبنن

دفاعیه عمومی در برابر نظریات دورینگ را به انگلس سبرپبررد.‏ انگلس در این کتاب نه تنها نظریات دورینگ بلکه ‏همھهممه نظریات

سوسیالیسم ‏بجتبجخیلی و خرده بورژوازی را به نقد میکشد و در عبنیبنن حال شرح و توضیح کاملی از اصول نظریه سوسیالیسم عملی

ارائه میکند.‏

!128


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

داشتند تا بتوانند دستمزدها را پایبنیبنن نگاه دارند.‏ نظام،‏ اشیاء را و خصوصاً‏ پول را از مردم گرامیتر

میداشت ‏(فتیشبریبرزم کالا)،‏ تا هر چبریبرزِ‏ خو ‏بىببىی در زندگی بتواند با ارزش مبادلهای خود سنجیده شود.‏

نظریه ی مارکسیسم توضیح میداد که ‏بهببههرهکشی و مبارزهی طبقابىتبىی پدیدهی جدیدی در تارتحیتحخ جهان

نبوده،‏ بلکه سرمایهداری آن را به نقطهی اوج خود در سطحی جهابىنبىی رسانده است.‏ سرمایهداری در

برههای از تکامل بشر،‏ نبریبررو ‏بىیبىی پیشرو در تارتحیتحخ بوده است.‏ آبهنبهها در مانیفست گفته بودند:«بورژوازی از

نظر تاربجیبجخی نقشی بهغایت انقلابىببىی ایفا کرده است.»‏ پیشرفتهای علمی و تکنولوژیِ‏ عظیمی را پدید

آورده که منجر به ابجیبججاد ثروبىتبىی هنگفت شده است.‏ اما این ثروت در دست تعداد هرچه کمبرتبرری از افراد

متمرکز شده است.‏ تعارضی بنیادین میان نبریبرروهای سازماندهی شدهی تولید و هرجومرج نظام بازار

وجود داشت.‏ در یک نقطه پرولتاریای ‏بهببههرهکشی شده خود را سازماندهی میکرد،‏ شورش میکرد،‏

قدرت را به دست میگرفت و از تکنولوژی پیشرفته برای نیازهای انسان ‏بهببههره میگرفت،‏ نه ثروبمتبممند

کردن طبقهی سرمایهدار.‏

این آشنابىیبىی اولیهی من با مارکس بود.‏ سالها بعد ‏‐پس از آنکه به عنوان خلبان ‏بمببممبافکن نبریبرروی هوابىیبىی

در جنگ جهابىنبىی دوم خدمت کردم و پس از آن با کمک سهمیهی رزمندگان جنگ جهابىنبىی و ‏جمحجممایت

‏همھهممسر و دو فرزندم به کالجللجج و سپس دانشگاه رفتم و فارغالتحصیل شدم‐‏ شروع به تدریس تارتحیتحخ و

سیاست کردم؛ ابتدا در کالجللجج اسپلمن‎١‎ در جنوب.‏ پس از هفت سال در اسپلمن،‏ پیشنهاد کار در

دانشگاه بوستون را پذیرفتم و به ‏سمشسممال نقل مکان کردم.‏ در کلاسهای تئوری سیاسی توجه ویژهای

به آثار مارکس و انگلس داشتم.‏

در مقطعی در اواخر دههی ۶٠ میلادی بنا به دلایل متعددی به آنارشیسم علاقمند شدم.‏ یکی از

آبهنبهها شواهد رو به رشد وحشت استالینیسم در شوروی بود که نشان میداد مفهوم کلاسیک مارکس از

‏«دیکتاتوری پرولتاریا»‏ نیاز به ‏بجتبججدیدنظر داشت.‏ دلیل دیگرش ‏بجتبججربهی خودم در جنوب در مبارزه با

تبعیض نژادی به رهبرببرری کمیتهی ‏همھهمماهنگی مسالمللممتآمبریبرز دانشجو ‏بىیبىی‎٢‎ بود.‏ این جنبش بدون نظریهپردازی

آ گاهانه،‏ مطابق با اصول آنارشیسم عمل میکرد:‏ بدون قدرت مرکزی،‏ با تصمیمگبریبرری دموکراتیک

مردمی و مستقیم.‏ در چپ جدید دههی ۶٠، این را ‏«دموکراسی مشارکبىتبىی»‏ مینامیدند.‏

Spelman College ١

Student Nonviolent Coordinating Committee SNCC (Snick) ٢

!129


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

شروع به خواندن دربارهی آنارشیسم کردم.‏ از آنارشیست‐فمینیست آمریکابىیبىی،‏ اما گلدمن‎١‎ و

دوستش الکساندر برکمن‎٢‎ آغاز کردم.‏ با پیبرتبرر کروپوتکبنیبنن‎٣‎ و میخائیل با کونبنیبنن‎٤‎ ادامه دادم.‏ با کونبنیبنن

‏مجممجخالف سرسخت مفهوم ارائه شده توسط مارکس دربارهی چگونگی وقوع انقلاب بود.‏ اما گلدمن که به

دنبال ‏مجممجخالفت با جنگ جهابىنبىی اول در سال ١٩١٩ از ایالات متحده به روسیه بازگردانده شده بود،‏

خاطرنشان کرده بود که دولت جدید شوروی نه تنها دسمشسممنان بورژوا،‏ بلکه ‏مجممجخالفان انقلابىببىی خود را نبریبرز

زندابىنبىی میکند.‏ او آبجنبجچه را که خیانت به رویای سوسیالیسبىتبىی میدانست به سخبىتبىی مورد انتقاد خود قرار

داده بود.‏ پدیداری این افکار آنارشیسبىتبىی در من منجر به برگزاری ‏سمسسممیناری با موضوع ‏«مارکسیسم و

آنارشیسم»‏ شد.‏

از سال ١٩۶۵ ‏(سالىللىی که جنگ در ویتنام شدت گرفت)‏ تا ١٩٧۵ ‏(هنگامی که دولت سایگون تسلیم

شد)،‏ من به شدت درگبریبرر جنبش ضدجنگ بودم و نوشتههابمیبمم غالباً‏ بر روی مسائل مرتبط با جنگ

متمرکز بود.‏ هنگامی که جنگ به پایان رسید،‏ آزاد شده بودم تا به کارهای دیگری ببرپبرردازم.‏ ‏بمنبممایشی

دربارهی اما گلدمن با عنوان ‏«اِما»‏ نوشتم که در بوستون و نیویورک و سالها بعد در توکیو به روی

صحنه رفت.‏ در صحنهای از ‏بمنبممایش،‏ انقلابىببىیهای جوان نیویورکی در کافهای در جنوب شرق نیویورک

دربارهی اندیشههای مارکس در مقابل اندیشههای با کونبنیبنن ‏بجببجحث میکنند.‏

من به زندگی شخصی این متفکران بسیار علاقمند بودم.‏ زندگینامهی اما گلدمن که خود به رشتهی

‏بجتبجحریر درآورده بود با عنوان ‏«آنگونه که من زیستم»،‏ نه تنها در سیاست،‏ بلکه در روابط جنسیاش نبریبرز

شاهدی حقیقی بر زندگی پر فراز و نشیب او به عنوان یک عصیانگر بود.‏ مارکس هرگز زندگینامهی

خود را ننوشت،‏ اما میتوانستم برای فهم زندگی شخصیاش به چندین زندگینامه رجوع کنم.‏

بهعلاوه،‏ زندگینامهی درخشان دخبرتبررش النور مارکس اثر آیوان کاپ‎٥‎ نویسندهی انگلیسی نبریبرز وجود

داشت که در آن جزئیات زندگی خانوادهی مارکس در لندن را تعریف میکند.‏

کارل و جبىنبىی مارکس پس از اخراج کارل مارکس از کشورهای اروپابىیبىی یکی پس از دیگری،‏ به لندن

نقل مکان کرده بودند.‏ آبهنبهها در ‏مجممجحلهی کثیف سوهو زندگی میکردند و انقلابىببىیهابىیبىی که از سرتاسر اروپا به

لندن میآمدند،‏ به مبرنبرزل آبهنبهها رفتوآمد داشتند.‏ این تصاویر خیالىللىی ‏‐مارکس در خانه،‏ مارکس با ‏همھهممسرش

جبىنبىی و دخبرتبررش النور‐‏ مرا ‏مجممججذوب خود کرده بود.‏

Emma Goldman ١

Alexander Berkman ٢

Peter Kropotkin ٣

Mikhail Bakunin ٤

Yvonne Kapp ٥

!130


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏بجتبججربهی خوب من با ‏بمنبممایش اما گلدمن مرا به سوی دنیای تئاتر کشانده بود و من قصد کرده بودم که

‏بمنبممایشنامهای دربارهی کارل مارکس بنویسم.‏ میخواستم مارکس را به گونهای نشان دهم که کمبرتبرر کسی

میشناخت،‏ به عنوان مرد خانواده،‏ در تلاش برای تامبنیبنن معاش ‏همھهممسر و فرزندانش.‏ سه فرزند او در

سنبنیبنن پایبنیبنن درگذشته بودند و سه دخبرتبررش بافىقفىی مانده بودند.‏

‏همھهممچنبنیبنن میخواستم ‏مجممجخاطب،‏ مارکس را ببیند که از اندیشههایش در مقابل ‏جمحجمملات دفاع میکند.‏

میدانستم که ‏همھهممسرش جبىنبىی خود متفکری توابمنبممند بوده و او را در رویارو ‏بىیبىی گاه به گاه با مارکس تصور

میکردم.‏

میدانستم که دخبرتبررش النور از ‏همھهممان سنبنیبنن پایبنیبنن کودکی تبریبرزهوش و بااستعداد بوده است و میتوانستم

او را ببینم که برخی از پیچیدهترین نظریات پدرش را به چالش میکشد.‏ میخواستم اندیشههای

مارکس را در معرض نقد یک آنارشیست قرار دهم و تصمیم گرفتم که ماجرای دیدار با کونبنیبنن در

خانهی مارکس را خلق کنم.‏ ‏(در واقع هیچ مدرکی دال بر این دیدار وجود ندارد،‏ هر چند،‏ مارکس و

با کونبنیبنن یکدیگر را میشناختند و در انبرتبررناسیونال اول رقبای سرسخت یکدیگر بودند.)‏

مورد دیگری نبریبرز وجود داشت که فکر میکردم در ارزیابىببىیهای معمول از مارکس وجود ندارد.‏ تا کید

بر روی مارکس ‏همھهممواره به عنوان یک متفکر و نظریهپرداز بوده است.‏ میدانستم که مارکس به عنوان

یک انقلابىببىی نبریبرز فوقالعاده فعال بوده است،‏ ابتدا به عنوان یک روزنامهنگار یاغی در آلمللممان و سپس در

ابجنبججمنهای کارگری پاریس و لیگ کمونیست در بروکسل.‏ او در زمان انقلابهای اروپا در سال ١٨۴٨

در راینلند فعال بود که منجر به ‏مجممجحا کمهاش شد و پس از سخبرنبررابىنبىی پرشورش در دادگاه به تبرببررئهی او

ابجنبججامید.‏ پس از تبعید به لندن در انبرتبررناسیونال اول،‏ مبارزات آزادی ایرلند و در سال ١٨٧١ به عنوان

حامی کمون پاریس نبریبرز فعال بود.‏

آثار او در طول این سالها نه تنها آثار نظری دربارهی اقتصاد سیاسی ‏همھهممچون ‏«سرمایه»‏ بود،‏ بلکه

وا کنشهای فوری به حوادث سیاسی را نبریبرز در بر داشت که از ‏جمججمملهی آبهنبهها انقلابهای ١٨۴٨، کمون

پاریس و مبارزات کارگری در سرتاسر اروپا است.‏ بنابراین میخواستم این روی دیگر مارکس را به

روی صحنه ببرببررم،‏ یک انقلابىببىی فعال و پرشور.‏ ‏بمنبممایشنامهای که نوشتم،‏ شخصیتهای مارکس،‏ ‏همھهممسرش

جبىنبىی،‏ دخبرتبررش النور،‏ دوستش انگلس،‏ و رقیب سیاسیاش با کونبنیبنن را در بر داشت.‏ مبنتبنن در بوستون

‏بمنبممایشنامهخوابىنبىی شد و مورد استقبال قرار گرفت،‏ اما من چندان راضی نبودم.‏ پس از آن بود که شروع

به تبدیل آن به ‏بمنبممایشی تکشخصیبىتبىی کردم.‏

‏همھهممسرم رازلبنیبنن که ‏همھهممواره منتقد حساس نوشتههای من بود،‏ مدام مرا تشویق میکرد که کاری کنم تا

‏بمنبممایشنامه ارتباط مستقیم بیشبرتبرری با زمانهی ما داشته باشد تا اینکه متبىنبىی تاربجیبجخی دربارهی مارکس و

اروپای قرن نوزده باشد.‏ میدانستم که در این مورد حق با اوست و پس از مدبىتبىی کشمکش با موضوع،‏

به این فکر رسیدم که در یک دنیای خیالىللىی،‏ مارکس از هر جا که هست به زمان حاضر بازگردد.‏

بهعلاوه،‏ او به ایالات متحده بازمیگشت تا نه تنها خاطرات زندگیاش در اروپای قرن نوزده را یادآوری

!131


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

کند،‏ بلکه دربارهی آبجنبجچه امروز در اینجا اتفاق میافتد نبریبرز اظهار نظر ‏بمنبمماید.‏ تصمیم گرفتم که مقامات،‏ هر

که هستند،‏ به دنبال یک اشتباه اداری او را نه به سوهوی لندن که در آن زندگی میکرد،‏ بلکه به

سوهوی نیویورک بازگردانند.‏

با وجود اینکه ‏بمنبممایشی تکشخصیبىتبىی بود،‏ ترتیبىببىی دادم که مارکس از طریق یادآوری خاطراتش افراد

مهم زندگیاش را زنده کند،‏ از ‏جمججممله ‏همھهممسرش جبىنبىی و دخبرتبررش النور.‏ او با کونبنیبنن آنارشیست را هم زنده

میکرد.‏ ‏بمتبممام آبهنبهها به شیوههای گونا گون اندیشههای مارکس را به بوتهی نقدی تندوتبریبرز میکشاندند.‏

دیالکتیکی از نقطهنظرهای ‏مجممجخالفِ‏ هم شکل میگرفت که از طریق بازگو کردن مباحثات توسط مارکس

به ‏بمنبممایش درمیآمد.‏

‏بمنبممایشنامه را زمابىنبىی نوشتم که فروپاشی ابجتبجحاد شوروی،‏ مطبوعات جریان غالب و رهبرببرران سیاسی را از

شادی به وجد آورده بود:‏ نه تنها ‏«دسمشسممن»‏ از میان رفته بود،‏ بلکه اندیشههای مارکس نبریبرز از اعتبار

ساقط شده بودند.‏ سرمایهداری و ‏«بازار آزاد»‏ پبریبرروز شده بود.‏ مارکسیسم شکست خورده بود.‏ مارکس

واقعاً‏ مرده بود.‏ بنابراین فکر کردم مهم است که روشن شود نه شوروی و نه سایر کشورهابىیبىی که خود

را ‏«مارکسیست»‏ میخواندند و در عبنیبنن حال حکومت پلیسی برقرار کرده بودند،‏ هیچ یک ‏بمنبممایندهی

برداشت مارکس از سوسیالیسم نبودند.‏ میخواستم نشان دهم که مارکس از اینکه اندیشههایش

‏بجتبجحریف شده است عصبابىنبىی است و جنایات استالینیسم را ‏بمنبممیپذیرد.‏ فکر کردم لازم است که مارکس

را ‏بجنبججات داد،‏ نه تنها از سوسیالیستبمنبمماهابىیبىی که قوانبنیبنن سرکوبگرانه را در ‏بجببجخشهای گونا گوبىنبىی از جهان

برقرار کردهاند،‏ بلکه از ‏بمتبممام نویسندهها و سیاستمداران غر ‏بىببىی که از پبریبرروزی سرمایهداری باد به غبغب

انداخته بودند.‏

میخواستم نشان دهم که نقد مارکس بر سرمایهداری ‏همھهممچنان در زمانهی ما اساساً‏ صدق میکند.‏

‏بجتبجحلیل او هر روز در تیبرتبرر روزنامهها صحت خود را اثبات میکند.‏ او سرعت ‏بىببىیسابقه و هرجومرج

تغیبریبررات تکنولوژی و تغیبریبررات اجتماعی را در زمانهی خود دیده بود؛ که امروز حبىتبىی بیشبرتبرر واقعیت

دارد.‏ ‏«بجتبجحول دابمئبممی تولید،‏ آشفتگی ‏بىببىیوقفهی ‏مجممججموع شرایط اجتماعی،‏ بلاتکلیفی و پریشابىنبىی دابمئبممی،‏ عصر

بورژوازی را از دورانهای پیشبنیبنن متمایز میسازد.‏ ‏بمتبممام مناسبات اجتماعی متحجر و ثابت،‏ با ‏مجممججموعهی

‏همھهممراهان خود،‏ متشکل از نظرات و تعصبات کهن و تقدیس شده کنار رفته و مناسبات جدید پیش از

آنکه شکل بگبریبررند،‏ کهنه میشوند.‏ هر آبجنبجچه که دچار ‏جمججممود است،‏ به هوا رفته و نابود میگردد.»‏ این در

مانیفست آمده بود.‏

مارکس آبجنبجچه را که ما به عنوان ‏«جهابىنبىی شدن»‏ از آن صحبت میکنیم به وضوح دیده بود.‏ باز هم از

مانیفست:«نیاز به گسبرتبررش دابمئبممی بازار برای تولیداتش،‏ بورژوازی را به سرتاسر جهان میکشاند.‏

میبایست ‏همھهممهجا لانه کند و ‏همھهممه جا مستقر شود…‏ به جای انزوا و خودکفابىیبىی ‏مجممجحلی و ملی سابق،‏

دادوستد در ‏بمتبممام جهات و وابستگی متقابل کشورها را دار ‏بمیبمم.»‏ ‏«توافقنامههای ‏بجتبججارت آزاد»‏ که دولت

آمریکا در سالهای اخبریبرر به دنبال آن است،‏ تلاشی است برای از ببنیبنن بردن هرگونه ‏مجممجحدودیبىتبىی که بر سر

!132


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

راه جریان آزاد سرمایه در سرتاسر جهان وجود دارد‐‏ اعطای حق به سرمایهداران برای ‏بهببههرهکشی از

مردم سراسر جهان.‏

تیبرتبررهای روزنامههابىیبىی که مارکس در طول ‏بمنبممایش به آبهنبهها نگاه میکند برایش غبریبررمنتظره نیستند.‏ او ادغام

شرکتهای بزرگ را دیده بود که امروزه در ابعادی بزرگتر ادامه دارد.‏ او شکاف فزاینده میان

ثروبمتبممندان و فقرا را دیده بود که نه تنها در میان مردم هر کشوری وجود دارد،‏ بلکه به طرزی بسیار

چشمگبریبررتر میان مردم کشورهای ثروبمتبممند و مردم کشورهای فقبریبرر نبریبرز به چشم میخورد.‏

در ‏بمنبممایشنامه مارکس میگوید که سوسیالیسم نباید خصوصیات سرمایهداری را به خود بگبریبررد.‏ در

اشاره به اینکه چطور در کشورهای شبهسوسیالیسبىتبىی ‏مجممجخالفان رژ ‏بمیبمم به کام مرگ فرستاده میشوند،‏ او بر

یکی از نوشتههای خود تامل میکند.‏ در سال ١٨۵٣ هنگامی که در نیویورک دیلی تریبون مینوشت

دربارهی سیستم جرابمئبمم و ‏مجممججازاتها گفته بود:«آیا ضروربىتبىی برای تاملی عمیق در تغیبریبرر سیستمی که چنبنیبنن

جنایابىتبىی را موجب میشود وجود ندارد؛ به جای تکر ‏بمیبمم دژخیمی که جانیان بسیاری را اعدام میکند

تنها برای آنکه جای بیشبرتبرری برای جانیان جدید باز شود؟»‏

ما در اجتماعی زندگی میکنیم که عبارت ‏«فتیشبریبرزم کالا»ی مارکس به خو ‏بىببىی آن را توصیف میکند.‏

‏همھهممانگونه که رالف والدو امرسون‎١‎ تقریباً‏ در ‏همھهممان دوران با دیدن آغاز نظام صنعبىتبىی آمریکا

میگوید:«اشیاء بر زین نشسته و از نوع بشر سواری میگبریبررند.»‏ ‏جمحجممایت از دارابىیبىیهای شرکتها مهمتر از

‏جمحجممایت از زندگی انسان تلقی میشود.‏ دیوان عالىللىی در اواخر قرن نوزده حکمی صادر کرد مببىنبىی بر اینکه

شرکتها ‏«شخص»‏ ‏مجممجحسوب میشوند و بنابراین مشمول و مورد ‏جمحجممایت متمم چهارده قانون اساسی

هستند؛ در واقع ‏جمحجممایبىتبىی بیشبرتبرر نسبت به سیاهپوستابىنبىی که این متمم در اصل برای آبهنبهها نوشته شده بود.‏

مارکس تنها بیست و پنج سال داشت و با جبىنبىی در پاریس زندگی میکرد که سندی درخشان را به

رشتهی ‏بجتبجحریر درآورد.‏ این مبنتبنن سالها بعد منتشر شد که با عنوان ‏«طرح اقتصادی و فلسفی»‏ شناخته

میشود.‏ مارکس در این مبنتبنن از بیگانگی در دنیای مدرن نوشت که ‏بجتبجحت سلطهی سرمایهداری به اوج

خود رسیده است و در آن انسانها از کار خود،‏ از طبیعت،‏ از یکدیگر و از خودشان بیگانهاند.‏ این

پدیدهای است که ما در زمانهی خودمان پبریبررامون خود میبینیم،‏ پدیدهای که منجر به فلا کت معنوی و

مادی میشود.‏

مارکس غالب آثار خود را وقف نقد بر سرمایهداری کرد و بسیار کم به توصیف اینکه جامعهی

سوسیالیسبىتبىی چگونه باید باشد پرداخت.‏ اما میتوان با قیاس آبجنبجچه دربارهی سرمایهداری میگوید

جامعهای بدون ‏بهببههرهکشی را تصور کرد که مردم خود را با طبیعت،‏ با کاری که به آن مشغولند،‏ با

یکدیگر و با خود یگانه میبینند.‏ هنگامی که مارکس با عبارابىتبىی پرحرارت جامعهی ساخته شده به

دست کمون پاریس ١٨٧١ را در آن چند ماه عمر کوتاهش توصیف میکند،‏ سرتحنتحخهابىیبىی از آینده را به

دست ما میدهد.‏ تلاش کردم این تصویر را در ‏بمنبممایشنامه جای دهم.‏

!133

Ralph Waldo Emerson ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

آبهنبهها که ‏«مارکس در سوهو»‏ را میخوانند ‏ممممممکن است این سوال را از خود ببرپبررسند که تا چه حد از نظر

تاربجیبجخی دقیق است.‏ حوادث عمده در زندگی مارکس و تارتحیتحخ آن دوران اساساً‏ واقعیت دارد:‏ ازدواجش

با جبىنبىی،‏ تبعیدش به لندن،‏ مرگ سه فرزندش،‏ تعارضات سیاسی آن دوران:‏ مبارزات ایرلند علیه

انگلستان،‏ انقلابهای ١٨۴٨ در اروپا،‏ جنبش کمونیسبىتبىی،‏ کمون پاریس.‏ شخصیتهای اصلی که از آبهنبهها

سخن میگوید واقعی هستند:‏ اعضای خانوادهاش،‏ دوستش انگلس و رقیبش با کونبنیبنن.‏ گفتگوها

ساختگی است اما تلاش کردهام که به شخصیتها و طرز تفکرشان نزدیک باشد،‏ هرچند در تصور

تضادهای ایدئولوژیک با جبىنبىی و النور کمی آزادانه عمل کردم.‏ در چند مورد مانند توصیف ناپلئون سوم

از گفتههای خودش استفاده کردم.‏

امیدم این است که ‏«مارکس در سوهو»‏ نه تنها زمانهی مارکس و جایگاهش در آن،‏ بلکه زمانهی ما و

جایگاهمان در آن را نبریبرز به تصویر بکشد.‏

!134


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

مارکس در سوهو

‏بمنبممایشی درباره تارتحیتحخ

‏بجببجخشی از نور سالن روشن میشود.‏ نور در مرکز صحنه روشن شده و صحنهای خالىللىی ‏بمنبممایان میشود که

در آن تنها یک مبریبرز و تعدادی صندلىللىی قرار دارد.‏ مارکس وارد میشود.‏ کت فرا ک و جلیقهی مشکی،‏

پبریبرراهن سفید و کراوابىتبىی آویزان بر تن دارد.‏ ریش پرپشت و کوتاه،‏ سبیل سیاه و موهای جوگندمی دارد

و عینک مفتولىللىی به چشم دارد.‏ یک گوبىنبىی در دست دارد،‏ میایستد،‏ به سوی جلوی صحنه میآید،‏ به

‏بمتبمماشا گران نگاه میکند،‏ به نظر خشنود و کمی حبریبررتزده به نظر میرسد.‏

خدا رو شکر،‏ ‏بمتبمماشاچی!‏

‏(وسایلش را از داخل گوبىنبىی درمیآورد:‏ چند کتاب،‏ روزنامه،‏ یک بطری آبجببججو،‏ یک لیوان.‏ برمیگردد و به

جلوی صحنه میآید.)‏

چه خوب کردین اومدین.‏ گول اون اجمحجممقابىیبىی که میگفبنتبنن:«مارکس مرده!»‏ رو ‏بجنبجخوردید.‏ خب،‏ البته من

هم مردهام...‏ هم ‏بمنبممردهام.‏ اینم دیالکتیک برای ‏سمشسمما.‏

‏(با شوخی کردن دربارهی خود یا اندیشههایش مشکلی ندارد،‏ شاید پس از این ‏همھهممه سال ملابمیبممتر شده

است.‏ اما درست زمابىنبىی که فکر میکنید مارکس نرمخو شده است،‏ انفجارهابىیبىی از خشم رخ میدهد.)‏

شاید فکر کنید من چطور اومدم اینجا....‏ ‏(لبخندی شرورانه میزند)...‏ وسایل نقلیهی عمومی.‏

‏(لهللهھجهاش کمی بریتانیابىیبىی،‏ کمی اروپابىیبىی است،‏ چندان مشخص نیست که توجه را جلب کند،‏ اما قطعاً‏

آمریکابىیبىی نیست.)‏

من انتظار نداشتم که بازگشتم به اینجا باشه...‏ من میخواستم برگردم سوهو‎١‎ . ‏همھهممونجابىیبىی که تو

لندن توش زندگی میکردم.‏ اما...‏ یه اشتباه بوروکراسی...‏ حالا سر از اینجا درآوردم،‏ سوهوی

نیویورک...‏ ‏(آه میکشد)‏ خب،‏ من ‏همھهممیشه دوست داشتم نیویورک رو ببینم.‏

!135

Soho ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(برای خودش کمی آبجببججو میریزد،‏ کمی مینوشد،‏ لیوان را پایبنیبنن میگذارد)‏

‏(حالتش تغیبریبرر میکند.)‏

چرا برگشتم؟

‏(کمی خشم بروز میدهد.)‏

تا از اسمسسممم اعادهی حیثیت کنم!‏

‏(اجازه میدهد حرفش بنشیند.)‏

روزنامههاتون رو میخوندهام...‏ ‏(روزنامهای برمیدارد)‏ ‏همھهممهشون ادعا میکبننبنن که اندیشههای من

دیگه مردهان!‏ چبریبرز جدیدی نیست.‏ این دلقکها بیشبرتبرر از صد ساله دارن این حرفا رو میزنن.‏ براتون

عجیب نیست که چرا لازمه مرگ منو بارها و بارها اعلام کبننبنن؟

خب،‏ منم دیگه به اینجام رسید.‏ ازشون خواستم این حقو ‏بهببههم بدن که برگردم،‏ فقط برای یه مدت

کوتاه.‏ اما اوبجنبججا قانون داره.‏ گفتم که ‏بهببههتون:‏ بوروکراسیه.‏ اجازه داری مطالعه کبىنبىی،‏ حبىتبىی نگاه کبىنبىی.‏ اما

سفر نه.‏ البته که من اعبرتبرراض کردم.‏ یه مقدار ازم ‏جمحجممایت هم شد...‏ سقراط ‏بهببههشون گفت:«زندگی

بدون سفر ارزش زندگی کردن نداره!»‏ گاندی روزه گرفت.‏ مادر جونز ‏بهتبههدید کرد که ‏بجتبججمع اعبرتبرراضی راه

میاندازه.‏ مارک تواین هم با روشهای عجیب خودش به دفاع از من اومد.‏ بودا زمزمه کرد:‏

اومممم!‏ اما بقیه سا کت موندن.‏ خدایا،‏ آخه تو این وضعیت دیگه چی دارن که از دست بدن؟

بله،‏ من اوبجنبججا هم به آشوبگری مشهورم.‏ و حبىتبىی اوبجنبججا هم اعبرتبرراض جواب میده!‏ در ‏بهنبههایت

گفبنتبنن:«خیلی خب،‏ میتوبىنبىی بری.‏ حدود یک ساعت وقت داری که حرفت رو بزبىنبىی.‏ اما یادت باشه،‏

اغتشاش ‏ممممممنوع!»‏ اونا به آزادی بیان اعتقاد دارن...‏ اما تو ‏مجممجحدودهی مشخص...‏ ‏(لبخند میزند)‏ لیبرببررالن.‏

میتونبنیبنن این خبرببرر رو ‏همھهممه جا ‏بجپبجخش کنبنیبنن:‏ مارکس برگشته!‏ البته برای یه مدت کوتاه.‏ اما یه چبریبرزی رو

متوجه باشید‐‏ من مارکسیست نیستم.‏ ‏(میخندد)‏ اینو یه بار به پیبرپبرر‎١‎ گفتم،‏ نزدیک بود سَقَط بشه.‏ باید

از پیبرپبرر براتون بگم.‏ ‏(کمی آبجببججو مینوشد)‏

ما توی لندن زندگی میکردبمیبمم.‏ من و جبىنبىی و ‏بجببجچهها.‏ به علاوهی دو تا سگ،‏ سه تا گربه و دو تا پرنده.‏ به

سخبىتبىی زندگی میکردبمیبمم.‏ تو یه آپاربمتبممان تو خیابون دین‎٢‎ ، نزدیک جابىیبىی که فاضلاب شهر رو توش ‏بجتبجخلیه

میکردن.‏ ما توی لندن زندگی میکردبمیبمم چون منو از قارهی اروپا تبعید کرده بودن.‏ بله،‏ از راینلند‎٣‎ ، از

زادگاهم،‏ اخراجم کرده بودن.‏

Wilhelm Pieper (1826-1898) ١

Dean ٢

:Rhineland ٣ منطقهای در آلمللممان در دو طرف رود راین،‏ خصوصاً‏ مناطق مرکزی آن

!136


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

کارای خطرنا کی ابجنبججام داده بودم.‏ من سردببریبرر روزنامهی راینیشه زایتونگ‎١‎ بودم.‏ روزنامهی چندان

انقلابىببىیای نبود.‏ اما فکر میکنم انقلابىببىیترین عملی که آدم میتونه درگبریبررش بشه...‏ گفبنتبنن حقیقته.‏

تو راینلند پلیس مردم فقبریبرر رو به خاطر ‏جمججممع کردن هبریبرزم از املا ک ثروبمتبممندا دستگبریبرر میکرد.‏ من در

اعبرتبرراض به این موضوع یه یادداشت سردببریبرر نوشتم.‏ بعد اونا سعی کردن روزنامهمون رو سانسور کبننبنن.‏

من یه یادداشت دیگه نوشتم و توش اعلام کردم که تو آلمللممان آزادی بیان وجود نداره.‏ اونا هم

تصمیم گرفبنتبنن ثابت کبننبنن که من درست میگم.‏ تعطیلمون کردن.‏ تازه اوبجنبججا بود که ما رادیکال شدبمیبمم‐‏

مگه ‏همھهممیشه ‏همھهممبنیبننطوری نیست؟ آخرین ‏سمشسممارهی زایتونگ ما تیبرتبرر بزرگی با رنگ قرمز

داشت:«شورش!»...‏ این مقامات رو حسابىببىی دلحللحخور کرد.‏ اونا هم دستور اخراج منو از راینلند دادن.‏

برای ‏همھهممبنیبنن رفتم پاریس.‏ آخه تبعیدیها دیگه کجا میرن؟ کجا دیگه میشه ‏بمتبممام شب توی کافه بشیبىنبىی

و در وصف انقلابىببىیگریات تو کشوری که ازش اومدی خالىللىی ببندی؟...‏ بله،‏ ا گه قراره تبعیدی باشید،‏

توی پاریس تبعیدی باشید.‏

پاریس ماهعسلمون بود.‏ جبىنبىی تو ‏مجممجحلهی لاتیبىنبىیها یه آپاربمتبممان نقلی برامون پیدا کرده بود.‏ چند ماه

رویابىیبىی.‏ اما خبرببرر رسید،‏ از پلیس آلمللممان به پلیس پاریس.‏ ظاهراً‏ پلیس خیلی پیشتر از کارگرا به آ گاهی

انبرتبررناسیونالیسبىتبىی میرسه...‏ برای ‏همھهممبنیبنن از پاریس هم اخراج شدم.‏ رفتیم بلژیک.‏ بازم اخراج شدبمیبمم.‏

اومدبمیبمم لندن،‏ ‏همھهممون جابىیبىی که پناهندهها از سراسر دنیا به اوبجنبججا میان.‏ انگلیسیها به خاطر سعهصدرشون

‏بجتبجحسبنیبننبرانگبریبرزن...‏ و به خاطر بادی که از این بابت به غبغب میاندازن غبریبررقابل ‏بجتبجحملن.‏

‏(سرفه میکند،‏ پس از این هم گهگاه سرفه خواهد کرد.‏ سرش را تکان میدهد.)‏

دکبرتبررا ‏بهببههم گفته بودن تا چند هفتهی دیگه سرفهام بند میاد.‏ این مال سال ١٨۵٨ بود.‏

داشتم از پیبرپبرر براتون میگفتم.‏ میدونید،‏ تو لندن پناهندههای سیاسی از سراسر دنیا تو خونهی ما

رفتوآمد داشبنتبنن.‏ یکیشون ‏همھهممبنیبنن پیبرپبرر بود.‏ عبنیبنن زنبور دوروبر من وزوز میکرد.‏ آدم متملق و چاپلوسی

بود.‏ تو فاصلهی یکوجبىببىی من مستقر میشد که مطمبنئبنن بشه ‏بمنبممیتوبمنبمم از دستش فرار کنم.‏ بعد از

نوشتههای من نقلقول میکرد.‏ ‏بهببههش میگفتم:«پیبرپبرر!‏ لطفاً‏ از خودم به خودم نقلقول نکن.»‏

اونقدر گستاخ بود که گفته بود میخواد ‏«داس کاپیتال»‏ رو به انگلیسی ترجمججممه کنه و فکر میکرد که من

خوشم میاد.‏ هاه!‏ آدمی که ‏بمنبممیتونست یه ‏جمججمملهی انگلیسی رو بدون اینکه سلاخیاش کنه به زبون

بیاره.‏ انگلیسی زبون قشنگیه.‏ زبون شکسپبریبرره.‏ ا گه شکسپبریبرر یک ‏جمججممله انگلیسی از پیبرپبرر میشنید،‏ زهر

میخورد و خودشو میکشت!‏

اما جبىنبىی دلش به حالش میسوخت.‏ دوست داشت برای شامهای خونوادگیمون دعوتش کنه.‏ یه روز

عصر پیبرپبرر اومد و تشکیل ‏«ابجنبججمن مارکسیستهای لندن»‏ رو اعلام کرد.‏ پرسیدم:«یه ابجنبججمن

مارکسیسبىتبىی؟ این دیگه چیه؟»‏ گفت:«ما هر هفته دور هم ‏جمججممع میشیم تا دربارهی یکی از کارهای ‏سمشسمما

‏بجببجحث کنیم.‏ ما اونو بلند میخونیم و ‏جمججممله به ‏جمججممله بررسی میکنیم.‏ برای ‏همھهممبنیبنن به خودمون میگیم

!137

Rheinische Zeitung ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

مارکسیست.‏ ما کاملاً‏ و از صمیم قلب به هر آبجنبجچه ‏سمشسمما نوشتهاید معقدبمیبمم.»‏ پرسیدم:«کاملاً‏ و از صمیم

قلب؟»‏ گفت:«بله،‏ و باعث افتخار ماست آقای دکبرتبرر مارکس ‏‐همھهممیشه منو صدا میکرد آقای دکبرتبرر

مارکس‐‏ که در جلسهی بعدی ابجنبججمن مارکسیستهای لندن سخبرنبررابىنبىی کنید.»‏

گفتم:«من ‏بمنبممیتوبمنبمم ‏همھهممچبنیبنن کاری بکنم.»‏

پرسید:«چرا؟»‏

گفتم:«چون من مارکسیست نیستم.»‏

‏(از ته دل میخندد.)‏

با انگلیسی بدش اونقدر مشکل نداشتم.‏ انگلیسی خودم هم اونقدرا درستوحسابىببىی نبود.‏ مشکل

طرز فکرش بود.‏ مایهی خجالت بود.‏ مثل ماهواره حول ‏مجممجحور حرفهای من میگشت،‏ اونا رو به دنیا

بازتاب میداد،‏ اما ‏بجتبجحریف شده.‏ بعد هم مثل یه متعصب از این ‏بجتبجحریفها دفاع میکرد و هر کسی رو

هم که تعببریبرر دیگهای داشت،‏ ‏مجممجحکوم میکرد.‏

یه بار به جبىنبىی گفتم:«میدوبىنبىی بیشبرتبرر از ‏همھهممه از چی میترسم؟»‏

اوبمنبمم گفت:«اینکه انقلاب کارگری هرگز اتفاق نیفته؟»‏ گفتم:«نه،‏ از این میترسم که انقلاب اتفاق بیفته

و به دست آدمابىیبىی مثل پیبرپبرر قبضه بشه‐‏ کسابىیبىی که تا قدرت ندارن چاپلوسن و وقبىتبىی قدرت پیدا میکبننبنن

قلدر و متظاهر میشن.‏ جزمگراها.‏ اونا از طرف طبقهی کارگر حرف میزنن و اندیشههای منو برای دنیا

تفسبریبرر میکبننبنن.‏ اونا یه روحانیت جدید میسازن،‏ هرم قدرت جدید،‏ با ‏جمچجمماق تکفبریبرر و لیست سیاه،‏

تفتیش عقاید و جوخههای آتش.‏

‏بمتبممام اینها به اسم کمونبریبرزم ابجنبججام میشه،‏ ‏بجتبجحقق کمونبریبرزم آزاد رو صدها سال به تاخبریبرر میاندازن،‏ دنیا رو

به امبرپبرراتوریهای سرمایهداری و امبرپبرراتوریهای کمونیسبىتبىی تقسیم میکبننبنن.‏ رویای زیبای ما رو به گند

میکشن و برای پا ک کردنش یک انقلاب یا حبىتبىی دو سه انقلاب دیگه لازمه.‏ این چبریبرزیه که من ازش

میترسم.»‏

نه،‏ من ‏بمنبممیخواستم پیبرپبرر داس کاپیتال رو به انگلیسی ترجمججممه کنه.‏ این کتاب دسبرتبررتحنتحج پونزده سال کار بود،‏

تو شرایط سوهو.‏ هر روز صبح از میون گداهابىیبىی که توی فاضلاب خوابیده بودن میگذشتم و خودمو به

موزهی بریتانیا و کتابجببجخونهی باشکوهش میرسوندم،‏ تا گرگومیش هوا اوبجنبججا کار میکردم،‏ میخوندم و

میخوندم...‏ چبریبرزی خستهکنندهتر از خوندن اقتصاد سیاسی هم هست؟ ‏(فکر میکند.)‏ بله،‏ نوشبنتبنن

اقتصاد سیاسی.‏

بعدش از توی خیابونابىیبىی که داشبنتبنن تاریک میشدن برمیگشتم خونه و توی راه به صداها گوش

میکردم:‏ فروشندههابىیبىی که قیمت جنساشونو فریاد میزدن،‏ کهنهسربازای جنگ کر ‏بمیبممه که بعضیاشون

کور بودن و بعضیای دیگه پا نداشبنتبنن و برای یه پبىنبىی گدابىیبىی میکردن،‏ تو هوای ‏بهتبههوعآور...‏ بوی فقر لندن،‏

بله.‏

!138


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

منتقدای من در تلاش برای کم جلوه دادن زجمحجممات من برای داس کاپیتال ‏همھهممون چبریبرزی رو میگفبنتبنن که

‏همھهممیشه دربارهی نویسندههای رادیکال میگن:«وای،‏ حتماً‏ ‏بجتبججربیات شخصی هولنا کی داشته.»‏ بله،‏ حالا

که خیلی اصرار دارین،‏ اون پیادهروی توی سوهو به ‏سمسسممت خونه به آتش خشمی که دستمایهی داس

کاپیتال شد دامن زد.‏

بعد میشنوم که:«خب،‏ بله،‏ اون موقع اینطوری بود،‏ یه قرن پیش.»‏ فقط اون موقع؟ امروز تو راهم به

اینجا از خیابونای شهرتون رد شدم،‏ اطرافم پر از زباله بود و هوای متعفن توی دماغم میزد،‏ از کنار

مردا و زنابىیبىی که کنار خیابون خوابیده بودن و از سرما به هم چسبیده بودن گذشتم.‏ به جای صدای

دخبرتبرری که ترانه ‏بجببجخونه،‏ صدابىیبىی رو توی گوشم شنیدم که میگفت...‏ ‏(با اندوه):«آقا،‏ یه کم پول خرد

برای یه لیوان قهوه...»‏

‏(عصبابىنبىی)‏ ‏سمشسمما به این میگبنیبنن پیشرفت؟ چون ارابههای موتوری و تلفن و ماشبنیبننهای پرنده و هزار جور

معجون ‏مجممجختلف دارین برای اینکه بوی ‏بهببههبرتبرری بدین؟ اونوقت مردم توی خیابونا میخوابن؟

‏(روزنامهای برمیدارد و با دقت به آن نگاه میکند.)‏ یک گزارش رسمسسممی:‏ تولید ناخالص داخلی ایالات

متحده ‏(بله،‏ ناخالص و آلوده)‏ در سال گذشته برابر با هفت هزار میلیارد دلار بوده است.‏ عجب!‏ حالا

بگید ببینم کجا هست؟ کی ازش نفع میبره؟ کی هیچ نفعی ‏بمنبممیبره؟ ‏(دوباره از روی روزنامه میخواند)‏

کمبرتبرر از پانصد نفر دوهزار میلیارد دلار را در قالب دارابىیبىیهای بازرگابىنبىی در دست دارند.‏ آیا این افراد

شریفتر،‏ سختکوشتر و برای جامعه ارزسمشسممندتر از اون مادری هستند که تو آپاربمتبممان اجارهای در طول

زمستون از سهتا ‏بجببجچه مراقبت میکنه و پولىللىی نداره که قبض گازش رو پرداخت کنه؟

مگه من صدوپنجاه سال پیش نگفتم که کاپیتالیسم ثروت رو به مبریبرزان قابل توجهی در اجتماع افزایش

میده اما این ثروت در دست تعداد هرچه کمبرتبرری از افراد متمرکز میشه؟ ‏(از روی روزنامه میخواند)‏

ادغام عظیم بانک کِمیکال‎١‎ و بانک چِیس منهبنتبنن‎٢‎ . دوازده هزار کارگر کار خود را از دست خواهند

داد...‏ قیمت سهام افزایش خواهد یافت.»‏ بعد میگن اندیشههای من مرده!‏

‏سمشسمما اون شعر الیور گلدسمسسممیت ‏«دهکدهی مبرتبرروکه»‏ رو شنیدین؟ ‏(از حفظ میخواند)‏

‏«سرزمیبىنبىی ‏همھهممچون طعمه گرفتار مصیببىتبىی زودهنگام

چرا که ثروتها انباشته شده و انسانها میپوسند»‏

بله،‏ میپوسند.‏ این ‏همھهممون چبریبرزی بود که امروز صبح وقبىتبىی توی شهرتون راه میرفتم دیدم.‏

خونههابىیبىی که میپوسن،‏ مدرسههابىیبىی که میپوسن،‏ آدمابىیبىی که میپوسن.‏ اما بعدش کمی جلوتر رفتم و یه

دفعه دوروبرم پر شد از مردابىیبىی که معلوم بود وضعشون خوبه و زنابىیبىی که جواهرات و پوست خز به

خودشون آویزون کرده بودن.‏ یه دفعه صدای آژیر شنیدم.‏ خشونبىتبىی در اون حوالىللىی در جریان بود؟

جنایبىتبىی داشت رخ میداد؟ کسی داشت سعی میکرد ‏بجببجخشی از تولید ناخالص ملی رو به طور غبریبررقانوبىنبىی

!139

Chemical Bank ١

Chase Manhattan Bank ٢


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

از اونابىیبىی که قبلاً‏ به طور قانوبىنبىی دزدیده بودنش کش بره؟ وای،‏ عجایب نظام بازار!‏ انسانها در حد کالا

پایبنیبنن آورده میشن و زندگیشون ‏بجتبجحت سلطهی کالای برتر یعبىنبىی پول قرار میگبریبرره.‏

‏(نور به نشانهی ‏بهتبههدید خاموش و روشن میشود.‏ مارکس به بالا نگاه میکند،‏ ‏مجممجحرمانه به ‏بمتبمماشاچیان

میگوید)‏ کمیته از این چبریبرزا خوشش ‏بمنبممیآد!‏

‏(لحللححنش نرم میشود،‏ خاطراتش را یادآوری میکند.)‏ توی اون آپاربمتبممان کوچیک تو سوهو جبىنبىی سوپ

گرم و سیبزمیبىنبىی آبپز درست میکرد.‏ نون تازه هم از دوست نونوای سر کوچهمون میرسید.‏ دور

مبریبرز مینشستیم غذا میخوردبمیبمم و دربارهی اتفاقات روز صحبت میکردبمیبمم‐‏ مبارزهی ایرلندیها برای

آزادی،‏ تازهترین جنگ،‏ ‏جمحجمماقت رهبرببرران کشورها،‏ اپوزیسیون سیاسی که خودشو ‏مجممجحدود کرده بود به

جیغ و داد،‏ روزنامههای بزدل...‏ فکر میکنم الان دیگه این چبریبرزا عوض شده،‏ نه؟

بعد از شام مبریبرز رو ‏جمججممع میکردبمیبمم و من مشغول کار میشدم.‏ با سیگار برگ و لیوان آبجببججو دم دستم.‏

بله،‏ تا سه چهار صبح کار میکردم.‏ یه طرف کتابهام روی هم چیده شده بودن و گزارشهای پارلمللممابىنبىی

یه طرف دیگه.‏ جبىنبىی هم اون طرف مبریبرز روبروم مینشست و پا کنویس میکرد‐‏ دستخط من افتضاح

بود و جبىنبىی کلمه به کلمه نوشتههای منو بازنویسی میکرد‐‏ میتونید عملی قهرمانانهتر از این رو تصور

کنید؟

گهگاهی ‏بجببجحران پیش میاومد.‏ ‏بجببجحران جهابىنبىی که نه.‏ یه کتاب گم میشد.‏ یه روز هر چی گشتم نتونستم

‏«ریکاردو»مو پیدا کنم.‏ از جبىنبىی پرسیدم:«ریکاردوی من کجاست؟»‏ گفت:«منظورت اصول اقتصاد

سیاسیه؟»‏ خب،‏ جبىنبىی فکر کرده بود کارم باهاش ‏بمتبمموم شده و برده بود گرو گذاشته بودش.‏ از کوره در

رفتم:«ریکاردوی من!‏ تو ریکاردوی منو گرو گذاشبىتبىی؟»‏ گفت:«سا کت باش!‏ مگه ‏همھهممبنیبنن هفتهی پیش

انگشبرتبرری که مادرم هدیه داده بود رو گرو نگذاشتیم؟»‏

اینجوری بود دیگه.‏ ‏(آه میکشد)‏ ما ‏همھهممه چبریبرزمونو گرو میگذاشتیم.‏ خصوصاً‏ هدیههابىیبىی که از طرف

خانوادهی جبىنبىی میرسید.‏ وقبىتبىی اونا ته میکشید،‏ لباسامونو گرو میگذاشتیم.‏ یه سال زمستون ‐

زمستونای لندن رو دیدید؟‐‏ بدون پالتو گذروندم.‏ یه بار دیگه از خونه که اومدم ببریبررون پاهام

شروع کرد به ‏تحیتحخ زدن،‏ بعد فهمیدم کفش پام نیست.‏ روز قبلش گرو گذاشته بودمشون.‏

وقبىتبىی داس کاپیتال منتشر شد،‏ جشن گرفتیم،‏ اما قبلش انگلس‎١‎ ‏مجممججبور شد یه کم پول ‏بهببههمون قرض بده

تا بتونیم بر ‏بمیبمم رومبریبرزی و ظرفهامونو از گرو دربیار ‏بمیبمم.‏ انگلس...‏ فرشته بود.‏ هیچ کلمهی دیگهای

‏بمنبممیشه دربارهاش به کار برد.‏ وقبىتبىی آبمون رو قطع میکردن،‏ گاز رو قطع میکردن،‏ خونه تاریک میشد

و حالمون گرفته بود،‏ انگلس قبضها رو پرداخت میکرد.‏ پدرش تو منچسبرتبرر کارخونه داشت.‏ بله...‏

‏(لبخند میزند)...‏ سرمایهداری ما رو ‏بجنبججات داد!‏

!140

Friedrich Engels ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

انگلس ‏همھهممیشه نیازهای ما رو درک ‏بمنبممیکرد.‏ ما پول خورد و خورا ک نداشتیم،‏ بعد انگلس برامون

صندوق صندوق شراب میفرستاد!‏ یه سال کریسمس پول نداشتیم وایناختسباوم‎١‎ ‏‐درخت

کریسمس‐‏ ‏بجببجخر ‏بمیبمم،‏ انگلس با شش تا بطری شامپاین از راه رسید.‏ ما هم درخت کریسمس رو تصور

کردبمیبمم،‏ دورش حلقه زدبمیبمم،‏ شامپاین خوردبمیبمم و آوازهای کریسمس خوندبمیبمم.‏ ‏(آواز میخواند،‏ یکی از

سرودهای کریسمس را زمزمه میکند)‏ …Tannenbaum

میدونستم دوستای انقلابیم چه فکری میکردن:‏ مارکس ‏بىببىیخدا با درخت کریسمس!‏

بله،‏ من گفتم دین افیون تودههاست،‏ اما هیچکس به کل مبنتبنن توجهی نکرد.‏ گوش کنید.‏ ‏(کتابىببىی

برمیدارد و میخواند.)‏ ‏«دین نالهی موجود ستمدیده است،‏ قلب دنیای ‏بىببىیقلب،‏ روح شرایط ‏بىببىیروح،‏

افیون تودههاست.»‏ درسته که افیون درمان نیست،‏ اما میتونه برای رهابىیبىی از درد ضروری باشه.‏

‏(سرش را تکان میدهد.)‏ مگه من اینو به خاطر دملهام ‏بمنبممیدوبمنبمم؟ مگه دنیا خودش به دملهای

وحشتنا ک دچار نیست؟

‏همھهممهاش به جبىنبىی فکر میکنم.‏ ‏(دست نگه میدارد،‏ چشمانش را میمالد.)‏ اینکه چطور ‏بمتبممام دار و

ندارمونو ‏جمججممع کرد،‏ دست دو تا دخبرتبررمون جبىنبىیشن و لورا رو گرفت و از اون طرف کانال‎٢‎ آورد به لندن.‏

بعد سه بار تو اون آپاربمتبممان سرد و فکستبىنبىی تو خیابون دین وضعجمحجممل کرد.‏ از اون نوزادا مراقبت کرد و

سعی کرد گرم نگهشون داره.‏ بعد هم یکییکی مرگشون رو به چشم دید…‏ گوئیدو حبىتبىی راه هم

نیافتاده بود.‏ فرابجنبجچسکا هم یک سالش بود…‏ ‏مجممججبور شدم برای پول تابوتش سه پوند قرض کنم…‏ موش

هم هشت سال زندگی کرد،‏ اما از ‏همھهممون اول یه مشکلی داشت.‏ سر بزرگ و قشنگی داشت،‏ اما بقیهی

بدنش هرگز رشد نکرد.‏ شبىببىی که مرد،‏ ‏همھهممه دور جنازهاش تا صبح خوابیدبمیبمم.‏

وقبىتبىی النور به دنیا اومد ما خیلی میترسیدبمیبمم.‏ اما اون موجود کوچولوی سرسخبىتبىی بود.‏ خیلی خوب بود

که دو تا خواهر بزرگتر از خودش داشت.‏ اونا خودشون هم به سخبىتبىی دووم آورده بودن.‏ جبىنبىیشن

توی پاریس به دنیا اومده بود.‏ پاریس برای عشاق عالیه،‏ اما نه برای ‏بجببجچهها.‏ هواش یه جوریه.‏ لورا ‏بجببجچهی

دوممون بود که توی بروکسل به دنیا اومده بود.‏ هیچکس نباید توی بروکسل به دنیا بیاد.‏

توی لندن ما هیچی پول نداشتیم.‏ اما پیکنیکِ‏ یکشنبههامون سر جاش بود.‏ یک ساعت و نیم راه

میرفتیم تا به خارج شهر برسیم،‏ من و جبىنبىی و ‏بجببجچهها با لنشن ‏(وای،‏ دربارهاش بعداً‏ براتون میگم…).‏

لنشن کباب گوساله درست میکرد.‏ چای و میوه و نون و پنبریبرر و آبجببججو هم داشتیم.‏ النور از ‏همھهممه کوچکتر

بود،‏ ولىللىی آبجببججو میخورد.‏

پول نداشتیم،‏ اما ‏بجببجچهها به سفر احتیاج داشبنتبنن.‏ یه بار با پول اجاره خونه فرستادمشون سواحل اقیانوس

اطلس تو فرانسه.‏ یه بار دیگه هم با پول خرجی خونه یه پیانو خریدم،‏ آخه دخبرتبررا عاشق موسیقی

بودن.‏

Weihnachtsbaum ١

٢ کانال مانش

!141


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

یه پدر نباید ببنیبنن ‏بجببجچههاش فرق بگذاره.‏ اما النور!‏ به جبىنبىی میگفتم:«این النور ‏بجببجچهی عجیبیه.»‏ جبىنبىی هم

جواب میداد:«انتظار داشبىتبىی ‏بجببجچههای کارل مارکس عادی باشن؟»‏

النور از ‏همھهممه کوچکتر بود و از ‏همھهممه باهوشتر.‏ یه انقلابىببىی هشت ساله رو تصور کنید.‏ سال ١٨۶٣ سنش

‏همھهممبنیبنن قدر بود.‏ ‏لهللهھستان علیه سلطهی روسیه شورش کرده بود و تاسی هم یه نامه نوشت ‏(ما صداش

میکردبمیبمم تاسی).‏ تاسی یه نامه به انگلس نوشت دربارهی به قول خودش ‏«این رفقای کوچولوی شجاع

در ‏لهللهھستان».‏ موقعی که نه سالش بود،‏ یه نامه نوشت فرستاد آمریکا که توش به پرزیدنت لینکلن توصیه

کرده بود چطور تو جنگ داخلی با ایالتهای جنوب پبریبرروز بشه!‏

سیگار هم میکشید.‏ شراب هم میخورد.‏ با این حال هنوز ‏بجببجچه بود.‏ تن عروسکاش لباس

میپوشوند…‏ از اون طرف شراب مزمزه میکرد!‏ ده سالش که بود با من شطرتحنتحج بازی میکرد و بردن

ازش اصلاً‏ کار راحبىتبىی نبود.‏ تو پونزده سالگی یکباره از قانون سکوت تو روزهای یکشنبه به خشم

اومده بود.‏ هیچ فعالیبىتبىی تو روزهای یکشنبه ‏مجممججاز نبود.‏ برای ‏همھهممبنیبنن تو سالن سنتمارتبنیبنن ‏«عصر روزهای

یکشنبه برای مردم»‏ رو سازماندهی کرده بود و چندتا نوازنده آورده بود که هندل و موتزارت و بتهوون

بزنن.‏ سالن پر شده بود.‏ دو هزار نفر آدم.‏ غبریبررقانوبىنبىی هم بود،‏ اما هیچکس دستگبریبرر نشد.‏ نتیجهی

اخلافىقفىی:‏ ا گه میخواهید قانونشکبىنبىی کنید،‏ این کار رو ‏همھهممراه با دوهزار نفر آدم و موتزارت ابجنبججام بدید.‏

من برای اون و خواهراش با صدای بلند شکسپبریبرر و آشیل و دانته میخوندم که النور عاشقش بود.‏

اتاقش موزهی شکسپبریبرر بود.‏ رومئو و ژولیت رو از بر بود و اصرار داشت که براش ‏جمججمملات رومئو رو

اوبجنبججابىیبىی که برای اولبنیبنن بار ژولیت رو میبینه براش دوباره و دوباره ‏بجببجخوبمنبمم:‏

‏«روشنابىیبىی گونههای او ستارگان را خجل میکرد

آنگونه که نور آفتاب چراغ را

و چشمان او در آسمسسممانها در آن فضای گسبرتبررده چنان پرتو میافکند

که پرندگان نغمهسرابىیبىی میکردند،‏ گو ‏بىیبىی که شب نیست.»‏

زندگی با تاسی اصلاً‏ آسون نبود.‏ به هیچ وجه!‏ میدونید چقدر خجالتآوره که ‏بجببجچهای داشته باشی که

ایرادهای منطقت رو پیدا کنه؟ دربارهی نوشتههام با من ‏بجببجحث میکرد!‏ مثلاً‏ مقالهی ‏«دربارهی مسئلهی

‏بهیبههود».‏ قبول دارم که فهمش آسون نیست.‏ خب،‏ النور خوندش و بلافاصله ایراد گرفت:«تو چرا تنها

‏بهیبههودیها رو به عنوان ‏بمنبممایندههای سرمایهداری معرفىففىی کردی؟ اونا تنها کسابىیبىی نیسبنتبنن که مرض کاسبکاری

و حرص دارن.»‏

سعی کردم ‏بهببههش توضیح بدم:‏ من ‏بهیبههودیها رو به تنهابىیبىی در نظر نگرفتم.‏ فقط ازشون به عنوان یه

‏بمنبممونهی بارز استفاده کردم.‏ اون هم در جواب یه ستارهی داوود چسبوند به سینهاش و اعلام

کرد:«من ‏بهیبههودیام.»‏ چی میتونستم بگم؟ شونههامو بالا انداختم.‏ گفت:«این یه حرکت کاملاً‏

‏بهیبههودیه.»‏ گاهی خیلی اعصاب خردکن میشد!‏

!142


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

تاسی میدونست که پدرم به مسیحیت تغیبریبرر دین داده بود.‏ ‏بهیبههودی بودن توی آلمللممان چندان ساده

نبود…‏ البته هیچوقت هیچجا ‏بهیبههودی بودن ساده است؟ پدرم توی هشت سالگی منو غسل تعمید داده

بود.‏ ‏همھهممبنیبنن برای النور مسئله شده بود.‏ میپرسید:«بببنیبنن مور!»‏ ‏‐خونوادهام منو به خاطر رنگ پوست

تبریبررهام مثل اعراب ‏سمشسممال آفریقا اینجوری صدا میکردن‐‏ ‏«میدوبمنبمم که تو رو غسل تعمید دادهان.‏ اما

قبلش ختنه شدهای،‏ نه؟»‏ خجالت هم ‏بمنبممیکشید!‏

اینجور وقتها دیگه غبریبررقابل ‏بجتبجحمل میشد.‏ اینو گوش کنید.‏ کنار ستارهی داوودش،‏ صلیب هم به

خودش آویزون کرده بود.‏ نه که کشته مردهی مسیحیت باشه،‏ عاشق ایرلندیها و قیامشون علیه

انگلستان بود.‏ دربارهی ایرلندیها از لبریبرزی بِرنز‎١‎ عشق انگلس شنیده بود.‏

لبریبرزی کارگر کارخونه بود و سواد خوندن نداشت.‏ انگلس به نه تا زبون صحبت میکرد.‏ ‏ممممممکنه فکر کنید

که این باعث میشد به سخبىتبىی با هم ارتباط برقرار کبننبنن.‏ اما اونا عاشق ‏همھهممدیگه بودن.‏ لبریبرزی تو جنبش

ایرلند فعال بود.‏ تاسی میرفت پیشش و دوتابىیبىی روی زمبنیبنن مینشسبنتبنن شراب میخوردن و آوازهای

ایرلندی میخوندن تا خوابشون میبرد.‏

شب وحشتنا کی بود،‏ شبىببىی که دولت انگلستان دو تا جوون ایرلندی رو ‏همھهممونجا تو سوهو دار زد،‏ در

حالىللىی که ‏جمججممعیت مست تشویق میکردن…‏ ‏همھهممون انگلیسیهای مبادی آداب با چای بعدازظهرشون و

دار زدنهاشون در ملاء عام!‏ اینطور که فهمیدم دیگه آدما رو دار ‏بمنبممیزنبنیبنن‐‏ فقط با گاز مسمومشون

میکنبنیبنن یا سم توی رگاشون تزریق میکنبنیبنن،‏ یا با برق تا حد مرگ میسوزونیدشون.‏ خیلی متمدنانهتره.‏

بله،‏ دو تا جوون ایرلندی رو اعدام کردن،‏ به جرم اینکه خواهان آزادی از سلطهی انگلستان بودن.‏

النور ‏همھهممبنیبننطور اشک میربجیبجخت.‏

‏بهببههش میگفتم:«تاسی،‏ تو ‏مجممججبور نیسبىتبىی به این زودی درگبریبرر فجایع دنیا بشی.‏ تو پونزده سالته.»‏ اوبمنبمم

جواب می داد:«نکته ‏همھهممبنیبننجاست مور.‏ من سبریبرزده سالمللمم نیست.‏ چهارده سالمللمم هم نیست.‏ من پونزده

سالمللممه.»‏

بله،‏ پونزده سالش بود و شیفتهی هر مرد جذاب و خوشتیبىپبىی میشد که پاش به آپاربمتبممان ما میرسید.‏

میتوبمنبمم یه لیست دربیارم.‏ النور تو ‏بمتبممام عمرش توی سیاست تبریبرزهوش بود و توی عشق اجمحجممق.‏ دیوانهی

قهرمان کمون پاریس،‏ لیسا گاری‎٢‎ شده بود.‏ باز خوبه دستکم این یکی فرانسوی بود.‏

طرف جبىنبىیشن انگلیسی بود.‏ مردای انگلیسی مثل غذای انگلیسی میمونن.‏ لازمه بیشبرتبرر توضیح بدم؟

دوستپسر لورا،‏ لافارژ‎٣‎ . ابراز احساساتش در ملاءعام مسخره بود.‏ دستش رو میگذاشت رو باسن

لورا،‏ جلوی چشم ‏همھهممه،‏ انگار که عادیترین رفتار ‏ممممممکن بود.‏ جبىنبىی ازش دفاع میکرد.‏ میگفت:«مال

Lizzie Burns ١

Prosper-Olivier Lissagaray ٢

:Paul Lafargue ٣ روزنامهنگار فرانسوی

!143


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

فرهنگ کریوله‎١‎ . میدوبىنبىی که خانوادهاش از کوبا اومدن فرانسه.»‏ انگار توی کوبا مردم ‏همھهممبنیبنن جور که

راه میرن دستشون به باسن ‏همھهممدیگه است!‏

‏(آه میکشد)‏ جبىنبىی ‏همھهممیشه سعی میکرد منو آروم کنه.‏ خب،‏ ‏ممممممکن بود منو بتونه آروم کنه،‏ اما در مورد

دملهام چندان موفق نبود.‏ ‏(چهرهاش حالبىتبىی ناشی از درد و چندش به خود میگبریبررد)‏ تا حالا دمل

داشتهاید؟ هیچ مرضی بدتر از اون نیست.‏ ‏همھهممهی عمر مایهی رتحنتحج و عذابمببمم بودن.‏ ‏همھهممبنیبنن باعث شده بود

دست به تلاشهای اجمحجممقانهای بزنن تا منو از روی دملهام ‏بجتبجحلیل کبننبنن.‏ ‏«مارکس از نظام سرمایهداری

عصبانیه چون دملهاش اذیتش میکبننبنن!»‏ عجب بیشعورهابىیبىی!‏ پس بقیهی انقلابىببىیهابىیبىی رو که دمل

ندارن چه جوری توجیه میکبننبنن؟

البته ‏همھهممیشه یه چبریبرزی پیدا میکبننبنن:‏ این یکی از پدرش کتک میخورده.‏ اون یکی تا ده سالگی شبریبرر

مادرشو رو میخورده.‏ اون یکی یاد نگرفته تنها بره دستشو ‏بىیبىی‐‏ انگار آدم باید غبریبررطبیعی باشه تا از

‏بهببههرهکشی بدش بیاد.‏ هر توجیهی میتراشن جز اوبىنبىی که واضحه،‏ که سرمایهداری بنا به طبیعتش،‏ بنا به

ضربابىتبىی که به روح بشریت وارد میکنه،‏ آفرینندهی شورشه….‏

بله،‏ میگن سرمایهداری نسبت به دوران من انسابىنبىیتر شده.‏ واقعاً؟ ‏همھهممبنیبنن چند سال پیش ‏‐توی روزنامه

نوشته بود‐‏ صاحبان کارخونهها تو کارولینای ‏سمشسممالىللىی درهای مرغداری رو به روی زنها قفل کرده بودن.‏

چرا؟ برای اینکه سود بیشبرتبرری به دست بیارن.‏ آتشسوزی شد،‏ بیست و پنج تا کارگر گبریبرر افتادن و

سوخبنتبنن.‏

شاید خشمم دملهامو بدتر میکرد.‏ خب امتحان کنبنیبنن،‏ سعی کنبنیبنن با دمل روی باسنتون بنشینبنیبنن و

بنویسبنیبنن.‏ حرف دکبرتبررها رو که نزنبنیبنن.‏ بدتر از من هیچی ‏بمنبممیدونسبنتبنن.‏ خیلی بدتر،‏ چون دملها مال من

بود.‏ ‏(کمی دیگر آبجببججو مینوشد.)‏

‏بمنبممیتونستم ‏بجببجخوابمببمم.‏ تا اینکه یه چبریبرز معجزهآسا پیدا کردم:‏ آب.‏ بله،‏ به ‏همھهممبنیبنن سادگی.‏ پارچهی خیس

خورده تو آب گرم.‏ جبىنبىی ساعتها با حوصله پارچهها رو روی دملهام میگذاشت.‏ وقبىتبىی نصفهشب

فریاد میکشیدم،‏ بیدار میشد و اون پارچههای آرامبجببجخش رو برام میگذاشت…‏ بعضی وقتها که

جبىنبىی نبود،‏ لنشن این کارو میکرد.‏

‏(دست نگه میدارد و به فکر فرو میرود.)‏ بله،‏ لنشن.‏ ما توی سوهو در فقر دار ‏بمیبمم زندگی میکنیم که

مادر جبىنبىی تصمیم میگبریبرره لنشن رو برامون بفرسته تا تو نگهداری ‏بجببجچهها ‏بهببههمون کمک کنه.‏ ما وسایل

خونه رو گرو گذاشته بودبمیبمم،‏ حالا یه دفعه خدمتکار داشتیم.‏ وقبىتبىی با اشراف وصلت میکبىنبىی اینجوریه

دیگه.‏ خونوادهی ‏همھهممسرت برات پول که این ‏همھهممه ‏بهببههش نیاز داری ‏بمنبممیفرسبنتبنن.‏ برات ظروف نقره و

پارچههای مرغوب میفرسبنتبنن.‏ و خدمتکار.‏ البته فکر بدی هم نبود.‏ خدمتکار میتونه پارچهها و

نقرهجات رو ببرببرره گرو بگذاره و پول بگبریبرره.‏ لنشن بارها این کارو کرد….‏

:Creole ١ مربوط به مردم اروپابىیبىی‐کارائیبىببىی

!144


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

اما اون هیچوقت خدمتکار نبود.‏ ‏بجببجچهها عاشقش بودن.‏ جبىنبىی هم خیلی ‏بهببههش علاقه داشت.‏ وقبىتبىی جبىنبىی

مریض شده بود،‏ لنشن کنارش بود و ‏بمتبممام کارهاشو ابجنبججام میداد.‏

اما خب،‏ بله،‏ حضورش تنش زیادی ببنیبنن من و جبىنبىی ابجیبججاد کرده بود.‏ یه صحنهای یادم میآد.‏ جبىنبىی

گفت:«امروز صبح،‏ دیدم چطوری به لنشن نگاه میکردی.»‏

‏«نگاه میکردم؟ منظورت چیه؟»‏

‏«منظورم جوریه که مرد به زن نگاه میکنه.»‏

‏«بازم منظورت رو ‏بمنبممیفهمم.»‏ ‏(با تاسف سرش را تکان میدهد)‏ یکی از اون گفتگوهابىیبىی بود که امکان

نداشت نتیجهی خو ‏بىببىی داشته باشه.‏

‏همھهممهی اینا تو آپاربمتبممانمون تو خیابون دین اتفاق میافتاد.‏ ببریبررون،‏ شهر لندن بود…‏ میتونید خیابونای

لندن رو تو سال ١٨۵٨ تصور کنید؟ دخبرتبررای فروشندهی دورهگرد که تلاش میکردن چند تا جنس رو

به چند پبىنبىی بفروشن.‏ نوازندهی ارگ سیار با عنبرتبررش.‏ روسبىپبىیها،‏ شعبدهبازها،‏ معرکهگبریبررهابىیبىی که آتش توی

دهانشون میکردن،‏ دستفروشهابىیبىی که توی بوقهاشون میدمیدن و زنگهاشونو به صدا

درمیآوردن،‏ نوازندههای هردیگردی،‏ نوازندههای ارگ،‏ دستههای سازهای بادی،‏ نوازندههای ویلن و

‏بىنبىیانبان اسکاتلندی،‏ و ‏همھهممیشه دخبرتبررک گدابىیبىی که ترانههای ایرلندی میخوند.‏ اینا چبریبرزابىیبىی بود که من هر

شب سر راهم از موزهی بریتانیا به خونه میدیدم و میشنیدم،‏ زیر نور چراغهای گازی که تازه روشن

شده بودن،‏ تا اینکه میرسیدم به خیابون دین.‏ وسط گل و فاضلاب راه میرفتم و به اهمھهممیبىتبىی که به

سنگفرش کردن پیادهروهای ‏مجممجحلهی ثروبمتبممندا میدادن فکر میکردم.‏ ‏(آه میکشد)‏ خب،‏ فکر میکنم

کاملاً‏ بهجا باشه که نویسندهی داس کاپیتال در حالىللىی که توی نوشتههاش نظام سرمایهداری رو ‏مجممجحکوم

میکنه،‏ توی گه به سخبىتبىی راه بره….‏

وقبىتبىی دربارهی راه رفبنتبنن با مشقت توی گلولای خیابون گلایه میکردم،‏ جبىنبىی هیچ ‏همھهممدردی ‏بمنبممیکرد.‏

میگفت:«این ‏همھهممون حسیه که با خوندن داس کاپیتال به من دست میده!»‏ اون ‏همھهممیشه سرسختترین

منتقد من بود.‏ ‏بىببىیرحم.‏ شاید بشه گفت صادق.‏ هیچ چبریبرزی خشمآورتر از منتقد صادق وجود داره؟

این کتاب براش مسئله بود.‏ بله،‏ داس کاپیتال.‏ ‏(کتاب را برمیدارد)‏ نگران این بود که من از ‏همھهممون ابتدا

با ‏بجببجحث در مورد کالا،‏ ارزش مصرفىففىی و ارزش مبادلهای حوصلهی مردم رو سر ببرببررم.‏ میگفت کتاب

خیلی طولابىنبىی و پر از جزئیاته.‏ از کلمهی ‏«ثقیل»‏ استفاده میکرد.‏ فکرشو بکنید!‏

اون به من یادآوری میکرد که وقبىتبىی کتاب رو به پیبرتبرر فا کس‎١‎ دوست سندیکالیستمون داده بودم چی

گفته بود.‏ ‏«احساس کسی رو دارم که ‏بهببههش یه فیل هدیه داده باشن.»‏

بله،‏ جبىنبىی هم گفت،‏ این کتاب یه فیله.‏ من سعی میکردم ‏بهببههش بفهموبمنبمم که این مانیفست کمونیست

نیست که ‏مجممجخاطبش عموم مردم باشن.‏ این ‏بجتبجحلیله.‏

!145

Peter Fox ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

میگفت:«بگذار ‏بجتبجحلیل باشه،‏ اما مثل مانیفست فریاد بزنه.‏ شبحی اروپا را تسخبریبرر کرده‐‏ شبح کمونبریبرزم!‏

آره.‏ این خواننده رو به وجد میآره…‏ شبحی اروپا را تسخبریبرر کرده!»‏

بعد ‏جمججمملات اول داس کاپیتال رو برام میخوند،‏ البته برای اینکه شکنجهام بده.‏ ‏(مارکس کتاب را از

روی مبریبرز برمیدارد و میخواند.)‏ ‏«ثروت جوامعی که در آن تولید به روش سرمایهداری غالب است،‏

خود را به شکل انباشت انبوه کالا ‏بمنبممایان میسازد.»‏

میگفت:«این کاری میکنه که خواننده خوابش ببرببرره.»‏

من از ‏سمشسمما میپرسم،‏ این کسل کننده است؟ ‏(فکر میکند.)‏ شاید یه کم.‏ اینو پیش جبىنبىی هم اعبرتبرراف

کردم.‏ گفت:«چبریبرزی به عنوان کمی کسل کننده وجود نداره.»‏

اشتباه نکنید.‏ اون داس کاپیتال رو به عنوان یه ‏بجتبجحلیل عمیق میدید که نشون میداد چطور نظام

سرمایهداری در مقطع مشخصی از تارتحیتحخ میبایست پدید میاومد تا موجب رشد عظیم نبریبرروهای مولد و

افزایش ‏بىببىیسابقهی ثروت در جهان بشه.‏ و بعد چطور باید بنا به طبیعت خودش این ثروت رو به گونهای

توزیع کنه تا انسانیت رو نابود کنه،‏ چه کارگر و چه سرمایهدار و اینکه چطور بنا به طبیعت خودش،‏

افرادی رو پدید میآره که گورش رو میکبننبنن و راه رو برای نظامی انسابىنبىیتر باز میکبننبنن.‏

اما جبىنبىی ‏همھهممیشه میپرسید:«آیا میتونیم با ‏مجممجخاطبابىیبىی که مورد نظرمونه ارتباط برقرار کنیم؟»‏

یه روز ‏بهببههم گفت:«میدوبىنبىی چرا سانسورچیها اجازه دادن کتابت چاپ بشه؟ چون هیچی ازش

نفهمیدن و احتمال میدن هیچکس دیگهای هم چبریبرزی ازش نفهمه.»‏

من ‏بهببههش یادآوری کردم که داس کاپیتال داره نقدهای خو ‏بىببىی دریافت میکنه.‏ اوبمنبمم به من یادآوری کرد

که بیشبرتبرر این نقدها نوشتهی انگلس هسبنتبنن…‏ ‏بهببههش گفتم شاید به این خاطر از کارم انتقاد میکنه که از

دست من راضی نیست.‏

گفت:«سمشسمما مردا!‏ ‏بمنبممیتونبنیبنن باور کنبنیبنن که به کارتون انتقاد وارده برای ‏همھهممبنیبنن ربطش میدین به مسائل

شخصی.‏ بله مور،‏ احساسات شخصیام هم هست،‏ اما این ‏بجببجحثش جداست.»‏

بله،‏ احساسات شخصیش.‏ اون وقتا جبىنبىی دوران سخبىتبىی رو میگذروند.‏ فکر میکنم تقصبریبرر من بود.‏ اما

‏بمنبممیدونستم چطور ربجنبججش رو تسکبنیبنن بدم.‏ باید اینو متوجه باشید،‏ من و جبىنبىی وقبىتبىی عاشق هم شدبمیبمم که

اون هفده سالش بود و من نوزده سالمللمم.‏ خیلی زیبا بود،‏ با موهای شرابىببىی و چشمای تبریبرره.‏ به دلایلی

خونوادهاش از من خوششون اومده بود.‏ اشرافزاده بودن.‏ اشراف ‏همھهممیشه از روشنفکرا خوششون

میآد.‏ با پدر جبىنبىی ‏بجببجحثهای طولابىنبىی دربارهی فلسفهی یونان داشتیم.‏ من رسالهی دکبرتبررام رو دربارهی

دموکریت و هرا کلیت ‏بمتبمموم کرده بودم.‏ تازه داشتم متوجه میشدم که تا اون زمان فلاسفه فقط جهان

رو تفسبریبرر کرده بودن.‏ اما هدف تغیبریبرر جهان بود!‏

وقبىتبىی از آلمللممان اخراج شدم،‏ جبىنبىی با من تا پاریس اومد و اوبجنبججا با هم ازدواج کردبمیبمم.‏ با دست خالىللىی

زندگی میکردبمیبمم.‏ دوستامونو تو کافهها میدیدبمیبمم.‏ اونا هم با دست خالىللىی زندگی میکردن.‏ چه

!146


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

دارودستهای بودبمیبمم!‏ با کونبنیبنن‎١‎ ، آنارشیست عظیمالحللحجثه و ژولیده.‏ انگلس،‏ ‏بىببىیخدای خوشتیپ.‏ هاینه‎٢‎ ،

شاعر پا کدامن.‏ اشبرتبررنر‎٣‎ ، ‏بجنبجخالهی ‏بمتبممام.‏ پرودون‎٤‎ که میگفت:«مالکیت دزدیه!»…‏ اما دنبال سهم

خودش بود!‏

فقبریبرر بودن تو پاریس یه چبریبرزه،‏ توی لندن یه چبریبرز دیگه.‏ ما با دو تا ‏بجببجچه نقل مکان کردبمیبمم به لندن و چبریبرزی

نگذشت که جبىنبىی دوباره حامله شد.‏ گاهی احساس میکردم که منو سرزنش میکنه به خاطر اینکه

‏مجممججبوره ‏بجببجچههامونو تو یه آپاربمتبممان سرد و ‏بمنبممور بزرگ کنه که دابمئبمم هم توش یه نفر مریض بود.‏

جبىنبىی آبله گرفت.‏ خوب شد،‏ اما جای زخمها روی صورتش موند.‏ من ‏بهببههش میگفتم که هنوزم زیباست،‏

اما تاثبریبرری نداشت.‏

ای کاش میشد جبىنبىی رو بشناسید.‏ ارزش کاری که برای من کرد ‏بىببىیحد و حسابه.‏ اون پذیرفته بود که

من ‏بمنبممیتوبمنبمم مثل مردای دیگه سر کار برم.‏ البته یه بار سعی کردم.‏ یه نامهی درخواست کار به عنوان

کارمند دفبرتبرری برای راهآهن نوشتم.‏ جوابىببىی که ‏بهببههم دادن این بود:«دکبرتبرر مارکس،‏ درخواست ‏سمشسمما برای

کار در راهآهن باعث افتخار ماست.‏ ما هرگز کارمند دفبرتبرری با مدرک دکبرتبررای فلسفه نداشتهابمیبمم.‏ اما این

شغل مستلزم دستخط خوانا است،‏ لذا با کمال تاسف نا گزیر به رد درخواست ‏سمشسمما

هستیم.»‏ ‏(شانههایش را بالا میاندازد.)‏

جبىنبىی به اندیشههای من ابمیبممان داشت.‏ اما ‏بجتبجحمل چبریبرزی رو که به نظر اون ‏«خودبمنبممابىیبىی عالمللممانه»‏ بود نداشت.‏

میگفت:«برگرد روی زمبنیبنن،‏ هِر دکبرتبرر.»‏

میخواست نظریهی ارزش اضافىففىی رو جوری توضیح بدم که کارگرای ساده بتونن بفهمن.‏ ‏بهببههش

گفتم:«هیچکس ‏بمنبممیتونه این نظریه رو بفهمه مگر اینکه اول نظریهی ارزش کار رو فهمیده باشه و بدونه

که چطور نبریبرروی کار کالابىیبىی ویژه است که ارزشش بنا بر هزینهی وسایل تامبنیبنن معاش تعیبنیبنن میشه و با

این حال خودش مبنای تعیبنیبنن ارزش کالاهای دیگه است،‏ ارزشی که ‏همھهممواره از ارزش نبریبرروی کار

بالاتره.»‏

جبىنبىی سرش رو تکون میداد:«نه.‏ این راهش نیست.‏ تو فقط باید ‏همھهممینو بگی:‏ کارفرماهای ‏سمشسمما کمبرتبررین

مبریبرزان دستمزد رو به ‏سمشسمما پرداخت میکبننبنن،‏ به قدر ‏بجببجخور و ‏بمنبممبریبرر تا بتونبنیبنن براشون کار کنبنیبنن؛ اما از حاصل

کار ‏سمشسمما خیلی بیشبرتبرر از مزدی که ‏بهببههتون میدن درآمد دارن.‏ برای ‏همھهممبنیبنن اونا پولدارتر و پولدارتر میشن

و ‏سمشسمما فقبریبرر بافىقفىی میمونبنیبنن.»‏

(١٨٧۶-١٨١۴) Mikhail Alexandrovich Bakunin ١

(١٨۵۶-١٧٩٧) Christian Johann Heinrich Heine ٢

Max Stirner ٣ با نام اصلی یوهان کسبرپبرر اسمشسممیت (١٨۵۶-١٨٠۶) Schmidt Johann Kaspar

(١٨۶۵-١٨٠٩) Pierre-Joseph Proudhon ٤

!147


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

خیلیخب،‏ بگذارید بگیم که ‏همھهممهاش صد نفر تو تارتحیتحخ کل جهان نظریهی ارزش اضافىففىی منو فهمیدهان.‏

‏(برافروخته میشود)‏ اما ‏همھهممچنان حقیقت داره!‏ ‏همھهممبنیبنن هفتهی پیش داشتم گزارش وزارت کار ایالات

متحده رو میخوندم.‏ ‏همھهممهاش ‏همھهممونجا هست.‏ کارگرای ‏سمشسمما بیشبرتبرر و بیشبرتبرر تولید میکبننبنن و کمبرتبرر و کمبرتبرر

دستمزد میگبریبررن.‏ نتیجهاش چی میشه؟ ‏همھهمموبىنبىی که من پیشبیبىنبىی کردم.‏ حالا ثروبمتبممندابىیبىی که یک درصد

کل ‏جمججممعیت آمریکا رو تشکیل میدن،‏ صاحب چهل درصد ثروت کشور هسبنتبنن.‏ و این توی کشوری

اتفاق میافته که ‏بمنبمماد بزرگ سرمایهداری جهانه،‏ کشوری که نه تنها مردم خودش رو غارت کرده،‏ بلکه

ثروت بقیهی دنیا رو هم میمکه…‏

جبىنبىی ‏همھهممیشه سعی داشت افکار ذاتاً‏ پیچیده رو ساده کنه.‏ اون ‏همھهممیشه منو متهم میکرد که پیش از اون

که انقلابىببىی باشم،‏ دانشمندم.‏ میگفت:«خوانندههای روشنفکرتو فراموش کن.‏ کارگرا رو ‏مجممجخاطب خودت

قرار بده.»‏

‏بهببههم میگفت گستاخ و متعصب.‏ میگفت:«چرا به انقلابیای دیگه با شدت بیشبرتبرری ‏جمحجممله میکبىنبىی تا به

بورژوازی؟»‏

مثلاً‏ ‏همھهممبنیبنن پرودون.‏ این بابا ‏بمنبممیفهمید که ما باید از سرمایهداری متشکر باشیم که صنایع بزرگ رو

گسبرتبررش داده و بعد اونا رو تصاحب کنیم.‏ پرودون معتقد بود که ما باید به جامعهی سادهتری

برگردبمیبمم.‏ وقبىتبىی کتابش رو با عنوان ‏«فلسفهی فقر»‏ نوشت،‏ من جوابش رو با کتاب خودم ‏«فقر فلسفه»‏

دادم.‏ به نظر خودم که خیلی هوسمشسممندانه بود.‏ اما به نظر جبىنبىی توهبنیبننآمبریبرز بود.‏ ‏(آه میکشد)‏ فکر میکنم

جبىنبىی اونقدر انسان بزرگی بود که من به گردش هم ‏بمنبممیتوبمنبمم برسم.‏

اون منو تشویق میکرد که به خودم تکوبىنبىی بدم و تو مسائل کارگرای لندن شرکت کنم.‏ وقبىتبىی ازم

دعوت کردن که تو انبرتبررناسیونال اول سخبرنبررابىنبىی کنم،‏ جبىنبىی ‏همھهممراهم اومد.‏ پایبریبرز ١٨۶۴ بود.‏ دوهزار نفر تو

سالن سنتمارتبنیبنن ‏جمججممع شده بودن.‏ ‏(جلو میآید،‏ دستش را طوری دراز میکند که گو ‏بىیبىی در مقابل

‏جمججممعیت انبوهی قرار دارد،‏ با قدرت و مصمم صحبت میکند)‏ ‏«کارگران ‏بمتبممام کشورها میبایست در مقابل

سیاستهای خارجی متحد شوند،‏ سیاستهابىیبىی که جنایتکارانه هستند و تعصب ملی را دستمایهی خود

قرار میدهند و خون و ثروت مردم را در جنگها به هدر میدهند.‏ ما باید از فراز مرزهای ملی به هم

بپیوندبمیبمم تا قوانبنیبنن سادهی اخلاق و عدالت را در امور ببنیبننالمللممللی حا کم ساز ‏بمیبمم…‏ کارگران جهان،‏ متحد

شوید!»‏ ‏(مکث میکند.)‏ جبىنبىی از این خوشش میاومد…‏ ‏(کمی مینوشد)‏

جبىنبىی چرخ زندگی رو میچرخوند،‏ با اینکه آب قطع میشد،‏ گاز قطع میشد.‏ اما هرگز علاقهاش رو به

موضوع رهابىیبىی زنان از دست نداد.‏ میگفت نبریبرروی حیابىتبىی زنان به خاطر موندن توی خونه و وصله زدن

جوراب و آشبرپبرزی کردن ‏بجتبجحلیل میرفت.‏ برای ‏همھهممبنیبنن قبول ‏بمنبممیکرد که توی خونه ‏بمببممونه.‏

اون منو متهم میکرد به این که در تئوری طرفدار رهابىیبىی زنان هستم اما در عمل از مسائل زنان

غافلم.‏ میگفت:«تو و انگلس،‏ دربارهی برابری جنسیبىتبىی مینویسبنیبنن اما ‏بهببههش عمل ‏بمنبممیکنبنیبنن.»‏ خب،‏ در

این مورد نظری ندارم….‏

!148


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

جبىنبىی از صمیم قلب از مبارزهی ایرلندیها در برابر انگلستان ‏جمحجممایت میکرد.‏ ملکه ویکتوریا گفته

بود:«این ایرلندیها مردمان نفرتانگبریبرزی هستند‐‏ هیچ وجه مشبرتبررکی با دیگر ملل متمدن ندارند.»‏

جبىنبىی نامهای به روزنامههای لندن نوشت:«انگلستان شورشیان ایرلندی را که به دنبال چبریبرزی جز آزادی

نبودند به دار میآویزد.‏ آیا انگلستان ملت متمدبىنبىی است؟»‏

من و جبىنبىی شدیداً‏ عاشق هم بودبمیبمم.‏ چطور میتوبمنبمم اینو به ‏سمشسمما بفهموبمنبمم؟ ولىللىی تو لندن دوران جهنمیای

رو میگذروندبمیبمم.‏ عشقمون ‏همھهممچنان سر جاش بود.‏ اما از یه زمابىنبىی اوضاع عوض شد.‏ ‏بمنبممیدوبمنبمم چرا.‏

جبىنبىی میگفت به خاطر اینه که دیگه اون زن زیبابىیبىی نیست که من عاشقش شده بودم.‏ این منو عصبابىنبىی

میکرد.‏ جبىنبىی میگفت به خاطر لنشنه.‏ این منو عصبابىنبىیتر میکرد.‏ میگفت عصبابىنبىی میشم چون حقیقت

داره.‏ این دیگه منو از خشم دیوانه میکرد.‏

‏(آه میکشد،‏ جرعهای آبجببججو مینوشد.‏ به روزنامههای روی مبریبرز نگاه میکند،‏ یکی را برمیدارد.)‏ ادعا

میکبننبنن که با فروپاشی ابجتبجحاد شوروی،‏ کمونبریبرزم هم مرده.‏ ‏(سرش را تکان میدهد.)‏ این اجمحجممقا اصلاً‏

میدونن کمونبریبرزم چیه؟ اینا فکر میکبننبنن نظامی که به دست قلدر گردنکلفبىتبىی اداره میشه که همرزمای

انقلابىببىی خودشو به قتل میرسونه کمونبریبرزمه؟ !Scheisskopfen ‏(کلهگهیها!)‏

روزنامهنگارا و سیاستمدارابىیبىی که چنبنیبنن حرفابىیبىی رو میزنن چه جور ‏بجتبجحصیلابىتبىی داشبنتبنن؟ اینا اصلاً‏ هرگز

مانیفسبىتبىی که من و انگلس وقبىتبىی که اون بیست و هشت سالش بود و من سی سالمللمم نوشتیم،‏ خوندن؟

‏(کتابىببىی را از روی مبریبرز برمیدارد و میخواند.)‏ به جای جامعهی بورژوازی قدبمیبمم با طبقات و تضادهای

آشبىتبىیناپذیر طبقابىتبىیاش،‏ میبایست جامعهای مشارکبىتبىی داشته باشیم که در آن رشد آزادانهی هر فرد،‏

شرط رشد آزادانهی ‏همھهممگان است.»‏ میشنوین؟ مشارکبىتبىی!‏ اینا اصلاً‏ هدف کمونبریبرزم رو متوجه میشن؟

آزادی فردی!‏ که هر فرد بتونه به عنوان یک انسان نوعدوست خودش رو پرورش بده.‏ اینا فکر میکبننبنن

کسی که اسم خودش رو میگذاره کمونیست یا سوسیالیست و بعد مثل یه گانگسبرتبرر رفتار میکنه،‏ هیچ

میفهمه که کمونبریبرزم چیه؟

کشبنتبنن کسابىیبىی که باهات ‏مجممجخالفت میکبننبنن‐‏ این اصلاً‏ میتونه اون کمونبریبرزمی باشه که من زندگیم رو پاش

گذاشتم؟ هیولابىیبىی که تو روسیه قدرت رو تو دست خودش قبضه کرده بود ‏‐و اصرار داشت که

اندیشههای منو مثل یه متعصب مذهبىببىی تفسبریبرر کنه‐‏ وقبىتبىی که رفقای قدبمیبممیاش رو کنار دیوار جلوی

جوخهی آتش به صف میکرد،‏ آیا به مردمش اجازه داد نامهای رو که به نیویورک تریبون نوشته بودم

‏بجببجخونن؟ نامهای که توش گفته بودم ‏مجممججازات اعدام در هیچ جامعهای که خودش رو متمدن میدونه

توجیهپذیر نیست…‏ ‏(عصبابىنبىی)‏ قرار نیست سوسیالبریبرزم ‏جمحجمماقتهای سرمایهداری رو بازتولید کنه!‏

اینجا تو آمریکا زندانهاتون پر شدهان.‏ کیا توش هسبنتبنن؟ فقرا.‏ بعضیاشون جرابمئبمم خشونتبار و

وحشتنا کی مرتکب شدهان.‏ بیشبرتبررشون آفتابهدزد و جیببر و سارقهای خردهپا و فروشندههای مواد

‏مجممجخدرن.‏ اونا به بازار آزاد معتقدن!‏ اونا ‏همھهممون کاری رو میکبننبنن که سرمایهدارا ابجنبججام میدن،‏ اما تو ابعاد

خیلی کوچکتر…‏

!149


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(کتاب دیگری برمیدارد.)‏ میدونید من و انگلس دربارهی زندان چی نوشتیم؟ ‏«به جای ‏مجممججازات افراد

برای جرابمئبممشان،‏ میبایست آن شرایط اجتماعی را که موجب ارتکاب جرم میشود از میان برد و به

هر فردی فضای مورد نیازش در جامعه را جهت رشد و تکامل زندگیاش اختصاص داد.»‏

بله،‏ ما از ‏«دیکتاتوری پرولتاریا»‏ صحبت کردبمیبمم.‏ نه دیکتاتوری یک حزب،‏ یک کمیتهی مرکزی،‏ نه

دیکتاتوری یک فرد.‏ نه،‏ ما از دیکتاتوری موقت طبقهی کارگر صحبت میکردبمیبمم.‏ اینکه تودههای مردم

کنبرتبررل دولت رو به دست بگبریبررن و به نفع ‏همھهممگان حکومت کبننبنن‐‏ تا زمابىنبىی که خود دولت غبریبررضروری بشه

و به تدرتحیتحج از ببنیبنن بره.‏

البته با کونبنیبنن موافق نبود.‏ اون میگفت که دولت،‏ حبىتبىی دولت کارگری،‏ ا گر ارتش و پلیس و زندان

داشته باشه،‏ مستبد میشه.‏ عاشق این بود که با من جروبجببجحث کنه.‏

دربارهی با کونبنیبنن چبریبرزی میدونبنیبنن؟ با کونبنیبنن آنارشیست؟ ا گه یه نویسنده چنبنیبنن شخصیبىتبىی رو خلق

میکرد،‏ میگفتید که وجود خارجی چنبنیبنن شخصیبىتبىی ‏مجممجحاله.‏ ا گه ‏بجببجخواهید بگید که من و با کونبنیبنن با هم

کنار ‏بمنبممیاومدبمیبمم،‏ خیلی ماجرا رو دستکم گرفتید.‏

ببینید دربارهی من و انگلس وقبىتبىی که توی بروکسل مشغول نوشبنتبنن مانیفست بودبمیبمم چی گفته.‏ ‏(از روی

مبریبرز کاغذی را برمیدارد و میخواند.)‏ ‏«مارکس و انگلس،‏ خصوصاً‏ مارکس،‏ ذاتاً‏ بورژواهای ‏بمتبممامعیار

هسبنتبنن.»‏

ما بورژواهای ‏بمتبممامعیار بودبمیبمم!‏ البته در مقایسه با با کونبنیبنن ‏همھهممه بورژوا بودن،‏ چون با کونبنیبنن به خواست

خودش مثل خوک زندگی میکرد.‏ و ا گه ‏سمشسمما هم مثل خوک زندگی ‏بمنبممیکردین،‏ ا گه سقفی بالای

سرتون بود،‏ ا گه گوشهی اتاق نشیمنتون پیانو داشتبنیبنن،‏ ا گه نون تازه و شراب میخوردین،‏ بورژوا

بودین.‏

قبول دارم که آدم شجاعی بود.‏ زندابىنبىی شده بود،‏ به سیبرببرری تبعید شده بود،‏ فرار کرده بود،‏ تو دنیا

گشته بود و سعی کرده بود ‏همھهممهجا انقلاب به پا کنه.‏ اون یه جامعهی آنارشیسبىتبىی میخواست،‏ اما تنها

جابىیبىی که تونسته بود آنارشیسم رو برقرار کنه تو کلهی خودش بود.‏ سعی کرده بود تو بولونیا قیام برپا

کنه،‏ اما نزدیک بود خودشو با تفنگ خودش به کشبنتبنن بده.‏ انقلابهاش ‏همھهممهجا با شکست روبرو میشد،‏

اما مثل مردی بود که شکستهاش در مقابل زنها اونو بیشبرتبرر جری میکرد.‏

تا حالا عکس با کونبنیبنن رو دیدین؟ یه آدم غولآسا.‏ کلهی طاسی که با یه کلاه کوچولوی خا کسبرتبرری

پوشونده بودش.‏ یه کپه ریش.‏ قیافهی خشن.‏ دندون نداشت‐‏ به خاطر بیماری اسکوربوت که از

سوءتغذیهی دوران زندانش گرفته بود.‏ به نظر میرسید تو این دنیا زندگی ‏بمنبممیکنه،‏ بلکه تو دنیای

خیالىللىی خودش سبریبرر میکنه.‏ نسبت به پول ‏بىببىیاعتنا بود.‏ وقبىتبىی پول داشت بذل و ‏بجببجخشش میکرد و وقبىتبىی هم

نداشت از این و اون قرض میگرفت و خیال پس دادنش رو هم نداشت.‏ خونه نداشت،‏ یا میشه گفت

دنیا خونهاش بود.‏ وارد خونهی یکی از رفقا میشد و اعلام میکرد:«من اومدم.‏ کجا ‏بجببجخوابمببمم؟ غذا

چی دار ‏بمیبمم؟»‏ یک ساعت نگذشته صاحبخونه میشد!‏

!150


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

یه بار تو سوهو بودبمیبمم.‏ داشتیم شام میخوردبمیبمم که با کونبنیبنن خراب شد رو سرمون.‏ زجمحجممت در زدن هم

به خودش نداد.‏ عادت داشت ‏همھهممیشه سر شام از راه برسه.‏ ما تعجب کردبمیبمم،‏ فکر میکردبمیبمم تو

ایتالیاست.‏ هر وقت خبرببرری ازش میشنیدبمیبمم،‏ داشت یه گوشهی دنیا انقلاب راه میانداخت.‏ خب،‏ تقریباً‏

در رو از پاشنه درآورد،‏ اومد تو،‏ یه نگاه به دوروبر انداخت،‏ با اون دهن ‏بىببىیدندونش لبخندی زد و

گفت:«عصر ‏بجببجخبریبرر رفقا.»‏ بدون اینکه منتظر جواب ‏بمببممونه نشست سر مبریبرز و شروع کرد به بلعیدن تکههای

بزرگ گوشت و سوسیس؛ پنبریبرر تو دهنش میچپوند و پشت سر هم کنیا ک سر میکشید.‏

‏بهببههش گفتم:«میخائیل،‏ شراب ‏بجببجخور،‏ یه عالمللممه دار ‏بمیبمم.‏ کنیا ک گرونه.»‏

یه کم شراب خورد و بلافاصله تف کرد.‏ گفت:«اه خیلی ‏بىببىیمزه است.‏ کنیا ک کمک میکنه فکر آدم باز

بشه.»‏

بعد هم ‏بمنبممایش ‏همھهممیشگیش رو راه انداخت،‏ موعظه،‏ ‏بجببجحث کردن،‏ ارد دادن،‏ قیل و قال و تشویق کردن.‏

من دیگه خوبمنبمم به جوش اومده بود،‏ اما جبىنبىی بود که اعبرتبرراض کرد.‏ گفت:«میخائیل،‏ بسه دیگه!‏ ‏بمتبممام

هوای اتاقو مصرف کردی!»‏ اوبمنبمم فقط قاه قاه خندید و ادامه داد.‏

کلهی با کونبنیبنن پر از چرندیات آنارشیسبىتبىی و مزخرفات رمانتیک و آرمانگرایانه بود.‏ میخواستم از

انبرتبررناسیونال اخراجش کنم.‏ جبىنبىی فکر میکرد کار مسخرهایه.‏ میگفت چرا گروههای انقلابىببىی که تعداد

اعضاشون شش نفر بیشبرتبرر نیست،‏ ‏همھهممیشه یکی رو ‏بهتبههدید به اخراج میکبننبنن؟

صد جور قیافهی مبدل داشت،‏ چون پلیس تو ‏بمتبممام کشورهای اروپابىیبىی دنبالش بود.‏ وقبىتبىی اومد لندن پیش

ما،‏ خودشو به شکل کشیشها درآورده بود.‏ البته خودش اینطور فکر میکرد.‏ قیافهاش خندهدار شده

بود!‏

یک هفته پیش ما موند.‏ یه شب تا دیروقت بیدار موندبمیبمم.‏ مشروب میخوردبمیبمم،‏ ‏بجببجحث میکردبمیبمم و باز

مشروب میخوردبمیبمم تا اینکه هیچ کدوممون روی پا بند نبودبمیبمم.‏ در واقع،‏ من وسط یکی از

نتیجهگبریبرریهای با کونبنیبنن خوابمببمم برد.‏ اونقدر تکوبمنبمم داد تا بیدار شدم.‏ گفت:«هنوز حرفمو به نتیجه

نرسوندم.»‏

زمستان باشکوه ١٨٧١ بود،‏ ‏همھهممون موقع که کمون قدرت رو در پاریس به دست گرفته بود….‏ بله،‏

کمون پاریس.‏ با کونبنیبنن جفتپا با ‏بمتبممام هیکلش پریده بود وسط این انقلاب.‏ فرانسویها درکش

میکردن.‏ یه ضربالمللممثلی داشبنتبنن که میگفت:«روز اول انقلاب،‏ با کونبنیبنن مثل گنج میمونه.‏ روز دوم،‏

باید با تبریبرر زدش.»‏

دربارهی اون دورهی باشکوه تارتحیتحخ بشریت،‏ کمون پاریس چبریبرزی میدونبنیبنن؟ داستان از یه ‏جمحجمماقت شروع

شد.‏ ناپلئون سوم رو میگم.‏ بله،‏ برادرزادهی بناپارت.‏

یه دلقک بود،‏ بازیگری بود که روی صحنه به ‏جمججممعیت لبخند میزد در حالىللىی که شونزده میلیون دهقان

فرانسوی تو زاغهها تو تاریکی مطلق زندگی میکردن و ‏بجببجچههاشون از گرسنگی میمردن.‏ اما چون

!151


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

قوهی مقننه رو نگه داشته بود،‏ چون مردم رای میدادن،‏ این تصور وجود داشت که دموکراسی

برقراره…‏ یه اشتباه مصطلح.‏

بناپارت دنبال کسب افتخار بود،‏ برای ‏همھهممبنیبنن مرتکب اشتباه ‏جمحجممله به ارتش بیسمارک شد.‏ به سرعت

شکست خورد و بلافاصله بعدش ارتش پبریبرروز آلمللممان وارد پاریس شد و با چبریبرزی ویرانکنندهتر از تفنگ

روبرو شد:‏ سکوت.‏ دیدن ‏مجممججسمههای پاریس ‏همھهممه با پارچههای سیاه پوشیده شده.‏ مقاومبىتبىی عظیم،‏

نامربىئبىی و خاموش.‏ اونا راه عاقلانه رو در پیش گرفبنتبنن.‏ از زیر طاق پبریبرروزی ١ پاریس رژه رفبنتبنن و به سرعت

اوبجنبججا رو ترک کردن.‏

اما نظام قدبمیبمم فرانسه،‏ ‏جمججممهوری،‏ یا به تعببریبرر خودشون لیبرببررالها.‏ اونا جرات نکردن پاشونو توی پاریس

بگذارن.‏ از ترس به خودشون میلرزیدن چون با رفبنتبنن آلمللممانها پاریس حالا به دست کارگرا،‏ زنهای

خونهدار،‏ کارمندا،‏ روشنفکرا و شهروندای مسلح افتاده بود.‏ مردم پاریس دولت تشکیل ندادن،‏ بلکه

چبریبرزی باشکوهتر،‏ چبریبرزی که دولتهای ‏بمتبممام دنیا ازش میترسن،‏ یعبىنبىی کمون،‏ ‏مجممججموعهی نبریبرروهای مردمی

رو تشکیل دادن.‏ این کمون پاریس بود!‏

مردم ‏بمتبممام طول شبانهروز در ‏بمتبممام شهر دور هم ‏جمججممع میشدن،‏ تو دستههای سه چهارتابىیبىی،‏ با هم

تصمیم میگرفبنتبنن،‏ در حالىللىی که ارتش فرانسه شهر رو ‏مجممجحاصره کرده بود و ‏بهتبههدید میکرد که هر ‏لحللححظه

‏ممممممکنه ‏جمحجممله کنه.‏ پاریس اولبنیبنن شهر آزاد جهان شده بود،‏ ‏بجنبجخستبنیبنن قلمرو آزادی در دنیای استبداد.‏

به با کونبنیبنن میگفتم:«میخوای بدوبىنبىی منظور من از دیکتاتوری پرولتاریا چیه؟ کمون پاریس رو بببنیبنن.‏

این دموکراسی واقعیه.»‏ نه دموکراسی انگلستان یا آمریکا که انتخاباتشون مثل سبریبررک میمونه و

مردم به این یا اون پاسدار نظام سابق رای میدن و هر کسی هم برنده بشه،‏ ثروبمتبممندا ‏همھهممچنان به

کشور حکمرابىنبىی میکبننبنن.‏

کمون پاریس.‏ ‏همھهممهاش چند ماه دووم آورد.‏ اما اولبنیبنن ‏بهنبههاد قانونگذاری در طول تارتحیتحخ بود که ‏بمنبممایندهی

فقرا بود.‏ قوانینش برای اونا بود.‏ بدهیهاشون رو لغو کرد،‏ اجارههاشون رو به تعویق انداخت،‏

مغازههابىیبىی که مردم وسایلشون رو توش گرو میگذاشبنتبنن وادار کرد تا وسایل ضروری زندگی مردم

رو پس بدن.‏ اونا نپذیرفبنتبنن که حقوفىقفىی بیشبرتبرر از مزد کارگرها بگبریبررن.‏ ساعت کار نونوابىیبىیها رو کم کردن.‏

برنامهریزی کرده بودن که تئاتر رو برای ‏همھهممه رایگان کبننبنن.‏

خود گوستاو کوربه‎٢‎ که نقاشیهاش ‏بمتبممام اروپا رو خبریبرره کرده بود،‏ مسئولیت فدراسیون هبرنبررمندان رو به

عهده گرفته بود.‏ اونا موزهها رو بازگشابىیبىی کردن و کمیسیوبىنبىی برای آموزش زنان تشکیل دادن.‏ چبریبرزی که

تا اون زمان به گوش کسی نرسیده بود:‏ آموزش برای زنان.‏ از آخرین دستاوردهای علم استفاده کردن

و یه بالن فوق سبک رو ببریبررون شهر پاریس به هوا فرستادن تا بر فراز حومهی شهر به پرواز دربیاد و

:Arc de Triomphe ١ بنابىیبىی است در پاریس واقع در میدان شارل دوگل و در انتهای غر ‏بىببىی خیابان شانز البریبرزه.‏ این بنا به افتخار

سربازابىنبىی ساخته شده که در طول تارتحیتحخ و به ویژه در دوران حکومت ناپلئون جان خود را در راه فرانسه فدا کردهاند.‏

:Jean Désiré Gustave Courbet ٢ نقاش فرانسوی (١٨٧٧-١٨١٩)

!152


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

کاغذهای چابىپبىی رو از بالا ببنیبنن دهقانها ‏بجپبجخش کنه.‏ کاغذهابىیبىی با یک پیام ساده و قدربمتبممند،‏ پیامی که باید

ببنیبنن ‏بمتبممام کارگران ‏همھهممهجای دنیا ‏بجپبجخش بشه:«ما ‏همھهممه منافع واحدی دار ‏بمیبمم.»‏

کبننبنن؟

کمون اعلام کرد هدف اصلی مدارس اینه که به کودکان عشق و احبرتبررام به ‏همھهممنوع رو آموزش بدن.‏

‏بجببجحثهای ‏بىببىیپایان ‏سمشسمما رو دربارهی آموزش و پرورش خوندهام.‏ چه مزخرفابىتبىی!‏ هر چبریبرزی رو که برای

موفقیت در دنیای سرمایهداری لازمه یاد میدن.‏ اما آیا به ‏بجببجچهها یاد میدن که برای عدالت مبارزه

کموناردها اهمھهممیت این مسئله رو درک کرده بودن.‏ اونا نه فقط در حرف،‏ بلکه در عمل هم آموزش

میدادن.‏ اونا گیوتبنیبنن،‏ این ابزار استبداد،‏ از ‏جمججممله استبداد انقلابىببىی رو از ببنیبنن بردن.‏ بعد با شالهای سرخ

و پرچمهای بزرگ سرخ در دست و ساختمونهابىیبىی که با پارچههای ابریشم سرخ تزئبنیبنن شده بودن،‏

دور ستون وندوم‎١‎ ‏بمنبمماد قدرت نظامی ‏جمججممع شدن.‏ ستون بزرگی که روش سر برنزی ناپلئون بناپارت قرار

داشت.‏ یه قرقره به ‏مجممججسمه وصل کرده بودن.‏ با یه چرخش تسمه ‏مجممججسمه ‏بجپبجخش زمبنیبنن شد.‏ مردم از

خرابههای ‏مجممججسمه بالا میرفبنتبنن.‏ حالا روی این ستون یه پرچم سرخ به اهبرتبرزاز دراومده بود.‏ حالا دیگه

این ستون نه متعلق به یک کشور،‏ بلکه متعلق به بشریت بود.‏ زن و مرد ‏بمتبمماشا میکردن و اشک شوق

میربجیبجخبنتبنن.‏

بله،‏ این کمون پاریس بود.‏ خیابونها ‏همھهممیشه پر از مردم بود و ‏همھهممه جا ‏بجببجحث در جریان بود.‏ مردم ‏همھهممه

چبریبرز رو به اشبرتبررا ک میگذاشبنتبنن.‏ به نظر میرسید که بیشبرتبرر میخندن.‏ مهربابىنبىی حکمفرما بود.‏ خیابونا امن

بودن،‏ بدون اینکه هیچ جور پلیسی وجود داشته باشه.‏ بله،‏ سوسیالبریبرزم این بود!‏

البته چنبنیبنن ‏بمنبممونهای،‏ ‏بمنبممونهی کمون پاریس،‏ ‏بمنبممیتونست ‏مجممججاز باشه.‏ برای ‏همھهممبنیبنن نبریبرروهای ارتش ‏جمججممهوری وارد

شهر شدن و کشتار رو شروع کردن.‏ رهبرببرران کمون رو به گورستان پرلاشز بردن،‏ کنار دیوار سنگی به

صف کردن و تبریبرربارونشون کردن.‏ روی هم رفته سیهزار نفر کشته شدن.‏

کمون به دست گرگها و خوکها نابود شد.‏ اما با این وجود درخشانترین دستاورد زمانهی ما بود…‏

‏(راه میرود،‏ کمی دیگر آبجببججو مینوشد.)‏

من و با کونبنیبنن مشروب میخوردبمیبمم و ‏بجببجحث میکردبمیبمم و باز هم مشروب میخوردبمیبمم و ‏بجببجحث میکردبمیبمم.‏

‏بهببههش میگفتم:«میخائیل،‏ تو متوجه مفهوم دولت پرولتاریا نیسبىتبىی.‏ ما ‏بمنبممیتونیم تو اوج یه ‏لحللححظهی

هیجابىنبىی،‏ گذشته رو پشت سر بگذار ‏بمیبمم.‏ ما باید جامعهی نوین رو بر روی بازماندههای نظام قدبمیبمم بنا

کنیم.‏ این هم زمان میبره.»‏

اون میگفت:«نه.‏ وقبىتبىی مردم نظام قدبمیبمم رو سرنگون کردن،‏ باید بلافاصله در آزادی زندگی کبننبنن،‏

وگرنه از دستش میدن.»‏

‏بجببجحث داشت شخصی میشد.‏ دیگه داشت حوصلهام سر میرفت که گفتم:«تو اجمحجممقتر از اوبىنبىی که

بفهمی.»‏

!153

Vendôme ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

کنیا ک کمکم داشت اونو هم میگرفت.‏ گفت:«مارکس،‏ مثل ‏همھهممیشه یه حرومزادهی گستاخی.‏ این

تو ‏بىیبىی که ‏بمنبممیفهمی.‏ تو فکر میکبىنبىی کارگرا بر اساس نظریات تو انقلاب میکبننبنن؟ اونا نظریات تو رو به گه هم

حساب ‏بمنبممیکبننبنن.‏ خشم اونا به صورت خودجوش طغیان میکنه و اونوقت بدون به اصطلاح علم تو

انقلاب میکبننبنن.‏ اونا غریزهی انقلابىببىی تو وجودشونه.»‏ حسابىببىی برافروخته شده بود.‏ گفت:«من رو نظریات

تو تف میکنم.»‏

‏همھهممبنیبنن که اینو گفت،‏ تف کرد رو زمبنیبنن.‏ عجب خوکی!‏ دیگه شورش رو درآورده بود.‏ گفتم:«میخائیل،‏ تو

میتوبىنبىی روی نظریات من تف کبىنبىی،‏ اما نه کف خونهام.‏ زودباش پا کش کن.»‏ گفت:«ایناهاش.‏ من ‏همھهممیشه

میدونستم که تو قلدر و گردن کلفبىتبىی.»‏

گفتم:«من هم ‏همھهممیشه میدونستم که تو اختهای.»‏

غرید.‏ صداش مثل یه جانور ماقبل تارتحیتحخ بود.‏ بعد پرید روم.‏ باید متوجه باشید که با کونبنیبنن عظیمالحللحجثه

بود.‏ روی زمبنیبنن با هم گلاویز شدبمیبمم اما به قدری مست بودبمیبمم که ‏بمنبممیتونستیم آسیبىببىی به هم برسونیم.‏

بعد از مدبىتبىی اونقدر خسته شده بودبمیبمم که ‏همھهممونجا روی زمبنیبنن دراز کشیدبمیبمم تا نفس بگبریبرر ‏بمیبمم.‏ بعدش

با کونبنیبنن بلند شد،‏ مثل اسب آبىببىی که از توی رودخونه ببریبررون میاد،‏ دکمهی شلوارشو باز کرد و شروع کرد

از اون بالا ادرار کردن تو خیابون!‏ باورم ‏بمنبممیشد دارم چی میبینم.‏ گفتم:«چه غلطی داری

میکبىنبىی؟»‏

گفت:«فکر کردی چیکار دارم میکنم؟ دارم از پنجرهات به ببریبررون میشاشم.»‏

گفتم:«حال آدمو به هم میزبىنبىی میخائیل.»‏

گفت:«من دارم به لندن میشاشم.‏ به امبرپبرراتوری بریتانیا میشاشم.»‏

گفتم:«بجنبجخبریبرر.‏ داری به خیابون من میشاشی.»‏

جواب نداد.‏ فقط دکمهی شلوارشو بست،‏ روی زمبنیبنن دراز کشید و شروع کرد به خرناس کشیدن.‏

خودم هم روی زمبنیبنن دراز کشیدم و ‏همھهممونجا بیهوش شدم.‏ چند ساعت بعد که جبىنبىی صبح زود از

خواب بیدار شده بود،‏ ما رو تو ‏همھهممون وضعیت پیدا کرد.‏ ‏(دست نگه میدارد و جرعهای آبجببججو مینوشد.)‏

نه،‏ ‏بمنبممیتوسبنتبنن اجازه بدن که کمون به حیاتش ادامه بده.‏ برای بقیهی دنیا ‏بمنبممونهی بیش از اندازه

الهللهھامبجببجخشی بود.‏ برای ‏همھهممبنیبنن توی خون خودش غرقش کردن.‏ هنوز هم اتفاق میافته،‏ نه؟ که هر وقت تو

هر گوشهای از دنیا نظام قدبمیبمم کنار میره و مردم شروع به ‏بجتبججربهی شیوهی جدیدی از زندگی میکبننبنن،‏

مردمی فارغ از هر گونه ایدئولوژی که از وضع زندگیشون به خشم اومدن،‏ ‏بهببههش اجازه ‏بمنبممیدن.‏ برای

‏همھهممبنیبنن اونا دست به کار میشن ‏‐میدونبنیبنن منظورم از اونا چه کساییه‐‏ گاهی ‏مجممجخفیانه و موذیانه،‏ گاهی

مستقیم و خشونتآمبریبرز،‏ تا نابودش کبننبنن.‏

‏(از روی روزنامه میخواند)‏ مدام میگن:«سرمایهداری پبریبرروز شده.»‏ پبریبرروز شده!‏ چرا؟ چون بازار

سهام تا عرش بالا رفته و سهامدارا بیش از پیش ثروبمتبممند شدهان؟ پبریبرروز شده؟ وقبىتبىی یکچهارم کودکان

آمریکابىیبىی تو فقر زندگی میکبننبنن،‏ وقبىتبىی سالانه چهلهزار نفرشون پیش از تولد یکسالگی میمبریبررن؟

!154


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(از روی روزنامه میخواند)‏ صدهزار نفر در نیویورک پیش از طلوع آفتاب برای دوهزار شغل صف

کشیدند.‏ به سر اون نود و هشت هزارتای دیگه که کار گبریبررشون نیومده چی میآد؟ برای ‏همھهممینه که

زندانهای بیشبرتبرری میسازید؟ بله،‏ سرمایهداری پبریبرروز شده.‏ اما بر چه کسی؟

‏سمشسمما تکنولوژیهای شگفتانگبریبرزی دارید،‏ آدم به خارج از جو فرستادید،‏ اما اون کسابىیبىی که روی زمبنیبنن

موندن چی؟ چرا اینقدر وحشتزدهان؟ چرا به مواد ‏مجممجخدر و الکل رو میآرن؟ چرا دیوانه میشن و

دست به کشتار میزنن؟ ‏(روزنامه را بالا میگبریبررد)‏ بله،‏ توی روزنامهها هست.‏

سیاستمدارهاتون از غرور باد به غبغب میاندازن.‏ میگن دنیا دیگه داره به سوی ‏«نظام بازار آزاد»‏

پیش میره.‏

‏همھهممه اجمحجممق شدهان؟ مگه تارتحیتحخ نظام بازار آزاد رو ‏بمنبممیدونن؟ وقبىتبىی که دولت برای مردم هیچ کاری

‏بمنبممیکرد و برای ثروبمتبممندا ‏همھهممه کار میکرد؟ وقبىتبىی دولت صد میلیون هکتار زمبنیبنن رو مفت و ‏مجممججابىنبىی به راهآهن

داد،‏ ولىللىی وقبىتبىی مهاجرای چیبىنبىی و ایرلندی دوازده ساعت در روز روی اون خطوط راهآهن کار میکردن

و تو گرما و سرما تلف میشدن،‏ به روی خودش هم نیاورد.‏ بعد هم وقبىتبىی کارگرا شورش کردن و

دست به اعتصاب زدن،‏ دولت ارتشش رو فرستاد تا اونا را وادار به تسلیم کنه.‏

ا گه من فلا کت ناشی از سرمایهداری و ‏«نظام بازار آزاد»‏ رو ندیده بودم،‏ دیگه چه مرگم بود که

داس کاپیتال رو بنویسم؟ تو انگلستان ‏بجببجچههای کوچیک رو تو کارخونههای بافندگی پارچه به کار

میگرفبنتبنن چون انگشتای ظریفشون می تونست دوک پارچهبافىففىی رو به کار بندازه.‏ توی آمریکا دخبرتبررای

کوچیک تو سن ده سالگی توی کارخونههای ماساچوست مشغول به کار میشدن و تو سن بیست و پنج

سالگی میمردن.‏ شهرها چاه فاضلاب فقر و هرزگی بود.‏ اینه سرمایهداری،‏ چه دیروز،‏ چه امروز.‏

بله،‏ تبلیغ جنسای لوکس رو توی ‏مجممججلات و صفحههای ‏بمنبممایشتون میبینم.‏ ‏(آه میکشد)‏ بله،‏ اون ‏همھهممه

صفحه با اون ‏همھهممه تصویر.‏ چقدر میبینید و چه کم میفهمید!‏

مگه هیچکس دیگه تارتحیتحخ ‏بمنبممیخونه؟ ‏(عصبابىنبىی شده است)‏ پس این روزا توی مدرسهها چه کوفبىتبىی یاد

میدن؟ ‏(نور خاموش و روشن میشود و ‏بهتبههدید میکند.‏ به بالا نگاه میکند)‏ خیلی حساسن!‏

دلمللمم برای جبىنبىی تنگ شده.‏ حتماً‏ دربارهی ‏همھهممهی اینا حرفىففىی برای گفبنتبنن داشت.‏ من مرگش رو دیدم،‏ اون

آخرا مریض و مستاصل بود.‏ اما حتماً‏ سالهای خوشیمونو،‏ ‏لحللححظههای هیجانمونو یادشه،‏ توی پاریس،‏

حبىتبىی تو سوهو…‏

‏(دوباره روزنامهای برمیدارد،‏ میخواند)‏ ‏«سالروز جنگ خلیج.‏ یک پبریبرروزی سریع و شبریبررین.»‏ بله،‏ این

جنگهای سریع و شبریبررین رو میشناسم.‏ که هزاران جسد رو تو میدون جنگ به جا میگذارن و

‏بجببجچههابىیبىی که از کمبود غذا و دارو میمبریبررن.‏ ‏(روزنامه را تکان میدهد)‏ تو اروپا،‏ آفریقا،‏ فلسطبنیبنن،‏ مردم

‏همھهممدیگه رو سر مرزبندیها میکشن.‏ ‏(ربجنبججیده است.)‏

نشنیدین صد و پنجاه سال پیش چی گفتم؟ پا ک کنید این مرزهای ملی مسخره رو!‏ بدون پاسپورت،‏

بدون ویزا،‏ بدون نگهبان مرزی،‏ بدون حد نصاب مهاجرت.‏ بدون پرچم و سوگند وفاداری به ماهیت

!155


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

موهومی که اسمسسممش رو ملت گذاشبنتبنن.‏ کارگران جهان،‏ متحد شوید!‏ ‏(کمرش را میگبریبررد،‏ راه میرود.)‏

خدایا،‏ این کمرم داره منو میکشه….‏

اعبرتبرراف میکنم:‏ من حساب نبوغ سرمایهداری در ادامهی حیاتش رو نکرده بودم.‏ من فکر ‏بمنبممیکردم

که برای زنده نگه داشبنتبنن این نظام بیمار دارو ‏بىیبىی وجود داشته باشه.‏ جنگ برای ادامهی کار صنایع و

دیوانه کردن مردم با وطنپرسبىتبىی،‏ تا فلا کت خودشون رو فراموش کبننبنن.‏ متعصببنیبنن مذهبىببىی که به مردم

وعدهی بازگشت مسیح رو میدن.‏ ‏(سرش را تکان میدهد)‏ من مسیح رو میشناسم.‏ برگشتبىنبىی

نیست…‏

من تو سال ١٨۴٨ اشتباه میکردم که فکر میکردم سرمایهداری رو به افوله.‏ زمانبندیام یه کم

اشتباه بود.‏ شاید حدود دویست سال.‏ ‏(لبخند میزند)‏ اما تغیبریبرر شکل پیدا میکنه.‏ نظام حاضر تغیبریبرر

شکل پیدا میکنه.‏ مردم اجمحجممق نیسبنتبنن.‏ یادم میآد رئیسجمججممهورتون لینکلن گفته بود ‏بمنبممیشه ‏بمتبممام مردم

رو برای ‏همھهممیشه فریب داد.‏ عقل سلیمشون،‏ غریزهشون برای اصالت و عدالت اونا رو گرد هم میآره.‏

مسخره نکنبنیبنن!‏ قبلاً‏ هم اتفاق افتاده.‏ باز هم میتونه اتفاق بیفته.‏ و وقبىتبىی که اتفاق بیفته،‏ حکمرانان

جامعه با ‏بمتبممام ثروتشون،‏ با ‏بمتبممام ارتششون برای جلوگبریبرری از اون ناتوان میمونن.‏ نوکراشون از

خدمت ‏بهببههشون سر باز میزنن و سربازهاشون از فرمانشون سرپیچی میکبننبنن.‏

بله،‏ سرمایهداری دستاوردهای شگفبىتبىی داشته که در طول تارتحیتحخ ‏بىببىیسابقه بوده‐‏ معجزات تکنولوژی و

علم.‏ اما در عبنیبنن حال گور خودش رو هم میکنه.‏ اشتهای سبریبرریناپذیرش برای سود بیشبرتبرر و بیشبرتبرر و

بیشبرتبرر جهابىنبىی پر از آشوب رو میسازه.‏ ‏همھهممه چبریبرز رو ‏‐از هبرنبرر،‏ ادبیات و موسیقی گرفته تا خود زیبابىیبىی‐‏

تبدیل به کالا میکنه تا بتونه خرید و فروش بشه.‏ انسان رو تبدیل به کالا میکنه.‏ نه فقط کارگرای

کارخونهها رو،‏ بلکه فبریبرزیکدانها،‏ دانشمندا،‏ حقوقدانها،‏ شعرا،‏ هبرنبررمندا،‏ ‏همھهممه برای ادامهی بقا باید

خودشونو بفروشن.‏

بعد چی میشه ا گه ‏بمتبممام این آدما بفهمن که ‏همھهممگی کارگرن و یک دسمشسممن مشبرتبررک دارن؟ به هم

میپیوندن تا به هدفشون برسن.‏ و نه فقط در کشور خودشون،‏ چون سرمایهداری به بازار جهابىنبىی نیاز

داره.‏ فریاد میزنه ‏«بجتبججارت آزاد!»‏ چون نیاز داره که ‏همھهممهجای دنیا آزادانه بگرده و سود به دست بیاره،‏

بیشبرتبرر و بیشبرتبرر!‏ اما با این کار،‏ ناخواسته یه فرهنگ جهابىنبىی به وجود میآره.‏ مردم طوری از مرزها گذر

میکبننبنن که در طول تارتحیتحخ سابقه نداشته.‏ اندیشهها از مرزها عبور میکبننبنن.‏ نتیجهی این قطعاً‏ چبریبرز

جدیدی خواهد بود.‏ ‏(مکث میکند،‏ متفکرانه)‏

وقبىتبىی تو سال ١٨۴٣ با جبىنبىی توی پاریس زندگی میکردم،‏ بیست و پنج سالمللمم بود.‏ مطلبىببىی نوشتم

دربارهی اینکه در نظام صنعبىتبىی جدید مردم از کارشون بیگانهان چون براشون ناخوشاینده.‏ از

طبیعت بیگانه میشن چون ماشبنیبننها،‏ دود،‏ بوها و صداها به حواس پنجگانهشون ‏جمحجمملهور میشه‐‏

اسمسسممش رو گذاشبنتبنن تغیبریبرر.‏ از ‏همھهممدیگه بیگانهان چون ‏همھهممه در مقابل هم قرار داده شدهان و برای بقا

!156


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

دست و پا میزنن.‏ از خودشون هم بیگانهان،‏ زندگیای که دارن مال خودشون نیست،‏ جوری زندگی

میکبننبنن که انگار واقعاً‏ دلشون ‏بمنبممیخواد.‏ پس یه زندگی خوب فقط تو رویا و خیال امکانپذیره.‏

اما حتماً‏ نباید اینطور باشه.‏ هنوز احتمال انتخاب وجود داره.‏ فقط احتمال،‏ قبول دارم.‏ هیچ چبریبرز قطعی

نیست.‏ حالا دیگه روشنه.‏ قبلاً‏ بیش از حد مطمبنئبنن بودم.‏ حالا میدوبمنبمم‐‏ هر چبریبرزی ‏ممممممکنه اتفاق بیفته.‏

اما مردم باید یه تکوبىنبىی به خودشون بدن!‏

این به نظرتون زیادی رادیکاله؟ یادتون باشه،‏ رادیکال بودن فقط چنگ زدن به ریشهی مسئله است.‏

و ریشه مائیم.‏

یه پیشنهاد دارم.‏ وابمنبممود کنید که دمل دارید.‏ وابمنبممود کنید که نشسبنتبنن روی باسنتون درد وحشتنا کی

داره،‏ پس باید بلند بشید.‏ باید یه تکوبىنبىی به خودتون بدید،‏ باید یه کاری کنید.‏

بیایید دیگه از سرمایهداری و سوسیالبریبرزم صحبت نکنیم.‏ بیایید فقط دربارهی استفاده از ثروت شگفت

زمبنیبنن برای نوع بشر صحبت کنیم.‏ به مردم چبریبرزی رو بدبمیبمم که نیاز دارن:‏ غذا،‏ دارو،‏ هوای پا ک،‏ آب

پا کبریبرزه،‏ درخت و ‏جمچجممن،‏ خونهی خوب برای زندگی،‏ چند ساعت کار و ساعات بیشبرتبرر برای تفرتحیتحح.‏ نبرپبررسید

کی لایقشه.‏ هر انسابىنبىی لیاقت این رو داره.‏

خب،‏ وقت رفتنه.‏

‏(وسایلش را ‏جمججممع میکند.‏ قصد رفبنتبنن میکند،‏ برمیگردد)‏

از اینکه برگشتم و آزارتون دادم بدتون اومد؟ این طوری ‏بهببههش نگاه کنید.‏ بازگشت مسیحه.‏ مسیح

نتونست بیاد،‏ برای ‏همھهممبنیبنن مارکس اومد…‏

پایان ‏بمنبممایش

!157


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

!158


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

دخبرتبرر ونوس

!159


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پیشگفتار

اولبنیبنن ‏بمنبممایشنامهام،‏ اِما ‏(دربارهی اما گلدمن،‏ فمینیست‐آنارشیست)،‏ ‏همھهممان چبریبرزی است که میتوان از

مورخی انتظار داشت که ‏بمنبممایشنامهنویس شده است‐‏ ‏بمنبممایشی بر اساس یک شخصیت تاربجیبجخی.‏ پس از آن

فکر کردم که باید خود را در عرصهی ‏بجتبجخیل ‏بهببههبرتبرر بیازمابمیبمم و دست به تقلید از ‏بمنبممایشنامهنویسابىنبىی بزبمنبمم که

بیش از ‏همھهممه مورد ‏بجتبجحسینم بودند ‏(چخوف،‏ شاو،‏ ایبسن،‏ یوجبنیبنن اونیل،‏ آرتور میلر)‏ و دربارهی

شخصیتهابىیبىی بنویسم که خود خلق میکنم.‏ درست است که در اغلب آثار داستابىنبىی شخصیتها

کمابیش بر اساس فردی هستند که نویسنده با او روبرو شده و یا دربارهاش شنیده است.‏ اما با این حال

شخصیتها اساساً‏ زادهی قلم نویسنده هستند و نسبت به یک شخصیت تاربجیبجخی کار بیشبرتبرری از نویسنده

میطلبند.‏

ببنیبنن نوشبنتبنن اما در اواسط دههی ١٩٧٠ و دخبرتبرر ونوس در اوایل ١٩٨٠، کتابمببمم را با عنوان ‏«تارتحیتحخ مردم

ایالات متحده»‏ نوشتم و شاید پس از چنان فرو رفبنتبنن ‏(یا شاید غرق شدن؟)‏ در تارتحیتحخ بود که مشتاق

بودم تا از سخبىتبىی شخصیتهای تاربجیبجخی دور شوم و آزادانهتر میان احتمالات شخصیت انسابىنبىی پرسه

بزبمنبمم.‏ به هر حال،‏ فکر میکنم در چنبنیبنن احوالابىتبىی بود که ‏«دخبرتبرر ونوس»‏ را نوشتم.‏

البته با توجه به مشغلهی ذهبىنبىی مادامالعمر من دربارهی مسائل جنگ،‏ نظامیگری و عدالت،‏ ‏ممممممکن نبود

که چندان از واقعیت دنیای اطرافم دور شوم و شخصیتهای ‏بمنبممایشم هم ‏بمنبممیتوانستند از آن فرار

کنند.‏

فکر میکنم میتوابمنبمم ‏لحللححظهای را که در زندگیام نگاهی گذرا به هستهی تضاد ببنیبنن افراد در ‏«دخبرتبرر

ونوس»‏ داشتم،‏ دقیقاً‏ شناسابىیبىی کنم.‏ من و ‏همھهممسرم رازلبنیبنن در پاریس با دخبرتبرر یکی از دانشگاهیان که

در آمریکا میشناختیم برخورد کردبمیبمم.‏ این دخبرتبرر که به فرانسه نقل مکان کرده بود،‏ وارد فعالیتهای

قهرآمبریبرز چپ فرانسه شده بود و سرشار از اشتیاق و نبریبررو ‏بىیبىی بود که میتوان در جوانان آ گاهی یافت که

هدفىففىی پیدا میکنند تا به آن باور داشته باشند.‏

سالهللهھا بعد در سفری به آمریکا به خانهی ما آمد و بر روی ایوان خانهمان،‏ رتحنتحج و اندوه خود را بروز داد.‏

او از پدرش ناامید شده بود؛ پدری که البته از چپهای آمریکا بود و با این حال از دید او،‏ از جایگاه

قهرمانانهای که او به عنوان دخبرتبررش انتظار داشت افول کرده بود.‏ با بیان احساساتش،‏ اشک در

چشمانش حلقه زده بود و در حالىللىی که من و ‏همھهممسرم احتمالاً‏ در این فکر بودبمیبمم که انتظارات او بیش از

اندازه است و شاید هیچ پدری نتواند خود را با آن وفق دهد ‏(آیا خود من میتوانستم؟)،‏ از عمق

احساساتش متاثر شده بودبمیبمم.‏

من فکر میکنم یاد این زن بود که دستکم هستهی اولیهی شخصیت آرامینتا را که هنگام آغاز

نوشبنتبنن ‏«دخبرتبرر ونوس»‏ آن را سبکسنگبنیبنن میکردم شکل داد.‏ من مباحثات طولابىنبىی با پدرش را بر روی

!160


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه تصور میکردم ‏‐شخصی،‏ سیاسی،‏ روشنفکری.‏ مادرش،‏ ونوس داستان‐‏ زیبا،‏ اما ‏مجممججسمهای که

با بیشبرتبرر احساسات انسابىنبىی زنده شده است‐‏ به طرز غبریبررقابل کشفی ‏(که آن را پس از شروع نوشبنتبنن

فهمیدم)‏ الگو گرفته از ‏همھهممسرم رازلبنیبنن بود.‏

آنگونه که تصور میکردم و مینوشتم،‏ یک درام خانوادگی بود،‏ اما بسبرتبرر آن به شکل گریزناپذیری

سیاسی بود،‏ چرا که پدر در ‏بمنبممایش،‏ پائولو ماتئوبىتبىیِ‏ دانشمند،‏ پیشتر با آزمایشات مرگبار دولت آمریکا بر

سلاحهای هستهای در ارتباط بود و ‏ممممممکن بود باز هم وارد این کار شود.‏ هنگامی که ‏بمنبممایشنامه را در

سالهای ١٩٨٠ نوشتم،‏ جنگ سرد میان ایالات متحده آمریکا و ابجتبجحاد ‏جمججمماهبریبرر شوروی در اوج خود

بود،‏ رونالد ریگان رئیسجمججممهور بود و رقابت بر سر سلاحهای عجیب هستهای که هر دو رئیسجمججممهور

دموکرات و ‏جمججممهوریخواه درگبریبرر آن بودند،‏ ادامه داشت.‏

هنگامی که در سال ١٩٩٠ به احیاء ‏«دخبرتبرر ونوس»‏ فکر میکردم،‏ شوروی در حال فروپاشی بود.‏

بسبرتبرر سیاسی ‏بمنبممایش ‏‐جنگ سرد،‏ رقابت تسلیحابىتبىی‐‏ تغیبریبررات عمدهای کرده بود.‏ ‏بمنبممایشنامه را کنار

گذاشتم.‏ سپس انتخاب جورج دبلیو بوش و تراژدی یازدهم سپتامبرببرر پیش آمد و به دنبال آن توجیهی

جدید برای نظامیگری و جنگ.‏ رقابت تسلیحابىتبىی ادامه پیدا میکرد،‏ با این تفاوت که ‏«جنگ با

تروریسم»‏ جایگزین جنگ سرد با ‏«کمونبریبرزم»‏ میشد.‏ دسمشسممن قابل تعریف و شناسابىیبىی،‏ شوروی،‏ حال

جای خود را به دسمشسممبىنبىی گریزپا و غبریبررقابل تعریف یعبىنبىی تروریستها داده بود.‏ اینجا بود که مطمبنئبنن شدم

بسبرتبرری تازه برای جدالهای خانوادگیِ‏ موضوع ‏«دخبرتبرر ونوس»‏ یافتهام.‏

!161


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

دخبرتبرر ونوس

شخصیتها

آرامینتا ماتئوبىتبىی Aramintha Matteotti

جیمی ماتئوبىتبىی Jamie Matteotti

پائولو ماتئوبىتبىی Paolo Matteotti

Lucy Matteotti

لوسی ماتئوبىتبىی

دکبرتبرر جان لندل Dr. John Lendl

!162


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پرده یک

!163


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه یک

اتاق نشیمن و ناهارخوری با ورودی به آشبرپبرزخانه،‏ دری منتهی به اتاق مطالعه،‏ راهپلهای به طبقهی بالا،‏

دری به توالت،‏ راهرو ‏بىیبىی به ببریبررون.‏ تعداد زیادی کتاب،‏ مبریبرز ناهارخوری،‏ پیانو ‏بىیبىی در گوشهای دور که

اغلب در تاریکی است و در طول فلشبکها روشن میشود.‏ در انتهای صحنه یک صندلىللىی گردان،‏ یک

تلفن و یک ضبطصوت قرار دارد و آثار هبرنبرری ‏(کبىپبىی چابىپبىی مودیلیابىنبىی و پیکاسو در ابعاد بزرگ)‏ بر روی

دیوارها نصب شده است که از ‏جمججمملهی آن نقاشی آبسبرتبررهی یک زن است.‏

نور بعدازظهر به درون میتابد.‏ آرامینتا ماتئوبىتبىی‎١‎ پشت مبریبرزی نشسته و ‏سمشسمماره میگبریبررد.‏ حدوداً‏ ٢١ یا ٢٢

ساله است.‏ شلوار خا کی و ‏بىتبىیشرت آبىببىی کار بر تن دارد و ژا کبىتبىی نه چندان ضخیم که بتواند گرمش کند،‏

بدون دستکش.‏ یک کولهپشبىتبىی برزنبىتبىی و یک ‏جمچجممدان نزدیکش قرار دارد که نشان میدهد تازه از سفر

بازگشته است.‏

آرامینتا:‏ الو،‏ بیمارستان مدوبروک‎٢‎ ؟ میخواستم با خابمنبمم ماتئوبىتبىی صحبت کنم لطفاً…‏ ‏ممممممکنه به اسم قبل

از ازدواجش بسبرتبرری شده باشه،‏ لوسی ‏همھهممیلتون‎٣‎ . فکر میکنم دو هفته پیش بسبرتبرری شده بود…‏ تلفن رو

به مریضها ‏بمنبممیدید؟ جدی ‏بمنبممیگید!‏ من دخبرتبررشم ‏(صدایش بالا میرود)‏ ‏بجنبجخبریبرر،‏ ‏بمنبممیتوبمنبمم تا روز ملاقات

صبرببرر کنم.‏ من خارج بودهام،‏ تازه رسی…‏ بله،‏ میخوام با پرستارش صحبت کنم…‏ سلام،‏ من آرامینتا

ماتئوبىتبىی هستم…‏ حالش که ‏بمنبممیتونه ‏«خوب»‏ باشه وگرنه اوبجنبججا نبود،‏ درسته؟ چی؟ ‏(طعنهآمبریبرز،‏ عصبابىنبىی)‏

بله میخوام باهاش صحبت کنم.‏ نه،‏ بعداً‏ زنگ ‏بمنبممیزبمنبمم.‏ هر چقدر لازم باشه صبرببرر میکنم.‏ ‏(مستاصل

بیسکوئیبىتبىی را میجود)‏ شاید یه نامه به تابمیبممز نوشتم گفتم که مدوبروک به ‏بجببجچههای بیمارا اجازه ‏بمنبممیده با

پدر مادرشون صحبت کبننبنن.‏ ‏بجنبجخبریبرر،‏ ناراحت نیستم.‏ باشه.‏ باشه.‏ ‏(صبرببرر میکند،‏ یک جرعه شبریبرر میخورد،‏

Aramintha Matteotti ١

Meadowbrook ٢

Lucy Hamilton ٣

!164


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

تکهای دیگر بیسکوئیت.)‏ مامان!‏ آرامینتا اَم،‏ مامان.‏ اومدم خونه.‏ آره خودثممممم!‏ خو ‏بمببمم مامان.‏ صدامو

میشنوی؟ بگو حالت چطوره؟ آها آره الان صداتو میشنوم.‏ میدوبمنبمم حالت خوب نبوده.‏ میدوبمنبمم،‏ آره.‏

نامهام رو گرفبىتبىی؟ برات نامه فرستادم.‏ نه خطرنا ک نبود.‏ برای من نه.‏ پیچیده است.‏ آره.‏ شنبه میآم

میبینمت.‏ جِیمی‎١‎ و بابا رو هم میآرم.‏ مامان دیگه چاق نیستم.‏ ‏(صحبتش نیمهکاره میماند)‏ الو؟ الو؟

‏(چند بار بر روی دکمهی قطع و وصل تلفن میکوبد.‏ فریاد میزند)‏ عوضی!‏

‏(آرامینتا راه میافتد و از تلفن دور میشود که تلفن زنگ میزند.‏ تلفن را جواب میدهد.)‏

آرامینتا:‏ الو؟ نه،‏ اینجا نیست.‏ احتمالاً‏ هنوز تو آزمایشگاه مدرسه است.‏ بگم کی…‏ دکبرتبرر جان لندل‎٢‎ ؟ با

یک اِ.‏ فهمیدم.‏ ‏بهببههش می گم ‏بمتبمماس گرفتید.‏

‏(تلفن را قطع می کند و به ‏سمسسممت شبریبرر و بیسکوئیتش میرود که صدای چرخیدن کلید در را میشنود.‏

جِیمی ماتئوبىتبىی است.‏ بیست و یک ساله،‏ خوشقیافه با موهای تبریبرره است اما حرکاتش کمی عجیب است.‏

سا کی کاغذی در دست دارد که چبریبرزی داخل آن است.‏ آرامینتا را میبیند،‏ میایستد،‏ لبخند میزند.‏

آرامینتا به سویش میشتابد،‏ او را در آغوش میگبریبررد.)‏

آرامینتا:‏ خیلی خوشحالمللمم که میبینمت جِیمی.‏

جیمی ‏(کمی کند صحبت میکند؛ خوشحال است):‏ آرامینتا!‏ سوار هواپیما شدی؟

آرامینتا ‏(سرش را تکان میدهد):‏ دو تا هواپیما.‏ اول یه هواپیمای خیلی کوچولو،‏ بعد هم یه دونه

بزرگ.‏

جیمی:‏ جت؟ جامبو جت؟

آرامینتا:‏ آره.‏ جیمی…‏ الان کجا بودی؟

جیمی:‏ سر کار بودم.‏

آرامینتا:‏ بابا دربارهی کارت برام نوشته بود.‏ قبلاً‏ میرفتم اوبجنبججا پیبرتبرزا ‏بجببجخورم.‏

‏(جیمی سرش را تکان میدهد.)‏

آرامینتا:‏ باهات خوبن؟

!165

Jamie ١

John Lendl . ٢


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

جیمی:‏ ‏همھهممه منو دوست دارن.‏ جز اون یکی گارسن.‏ از من خوشش ‏بمنبممیآد.‏

آرامینتا:‏ اون هم وقبىتبىی بشناسدت ازت خوشش میآد.‏

جیمی ‏(بدون احساس خاصی):‏ فکر ‏بمنبممیکنم.‏ مسخرهام میکنه.‏ ‏(میخندد)‏ وقبىتبىی ‏بمنبممیبینه هم من

مسخرهاش میکنم.‏

آرامینتا:‏ چی کار میکبىنبىی؟

جیمی ‏(بدون احساس خاصی):‏ میگوزم.‏

آرامینتا:‏ نه!‏

جیمی:‏ چرا!‏ سه بار پشت سر هم.‏ اینجوری میفهمه که من بودم.‏

آرامینتا ‏(میخندد،‏ جیمی را بغل میکند):‏ ‏همھهممون جا توی رستوران؟

جیمی:‏ نه توی آشبرپبرزخونه.‏

آرامینتا ‏(سرش را تکان میدهد،‏ بغلش میکند):‏ وای جیمی!‏ ‏(دستش را به طرف سا کش میبرد و

کلاهی رنگی ببریبررون میآورد.)‏ یه چبریبرزی برات آوردم.‏ مردم روستامون درستش کردن.‏ براشون از تو

تعریف کردم،‏ اونا هم گفبنتبنن:«این هدیه برای برادرت.»‏

‏(جیمی با خوشحالىللىی کلاه را بر سرش میگذارد.)‏

آرامینتا:‏ میخوای الان سرت کبىنبىی؟

جیمی ‏(کلاه را از سر بر میدارد):‏ نگهش میدارم.‏

آرامینتا:‏ برای مناسبتهای خاص.‏

جیمی ‏(از عبارت خوشش آمده):‏ آره،‏ مناسبتهای خاص.‏

‏(سا ک کاغذی را باز میکند و از داخل آن گل ببریبررون میآورد و به آرامینتا میدهد.)‏

آرامینتا:‏ یادت مونده بود که چقدر گل دوست دارم!‏ خیلی قشنگن.‏ ولىللىی من که قرار نبود تا فردا

برگردم.‏

جیمی:‏ یادم رفت.‏

‏(آرامینتا میخندد،‏ او را در آغوش میگبریبررد.)‏

آرامینتا:‏ از کجا گرفتیشون؟

!166


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

جیمی:‏ فرابجنبجچسکا‎١‎ میگه میتوبمنبمم هر چی روی مبریبرزها مونده رو بردارم.‏ ‏(ادای ‏بمتبممبریبرز کردن مبریبرز را

درمیآورد و هر چه روی مبریبرز است را به داخل سا ک جارو میکند.)‏ یه عالمللمم بطری شراب و چوب پنبه

دارم.‏

آرامینتا:‏ دیگه چی؟

جیمی:‏ عینک.‏ مردم عینکشونو درمیآرن که منو رو ‏بجببجخونن.‏ بعد هم روی مبریبرز جاش میگذارن.‏

آرمینتا:‏ بعداً‏ بربمنبممیگردن دنبالش؟

جیمی:‏ بعضی وقتا.‏ اما وقتابىیبىی که ‏بمنبممیآن،‏ نگهشون میدارم برای خودم.‏

آرامینتا:‏ باهاشون چی کار میکبىنبىی؟

جیمی:‏ گاهی میزبمنبمم به چشمم.‏ این جوری چبریبرزها متفاوت دیده میشن.‏

‏(یک عینک از جیبش در میآورد و به چشم میزند.)‏

‏(آرامینتا میخندد.)‏

آرامینتا:‏ هنوزم کلید ‏جمججممع میکبىنبىی؟

جیمی:‏ نزدیک هزارتا کلید دارم.‏

آرامینتا:‏ هنوزم شبریبرر با اوریو‎٢‎ دوست داری؟

‏(جیمی به سوی کمد آشبرپبرزخانه میرود و با لبخند برمیگردد.‏ یک جعبه اوریو در دست دارد.)‏

آرامینتا:‏ خوبه،‏ نگهش دار ‏بمیبمم برای قبل از خواب،‏ مثل قدبمیبمما.‏

جیمی:‏ آرامینتا،‏ خیلی وقته که نبودی.‏

آرامینتا:‏ خب،‏ اولش که کالجللجج بودم.‏ یادته گفتم میرم کالجللجج؟

‏(جیمی با سر تایید میکند.)‏

آرامینتا:‏ بعدش رفتم یه روستابىیبىی تو یه جای خیلی دور.‏

‏(جیمی دست به جیبش میبرد،‏ دستهای کارت پستال ببریبررون میآورد.)‏

آرامینتا ‏(میخندد):‏ کارت پستالهای من به دستت رسید!‏

Francesca ١

Oreo ٢ نوعی بیسکوئیت شکلابىتبىی کرمدار

!167


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

جیمی:‏ اوبجنبججا دوستت داشبنتبنن؟

آرامینتا:‏ من خیلی دوست پیدا کردم جیمی.‏ با یه خونواده زندگی میکردم.‏ اونا میگفبنتبنن من

دخبرتبررشوبمنبمم.‏

جیمی:‏ تو که واقعاً‏ دخبرتبررشون نیسبىتبىی.‏

آرامینتا:‏ نه واقعاً.‏ اما منو دوست داشبنتبنن و من هم دوستشون داشتم.‏ من گوشهی اتاقشون

میخوابیدم.‏ باهاشون میرفتم سر زمبنیبنن کار میکردم و چبریبرز میکاشتم.‏ ‏همھهممیشه با هم غذا

میخوردبمیبمم.‏ گاهی مهموبىنبىی هم بود و میرقصیدبمیبمم.‏

جیمی:‏ ا گه من میرفتم اوبجنبججا،‏ پسرشون میشدم؟

آرامینتا:‏ آره.‏ به مردم معرفیت میکردن و میگفبنتبنن:«این جیمی پسرمونه.»‏

جیمی:‏ ا گه من پسر اونا بودم،‏ اون وقت مامابمنبمم هنوز مامابمنبمم بود؟

آرامینتا:‏ ‏همھهممیشه و تا ابد.‏ ‏(مکث میکند.)‏ جیمی،‏ من تلفبىنبىی با مامان حرف زدم.‏ شنبه میتونیم ببینیمش.‏

جیمی:‏ باهامون میآد خونه؟

آرامینتا:‏ فکر میکنم باید اوبجنبججا ‏بمببممونه تا حالش ‏بهببههبرتبرر بشه.‏

‏(جیمی با سر تایید میکند.)‏

جیمی:‏ تو دوباره میخوای بری؟

آرامینتا:‏ حالا ببینیم.‏ اما کریسمس رو اینجا هستم.‏ کلی کار با هم میکنیم.‏

‏(صدای باز شدن در.‏ پائولو ماتئوبىتبىی‎١‎ وارد میشود،‏ اورکت نیمه از تنش درآمده،‏ کیف اداری در دست

دارد.)‏

پائولو ‏(با ‏لهللهھجهی ملابمیبمم ایتالیابىیبىی):‏ آرامینتا!‏ این خلاف قانونه!‏ تو نباید تا فردا میاومدی.‏ ‏(او را در آغوش

میگبریبررد.)‏

‏(آرامینتا کمی با سردی برخورد میکند.)‏

آرامینتا:‏ شانسی توی مکزیکوسیبىتبىی یه پرواز پیدا کردم.‏

!168

Paolo Matteotti ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ میبیبىنبىی؟ ‏بمنبممیشه به این هواپیمابىیبىیها اعتماد کرد.‏ ‏(او را برانداز میکند.)‏ صبرببرر کن ببینم.‏ تو که

آرامینتا نیسبىتبىی.‏ چی شده؟ هیچی ازت ‏بمنبممونده.‏ خدایا!‏ چقدر اسهالت طول کشید؟

آرامینتا:‏ من لاغرتر شدم،‏ اما قویتر.‏ هر روز کیلومبرتبررها از کوهها بالا و پایبنیبنن میرفتم.‏

پائولو:‏ حالا کلی غذای خوب میخور ‏بمیبمم.‏ این مدت من برای خودم و جیمی غذا میبجپبجختم.‏ آرامینتا،‏

چقدر خوشحالمللمم که اومدی خونه.‏ ‏(سرش را تکان میدهد.)‏ چه روزابىیبىی گذروندبمیبمم.‏

آرامینتا:‏ با مامان حرف زدم.‏

پائولو ‏(متعجب):‏ آره؟

آرامینتا:‏ سه دقیقه،‏ بعدش قطع کردن.‏

پائولو:‏ خب،‏ دلایل خودشونو دارن…‏

آرامینتا ‏(به خروش میآید):‏ حرومزادهها!‏ توجیه نبرتبرراش براشون!‏

پائولو ‏(با خستگی):‏ آرامینتا…‏

آرامینتا:‏ ‏بهببههش گفتم شنبه میر ‏بمیبمم پیشش.‏

پائولو:‏ خوب.‏

‏(سکوت.)‏

آرامینتا:‏ چرا الان ‏بمنبممیتونه بیاد خونه؟

پائولو ‏(سر تکان میدهد):‏ متوجه نیسبىتبىی؟

جیمی ‏(وسط حرف میپرد):‏ مامان میخواست خودشو بکشه!‏ ‏(ناخنش را میجود:‏ آرامینتا ناراحت

است.)‏

آرامینتا ‏(سعی میکند خودش را کنبرتبررل کند):‏ اوبجنبججابىیبىی که هست چه جوریه؟

پائولو:‏ جیمی،‏ پاشو برو طبقه بالا تلویزیون نگاه کن.‏

‏(جیمی راه میافتد که برود،‏ میایستد.)‏

جیمی ‏(کلاهش را نشان میدهد):‏ آرامینتا اینو برام از روستاش آورده.‏

آرامینتا:‏ جیمی،‏ بذارش سرت بابا ببینه.‏

جیمی ‏(سرش را تکان میدهد):‏ برای مناسبتهای خاصه.‏ ‏(بالا میرود.)‏

!169


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ اول بردنش بیمارستان دولبىتبىی.‏ وحشتنا ک بود.‏ بلافاصله آوردمش ببریبررون.‏ اینجا،‏ تو مدوبروک،‏

خیلی گرونه.‏ اما درست و حسابیه.‏ نزدیک اتاقش یه پیانو داره.‏ ‏بهببههم گفبنتبنن میشینه پشتش اما چبریبرزی

‏بمنبممیزنه.‏

آرامینتا:‏ ‏بمنبممیتوبمنبمم تصور بکنم که پیانو نزنه.‏

‏(تلفن زنگ میزند.)‏

آرامینتا:‏ یادم رفت بگم،‏ یه آقابىیبىی زنگ زد.‏

پائولو ‏(تلفن را برمیدارد):‏ سلام جان.‏ نه از دستت در ‏بمنبممیرفتم.‏ اوضاع خیلی آشفته بود.‏ مسائل

خانوادگی…‏ آره،‏ معلومه که میشه.‏ میدوبمنبمم‐‏ خیلی وقت گذشته.‏ چقدر اینجا میموبىنبىی؟ امشب شام

بر ‏بمیبمم ببریبررون؟ فکر نکنم.‏ دخبرتبررم تازه از خارج برگشته.‏ چرا تو شام ‏بمنبممیآی اینجا؟ بعدش میتونیم تنها

صحبت کنیم…‏ یه ‏لحللححظه.‏

‏(آرامینتا چبریبرزی را با صدابىیبىی بلند به زمبنیبنن کوبیده است،‏ شاید یک صندلىللىی را به زمبنیبنن پرت کرده است.‏

پائولو دهبىنبىی تلفن را گرفته است و با دست دیگرش اشاره میکند که ‏«چی شده؟»)‏

آرامینتا:‏ من تازه رسیدم خونه!‏ باید راجع به مامان صحبت کنیم!‏ به دوستت بگو…‏

پائولو:‏ هیسس!‏ ‏(به صحبتش بازمیگردد)‏ جان،‏ دخبرتبررم تازه از گوابمتبممالا برگشته.‏ بعد از شام چطوره؟

ساعت نه خوبه.‏ میبینمت.‏ ‏(رو به آرامینتا میکند)‏ جان یه ‏همھهممکار قدبمیبممیه.‏ بیست ساله ندیدمش.‏

آرامینتا ‏(همھهممچنان خشمگبنیبنن):‏ آره.‏ ‏همھهممکاراتو یادم رفته بود.‏ ‏همھهممیشه اولویت با اوناست.‏

پائولو ‏(جدی):‏ نه،‏ نیست.‏ ‏(بعد کمی نرمتر)‏ آرامینتا،‏ اون که تا ساعت نه ‏بمنبممیآد.‏ من و تو کلی وقت

دار ‏بمیبمم که صحبت کنیم.‏ برای شام کمکم میکبىنبىی؟ ‏(به آشبرپبرزخانه میرود)‏ یادته من بعضی وقتا آشبرپبرزی

میکردم؟ اونقدرا هم بد نبود،‏ بود؟

آرامینتا ‏(در آشبرپبرزخانه به او میپیوندد):‏ یه کمی از طرف ایتالیاییت،‏ یه کمی هم از طرف ‏بهیبههودیت‐‏ یادمه

اسپا گبىتبىی با کوفته قلقلی ماتزو‎١‎ درست میکردی.‏ ‏همھهممیشه داشبنتبنن یه پدر ‏بهیبههودی ایتالیابىیبىی برام گیجکننده

بود.‏ به خصوص وقبىتبىی که مثل پروتستانهای سفیدپوست آمریکابىیبىی حرف میزنه.‏

پائولو:‏ من اصلاً‏ هم اینجوری حرف ‏بمنبممیزبمنبمم…‏

:matzoh ١ نوعی نان فطبریبرر برشته از غذاهای سنبىتبىی ‏بهیبههودی.‏

!170


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

آرامینتا:‏ بعضی وقتا پای تلفن،‏ با بعضیا.‏

‏(آرامینتا با ‏لهللهھجهی غر ‏بىببىی ادای او را درمیآورد.)‏ ‏«سلام جورج…»‏

پائولو:‏ خب میخوای مثل چیکومارکس حرف بزبمنبمم؟ ‏(بازیگوشی میکند،‏ با ‏لهللهھجه شروع به صحبت

میکند.)‏ خیله خب،‏ خیله خب.‏ اینجوری خوشت میاد؟ ‏(نا گهان دست نگه میدارد،‏ اخم میکند.)‏ تو

خیلی ایرادگبریبرر شدی آرامینتا!‏

آرامینتا:‏ من فقط چبریبرزی که تو سَرَمه رو میگم.‏ ‏بجببجچه که بودم هیچوقت این کارو ‏بمنبممیکردم.‏

پائولو:‏ هیچوقت ‏بمنبممیکردی؟!‏ پنج سالت که بود تو موزهی گوگنهابمیبمم بودبمیبمم،‏ مردم دسته دسته توی

سکوت میگشبنتبنن،‏ بعد تو بلندبلند ‏(ادای او را درمیآورد):«من دارم بالا میآرم!»‏ ‏مجممججبور شدم به زور

ببرببررمت ببریبررون.‏ تو ‏همھهممیشه هر چی تو سرت بوده رو گفبىتبىی آرامینتا.‏

آرامینتا:‏ تو هم ‏همھهممیشه منو به زور ببریبررون کردی.‏

پائولو ‏(آه میکشد):‏ خب بذار به فکر شام باشیم.‏ من برای خودم و جیمی یه کم بادمجممججون آماده

کردهام ‏بجببجخور ‏بمیبمم.‏ با لینگوئیبىنبىی و سس گوجهفرنگی تازه.‏

آرامینتا:‏ عالیه!‏ من دارم از گرسنگی میمبریبررم.‏

پائولو:‏ باشه.‏ تو سالاد درست کن.‏ من آب لینگوئیبىنبىی رو جوش میارم.‏

‏(لحللححظهای در سکوت مشغول به کار میشوند.)‏

آرامینتا ‏(رو به پائولو میکند):‏ بابا،‏ چه اتفافىقفىی افتاد؟

پائولو:‏ سر یه سخبرنبررابىنبىی منو خواسبنتبنن ببریبررون.‏ یه دکبرتبرر پای تلفن بود.‏ یک عالمللمم قرص خواب خورده بود.‏

رفته بود توی کما.‏ بعد از اون چهار روز اوبجنبججا تو بیمارستان موندم تا بالاخره از کما ببریبررون اومد.‏

‏(ربجنبججیده است.)‏

‏(آرامینتا دستش را بر روی چشمانش میگذارد.)‏

پائولو:‏ دکبرتبررا میگفبنتبنن باید تو آسایشگاه بسبرتبرری بشه.‏ برای امنیت خودش.‏ من ‏بمنبممیخواستم.‏ من

میخواستم برگرده خونه.‏ اما خیلی میترسیدم.‏ هنوزم میترسم.‏

آرامینتا:‏ اما آخه برای چی…؟

پائولو:‏ ‏بمنبممیدوبمنبمم.‏

!171


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

آرامینتا:‏ تو باید بدوبىنبىی…‏

پائولو ‏(با عصبانیت):‏ گفتم ‏بمنبممیدوبمنبمم.‏

آرامینتا:‏ چطور میشه با یکی زندگی کبىنبىی و ندوبىنبىی.‏ ندیدی…؟

پائولو ‏(آشفته):‏ نه هیچی ندیدم.‏

آرامینتا:‏ شاید سرت خیلی شلوغ بوده.‏ آزمایشگاه،‏ تو ‏همھهممیشه…‏

پائولو ‏(با خشونت):‏ بله تو آزمایشگاه.‏ این کار منه.‏ تو کارت چیه؟

آرامینتا:‏ یه روزی منم باید کار کنم.‏ اما ‏بمنبممیخوام توش غرق بشم.‏ تو فکر میکبىنبىی ا گه کسی کار نکنه

جنایت کرده.‏ من ‏بمنبممیخوام فقط کار کنم.‏ من میخوام خودم باشم.‏

پائولو:‏ بابت اینکه خودت باشی حقوق ‏بمنبممیگبریبرری.‏

آرامینتا:‏ میدوبمنبمم.‏ وقبىتبىی حقوق میگبریبرری هم بابت اینه که خودت نباشی.‏

پائولو:‏ آرامینتا من یادم ‏بمنبممیآد اینقدر اعصابخردکن بوده باشی.‏

آرامینتا:‏ تو قبلاً‏ هیچوقت با من حرف ‏بمنبممیزدی.‏ ‏(به نرمی خواهش میکند)‏ من فقط میخوام بدوبمنبمم چی

شده،‏ تو هم که هیچی ‏بهببههم ‏بمنبممیگی.‏ قبل از اینکه اون قرصها رو ‏بجببجخوره،‏ حتماً‏ چبریبرزی…‏

پائولو:‏ هیچی نبود.‏ ‏همھهممه چبریبرز مثل ‏همھهممیشه بود.‏

آرامینتا:‏ شاید به خاطر ‏همھهممبنیبنن بوده.‏

پائولو ‏(به سردی):‏ اینو برام توضیح بده.‏

آرامینتا ‏(نشنیده میگبریبررد،‏ نرمتر):‏ ببنیبنن تو و مامان اتفافىقفىی افتاده بود؟ من ‏همھهممیشه فکر میکردم ‏سمشسمما

عاشقید،‏ واقعاً‏ عاشقید.‏

پائولو:‏ بودبمیبمم…‏ عشق بود،‏ از ‏همھهممون اولش.‏ ‏(عینکش را از چشم برمیدارد)‏

‏(موسیقی پیانو،‏ با تکنتهابىیبىی شروع میشود.‏ ‏سمسسممت چپ صحنه،‏ تاریک،‏ کمکم روشن میشود،‏ هالهی

بدن لوسی که پشت پیانو نشسته پدیدار میشود.‏ پائولو به سوی او میرود.‏ لوسی را از پشت بغل

میکند.‏ لوسی برمیگردد.)‏

لوسی:‏ تو واقعاً‏ بلافاصله میدونسبىتبىی؟

پائولو:‏ ‏بمنبممیدونستم،‏ اما امیدوار بودم…‏ تو چی؟

!172


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

لوسی:‏ قبل از اینکه یک کلمه حرف بزنیم.‏ وقبىتبىی که تو جلسهی رسیدگی دیدمت که رفبىتبىی تو جایگاه

شاهد.‏ نسبت به ‏همھهممهی اونای دیگه خیلی جوون بودی،‏ خیلی ‏بجنبجحیف.‏ اون مرده از ‏«پست»‏ به طرفم

خم شد…‏

پائولو:‏ میتوبمنبمم بفهمم!‏

لوسی ‏(اشارهی پائولو را نادیده میگبریبررد):‏ گفت:«این پائولو ماتئوبىتبىی،‏ جوونترین ‏بجببجچهی نابغه تو برنامهی

فضاییه.»‏

پائولو ‏(دستش را با ‏بىببىیمجممجحلی تکان میدهد):‏ من به قسمت خبرببررنگارا نگاه کردم ‏‐صدتا خبرببررنگار.‏ تو تنها

کسی بودی که دیدمش.‏ فکر کردم:«بمنبممیتونه خبرببررنگار باشه.»‏ موهات تا روی شونههات بود.‏ خیلی

دوستداشتبىنبىی و سرحال بودی.‏ مونده بودم تو اوبجنبججا چیکار میکبىنبىی.‏

لوسی:‏ من خبریبرره شده بودم به تو و یادم رفت یادداشت بردارم،‏ اما وقبىتبىی داشتم مینوشتم کلمه به

کلمه چبریبرزابىیبىی رو که گفته بودی یادم مونده بود.‏ زده بودن به تارتحیتحخ و بعضی از اون سناتورها میخواسبنتبنن

ربطت بدن به اوپنهابمیبممر تا شهادتت رو ‏بىببىیاعتبار کبننبنن.‏ دربارهی ‏مجممجخالفت اوپنهابمیبممر با ‏بمببممب هیدروژبىنبىی ازت

پرسیدن و تو جواب دادی:«وقبىتبىی ‏بمببممب هیدروژبىنبىی وارد جهان شد،‏ معنیش این بود که قدرتهای بزرگ

باید برای هولوکاسبىتبىی آماده میشدن که کارهای هیتلر در برابرش هیچ بود.‏ هر آدم درسبىتبىی باهاش

‏مجممجخالفت میکرد.»‏ حرف مفت به خرجت ‏بمنبممیرفت.‏

پائولو:‏ میدونستم که به هر حال از من میگذرن.‏ برای بررسی مبریبرزان تشعشعات به من احتیاج

داشبنتبنن.‏

لوسی:‏ چبریبرزابىیبىی که گفبىتبىی،‏ با اون شدبىتبىی که گفبىتبىی‐‏ من حسابىببىی هیجانزده بودم.‏

پائولو:‏ اما من چی؟ من،‏ یعبىنبىی خودم.‏ برات جذاب بودم؟ منظورم از نظر فبریبرزیکیه.‏

لوسی:‏ توجه نکردم.‏

‏(هر دو میخندند.‏ مشتاقانه یکدیگر را در آغوش میگبریبررند.)‏

لوسی:‏ مضطر ‏بىببىی؟ داری میلرزی.‏

پائولو:‏ سرده.‏ تو چی؟

لوسی:‏ من داره گرثممممم میشه.‏

!173


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ چرا لباساتو دربمنبممیآری؟

لوسی:‏ تو چرا دربمنبممیآری؟

پائولو:‏ من خوب بلد نیستم.‏

لوسی:‏ خوب بلد نیسبىتبىی لباساتو در بیاری؟

پائولو:‏ میدوبىنبىی منظورم چیه.‏

لوسی:‏ تو یه دانشمندی.‏

پائولو:‏ این جزو آموزشهامون نیست.‏

‏(سکوت،‏ در حالىللىی که لوسی شروع به درآوردن لباسهایش میکند.)‏

لوسی:‏ اینجوری ‏بهببههبرتبرره؟

پائولو ‏(مکث میکند):‏ آره.‏

لوسی:‏ حالا نوبت توئه.‏

پائولو:‏ حالا میبیبىنبىی،‏ زیر لباسام هیچی نیست.‏ کلاود ریبرنبرز‎١‎ رو یادت میاد تو ‏«مرد نامربىئبىی»؟

‏(نور در قسمت چپ صحنه خاموش میشود.‏ مرکز صحنه روشن میشود)‏

آرامینتا:‏ چقدر باید اوبجنبججا ‏بمببممونه؟

پائولو:‏ تا موقعی که خودش بگه میخواد برگرده خونه.‏ ‏(سرش را تکان میدهد)‏ الابمنبمم ‏بمنبممیخواد.‏

آرامینتا:‏ تو به دیدنش میری؟

پائولو:‏ هیچی ‏بمنبممیگه.‏ انگار من اصلاً‏ اوبجنبججا نیستم.‏

آرامینتا:‏ به نظر من که حالش خیلی خوب بود.‏

‏(پائولو سرش را تکان میدهد.)‏

آرامینتا:‏ این دکبرتبرر لندل کیه؟

پائولو:‏ توی دفاع ضدموشکی با هم بودبمیبمم.‏ هر دو موافق بودبمیبمم که خیلی فکر بدیه و میخواستیم به

دیوانههای کاخ سفید اثباتش کنیم.‏ لندل آدم خوبیه.‏ فبریبرزیکدانه.‏ مزونها و کوارکها و ذرات سریع.‏

آرامینتا:‏ من هیچوقت از ذرات سریع خوشم ‏بمنبممیاومد.‏

!174

Claude Rains ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو ‏(نشنیده میگبریبررد):‏ فبریبرزیکدان خیلی خوبیه.‏ یه مدت دست از علم کشید و چندسالىللىی رو صرف کار

برای یه سازمان کرد‐‏ فدرالیسم جهابىنبىی…‏ صلح.‏ بعد دیگه خبرببرری ازش نداشتم تا اینکه شنیدم

برگشته به کار دولبىتبىی…‏ آره،‏ رابطهی من و اون به خیلی قبل برمیگرده.‏ ‏(جیمی را صدا میکند)‏ جیمی!‏

مبریبرز رو ‏بجببجچبنیبنن.‏ شام داره آماده میشه.‏

‏(جیمی از پلهها پایبنیبنن میآید و به آبهنبهها میپیوندد.‏ یکی از عینکهایش را به چشم دارد.)‏

آرامینتا ‏(میخندد):‏ جیمی!‏ چطور میتوبىنبىی با اینا ببیبىنبىی!‏

جیمی:‏ ‏بمنبممیتوبمنبمم.‏ اما باعث میشه چبریبرزی که میخوری خیلی جالب به نظر برسه.‏

‏(شروع به غذا خوردن میکنند.)‏

آرامینتا:‏ بهبه!‏ یادم رفته بود که تو این خونواده چقدر خوب غذا میخوردبمیبمم.‏ فقط طرف فامیل مامان

که دعوت میشدبمیبمم از گرسنگی میمردبمیبمم.‏ کیک ماهی و پورهی سیبزمیبىنبىی.‏

پائولو:‏ نون شگفتانگبریبرز‎١‎ هم بود.‏

جیمی:‏ نون شگفتانگبریبرز برای پسر شگفتانگبریبرز.‏ من پسر شگفتانگبریبرزم.‏ ‏(با سرخوشی…‏ در یکی از

حالتهای خیالىللىی ‏همھهممیشگیاش به سر میبرد.)‏ بابا،‏ تو مرد شگفتانگبریبرز هسبىتبىی.‏ آرامینتا،‏ تو میتوبىنبىی…‏

پائولو:‏ غذاتو ‏بجببجخور جیمی.‏

آرامینتا:‏ دسر ‏همھهممیشه ژله داشتیم.‏

جیمی:‏ من عاشق ژلهام.‏ با اون ‏همھهممه چبریبرزای خندهدار توش.‏ ‏(ریسه میرود.)‏

پائولو:‏ من هیچوقت نفهمیدم که مادرت چرا اینقدر سالمللمم و سرحال بود با اینکه با کیک ماهی و پورهی

سیبزمیبىنبىی بزرگ شده بود.‏

جیمی ‏(حرفش را قطع میکند):‏ آرامینتا نگاه کن!‏ ‏(یک عینک دیگر به چشم میزند.)‏

پائولو ‏(با ملابمیبممت):‏ درش بیار.‏ برای چشمت بده.‏

‏(جیمی عینک را درمیآورد.‏ پائولو دوباره رو به آرامینتا میکند.)‏

آرامینتا:‏ توی گوابمتبممالا برتحنتحج و لوبیا بود.‏ ‏همھهممبنیبنن و بس.‏ ‏بجببجچهها خیلی لاغر بودن.‏ بعد منو نگاه کن.‏ شانس

آوردم که اون اولش این ‏همھهممه داشتم.‏

:Wonder Bread ١ نان واندر،‏ نام ‏بجتبججاری نوعی نان که در آمریکای ‏سمشسممالىللىی تولید و توزیع میشود.‏ نام ‏بجتبججاری به دلیل استفاده

در ‏جمججمملات بعدی،‏ شگفتانگبریبرز ترجمججممه شده است.‏

!175


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ آره.‏ وقبىتبىی که رفبىتبىی من فکر کردم هواپیمابىیبىی قبولت ‏بمنبممیکنه:«متاسفانه وزن بیشبرتبرر از حد ‏مجممججازه.»‏

آرامینتا:‏ وقبىتبىی دوستات برای شام میاومدن اینجا،‏ تو دربارهی وزن من حساسیت نشون میدادی.‏

پائولو:‏ حساسیت؟

آرامینتا:‏ قبول کن.‏ منو از تو اتاقم صدا میکردی که معرفیم کبىنبىی،‏ بعد منو میفرستادی که برم.‏ منو

میبوسیدی و شببجببجخبریبرر میگفبىتبىی و یه چبریبرز به خیال خودت خندهدار میگفبىتبىی،‏ مثلاً:«دخبرتبررم مال ‏سمسسممت

ایتالیابىیبىی و ‏بهیبههودی خانواده است.»‏ ‏(مکث میکند،‏ حالتش عوض میشود.)‏ ازش متنفر بودم،‏ چون

میدونستم ظاهر من اسباب خجالتته.‏

پائولو:‏ نه،‏ نه.‏

آرامینتا:‏ پس اون دوستت زیگمونت زلر‎١‎ چی؟ اسمسسممشو هیچوقت یادم ‏بمنبممیره.‏ وزنش یه صدوسی کیلو ‏بىیبىی

میشد.‏ من ‏همھهممیشه تصور میکردم که ‏مجممججموع دوتا آدم روی ‏همھهممه،‏ یکی زیگمونت و یکی زلر.‏ توی

صندلىللىی دستهدار جا ‏بمنبممیشد.‏ یادمه صندلىللىی بزرگ ننوبىئبىی رو براش آوردی،‏ و بعد از اون شب صندلىللىی دیگه

تکون ‏بمنبممیخورد.‏

جیمی ‏(وسط صحبتش می پرد):‏ هنوزم تکون ‏بمنبممیخوره.‏

آرامینتا:‏ به خاطر اون شرمنده ‏بمنبممیشدی.‏ مدام دعوتش میکردی برای شام،‏ انگار شدیداً‏ ‏مجممجحروم و

گرسنه بود.‏

پائولو:‏ اون دخبرتبررم نبود.‏

آرامینتا:‏ درسته.‏ یه فبریبرزیکدان میانسال که خودشو با مزونها و پروتونها خفه میکنه میتونه شبیه

اسب آبىببىی باشه.‏ اما یه دخبرتبرر نوجوون ‏بمنبممیتونه تپل باشه.‏ مانع رابطهی درست فرویدی پدر و دخبرتبرر

میشه.‏

پائولو:‏ آخه فروید چه ربطی به این ماجرا داره؟

آرامینتا:‏ ‏همھهممکارای تو ‏همھهممیشه تو اون صحبتهای سر شام حرفش رو به میون میکشیدن.‏ مثل اون

روانکاوی که میومد خونهمون تا از مشکلات خانوادگیش برامون بگه.‏

!176

Zygmunt Zeller ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ ماروین میلر‎١‎ رو میگی.‏ خب روانکاوها هم کسی رو نیاز دارن که باهاش حرف بزنن.‏

آرامینتا:‏ دوستای تو ‏همھهممیشه اسمهاشون با هم جور بود.‏ زیگمونت زلر.‏ ماروین میلر.‏

‏(پائولو سرش را با ناباوری تکان میدهد،‏ اوقاتش تلخ شده اما ناخواسته برایش جالب هم هست.)‏

آرامینتا:‏ نقاشیهای مدرسهمو نگاه میکرد و میگفت:‏ نگاه کن دستاش چه کوتاهه‐‏ دنبال ‏مجممجحبته.‏ عجب

آدم گهی بود!‏

جیمی ‏(وسط صحبتش میپرد):‏ کی آدم گهی بود آرامینتا؟

پائولو:‏ تو ‏همھهممیشه اصطلاحات مدفوعی رو جایگزین اظهار نظر منطقی میکردی.‏

آرامینتا:‏ مدفوعی!‏ این دیگه حرف زشتیه.‏

پائولو:‏ ا گه ‏بجتبجحصیلات ‏بهببههبرتبرری داشبىتبىی…‏

آرامینتا:‏ تو منو فرستادی کالجللجج درجه چهار…‏

پائولو:‏ کالجللجج درجه سه ردت کرده بود…‏ ا گه ‏بجتبجحصیلات ‏بهببههبرتبرری داشبىتبىی میفهمیدی که چرا فروید دربارهی

فضولات نوشته بود.‏

آرامینتا:‏ فضولات!‏ این دیگه خیلی مدفوعیه.‏

پائولو:‏ فضولات یکی از دستهبندیهای فروید بود.‏

آرامینتا:‏ خب دوستای تو مدام تو این دستهبندیها قرار میگرفبنتبنن.‏

‏(جیمی از سروکول آرامینتا بالا میرود و بغلش میکند.)‏

پائولو:‏ جیمی آرامینتا رو اذیت نکن.‏

آرامینتا:‏ اذیتم ‏بمنبممیکنه.‏

پائولو:‏ جیمی تو دیگه یه پسر بزرگی.‏

آرامینتا:‏ این یعبىنبىی چی؟

پائولو:‏ یعبىنبىی اینکه باید یاد بگبریبرره چطور با خابمنبممهای جوون رفتار کنه.‏

آرامینتا:‏ من خواهرشم.‏

جیمی:‏ بابا،‏ من میخوام با آرامینتا ازدواج کنم.‏

!177

Marvin Miller ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ نه جیمی،‏ برادر و خواهر ‏بمنبممیتونن با هم ازدواج کبننبنن.‏

آرامینتا:‏ خودش میدونه!‏

پائولو:‏ ‏بمنبممیدونه…‏

آرامینتا ‏(عصبابىنبىی):‏ اینو نگو!‏

جیمی:‏ من خیلی چبریبرزا میدوبمنبمم.‏

پائولو ‏(ملابمیبممتر میشود):‏ بله جیمی،‏ تو یه چبریبرزابىیبىی میدوبىنبىی اما…‏ بیایید یه کم بستبىنبىی ‏بجببجخور ‏بمیبمم.‏ ‏(شروع به

کشیدن میکند.)‏

آرامینتا:‏ وای خدا من ‏بجتبجحملشو ندارم!‏

پائولو:‏ بذار یه چبریبرزی رو روشن کنیم آرامینتا.‏ من ‏همھهممیشه به تو افتخار میکردهام.‏ وقبىتبىی شعر مینوشبىتبىی

‏همھهممیشه میزدمشون به دیوار دفبرتبررم.‏

آرامینتا:‏ به جز اوبىنبىی که باعث شد تو مدرسه راهنمابىیبىی تعلیق بشم.‏

پائولو:‏ مثل اینکه یادت رفته،‏ من به مدرسه نامه نوشتم و ازت دفاع کردم.‏

آرامینتا:‏ آره.‏ ‏(ادای ‏لحللححن آ کادمیک او را درمیآورد.)‏ ‏«زبان او برای من نبریبرز توهبنیبننآمبریبرز بوده است.‏ لکن

او ‏مجممجحق است که به شیوهی خود،‏ افکارش را بیان ‏بمنبمماید.‏ این پایهی نظام قانون اساسی ماست.»‏ ‏همھهممیشه

برای گفبنتبنن حرف راست باید معذرتخواهی میکردی.‏

پائولو:‏ این دقیقاً‏ ‏همھهممون حسی بود که نسبت به اون شعر داشتم.‏ زبونش‐‏ فکر کنم تنها کلمهای که

میشه راجع ‏بهببههش به کار برد…‏

آرامینتا:‏ تو خجالتزده بودی.‏ نسل ‏سمشسمما خیلی راحت خجالتزده میشه.‏

پائولو:‏ نسل ‏سمشسمما هم خیلی خجالتآوره.‏

آرامینتا:‏ پس چرا از کارهابىیبىی که ‏همھهممکارات میکبننبنن خجالتزده نیسبىتبىی؟

پائولو:‏ کارهاشون چی هست؟

آرامینتا:‏ ذرات سریع.‏ مزونها.‏ کوارکها.‏ ‏همھهممش در حال کوارک هسبنتبنن.‏ عبنیبنن اردک.‏ کوارک،‏ کوارک!‏

جیمی ‏(وسط صحبت میپرد):‏ کوارک کوارک!‏

پائولو:‏ به سلامبىتبىی جهل.‏ ‏(رو به جیمی)‏ خیلی خب جیمی،‏ میتوبىنبىی از سر مبریبرز بری.‏

!178


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

جیمی:‏ من که هنوز بستبىنبىیمو ‏بمتبمموم نکردم.‏

آرامینتا ‏(از کوره در میرود):‏ چرا میفرستیش بره؟ تو ‏همھهممه رو میفرسبىتبىی که برن!‏

پائولو ‏(عصبابىنبىی):‏ منظورت چیه؟

آرامینتا:‏ ولش کن.‏

پائولو:‏ من تو رو جابىیبىی نفرستادم،‏ فرستادم؟ تو خودت تصمیم گرفبىتبىی بری گوابمتبممالا.‏

آرامینتا:‏ بله.‏ بازم میخوام برگردم ‏همھهممونجا.‏

پائولو:‏ ‏بمنبممیدونستم میخوای برگردی.‏ برای چی؟

آرامینتا:‏ من اوبجنبججا یه دوست خوب پیدا کردم.‏ ‏همھهممسن خودم بود،‏ اما معلم روستا بود.‏

پائولو:‏ این پسره…‏ دوستپسرت بود؟

آرامینتا:‏ من ‏همھهممچبنیبنن چبریبرزی نگفتم.‏ اما بله،‏ فکر میکنم که بود.‏

پائولو:‏ خیلی خب،‏ دیگه سوالىللىی نیست.‏

‏(بستبىنبىی میخورند.)‏

جیمی:‏ میتوبمنبمم برم بالا تلویزیون نگاه کنم؟

‏(پائولو به نشانه تایید سر تکان میدهد.‏ جیمی میرود.)‏

پائولو ‏(پس از کمی سکوت):‏ پس داری سکس رو کشف میکبىنبىی.‏ ‏(دست دراز میکند تا قهوه را بردارد.)‏

آرامینتا:‏ دیگه سوالىللىی نبود،‏ ها؟

پائولو:‏ این توضیحی بود.‏ ‏(برای هر دویشان قهوه میریزد.)‏

آرامینتا:‏ توضیح دقیقی نبود.‏ من سکس رو کلاس دوازدهم کشف کردم.‏

پائولو:‏ تو دببریبررستان؟

آرامینتا ‏(با شوخطبعی با دست اشاره میکند):‏ این سوال بود ها!‏ معلومه که تو دببریبررستان.‏

پائولو:‏ معلومه.‏ ‏(سکوت)‏ خدایا،‏ تو دببریبررستان!‏ ‏(جرعهای قهوه مینوشد)‏ خب،‏ دستکم یه چبریبرزی تو

دببریبررستان یاد گرفبىتبىی.‏

‏(صدای تلویزیون از اتاق جیمی به گوش میرسد.)‏

پائولو:‏ جیمی!‏ صدای تلویزیون رو کم کن.‏

!179


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

آرامینتا ‏(موضوع را عوض میکند):‏ بابا،‏ به نظرم جیمی ‏بهببههبرتبرر شده.‏

پائولو ‏(مجممجحکم):‏ دقیقاً‏ مثل قبله.‏

آرامینتا:‏ از اوبىنبىی که یادم میاد ‏بهببههبرتبرر به نظر میرسه.‏

پائولو:‏ آزمایشها تغیبریبرری رو نشون ‏بمنبممیده.‏

آرامینتا ‏(با عصبانیت):‏ چرا اینقدر به آزمایشها ابمیبممان داری؟ من ازشون متنفرم.‏

پائولو:‏ خانوم،‏ بدون آزمایش،‏ علم هم ندار ‏بمیبمم.‏ من فکر ‏بمنبممیکنم تو به علم اعتقاد داشته باشی.‏

‏بمنبممیفهمم چرا.‏

آرامینتا:‏ خب بببنیبنن،‏ چبریبرزابىیبىی هست که علم ازش سر در ‏بمنبممیآره.‏

پائولو:‏ مادرت هم ‏همھهممبنیبننطوری بود.‏ به حقایق اعتماد نداشت.‏ خیلی رمانتیک بود.‏

آرامینتا ‏(به آرامی):‏ نگو بود.‏

پائولو ‏(سرش را تکان میدهد،‏ مکث میکند):‏ آرامینتا،‏ اون سعی کرد ‏بمببممبریبرره چون…‏ زن زیباییه و باید

تو یه دنیای زیبا زندگی کنه.‏ نه این دنیا.‏ این دنیا میترسوندش.‏

‏(صدای موسیقی پیانو بلند میشود.‏ پائولو به ‏سمسسممت چپ صحنه میرود،‏ ‏سمسسممت چپ کمکم روشن میشود

و لوسی در لباسی متفاوت از فلشبک قبلی در آبجنبججاست.)‏

لوسی:‏ باید پای تلفن بیشبرتبرر مراقب باشی پائولو.‏

پائولو:‏ چرا؟

لوسی:‏ وقبىتبىی با تلفن صحبت میکنم صداهای عجیبىببىی میشنوم.‏

پائولو:‏ فکر میکبىنبىی…؟

لوسی:‏ افبىببىیآی.‏

پائولو:‏ چرند نگو.‏ ما که چبریبرزی ‏بمنبممیگیم که برای اونا جالب باشه.‏

لوسی:‏ چرا،‏ میگیم.‏ ‏همھهممبنیبنن دیروز داشبىتبىی با جیم کولودبىنبىی‎١‎صحبت میکردی.‏

پائولو:‏ خب؟

لوسی:‏ نیم ساعت حرف زدید.‏

!180

Jim Kolodny ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ پرچونگی هم جرمه؟

لوسی:‏ دربارهی دولت حرف زدید.‏ دوستانه هم نبود…‏

پائولو:‏ خب،‏ ما میتونیم هر حرفىففىی که ‏بجببجخوابمیبمم بزنیم.‏ اینجا آمریکاست.‏

لوسی ‏(صدایش بالا میرود):‏ ‏بجنبجخبریبرر،‏ اشتباه میکبىنبىی.‏ آمریکا نیست.‏ قبلاً‏ آمریکا بود.‏ یا شاید هیچوقت هم

نبود.‏ شاید هم آمریکاست تا وقبىتبىی شونزده سالت بشه،‏ بعد بزرگ میشی و میبیبىنبىی که مثل بقیه جاهای

دیگه است.‏

پائولو:‏ اما شبیه جاهای دیگه نیست.‏

لوسی:‏ تو یه چبریبرزابىیبىی هست.‏ پلیس ‏مجممجخفی.‏ اسبرتبرراق ‏سمسسممع.‏ پروندههای سرّی دربارهی مردم.‏ باید بیشبرتبرر

مراقب باشیم.‏

پائولو:‏ من دلمللمم میخواد فکر کنم که ما خطرنا کیم لوسی،‏ اما…‏

لوسی:‏ برای اونا مهم نیست که ما چقدر خطرنا ک هستیم‐‏ مهم اینه وجود دار ‏بمیبمم.‏

پائولو:‏ فکر میکنم باید خونسرد باشی.‏

لوسی:‏ تو خیلی خونسردی پائولو.‏ اون خشمی که یه موقعی داشبىتبىی کجا رفته؟

پائولو:‏ گذاشتمش کنار.‏ وقبىتبىی با خشمت ‏بمنبممیتوبىنبىی کاری ابجنبججام بدی،‏ تو رو ‏بجتبجحلیل میبره.‏ لوسی،‏ دنیا

آشفتهبازاره.‏ عوض هم ‏بمنبممیشه.‏ باید قوی باشی و اینو قبول کبىنبىی.‏

لوسی:‏ من باید باهاش ‏بجببججنگم.‏ اما تنهابىیبىی ‏بمنبممیتوبمنبمم.‏ ‏(دستش را دراز کرده است؛ پائولو به سویش ‏بمنبممیرود.)‏

کمکم کن پائولو.‏

پائولو ‏(به سردی):‏ رفتارتو عوض کن لوسی،‏ رفتارتو عوض کن!‏

‏(طوری به پائولو نگاه میکند که انگار تازه فهمیده که تنهاست.‏ پائولو به مرکز صحنه برمیگردد و نور در

قسمت پیانو خاموش میشود.)‏

آرامینتا:‏ پیانو زدنش رو خیلی دوست داشتم.‏ هیچوقت ‏مجممججبور نبود از روی نت ‏بجببجخونه.‏ ‏همھهممهاش از

درونش بود.‏ یادمه ‏همھهممه با هم اون کمدی موزیکالهای آبکی رو میخوندبمیبمم.‏

‏(موسیقی پیانو،‏ لوسی دیده ‏بمنبممیشود،‏ به آرامی مینوازد)‏

پائولو:‏ تو روی پام مینشسبىتبىی.‏

!181


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

آرامینتا ‏(نشنیده میگبریبررد):‏ جیمی خیلی خوشحال بود.‏ دوست داشت کنارش روی صندلىللىی پیانو بشینه.‏

پائولو:‏ تو چه دخبرتبرربجببجچهی بااحساسی بودی.‏

آرامینتا ‏(همھهممچنان ‏بىببىیتوجه):‏ تو و مامان تو این اتاق میرقصیدید.‏ اما بعضی وقتا تو رادیو هیچی جز را ک

‏بمنبممیشد پیدا کرد،‏ برای ‏همھهممبنیبنن با اخبار ساعت هفت میرقصیدید.‏

پائولو:‏ نه!‏

آرامینتا:‏ چرا!‏ ‏سمشسمما دوتا با والبرتبرر کرانکایت‎١‎ میرقصیدید.‏

پائولو:‏ اون سفرهای تابستوبىنبىی تو ‏بمتبممام کشور؟ تو و جیمی عقب شِوی‎٢‎ قدبمیبممیمون؟

آرامینتا:‏ مامان یه وری مینشست رو صندلىللىی جلو و برامون کتاب میخوند.‏ این کارشو دوست داشتم

چون حواسم رو از بوی موز پرت میکرد.‏

پائولو:‏ موز؟

آرامینتا:‏ ‏بمتبممام طول راه تو کانزاس تو داشبىتبىی موز میخوردی.‏ مامان برات پوست میکند تا تو رانندگیتو

بکبىنبىی.‏ ببرنبرزین برای ماشبنیبنن،‏ موز برای تو.‏ بوی اون موزها!‏ من و جیمی روی صندلىللىی عقب هرهر

میخندیدبمیبمم،‏ چون دماغمونو نگه داشته بودبمیبمم خیلی هم سخت بود.‏

پائولو ‏(میخندد):‏ یادمه رو لبهی پرتگاههای کوههای را کی اسبسواری میکردبمیبمم،‏ تو ارتفاع سه هزار

مبرتبرری.‏ ‏سمشسمما ‏بجببجچهها رو پشت اون اسبها چقدر نبرتبررس بودید،‏ ‏همھهممهاش چند سانت فاصله از پرتگاه.‏ مادرتون

هم ‏همھهممبنیبننطور.‏ من تا سرحد مرگ میترسیدم.‏

آرامینتا:‏ تو تنها کسی بودی که میدونسبىتبىی تو چه ارتفاعی هستیم‐‏ میبیبىنبىی؟ ‏ممممممکنه که آدم بیش از

اندازه بدونه.‏

پائولو:‏ هیچ فرصبىتبىی رو از دست ‏بمنبممیدی ها؟!‏ ‏(به فکر فرو میرود)‏ موزها رو به کلی یادم رفته بود.‏

تابستوبىنبىی که با ماشبنیبنن رفتیم کالیفرنیا‐‏ یه دریاچه بود مثل مروارید تو دوهزار مبرتبرری ارتفاعات سبریِبررا.‏

مادرت تردید نکرد.‏ لباساشو درآورد،‏ شبریبررجه زد توی آب ‏تحیتحخ.‏ میتونست تو یه کلبهی کوهستابىنبىی کنار

!182

Walter Cronkite ١

٢ کوتاهشدهی شورولت Chevrolet


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

دریاچه زندگی کنه.‏ اما هر بار که برمیگشتیم،‏ خندههای فوقالعادهش ناپدید میشد.‏ روزنامهها رو

میخوند و هر وحشبىتبىی که تو دنیا بود،‏ میشد ‏بجببجخشی از زندگیش.‏

آرامینتا:‏ بعضی وقتا دیروقت شب میشنیدبمیبمم که با هم جروبجببجحث میکنبنیبنن.‏

پائولو:‏ ‏همھهممیشه ببنیبننمون اینطور نبود.‏

آرامینتا:‏ میدونستم که ‏همھهممدیگه رو دوست دارید.‏ من ‏همھهممیشه تو و مامان رو مثل زئوس و آفرودیت

تصور میکردم.‏

پائولو:‏ مگه زئوس موهاش داشت میربجیبجخت؟

آرامینتا:‏ تو میتوبىنبىی خیلی هم خوشتیپ باشی.‏

پائولو:‏ سهشنبهها و ‏جمججممعهها،‏ زیر یه نور خاص،‏ شاید.‏

آرامینتا:‏ مگه زئوس به شکلهای ‏مجممجختلف دربمنبممیاومد؟

پائولو:‏ چرا،‏ شبریبرر یا عقاب،‏ اما نه یه بیوفبریبرزیکدان ‏بهیبههودی‐ایتالیابىیبىی.‏

آرامینتا:‏ اما مامان دست از دوست داشتنت برنداشت.‏ چی شد؟

پائولو:‏ ترسهاش.‏ ترسهاش زیاد شد.‏ ما ‏همھهممه ترسهامونو دار ‏بمیبمم،‏ اما اون هیسبرتبرریک و اجمحجممق شد.‏

آرامینتا ‏(مجممجحکم):‏ مامان اجمحجممق نیست!‏ اون ‏همھهممیشه داشت میخوند.‏ تولستوی،‏ هبرنبرری جیمز،‏ ‏همھهممه رو.‏ اون

از ‏بمتبممام ‏همھهممکارای دانشمندت باهوشتره.‏

پائولو ‏(مجممجحکم):‏ آره.‏ اما کمکم داشت نامناسب رفتار میکرد…‏

آرامینتا ‏(با ببریبرزاری):‏ آها آره،‏ نامناسب…‏

پائولو:‏ واقعیته.‏ مردم داشبنتبنن مسخرهاش میکردن.‏ انگار این دنیا رو رها کرده بود.‏ اون واقعاً‏

میخواست تو یه سیارهی دیگه زندگی کنه.‏ شاید ونوس.‏ نزدیکتر به خورشید.‏ مهماننوازتر از این

زمبنیبنن خودمون.‏ بدتر و بدتر میشد.‏ آخرش شده بود یه زن دیوانه.‏

آرامینتا ‏(فریاد میزند):‏ دربارهی مادر من اینو نگو!‏

‏(به سوی او میپرد تا به او ‏جمحجممله کند.‏ پائولو نگهش میدارد،‏ مانعش میشود و او را در آغوش میگبریبررد.)‏

پائولو:‏ آرامینتا!‏ آرامینتا!‏

‏(آرامینتا خود را رها میکند،‏ گریه میکند.‏ زنگ در خانه به صدا درمیآید.‏ پائولو تردید میکند.)‏

!183


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ بیا تو!‏

‏(جان لندل وارد میشود،‏ مردی درشت،‏ خوشلباس،‏ کیف مدارکی در دست دارد.)‏

پائولو:‏ جان،‏ بیا تو.‏

‏(با هم دست میدهند و در ‏همھهممبنیبنن حال آرامینتا بر خود مسلط میشود.)‏

لندل:‏ این باید دخبرتبررت باشه.‏ ‏(با مهربابىنبىی لبخند میزند.)‏

‏(آرامینتا به حالت سلام سر تکان میدهد.)‏

آرامینتا ‏(با عجله میخواهد خارج شود):‏ من با جیمی تلویزیون نگاه می کنم.‏ ‏(خارج میشود)‏

لندل:‏ ‏بمنبممیخواستم…‏

پائولو:‏ نه،‏ نه،‏ بشبنیبنن.‏ نوشیدبىنبىی میل داری؟ بذار کتت رو بگبریبررم.‏

‏(کتش را درمیآورد و به او میدهد.)‏

لندل:‏ ا گه کمی ویسکی داری…‏ خب پائولو،‏ خیلی وقته ندیدمت.‏

‏(پائولو نوشیدبىنبىیها را آماده میکند،‏ با سر تایید میکند.)‏

لندل:‏ هنوزم میتوبمنبمم اون روز صبح زود توی هواپیما تصورت کنم که راهتو توی اون جای تنگ باز

میکردی.‏ تو تنها دانشمندی بودی که میتونستیم توی دُم جات بدبمیبمم.‏

پائولو:‏ بعد من فکر میکردم برای این انتخاب شدم که مشاهدهگر دقیقی بودم.‏

لندل:‏ البته که این فا کتور بود.‏ اما تو ‏لحللححظات تاربجیبجخی مثل اون،‏ لاغر بودنه که به حساب میآد.‏

‏(میخندد)‏ تو هم میخواسبىتبىی ‏همھهممکاری کبىنبىی،‏ با اینکه دربارهی کلیت دفاع ضدموشکی تردید داشبىتبىی.‏

پائولو:‏ بیشبرتبرر از تردید،‏ من فکر میکردم فکر خطرنا کیه.‏ اونطور که یادم میاد تو هم تردید داشبىتبىی.‏

لندل:‏ داشتم.‏ توی ‏همھهممون روز اول آزمایشات هم درست بعد از اینکه به یه هدف زدبمیبمم و میشد گوی

آتشبنیبنن رو ‏بىببىیحرکت توی هوا دید و ‏همھهممه داشبنتبنن فریاد میزندن،‏ میخندیدن و به هم تبرببرریک میگفبنتبنن،‏ تو

آروم گفبىتبىی:«شانسی بود.‏ ‏بهببههبرتبرره بیشبرتبرر آزمایش کنیم.»‏ تو درست میگفبىتبىی.‏ یه آزمایش ساختگی بود که

تنظیم شده بود تا موفقیتآمبریبرز باشه.‏ بعد تو گفبىتبىی:«کجا میتوبمنبمم یه جیپ پیدا کنم؟ میخوام برم مبریبرزان

تشعشعات رو اندازه بگبریبررم.»‏

پائولو:‏ حافظهی خو ‏بىببىی داری.‏

!184


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

لندل:‏ اینا جزبىئبىی از تاربجیبجخه.‏

‏(مینوشند،‏ با یادآوری خاطراتشان شاد و راحت هستند.)‏

پائولو:‏ شنیدم پژوهش رو کنار گذاشبىتبىی رفبىتبىی عضو فدرالیستهای جهابىنبىی شدی.‏

لندل ‏(آه میکشد):‏ سه سال ‏بمتبممام مبارزهی تبلیغابىتبىی کردم برای یه جهان متحد،‏ برای خلع سلاح.‏ اما

میدیدم که امیدی ‏بهببههش نیست.‏ تصمیم گرفتم که ‏همھهممچنان برای ‏همھهممون هدف کار کنم…‏ اما از داخل.‏

پائولو:‏ پس برگشبىتبىی که برای دولت کار کبىنبىی.‏

لندل:‏ برای شرکت رَند‎١‎ که پیمانکار دولته.‏ اخبریبرراً‏ شدهام مسئول ارشد امنیت.‏ حالا بذار یه چبریبرزی ‏بهببههت

بگم.‏ توانابىیبىیهای تو الان شدیداً‏ مورد نیازه.‏

پائولو:‏ تو که میدوبىنبىی من قسم خوردم که دیگه برای دولت هیچ کاری نکنم.‏ من ‏بهببههشون گفتم که

برنامهی موشکی فضابىیبىی جواب ‏بمنبممیده و ا گر هم بده فقط جنگ تسلیحابىتبىی رو سریعتر میکنه.‏

لندل:‏ اما وقبىتبىی تو سال ٨۵[١٩] توی صحرا آزمایش میکردبمیبمم قبول کردی که روی مشکلات تشعشع

کار کبىنبىی.‏

پائولو:‏ احساس کردم فرصتیه که میشه جون آدما رو ‏بجنبججات داد.‏

لندل:‏ دقیقاً‏ برای ‏همھهممبنیبنن الان ‏بهببههت نیاز دار ‏بمیبمم.‏ ‏(برای تاثبریبررگذاری مکث میکند)‏ یه سلاح جدید در دست

طراحیه.‏

پائولو:‏ یه سلاح جدید؟ تو دنیا اونقدر شهر وجود نداره که بشه با این ‏همھهممه ‏بمببممب که دار ‏بمیبمم خرابشون

کرد.‏ دیوانگیه.‏

لندل:‏ دیوانگی باشه یا نباشه،‏ واقعیته.‏

پائولو:‏ خوشحالمللمم که ازش ببریبررون اومدم.‏

لندل:‏ هیچ کدوممون ببریبررون نیستیم پائولو.‏ ما توی این سیاره هستیم،‏ نه جای دیگه.‏ ‏بجببجچههاموبمنبمم

‏همھهممبنیبننطور.‏ باید به فکر ‏بجببجچههامون باشیم.‏ جنگ سرد قطعاً‏ ‏بمتبمموم شده.‏ اما ما یه دسمشسممن جدید دار ‏بمیبمم‐‏

تروریسم.‏ بدون سلاح ‏بمنبممیتونیم از پسش بر بیاییم.‏ برای ‏همھهممبنیبنن یه سلاح جدید تو برنامه است،‏

سلاحی که میتونه از یه پایگاه نظامی جدید پرتاب بشه.‏

!185

Rand ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو ‏(بلند میشود،‏ قدم میزند،‏ سرش را تکان میدهد):‏ دیوانگیه.‏ ‏همھهممبنیبنن حالاش تو صدتا کشور

‏مجممجختلف پایگاه نظامی دار ‏بمیبمم.‏

لندل:‏ آره،‏ اما ‏بمتبممام اون کشورها یه مشکل مشبرتبررک دارن…‏

پائولو:‏ اون کشورها ما رو اوبجنبججا ‏بمنبممیخوان.‏

لندل:‏ دولتها مایلن،‏ میشه تشویقشون کرد.‏ اما مردمشون ‐ این یه مسئلهی دیگهست.‏ خصومت

آشکار بیشبرتبرر و بیشبرتبرر‐‏ کره،‏ ژاپن،‏ خاورمیانه.‏ فقط خصومت نیست.‏ تروریسم.‏ پس مشکل میشه این:‏

کجا میتونیم پایگاه نظامی داشته باشیم که هیچ ‏مجممجخالف ‏مجممجحلی وجود نداشته باشه؟

‏(پائولو به آسمسسممان اشاره میکند.)‏

لندل ‏(مشتاقانه):‏ دقیقاً!‏ فضا.‏ ما خیلی وقته که دار ‏بمیبمم فضاپیما میفرستیم،‏ اما هیچوقت سلاح به فضا

نفرستادهابمیبمم.‏ هیچکس این کارو نکرده.‏ خیلی فکر هیجانانگبریبرزیه.‏

پائولو:‏ هیجانانگبریبرز؟ من که میگم غمانگبریبرزه.‏ سلاح تو فضا؟ فکر ‏بمنبممیکبىنبىی خدا از این ‏بجتبججاوز ما

خشمگبنیبنن بشه؟

لندل ‏(میخندد):‏ فکر میکردم تو آتئیست هسبىتبىی.‏

پائولو:‏ مادرم ‏بهیبههودی بود و پدرم کاتولیک.‏ فکر کردم آتئیسم سازش خو ‏بىببىی باشه.‏ جداً‏ جان،‏ این فکر

وحشتنا کیه.‏

لندل:‏ آره،‏ وحشتنا که.‏ چند نفری توی رَند هستیم که ‏همھهممبنیبنن حس رو دار ‏بمیبمم،‏ اما ‏بمنبممیتونیم صربجیبجحاً‏ باهاش

‏مجممجخالفت کنیم.‏ راه دیگهای هست.‏ برای ‏همھهممبنیبنن به تو نیاز دار ‏بمیبمم پائولو.‏ از چبریبرزی که فکر میکبىنبىی بدتره.‏

گفتم ‏«تسلیحات جدید».‏

پائولو:‏ من دربارهی ‏«پناهکوبها»‏ خوندهام.‏ سلاحهابىیبىی که هدفهابىیبىی در عمق زیاد رو ‏بجتبجخریب میکبننبنن.‏

حسن تعببریبرری برای سلاحهای هستهای تا کتیکی،‏ درست میگم؟

لندل:‏ از اون هم گذشتهابمیبمم.‏ چبریبرزی روی مبریبرزهاست که غبریبررقابل تصوره.‏

پائولو:‏ دیوانهان.‏

لندل:‏ برای ‏همھهممبنیبنن ‏بهببههت نیاز دار ‏بمیبمم.‏ درخواست اطلاعات دقیق دربارهی اثرات تشعشعات کردن.‏ این

‏ممممممکنه هشیارشون کنه.‏

!186


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ برای الکلیهای اصلاحناپذیر؟ آخه اثرات واقعاً‏ براشون مهمه؟ هبریبرروشیما براشون اهمھهممیبىتبىی داشت؟

عامل ناربجنبججی‎١‎ براشون اهمھهممیبىتبىی داشت؟ اون ‏همھهممه سربازای ویتنامی که مریض شدن؟ اورانیوم ضعیف

شده؟ وقبىتبىی جنگ اول خلیج ‏بمتبمموم شد به خودشون میبالیدن که ‏:«ما فقط چند صد کشته دادبمیبمم.»‏ حالا

میدونیم که از هر سه سرباز اون جنگ یکیشون یا جسمی یا روحی آسیب دیده،‏ یا ‏بجببجچههاشون به طرز

فجیعی معلولن.‏

لندل:‏ حق با توئه،‏ اونا براشون مهم نیست.‏ اما برای ما مهمه.‏ ما ‏مجممججابشون کردبمیبمم که هر نوع تسلیحات

جدیدی باید ‏همھهممراه با اطلاعات دقیق دربارهی اثرات زیسبىتبىی و بیماریهای تشعشعی باشه.‏ به نفعشون

نیست که فجایع زیسبىتبىی به بار بیارن.‏ این کشور به اندازهی کافىففىی دسمشسممن داره،‏ ‏بجتبجحمل بیشبرتبرر از اینو نداره.‏

‏همھهممهی دنیا برضد ما میشه.‏ دیگه متحد ‏بجنبجخواهیم داشت،‏ حبىتبىی یه دونه.‏ اونا نگران این هسبنتبنن.‏ کار ما

اینه که نگرانشون کنیم.‏ اینجاست که ‏بجتبجخصص تو مورد نیازه.‏ ا گه اطلاعات ‏جمججممع کنیم و ‏بمنبممودار و

جدول درست کنیم،‏ دقیق و متقاعدکننده،‏ شواهد کافىففىی داشته باشیم که فکر کبننبنن غبریبررممممممکنه،‏ میتونیم

کاری کنیم که از فکرش منصرف بشن.‏

پائولو:‏ جان،‏ یعبىنبىی میگی میخوای از خبریبررش بگذرن؟ مگه استخدامت نکردهان که تاییدشون کبىنبىی؟

لندل:‏ چرا،‏ اما من فکر خودمو هم دارم،‏ فکری که اونا درکش ‏بمنبممیکبننبنن.‏ اونا به من اعتماد دارن چون

موقع جنگ سرد باهاشون بودم.‏ اون زمان من به عامل بازدارندهی هستهای اعتقاد داشتم.‏ اما با این

جنگ دیوانهوار تروریسم هیچ بازدارندهای وجود نداره.‏ هیچ سلاحی ‏بمنبممیتونه جلوی تروریستها رو

بگبریبرره.‏ بازیایه که اونا هیچ ازش سر در ‏بمنبممیآرن.‏ توی رَند چند نفری هستیم که با هم دربارهش حرف

میزنیم.‏ ‏همھهممه موافقیم که دیوانگیه و هر کاری میتونیم باید ابجنبججام بدبمیبمم تا جلوشو بگبریبرر ‏بمیبمم.‏ اسم

خودمونو گذاشتیم گروه هایزنبرببررگ‎٢‎ . یادته؟

پائولو:‏ حدس میزنن که با اطلاعات غلط پروژهی ابمتبممی آلمللممان رو خراب کرد.‏

لندل:‏ ما اطلاعات درست میدبمیبمم،‏ اما با ‏همھهممون اثر.‏ ما یه تیم کوچیک خوب دار ‏بمیبمم.‏ یه تیم ویژه.‏

١ عامل ناربجنبججی Orange) (Agent نوعی سم قوی است که ارتش آمریکا در جنگ ویتنام از سال ١٩۶١ تا ١٩٧١ برای از ببنیبنن

بردن جنگلهای پناهگاه ویتکنگ به کار برد.‏ این ماده علاوه بر از ببنیبنن بردن جنگلهای انبوه استوابىیبىی بر مردم ویتنام نبریبرز آثار

مرگبار فراوابىنبىی به جا گذاشت که در نسلهای بعدی مردم مناطق ‏سمسسممپاشی شده دیده میشود.‏

Heisenberg ٢

!187


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ تو هم میخوای من توی تیم باشم.‏

لندل:‏ میخوابمیبمم که تو مدیریتش کبىنبىی.‏

پائولو:‏ مدیریت کنم؟ چرا من؟

لندل:‏ به خاطر اینکه تو ‏بهببههبرتبرریبىنبىی.‏ خدا لعنتش کنه پائولو،‏ اونا ‏بمنبممیتونن هیچ ایرادی به تو وارد کبننبنن.‏ تو

برای پژوهشت روی تشعشعات نوبل بردی.‏

پائولو:‏ میدوبىنبىی که،‏ من تو دانشگاه کلمبیا درس میدم.‏

لندل:‏ تو خیلی وقته که اوبجنبججا دفن شدی،‏ ببخشید میگمها.‏ الان کار عملی هست که میشه ابجنبججام

داد.‏ برای صلح.‏ مطمئناً‏ میتوبىنبىی مرخصی بگبریبرری.‏ رند ‏همھهممبنیبنن حالا قراردادش رو داره.‏ یک عالمللمم پول.‏

پائولو:‏ منظورت چیه ‏«یک عالمللمم پول»؟

لندل:‏ یه بودجهی سه میلیون دلاری.‏ خودت حقوقتو تعیبنیبنن کن.‏ کارکنانت رو،‏ فضای کارتو.‏ مزایای

اضافىففىی فراوون.‏ ‏(مکث میکند)‏ متاسف شدم که دربارهی ‏همھهممسرت شنیدم.‏ حتماً‏ خیلی سخت بوده.‏ ‏بمتبممام

هزینههاش پوشش داده میشه.‏ تو یه پسر هم داری.‏ ا گه ‏مجممجخارج اضافىففىی برای اون هم هست…‏

پائولو ‏(به سرعت بلند میشود،‏ در طول اتاق راه میرود،‏ آشفته،‏ لیوانها را برمیدارد):‏ جیمی هیچ

‏مجممجخارج اضافهای نداره.‏

‏(نور عوض میشود.‏ لوسی پشت پردهای با نوزادی در گهواره صحبت میکند.)‏

لوسی:‏ بیا،‏ بیا،‏ آهان…‏ آره…‏

پائولو:‏ لوسی،‏ تا کی میخوای ‏بهببههش شبریبرر بدی؟

لوسی ‏(وارد فضای اصلی میشود):‏ میفهمم کی باید قطعش کنم.‏

پائولو:‏ فکر کردم بعد از اینکه ‏بجببجچه دو سالش شد…‏

لوسی:‏ اینطوری نیست که.‏

پائولو:‏ پس چطوریه؟

لوسی:‏ سن و تارتحیتحخ نداره.‏ تا وقبىتبىی که هم اون خوشحال باشه هم من.‏

پائولو:‏ به نظر خیلی داره لذت میبره.‏ ‏ممممممکنه تا بیست سالگی هم تو ‏همھهممبنیبنن حال ‏بمببممونه.‏

لوسی:‏ خب میتونیم رکورد بزنیم.‏ ‏بمنبممیفهمم چرا این موضوع اذیتت میکنه.‏

!188


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ آزادتر میشی.‏

لوسی:‏ بببنیبنن چقدر آزادم.‏ مانع رفتنم به هیچجا ‏بمنبممیشه.‏ هر وقت گرسنهاش میشه ‏بهببههش شبریبرر میدم،‏ هر

جا که باشم،‏ تو مبرتبررو،‏ تو سینما.‏ اما متوجه شدهام که تو رو یه کم معذب میکنه.‏

پائولو:‏ به هیچ وجه.‏ من عاشق اینم که ‏بمتبمماشات کنم وقبىتبىی…‏ شاید حسودی میکنم.‏

لوسی:‏ تو که جدا نیفتادی.‏

پائولو:‏ اما درست هم نیست هردوی ما تو مبرتبررو شبریبرر ‏بجببجخور ‏بمیبمم.‏ ‏(آه میکشد،‏ از شوخی خسته شده.)‏ من

فقط ‏بمنبممیفهمم که چرا اینقدر به شبریبرر دادن بند کردی.‏

لوسی:‏ من هم ‏همھهممبنیبنن فکر رو دربارهی تو میکردم…‏ ‏(لحللححنش تغیبریبرر میکند،‏ نرم میشود.)‏ پائولو

‏بمنبممیبیبىنبىی…؟

پائولو:‏ چی رو؟

لوسی:‏ شاید کمک کنه.‏ شاید برای جیمی خوب باشه.‏ من دربارهی تاثبریبرر شبریبرر دادن به ‏بجببجچه خیلی

خوندهام.‏

پائولو ‏(سرش را تکان میدهد):‏ پایهی علمی نداره…‏ تو وضعیت جیمی.‏

لوسی ‏(صدایش تا حد فریاد بالا میرود):‏ علم چی داره که به جیمی بده؟ چبریبرزی داره ‏بهببههش بده تا

کاری که باهاش کرده رو جبرببرران کنه؟

پائولو:‏ میبینم که ‏بجببجحث کردن دربارهاش نتیجهای نداره.‏

لوسی:‏ خوبه.‏ ‏(به سرعت خارج شده و به ‏«قسمت نوزاد»‏ میرود)‏ آفرین کوچولو،‏ ‏بجببجخواب،‏ ‏بجببجخواب…‏

‏(پائولو به آرامی به سوی مرکز صحنه میرود و تاریکی لوسی را دربرمیگبریبررد.)‏

پائولو:‏ حبىتبىی با تسلیحات جدید هم قطعاً‏ مقدار تشعشعات ‏همھهممونه.‏

لندل:‏ نه پائولو.‏ ‏مجممجحاسبات قدبمیبمم از دور خارج شدهان.‏ ما به معیارهای جدید احتیاج دار ‏بمیبمم.‏ میدوبىنبىی،‏

این تسلیحات جدید ما رو به یه بُعد کاملاً‏ متفاوت میبره.‏ تا نبیبىنبىی باورت ‏بمنبممیشه.‏ یه قدم شگفتانگبریبرز

توی بیوفبریبرزیکه.‏ واقعاً‏ به تو نیازه پائولو.‏ نه به خاطر دلایل اونا،‏ برای دلایل خودمون.‏

پائولو:‏ باید دربارهاش فکر کنم جان.‏ اطلاعات بیشبرتبرری لازم دارم.‏

!189


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

لندل:‏ بذار فقط با یه فکر شروع کنم،‏ که ‏همھهممبنیبننطوری که نگاهش کبىنبىی مسخره است.‏ اما گوش کن.‏ ما از

‏بمببممب ابمتبمم استفاده میکردبمیبمم تا ‏بمببممب هیدروژبىنبىی رو به کار بیانداز ‏بمیبمم.‏ بعد پرسیدبمیبمم:‏ از ‏بمببممب هیدروژبىنبىی برای

به کار انداخبنتبنن چی میشه استفاده کرد؟

پائولو:‏ خوشم ‏بمنبممیآد ‏همھهممچبنیبنن سوالابىیبىی رو بشنوم.‏

لندل:‏ ما از سوال مطرح کردن گذشتهابمیبمم،‏ دنبال جوابیم.‏ که تو کمک میکبىنبىی پیداش کنیم.‏ ‏(پوشهای را

از کیفش ببریبررون میکشد)‏ اینجا جزئیات نیومده پائولو.‏ خلاصه است.‏ به اندازهای که ماجرا دستت بیاد.‏

میخوام چند روز بگذارم پیشت باشه…‏ مثلاً‏ تا دوشنبه.‏ شاید تا اون موقع ‏بجببجخوای بدوبىنبىی که میخوای

این ماموریت رو ابجنبججام بدی یا نه.‏ اما ا گه بیشبرتبرر از این وقت لازم داری…‏ ‏(اشارهای اغراقآمبریبرز میکند)‏

پائولو ‏(تردید میکند،‏ سپس پوشه را میگبریبررد):‏ یه نگاهی ‏بهببههش میاندازم.‏

لندل ‏(میخندد):‏ میدونستم که میتوبمنبمم روی اون کنجکاوی ‏بىببىیاندازهات حساب کنم.‏ اما یادت باشه،‏

فوق ‏مجممجحرمانه به حساب میاد.‏ از فوق ‏مجممجحرمانه هم بالاتر.‏ در واقع،‏ اونقدر جدیده که هنوز طبقهبندی

نشده.‏

کبىنبىی؟

پائولو:‏ از فوق ‏مجممجحرمانه هم بالاتر؟ بعد میخوای بگذاریش اینجا ‏بمببممونه؟ بدون اینکه منو بازرسی امنیبىتبىی

لندل:‏ ‏بهببههت که گفتم،‏ من مسئول ارشد امنیبىتبىی رندم.‏ من از وزارت دفاع اجازهاش رو گرفتم.‏

پروندههای تو به روز و شفافه.‏ تو برای آزمایشهای صحرا تو سال ٨۵ بالاترین سطح دسبرتبررسی رو

داشبىتبىی.‏ من میشناسمسسممت پائولوی لعنبىتبىی.‏

پائولو:‏ تو که میدوبىنبىی من ‏مجممجخالف ‏بمببممب فیوژبىنبىی بودم.‏

لندل ‏(دستش را با اغراق تکان میدهد):‏ اوپنهابمیبممر هم ‏مجممجخالف بود.‏ قابل درکه.‏ اما وقبىتبىی تلر‎١‎ رفت پای

‏بجتبجخته و صحبتهای مشهورش رو دربارهی سهولت این کار ابجنبججام داد،‏ او ‏بىپبىی ‏بجتبجحسینش میکرد،‏ تو هم

‏همھهممبنیبننطور.‏ هی میرفت و میاومد و میگفت:«از نظر فبىنبىی خیلی رضایتبجببجخشه…»‏

پائولو:‏ از نظر فبىنبىی رضایتبجببجخشه،‏ بله،‏ اما…‏ ‏(سرش را تکان میدهد)‏

:Teller, Edward ١ فبریبرزیکدان آمریکابىیبىی‐مجممججار که بر روی اولبنیبنن رآ کتور هستهای و اولبنیبنن ‏بمببممبهای ابمتبممی آمریکا کار کرد و ‏بجتبجحت

نظر او اولبنیبنن ‏بمببممب هیدروژبىنبىی منفجر شد.‏

!190


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

لندل ‏(به سرعت):‏ پائولو،‏ این انساندوسبىتبىی تو دقیقاً‏ ‏همھهممون چبریبرزیه که ما رو جذب میکنه.‏ تو سال ١٩٨۵

تو صحرا جون آدما رو ‏بجنبججات دادی.‏ پیشبیبىنبىیهابىیبىی که اوبجنبججا کردی دارن درست از آب درمیان…‏ تو گفبىتبىی

‏«بیست سال دیگه معلوم میشه.»‏

پائولو:‏ من خوندم که دولت توی دادگاه چنبنیبنن چبریبرزی رو اذعان ‏بمنبممیکنه.‏

لندل:‏ خب مسئلهی بودجه است.‏ میتونست منجر به شکایت هزاران سرباز بشه.‏

پائولو ‏(قدم میزند،‏ فکر میکند):‏ مطالعابىتبىی که من ‏بجببجخوام ابجنبججام بدم‐‏ دولت ‏بهببههش احتیاج داره،‏ نداره؟

برای اعتبارش؟

لندل:‏ بله،‏ اما میتونه برای نابودی اعتبار دولت هم استفاده بشه.‏

پائولو:‏ قرار دادن کسی مثل من به عنوان مسئول هم نشون دهندهی حسن نیته و برای ارتش مفیده.‏

لندل:‏ اما میشه ازش استفاده کرد تا جلوی ارتش رو بگبریبرره.‏ بله،‏ قبول دارم،‏ قماره.‏ ‏(مکث میکند.)‏ یه

واقعیت دیگه هم وجود داره که نگفتم…‏ به عنوان مدیر این پروژه تو عضو هیئت مشاوران علمی

رئیسجمججممهور میشی.‏ دسبرتبررسی مستقیم.‏ هبرنبرری هم عضو هیئته.‏

پائولو:‏ هبرنبرری؟

لندل:‏ کیسینجر.‏ شاید به نظر برسه که دارم با آوردن اسمها پز میدم.‏ اما واقعیت اینه که بعد از

این ‏همھهممه مدت که با این آدما وقت میگذروبىنبىی،‏ یادت میره کی هسبنتبنن…‏

پائولو:‏ اونا هم یادشون میره تو کی هسبىتبىی.‏

‏(لندل میخندد.)‏

پائولو:‏ دسبرتبررسی مستقیم یعبىنبىی چی؟

لندل:‏ رئیسجمججممهور هر دو هفته یکبار سهشنبهها با هیئت صبحانه میخوره.‏

پائولو:‏ صبحانهی کنتیننتال؟ پس گفتگوی کوتاهی میشه.‏

لندل:‏ معمولاً‏ حداقل یک ساعت طول میکشه.‏ رئیسجمججممهور پبریبرراشکی دوست داره،‏ باید مراقب

دندوناش هم باشه.‏

‏(پائولو لبخند میزند.)‏

پائولو ‏(پوشه را باز میکند):‏ اشکالىللىی نداره ا گه ‏همھهممبنیبنن الان یه نگاهی بندازم؟

!191


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

لندل:‏ به هیچ وجه…‏ ‏(راضی است.)‏

پائولو ‏(غرق خواندن کاغذها میشود):‏ حالا این واقعاً‏ جواب میده؟

‏(قلم و کاغذ درمیآورد و شروع به ‏مجممجحاسبه میکند.)‏

لندل:‏ جالبه،‏ نه؟

پائولو:‏ ‏همھهمممم!‏ استادانه است.‏ ‏(چند ‏مجممجحاسبهی دیگر ابجنبججام میدهد.‏ دست نگه میدارد،‏ متفکرانه به

نوشتههایش نگاه میکند.‏ رو به لندل میکند)‏ چند هفتهی دیگه ترم ‏بمتبمموم میشه.‏

لندل:‏ ما با کلمبیا صحبت کردبمیبمم که برات مرخصی بگبریبرر ‏بمیبمم.‏

پائولو:‏ واقعاً؟

لندل ‏(لبخند میزند):‏ میبیبىنبىی که،‏ هیچ شوخی تو کار نیست.‏

پائولو ‏(لبخند ‏مجممجحوی بر روی لبانش):‏ میبینم.‏ یه نوشیدبىنبىی دیگه؟

لندل:‏ باید به هواپیمام برسم.‏ رانندهام منتظره.‏ دوشنبه دوباره پرواز میکنم اینجا که ببینم تصمیمت

چیه و مدارک رو ازت بگبریبررم.‏ ‏(لبخند می زند)‏ میدونستم جذبش میشی پائولو!‏ دوشنبه شام؟ ساعت

‎٨:٣٠‎؟

‏(دستش را جلو میآورد.‏ پائولو دستش را میگبریبررد.‏ لندل میرود.)‏ ‏(پائولو باز به مدارک برمیگردد،‏ ورق

میزند،‏ داخل کیفش میگذارد،‏ کیف را در کشو ‏بىیبىی قرار میدهد،‏ با کلید در کشو را قفل میکند،‏ به

قسمت آشبرپبرزخانه میرود،‏ در ‏بجیبجخچال را باز میکند،‏ شبریبرر و بیسکوئیت درمیآورد.‏ در حال برگشبنتبنن از

‏سمسسممت ‏بجیبجخچال آرامینتا را پشت مبریبرز کوچک آشبرپبرزخانه میبیند که کنار چراغ رومبریبرزی کوچکی کتاب

میخواند.)‏

آرامینتا:‏ سلام!‏

پائولو:‏ فکر کردم بالا پیش جیمی هسبىتبىی.‏

آرامینتا:‏ جیمی داره برنامهی مورد علاقهشو میبینه.‏ من داشتم کتاب میخوندم.‏

پائولو ‏(تردید میکند):‏ به صحبتامون گوش میکردی؟

آرامینتا:‏ یه چبریبرزاییش رو.‏

پائولو:‏ خب!‏ ‏(تامل میکند،‏ به دقت به او نگاه میکند.)‏ تصمیم مهمیه…‏

!192


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

آرامینتا:‏ مزخرفه.‏

پائولو:‏ اظهار نظرهای متفکرانهی ‏همھهممیشگیت.‏

آرامینتا:‏ فکر زیادی لازم نداره.‏

پائولو:‏ میفهمی این فرصتیه که یک ضرب از پس ‏بمتبممام هزینههای پزشکی مادرت بر بیاییم.‏

آرامینتا:‏ منظورت زندابىنبىی کردنشه.‏

پائولو:‏ وقبىتبىی پول و اعتبارمون ‏بمتبمموم بشه و اون باز هم به کمک احتیاج داشته باشه،‏ چی کار کنیم؟

بفرستیمش آسایشگاه دولبىتبىی؟ اتاق وحشت؟

آرامینتا:‏ فکر کردم بیمهی درمابىنبىی دار ‏بمیبمم.‏

پائولو:‏ مگه بیمه رو ‏بمنبممیشناسی؟ ‏بمتبممام چبریبرزابىیبىی رو که هیچوقت برات اتفاق ‏بمنبممیافته پوشش میده.‏ بعد یه

لیست استثنائات داره از ‏بمتبممام چبریبرزابىیبىی که برات اتفاق میافته.‏

آرامینتا:‏ پس این پیشنهاد ‏همھهممهاش ختم میشه به پول.‏

پائولو:‏ به این سادگی نیست.‏ ا گه ازم ‏بجببجخوان رو سلاح هستهای کار کنم،‏ معلومه که قبول ‏بمنبممیکنم.‏ اما

ا گه درست شنیده باشی،‏ ا گه مغزت کار میکرد‐‏

آرامینتا:‏ باز شروع کردی‐‏ با افکارت قلدری میکبىنبىی…‏

پائولو ‏(بىببىی توجه،‏ عصبابىنبىی):‏ اونوقت میفهمیدی که این یه فرصته که میشه جون آدما رو ‏بجنبججات داد،‏ که

حد و مرز تعیبنیبنن کرد،‏ که عقلانیت رو وارد ‏بجببجحثهای جنونآمبریبرز کرد،‏ که گفت:‏ این کاریه که اخبرتبرراعات

‏سمشسمما میکبننبنن:‏ این ‏همھهممه سرطان خون،‏ این ‏همھهممه سرطان غدد لنفاوی،‏ این ‏همھهممه چشمای سوخته و از حدقه

دراومده.‏ اینا رو باید بدونن.‏

آرامینتا:‏ ‏همھهممبنیبنن حالاشم اینا رو میدونن و اهمھهممیبىتبىی هم ‏بمنبممیدن.‏

پائولو:‏ اما من اهمھهممیت میدم.‏ جان لندل اهمھهممیت میده.‏ تو ‏همھهممه رو با یه چوب میزبىنبىی.‏ من جان رو

میشناسم.‏ ‏بهببههش اعتماد دارم.‏ اون توی فدرالیستهای جهابىنبىی بوده.‏

آرامینتا:‏ مگه موسولیبىنبىی سوسیالیست نبود؟ نیکسون مگه کوئیکر‎١‎ نبود؟ رونالد ریگان هم احتمالاً‏

شبریبرریبىنبىیهای دخبرتبررای پیشاهنگ رو میفروخته.‏

:quaker ١ جنبشی مذهبىببىی با عنوان ‏«جامعهی مذهبىببىیِ‏ دوستان»‏ بر پایهی اصول صلحطلبانه.‏

!193


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ با این منطقت!‏

آرامینتا:‏ چرا خودت از اینا سر در ‏بمنبممیآری که منتشرشون کبىنبىی؟

پائولو:‏ من به منابع اونا دسبرتبررسی ندارم.‏

آرامینتا:‏ اینطوری اونا تو رو دارن.‏ تو میشی یکی از منابعشون،‏ ‏همھهممونطور که توی لوسآلاموس بودی.‏

به حرفت گوش نکردن و تو هم احساس بیچارگی میکردی.‏ اصلاً‏ برای چی براشون کار میکردی؟

پائولو:‏ یه کسی باید سطوح ابمیبممبىنبىی رو اعلام میکرد.‏ داشبنتبنن سربازها رو میفرستادن به مناطق آزمایش.‏

من گفتم برشون گردونن.‏ داشبنتبنن برای سربازا افسانه میگفبنتبنن.‏

آرامینتا:‏ اما بعدش میگفبنتبنن:«حالا درسته.‏ حالا فاصلهی مناسب رو میدونیم.‏ میتونیم ادامه بدبمیبمم.»‏

تو میتونسبىتبىی راست و مستقیم ‏همھهممون چبریبرزی رو ‏بهببههشون بگی که یه بار به من گفبىتبىی:«هیچ فاصلهی مناسبىببىی

وجود نداره.»‏

پائولو ‏(با خشونت):‏ باید با واقعیت کنار می اومدم.‏ ما ‏بمنبممیتونیم فرار کنیم بر ‏بمیبمم گوابمتبممالا.‏ تو دنیای واقعی

باید با آدمابىیبىی که یه قدربىتبىی دارن ارتباط داشت‐مثل جان لندل.‏

آرامینتا:‏ موقعی که رفته بودم برای روستامون کمک بگبریبررم،‏ آدمابىیبىی مثل اونو تو سفارت آمریکا تو

گوابمتبممالا دیدهام.‏ ارتش داشت مردمو میکشت.‏ ‏همھهممهاش میگفبنتبنن:«ما طرف ‏سمشسمما هستیم».‏ ‏بهببههمون دروغ

میگفبنتبنن.‏

پائولو:‏ من میفهمم چی میگی آرامینتا‐‏ اما من جان رو میشناسم.‏

آرامینتا:‏ پس میخوای این کارو بکبىنبىی.‏ چرا ‏بمنبممیتوبىنبىی ‏بهببههشون نه بگی و نقشههاشون رو به ‏همھهممهی دنیا لو

بدی؟ نقشه برای تسلیحات بیشبرتبرر،‏ تسلیحات بیشبرتبرر برای اینکه ‏همھهممهمون رو به کشبنتبنن بدن.‏ چرا ‏بمنبممیتوبىنبىی

اون نقشهها رو برداری بفرسبىتبىی برای روزنامهها؟

پائولو:‏ من قهرمان نیستم آرامینتا.‏

آرامینتا ‏(فریاد میزند):‏ چرا نیسبىتبىی؟ من میخوام پدرم قهرمان باشه.‏

پائولو:‏ متاسفم.‏ من مال یه سیارهی دیگه نیستم.‏ من مال ‏همھهممبنیبنن زمینم،‏ مال یه روستای کوچیک ببریبررون

فلورانس،‏ ایتالیا.‏ تو نه،‏ تو توی ونوس به دنیا اومدی.‏

آرامینتا:‏ من زادهی تو هم هستم.‏

!194


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ تو خودتو از من ‏بمنبممیدوبىنبىی.‏ سردی.‏ ‏بىببىیاحساسی تو منو غمگبنیبنن میکنه.‏

آرامینتا:‏ چبریبرزی ندارم که ‏بهببههش مشتاق باشم.‏ مامان هم چبریبرزی نداشت که ‏بهببههش مشتاق باشه.‏

پائولو ‏(به آرامی):‏ اون از دنیا ناامید شده بود.‏

آرامینتا ‏(عصبابىنبىی):‏ اون از تو ناامید شده بود.‏

پائولو ‏(عصبابىنبىی):‏ چرند!‏ چرند ‏بمتبممام!‏

‏(به ‏سمسسممت چپ صحنه رو میکند و موسیقی پیانو شروع میشود.‏ نور در قسمت پیانو و لوسی روشن

میشود.)‏

آرامینتا:‏ باید برم یه کم هوای تازه ‏بجببجخورم.‏ ‏(میرود.)‏

پائولو ‏(صدابىیبىی میشنود،‏ صدا میزند):‏ جیمی!‏ جیمی!‏ ‏(به سوی قسمبىتبىی میرود که نور لوسی را روشن

کرده.)‏

لوسی ‏(نگران):‏ چی میگن؟

پائولو ‏(حرفهایش را سبک سنگبنیبنن میکند):‏ میگن دارو کمکش میکنه.‏

لوسی:‏ منظورشون چیه؟

پائولو:‏ سیستم عصبیش آسیب دیده.‏ برای ‏همھهممبنیبنن تو راه رفبنتبنن مشکل داشت.‏

لوسی ‏(اشک میریزد):‏ چرا سرراست حرف ‏بمنبممیزبىنبىی؟ منظورت مغزشه.‏ ‏(به سخبىتبىی صحبت می کند.)‏

خدایا!‏ چیکار میشه کرد؟

پائولو ‏(به آرامی):‏ کار زیادی ‏بمنبممیشه کرد.‏ ‏(لبش را گاز میگبریبررد)‏ پسر قشنگیه.‏ مشکل یادگبریبرری خواهد

داشت.‏ اما چبریبرزیش ‏بمنبممیشه.‏

لوسی:‏ تو نِوادا اتفاق افتاد،‏ نه؟ ‏همھهممون موقع که قبول کردی روی آزمایشا نظارت کبىنبىی.‏

پائولو ‏(با تندی):‏ نه،‏ به هیچ وجه.‏ این چبریبرزا قرنهاست که وجود داره.‏ روی یه درصد مشخصی از

نوزادا اثر میگذاره.‏

لوسی:‏ به خاطر آزمایشاست.‏ ‏همھهممون موقع که تو شکمم بود میفهمیدم.‏

پائولو ‏(سرش را تکان میدهد):‏ امکان نداره…‏

!195


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

لوسی ‏(حرفش را قطع میکند):‏ من حسش کردم ‏‐سم رو‐‏ که از توی لباسام،‏ از پوستم،‏ میرفت

داخل رجمحجممم،‏ توی خون ‏بجببجچهام.‏ احساسش کردم.‏ تو میخواسبىتبىی بری اوبجنبججا.‏ گفبىتبىی امنه.‏ تو متخصص

بودی.‏ گفبىتبىی:«من فاصلهی مناسب رو میدوبمنبمم؛ امنه.»‏ ‏(ضربه)‏ من احساس کردم که وارد بدبمنبمم میشه!‏

تو و ‏همھهممکارات.‏ دانشمندا،‏ متخصصا،‏ ‏همھهممه با هم خندیدید،‏ ‏بمتبممام شب قبل از انفجار با هم نوشیدید.‏ من

هم ‏بجببجچهی تو رو تو شکمم داشتم.‏ ‏همھهممهتون،‏ دروغگوها!‏

پائولو:‏ خدایا،‏ لوسی،‏ خواهش میکنم نکن…‏ درست میشه.‏ کمک میگبریبرر ‏بمیبمم.‏

لوسی:‏ دروغگوها!‏ ‏همھهممهتون…‏

‏(نور لوسی خاموش میشود.‏ پائولو به مرکز صحنه برمیگردد و جیمی از اتاقش به پایبنیبنن میآید.)‏

پائولو:‏ آرامینتا گفت داشبىتبىی تلویزیون نگاه میکردی.‏

جیمی:‏ میخواستم یه چبریبرزی ببرپبررسم.‏

پائولو:‏ چی میخوای ببرپبررسی؟

جیمی:‏ امشب که میخوام ‏بجببجخوابمببمم،‏ تو هم کنارم دراز میکشی؟

پائولو:‏ جیمی،‏ این کار مال وقبىتبىی بود که کوچیک بودی.‏ حالا تو پسر بزرگی شدهای.‏

جیمی:‏ نه،‏ من پسر بزرگی نیستم.‏ واقعاً‏ نیستم.‏

پائولو:‏ چرا ‏همھهممچبنیبنن حرفىففىی میزبىنبىی؟

جیمی:‏ به خاطر اینکه نیستم.‏ چبریبرزی یادم ‏بمنبممیمونه.‏ تو خودت گفبىتبىی که من چبریبرزارو یادم ‏بمنبممیمونه.‏

پائولو:‏ من اشتباه میکردم.‏ تو پسر بزرگی هسبىتبىی.‏

جیمی:‏ برای ‏همھهممینه که تو ‏بمنبممیخوای وقت خواب کنارم دراز بکشی؟

پائولو:‏ بله،‏ برای ‏همھهممینه.‏

جیمی ‏(ملتمسانه):‏ اما من دوست دارم این کارو بکبىنبىی.‏

پائولو:‏ ما ‏بمنبممیتونیم هر کاری که دوست دار ‏بمیبمم بکنیم.‏

جیمی:‏ تو هر کاری که دوست داری میکبىنبىی.‏

پائولو:‏ آره؟

جیمی:‏ آره.‏

!196


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ از موقعی که موقع خواب کنارت دراز میکشیدم سالهللهھا میگذره.‏

جیمی:‏ مامان قبل از اینکه بره بیمارستان ‏همھهممیشه این کارو میکرد.‏ حالا ‏مجممججبورم تنها ‏بجببجخوابمببمم‐البته به جز

چارلز.‏

پائولو ‏(فکر میکند):‏ چارلز…؟

جیمی:‏ کانگوروم.‏

پائولو:‏ آها،‏ من ‏همھهممهاش چارلز رو با رابرت اشتباه میگبریبررم.‏

جیمی:‏ رابرت بابوبمنبممه.‏ تو فرق ببنیبنن کانگورو و بابون رو ‏بمنبممیدوبىنبىی؟

پائولو:‏ چرا،‏ میدوبمنبمم.‏ فقط فرق ببنیبنن چارلز و رابرت رو ‏بمنبممیدوبمنبمم.‏

جیمی:‏ چارلز کانگورومه.‏

پائولو:‏ سعی میکنم یادم ‏بمببممونه.‏ میبیبىنبىی جیمی؟ ‏همھهممه تو یادآوری مشکل دار ‏بمیبمم.‏ فقط تو نیسبىتبىی.‏

جیمی:‏ من پسر بزرگیام؟ حبىتبىی ا گه چبریبرزا یادم ‏بمنبممونن؟

پائولو:‏ آره.‏

جیمی:‏ اما من هنوزم میخوام که کنارم دراز بکشی،‏ حبىتبىی ا گه بزرگ شده باشم.‏

پائولو:‏ باشه جیمی،‏ امشب پیشت دراز میکشم.‏

‏(آرامینتا برمیگردد،‏ گوش میکند.)‏

جیمی:‏ فردا شب هم ‏همھهممبنیبننطور.‏

پائولو:‏ خب،‏ دربارهی اون فردا شب حرف میزنیم.‏

جیمی:‏ خوبه،‏ پس فردا شب یه چبریبرزی دار ‏بمیبمم که دربارهاش حرف بزنیم!‏ ‏(به طبقهی بالا میرود.)‏

پائولو ‏(با خستگی):‏ من دارم ‏بمتبممام تلاسمشسممو میکنم آرامینتا.‏ مادرت به مراقبت احتیاج داره.‏ جیمی به

مراقبت احتیاج داره.‏

آرامینتا:‏ منظورت اینه که باید بسبرتبرری بشن.‏ مادرم که رفته.‏ شاید بعدش نوبت جیمی باشه.‏

پائولو:‏ حرفای دیوانهها رو میزبىنبىی.‏

آرامینتا:‏ عجب دنیابىیبىی!‏ تو عاقلی و من دیوونهام.‏ لندل،‏ اون آدم چندشآور!‏ اون عاقله و مامان

دیوونه است.‏ رئیسجمججممهور که آماده است ‏همھهممهمونو بکشه باهوشه و جیمی که آزارش به مورچه هم

!197


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏بمنبممیرسه…‏ ‏(زمزمه میکند)‏ عقبافتاده است.‏ تو و ‏بمتبممام ‏همھهممکارات،‏ با ارقام و اطلاعاتتون.‏ ‏بمتبممام اون

آدمای ‏بجتبجحصیلکردهی اجمحجممق.‏ لعنت به ‏همھهممشون،‏ لعنت به تو!‏

پائولو ‏(با درماندگی):‏ آرامینتا!‏

‏(میبیند که او در هم شکسته است.‏ به سویش میرود.‏ او رو میگرداند.)‏

پائولو ‏(با خستگی):‏ صبح زود سخبرنبررابىنبىی دارم.‏

‏(جیمی پایبنیبنن میآید.‏ یک عینک دیگر به چشم دارد.)‏

پائولو:‏ شب ‏بجببجخبریبرر جیمی.‏ ‏(یادش میآید.)‏ وقبىتبىی رفبىتبىی تو ‏بجتبجختت صدام کن.‏

آرامینتا:‏ یه کم شبریبرر میخوای جیمی؟ دیگه اوریو ندار ‏بمیبمم؟ ‏(با انگشت به نشانهی ابهتبههام به سوی پلهها

که پائولو از آن بالا میرود اشاره میکند)‏ اما دیدم یه کم کرا کر دار ‏بمیبمم،‏ باشه؟

‏(سر تکان میدهد.‏ در سکوت مینشینند،‏ با ولع میخورند و مینوشند،‏ شیطنت میکنند،‏ بیسکوئیتها

را از هم میقاپند،‏ شبریبررهایشان را با هم عوض میکنند،‏ جیمی لذت زیادی میبرد.‏ تلفن زنگ میزند.‏

آرامینتا گوشی را برمیدارد،‏ گوش می کند.)‏

آرامینتا:‏ بله،‏ بله،‏ حتماً.‏

پائولو ‏(از طبقهی بالا):‏ کیه پای تلفن؟

آرامینتا:‏ میشه یه ‏لحللححظه گوشی رو نگه دارید لطفاً؟ ‏(به پائولو)‏ مدوبروک.‏ اجازهی ملاقات آزمایشی

دادهان.‏ میتونیم مامان رو آخر هفته بیار ‏بمیبمم خونه.‏

‏(نور در قسمت چپ صحنه بر روی لوسی کمی روشن میشود.‏ لوسی پشت پیانو نشسته اما ‏بمنبممینوازد و

‏بىببىیحرکت است.)‏

پائولو:‏ خب!‏ خب!‏ خبرببررای خوب،‏ خبرببررای خوب!‏

جیمی:‏ آرامینتا شوخی ‏بمنبممیکبىنبىی؟ مامان داره میاد خونه؟

آرامینتا:‏ گفبنتبنن برای آخر هفته.‏ فقط آخر هفته.‏ ‏(پشت مبریبرز روبرویش مینشیند.‏ به آرامی)‏ جیمی،‏ میخوام

‏بمتبممام عینکها و کلیدها و بطریهاتو ‏بهببههم نشون بدی.‏

جیمی:‏ ایناهاش.‏ این یکی از عینکهامه.‏ نزدیک صدتا دارم.‏

!198


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(عینک را از جیمی میگبریبررد و به چشم میزند،‏ ‏همھهممانجا مینشیند و به جیمی زل میزند.‏ جیمی هم با

عینک خودش به او زل میزند،‏ صحنه تاریک میشود.)‏

!199


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پرده دو

!200


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

صحنه یک

دو روز بعد،‏ اوایل بعدازظهر شنبه.‏ در آغاز ، آرامینتا و جیمی روی زمبنیبنن نشسته و مشغول بازی با

تعدادی از وسایل جیمی هستند.‏

آرامینتا:‏ بیا برنامهی شام رو ‏بجببجچینیم.‏ مامان چی خیلی دوست داره؟

جیمی:‏ کیک شکلابىتبىی و بستبىنبىی.‏

آرامینتا:‏ اونو که تو دوست داری.‏ باشه.‏ بذار ببینیم تابمیبممز این هفته میگه چی ‏بجببجخور ‏بمیبمم.‏ ‏(از میان دستهی

روزنامههای تلنبار شده روی هم ‏مجممججله را پیدا میکند)‏ ‏همھهمممم.‏ غذا،‏ صفحهی شصت و سه.‏ ‏(پیدا میکند)‏

اوه،‏ یه دستور ‏بهتبههیه مرغ هست…‏ ‏(میخواند)‏ ‏«فر را با دمای ٣٧۵ درجه گرم کنید.‏ با استفاده از

انگشتان دست،‏ پوست را از گوشت مرغ جدا کنید…»‏ این آسونه.‏ ‏(ادا درمیآورد)‏ ‏«از گردن شروع

کنید،‏ انگشتانتان را آرام آرام میان گردن و بدن مرغ فرو کنید،‏ با انگشتانتان فشار دهید و پیش

بروید،‏ در حالىللىی که پوست را جدا میکنید،‏ در قسمتهای سینه و ران پیش بروید…»‏ حالمللمم داره به هم

میخوره!‏ ‏بهببههبرتبرره به فکر یه چبریبرز دیگه باشیم.‏

جیمی:‏ بر ‏بمیبمم فرابجنبجچسکا غذا ‏بجببجخور ‏بمیبمم.‏ مامان عاشق لازانیاست.‏

آرامینتا:‏ تو عاشق لازانیابىیبىی.‏ بازم فکر خوبیه.‏ اما میار ‏بمیبممش خونه.‏ اینجوری میتونیم دسر خودمونو

‏بجببجخور ‏بمیبمم.‏

جیمی:‏ کیک شکلابىتبىی و بستبىنبىی.‏

‏(تلفن زنگ میزند.‏ پائولو وارد اتاق میشود و گوشی را برمیدارد.)‏

پائولو:‏ سلام.‏ بله،‏ جان.‏ دوشنبه میای دیگه…‏ امروز؟ نه،‏ بعدازظهر دار ‏بمیبمم میر ‏بمیبمم مدوبروک.‏ ‏همھهممسرم

آخر هفته رو میاد خونه.‏ ‏(گوش میکند)‏ توی اتاق کارمه…‏ جدی ‏بمنبممیگی.‏ ‏(رفتارش تغیبریبرر میکند.)‏ باور

کردبىنبىی نیست…‏ نه،‏ به هیچ وجه.‏ بذار ببینم.‏ یه ‏لحللححظه.‏ صبرببرر کن.‏ ‏(داخل کشوی مبریبرزش را نگاه میکند)‏

‏همھهممبنیبننجاست جان،‏ توی کیفم…‏ میدوبمنبمم،‏ تصادف عجیبیه.‏ من گیج شدهام.‏ خب،‏ پس هر چه زودتر

!201


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

میتوبىنبىی بیا.‏ ما باید ساعت چهار بر ‏بمیبمم.‏ ‏(قطع میکند،‏ در فکر فرو رفته،‏ ناراحت است،‏ رو به ‏بجببجچهها

میکند.‏ رفتارش تغیبریبرر میکند:‏ تند و بازجویانه.)‏ دیروز بعد از اینکه من رفتم جز تو کس دیگهای

خونه بود؟

‏(سرشان را به علامت منفی تکان میدهند.‏ سکوت.‏ با نگاهی جستجوگر به آبهنبهها نگاه میکند.)‏

پائولو:‏ جیمی تو رفبىتبىی تو اتاق کارم؟

‏(جیمی سا کت است.)‏

پائولو ‏(با تندی و ‏بهتبههدید):‏ جیمی!‏

‏(جیمی ریسه میرود.)‏

پائولو:‏ رفبىتبىی سر مبریبرزم؟

جیمی:‏ کلیدشو پیدا کردبمیبمم.‏ من ‏همھهممهی کلیدامو به آرامینتا نشون دادم پیداش کردبمیبمم.‏

پائولو:‏ تو رفبىتبىی سر مبریبرز من.‏

آرامینتا:‏ ما رفتیم.‏

جیمی:‏ هردومون رفتیم.‏ من کلید ‏همھهممه جا رو دارم.‏ ‏(میخندد)‏

پائولو ‏(برآشفته،‏ هر چه بعد از این میگوید سریع و با صدای بلند است):‏ شوخی نیست!‏

‏(بازوی جیمی را با شدت و ‏مجممجحکم میکشد.)‏ شوخی نیست!‏

جیمی ‏(گریه میکند):‏ داری دردم میاری!‏

آرامینتا ‏(فریاد میزند):‏ ولش کن!‏

پائولو ‏(با عصبانیت):‏ جیمی،‏ مگه ‏بهببههت نگفته بودم هیچوقت،‏ هیچوقت در کشوی مبریبرزمو با کلیدهات باز

نکبىنبىی؟

جیمی:‏ یادم رفت.‏

پائولو ‏(با خشمی افسارگسیخته):‏ چند دفعه اینو ‏بهببههت گفتهام؟

آرامینتا:‏ بس کن دیگه!‏ من ازش خواستم باز کنه.‏

پائولو ‏(عصبابىنبىی رو به آرامینتا میکند):‏ برای چی؟ چه مرگته؟ دیوونهای؟ در کیفمو باز کردی؟ جیمی

کلید اون رو هم داره؟

!202


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

آرامینتا:‏ کیفو بردم پیش آقای فراری‎١‎ تو ابزارفروشی.‏ ‏بهببههش گفتم کلیدتو گم کردی.‏ اوبمنبمم قفلو باز

کرد…‏ گفت صوربجتبجحسابش رو برات میفرسته.‏

پائولو:‏ صوربجتبجحسابشو برام میفرسته!‏ ‏(سعی میکند عصبانیتش را کنبرتبررل کند)‏ جیمی،‏ میتوبىنبىی بری بالا

برنامههای شنبهتو ‏بمتبمماشا کبىنبىی.‏

جیمی ‏(هنوز دماغش را بالا میکشد):‏ تا نگی ببخشید ‏بمنبممیرم.‏ دردم آوردی.‏

پائولو:‏ متاسفم جیمی.‏ ببخشید.‏ حالا میتوبىنبىی بری بالا.‏

جیمی:‏ ‏بمنبممیخوام برم.‏

آرامینتا ‏(دستش را دور گردن جیمی میاندازد):‏ ا گه ‏بمنبممیخوای ‏مجممججبور نیسبىتبىی بری.‏

جیمی:‏ میخوام برم.‏ ‏(میرود.)‏

پائولو ‏(رو به آرامینتا میکند،‏ خشمگبنیبنن):‏ قبل از اینکه کاغذا رو بذاری سر جاش باهاش چیکار کردی؟

آرامینتا:‏ کبىپبىی کردمشون.‏ تو کتابجببجخونهی عمومی یه دستگاه هست.‏

پائولو ‏(فریاد میزند):‏ فتوکبىپبىی کردیشون!‏ مدارک فوق ‏مجممجحرمانه رو!‏ تو چه مرگته آخه؟ عقلتو از دست

دادی!‏ چند تا کبىپبىی گرفبىتبىی؟

آرامینتا:‏ فقط یکی.‏ سکههام ‏بمتبمموم شده بود.‏

پائولو:‏ سکههام ‏بمتبمموم شده بود!‏ با کبىپبىیاش چیکار کردی؟

آرامینتا:‏ با مبرتبررو رفتم ساختمون تابمیبممز.‏ دفبرتبرر سردببریبرر اجرابىیبىی رو پیدا کردم و دادمش به منشی.‏

گفتم:«موثقه.»‏ بعد هم رفتم.‏ امیدوارم سردببریبرر گرفته باشدش.‏

پائولو:‏ گرفته.‏ آرامینتا میفهمی چیکار کردهای؟

آرامینتا:‏ جلوی کار کردن تو رو با اونا گرفتم.‏

پائولو:‏ بله،‏ قطعاً‏ این کارو کردی.‏ قانون رو هم زیر پا گذاشبىتبىی.‏

آرامینتا:‏ گفتم:«گه بزرگیه».‏

پائولو:‏ ‏ممممممکنه بری زندان.‏

آرامینتا:‏ به خاطر اینکه گفتم ‏«گه بزرگیه»؟

!203

Ferrari ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ به خاطر افشای اسناد ‏مجممجحرمانه.‏

آرامینتا:‏ منو که زندان ‏بمنبممیاندازن.‏ من ‏بجببجچهام.‏

پائولو:‏ اونا روزنبرببررگ رو گذاشبنتبنن تو صندلىللىی الکبرتبرریکی.‏ پدر دو تا ‏بجببجچهی کوچیک رو.‏

آرامینتا:‏ با من ‏بمنبممیتونن ‏همھهممچبنیبنن کاری بکبننبنن.‏ من به ‏مجممججازات اعدام اعتقاد ندارم.‏

پائولو:‏ خیلی بامزهای.‏ تو ‏بمنبممیدوبىنبىی کاخ سفید و آدمای توش چقدر تو ‏مجممجخفیکاری هیسبرتبرریک هسبنتبنن؟

‏بىببىیرحم هم هسبنتبنن.‏

آرامینتا:‏ اینا ‏همھهممون آدمایبنیبنن که تو میخوای براشون کار کبىنبىی.‏

پائولو:‏ چرا ‏همھهممچبنیبنن کاری میکبىنبىی؟

آرامینتا ‏(گریه میکند):‏ چون ‏بمنبممیخوام مادرم ‏بمببممبریبرره.‏

پائولو:‏ فکر ‏بمنبممیکبىنبىی احساسی که داری رو منم دارم؟ ‏(ربجنبججیده)‏ اما احساسات به تنهابىیبىی کافىففىی نیسبنتبنن.‏ ما

‏بمتبممام هوش و توانمون رو هم لازم دار ‏بمیبمم.‏ دنیای اون ببریبررون رحم نداره.‏ مسئلهی ما اینه که بتونیم از

اونا زرنگتر باشیم،‏ جون سالمللمم به در ببرببرر ‏بمیبمم.‏

آرامینتا:‏ اما تو ‏بمنبممیخوای فقط جون سالمللمم به در ببرببرری.‏ تو میخوای جایزهی نوبل یا یه ‏همھهممچبنیبنن چبریبرزی برنده

بشی.‏ تو ‏بمتبممام روزای خوب رو توی لوسآلاموس از دست دادی.‏ من حرفای دوستت لندل رو شنیدم.‏

سیستم تسلیحابىتبىی جدید!‏ ‏همھهممه باید بدونن که اینا میخوان چیکار کبننبنن.‏ برای ‏همھهممبنیبنن اون کاغذا رو بردم.‏

پائولو ‏(به نرمی):‏ تو ‏همھهممه چبریبرزو ‏بمنبممیدوبىنبىی آرامینتا.‏

آرامینتا:‏ یه چبریبرزابىیبىی میدوبمنبمم.‏ من ‏بمنبممیخوام مغزمو بیش از اندازه پر کنم.‏ جلوی فکر کردبمنبمم رو میگبریبرره.‏

پائولو:‏ تو اسم ساوونارولا‎١‎ به گوشت خورده؟

آرامینتا:‏ اینم یه آزمایش دیگه است؟

پائولو:‏ ساوونارولا توی فلورانس زندگی میکرد.‏

آرامینتا:‏ آها،‏ تو میشناختیش.‏

پائولو:‏ تو قرن پونزده.‏

آرامینتا:‏ پس تو یه کم دیر رسیدی.‏

!204

Girolamo Savonarola ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ راهب و رسول بود.‏ اون از احساساتش پبریبرروی میکرد.‏ اما هیچ قدربىتبىی نداشت.‏ اونا سرِ‏ تبریبرر

سوزوندنش و خا کسبرتبررش رو توی رود آرنو ‏بجپبجخش کردن.‏ کتابای ما کیاولىللىی‎١‎ رو خوندی؟

آرامینتا:‏ معلومه.‏ من یه آدم کالجللجج رفتهام.‏

پائولو:‏ ما کیاولىللىی میگه:«رسولىللىی که مسلح نباشه ‏مجممجحکوم به فناست.»‏ باید به قدرت نزدیکتر شد.‏

آرامینتا:‏ تو کلاس فلسفه آثار ما کیاولىللىی رو میخوندبمیبمم،‏ با توماس مور‎٢‎ . تو از توماس مور چبریبرزی خوندی؟

پائولو ‏(با خستگی):‏ انتقام،‏ ها؟ بله من آرمانشهر توماس مور رو خوندهام.‏ ‏(مکث میکند)‏ تازگی که نه.‏

آرامینتا:‏ تو هیچوقت اعبرتبرراف ‏بمنبممیکبىنبىی که چبریبرزی رو ‏بجنبجخوندی.‏ ‏همھهممیشه میگی ‏«تازگی که نه.»‏

پائولو:‏ تو تازگی به دنیا اومدی،‏ طبیعیه که ‏همھهممه چبریبرز رو تازگی خوندی.‏ ‏(بىببىیصبرببررانه)‏ توماس مور چی؟

آرامینتا:‏ اون میگه:‏ وقبىتبىی عضو شورای سلطنت میشی،‏ راهیه برای سا کت کردنت‐‏ ‏بمنبممیتوبىنبىی با

سیاستهای پادشاه ‏مجممجخالفت کبىنبىی.‏ هیچ قدربىتبىی ‏بجنبجخواهی داشت.‏

پائولو:‏ من چنبنیبنن چبریبرزی یادم ‏بمنبممیآد.‏

آرامینتا:‏ خب،‏ اینو گفته.‏ حرف منو قبول کن.‏ من بیست گرفتم.‏

پائولو:‏ تو ‏ممممممکنه بیست گرفته باشی،‏ اما توماس مور وقبىتبىی سرشو از تنش جدا کردن صفر گرفت.‏

آرامینتا:‏ اون موقعها سخت ‏بمنبممره میدادن.‏ خب ما کیاولىللىی هم از مسمومیت مرد.‏

پائولو:‏ من هیچوقت چنبنیبنن چبریبرزی نشنیدهام.‏ مسمومیت؟ از چی؟

آرامینتا:‏ از شدت کاسهلیسی.‏

پائولو:‏ این احبرتبررامی رو که برای روشنفکرا قائلی از کجا آوردی؟

Niccolò di Bernardo dei Machiavelli ١ فیلسوف سیاسی،‏ شاعر،‏ آهنگساز و ‏بمنبممایشنامهنویس مشهور ایتالیابىیبىی که

زندگی خود را صرف سیاست و میهن پرسبىتبىی کرد.‏ با این حال برخی او را به ابهتبههام ‏جمحجممایت از حکومت اقتدارگرا و ستمگر ‏همھهممواره

مورد ‏جمحجممله قرار دادهاند.‏ علت آن نوشبنتبنن کتابىببىی به نام شهریار Principe) (Il است که وی برای خانواده مدبجیبجچی ،(Medici)

حا کمان فلورانس نوشتهاست .

:Thomas More ٢ حقوقدان،‏ نویسنده،‏ فیلسوف اجتماعی،‏ سیاستمدار،‏ و انسانگرای دوران نوزایش انگلیسی،‏ از مشاوران

هبرنبرری هشتم انگلستان که بعدها قدیس اعلام شد.‏ کلیسای انگلستان از او بهعنوان ‏«شهید اصلاحات»‏ یاد میکند.‏ او از ‏مجممجخالفان و

رقبای اصلاحات پروتستان بود و نبریبرز اولبنیبنن کسی بود که از واژهی Utopia ‏(آرمانشهر)‏ استفاده کرد و کتابىببىی با ‏همھهممبنیبنن نام به رشتهی

‏بجتبجحریر درآورده است.‏

!205


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

آرامینتا:‏ از بودن دوروبرشون.‏ مگه روشنفکرا مورد استفاده قرار ‏بمنبممیگبریبررن،‏ مثل ما کیاولىللىی؟ اونا از ‏بمتبممام

این باهوشا استفاده کردن،‏ اوپنهابمیبممر و بقیه،‏ تو،‏ برای اینکه ‏بمببممب بسازن.‏ بعد هم از تو برای اون آزمایشا

تو صحرا استفاده کردن.‏

پائولو ‏(عصبابىنبىی):‏ یادت ‏بمنبممیآد من تو اون آزمایشا چیکار میکردم؟

آرامینتا:‏ نه واقعاً.‏

پائولو:‏ باید روی حافظهات کار کبىنبىی.‏ من اوبجنبججا بودم که از مردم ‏مجممجحافظت کنم.‏

آرامینتا:‏ ‏بجنبجخبریبرر.‏ تو اوبجنبججا بودی تا اونا بتونن بگن:«ببینید،‏ اشکالىللىی نداره،‏ پائولو ماتئوبىتبىی میگه اشکالىللىی نداره.‏

پس میتونیم اقدامات احتیاطی لازم رو ابجنبججام بدبمیبمم و ‏بمببممبهای بیشبرتبرری بساز ‏بمیبمم.»‏

پائولو:‏ میگی چیکار میکردم؟ ‏بمنبممیرفتم مبریبرزان تشعشعات رو اندازه بگبریبررم؟ کلاً‏ اجمحجممقانه نبود؟ چه

فایدهای داشت؟

آرامینتا:‏ میتونه باعث بشه که آدمای دیگه هم روی این چبریبرزا کار نکبننبنن،‏ چبریبرزابىیبىی که باعث تشعشعات

میشن.‏

پائولو:‏ داری رویا میبافىففىی آرامینتا.‏

آرامینتا:‏ مگه قهرمانت آینشتاین نگفته:«دولتها زمابىنبىی دست از جنگافروزی برمیدارن که ما،‏ ‏همھهممهی ما

از ‏همھهممکاری با اونا خودداری کنیم»؟ یه چبریبرزی شبیه به این گفته.‏

پائولو:‏ ‏همھهممچبنیبنن چبریبرزی یادم ‏بمنبممیآد.‏

آرامینتا:‏ باید روی حافظهات کار کبىنبىی.‏

پائولو:‏ تو ‏بمنبممیفهمی آرامینتا،‏ این یه فرصته که میشه به کسابىیبىی که تصمیمگبریبررنده هسبنتبنن نزدیک شد.‏ ‏بمتبممام

اون دوستای تو،‏ آره،‏ با دوستای من،‏ ‏همھهممهشون توی تاریکی شب فریاد میزنن.‏ کسی صداشونو

‏بمنبممیشنوه.‏ مادرت بارها و بارها فریاد زد.‏ کسی گوش نکرد.‏ ‏همھهممبنیبنن دیوونهاش کرد.‏

آرامینتا ‏(صدایش بالا میرود):‏ ‏بهببههش نگو دیوونه.‏

پائولو ‏(او هم صدایش را بالا میبرد):‏ حقیقت رو قبول کن.‏ ‏(میخواهد از نظر علمی دقیق باشد)‏ اون

الان در این ‏لحللححظه…‏

آرامینتا ‏(فریاد میزند):‏ ‏بهببههش نگو دیوونه،‏ تو…‏

!206


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو ‏(صبرببرر میکند تا آرام بگبریبررد):‏ خیلی خب،‏ خیلی خب…‏ ‏بمنبممیبیبىنبىی آرامینتا،‏ ما ‏بمنبممیتونیم خودمونو از

جابىیبىی که قدرت هست جدا کنیم.‏ ما به تنهابىیبىی قوی نیستیم.‏

آرامینتا:‏ ما میلیونها نفر ‏بمیبمم،‏ اونا ‏همھهممهاش چند نفرن.‏

پائولو:‏ به تعداد نیست.‏ به قدرته آرامینتا.‏ خو ‏بىببىی ‏بمنبممیتونه به قدرت غلبه کنه.‏ من با ‏بمتبممام حسن نیتم هیچ

تاثبریبرری نداشتم.‏

آرامینتا:‏ تو میتونسبىتبىی حرف بزبىنبىی.‏

پائولو:‏ اونقدر جزئیه که به چشم ‏بمنبممیآد آرامینتا.‏

آرامینتا:‏ تو یه بار ‏بهببههم گفبىتبىی که تو طبیعت چبریبرزای کوچیکی که حبىتبىی ‏بمنبممیشه دیدشون روی هم ‏جمججممع

میشن و ‏جمججممع میشن و یه دفعه یه معجزه اتفاق میافته.‏ اما واقعاً‏ معجزه نیست،‏ فقط روی هم ‏جمججممع

شدنِ‏ یه عالمللمم چبریبرزای کوچیکه.‏

پائولو:‏ به نظر برداشت عامهپسند از حرفیه که من گفتم.‏

آرامینتا:‏ برداشت عامهپسند!‏ واقعاً‏ خجالت میکشم!‏

پائولو:‏ این یه نظره،‏ نه ‏بجتبجحلیل.‏

آرامینتا:‏ مگه ‏همھهممه چبریبرز باید ‏بجتبجحلیل بشه؟

پائولو:‏ بله،‏ معلومه.‏

‏(دست نگه میدارد و به فکر میرود،‏ موسیقی پیانو شنیده میشود و نور در قسمت چپ صحنه روشن

میشود.‏ به سوی لوسی میرود که در ‏سمسسممت چپ صحنه پیانو مینوازد.)‏

لوسی:‏ عجب فیلم عالىللىیای بود!‏

پائولو:‏ واقعاً‏ خوشت اومد؟

لوسی:‏ تو خوشت نیومد؟

پائولو:‏ خوب بود.‏ یه کم آبکی بود.‏

لوسی:‏ یعبىنبىی چی؟

پائولو:‏ سادهلوحانه،‏ اجمحجممقانه،‏ احساسابىتبىی.‏

لوسی:‏ فکر کنم من سادهلوح و اجمحجممق و احساسابىتبىی هستم.‏

!207


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ میتونست یه کم به واقعیت نزدیکتر باشه.‏

لوسی:‏ واقعیت خیلی نفرتانگبریبرزه.‏

پائولو:‏ این تنها چبریبرزیه که دار ‏بمیبمم.‏

لوسی:‏ نه،‏ اینطور نیست.‏ ما ‏بجتبجخیل دار ‏بمیبمم،‏ رویا،‏ رمز و راز‐‏ مگه هبرنبرر ‏همھهممبنیبنن نیست؟

پائولو:‏ تو اون فیلم رو هبرنبرر میدوبىنبىی؟

لوسی:‏ بله.‏ ‏بجببجچهها که خیلی دوستش داشبنتبنن.‏

پائولو:‏ خوبه.‏ خوشحالمللمم که ‏همھهممگی ازش لذت بردید.‏

لوسی:‏ به نظر خوشحال ‏بمنبممیرسی.‏

پائولو:‏ توی داستانش یه نقص منطقی داشت.‏ یادت میاد اولش که…‏

لوسی:‏ بس کن پائولو!‏ جدی میگم،‏ تو داری ‏همھهممه چبریبرزو خراب میکبىنبىی.‏ من ‏بمنبممیخوام ‏بجببجچهها اینو بشنون.‏

پائولو:‏ باید یاد بگبریبررن که منطقی و انتقادی فکر کبننبنن.‏ این فیلم واقعاً‏ به طرز مسخرهای غبریبررممممممکن بود.‏

لوسی ‏(فریاد میزند):‏ نه،‏ نه،‏ ‏همھهممهاش ‏ممممممکنه.‏

پائولو:‏ ولىللىی…‏

لوسی:‏ بس کن،‏ حرف نزن!‏

پائولو:‏ خدایا،‏ لوسی،‏ چته،‏ چیه؟

‏(نور میرود،‏ پائولو به مرکز صحنه برمیگردد.)‏

آرامینتا:‏ تو و مامان ‏همھهممیشه میگفتبنیبنن:‏ خودت فکر کن.‏

پائولو:‏ مطمئناً‏ وقبىتبىی مدارک رو برمیداشبىتبىی که فکر ‏بمنبممیکردی.‏ کارت به قیمت از دست دادن فرصت کاری

شد که خیلی دلمللمم میخواست ابجنبججامش بدم.‏

آرامینتا:‏ چرا باید برام مهم باشه؟

پائولو:‏ تصمیمابىتبىی که توی واشینگبنتبنن گرفته میشه برات مهمه،‏ تصمیم دربارهی جنگ و صلح.‏ من میتوبمنبمم

به اون ‏مجممججاری دسبرتبررسی داشته باشم.‏

آرامینتا:‏ ‏مجممججاری؟ یه هزارتوی پیچدرپیچه که توش گم میشی.‏

!208


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ من گم ‏بمنبممیشم آرامینتا.‏ پای جنبههای عملی هم در میونه.‏ من میدوبمنبمم تو فکرت رو مشغول

این چبریبرزا ‏بمنبممیکبىنبىی،‏ اما الان حقوق من صرف صوربجتبجحسابهای بیمارستان لوسی میشه.‏

آرامینتا:‏ ظاهراً‏ ‏بجببجحث ‏همھهممیشه برمیگرده به پول.‏

پائولو ‏(عصبابىنبىی):‏ بله،‏ پول!‏ ‏بجتبجحصیل تو مسئلهی پوله،‏ دوچرخهات،‏ لباسات،‏ شبریبرر و بیسکوئیتت.‏ چرا جیمی

رو درگبریبرر کردی؟

آرامینتا:‏ خودش میخواست.‏

پائولو:‏ اون هیچ ‏بمنبممیدونست که داره چیکار میکنه.‏

آرامینتا:‏ خیلی بیشبرتبرر از اوبىنبىی که تو فکر میکبىنبىی میدونه.‏ تو هیچ حسابىببىی روش ‏بمنبممیکبىنبىی.‏ اصلاً.‏ ‏بمنبممیتوبىنبىی

‏بجتبجحمل کبىنبىی که اون هیچوقت یه دانشمند برجسته ‏بمنبممیشه،‏ نه؟

پائولو:‏ بس کن.‏

آرامینتا:‏ درسته،‏ نه؟

پائولو:‏ باید واقعیت رو دربارهی جیمی قبول کنیم.‏

آرامینتا:‏ اون یه موجود زنده است،‏ تو هم ‏بمنبممیتوبىنبىی با واقعیتها دست و پاش رو ببندی.‏

پائولو:‏ اون توان روبرو شدن با این مسائل رو نداره.‏

آرامینتا:‏ مزخرف!‏

پائولو ‏(آه میکشد):‏ تو هم با این طرز حرف زدنت!‏ چرا این کارو کردی آرامینتا؟

آرامینتا:‏ ‏بمنبممیخواستم مامان برگرده خونه ببینه تو دوباره داری رو چبریبرزای نظامی کار میکبىنبىی.‏

پائولو:‏ ترجیح میدی بیاد خونه ببینه دخبرتبررش طبق قانون جاسوسی متهم شده و شوهرش هم شبیه

اجمحجممقاست.‏

آرامینتا:‏ این ‏ممممممکنه حالشو ‏بهببههبرتبرر کنه.‏

پائولو:‏ بیشبرتبرر از این حرفا کار داره.‏

آرامینتا:‏ تو یه بار ‏بهببههم گفبىتبىی فاصلهی ببنیبنن عقل و جنون خیلی کمه.‏

پائولو:‏ بله،‏ ولىللىی نه اینکه ‏بجببجخواد سر عقل بیاد.‏

آرامینتا:‏ اما اونا هسبنتبنن که واقعاً‏ دیوانهان.‏ مگه اونا این ‏همھهممه ‏بمببممب رو ‏بمنبممیسازن؟

!209


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ شاید دیوانه نه،‏ گمراهن.‏

آرامینتا:‏ وای،‏ این واقعاً‏ حالمللممو ‏بهببههبرتبرر میکنه.‏ وقبىتبىی موشکها به پرواز دربیان،‏ دیوانه نیسبنتبنن،‏ فقط گمراهن.‏

پائولو:‏ ‏همھهممهی اون آدمابىیبىی که اون بالا هستند شیطان نیسبنتبنن.‏ حبىتبىی خود رئیسجمججممهور هم بالاخره انسانه.‏

آرامینتا:‏ شاید بود،‏ قبل از اینکه رئیسجمججممهور بشه.‏ اما توی تلویزیون که میبینمش لبخند میزنه،‏ فکر

میکنم:‏ اون براش مهم نیست که من زنده ‏بمببمموبمنبمم یا ‏بمببممبریبررم.‏

پائولو:‏ به نظر میاد فکر میکبىنبىی دولت به طور طبیعی شیطانیه.‏

آرامینتا:‏ من فکر میکنم ‏بمتبممام دولتها شیطانبنیبنن.‏

پائولو:‏ از قضا من آدمابىیبىی رو تو واشینگبنتبنن میشناسم که براشون مهمه.‏

آرامینتا:‏ اونابىیبىی که براشون مهمه،‏ ‏بمنبممیمونن،‏ میمونن؟ مثل اون دوستت،‏ جورج کیسبىتبىی‎١‎ ؟

پائولو:‏ بعد از اینکه از شورای مشوربىتبىی رفت ببریبررون،‏ دیگه چه کار مهمی میتونست ابجنبججام بده؟

آرامینتا:‏ تو گفبىتبىی اون مردم سراسر کشور رو ‏بجتبجحت تاثبریبرر خودش قرار داد.‏

پائولو:‏ چند نفرو؟ صدتا؟ هزارتا؟

آرامینتا:‏ تو خودت یه بار ‏بهببههم گفبىتبىی…‏

پائولو ‏(از کوره در میرود):‏ خدایا!‏ تو هیچوقت چبریبرزابىیبىی که ‏بهببههت گفتم رو یادت هم میره؟

آرامینتا:‏ تو گفبىتبىی:«افراد با تعداد کم میتونن قدرت چشمگبریبرری داشته باشن.»‏ تو از تصاعد هندسی

گفبىتبىی‐‏ که چطور فقط با دو شروع میکبىنبىی و خیلی زود میرسی به شونزده و بعد صدهزار.‏ تو گفبىتبىی پشت

‏بمببممب ابمتبمم ‏همھهممینه.‏ تو گفبىتبىی این راز زندگیه…‏

پائولو:‏ این چبریبرزابىیبىی که یادت مونده خیلی برام جالبه.‏

آرامینتا:‏ اما تو تصمیمت رو گرفبىتبىی.‏

پائولو:‏ ‏ممممممکنه بتوبمنبمم کارای خو ‏بىببىی بکنم،‏ سوالای اخلالگرانه مطرح کنم.‏

آرامینتا:‏ میدوبىنبىی که اونا ‏بمنبممیخوان تو کارشون اخلال ابجیبججاد بشه.‏ تو توی شکم هیولا ناپدید میشی،‏

مثل ‏بمتبممام دوستات‐‏ قورت داده میشن،‏ هضم میشن و حذف میشن.‏ تو تبدیل میشی به…‏ مدفوع.‏

پائولو:‏ ارزش امتحانش رو داره.‏

!210

George Kisty ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

آرامینتا:‏ پس تو فکر میکبىنبىی که به هر حال کارو قبول میکبىنبىی.‏ میگی ببخشید،‏ تقصبریبرر دخبرتبرر دیوانهام

بود.‏ بعد میتوبىنبىی بری به جلسات واشینگبنتبنن و بشیبىنبىی با دوستات بنوشی،‏ مثل روزای خوب گذشتهی اون

پروژه.‏

‏(زنگ در به صدا در میآید.)‏

آرامینتا:‏ باید اون دوستت لندل باشه.‏

‏(پائولو به طرفش میرود،‏ آرامینتا رو بر میگرداند.)‏

آرامینتا:‏ به لندل بگو که از این دخبرتبرر نوزده ساله برد.‏ ‏(تقریباً‏ به گریه افتاده.‏ بعد با درماندگی)‏ زود

بفرستش بره.‏ باید ساعت چهار بر ‏بمیبمم مامانو بیار ‏بمیبمم.‏ ‏(ربجنبججیده است.)‏

‏(پائولو سعی میکند دستش را به دور او بیندازد.‏ او با خشونت پس میکشد.)‏

آرامینتا ‏(به طرف طبقهی بالا صدا میزند):‏ جیمی!‏ بیا بر ‏بمیبمم یه قدمی بزنیم!‏

‏(جیمی با شتاب به پایبنیبنن میآید.)‏

آرامینتا ‏(در حال خروج صدا میزند):‏ سر وقت برمیگردبمیبمم.‏

لندل ‏(وارد میشود):‏ سلام پائولو ‏(دست میدهد)‏ این دخبرتبررت بود؟ با پسرت؟

پائولو:‏ آره.‏ راحت باش.‏

‏(لندل کتش را درمیآورد،‏ با دقت آن را تا کرده و روی صندلىللىی میگذارد،‏ مینشیند.)‏

پائولو:‏ من میخواستم ‏بمببممونه که خودش توضیح بده چی شده.‏

لندل:‏ پس از اینجا بوده.‏ خیالمللمم راحت شد‐‏ معلوم بشه ‏بهببههبرتبرر از اینه که هیچکس ندونه.‏ خب پائولو…‏

پائولو:‏ یه کم عجیبه.‏ یه نوشیدبىنبىی میخوری؟ ‏(ویسکی و لیوانها را ببریبررون میآورد و نزدیک لندل

میگذارد.)‏ باید اینو متوجه باشی،‏ دخبرتبررم الان خیلی ناراحته.‏ پسرم کلید ‏جمججممع میکنه.‏ سرگرمیشه.‏

رفتهان تو اتاقم.‏ بعد دخبرتبررم کیفو برده پیش کلیدساز ‏مجممجحل بازش کرده.‏ بعد برده کاغذا رو تو

کتابجببجخونهی عمومی کبىپبىی کرده و اصلش رو گذاشته سر جاش.‏ ا گه ‏بهببههم زنگ نزده بودی،‏ اصلاً‏ بو

‏بمنبممیبردم.‏

لندل ‏(کمی از لیوانش مینوشد):‏ چند تا کبىپبىی گرفته؟

پائولو:‏ یکی.‏ پولش ‏بمتبمموم شده بود.‏

!211


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

لندل ‏(میخندد):‏ پس نظام سرمایهداری خو ‏بىببىیهاش رو هم داره.‏ ا گه ‏همھهممه چی ‏مجممججابىنبىی بود چی؟ هیچ

کنبرتبررلىللىی نداشتیم.‏

پائولو:‏ ا گه ‏همھهممه چی ‏مجممججابىنبىی بود،‏ کنبرتبررل به چه کارمون میاومد؟

لندل:‏ که مردم از آزادیهاشون سوءاستفاده نکبننبنن.‏

پائولو:‏ اوبجنبججوری دیگه واقعاً‏ آزاد نبودن…‏

لندل ‏(میخندد،‏ یک نوشیدبىنبىی دیگر برای خود میریزد):‏ پائولو،‏ این منو یاد قدبمیبمما میاندازه.‏ من و تو

‏همھهممیشه از این جدالهای حبریبررتانگبریبرز داشتیم.‏

پائولو:‏ تابمیبممز میخواد با مدارک چیکار کنه؟

لندل:‏ هیچی.‏

پائولو:‏ مطمئبىنبىی؟

لندل:‏ به ‏مجممجحض دریافت کردن،‏ با ما ‏بمتبمماس گرفبنتبنن.‏ جدا از ماجرای مدارک پنتا گون،‏ کلاً‏ ‏همھهممیشه تو مسائل

امنیت ملی ‏همھهممکاری میکردن،‏ از زمان خلیج خوکها.‏ تو که میدوبىنبىی برای چی ‏بمنبممیتونیم عمومیش

کنیم.‏

پائولو:‏ بله،‏ مردم ‏ممممممکنه ببرتبررسن.‏ خود من هم ترسیده بودم وقبىتبىی خوندمش.‏

لندل:‏ البته.‏ ‏همھهممهمون باید ببرتبررسیم.‏ اما من دلمللمم میخواد تیم کوچیکمون بتونه تغیبریبرری ابجیبججاد کنه.‏ ما

میخوابمیبمم سیاره رو از اثرات تشعشع ‏بجنبججات بدبمیبمم.‏ تو که میدوبىنبىی اثراتش چیه پائولو.‏ صحبت اون ‏همھهممه

خونریزی از پارگیهای ناشی از تشعشعه.‏

پائولو:‏ اما ا گه سلاحی در کار نباشه،‏ تشعشعی هم در کار نیست.‏ ا گه ما سلاحی پیدا کنیم که

حداقل مبریبرزان تشعشع رو داشته باشه،‏ اونا کار خودشونو میکبننبنن.‏ ما با کارمون وجود سلاح رو ‏ممممممکن

میکنیم.‏

لندل:‏ اونا با ما یا بدون ما سلاح رو میسازن.‏ ما میتونیم سعی کنیم بدترین اثراتش رو از ببنیبنن ببرببرر ‏بمیبمم.‏

پائولو:‏ آینشتاین بعد از جنگ جهابىنبىی اول وقبىتبىی که دید کشورها توی ژنو ‏جمججممع شدن تا سلاحهای

مشخصی رو ‏ممممممنوع کبننبنن،‏ وحشتزده شده بود.‏ گفته بود:‏ جنگ ‏بمنبممیتونه چهرهی انسابىنبىی داشته باشه،‏ فقط

میتونه منسوخ بشه.‏ تارتحیتحخ جنگ درسبىتبىی حرفش رو ثابت کرده.‏

!212


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

لندل:‏ تارتحیتحخ دیگه راهنما نیست پائولو.‏ ششم ا گوست ١٩۴۵، ما تارتحیتحخ رو پشت سر گذاشتیم.‏ بله،‏

آینشتاین درست میگفت.‏ جنگ ‏بمنبممیتونه چهرهی انسابىنبىی داشته باشه.‏ اما تیم کوچیک ما میتونه این

سلاح جدیدو تو راهش متوقف کنه.‏

پائولو:‏ دخبرتبرر من فکر میکرد میتونه به شیوهی خودش این کارو ابجنبججام بده.‏

لندل:‏ فکر میکنم که نباید تعجب میکردم.‏ ما که از گذشتهی دخبرتبررت ‏بىببىیخبرببرر نیستیم…‏

پائولو:‏ فکر کنم منظورت اینه که ازش خبرببرر داری…‏ ‏(میخندد)…‏ ‏بىببىیخبرببرر نیستیم!‏ هنوزم زبون

انگلیسی اسباب تفربجیبجحمه.‏ پس تو با مدرسهاش صحبت کردی.‏

لندل:‏ آره،‏ اما…‏ دیگه سالهای پنجاه نیست.‏ شکار جادوگر دیگه ‏بمتبمموم شده.‏ ما از فعالیتهای ‏همھهممسرت

توی جنبش ضدهستهای هم خبرببرر دار ‏بمیبمم.‏ ‏همھهممسر منم ‏ممممممکن بود ‏همھهممبنیبنن کارو بکنه.‏

پائولو:‏ فعالیتهای من چی؟

لندل ‏(متعجب):‏ توی اسناد که چبریبرزی نیست…‏

پائولو ‏(لبخند میزند):‏ پس سازمان امنیتتون گند زده.‏ یه بار وارد یه ‏جمججممعیت معبرتبررض شدم.‏ لوسی

راضیم کرد که باهاش برم.‏ باهاشون راه میرفتم و احساس ‏جمحجمماقت میکردم.‏ دعا میکردم ازم

‏بجنبجخوان که پلا کارد دستم بگبریبررم.‏ ولىللىی ‏همھهممون طور که فکرشو میکردم،‏ یه خابمنبممی یه پلا کارد داد دستم

و قبل از اینکه اعبرتبرراض کنم رفت.‏ نیم ساعبىتبىی راه رفتم تا بالاخره جرات کردم برش گردوبمنبمم و روشو

‏بجببجخوبمنبمم چی نوشته.‏ نوشته بود:«زنان ‏همھهممجنسگرای هوبوکن‎١‎ بر ضد تسلیحات هستهای.»‏

‏(لندل از ته دل میخندد.)‏

پائولو:‏ سریع دادمش دست یکی دیگه،‏ یه خابمنبمم خو ‏بىببىی که موهاش سفید بود.‏ گفتم:«من اهل هوبوکن

نیستم.»‏ لوسی خیلی خوشش اومده بود.‏

‏(لوسی وارد شده و نور تغیبریبرر میکند.)‏

لوسی:‏ قبل از اینکه برسی خونه،‏ یه تلفن داشبىتبىی.‏

پائولو:‏ پس چرا ‏بهببههم نگفبىتبىی؟

لوسی:‏ ‏همھهممبنیبنن الان گفتم دیگه.‏

:Hoboken ١ شهری صنعبىتبىی در ‏سمشسممال شرق نیوجرسی در کنار رود هادسن

!213


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ کی بود؟

لوسی:‏ ‏همھهممون آقابىیبىی که هفتهی پیش هم زنگ زده بود.‏ اسمسسممش رو ‏بمنبممیگفت.‏ گفت خودش بعداً‏ زنگ

میزنه.‏ خوشم نیومد.‏

پائولو:‏ بعداً‏ زنگ میزنه؟ امشب؟

لوسی:‏ فکر میکنم.‏

پائولو:‏ فکر میکبىنبىی.‏ نگفت ‏بهببههت؟

لوسی:‏ من که منشیات نیستم.‏

پائولو:‏ نه،‏ معلومه که نیسبىتبىی.‏

لوسی:‏ من ازش خوشم ‏بمنبممیآد.‏ چی میخواد؟

پائولو:‏ ‏بمنبممیدوبمنبمم.‏ هنوز فرصت نشده باهاش حرف بزبمنبمم.‏ ولش کن.‏ ‏(کتابش را برمیدارد.)‏

لوسی:‏ میدوبىنبىی چند شبو تا حالا اینجوری گذروندبمیبمم؟

پائولو:‏ به جروبجببجحث؟

لوسی:‏ منظورم این نیست.‏ مطالعه.‏ تو میخوبىنبىی،‏ من میخوبمنبمم.‏

پائولو:‏ حتماً‏ خیلی زیاد بوده.‏ مگه بده؟

لوسی:‏ خودت چی فکر میکبىنبىی؟

پائولو:‏ اینجوری که تو سوال میپرسی،‏ میدوبمنبمم چی فکر میکبىنبىی.‏ برام عجیبه.‏ تو عاشق مطالعهای.‏

لوسی:‏ آره،‏ من عاشق خوندبمنبمم.‏ اما بعضی وقتا…‏ من و تو خیلی وقته که نرقصیدبمیبمم.‏

پائولو:‏ ‏بمنبممیتوبىنبىی ببیبىنبىی فرد استبریبرر و جینجر راجرز‎١‎ یه شب آروم رو تو خونه به مطالعه بگذرونن؟

لوسی:‏ اونا یه اسبرتبرراحبىتبىی لازم دارن.‏ اما من و تو…‏

پائولو:‏ به نظرم میاد ‏همھهممبنیبنن تازگی رقصیدبمیبمم.‏

لوسی:‏ با من نبوده.‏

: Ginger Rogers - Fred Astaire ١ نام دو بازیگر و رقصندهی آمریکابىیبىی

!214


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ من ‏همھهممهاش تو رو با پارتبرنبررهای رقص دیگهام اشتباه میگبریبررم‐‏ النور پاِول،‏ ریتا هیۇرث‎١‎ … حالا

بیا برقصیم.‏

لوسی:‏ ‏بمنبممیخوام برای راضی کردن من برقصی.‏ میخوام خود به خود پیش بیاد.‏ میخوام خودت

دلت ‏بجببجخواد برقصی.‏

پائولو:‏ کمکم داره دلمللمم میخواد…‏ یه حس نیاز مقاومتناپذیر و ‏بىببىیاختیار.‏

‏(شروع به زمزمه میکند.‏ بلند میشود و به طرف لوسی میرود.‏ بلندش میکند.‏ لوسی به طرفش

میرود.‏ با آهنگ Dance» «Let’s Face the Music and میرقصند تا آهنگ ‏بمتبممام میشود.‏

لوسی سراغ کتابش میرود.)‏

لوسی:‏ این شد یه چبریبرزی!‏

پائولو:‏ پس چرا برگشبىتبىی سراغ کتابت؟

لوسی:‏ ‏همھهممبنیبنن خوب بود.‏ مرسی پائولو.‏

پائولو:‏ پس حالا تو راضی شدی.‏ ‏«مرسی پائولو!»‏ به من ‏تحنتحخ میدی اونوقت…‏ ‏(به طرفش میرود،‏

دستانش را به دور او حلقه میکند.)‏

لوسی:‏ برو سر کتابت پائولو.‏ من خیلی از این کتابه خوشم اومده.‏

‏(پائولو گردن و شانههایش را میبوسد.‏ لوسی به خواندن ادامه میدهد.)‏

لوسی:‏ بذار این ‏بجببجخش رو ‏بمتبمموم کنم.‏

‏(پائولو دست بربمنبممیدارد.‏ لوسی کتاب را انداخته و به پائولو رو میکند.‏ تلفن زنگ میزند.)‏

لوسی:‏ جواب نده.‏

پائولو:‏ احتمالاً…‏

لوسی:‏ جواب نده.‏

‏(یکدیگر را در آغوش گرفتهاند.‏ تلفن ‏همھهممچنان زنگ میزند.)‏

پائولو:‏ اعصابخردکنه.‏

لوسی:‏ توجه نکن.‏

!215

Eleanor Powell, Rita Hayworth ١


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ یه ‏لحللححظه.‏

‏(تا به تلفن برسد،‏ قطع شده.‏ به طرف لوسی برمیگردد.‏ لوسی کتاب میخواند و به حالت اول بازگشته.‏

پائولو ‏بمتبمماشایش میکند.‏ صحنه تاریک میشود و پائولو آرام به مرکز صحنه برمیگردد.)‏

پائولو:‏ یه پیک دیگه ‏بجببجخور.‏

لندل:‏ زیاد خوردم.‏ باشه،‏ یکی دیگه.‏ ‏(مینوشد،‏ فکر میکند)‏ من سه سال برای صلح جهابىنبىی کار

کردم پائولو.‏ بعد فهمیدم که آدمای کاخ سفید و پنتا گون واقعاً‏ اهمھهممیبىتبىی به صلح جهابىنبىی ‏بمنبممیدن.‏ ‏همھهممهاش

میگن:«وقتشه یه حالگبریبرری اساسی بکنیم.»‏

پائولو:‏ روسای ستاد مشبرتبررک ‏همھهممیشه طبع شاعرانهای داشبنتبنن.‏

لندل ‏(لبخند میزند):‏ پائولو،‏ اوبجنبججا با هم ‏بهببههمون خوش میگذره.‏ میتوبمنبمم ببینم.‏ مثل قدبمیبمما.‏ ‏(لیوان

نوشیدبىنبىیاش را پایبنیبنن میگذارد)‏ ولىللىی خواهش میکنم حواست باشه،‏ ‏همھهممبنیبننطور که بعضی از دوستای

صلحطلبمون دارن استدلالهای اخلافىقفىی ‏بجتبجحسبنیبننآمبریبرز میکبننبنن،‏ آدمای اون بالا دارن ببریبررجمحجممانه و

سازشناپذیر عمل میکبننبنن.‏

پائولو ‏(مانند معلمها انگشتش را بالا میبرد):‏ و حالگبریبرری اساسی میکبننبنن.‏

‏(لندل ‏بمنبممیداند که لبخند بزند یا نه.‏ از دم در صداهابىیبىی میآید.)‏

پائولو ‏(مکث میکند):‏ من به کلمبیا درخواست مرخصی دادم.‏

لندل:‏ خوبه!‏ خوبه!‏ خب،‏ میدوبمنبمم وقتت ‏مجممجحدوده.‏

پائولو:‏ قراره ساعت چهار به ‏سمسسممت مدوبروک حرکت کنیم.‏

‏(آرامینتا و جیمی وارد میشوند.‏ جیمی به سرعت بالا میرود.)‏

لندل:‏ سلام آرامینتا.‏ من و پدرت صحبتهای خو ‏بىببىی داشتیم.‏

آرامینتا:‏ مطمئنم ‏همھهممبنیبننطور بوده.‏

پائولو:‏ بیایید یه کم دیگه صحبت کنیم.‏ بشبنیبنن جان.‏ آرامینتا تو هم ‏همھهممبنیبننطور.‏

میخوام کمی با جان لندل آشنا بشی.‏

لندل:‏ اونقدری که ببیبىنبىی من واقعاً‏ هیولا هستم یا نه.‏ ‏(لبخند جذابىببىی میزند)‏ ‏بجببجچههای خود منم باید

متقاعد بشن.‏ باور کن آرامینتا،‏ بعضی وقتا میشه که خودم هم فکر میکنم ما ‏همھهممه هیولاییم.‏

!216


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

‏(آرامینتا قصد نشسبنتبنن روی جابىیبىی را میکند که کت لندل قرار دارد.)‏

لندل:‏ فکر کنم کتم جاتو گرفته.‏

آرامینتا:‏ اشکالىللىی نداره.‏ ‏(میخواهد کت را جابجببججا کند،‏ چبریبرزی احساس میکند،‏ یک تفنگ ببریبررون میآورد.)‏

لندل:‏ من میگبریبررمش.‏

آرامینتا:‏ نگاه کن!‏ تفنگ!‏

لندل:‏ اسباببازی نیست.‏ ‏بهببههبرتبرره بدیش به من.‏ ‏(دستش را پیش میآورد.)‏

‏(آرامینتا عقب میرود.)‏

پائولو:‏ بذار سر جاش آرامینتا.‏

آرامینتا:‏ واقعیه!‏ وای!‏ ‏(نگهش میدارد.‏ با آن بازی میکند.)‏ تو تفنگ داری!‏

لندل:‏ اینجا نیویورکه.‏ من ‏همھهممیشه ‏همھهممراهم مدارک ‏مجممجحرمانه دارم.‏ لطفاً‏ بذارش زمبنیبنن.‏

پائولو:‏ آرامینتا،‏ بذارش تو جیب دکبرتبرر لندل.‏

آرامینتا:‏ من فقط میخوام یه دقیقه دستم بگبریبررمش.‏ قبلاً‏ هیچوقت تفنگ واقعی نداشتهام.‏ اشکالىللىی

نداره دکبرتبرر لندل،‏ نه؟

لندل:‏ فکر میکنم داره.‏ کار خو ‏بىببىی ‏بمنبممیکبىنبىی آرامینتا،‏ که تفنگ منو از جیب کتم در میاری.‏

آرامینتا:‏ تو هم کار خو ‏بىببىی ‏بمنبممیکبىنبىی که تو خونهی ما تفنگ میآری.‏

پائولو:‏ بذار سر جاش دیگه!‏ ‏(به طرف آرامینتا میرود.)‏

لندل:‏ پائولو نکن،‏ تفنگ پره.‏ دنبال دعوا که نیستیم.‏ الان پسش میده.‏

آرامینتا:‏ من که به طرف کسی نشونه نرفتم.‏ کلمهاش چیه؟ آماده به رزم.‏ آماده به رزمش کردم،‏ فقط

آماده به رزمش کردم.‏ ‏(به اطراف میگردد و با تفنگ بازی میکند اما نشانه ‏بمنبممیگبریبررد.)‏

پائولو:‏ خیلی خب،‏ بسه دیگه.‏

آرامینتا:‏ بذار بگیم دارم ازتون ‏مجممجحافظت میکنم.‏ اینجا ‏مجممجحلهی بدیه.‏ ‏سمشسمماها ‏همھهممینو میگید دیگه؟ ‏«ما

دار ‏بمیبمم ازتون ‏مجممجحافظت میکنیم.‏ ‏بمنبممیخواد نگران چبریبرزی باشید.»‏

لندل ‏(آه میکشد):‏ پائولو خودت حلش کن.‏

آرامینتا:‏ چرا اینقدر مضطرببنیبنن؟ حالا میدونبنیبنن ما چه حسی دربارهی اون ‏بمببممبها دار ‏بمیبمم.‏

!217


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

لندل:‏ باشه،‏ میتونیم با حرف زدن حلش کنیم.‏ این ‏همھهممون وضعیت نیست.‏ تو هیچوقت تفنگ دستت

نگرفبىتبىی.‏ ‏بمببممبهای ما دست متخصصهاست.‏

آرامینتا:‏ من شنیدهام ‏سمشسمما متخصصها چهار تا ‏بمببممب هیدروژبىنبىی رو سر قضیهی اسپانیا از دست دادهاید.‏

این به نظر ‏بىببىیاحتیاطی میرسه.‏

پائولو:‏ آرامینتا ا گه میخوای حرف بزنیم،‏ باشه.‏ اما اول اونو بذار پایبنیبنن.‏

آرامینتا:‏ نه،‏ اینجوری میتوبمنبمم از موضع قدرت حرف بزبمنبمم.‏

لندل:‏ چندان برابر نیست.‏ تو تفنگ داری،‏ ما ندار ‏بمیبمم.‏

آرامینتا:‏ بله،‏ ولىللىی تو دو برابر من وزن داری.‏ بدون تفنگ تو با تسلیحات معمولت به من غلبه میکبىنبىی.‏

من به یه عامل بازدارنده احتیاج دارم،‏ نه؟ چند کیلو وزنته؟

پائولو:‏ آرامینتا دیگه دارم عصبابىنبىی میشم.‏

لندل:‏ اشکالىللىی نداره پائولو.‏ میتونیم در آرامش ‏بجببجحث کنیم.‏ اون دخبرتبرر باهوشیه.‏

آرامینتا:‏ بذار بگیم به باهوشی روسای ستاد مشبرتبررک.‏ این خیالتو راحت میکنه؟ میبیبىنبىی،‏ ا گه سلاح

خطرنا کی داشته باشی میتونه علیه خودت هم استفاده بشه.‏

لندل:‏ ا گه ‏بجببجخوای واقعیت رو ‏بمنبممایش بدی،‏ من هم باید تفنگ داشته باشم.‏

آرامینتا:‏ اونوقت یکی مون میگفت:«تفنگ من پنج تبریبرر میخوره و مال تو شش تبریبرر.‏ من یه دهتاییش رو

میخوام.»‏ با اینکه با یه گلوله هم میتوبىنبىی بکشی.‏ مگه ‏همھهممبنیبننجوری نیست؟

لندل:‏ تو داری یه وضعیت خیلی پیچیده رو سادهانگاری میکبىنبىی.‏

آرامینتا ‏(هیجانش رفته رفته بالا میرود):‏ کی داره سادهانگاری میکنه؟ تروریستها در مقابل آدم

خوبا.‏ شرق در مقابل غرب.‏ برخورد ‏بمتبممدنها.‏ ما یا اونا.‏ مردن برای آزادی.‏ تو به این میگی تفکر

پیچیده؟ من تازه از گوابمتبممالا برگشتهام.‏ اوبجنبججا هر روز ‏بجببجچههای کوچولو میمبریبررن چون دارو نیست،‏ بعد ما

دار ‏بمیبمم تریلیونها دلار…‏

لندل:‏ تریلیونها نه آرامینتا،‏ رقم دقیقش…‏

آرامینتا:‏ باشه،‏ من تو ارقام دقیق خوب نیستم.‏

پائولو:‏ آرامینتا،‏ باید کمکم بر ‏بمیبمم.‏

!218


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

آرامینتا:‏ من میدوبمنبمم چقدر وقت دار ‏بمیبمم.‏

لندل:‏ آرامینتا،‏ تو اونقدر مطلع نیسبىتبىی که دربارهی این چبریبرزا حکم صادر کبىنبىی.‏

آرامینتا ‏(حرفش را قطع میکند):‏ من هیچی ‏بمنبممیدوبمنبمم.‏ ‏سمشسمماها ‏همھهممه چبریبرزو میدونبنیبنن.‏ ‏سمشسمما ‏همھهممهی جزئیات رو

دارین،‏ ‏بمتبممام ارقام رو،‏ ‏بمنبممودارها رو دارین،‏ جدولها رو،‏ ‏سمشسمما خیلی مطلع هستبنیبنن،‏ بعد ‏همھهممه جای دنیا گند

میزنبنیبنن به ‏همھهممه چی.‏

لندل:‏ تو این موهبت رو درای که هر حرفىففىی رو که میخوای بزبىنبىی،‏ بدون تبعات.‏ رهبرببررای ما که تو

واشینگبنتبنن تصمیمگبریبررنده هسبنتبنن،‏ مسئول دویست میلیون آدمن.‏ اونا ‏بمنبممایندهی یه ملت هسبنتبنن.‏ تو ‏بمنبممایندهی

چی هسبىتبىی؟

آرامینتا ‏(به کندی،‏ آرام،‏ پس از یک مکث):‏ من ‏بمنبممایندهی مادرم هستم.‏

لندل ‏(چند ‏لحللححظه سا کت است،‏ بعد سرش را تکان میدهد):‏ آرامینتا،‏ من میبینم که تو خیلی ناراحبىتبىی.‏

باید بری مشاوره بگبریبرری.‏

آرامینتا:‏ پس من دیوانهام.‏ برای اینکه پنج دقیقه تو اتافىقفىی که سه نفر توش هسبنتبنن تفنگ دستم گرفتم.‏

‏سمشسمماها دیوانه نیستبنیبنن،‏ ولىللىی سالهللهھاست که تفنگ روی سر ‏همھهممهی دنیا گرفتبنیبنن.‏ ‏سمشسمماها خیلی بالغبنیبنن،‏ خیلی

مسئولبنیبنن.‏ ولىللىی ‏همھهممیشه این ‏بجببجچههان که میمبریبررن،‏ نه؟

لندل ‏(برای اولبنیبنن بار،‏ ‏لحللححبىنبىی متعصبانه به خود میگبریبررد):‏ من خودم ‏بجببجچه دارم آرامینتا.‏ دخبرتبررم تقریباً‏

‏همھهممسن توئه و من از ته دلمللمم دوستش دارم.‏ من برای اون کار میکنم.‏

آرامینتا:‏ اوبمنبمم ‏همھهممبنیبنن فکرو میکنه؟ تو کی هسبىتبىی که برای اون تصمیم بگبریبرری؟ برای من،‏ برای ‏همھهممه؟ مگه

قراره تو و رئیسجمججممهور و ‏همھهممهی آدمای تو تلویزیون تصمیم بگبریبررین که کی برای چی ‏بمببممبریبرره؟ شاید دخبرتبررت

‏بجببجخواد برای خودش تصمیم بگبریبرره.‏ شاید من ‏بجببجخوام برای خودم تصمیم بگبریبررم.‏ ما ‏بمنبممیترسیم.‏ ما ‏همھهممه

راهی پیدا میکنیم که از خودمون در مقابل تروریستها دفاع کنیم،‏ در مقابل ‏سمشسمما هم ‏همھهممبنیبننطور.‏ ما

‏بمنبممیترسیم.‏ ‏سمشسمماها یه مشت بزدلبنیبنن،‏ با اون ‏بمببممبهاتون.‏ ‏(گریه میکند.)‏

لندل ‏(بلند میشود،‏ طاقتش ‏بمتبممام شده):‏ سه ثانیه ‏بهببههت وقت میدم تا قبل از اینکه خودم ازت

بگبریبررمش.‏

پائولو ‏(به آرامی و ‏مجممجحکم،‏ صدایش متفاوت است):‏ ‏بهببههش نزدیک نشو جان.‏

!219


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

آرامینتا:‏ چرا ‏همھهممه میخوان تا سه بشمرن؟ چرا تا هفت ‏بمنبممیسمشسممرن؟

لندل:‏ یک…‏

پائولو ‏(با تندی):‏ جان!‏

آرامینتا:‏ ببخشید،‏ باید برم دستشو ‏بىیبىی.‏ ‏(با شتاب به دستشو ‏بىیبىی میرود و در را میبندد.)‏

پائولو ‏(به دنبالش میرود،‏ به در میکوبد):‏ آرامینتا!‏ بیا ببریبررون،‏ کار اجمحجممقانهای نکبىنبىی!‏

‏(آرامینتا ببریبررون میآید،‏ دستان خالىللىیاش را دراز کرده.)‏

پائولو:‏ تفنگ کو؟

آرامینتا:‏ انداختمش تو توالت سیفون رو کشیدم.‏

لندل:‏ واقعاً‏ مسخره است!‏

پائولو:‏ آرامینتا!‏

آرامینتا ‏(با سبکبالىللىی):‏ پایبنیبنن نرفت.‏ بابا،‏ باید توالتمونو تعمبریبرر کنیم.‏ ‏(شانههایش را بالا میاندازد.)‏ فکر

کنم هیچوقت خوب تفنگ پایبنیبنن ‏بمنبممیداد.‏ ‏(به لندل)‏ خیلی خب،‏ حالا میتوبىنبىی هر کاری میخوای با من

بکبىنبىی.‏ من یکطرفه خلع سلاح کردم.‏

‏(پائولو دنبال تفنگ میرود،‏ آن را میآورد و به لندل ‏بجتبجحویل میدهد.‏ لندل آن را با احتیاط میگبریبررد.)‏

پائولو ‏(با سرخوشی):‏ چبریبرزی نیست.‏ این بار آب ‏بمتبممبریبرز بود.‏ معمولاً‏ وقبىتبىی توالتمون میگبریبرره…‏

لندل ‏(تفنگ را در جیب کتش میگذارد):‏ پائولو،‏ بذار وقبىتبىی زندگی خانوادگیت آرومتر شد با هم

صحبت کنیم.‏ روز عجیبغریبىببىی بود.‏ پیشنهاد ‏همھهممچنان سر جاشه.‏ هفتهی دیگه صحبت میکنیم.‏

‏(پائولو سا کت است.)‏

لندل ‏(مستقیماً‏ به او نگاه میکند):‏ جدی گفتم.‏ بذار اتفاقات امروز رو فراموش کنیم.‏ من واقعاً‏ منتظر

این هستم که دوباره با هم کار کنیم.‏

پائولو:‏ این ضرب المللممثل رو شنیدی:‏ ا گه کسی ‏بهببههت میگه بیا بر ‏بمیبمم ماهیگبریبرری،‏ مطمبنئبنن شو که تو کرم

نیسبىتبىی.‏

لندل:‏ این یه فرصته پائولو که یکی از ماهیگبریبررا باشی.‏ تو از ببریبررون چیکار میتوبىنبىی بکبىنبىی؟ من از

دسبرتبررسی واقعی حرف میزبمنبمم.‏ من…‏

!220


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

پائولو:‏ جان،‏ تو کتابای توماس مور رو خوندی؟

لندل ‏(گیج شده):‏ آرمانشهر مور؟ تازگی که نه.‏

‏(پائولو و آرامینتا به هم نگاه میکنند و لبخند میزنند.)‏

لندل ‏(سرش را تکان میدهد،‏ حبریبرران،‏ قصد رفبنتبنن میکند،‏ برمیگردد):‏ رک بگم پائولو،‏ ‏بمتبممام خونوادهی

تو یه کم عجیب و غریبه.‏ هفتهی دیگه با هم صحبت میکنیم.‏

‏(پائولو با او دست میدهد.‏ لندل میرود.)‏

پائولو:‏ یه نوشیدبىنبىی قوی میخوام.‏

آرامینتا:‏ شبریبرر با اوریو چطوره؟

پائولو ‏(با ‏لهللهھجهی غلیظ ایتالیابىیبىی):‏ آها.‏ این دقیقاً‏ ‏همھهممون چبریبرزیه که فکرشو میکردم.‏ ‏(صدا میزند.)‏ جیمی!‏

کمکم وقت رفتنه.‏ بیا پایبنیبنن.‏

آرامینتا:‏ هنوز نیم ساعت وقت دار ‏بمیبمم.‏

‏(جیمی پایبنیبنن میآید،‏ کامل لباس پوشیده،‏ با کت زمستابىنبىی و شال گردن.)‏

پائولو:‏ جیمی هنوز لازم نیست لباس بپوشی.‏

‏(نور در قسمت چپ صحنه بر روی لوسی شروع به روشن شدن میکند.)‏

جیمی:‏ میخوام آماده باشم.‏ ا گه دیر کنیم ‏ممممممکنه بگن:«امروز ‏بمنبممیتونه بیاد خونه.»‏

پائولو:‏ دیر ‏بمنبممیکنیم.‏ وقت دار ‏بمیبمم یه خورا کی ‏بجببجخور ‏بمیبمم که تا شام نگهمون داره.‏

‏(جیمی مینشیند،‏ کلاهی که آرامینتا برایش آورده را سر میکند.‏ پائولو در سکوت نگاهش میکند.)‏

آرامینتا:‏ فقط برای آخر هفته است.‏

جیمی ‏(عینکی را از جیبش درآورده و به چشم میزند):‏ شاید،‏ ا گه لازانیا رو دوست داشته باشه.‏

‏(آرامینتا در آغوشش میگبریبررد.)‏

پائولو ‏(بعد از مکبىثبىی کوتاه):‏ شاید ‏بهببههبرتبرر باشه یه کم زودتر برسیم اوبجنبججا.‏

‏(آرامینتا پشت سر آبهنبهها و میان پائولو و جیمی جای میگبریبررد و هر دو را با هم در آغوش میگبریبررد.)‏

پایان ‏بمنبممایش

!221


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

مهرماه ٩۶

!222


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین


شبریبررین مبریبررزانژاد حقوق دان،‏ مبرتبررجم،‏ پژوهشگر و عضو

ثابت هیئت اجرابىیبىی گروه تئاتر ا گزیت می باشد.‏

آثاری که تا کنون توسط وی به فارسی ترجمججممه شده است

عبارتند از:‏

• ‏بمنبممایشنامه یک خاطره،‏ یک مونولوگ،‏ یک فریاد و یک

نیایش ‐ گردآوری ایو انسلر و مالىللىی دویل

‏•بمنبممایشنامه من موجودی احساسابىتبىی هسم اثر ایو انسلر

• شازده کوچولو اثر آنتوان دوسنت ا گزوپری

• ارج ‏بهنبههادن به مقاومت ‐ چگونه زنان در روابط خصوصی

در برابر آزار مقاوت می کنند ، ‏بهتبههیه شده توسط سرپناه

اضطراری زنان کلگری ) کانادا)‏

‏•درباره دو برداشت روانکاوانه از شازده کوچولو اثر

آنتوان دوسنت ا گزوپری به قلم کریستبنیبنن دولاروش کوداما

‏•باز هم مبنتبنن و بسبرتبرر آن ‐ اجرای ‏بمنبممایش ‏«مهاجران»‏

اسلاومبریبرر مروژک در استودیو ‐ تئاتر ‏«چلاوک»‏ مسکو به قلم سوزان کوستانزو

ترجمججممه پنجاه و دو مقاله ‏بجتبجخصصی تئاتر برای نشریه ‏«صحنه معاصر»‏ گروه تئاتر ا گزیت

‏همھهممچنبنیبنن ‏مجممججموعه مقالات ‏«تئاتر در ساختار نظام سرمایه داری»‏ را به رشته ‏بجتبجحریر درآورده است.‏

وی برنده رتبه اول ترجمججممه در مسابقه مطبوعابىتبىی ابجنبججمن منتقدان،‏ نویسندگان و پژوهشگران خانه تئاتر ایران در

سال ١٣٩۶ گردیده است.‏









از سال ١٣٩٢ بعنوان دستیار کارگردان در یازده اجرای صحنه ای رپرتوار گروه تئاتر ا گزیت ‏همھهممکاری داشته

است که عبارتند از:‏

مهاجران اثر اسلاویر مروژک

‏بمنبممایش ‏همھهمملت در روستای مردوش سفلی اثر ایوو برشان

مارکس در سوهو اثر هاوارد زین

یک خاطره،‏ یک مونولوگ،‏ یک فریاد و یک نیایش گردآوری ایو انسلر و مالىللىی دویل

شازده کوچولو اثر آنتوان دوسنت ا گزوپری

ماهی سیاه کوچولو اثر صمد ‏بهببههرنگی

مبرتبررسک ‏(چهار صندوق)‏ اثر ‏بهببههرام بیضابىیبىی

نردبان ‏(زاویه)‏ اثر غلامجممجحسبنیبنن ساعدی

!223


٣ ‏بمنبممایشنامه گروه تئاتر ا گزیت هاوارد زین

دیگر انتشارات گروه تئاتر ا گزیت

www.exittheatre.ir

!224