نمایشنامه اما گلدمن - آن گونه که من زیستم

exittheatre
  • No tags were found...

به قلم: شیرین میرزانژاد

آبان ماه ۱۳۹۶

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

آن گونه که من زیستم

اما گلدمن

Copyright © 2018 Khameneh Multimedia All rights reserved.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

‏بمنبممایشنامه

شبریبررین مبریبررزانژاد


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

اما گلدمن

آن گونه که من زیستم

‏بمنبممایشنامه مستند

شبریبررین مبریبررزانژاد

آبان ١٣٩٧

٢


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

٣


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

مقدمه نویسنده

» من ‏بمتبممام عمرم پای آرمابمنبمم ایستادم و هرگز به خاطر رای داد گاه تغیبریبررش ‏بمنبممی دم.‏ تصمیم ‏سمشسمما هر چه

که باشه،‏ مبارزه باید ادامه پیدا کنه.‏ ما چبریبرزی نیستیم جز ذره هابىیبىی در مبارزه ی ‏بىببىی وقفه ی انسابىنبىی به سوی

نوری که در تاریکی می تابه.‏ آرمان رهابىیبىی اقتصادی،‏ سیاسی و معنوی نوع بشر.»‏ ‐ اما گلدمن

اما گلدمن،‏ آنارشیست،‏ نظریه پرداز،‏ سخنور و از مهم ترین اعضای جنبش آنارشیسبىتبىی ابتدای قرن ٢٠ در سال

١٨۶٩ در شهر کوونو در لیتوابىنبىی که در آن زمان ‏بجببجخشی از روسیه بود در خانواده ی فقبریبرر ‏بهیبههودی متولد شد.‏ او از

کودکی ‏مجممججبور به کار در کارگاه ها و کارخانه ها بود و ‏همھهممواره مورد بدرفتاری پدر مستبدش قرار می گرفت.‏ او با

تلاش فراوان و علبریبررغم ‏مجممجخالفت پدرش به ‏بجتبجحصیل ادامه داد.‏ در سال ١٨٨۵ با خواهر بزرگ ترش که قصد عز ‏بمیبممت

به آمریکا را داشت،‏ ‏همھهممراه شد.‏ آبهنبهها در شهر روچسبرتبرر نزدیک خواهر دیگرشان سا کن شدند و در این مدت با

گروه های سوسیالیست و آنارشیست آشنابىیبىی ‏مجممجختصری پیدا کردند.‏ او ‏بجتبجحت تاثبریبرر واقعه ی هی مارکت و جانباختگان

آن به آنارشبریبرزم علاقه پیدا کرد و در سال ١٨٨٩ پس از یک ازدواج ناموفق روچسبرتبرر را ترک کرد.‏ او به

نیویورک رفت تا به ‏مجممجحافل آنارشیسبىتبىی بپیوندد و این آغاز راهی پرفراز و نشیب و پرافتخار برای این انقلابىببىی بزرگ

بود.‏ او در طول ٣۴ سال فعالیت ‏بىببىی وقفه در آمریکا در سرتاسر این کشور سخبرنبررابىنبىی کرد،‏ بارها دستگبریبرر شد و به

زندان رفت و بارها تیبرتبرر اصلی روزنامه ها بود.‏ او در جریان اجرای قانون مهاجربىتبىی که حضور آنارشیست های

خارجی را در کشور ‏ممممممنوع می کرد،‏ بر مبنای سلب تابعیت ‏همھهممسر سابقش که جدابىیبىی شان رسمسسمماً‏ به ثبت نرسیده بود

از آمریکا اخراج شد.‏ در سال های تبعید در کشورهای گونا گوبىنبىی زندگی کرد که ‏بجنبجخستبنیبنن و مهم ترین آن ابجتبجحاد

شوروی بود.‏ او که به شوق خدمت به انقلاب به آبجنبججا شتافته بود،‏ با دیدن سیاست های بلشویک ها در شوروی به

کلی ناامید شد و پس از ترک آبجنبججا به انتقاد و افشا گری درباره ی آن پرداخت.‏ او در دوران جنگ داخلی اسپانیا

به آبجنبججا سفر کرد و توانست مدبىتبىی هرچند کوتاه در جامعه ای آنارشیسبىتبىی زندگی کند.‏ اما گلدمن پس از یک عمر

فعالیت ‏بىببىی وقفه در سال ١٩۴٠ بر اثر سکته ی مغزی در کانادا درگذشت.‏ او سال ها به عنوان خطرنا ک ترین زن

آمریکا شناخته می شد.‏ زبىنبىی که صراحت بیان و استواری عقیده اش حبىتبىی ‏بجتبجحسبنیبنن ‏مجممجخالفانش را هم برمی انگیخت.‏

مبنتبنن حاضر مهم ترین ‏بجببجخش های زندگی اما گلدمن را در قالب فیلم ‏‐تئاتر مستند به تصویر می کشد،‏ گرچه

پرداخبنتبنن به ‏بمتبممام زندگی پرماجرای او در یک مقال ‏بمنبممی گنجد.‏ در این مبنتبنن تلاش شده است که وقایع مهم تاربجیبجخی

و شخصی زندگی اما گلدمن در پرتو نگاهی شخصی از دید اطرافیان و یا اشخاصی که در این وقایع دخیل

بوده اند روایت شود.‏ ‏بمتبممام گفتگوها و روایات مبتبىنبىی بر حقایق مستند است و تنها شیوه ی روابىیبىی آن تغیبریبرر کرده

است.‏ برای نگارش این مبنتبنن از ‏مجممججموعه ی مقالات ، زندگینامه و مکاتبات اما گلدمن در کنار دیگر متون مستند

‏بهببههره گرفته شده است.‏

شبریبررین مبریبررزانژاد

٤


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

شخصیت ها

✮Emma Glodman

‏✮اما گلدمن

✮Helena Glodman

✮Alexander Berkman

✮ Johann Most

✮Modest Fedya Stein

✮Michael Schwab

✮Solotaroff

✮Henry Clay Frick

✮Mary Isaak

✮Oakey Hall

✮Leon Czolgosz

✮Edward Brady

✮Peter Kropotkin

‏✮هلنا گلدمن

خواهر اما گلدمن

‏✮الکساندر برکمن ‏(ساشا)‏

نظریه پرداز،‏ از فعالان اصلی جنبش آنارشیسبىتبىی آغاز قرن بیستم

‏✮یوهان موست

سیاستمدار،‏ روزنامه نگار و سخنور آنارشیست آلمللممابىنبىی‐آمریکابىیبىی

‏✮مادست فدیا اشتاین

نقاش و هبرنبررمند آنارشیست

‏✮مایکل شواب

آنارشیست،‏ از بازماندگان واقعه ی هی مارکت

‏✮سولوتاروف

پزشک و سخبرنبرران آنارشیست

‏✮هبرنبرری کلی فریک

مدیر کارخابجنبججات فولاد کارنگی

‏✮مری آیزا ک

آنارشیست،‏ از گردانندگان نشریه ی آنارشیسبىتبىی فری سوسایبىتبىی

‏✮اوکی هال

وکیل و شهردار سابق نیویورک

✮ لئون شولگوز

ضارب مک کینلی رئیس ‏جمججممهور آمریکا

‏✮ادوارد بریدی ‏(اد)‏

آنارشیست

‏✮پیبرتبرر کروپوتکبنیبنن

فیلسوف و نظریه پرداز آنارکو کمونبریبرزم

٥


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

‏✮بنجامبنیبنن رایتمن

پزشک آنارشیست،‏ مدیر برنامه های اما گلدمن

‏✮مارگارت سنگر

فعال حقوق زنان و از پیشگامان کنبرتبررل موالید

‏✮جیکوب کرشبرنبرر

‏همھهممسر سابق اما گلدمن

‏✮استلا بلنتاین

آنارشیست،‏ خواهرزاده ی اما گلدمن

‏✮جی . ادگار هوور

بنیان گذار پلیس فدرال آمریکا اف.بىببىی.آی

‏✮والنتینا

آنارشیست روس فراری از جوخه ی اعدام

‏✮ما کسیم گورکی

نویسنده،‏ پایه گذار سبک رئالیسم سوسیالیسبىتبىی در ادبیات

‏✮آناتولىللىی واسیلیوتحیتحچ لوناچارسکی

✮Benjamin Reitman

✮Margaret Sanger

✮Jacob Kershner

✮Stella Ballantine

✮J. Edgar Hoover

✮Valentina

✮Maxim Gorky

✮Anatoly Vasilyevich Lunacharsky

کمیسر خلق برای آموزش ١٩٢٩ ‏-‏‎١٩١٧‎در ابجتبجحاد ‏جمججمماهبریبرر شوروی،‏ ‏بمنبممایشنامه نویس،‏ منتقد و روزنامه نگار

‏✮ولادبمیبممبریبرر ایاتحیتحج لنبنیبنن

رئیس دولت ابجتبجحاد ‏جمججمماهبریبرر شوروی ١٩١٧- ١٩٢۴

✮ کلارا زتکبنیبنن

تئوریسن مارکسیست و مدافع حقوق زنان

‏✮استپان ما کسیمووتحیتحچ پبرتبرربجیبجچنکو

آنارکوسندیکالیست روس،‏ رهبرببرر کمیته ی انقلابىببىی قیام کرونشتات

‏✮پگی گوگنهابمیبمم

سوسیالیست،‏ کلکسیونر هبرنبرری

‏✮لوسیا سابجنبجچز سائورنیل

شاعر،‏ آنارشیست،‏ از بنیان گذاران سازمان زن آزاد در اسپانیا

✮Vladimir Ilich Lenin

✮Clara Zetkin

✮Stepan Maximovich Petrichenko

✮ Peggy Guggenheim

✮Lucía Sánchez Saornil

٦


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

موسیقی«‏ آرامگاه من»‏ از موریس روزنفلد ‏بجپبجخش می شود.‏ اما روی صحنه است و ‏همھهممراه با آهنگ در

حال ‏بجپبجخش زمزمه می کند(به زبان ییدیش):‏

جابىیبىی که گل ها سبرببرز هستند به دنبال من نگرد.‏

مرا آبجنبججا ‏بجنبجخواهی یافت،‏ ‏مجممجحبوب من.‏

جابىیبىی که جان ها پای دستگاه می پژمرند،‏

آبجنبججا آرامگاه من است.‏

جابىیبىی که پرندگان آواز سر می دهند به دنبال من نگرد.‏

مرا آبجنبججا ‏بجنبجخواهی یافت،‏ ‏مجممجحبوب من.‏

جابىیبىی که زبجنبججبریبررها طنبنیبنن می اندازند،‏

آبجنبججا آرامگاه من است.‏

آبجنبججا که چشمه ها می جوشند به دنبال من نگرد.‏

مرا آبجنبججا ‏بجنبجخواهی یافت،‏ ‏مجممجحبوب من.‏

آبجنبججا که اشک ها جاری می شوند و دندان ها بر هم ساییده می شوند،‏

آبجنبججا آرامگاه من است.‏

و ا گر تو با عشقی حقیقی مرا دوست می داری،‏

پس به سوی من بیا،‏ ‏مجممجحبوب خوب من،‏

و قلب اندوهگینم را شاد کن

و آرامگاه مرا دلنشبنیبنن کن.‏

روی پرده ی انتهای صحنه تصاویر مستندی از اما گلدمن ‏بجپبجخش می شود.‏

٧


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

‏بجببجخش اول

اما گلدمن:‏ آنارشیست

اما گلدمن روی صحنه زیر نور اسپات ایستاده است.‏ در ابتدا به نظر سردرگم می رسد.‏ به ‏بمتبمماشاچیان

نگاه می کند.‏ به سرعت بر خود مسلط می شود و رو به ‏بمتبمماشاچیان شروع به سخبرنبررابىنبىی می کند.‏

اما گلدمن:‏ احساسات فرد ناآ گاه رو دابمئبمماً‏ با داستان های ترسنا ک درباره ی آنارشبریبرزم در اوج نگه

می دارن.‏ از هیچ کار وحشتنا کی علیه این فلسفه و مدافعانش ابابىیبىی ندارن.‏ بنابراین آنارشبریبرزم برای

کسابىنبىی که متفکر نیسبنتبنن،‏ ‏همھهممون کاریه که آدم بد داستان ها با ‏بجببجچه می کنه ‐ هیولای سیاهی که کمر به

بلعیدن ‏همھهممه چبریبرز بسته؛ ‏مجممجخلص کلام،‏ نابودی و خشونت.‏

نابودی و خشونت!‏ چطور قراره فرد عادی بدونه که خشونت آمبریبرزترین عنصر اجتماع جهله؛ که قدرت

نابودی اش ‏همھهممون چبریبرزیه که آنارشبریبرزم باهاش می جنگه؟ اون ‏بمنبممی دونه که آنارشبریبرزم که ریشه هاش به

نوعی ‏بجببجخشی از نبریبرروهای طبیعته،‏ بافت سالمللمم رو نابود ‏بمنبممی کنه،‏ بلکه زائده های انگل واری رو نابود

می کنه که از نبریبرروی حیات اجتماع تغذیه می کبننبنن.‏ خا ک رو از علف و گیاه هرز پا ک می کنه که بتونه

‏بمثبممره ای سالمللمم به بار بیاره.‏

آنارشبریبرزم فلسفه ی نظم اجتماعی جدیده،‏ بر مبنای آزادی ‏مجممجحدود نشده توسط قوانبنیبنن انسابىنبىی؛ این

تئوریه که ‏بمتبممام اشکال دولت بر مبنای خشونت قرار دارن و بنابراین نادرست،‏ آسیب زا و غبریبررضروری

هسبنتبنن.‏ توی این جهان آنارشیسبىتبىی روحیه ی ‏همھهممکاری آزاد جایگزین دولت می شه؛ از هر کس در حد

توانش،‏ به هر کس در حد نیازش.‏

صحنه تاریک می شود.‏ فیلم ‏بجپبجخش می شود.‏ شخصیت های ‏بمنبممایش درباره ی اما صحبت می کنند.‏ پشت

سرشان تصاویر واقعی از آبهنبهها و نبریبرز تصاویری از آن دوران ‏بجپبجخش می شود.‏

یوهان موست:‏ وقبىتبىی گزارش اولبنیبنن سخبرنبررابىنبىی اش به دستم رسید،‏ خیلی تعجب کردم.‏ گفته بودن که

خیلی مسلط صحبت کرده و ‏مجممجخاطباش رو جذب کرده بود.‏ اما چبریبرزی که من رو متعجب کرد این

٨


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

نبود.‏ ما هفته ها با هم روی مبنتبنن سخبرنبررابىنبىی هاش کار کرده بودبمیبمم.‏ قرار بود که درباره ی جنبش هشت

ساعت کار روزانه صحبت کنه و در عوض درباره ی آنارشبریبرزم صحبت کرده بود.‏

الکساندر برکمن:‏ وقبىتبىی اما از اولبنیبنن تور سخبرنبررانیش برگشت،‏ تعریف کرد توی روچسبرتبرر وقبىتبىی روبروی

‏جمججممعیت ایستاده بود،‏ موضوع از یادش رفته بود و ‏بمتبممام سخبرنبررابىنبىی رو ‏فىففىی البداهه ابجنبججام داده بود.‏

می گفت تو یک ‏لحللححظه ‏بمتبممام سه سال زندگیش تو روچسبرتبرر،‏ سخبىتبىی ها و ‏بجتبجحقبریبرر هابىیبىی که دیده بود،‏ جنایت

هی مارکت،‏ ‏همھهممه جلوی چشمش اومده بود و تنها چبریبرزی که می تونست ازش حرف بزنه،‏ بزرگ ترین

ایده آل زندگیش بود:‏ آنارشبریبرزم.‏

هلنا گلدمن:‏ ما هیچ وقت وضع مالىللىی خو ‏بىببىی نداشتیم.‏ پدرم ‏همھهممیشه عصبابىنبىی بود و روحیه سرکش اما

هم باعث شده بود هیچ وقت رابطه ی خو ‏بىببىی نداشته باشن.‏ مادرم هم چندان ‏جمحجممایبىتبىی ‏بمنبممی کرد.‏ قرار

بود من برم آمریکا پیش خواهرمون لنا.‏ اما هم تصمیم گرفت با من بیاد.‏ ولىللىی پدرم طبق معمول

‏مجممجخالفت کرد.‏ من گفتم که پول سفرش رو هم خودم می دم.‏ اما ‏بهتبههدید کرد که خودش رو تو

رودخونه ی نیوا غرق می کنه.‏ پدرم بالاخره راضی شد.‏ من و اما راهی هامبورگ شدبمیبمم تا از اوبجنبججا

سوار کشبىتبىی بشیم و به آمریکا بر ‏بمیبمم.‏ لنا توی ‏مجممجحله ‏بهیبههودی ها زندگی می کرد.‏ چبریبرزی نگذشت که دیدبمیبمم

زندگی اوبجنبججا هم فرق چندابىنبىی با روسیه نداره،‏ جز اینکه ‏بهیبههودی ها رو کشتار ‏بمنبممی کردن.‏ فقر ‏همھهممون فقر

بود و اثرش روی روحیه ی حساس اما برای ‏همھهممیشه بافىقفىی موند.‏

یوهان موست:‏ تصمیم گرفتم چشم پوشی کنم.‏ برای اولبنیبنن بار بد نبود.‏ می دونستم که توانابىیبىی

زیادی داره و ‏بهببههش گفته بودم که می خوام ازش یک سخبرنبرران بزرگ بسازم،‏ تا وقبىتبىی که من دیگه

نیستم،‏ جای من رو بگبریبرره.‏ کنجکاو بود و تشنه ی دونسبنتبنن.‏ این رو از ‏همھهممون اولبنیبنن بار که تو دفبرتبرر

فرابهیبههایت دیدمش فهمیدم.‏ توی شلوغی دفبرتبرر روزنامه ببنیبنن اون ‏همھهممه آدم،‏ تنها چبریبرزی که توجهش رو

جلب کرده بود،‏ کتاب های توی کتابجببجخونه بود.‏

هلنا گلدمن:‏ توی سنت پبرتبررزبورگ،‏ من با یه عده دانشجو دوست بودم و کتاب هابىیبىی رو که ازشون

می گرفتم می دادم به اما تا ‏بجببجخونه.‏ خیلی از این کتاب ها ‏ممممممنوعه بودن.‏

٩


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

من و اما از وجود گروه آلمللممابىنبىی سوسیالیسبىتبىی توی روچسبرتبرر باخبرببرر شده بودبمیبمم که یکشنبه ها توی سالن

ژرمانیا جلسه برگزار می کردن.‏ توی جلسات شون شرکت می کردبمیبمم،‏ من گاهی و اما ‏همھهممیشه.‏ برای اما

گریزگاه خو ‏بىببىی بود از زندگی ملالت بارش توی روچسبرتبرر.‏ اما به تازگی روزنامه ی فرابهیبههایت رو پیدا

کرده بود و مرتب می خوند.‏ اولبنیبنن باری بود که می دیدبمیبمم روزنامه ای چنبنیبنن ‏لحللححن متفاوبىتبىی داره و در

واقع از آنارشیست ها می نویسه.‏ این درست ‏همھهممزمان بود با ماجرای هی مارکت.‏

مایکل شواب:‏ سال ١٨٨۶ کارگرای آمریکا دست به اعتصاب سراسری زدن برای هشت ساعت کار

روزانه.‏ مرکز این فعالیت ها شیکا گو بود.‏ جدال ببنیبنن کارگرا و کارفرماها بالا گرفته بود.‏ پلیس به یکی

از جلسات کارگرای مک کورمیک هاروِسبرتبرر شیکا گو که در اعتصاب بودند ‏جمحجممله کرد و چندین نفر

کشته و زجمخجممی شدند.‏ در اعبرتبرراض به این ‏جمحجممله،‏ فراخوان گردهمھهممابىیبىی تو میدون هی مارکت شیکا گو

برای چهارم می داده شد.‏ آ گوست اسپایز و چند نفر دیگه در نظم و آرامش سخبرنبررابىنبىی کردن.‏ حبىتبىی

خود شهردار شیکا گو هم اوبجنبججا بود و بعد از اینکه مطمبنئبنن شده بود که اوضاع آرومه اوبجنبججا رو ترک

کرده بود و موضوع رو به رئیس پلیس اون منطقه هم خبرببرر داده بود.‏ آخرین سخبرنبررابىنبىی رو به پایان

بود و مردم هم به خاطر بارون کم کم داشبنتبنن میدون رو ترک می کردن که نبریبرروهای پلیس ظاهر

شدن و شروع کردن به ضرب وشتم مردم.‏ نا گهان وسط ‏جمججممعیت ‏بمببممبىببىی منفجر شد و چند پلیس و

چند شهروند عادی کشته شدن.‏ هرگز مشخص نشد که کار چه کسی بوده،‏ البته مقامات هم تلاش

چندابىنبىی برای کشف این موضوع نکردن.‏ بلافاصله دستور بازداشت سخبرنبرران های ‏بجتبججمع هی مارکت و

آنارشیست های دیگه صادر شد.‏ مطبوعات شروع به جنجال کردن و بورژوازی شیکا گو و ‏بمتبممام

کشور خواستار اعدام ‏«جنایتکاران»‏ هی مارکت شدن.‏ چنان داستان های وحشتنا کی گفته می شد

که ‏مجممجحا کمه ی منصفانه عملاً‏ غبریبررممممممکن بود.‏ دادستان گفته بود که این فقط ‏مجممجحا کمه ی ما نیست،‏ بلکه

‏مجممجحا کمه ی خود آنارشبریبرزمه.‏ در ‏بهنبههایت ‏همھهممه ی ما به جرمی که مرتکب نشده بودبمیبمم،‏ ‏مجممجحکوم به ‏مجممججازات

شدبمیبمم.‏ پنج نفر به اعدام،‏ دو نفر حبس ابد و یک نفر پانزده سال حبس.‏ حکم حبس ابد من بعد از

چند سال مشمول عفو شد.‏

صحنه روشن می شود.‏ اما زیر نور اسپات رو به ‏بمتبمماشاچیان صحبت می کند.‏

اما گلدمن:‏ احساسی روشن داشتم که چبریبرزی جدید و خارق العاده در جابمنبمم زاده شده بود.‏ ایده آلىللىی

بزرگ،‏ باوری سوزان،‏ عزمی برای اینکه خودم رو وقف یاد رفقای جانباخته ام کنم،‏ که هدف اوبهنبهها

رو از آن خود کنم،‏ که جهان رو از زندگی زیبا و مرگ قهرمانانه شون آ گاه کنم.‏

١٠


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

هلنا گلدمن:‏ حادثه شیکا گو اما رو برای ‏همھهممیشه تغیبریبرر داده بود.‏ از شوهرش جدا شد و مدبىتبىی به

نیوهیون رفت تا کار کنه.‏ اما مدبىتبىی بعد برگشت.‏ با برگشبنتبنن اما به روچسبرتبرر زندگی براش سخت تر شده

بود.‏ شاید برای این بود که دوباره با کرشبرنبرر ازدواج کرد.‏ دور از چشم اون رفت دوره ی خیاطی

دید تا بتونه خارج از کارگاه کار کنه.‏ ‏بمتبممام این مدت رویای رفبنتبنن به نیویورک توی سرش بود و

می دونستم عملیش می کنه.‏ پول زیادی نداشتم که بتوبمنبمم کمکش کنم،‏ اما به اندازه ی بلیتش جور

کردم و ‏بهببههش دادم.‏ آ گوست ١٨٨٩ بود که کرشبرنبرر،‏ خونواده و روچسبرتبرر رو برای ‏همھهممیشه پشت سر

گذاشت و به نیویورک رفت.‏

سولوتاروف:‏ اما رو اولبنیبنن بار وقبىتبىی دیدم که رفته بودم نیوهیون برای سخبرنبررابىنبىی.‏ اوبجنبججا با عده ای از

دانشجوهای سوسیالیست و آنارشیست که من رو برای سخبرنبررابىنبىی دعوت کرده بودن رفت و آمد

داشت.‏ آدرسم رو ‏بهببههش داده بودم.‏ یک روز خسته و گرمازده پشت در خونه ام ظاهر شد.‏ توی

نیویورک کمکش کردم که جابىیبىی برای موندن پیدا کنه.‏ بردمش کافه سا کس که پاتوق آنارشیست ها

بود،‏ تا با بقیه ی رفقا هم آشنا بشه.‏ یادمه تو شلوغی کافه ‏بهیبههو صدای زمجممجخبىتبىی بلند شد که:‏ یه استیک

خیلی بزرگ با یه لیوان بزرگ قهوه!‏ اما بلافاصله گفت:‏ این شکمو دیگه کیه؟

مادست فدیا اشتاین:‏ برکمن بود.‏ تازه دستمزد گرفته بود،‏ وگرنه تو اون کافه معمولاً‏ کسی ‏بمنبممی تونست

از این ولحللحخرجی ها بکنه.‏ اون شب موست سخبرنبررابىنبىی داشت و اما هیجان زده بود از اینکه اولبنیبنن روزش

توی نیویورک می تونه سخبرنبررابىنبىی موست رو بشنوه.‏ چبریبرزی نگذشت که اما کار پیدا کرد و بعدازظهرها

هم تو دفبرتبرر فرابهیبههایت با موست کار می کرد.‏ گاهی عصرها با ساشا ببریبررون می رفت و ساشا شهر رو ‏بهببههش

نشون می داد.‏ اشبرتبررا کات زیادی با هم داشبنتبنن.‏ هر دو از شهر کوونو توی روسیه اومده بودن و

زندگی سخبىتبىی رو پشت سر گذاشته بودن.‏ بعد از مدبىتبىی با رفقامون ساشا و هلن مینکبنیبنن چهارتابىیبىی یه

آپاربمتبممان گرفتیم و زندگی کلکتیومون رو شروع کردبمیبمم.‏

الکساندر برکمن:‏ اما خیاطی می کرد،‏ تو کارگاه کار می کرد و ‏همھهممیشه وقت مطالعه رو هم پیدا

می کرد.‏ کارهای خونه هم گردن اما بود چون هیچ کدوم از ما بو ‏بىیبىی از آشبرپبرزی و خونه داری نبرببررده

بودبمیبمم.‏ بعضی شب ها با موست به اپرا یا رستوران می رفت،‏ من اصلاً‏ دل خوشی نداشتم که موست

١١


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

این طور ولحللحخرجی کنه وقبىتبىی جنبش به ذره ذره ی این پول نیاز داره.‏ ‏همھهممبنیبنن باعث اختلاف نظر من با

اما و بقیه رفقا می شد.‏ بالاخره اما منو متقاعد کرد،‏ گفت:‏ من تو انقلابىببىی که نشه توش رقصید شرکت

‏بمنبممی کنم!‏ فکر کردم که من می توبمنبمم ‏بمتبممام زندگی خودمو پای جنبش بگذارم،‏ اما حق ندارم کسی

رو که اینقدر شیفته ی این زیبابىیبىی هاست،‏ ازش ‏مجممجحروم کنم.‏ روزی که می خواست برای اولبنیبنن

سخبرنبررانیش از نیویورک بره،‏ با چند نفر از رفقا رفتیم ایستگاه راه آهن بدرقه اش،‏ و من براش یه شاخه

رز آمریکابىیبىی بردم.‏

یوهان موست:‏ مطمبنئبنن بودم که اما می تونه جای من رو بگبریبرره.‏ از کار ش راضی بودم و آینده ی خو ‏بىببىی

براش توی این راه می دیدم.‏ ولىللىی بعد از اینکه برگشت به نیویورک،‏ ‏مجممججادله ای ببنیبنن مون پیش اومد.‏

گفت که ‏بمنبممی خواد چشم بسته پبریبرروی کنه.‏ ‏بمنبممی خواد صرفاً‏ به چشم یک زن ‏بهببههش نگاه بشه.‏ می خواد

دیدگاه های خودش رو داشته باشه.‏ بعدها بارها به اختلافات جدی تر برخوردبمیبمم ولىللىی برای اما

هیچ وقت مسئله شخصی نبود.‏ هر بار که من رو دستگبریبرر می کردن،‏ علبریبررغم ‏بمتبممام اختلافابىتبىی که

داشتیم،‏ از هیچ تلاشی برای کمک به من دریغ ‏بمنبممی کرد.‏ اون زمان ازش عصبابىنبىی شده بودم،‏ ولىللىی

می دونستم که راه خودش رو پیدا کرده.‏ هیچ کس ‏بمنبممی تونست آنارشبریبرزم رو برای اما تعریف کنه.‏

١٢


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

‏بجببجخش دوم

اما گلدمن:‏ مبارز

اما با هیجان و پرقدرت روی صحنه رو به ‏بمتبمماشاچیان سخبرنبررابىنبىی می کند.‏

انسان ‏بجنبجخستبنیبنن،‏ ناآ گاه از نبریبرروهای طبیعی،‏ از فرارسیدنش بیمنا ک بود و از خطراتش که اونو ‏بهتبههدید

می کرد پنهان می شد.‏ به تدرتحیتحج که درک پدیده های طبیعی رو یاد گرفت،‏ فهمید که گرچه ‏ممممممکنه

زندگی رو نابود کبننبنن و خسارات بزرگ به بار بیارن،‏ اما آسایش هم به ‏همھهممراه دارن.‏ نبریبرروهای انباشته

شده در زندگی اجتماعی و اقتصادی ما که در عملِ‏ خشونت آمبریبرز سیاسی به اوج می رسن،‏ شبیه

وحشت های جوّی هسبنتبنن که به شکل طوفان و رعدوبرق بروز پیدا می کبننبنن.‏

برای درک کامل حقیقت این دیدگاه،‏ باید ‏بىببىی شرمیِ‏ نادرسبىتبىی های اجتماعی ما به شدت احساس بشه؛

‏بمتبممام وجود فرد باید با درد،‏ اندوه و رتحنتحج میلیون ها انسابىنبىی که هرروزه وادار می شن ‏بجتبجحمل کبننبنن به تپش

دربیاد.‏ البته،‏ ما ‏بمنبممی تونیم کمبرتبررین درکی داشته باشیم از خشمی که در روح انسان انباشته می شه،‏

از سوزش،‏ از شور خروشابىنبىی که طوفان رو گریزناپذیر می کنه،‏ مگر اینکه خودمون ‏بجببجخشی از انسانیت

بشیم.‏

توده ی ناآ گاه به فردی که نسبت به نابرابری های اجتماعی و اقتصادی ما اعبرتبرراض خشونت آمبریبرز

می کنه،‏ به چشم جانوری وحشی و هیولابىیبىی سنگدل و درنده خو نگاه می کنه که لذتش در نابودی

زندگی و ‏جمحجممام کردن در خونه؛ یا در ‏بهببههبرتبررین حالت به چشم یه دیوانه ی ‏بىببىی مسئولیت.‏ با این حال

این فرسنگ ها دور از حقیقته.‏ حقیقت اینه که کسابىنبىی که خصوصیات و شخصیت این افراد رو مطالعه

کرده اند،‏ که از نزدیک باهاشون ارتباط داشته اند،‏ توافق دارن که حساسیت بالای اوبهنبهها به نادرسبىتبىی

و ‏بىببىی عدالبىتبىی اطراف شونه که اونا رو وادار به پرداخت ‏بهببههای جرابمئبمم اجتماعی ما می کنه.‏ مشهورترین

نویسندگان و شعرا که به ‏بجببجحث درباره ی روانشناسی ‏مجممججرمان سیاسی پرداخته اند،‏ بیشبرتبررین احبرتبررام رو

به اونا نشون داده اند.‏ کسی می تونه فرض کنه که این افراد خشونت رو توصیه کرده اند یا حبىتبىی این

اعمال رو تایید کرده اند؟ قطعاً‏ نه.‏ رویکرد اوبهنبهها رویکرد پژوهشگر اجتماعی بوده،‏ رویکرد فردی

که می دونه در پس هر عمل خشونت آمبریبرزی علبىتبىی حیاتیه.‏

١٣


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

در مقایسه با خشونت فرا گبریبرر سرمایه و دولت،‏ اقدامات خشونت آمبریبرز سیاسی چبریبرزی جز قطره ای در

اقیانوس نیسبنتبنن.‏ اینکه چنبنیبنن تعداد کمی مقاومت می کبننبنن،‏ قوی ترین گواه بر اینه که تعارض ببنیبنن

روح شون و نابرابری های ‏بجتبجحمل ناپذیر اجتماعی تا چه حد وحشتنا که.‏

مثل سیم ساز چنبنیبنن ‏بىببىی رجمحجممانه،‏ سخت و غبریبررانسابىنبىی کشیده شده اند و برای زندگی شون ناله می کبننبنن و

اشک می ریزن.‏ در ‏لحللححظه ی درماندگی سیم پاره می شه.‏ گوش های نا کوک چبریبرزی جز صدای ناهنجار

‏بمنبممی شنوه.‏ اما اوبهنبههابىیبىی که فریاد اندوهبار رو حس می کبننبنن،‏ هارموبىنبىی اونو درک می کبننبنن؛ ‏بجتبجحقق

گریزناپذیرترین ‏لحللححظه ی طبیعت انسابىنبىی رو در اون می شنون.‏

روانشناسی خشونت سیاسی هم ‏همھهممبنیبنن طوره.‏

صحنه تاریک می شود.‏ فیلم ‏بجپبجخش می شود.‏

مادست فدیا اشتاین:‏ موضع اما درباره ی خشونت سیاسی ‏همھهممیشه مشخص بود و هیچ وقت از این

موضع پایبنیبنن نیومد.‏ می گفت ا گر می خوان از شر کسی که اقدام به قتل سیاسی می کنه خلاص بشن،‏

باید شرایطی رو که به وجود آورنده ی اونه از ببنیبنن ببرببررن.‏ این موضوع رو در عمل هم ثابت کرد و

‏بهببههای نسبتاً‏ سنگیبىنبىی رو هم به خاطرش پرداخت.‏

هبرنبرری کلی فریک:‏ سال ١٨٩٢ اندرو کارنگی مدیریت کارخابجنبججات فولادش رو به من سبرپبررد و خودش

به اسکاتلند برگشت.‏ باید اوضاع رو سروسامون می دادم.‏ این جور کارها رو هم با لطافت ‏بمنبممی شه

ابجنبججام داد.‏ ا گه کارگرها رو ول کبىنبىی کارخونه رو هم صاحب می شن.‏ اول هشت ساعت کار،‏ بعد

مرخصی و تعطیلات،‏ بعد حقوق بیکاری،‏ لابد بعدش حقوق بازنشستگی هم می خوان.‏ اینطوری

که ‏بمنبممی شه چرخ کارخونه رو گردوند.‏ اعلام کردم که دیگه هیچ توافقی با ابجتبجحادیه در کار ‏بجنبجخواهد

بود.‏ کارخونه فعلاً‏ تعطیله و ‏همھهممه اخراجن.‏ از این به بعد شرایط کار از طرف ما اعلام می شه و با

کارگرها تک تک طرف می شیم.‏ هیچ سندیکابىیبىی رو هم به رسمسسممیت ‏بمنبممی شناسیم.‏

١٤


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

مادست فدیا اشتاین:‏ فریک عملاً‏ اعلام جنگ کرده بود.‏ درگبریبرری توی هومستد ببنیبنن کارخونه فولاد

کارنگی و ابجتبجحادیه ی ائتلاف کارگران آهن و فولاد بالا گرفته بود.‏ این ابجتبجحادیه یکی از بزرگبرتبررین و

بانفوذترین بدنه های کارگری آمریکا بود و یک تنه جلوی فریک ایستاده بود.‏ تصمیمات فریک به

قدری خودسرانه بود که صدای مطبوعات هم دراومده بود.‏ ما باید وارد عمل می شدبمیبمم.‏ تصمیم

گرفتیم یه مانیفست بنویسیم و چاپ کنیم و به هومستد ببرببرر ‏بمیبمم.‏ چبریبرزی نگذشت که خبرببرر کشتار

اعتصاب کننده ها رسید.‏

الکساندر برکمن:‏ نیمه شب نبریبرروهای آژانس پینکرتون برای شکسبنتبنن اعتصاب با قایق از رودخونه به

‏سمسسممت کارخونه اومدن.‏ کارگرا که از این موضوع باخبرببرر شدن،‏ لب ساحل رودخونه صف کشیدن تا

جلوی عبورشون رو بگبریبررن.‏ وقبىتبىی قایق نزدیک شد،‏ نبریبرروهای پینکرتون بدون هشدار شروع به

تبریبرراندازی کردن.‏ تعداد زیادی کشته و زجمخجممی شدن،‏ از ‏جمججممله یه پسربجببجچه.‏ دیگه کار از مانیفست

دادن گذشته بود.‏ فریک باید تقاص این جنایتش رو پس می داد.‏ باید انتقام کارگرها رو از فریک و

از ‏بمتبممام این سیستم می گرفتیم.‏ ترور سیاسی،‏ پروپا گاندا در عمل.‏ برگشبىتبىی ازش نبود،‏ مثل

خودکشی بود.‏ ولىللىی می تونست به دنیا نشون بده که امثال فریک آسیب ناپذیر نیسبنتبنن.‏ صداش ‏همھهممه جا

می پیچید و توجه دنیا رو به جنایات شون جلب می کرد.‏

مادست فدیا اشتاین:‏ ساشا شب ها تو زیرزمبنیبنن آپاربمتبممان اجاره ای مون از روی دفبرتبررچه ی راهنمابىیبىی که

موست نوشته بود روی ساخبنتبنن ‏بمببممب کار می کرد.‏ تو یه ساحل دورافتاده امتحانش کرد اما ‏بمببممب عمل

نکرد.‏ پول زیادی خرج مواد اولیه کرده بودبمیبمم و ‏بمنبممی تونستیم بیشبرتبرر از این صرف آزمون و خطا

کنیم.‏ یک دست کت شلوار و یک هفت تبریبرر خرید و راهی دفبرتبرر فریک توی پیبرتبرزبورگ شد.‏ من و اما

می خواستیم ‏همھهممراهش بر ‏بمیبمم،‏ اما پولىللىی که داشتیم فقط کفاف یک نفر رو می داد.‏ ساشا اما رو متقاعد

کرد که باید کسی باشه که قتل فریک رو به عنوان یه عمل سیاسی توضیح بده تا طبق معمول

مطبوعات با انگ دیوانگی و داستان های عجیب وغریب توجیهش نکبننبنن.‏ درست می گفت.‏ اما ‏بهببههبرتبررین

گزینه برای این کار بود.‏

هبرنبرری کلی فریک:‏ ‏همھهممه چبریبرز خیلی سریع اتفاق افتاد.‏ در دفبرتبررم باز شد و یه جوون غریبه اومد تو و با

هفت تبریبررش به من شلیک کرد.‏ من به زمبنیبنن افتادم.‏ بعد چاقوش رو درآورد و شروع کرد به زدن.‏

دو نفر از کارگرابىیبىی که اوبجنبججا مشغول کار بودن از راه رسیدن و سعی کردن بگبریبررنش.‏ ‏همھهممون موقع

پلیس هم رسید و می خواست ‏بهببههش شلیک کنه.‏ نگذاشتم.‏ می خواستم زنده ‏بمببممونه و سزای کارش

رو ببینه.‏ گفتم:‏ من فکر ‏بمنبممی کنم ‏بمببممبریبررم.‏ اما چه ‏بمببممبریبررم و چه زنده ‏بمببمموبمنبمم،‏ کارخونه ‏همھهممبنیبنن سیاست رو

ادامه می ده و پبریبرروز هم می شه!‏

١٥


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

مادست فدیا اشتاین:‏ پلیس نتونست ارتباط اما رو با اقدام ساشا ثابت کنه و ساشا به تنهابىیبىی ‏مجممجحا کمه

شد.‏ ‏بجنبجخواست که وکیل داشته باشه.‏ دادگاه غبریبررعلبىنبىی که عملاً‏ صوری بود و تاربجیبجخش هم به هیچ کس

حبىتبىی خود ساشا اعلام نشده بود،‏ حکم بیست و دو سال حبس رو صادر کرد.‏ با وجود اینکه پیش

از اون افکار عمومی علیه فریک بود،‏ اما چندان ‏جمحجممایبىتبىی از اقدام ساشا نشد.‏ کارگرا احساس

می کردن که این کار موقعیت شون رو تضعیف کرده.‏ حبىتبىی موست هم که خودش طرفدار خشونت

سیاسی و پروپا گاندای عملی بود،‏ بر ضد ساشا صحبت کرد.‏ ولىللىی اما یک تنه سر حرفش ایستاد و از

ساشا دفاع کرد.‏

اما بر روی صحنه زیر نور اسپات صحبت می کند.‏

اما گلدمن:‏ چه کسی او را نگاه می کند هنگامی که می خواهد بگرید

و وقبىتبىی که می خواهد دعا کند،‏

چه کسی او را می پاید،‏ مبادا که او

طعمه ی زندان را از آن برباید.‏

‏همھهممچنان که می نویسم،‏ افکارم به سوی مردی جوان با چهره ای دخبرتبررانه می رود که در آستانه ی

مرگ است و زیر نظر چشمابىنبىی ‏بىببىی رحم،‏ سلولش را می پیماید.‏

قلب من عمیقاً‏ با او ‏همھهممدل است،‏ ‏همھهممچنان که با ‏بمتبممام قربانیان سرکوب و رتحنتحج،‏ با جانباختگان گذشته و

آینده است که می مبریبررند،‏ پیشگامان زندگی ‏بهببههبرتبرر و شریف تر.‏

تقصبریبرر چنبنیبنن اعمالىللىی به گردن کسابىنبىی است که مسئول ‏بىببىی عدالبىتبىی و سبعیت حا کم بر جهان اند.‏

صحنه تاریک می شود.‏ فیلم ‏بجپبجخش می شود.‏

مری آیزا ک:‏ سال ‎١٩٠١‎در ‏بمنبممایشگاه پان امریکن توی بافالو جووبىنبىی به اسم لئون شولگوز به ویلیام

مک کینلی رئیس ‏جمججممهور آمریکا تبریبرراندازی کرد.‏ روزنامه ها نوشته بودن که آنارشیسته ولىللىی ما هیچ

کدوم اسمسسممش رو نشنیده بودبمیبمم.‏ اما تازه از بافالو برگشته بود و خوشحال بودبمیبمم که زمان تبریبرراندازی

١٦


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

اوبجنبججا نبوده.‏ ولىللىی می دونستیم که هر جا اسمسسممی از آنارشبریبرزم بیاد،‏ پای اما رو وسط می کشن.‏ وقبىتبىی

عکس ضارب مک کینلی رو توی روزنامه دیدبمیبمم اما گفت:«چطور ‏ممممممکنه؟ این که نیمانه!»‏

لئون شولگوز:‏ بعد از سخبرنبررابىنبىی اما گلدمن توی کلیولند درباره ی آنارشبریبرزم،‏ ازش پرسیدم که چه

کتابىببىی رو توصیه می کنه ‏بجببجخوبمنبمم.‏ چند کتاب رو ‏بهببههم معرفىففىی کرد و گفت امیدوارم چبریبرزی رو که می خوای

توی این کتاب ها پیدا کبىنبىی.‏ از سوسیالیست های ‏بىببىی عمل کلیولند خسته شده بودم و حالا که

صحبت های گلدمن رو شنیده بودم می خواستم بیشبرتبرر با آنارشیست ها آشنا بشم.‏ با اسم مستعار

نیمان به سراغش رفتم.‏ عازم سفر بود و سرسری من رو به یکی از رفقای آنارشیست حواله کرد.‏

از اونا هم چبریبرزی دستگبریبررم نشد،‏ اما چبریبرزی که می خواستم رو نه توی کتاب ها و نه از رفقای

آنارشیست،‏ بلکه تو حرف های گلدمن پیدا کرده بودم.‏

مری آیزا ک:‏ نیمان جوون عجیبىببىی بود و کنجکاوی و پرس وجوی شک برانگبریبرزش باعث شد تصور

کنیم که جاسوس و نفوذیه.‏ سریع اطلاعیه ای تو روزنامه ی فری سوسایبىتبىی چاپ کردبمیبمم و به ‏بمتبممام

آنارشیست ها هشدار دادبمیبمم که مراقب فردی با این مشخصات باشن.‏ اما وقبىتبىی متوجه شد،‏ اعبرتبرراض

کرد و ما هم یادداشبىتبىی چاپ کردبمیبمم که اشتباهی رخ داده.‏ احتمالاً‏ نیمان یادداشت دوم رو ندیده

بود و رفته بود تا ثابت کنه که جاسوس نیست.‏

مادست فدیا اشتاین:‏ با مرگ مک کینلی شولگوز هم به اعدام ‏مجممجحکوم شد.‏ قلب اما برای پسرک

می تپید.‏ شاید تا حدی به خاطر شباهت با ماجرای ساشا بود.‏ تصور اینکه می تونست روی اون

صندلىللىی الکبرتبرریکی ساشا باشه براش تکان دهنده بود.‏ اما بدتر از اون،‏ وا کنش آنارشیست ها و حبىتبىی

خود ساشا به اقدام شولگوز بود.‏ ا کبرثبرراً‏ اقدام شولگوز رو ‏مجممجحکوم کرده بودن یا در ‏بهببههبرتبررین حالت

ازش دفاع ‏بمنبممی کردن.‏ ساشا هم در نامه ای گفته بود که ضرورت اجتماعی اقدام شولگوز رو

‏بمنبممی بینه.‏ اما سعی کرد به شولگوز کمک کنه اما نه اجازه ی ملاقات داشت و نه هیچ وکیلی وکالتش رو

قبول می کرد.‏ پلیس نتونست هیچ ارتباطی فراتر از شایعات روزنامه ها ببنیبنن اقدام شولگوز و اما پیدا

کنه و اما رو آزاد کردن.‏ آنارشیست ها معتقد بودن که موضع اما به جنبش ضربه می زنه و افکار

عمومی هم به نفع اما نبود.‏ اما به انزوا کشیده شد و با اسم مستعار ای جی اسمسسممیت مشغول پرستاری

شد.‏

فیلم مستند صحنه ی اعدام لئون شولگوز بر روی صندلىللىی الکبرتبرریکی ‏بجپبجخش می شود.‏

١٧


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

‏بجببجخش سوم

اما گلدمن:‏ آشوب گر

اما روی صحنه رو به ‏بمتبمماشاچیان سخبرنبررابىنبىی می کند.‏ کتاب کوچکی در دست دارد.‏

آیا می دونید که دولت بزرگ ترین دسمشسممن ‏سمشسمماست؟ دستگاهیه که ‏سمشسمما رو نابود می کنه تا اربابان ‏سمشسمما،‏

طبقه ی حا کم رو حفظ کنه.‏ مثل کودکان ساده دل به رهبرببرران سیاسی تون اعتماد می کنید.‏ براشون

این امکان رو فراهم می کنید که به دایره ی اعتماد ‏سمشسمما نفوذ کبننبنن تا در اولبنیبنن فرصت به ‏سمشسمما خیانت

کبننبنن.‏ ولىللىی حبىتبىی جابىیبىی که خیانت مستقیم هم در کار نیست،‏ سیاستمداران به ظاهر مدافع کارگران با

دسمشسممن هدف مشبرتبررکی مقرر می کبننبنن تا ‏سمشسمما رو ‏بجتبجحت کنبرتبررل داشته باشن،‏ تا از کنش مستقیم ‏سمشسمما

جلوگبریبرری کبننبنن.‏ دولت ستون اصلی سرمایه داریه،‏ و مسخره است که ‏بجببجخوابمیبمم ازش انتظار هیچ گونه

علاجی داشته باشیم.‏ ‏بمنبممی بینید چقدر اجمحجممقانه است که از آلببىنبىی با اون ‏همھهممه ثروت هنگفت در چند

قدمی اینجا تقاضای تسکبنیبنن کنیم.‏ خیابان پنجم غرق در طلاست،‏ هر عماربىتبىی دژ پول و قدرته.‏ با

این حال ‏سمشسمما اینجا ایستاده اید،‏ غولىللىی گرسنه و در زبجنبججبریبرر و ‏مجممجحروم از قدرتش.‏ کاردینال منینگ خیلی

وقت پیش از این اعلام کرده بود که ‏«ضرورت،‏ هیچ قانوبىنبىی رو ‏بمنبممی شناسه»‏ و ‏«انسان گرسنه بر

سهمی از نان ‏همھهممسایه اش ‏مجممجحقه».‏ کاردینال منینگ که یک روحابىنبىی بود،‏ غرق در سنت های کلیسابىیبىی که

‏همھهممواره از ثروبمتبممند در مقابل فقبریبرر دفاع می کنه.‏ ‏سمشسمما هم باید بدونید که حق دارید در نان ‏همھهممسایه ی

خود سهیم بشید.‏ ‏همھهممسایه های ‏سمشسمما نه تنها نان ‏سمشسمما رو دزدیده اند،‏ بلکه خون ‏سمشسمما رو هم می مکن.‏ اونا

به دزدی از ‏سمشسمما،‏ فرزندان تون و فرزندان فرزندان تون ادامه می دن،‏ مگر اینکه بیدار بشید،‏ مگر

اینکه به قدری جسور بشید که حقوق تون رو مطالبه کنید.‏ پس در مقابل کاخ های ثروبمتبممندان

تظاهرات کنید؛ درخواست کار کنید.‏ ا گر به ‏سمشسمما کار ندادن،‏ درخواست نان کنید،‏ و ا گر هر دو رو از

‏سمشسمما دریغ کردن،‏ نان رو بگبریبررید.‏ این حق مقدس ‏سمشسمماست!‏

صحنه تاریک می شود.‏ فیلم ‏بجپبجخش می شود.‏

١٨


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

ادوارد بریدی:‏ سال ١٨٩٣ ‏بجببجحران اقتصادی هزاران نفر رو بیکار کرده بود.‏ خیلی از صنایع رو به

ورشکستگی بودن.‏ اوضاع توی نیویورک از ‏همھهممه وخیم تر بود.‏ اما خودش رو وقف کارگرهای بیکار

کرده بود.‏ ‏بمتبممام مدت مشغول برگزاری جلسات و گردهمھهممابىیبىی و ‏جمججممع آوری غذا و ملزومات و تقسیم اون

ببنیبنن مردم گرسنه بود.‏ اون زمان دیگه چهره ی شناخته شده ای بود و شور و صراحتش برای مردم

جذاب بود و ‏همھهممبنیبنن صراحت مقامات رو از ترس به لرزه می انداخت.‏ در ‏بهنبههایت گردهمھهممابىیبىی میدان یونیون

رو ترتیب داد و اوبجنبججا بود که اون سخبرنبررابىنبىی معروف رو کرد.‏

مادست فدیا اشتاین:‏ اینکه مردم رو به مطالبه ی حقوق شون ترغیب می کرد،‏ عملاً‏ اعلام جنگ با

نظام بود.‏ توی گردهمھهممابىیبىی بعدی در فیلادلفیا به جرم ‏بجتبجحریک به شورش دستگبریبررش کردن.‏ بعد از

دستگبریبرری به نیویورک منتقلش کردن و تو راه ‏بهببههش پیشنهاد کرده بودن که در ازای دادن اطلاعات

درباره ی ‏مجممجحافل رادیکال،‏ ازش رفع ابهتبههام بشه.‏ جواب اما مشخص بود:«ا گر ‏بمتبممام عمرم هم توی

زندان بپوسم کسی ‏بمنبممی تونه منو ‏بجببجخره.»‏ روز ‏مجممجحا کمه تعیبنیبنن شد و به قید وثیقه آزادش کردن.‏ تو این

مدت مشغول تنظیم دفاعیاتش بود چون به نظرش فرصت خو ‏بىببىی برای تبلیغ بود و می بایست پیام

آنارشبریبرزم رو به ‏همھهممه جا می رسوند.‏ اما مسئله ای که سرسختانه در برابرش مقاومت می کرد گرفبنتبنن

وکیل بود.‏

اوکی هال:‏ من به اما گلدمن پیشنهاد داده بودم که به رایگان وکالتش رو قبول کنم.‏ گلدمن اول

‏مجممجخالفت کرد.‏ ولىللىی ظاهراً‏ بعد از نامه ی برکمن که تا کید کرده بود وکیل می تونه مدافع حق سخن

گفتنش در دادگاه باشه،‏ یعبىنبىی حقی خودش از اون ‏مجممجحروم مونده بود،‏ متقاعد شد.‏ می خواست بدونه

که چرا می خوام وکالت پرونده اش رو به رایگان بپذیرم.‏ ‏بهببههش توضیح دادم که هم به خاطر

احساس ‏همھهممدردی که نسبت ‏بهببههش داشتم و هم به خاطر اینکه این ‏مجممجحا کمه فرصت خو ‏بىببىی بود تا فساد

پلیس رو افشاء کنم.‏

ادوارد بریدی:‏ اما تو دادگاه ‏مجممججرم شناخته شد و وکیلش به ما پیغام داد که به خاطر یکدندگی اما

در عدم درخواست فرجام،‏ تو جلسه ی اعلام حکم ‏بهنبههابىیبىی شرکت ‏بمنبممی کنه.‏ اما می گفت که ‏بمنبممی خواد

از این دستگاه هیچ لطفی رو درخواست کنه و معتقد بود نتیجه ای جز به تاخبریبرر انداخبنتبنن اجرای

حکم نداره.‏ تو آخرین جلسه ی دادگاه گفت:«من از دادگاه سرمایه داری انتظار عدالت ندارم،‏

١٩


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

دادگاه هر کاری می خواد بکنه اما ‏بمنبممی تونه اندیشه ی منو تغیبریبرر بده.»‏ حکمش اعلام شد:‏ یک سال

حبس در بلک ول.‏

هلنا گلدمن:‏ وقبىتبىی از زندان اومد ببریبررون،‏ برای مردمی که به استقبالش رفته بودن سخبرنبررابىنبىی کرد و

گفت که به خاطر حرف زدن زندابىنبىی شده بود.‏ قطعاً‏ این آخرین بارش نبود!‏ یادمه اولبنیبنن سخبرنبررانیش

توی روچسبرتبرر بود.‏ باورم ‏بمنبممی شد که این اِما ‏همھهممون اِمابىیبىی باشه که شش ماه پیش از اینجا رفته بود.‏ قبلاً‏

تو روچسبرتبرر گاهی بعد از کار با هم می رفتیم به جلسات سخبرنبررابىنبىی آنارشیست ها.‏ حالا اما آنارشیسبىتبىی

شده بود که می اومد به شهرمون برای سخبرنبررابىنبىی.‏ انگار برای این کار زاده شده بود.‏ مردم ‏همھهممه ‏مجممجحو

صحبت هاش شده بودن.‏ حبىتبىی خودش هم باورش ‏بمنبممی شد.‏ به قدری روی مردم تاثبریبرر گذاشته بود که

یادشون رفت موضوع سخبرنبررابىنبىی چبریبرز دیگه ای بوده.‏

پیبرتبرر کروپوتکبنیبنن:‏ سخبرنبررابىنبىی برای ‏مجممجخاطب انگلیسی به مراتب از ‏مجممجخاطب آمریکابىیبىی سخت تره.‏ انگلیسی ها

عادت دارن سخبرنبرران رو سوال پیچ کبننبنن و اداره کردن چنبنیبنن جلسابىتبىی اصلاً‏ کار ساده ای نیست.‏ وقبىتبىی

به قصد ‏بجتبجحصیل در وین به اروپا اومده بود،‏ مدبىتبىی تو انگلستان موند و تو لندن و شهرهای دیگه

سخبرنبررابىنبىی کرد.‏ شنیده بودم که با ذکاوت ‏بمتبممام جواب تک تک ‏مجممجخاطب ها رو داده بود بدون اینکه

رشته ی کلام از دستش خارج بشه.‏ آوازه ش ‏همھهممه جا پیچیده بود.‏ براش نامه نوشتم و ازش

خواستم که به دیدبمنبمم بیاد.‏ ‏همھهممون طور که حدس می زدم درک درسبىتبىی از وضعیت اجتماعی و

سیاسی انگلستان داشت و ‏همھهممبنیبنن باعث جذب ‏مجممجخاطبش شده بود.‏

اما گلدمن ‏(بر روی صحنه):‏ می تونستم مردم رو با کلاثممممم مسحور کنم!‏ کلمات عجیب و جادو ‏بىیبىی از

دروبمنبمم،‏ از اعمافىقفىی ناشناخته می جوشید…‏

کلمابىتبىی که هرگز از خودم نشنیده بودم،‏ هر چه روون تر بر زبابمنبمم جاری می شدن،‏ با شدبىتبىی پرشور؛ به

تصویر مردان قهرمان بر چوبه دار،‏ بینش درخشان اوبهنبهها از زندگی ایده آلِ‏ غبىنبىی از آسایش و زیبابىیبىی،‏

رنگ می ‏بجببجخشید:‏ مردان و زنابىنبىی که در آزادی می درخشیدن،‏ کودکابىنبىی که از مهر و شادی دگرگون

می شدن.‏ شنونده ها ناپدید شدن،‏ خود سالن هم ناپدید شد،‏ تنها از سخنان خودم آ گاه بودم،‏ از

نغمه ی شورانگبریبرزم.‏

٢٠


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

بنجامبنیبنن رایتمن:‏ جسارت اما در سخبرنبررابىنبىی باورنکردبىنبىی بود.‏ دست روی هر موضوع حساسی

می گذاشت و با فصاحت ‏بمتبممام راجع ‏بهببههش صحبت می کرد.‏ حبىتبىی ‏مجممجخالفانش هم به نوعی جذب

صحبت هاش می شدن.‏ من به اما پیشنهاد دادم که مدیر برنامه هاش باشم.‏ با هم به سرتاسر کشور

سفر می کردبمیبمم و اما سخبرنبررابىنبىی می کرد.‏ تقریباً‏ نیمی از سال رو در سفر بودبمیبمم.‏ یک بار تو یه دوره ی

شش ماهه به ٣٧ شهر سفر کردبمیبمم و ‏مجممججموعاً‏ اما برای چهل هزار نفر سخبرنبررابىنبىی کرد.‏ به این ترتیب اما به

یکی از مورد توجه ترین چهرها تبدیل شد،‏ هم از طرف مردم و هم از طرف پلیس.‏ بارها دستگبریبرر

هم شدبمیبمم.‏ ‏مجممجخاطبان مون از ‏بمتبممام اقشار بودن و موضوعات سخبرنبررابىنبىی گسبرتبررده:‏ از آنارشبریبرزم،‏ مذهب،‏

دولت،‏ میهن پرسبىتبىی و اعتصابات کارگری گرفته تا عشق آزاد،‏ ازدواج،‏ مسائل زنان،‏ تئاتر و ادبیات و

هبرنبرر.‏ برای بعضی از سخبرنبررابىنبىی ها ورودیه می گرفتیم و از این راه درآمد خو ‏بىببىی پیدا کرده بودبمیبمم که

خرج نشریات و فعالیت هامون رو درمی آورد.‏

الکساندر برکمن:‏ کسب درآمد از سخبرنبررابىنبىی واقعاً‏ قابل ‏بجتبجحمل نبود.‏ اما به جای سازماندهی کارگرا،‏ تو

سالن های راحت سخبرنبررابىنبىی می کرد و از این راه پول درمی آورد.‏ این روش رایتمن بود!‏ رایتمن به

دکبرتبرر ‏بىببىی خابمنبممان ها شهرت داشت.‏ قبلاً‏ ‏بىببىی خابمنبممان بود که به گفته ی خودش سر از دانشکده ی پزشکی

درآورده بود.‏ با پلیس هم رابطه ی خو ‏بىببىی داشت.‏ آدمی نبود که به جنبش ما تعلق داشته باشه و

‏همھهممکاری اما با رایتمن صدای اعبرتبرراض خیلی از رفقای آنارشیست رو درآورده بود.‏ رایتمن با

برنامه هاش اما رو به شهرت رسونده بود،‏ ولىللىی از طرفىففىی اما داشت تبدیل به یه سلبرببرریبىتبىی می شد که برای

‏همھهممه سخبرنبررابىنبىی می کرد.‏

بنجامبنیبنن رایتمن:‏ سال ١٩١۵ دور جدیدی از سخبرنبررابىنبىی ها رو با موضوع کنبرتبررل موالید شروع کردبمیبمم.‏

به خاطر قانون کومستا ک که پرداخبنتبنن به مسائل اینچنیبىنبىی رو ‏مجممجحدود می کرد موضوع حساسی بود.‏ اما

قبلاً‏ به صورت کلی به این مسئله می پرداخت اما به خاطر اینکه دابمئبمماً‏ در معرض دستگبریبرری بود،‏ هیچ

وقت درباره ی روش های پیشگبریبرری و جزئیات مشخص حرف ‏بمنبممی زد.‏ ولىللىی حالا به خاطر دستگبریبرری

مارگارت سنگر که مدت ها در این زمینه فعالیت می کرد،‏ معتقد بود که یا باید سخبرنبررابىنبىی در این باره

رو متوقف کرد و یا حق مطلب رو ادا کرد.‏ مشخص بود که اما چه تصمیمی می گبریبرره.‏ ‏بهنبههایتاً‏ هردوی ما

دستگبریبرر شدبمیبمم.‏ اما حاضر نشد جر ‏بمیبممه ی نقدی ببرپبرردازه و دو هفته زندان رفت.‏ من هم به شش ماه

حبس ‏مجممجحکوم شدم که طولابىنبىی ترین حکم حبسی بود که برای چنبنیبنن جرمی صادر شده بود.‏

٢١


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

‏بجببجخش چهارم

اما گلدمن:‏ پیشرو

اما روی صحنه رو به ‏بمتبمماشاچیان سخبرنبررابىنبىی می کند.‏

‏همھهممبنیبنن شصت و دو سال پیش بود که زنان تو کنوانسیون سنیکا فالز مطالبات جدیدی رو مطرح

کردن:‏ حق آموزش برابر با مردان و دسبرتبررسی به مشاغل و حرفه های گونا گون و غبریبرره.‏ چه

دستاورد های شگفت انگبریبرزی،‏ چه پبریبرروزی های خارق العاده ای!‏ چه کسی جز نادان ترین ها جرات

می کنه که از زنان به عنوان کارگر خانگی صرف صحبت کنه؟ چه کسی جرات داره بگه که این یا

اون حرفه نباید پذیرای او باشه؟ به مدت بیش از شصت سال فضای جدید و زندگی جدیدی رو

برای خودش شکل داده.‏ در هر عرصه ای از اندیشه و فعالیت انسابىنبىی قدربىتبىی جهابىنبىی شده.‏ و ‏بمتبممام

این ها بدون حق رای،‏ بدون حق ابجیبججاد قانون،‏ بدون ‏«امتیاز»‏ قاضی،‏ زندانبان،‏ یا مامور اعدام

شدن.‏

بله،‏ ‏ممممممکنه دسمشسممن زن حساب بشم؛ اما ا گه بتوبمنبمم ‏بهببههش کمک کنم که نور رو ببینه،‏ شکایبىتبىی ندارم.‏

بیچارگی زن در این نیست که ‏بمنبممی تونه کار مرد رو ابجنبججام بده،‏ بلکه در اینه که عمرش رو هدر

می ده،‏ برای آنکه از مرد پیشی بگبریبرره،‏ با سنت قرن هابىیبىی که از نظر جسمابىنبىی اونو از ‏همھهممپابىیبىی با مرد

ناتوان گذاشته.‏ می دوبمنبمم که برخی موفق شده ان،‏ اما به چه قیمبىتبىی،‏ به چه ‏بهببههای گزافىففىی؟!‏ مهم نوع

کاری که زن می کنه نیست،‏ بلکه کیفیت کاریه که ابجنبججام می ده.‏ اون نه می تونه به حق رای یا

انتخابات کیفیت جدیدی ببخشه و نه چبریبرزی ازش به دست میاره که کیفیت خودش رو بیشبرتبرر کنه.‏

رشد او،‏ آزادی اش،‏ استقلالش باید از خودش و از درونش بیاد.‏ ‏بجنبجخست با تا کید بر خودش به عنوان

یک شخصیت،‏ و نه کالای جنسی.‏ سپس با رد حق هرکسی جز خودش بر روی بدنش،‏ با رد آبسبنتبنن

شدن مگر اینکه خودش ‏بجببجخواد،‏ با رد بندگی ‏بمتبممام ساختارهای قدرت.‏ با ساده تر کردن و در عبنیبنن

حال عمیق تر و غبىنبىی تر کردن زندگیش.‏ یعبىنبىی با تلاش برای آموخبنتبنن معنا و جوهر زندگی با ‏بمتبممام

پیچیدگی هاش،‏ با رهانیدن خودش از ترس افکار عمومی و سرزنش عمومی.‏ تنها اینه ‏‐و نه

انتخابات‐‏ که زن رو رهابىیبىی می ‏بجببجخشه،‏ اونو تبدیل به نبریبررو ‏بىیبىی می کنه که تا کنون در جهان شناخته

نشده،‏ نبریبرروی عشق واقعی،‏ برای صلح،‏ برای ‏همھهمماهنگی؛ نبریبرروی آتشی آسمسسممابىنبىی،‏ نبریبرروی حیات ‏بجببجخش؛ خالق

مردان و زنان آزاد.‏

٢٢


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

صحنه تاریک می شود.‏ فیلم ‏بجپبجخش می شود.‏

الکساندر برکمن:‏ ببنیبنن آنارشیست ها معروف بود که هر وقت زن جوابىنبىی وارد جنبش می شه،‏ مدت

زیادی دووم ‏بمنبممی آره.‏ مردی رو پیدا می کنه،‏ جنبش رو ترک می کنه و اون مرد رو هم با خودش

می بره.‏ ولىللىی این در مورد اما به هیچ وجه صدق ‏بمنبممی کرد.‏ در مواردی حبىتبىی برعکس هم بود.‏ مردابىنبىی

در جنبش با اما وارد رابطه می شدن و در ‏بهنبههایت به دنبال ازدواج و تشکیل خانواده می رفبنتبنن.‏ شاید

بشه گفت اما تنها کسی بود که پای نظراتش درباره ی عشق آزاد ایستاد.‏ بعد از ترک روچسبرتبرر هرگز

نه ازدواج کرد و نه از آرمابىنبىی فاصله گرفت که منشا دیدگاهش درباره ی عشق و ازدواج بود.‏

اما گلدمن:‏ نبریبرروهای دیگه ای در کار بود که منو از پایداری در عشق بازمی داشت.‏ کسی که در زمبنیبنن

ریشه داره ‏بمنبممی تونه ستاره ها رو فتح کنه.‏ ا گر کسی بلندپرواز باشه می تونه امیدوار باشه که در اعماق

جاذب شور و عشق مدبىتبىی طولابىنبىی سر کنه؟ مثل ‏همھهممه ی کسابىیبىی که ‏بهببههای ابمیبممان شون رو پرداخبنتبنن،‏ من

هم باید با چبریبرزی که گریزناپذیر بود روبرو می شدم.‏ عشق های کوتاه گاه به گاه،‏ اما نه هیچ چبریبرز دابمئبممی

در زندگیم به جز آرمابمنبمم.‏

جیکوب کرشبرنبرر:‏ وقبىتبىی اما تازه به آمریکا اومده بود،‏ من تو کارخونه ی روبینشتاین کار می کردم.‏ قبلاً‏

دیده بودمش،‏ اما هیچ وقت جرات نکرده بودم نزدیک برم و باهاش حرف بزبمنبمم.‏ خونه ی خواهرش

نزدیک ما بود و توی ‏مجممجحله ‏همھهممه درباره اش حرف می زدن:‏ دخبرتبرر زیبابىیبىی که تازه از روسیه اومده بود.‏

شنیده بودم بیکار شده چون جای قبلی دو دلار و نیم در هفته می گرفت و به صاحب کارش گفته

بود باید حقوقش رو اضافه کنه.‏ یک روز سر کار بودم که دیدم اما اومد و نشست پشت دستگاه

خالىللىی کنار من،‏ چهار دلار در هفته!‏ سر صحبت رو باهاش باز کردم و چبریبرزی نگذشت که روزها با

هم می رفتیم سر کار و برمی گشتیم.‏ هنوز خوب انگلیسی صحبت ‏بمنبممی کرد و با هم به روسی حرف

می زدبمیبمم.‏ خوشحال بودم که بالاخره کسی توی روچسبرتبرر پیدا شده که می شه جز کار و پول،‏

درباره ی چبریبرزای دیگه ای مثل مطالعه،‏ رقص و موسیقی باهاش حرف زد.‏ زندگی برای هردومون

رنگ دیگه ای پیدا کرده بود.‏ چهار ماه بعد ازش خواستگاری کردم و نامزد شدبمیبمم و مدبىتبىی بعد

ازدواج کردبمیبمم.‏

٢٣


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

هلنا گلدمن:‏ پدرم ‏همھهممیشه از اما ناراضی بود و به شدت در تلاش بود که اما رو شوهر بده و به قول

خودش از شرش خلاص شه.‏ اما التماس می کرد که اجازه بده درسش رو ادامه بده.‏ پدرم معتقد

بود که دخبرتبرر لازم نیست زیاد بدونه.‏ فقط باید بتونه کارهای خونه رو ابجنبججام بده و ‏همھهممسر خو ‏بىببىی باشه.‏

روحیه سرسخت و ماجراجوی اما ‏بمنبممی تونست به چنبنیبنن زندگی ای تن بده.‏ وقبىتبىی تازه به آمریکا اومده

بودبمیبمم پدرم اینجا نبود،‏ اما جامعه ی ‏بهیبههودی روچسبرتبرر دست کمی از پدرم نداشت.‏ شاید ‏همھهممبنیبنن اما رو

به ازدواج با کرشبرنبرر کشوند.‏ کرشبرنبرر ناتوابىنبىی جنسی داشت و حاضر ‏بمنبممی شد پیش دکبرتبرر بره.‏ اما

سرخورده شده بود.‏ از طرفىففىی اما رو می شناختم و می دونستم روحش آزادتر از اونیه که بتونه با

آدمی مثل کرشبرنبرر دووم بیاره.‏ ‏همھهممبنیبنن طور هم شد.‏ یک بار برای ‏همھهممیشه جامعه ی کوچیک ‏بهیبههودی و

ازدواجش رو پشت سرش گذاشت و رفت.‏

اما:‏ ا گر دوباره در زندگی مردی رو دوست داشته باشم،‏ بدون اینکه خاخام یا قانون ما رو به هم

پیوند بده خودم رو تسلیمش می کنم،‏ و وقبىتبىی این عشق ‏بمببممبریبرره،‏ بدون اجازه ترکش خواهم کرد.‏

الکساندر برکمن:‏ اما دوروگایا ،(dorogaya) امای عزیزم.‏ رابطه ی عاشقانه ی من و اما از روزهای

اولىللىی که به نیویورک اومده بود شروع شد و ‏همھهممیشه درآمیخته با فعالیت های سیاسی مون بود،‏ تا زمابىنبىی

که من به زندان رفتم.‏ وقبىتبىی آزاد شدم،‏ ناخودآ گاه انتظار داشتم ‏همھهممون امای قدبمیبمم رو ببینم.‏ ولىللىی

چهارده سال از هم دور بودبمیبمم و اما از ‏لحللححاظ شخصی تو این سال ها تغیبریبرر کرده بود و من هم آدم

قبل از زندان نبودم.‏ با این حال دوسبىتبىی مون ‏همھهممچنان ادامه پیدا کرد و با گذر زمان عمیق تر هم

شد.‏ رفقای جدا نشدبىنبىی بودبمیبمم.‏

اما گلدمن:‏ عشق،‏ قوی ترین و عمیق ترین عنصر ‏بمتبممام زندگی،‏ نویدبجببجخش شادی و شور،‏ عشق،‏ نفی

کننده ی ‏بمتبممام قوانبنیبنن،‏ ‏بمتبممام قراردادها؛ عشق،‏ آزادترین،‏ قوی ترین شکل دهنده ی سرنوشت انسابىنبىی؛

چطور چنبنیبنن نبریبرروی فرا گبریبرری می تونه مبرتبررادف با بذر زاده شده ی دولت و کلیسا یعبىنبىی ازدواج باشه؟

عشق آزاد؟ انگار عشق چبریبرزی به جز آزاده!‏

٢٤


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

بله،‏ عشق آزاده،‏ در هیچ فضای دیگه ای ‏بمنبممی تونه زندگی کنه.‏ در آزادیه که خودش رو ‏بىببىی ‏مجممجحابا،‏ ‏بمتبمماماً‏ و

کاملاً‏ می ‏بجببجخشه.‏ ‏همھهممبنیبنن که ریشه گرفت،‏ ‏بمتبممام قوانبنیبنن نوشته شده،‏ ‏بمتبممام دادگاه های دنیا،‏ ‏بمنبممی تونن از

خا ک درش بیارن.‏ با این حال،‏ ا گر خا ک نابارور باشه،‏ ازدواج چطور ‏بمثبممر می ده؟ مثل آخرین تلاش

مذبوحانه ی زندگی فرّار در مقابل مرگه.‏

بنجامبنیبنن رایتمن:‏ اما زن جذابىببىی بود و رابطه ی پرشوری داشتیم.‏ با این حال می دونستم که به خاطر

عشق و روابط خصوصی دست از فعالیت هاش ‏بجنبجخواهد کشید.‏ من مثل اما چنبنیبنن آرمان هابىیبىی نداشتم و

زمابىنبىی رسید که تسلیم میل به ازدواج و تشکیل خانواده شدم.‏ با زن دیگه ای آشنا شده بودم و

بعد از مدبىتبىی اینو پیش اما اعبرتبرراف کردم.‏ اما خشمگبنیبنن شده بود،‏ نه به خاطر رابطه ام با اون زن،‏

بلکه به خاطر ‏بمتبممام دروغ هابىیبىی که ‏بهببههش گفته بودم.‏

اما گلدمن:‏ هر کس با قدرت جسمی و اطمینان معنوی به دیگری وارد وضعیت ازدواج می شه.‏ هر

یک به دیگری احبرتبررام می گذاره و عشق می ورزه و نه تنها برای رفاه خودشون ‏همھهممیاری می کبننبنن،‏

بلکه با خوشبخت بودن شون به خوشبخبىتبىی ‏همھهممگابىنبىی بشر هم اشتیاق پیدا می کنند.‏ فرزندان چنبنیبنن

پیوندی قوی و سالمللمم خواهند بود و به پدر و مادرشون احبرتبررام می گذارن.‏ نه از سر وظیفه،‏ بلکه

چون این پدر و مادر شایسته ی احبرتبررامن.‏ این رویای یه آنارشیسته.‏

ادوارد بریدی:‏ اما توی زندان به شکل ‏بجتبججر ‏بىببىی پرستاری رو یاد گرفته بود.‏ بعد از آزادیش به وین

رفت تا تو رشته ی پرستاری و مامابىیبىی ‏بجتبجحصیل کنه و وقبىتبىی برگشت مشغول به کار شد.‏ از کار مامابىیبىی

درآمد چندابىنبىی نداشت چون کسابىیبىی که دست شون به دهن شون می رسید پیش دکبرتبرر می رفبنتبنن و فقط

فقبریبررترین خارجی ها دنبال ماما می فرستادن.‏ این کار رو دوست داشت چون باعث می شد با ‏همھهممون

کسابىیبىی در ارتباط باشه که می خواست ‏بهببههشون کمک کنه و با شرایطی سروکار داشت که در تئوری

ازش حرف می زد و می نوشت.‏ مردمی که در فقر مطلق دست و پا می زدن و ‏بجببجچه های ناخواسته ای که

دچار سوءتغذیه بودن و تو یه اتاق کوچیک در هم می لولیدن و مورد ‏بىببىی توجهی و بدرفتاری بودن.‏

٢٥


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

اما گلدمن:‏ کودکی من استثنا نبود،‏ مدت ها بود که اینو می دونستم.‏ ‏بجببجچه های بیشماری ناخواسته به

دنیا می اومدن و از فقر و جهل آسیب می دیدن.‏ ‏بجببجچه ی من نباید به این خیل قربانیای نگون ‏بجببجخت

اضافه می شد.‏ به علاوه،‏ سال ها درد و اشتیاق سرکوب شده برای داشبنتبنن فرزند،‏ در مقایسه با ‏بهببههابىیبىی که

بسیاری از جانباخته ها پرداخته بودن چی بود؟ من هم باید این ‏بهببهها رو می پرداختم،‏ رتحنتحج رو ‏بجتبجحمل

می کردم.‏ برای نیاز مادری خودم جایگزین دیگه ای پیدا می کردم:‏ عشق به ‏بمتبممام ‏بجببجچه ها.‏

سولوتاروف:‏ اما از نوجوابىنبىی مشکل جسمی ای داشت که باعث درد و ‏جمحجمملات نا گهابىنبىی نفس گبریبرری

می شد.‏ با مشورت متخصص به این نتیجه رسیدبمیبمم که با عمل جراحی مشکلش برطرف می شه و

علاوه بر اون می تونه ‏بجببجچه دار هم بشه.‏ عمل جراحی رو ابجنبججام نداد و در عوض خودش رو وقف

کارش کرد.‏

با زن هابىیبىی روبرو می شد که در ترس دابمئبممی از بارداری بودن و بعد از زابمیبممان های متعدد،‏ هر بارداری

رو نفرین خدا می دونسبنتبنن.‏ هرگز حاضر نشد سقط جنبنیبنن ابجنبججام بده،‏ نه به خاطر مسائل اخلافىقفىی،‏ به

این خاطر که کار خطرنا کی بود،‏ هم برای خودش و هم برای بیمارش.‏ ولىللىی ‏همھهممبنیبنن باعث شد که به

فکر راه هابىیبىی برای کمک به این زنا بیفته تا دیگه درگبریبرر بارداری های ناخواسته نشن.‏ از من و چند

دکبرتبرر دیگه هم برای این کار مشورت گرفت.‏ با اینکه اطلاع رسابىنبىی درباره ی روش های پیشگبریبرری از

بارداری غبریبررقانوبىنبىی بود،‏ ولىللىی اما تا جابىیبىی که می تونست اطلاعاتش رو در اختیار زن ها قرار می داد.‏

اما گلدمن:‏ شاید بازداشت بشم،‏ شاید ‏مجممجحا کمه بشم و به زندان بیفتم،‏ اما هرگز سا کت ‏بمنبممی شم.‏

هرگز تسلیم قدرت ‏بمنبممی شم و با نظامی که زن رو در حد دستگاه جوجه کشی تبرنبرزل می ده و از

قربانیان ‏بىببىی گناهش فربه می شه صلح ‏بمنبممی کنم.‏ من ‏همھهممبنیبنن حالا ‏همھهممبنیبنن جا در برابر این نظام اعلام جنگ

می کنم و تا زمابىنبىی که راه برای مادریِ‏ آزاد و سالمللمم و کودکی شاد و لذتبخش ‏همھهمموار نشده آرام

‏بمنبممی گبریبررم.‏

مارگارت سنگر:‏ من سال ها بود که درباره ی کنبرتبررل موالید فعالیت می کردم.‏ بعد از دردسرهای

زیادی که برام پیش اومد،‏ اما نامه ای برام نوشت و منو تشویق کرد که به کارم ادامه بدم و دلسرد

نشم.‏ خودش هم شروع کرد به سخبرنبررابىنبىی درباره ی موضوع جنجالىللىی پیشگبریبرری از بارداری و

موضوعات دیگه ای که تابو به ‏سمشسممار می اومدن.‏ جالب بود که اون سال نه پلیس و نه متعصب ها

٢٦


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

سرکوبش نکردن.‏ اما رفقای آنارشیست می خواسبنتبنن سانسورش کبننبنن.‏ می گفبنتبنن که آنارشبریبرزم به

اندازه ی کافىففىی زیر ضرب هست و پرداخبنتبنن به ‏«موضوعات غبریبررطبیعی»‏ و ‏«ابجنبجحرافىففىی»‏ به سوءبرداشت از

آنارشبریبرزم دامن می زنه.‏ اما به آزادی بیان معتقد بود،‏ حبىتبىی ا گر به ضررش ‏بمتبمموم می شد.‏ مردم بعد از

سخبرنبررابىنبىی ها پیشش می رفبنتبنن و درباره ی انزوا و رتحنتحج هابىیبىی که به خاطر برخورد اجتماع می کشیدن

باهاش صحبت می کردن.‏ مردمی که بیمار و شرم آور تلقی می شدن و به انزوا کشیده شده بودن و با

شنیدن صحبت های اما احساس می کردن عزت نفس شون رو دوباره پیدا کردن.‏

اما گلدمن:‏ سانسور از طرف رفقا ‏همھهممون اثری رو روی من داشت که تعقیب پلیس داشت.‏ منو از

خودم مطمبنئبنن می کرد،‏ مصمم تر می شدم که از هر قربابىنبىی دفاع کنم،‏ چه قربابىنبىی خطای اجتماعی و

چه قربابىنبىی تعصب اخلافىقفىی.‏

برای من آنارشبریبرزم تئوری صرف برای آینده ی دور نبود؛ اثری زنده بود برای اینکه ما رو از عوامل

بازدارنده ی دروبىنبىی و ببریبرروبىنبىی و موانع ‏مجممجخر ‏بىببىی که انسان ها رو از هم جدا می کنه رها کنه.‏

٢٧


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

‏بجببجخش پنجم

اما گلدمن:‏ صلح طلب

اما روی صحنه رو به ‏بمتبمماشاچیان صحبت می کند.‏

میهن پرسبىتبىی چیه؟ عشق به ‏مجممجحل تولد،‏ به خاطرات و امیدهای کودکی،‏ رویاها و آرزوها؟ جابىیبىی که به

نغمه ی پرندگان گوش می دادبمیبمم و آرزو داشتیم مثل اونا بال پرواز به سوی سرزمبنیبنن های دوردست

داشته باشیم؟ عشق به مکانیه که هر وجبش ‏بمنبمماینده ی خاطرات عزیز و ارزسمشسممندمون از شادی،‏

خوشبخبىتبىی و بازیگوشی کودکیه؟ ا گر میهن پرسبىتبىی اینه،‏ امروز آمریکابىیبىی های انگشت ‏سمشسمماری می تونن

میهن پرست نامیده بشن،‏ چرا که زمبنیبنن های بازی شون به کارخونه یا معدن تبدیل شده و صدای کر

کننده ی ماشبنیبنن آلات جای نغمه ی پرندگان رو گرفته و دیگه ‏بمنبممی توانیم داستان ماجراجو ‏بىیبىی های بزرگ

رو بشنو ‏بمیبمم،‏ چرا که داستان های مادران مون امروز سراسر اندوه،‏ اشک و غمه.‏

کارگر آمریکابىیبىی به دست سربازان دولبىتبىی و فدرال به قدری رتحنتحج کشیده که انزجار و ‏مجممجخالفتش با انگل

یونیوفرم پوش موجهه.‏ با این حال ‏مجممجحکوم کردن صرف،‏ این مسئله ی بزرگ رو حل ‏بمنبممی کنه.‏ چبریبرزی

که ما نیاز دار ‏بمیبمم،‏ تبلیغات آموزشی برای سربازه:‏ نوشته های ضدمیهن پرسبىتبىی که فجایع واقعی

حرفه اش رو براش روشن می کنه،‏ و این آ گاهی اونو نسبت به رابطه ی واقعی اش با مردابىنبىی که

وجودش رو مدیون کار اوناس بیدار می کنه.‏ این دقیقاً‏ ‏همھهممون چبریبرزیه که مقامات بیش از ‏همھهممه ازش

می ترسن.‏ در حال حاضر شرکت در یک جلسه ی رادیکال برای سرباز خیانت به کشور به ‏سمشسممار

می ره.‏ شکی نیست که بر خواندن یک جزوه ی رادیکال توسط سرباز هم مهر خیانت می زنن.‏ اما

مگه مقامات از قدبمیبمم الایام بر هر گامی به سوی پیشرفت مهر خیانت نزده ان؟ با این حال کسابىیبىی که

مشتاقانه برای تغیبریبرر ساختار اجتماعی تلاش می کبننبنن به خو ‏بىببىی از پس رویارو ‏بىیبىی با ‏همھهممه ی این ها برمی

آن؛ چرا که احتمالاً‏ بردن حقیقت به سنگرها به مراتب مهم تر از بردن اون به کارخونه است.‏ وقبىتبىی

که دروغ میهن پرسبىتبىی رو تضعیف کرده باشیم،‏ راه رو برای ساختاری باز کرده ابمیبمم که توش ‏بمتبممام

ملیت ها در ‏«یک برادری جهابىنبىی متحد شده ان»،‏ یک جامعه ی آزاد حقیقی.‏

٢٨


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

پیبرتبرر کروپوتکبنیبنن:‏ جنگ توی اروپا رو به گسبرتبررش بود و به شش کشور رسیده بود.‏ من به ‏همھهممراه

چهارده نفر دیگه مانیفسبىتبىی رو امضا کردبمیبمم که از متفقبنیبنن دفاع می کرد.‏ پبریبرروزی آلمللممان در این جنگ

تبعات وحشتنا کی داشت.‏ ما معتقد بودبمیبمم که ‏جمحجممایت از این جنگ عملی مقاومبىتبىی علیه ‏بجتبججاوز

امبرپبرراتوری آلمللممانه و جنگ باید تا هنگام شکست کامل آلمللممان ادامه پیدا کنه.‏ احزاب سیاسی حا کم

آلمللممان سرنگون می شدن و این در راستای پیشبرببررد هدف آنارشیسبىتبىی آزادسازی اروپا و مردم آلمللممان

بود.‏ این جنگ درس بزرگی برای ‏بمتبممام ملت ها می شد.‏ ‏بمنبممی شد با جنگی که به راه افتاده از طریق

تبلیغات ضدجنگ معمول مبارزه کرد.‏ علل جنگ باید از ریشه هدف قرار می گرفت.‏

استلا بلنتاین:‏ باور کردبىنبىی نبود!‏ کروپوتکبنیبنن،‏ آنارشیست صلح طلب و آرام از جنگ دفاع کرده بود.‏

گروه هابىیبىی تو آمریکا شروع به تبلیغ برای جنگ کرده بودن:‏ شانزده ماه از جنگ می گذره و کشور ما

خودش رو کنار کشیده!‏ ویلسون از ابتدای جنگ سیاست ‏بىببىی طرفىففىی رو در پیش گرفت و دور دوم

ریاست ‏جمججممهوریش رو هم با ‏همھهممبنیبنن سیاست شروع کرده بود.‏ اما به مرور افراد بیشبرتبرری به این موج

جنگ طلبانه می پیوسبنتبنن و با این وضع فعالیت ضدجنگ جدی تری لازم بود.‏ خصوصاً‏ وقبىتبىی صحت

خبرببرر موضع کروپوتکبنیبنن تایید شد،‏ ضرورت این کار بیشبرتبرر شد.‏

الکساندر برکمن:‏ تصمیم گرفتیم موضع کروپوتکبنیبنن رو قبول نکنیم و خوشبختانه تنها هم نبودبمیبمم.‏

البته موضع گبریبرری علیه کسی که الهللهھام ‏بجببجخش ‏همھهممه ی ما بود ناراحت کننده بود.‏ اولبنیبنن کاری که کردبمیبمم چاپ

مقاله ی قدبمیبممی ‏«سرمایه داری و جنگ»‏ کروپوتکبنیبنن بود که موضع جدیدش رو به شکلی منطقی رد

می کرد.‏ اما شروع کرده بود به سخبرنبررابىنبىی درباره ی ماهیت نظامی گری برای تعداد هرچه بیشبرتبرری از

مردم.‏ علاقه به فعالیت های ما بیشبرتبرر می شد و سیل درخواست برای سخبرنبررابىنبىی و نشریات به دفبرتبررمون

سرازیر می شد و از طرف دیگه حضور پلیس در سخبرنبررابىنبىی ها هم پررنگ تر.‏ نشریه ی بلست که من

مدبىتبىی بعد از آزادبمیبمم در کنار مادر زمبنیبنن منتشر می کردم به خاطر چاپ مقالات ضدجنگ توقیف شد.‏

مادست فدیا اشتاین:‏ خبرببرر سرنگوبىنبىی حکومت تزاری روسیه رسید.‏ تبعیدی ها دسته دسته به وطن

برمی گشبنتبنن.‏ ساشا و اما هم تصمیم گرفبنتبنن بودن که به روسیه برن تا مبارزات شون رو اوبجنبججا ادامه

بدن.‏ شروع کردن به ‏جمججممع آوری کمک مالىللىی و آذوقه برای کسابىیبىی که راهی وطن بودن.‏ ویلسون که به

قول اما از گوش به زنگ نشسبنتبنن خسته شده بود،‏ اعلام کرد که ایالات متحده برای امن کردن دنیا

٢٩


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

برای دموکراسی وارد جنگ می شه.‏ آمریکا به این انقلابیون بیشبرتبرر نیاز داشت،‏ برای ‏همھهممبنیبنن موقتاً‏ از

رفبنتبنن به روسیه صرف نظر کردن.‏

این اولبنیبنن باری نبود که اما فعالیت های ضدجنگ رو سازماندهی می کرد.‏ قبلاً‏ زمان جنگ ١٨٩٨

آمریکا و اسپانیا بر سر کوبا فعالیت کرده بود.‏ زمان جنگ استعماری انگلیس و هلندی های آفریقای

جنو ‏بىببىی هم به انگلیس رفته بود و برخلاف توصیه ی رفقا از ‏جمججممله کروپوتکبنیبنن که می گفت ‏ممممممکنه

جونش رو به خطر بندازه،‏ سخبرنبررابىنبىی های زیادی رو ابجنبججام داد و مورد استقبال مردم قرار گرفت.‏

اما گلدمن ‏(روی صحنه،‏ رو به ‏بمتبمماشاچیان):‏ ما می گیم که ا گر آمریکا وارد جنگ شده تا دنیا رو برای

دموکراسی امن کنه،‏ باید اول دموکراسی رو در آمریکا امن کنه.‏ چطور جهان آمریکا رو جدی بگبریبرره

وقبىتبىی دموکراسی در وطنش هر روزه به دست گانگسبرتبررهای وحشی یونیفرم پوش زیر پا گذاشته

می شه،‏ آزادی بیان سرکوب می شه،‏ ‏بجتبججمعات صلح آمبریبرز پرا کنده می شه؛ وقبىتبىی مطبوعات آزاد توقیف

می شه و هر دیدگاه مستقلی خفه می شه؟ واقعاً‏ وقبىتبىی که ما این طور در دموکراسی ضعیف هستیم،‏

چطور می خوابمیبمم اونو به دنیا عرضه کنیم؟

الکساندر برکمن:‏ یک ماه بعد از ورود آمریکا به جنگ،‏ لابجیبجحه ی سربازگبریبرری در کنگره مطرح شد.‏ ما

این اقدام رو نقض ‏بمتبممام حقوق انسابىنبىی می دونستیم و با اینکه انتظار نداشتیم بتونیم جلوی نفرت و

خشونبىتبىی رو که خدمت اجباری به ‏همھهممراه می آورد بگبریبرر ‏بمیبمم،‏ احساس می کردبمیبمم که دست کم باید نشون

بدبمیبمم که هنوز در آمریکا کسابىیبىی هسبنتبنن که مالک روح شونن و به هر ‏بهببههابىیبىی انسانیت شون رو حفظ

می کبننبنن.‏ تصمیم گرفتیم که کنفرانسی در دفبرتبرر نشریه برگزار کنیم تا تشکیل ابجنبججمن نه به سربازگبریبرری

رو مطرح کنیم و بیانیه ای درباره ی خطر سربازگبریبرری صادر کنیم.‏ در کنارش یه گردهمھهممابىیبىی در

اعبرتبرراض به امضای حکم مرگ مردان آمریکابىیبىی در قالب ثبت نام اجباری ارتش ترتیب دادبمیبمم.‏

استلا بلنتاین:‏ در اولبنیبنن گردهمھهممابىیبىی چبریبرزی حدود ده هزار نفر ‏جمججممع شده بودن.‏ ‏همھهممون روز بعد از جلسه

دیدبمیبمم که چاپ فوق العاده ی عصر روزنامه ببریبررون اومده:‏ لابجیبجحه ی سربازگبریبرری تصویب شد.‏ بعد از

اون سیل مردم به دفبرتبرر سرازیر می شد.‏ ا کبرثبرراً‏ جوان های وحشت زده ای بودن،‏ به دنبال راهنمابىیبىی

برای این که ثبت نام کبننبنن یا نه.‏ ابجنبججمن نه به سربازگبریبرری به تدرتحیتحج گسبرتبررش پیدا می کرد و ‏مجممجخالفانش هم

با فریاد مزدور آلمللممان و خیانتکار روز به روز جری تر می شدن.‏ به برنامه ها ادامه دادبمیبمم.‏ من با اینکه

٣٠


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

پسرم برای سربازگبریبرری خیلی کوچک بود،‏ اما به عنوان یه مادر به ‏بمنبممایندگی از ‏بمتبممام مادرابىیبىی که

صدابىیبىی نداشبنتبنن صحبت می کردم.‏

الکساندر برکمن:‏ دفبرتبرر نشریه ی بلست که من اداره اش می کردم طبقه ی بالای دفبرتبرر نشریه ی مادر

زمبنیبنن بود که اما از سال ١٩٠۶ راه اندازیش کرده بود و سردببریبررش بود.‏ یه روز که توی دفبرتبرر نشسته

بودم دیدم اما از توی راه پله با خونسردی داد می زنه:‏ ساشا!‏ اومدن دستگبریبررمون کبننبنن!‏ بلافاصله

دو نفر وارد دفبرتبرر شدن و ‏همھهممه جا رو به هم ربجیبجخبنتبنن.‏ طبقه ی پایبنیبنن هم ‏همھهممبنیبنن کارو کرده بودن.‏ دنبال

فهرست اعضای ابجنبججمن نه به سربازگبریبرری می گشبنتبنن.‏ اما ‏بهببههشون گفت که لیست رو اینجا نگه ‏بمنبممی دار ‏بمیبمم،‏

چون ‏همھهممیشه برای پذیرابىیبىی از دوستان پلیس مون آماده ابمیبمم اما مراقبیم کسابىیبىی رو که ‏بجتبجحمل افتخار

دستگبریبرری رو ندارن به خطر ننداز ‏بمیبمم.‏ وقبىتبىی ازشون خواسته بود حکمشون رو نشون بدن،‏ یکی از

نسخه های ‏مجممججله رو نشون داده بودن و گفته بودن حکم لازم نیست،‏ ‏همھهممبنیبنن مطالب خیانت آمبریبرز کافیه.‏

ما رو بردن و خبرببرردار شدبمیبمم که ‏بمتبممام نوشته ها و نامه های ارزسمشسممندمون و مهم تر از ‏همھهممه لیست مشبرتبررکبنیبنن

نشریات رو برده بودن.‏

اما گلدمن ‏(روی صحنه،‏ رو به ‏بمتبمماشاچیان):‏ اعضای ‏مجممجحبرتبررم هیئت منصفه!‏ رای ‏سمشسمما هرچه که باشه،‏

چبریبرزی رو برای ما تغیبریبرر ‏بمنبممی ده.‏ من ‏بمتبممام عمرم پای آرمابمنبمم ایستادم و هرگز به خاطر رای دادگاه

تغیبریبررش ‏بمنبممی دم.‏ می خوام دو آمریکابىیبىی بزرگ رو یادآوری کنم که ‏بىببىی شک براتون آشناست:‏ رالف

والدو امرسون و دیوید تورو.‏ وقبىتبىی تورو در زندان بود،‏ امرسون به دیدنش رفت و گفت دیوید،‏ تو

توی زندان چه کار می کبىنبىی؟ جواب داد:‏ تو ببریبررون از زندان چه کار می کبىنبىی وقبىتبىی که ‏همھهممه ی مردان

صادق به خاطر آرمان شون در زندان هسبنتبنن؟

تصمیم ‏سمشسمما هر چه که باشه،‏ مبارزه باید ادامه پیدا کنه.‏ ما چبریبرزی نیستیم جز ذره هابىیبىی در مبارزه ی

‏بىببىی وقفه ی انسابىنبىی به سوی نوری که در تاریکی می تابه.‏ آرمان رهابىیبىی اقتصادی،‏ سیاسی و معنوی نوع

بشر.‏

٣١


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

استلا:‏ اون سال قانون امنیبىتبىی جدید که هرگونه فعالیت علیه عملیات جنگی یا سربازگبریبرری رو ‏ممممممنوع

می کرد،‏ صدها نفر رو روانه ی زندان کرد.‏ اما و ساشا هم به ‏همھهممبنیبنن جرم ‏مجممجحا کمه شدن.‏ رای صادر

شد.‏ دو سال زندان و ده هزار دلار جر ‏بمیبممه برای هر کدومشون.‏

جی.‏ ادگار هوور:‏ اما گلدمن و الکساندر برکمن ‏بىببىی شک از خطرنا ک ترین آنارشیست های این کشور

بودن و بازگشت شون به جامعه موجب آسیب زیادی می شد.‏ سال ١٩١٨ در ادامه ی قانون مهاجربىتبىی

منع ورود آنارشیست ها قانون جدیدی تصویب شد که اجازه می داد آنارشیست هابىیبىی که شهروند

آمریکا نیسبنتبنن از کشور اخراج بشن.‏ این برامون ‏بهببههبرتبررین فرصت برای برخورد با این دو نفر بود.‏

وزارت کار که قدرت تصمیم گبریبررنده درباره ی اخراج ها بود،‏ اعلام کرد که با لغو تابعیت جیکوب

کرشبرنبرر به خاطر ‏مجممجحکومیتش در سال ١٩٠٨، تابعیت گلدمن هم که هرگز به طور قانوبىنبىی از کرشبرنبرر

جدا نشده بود لغو می شد.‏ گلدمن دیگه شهروند آمریکا نبود و می تونست اخراج بشه.‏

اما:‏ آدم ‏بمنبممی تونه ٣۴ سال تو کشوری زندگی کنه و به ‏همھهممبنیبنن راحبىتبىی ترکش کنه.‏ روح من اینجا متولد

شد.‏ هر چه که می دوبمنبمم،‏ اینجا پیدا کردم.‏ از توی روزنه این شهر بزرگ رو در دوردست می بینم،‏

مادرشهر دنیای جدید.‏

٣٢


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

‏بجببجخش ششم

اما گلدمن:‏ انقلابىببىی

اما روی صحنه رو به ‏بمتبمماشاچیان صحبت می کند.‏

اما گلدمن:‏ کمونبریبرزم بر سر زبون ها افتاده.‏ برخی با اشتیاق اغراق آمبریبرز تازه مومن ازش حرف می زنن و

دیگران ازش هراس دارن و به عنوان ‏بهتبههدید اجتماعی ‏مجممجحکومش می کبننبنن.‏ اما من جرات می کنم که

بگم نه ستایش گرانش ‏‐ا کبرثبرریت قابل توجه شون‐‏ و نه اوبهنبههابىیبىی که ‏مجممجحکومش می کبننبنن،‏ درک روشبىنبىی

از اینکه کمونبریبرزم بلشویک واقعاً‏ چیه ندارن.‏

به طور کلی کمونبریبرزم ایده آل برابری و برادری انسانیه.‏ کمونبریبرزم ‏بهببههره کشی انسان از انسان رو منشا

برده داری و سرکوب می دونه.‏ معتقده که نابرابری اقتصادی منجر به ناعدالبىتبىی اجتماعی می شه و

دسمشسممن پیشرفت اخلافىقفىی و فکریه.‏ هدف کمونبریبرزم جامعه ایه که توش طبقات در نتیجه ی مالکیت

مشبرتبررک ابزار تولید و توزیع از ببنیبنن رفته اند.‏ یاد می ده که انسان تنها در جامعه ای متحد و ‏بىببىی طبقه

است که می تونه از آزادی،‏ صلح و رفاه ‏بهببههره مند بشه.‏

هدف من مقایسه ی کمونبریبرزم با پیاده شدن اون در روسیه ی شورویه،‏ اما با بررسی دقیق تر اون رو

کاری غبریبررممممممکن می بینم.‏ در واقع،‏ در ابجتبجحاد ‏جمججمماهبریبرر شوروی کمونبریبرزم وجود نداره.‏ حبىتبىی یک اصل

کمونیسبىتبىی،‏ حبىتبىی یکی از آموزه هاش در حزب کمونیستش اعمال ‏بمنبممی شه.‏

لازمه که ابتدا اندیشه ی کمونبریبرزم بلشویکی کذابىیبىی رو در نظر بگبریبرر ‏بمیبمم.‏ این کمونبریبرزم به واقع از نوع

اقتدارگرا و ‏بمتبممرکز یافته است.‏ یعبىنبىی تقریباً‏ منحصراً‏ بر مبنای خشونت و اجبار دولتیه.‏ کمونبریبرزمِ‏ ‏همھهممکاری

داوطلبانه نیست.‏ کمونبریبرزمِ‏ دولبىتبىیِ‏ اجباریه.‏ باید اینو در نظر داشت تا بشه روش به کار گرفته شده

توسط دولت شوروی رو برای اجرای برنامه هاش هر چقدر هم که کمونیسبىتبىی به نظر برسه درک کرد.‏

‏بجنبجخستبنیبنن لازمه ی کمونبریبرزم،‏ عمومی کردن زمبنیبنن و دستگاه تولید و توزیعه.‏ زمبنیبنن و دستگاه عمومی به

مردم تعلق داره،‏ تا افراد و گروه ها بر حسب نیازشون بر سرش توافق کرده و ازش استفاده کبننبنن.‏ در

روسیه زمبنیبنن و دستگاه نه عمومی،‏ که ملی شده . البته این کلمه هم اشتباهه.‏ در واقع ‏بمتبمماماً‏ خالىللىی از

‏مجممجحتواست.‏ در واقعیت چبریبرزی به عنوان ثروت ملی وجود نداره.‏ ملت کلمه ای مطلقه که ‏بمنبممی تونه مالک

چبریبرزی باشه.‏ مالکیت می تونه از سوی یک فرد یا گروهی از افراد باشه؛ در هر صورت از سوی

واقعیتیه که از نظر کمّی تعریف شده.‏ وقبىتبىی چبریبرزی مشخص به فردی یا گروهی تعلق نداره،‏ یا ملیه یا

٣٣


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

عمومی.‏ ا گر ملی باشه،‏ به دولت متعلقه؛ یعبىنبىی دولت اختیارش رو داره و می تونه بر حسب خواست

و نظراتش اونو به کار بگبریبرره.‏ اما وقبىتبىی چبریبرزی عمومی باشه،‏ هر فردی دسبرتبررسی آزاد ‏بهببههش داره و بدون

دخالت هیچ کس ازش استفاده می کنه.‏

در روسیه هیچ عمومی سازی زمبنیبنن یا تولید و توزیع وجود نداره.‏ ‏همھهممه چبریبرز ملیه؛ به دولت تعلق داره،‏

دقیقاً‏ مثل اداره ی پست در آمریکا یا راه آهن در آلمللممان و دیگر کشورهای اروپابىیبىی.‏ هیچ چبریبرز

کمونیسبىتبىی ای نداره.‏

‏بمتبممام منابع ‏بجتبجحت مالکیت دولته،‏ ‏بجتبججارت خارجی در ابجنبجحصار مطلق اونه،‏ مطبوعات چابىپبىی متعلق به دولته

و هر کتاب و روزنامه ای که چاپ می شه نشریات دولتیه.‏ خلاصه،‏ ‏بمتبممام کشور و هرآبجنبجچه در اونه ملک

دولته،‏ ‏همھهممچون روزگاران گذشته که ملک سلطنت بود.‏

چنبنیبنن وضعیبىتبىی می تونه سرمایه داری دولبىتبىی نام بگبریبرره،‏ اما کمونیسبىتبىی در نظر گرفتنش از هر ‏لحللححاظ،‏

موهومه.‏

الکساندر برکمن:‏ ماتوشکا روسیا Rossiya) (Matushka از چنگ رومانوف ها آزاد شده بود.‏

ا کتبرببرر ١٩١٧، این روزهای شگفت انگبریبرز.‏ تبعیدی های روس از سرتاسر جهان به آغوش روسیه

برمی گشبنتبنن.‏ ما از سال های قبل رویدادهای روسیه رو به دقت دنبال می کردبمیبمم.‏ اما مرتب درباره ی

وضعیت روسیه و جنبش های آزادبجیبجخواهانه ی روسیه سخبرنبررابىنبىی می کرد و برای مبارزان آزادی روسیه

کمک های مالىللىی ‏جمججممع می کرد.‏ ‏همھهممیشه می خواستیم به رفقای مبارز در روسیه بپیوندبمیبمم و بالاخره وقتش

رسیده بود.‏ زندگی توی آمریکا باعث شده بود احساس کنیم اوبجنبججا می تونیم فعالیت موثرتری داشته

باشیم.‏ ولىللىی بعد از وقفه ای که به خاطر کمپبنیبنن ضدجنگ و زندابىنبىی شدن مون افتاد،‏ بالاخره راهی

روسیه شدبمیبمم.‏

اما گلدمن ‏(روی صحنه،‏ رو به ‏بمتبمماشاچیان):‏ روسیه ی شوروی!‏ خا ک مقدس،‏ مردم افسون گر!‏ تو

مظهر امید بشریت شده ای،‏ خود به تنهابىیبىی برای رستگاری نوع بشر مقدر شدی.‏ آمده ام تا به تو

خدمت کنم،‏ ماتوشکا!‏ مرا در آغوش بگبریبرر و بگذار خود را در تو جاری کنم،‏ خوبمنبمم را با تو

درآمبریبرزم،‏ در مبارزه ی قهرمانانه ی تو جای خود را بیابمببمم و ‏بهنبههایت توابمنبمم را وقف نیازهایت کنم.‏ ماتوشکا

روسیا…‏

٣٤


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

قدرت واقعی این انقلاب آ گاهی انقلابىببىی بیدارشده ی توده ها بود.‏ سلب مالکیت زمبنیبنن از اربابان…‏

تصرف کارخانه ها و کارگاه ها…‏ سربازهابىیبىی که فوج فوج از جبهه های جنگ برگشتند…‏ ملوانان

کرونشتات که شعار آنارشیسبىتبىی عمل مستقیم رو در زندگی روزمره ی انقلاب ‏مجممججسم کرده بودن…‏

این نبریبرروها به توفابىنبىی که روسیه رو فرا گرفت قوت ‏بجببجخشید،‏ نبریبرروهابىیبىی که در موج بزرگ ا کتبرببرر به ‏بمتبممام

‏مجممججسم شد…‏ این ‏جمحجمماسه ی زیبابىیبىی خبریبرره کننده،‏ این قدرت سرشار…‏ در مقابل این مردم ساده که در

آتش مبارزه ی انقلابىببىی به عظمت رسیده بودن احساس حقارت می کردم…‏

الکساندر برکمن:‏ از زمان رسیدن به روسیه ‏همھهممه جا با استقبال گرمی روبرو شدبمیبمم.‏ آوازه ی ما به

گوش ‏همھهممه رسیده بود.‏ رفقا به دیدن مون می اومدن،‏ از ‏جمججممله کسابىیبىی که تو آمریکا می شناختیم.‏ رفت

و آمدها به شدت کنبرتبررل می شد و برای رفبنتبنن به هر جابىیبىی برگه ی تردد لازم بود.‏ در مسبریبررمون به

پبرتبرروگراد بارها ماشبنیبنن رو متوقف کردن:‏ پروپوسک،‏ تاواریش!‏ ‏همھهممه ‏همھهممراه خودشون یک کیف پر از

پروپوسک داشبنتبنن.‏ به خاطر خطر ضدانقلاب،‏ منطقی به نظر می رسید.‏ اشتیاق و شور زیادی از حضور

در اوبجنبججا داشتیم،‏ اما هر از گاهی از رویای روسی مون بیدار می شدبمیبمم:‏ غذای ‏بهببههبرتبرر برای اعضای

حزب،‏ مدارس ‏بمنبممونه با امکانات مناسب در کنار مدارس عادی با کودکان ‏همھهممیشه گرسنه،‏ بیمارستان

‏مجممججهز ویژه ی کمونیست ها در کنار بیمارستان عادی با پایبنیبنن ترین سطح امکانات،‏ صف های طولابىنبىی

خانواده های کارگر برای دریافت جبریبرره ی ناچبریبرز و ‏بىببىی کیفیت.‏ اعبرتبرراض و پرسش ما ‏همھهممه جا با یک پاسخ

روبرو می شد:‏ تا جبهه ها از ضدانقلاب خالىللىی نشه،‏ زشبىتبىی های قدبمیبمم از ببنیبنن ‏بمنبممی ره.‏ ضربه ی آخر وقبىتبىی بود

که از اما خواسبنتبنن در کنفرانس آنارشیست ها تو پبرتبرروگراد شرکت کنه،‏ کنفرانسی که در اختفا برگزار

می شد.‏

والنتینا:‏ توی کنفرانس رفقا از خیانت بلشویک ها به انقلاب گفبنتبنن،‏ از سرکوب آزادی بیان و اندیشه،‏ از

بردگی ‏بجتبجحمیل شده به زجمحجممت کشان،‏ از تضعیف شوراها،‏ پر کردن زندان ها از دهقانان،‏ ملوانان،‏

سربازان و شورشیان ‏مجممجخالف از هر نوع،‏ ‏جمحجممله ی مسلحانه به مقر اصلی آنارشیست ها در مسکو به

دستور تروتسکی،‏ از چکا و اعدام های ‏جمججممعی بدون ‏مجممجحا کمه.‏ گلدمن انگار خواب بود.‏ از

زندان های خالىللىی و لغو ‏مجممججازات اعدام حرف می زد.‏ رفقا ‏بهببههش گفبنتبنن که ا گر مدبىتبىی اینجا ‏بمببممونه ‏همھهممه چبریبرز

رو به چشم خودش می بینه.‏ ولىللىی ‏همھهممچنان سر حرف خودش بود.‏ من درخواست کردم که صحبت

کنم.‏ گفتم:«ما با چنگ و دندون دار ‏بمیبمم با ضدانقلاب می جنگیم.‏ هنوز رفقای بیشماری توی جبهه ها

هسبنتبنن و خیلی ها جون شون رو تو این راه دادن.‏ این رفقای آنارشیست بودن که مسکو و انقلاب رو

٣٥


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

در ‏بجببجحرابىنبىی ترین شرایط ‏بجنبججات دادن.‏ اما سیاست های بلشویک ها باعث شکاف ببنیبنن نبریبرروهای انقلاب

شده.‏ رفیق آنارشیست ‏سمشسمما بیل شاتوف،‏ آنارشیست شوروی شده و در خدمت کرملینه.‏ اونه که

حقیقت رو از ‏سمشسمما پنهان می کنه….»‏ گلدمن ما رو به دروغگو ‏بىیبىی و کینه ورزی متهم کرد.‏

الکساندر برکمن:‏ اما از صحبت هابىیبىی که تو کنفرانس آنارشیست ها شده بود آشفته بود.‏ ‏بهببههش گفتم که

آنارشیست های پبرتبرروگراد خیلی ساده ان که انتظار دارن یک شبه از ویرانه های جنگ و حکومت

استبدادی و دولت موقت،‏ آنارشبریبرزم ظهور کنه.‏ مسخره است که ‏بجببجخواهیم حزب بلشویک رو به خاطر

اقداماتش ‏مجممجحکوم کنیم.‏ جز این چطور می شه روسیه رو از بند ضدانقلاب و خرابکاری رها کرد؟

ضرورت انقلابىببىی ‏بمتبممام این اقدامات رو توجیه می کنه،‏ هر چقدر هم که ما خوسمشسممون نیاد.‏ تا زمابىنبىی که

انقلاب در خطره،‏ باید کسابىیبىی که می خوان تضعیفش کبننبنن ‏مجممججازاتش رو ببیبننبنن.‏ اما موافق بود،‏ اما متقاعد

نشده بود و هر چه بیشبرتبرر وضعیت جدید روسیه رو می دید،‏ نگران تر می شد.‏ سعی می کرد با افراد

‏مجممجختلف صحبت کنه تا جوابىببىی برای سوالاتش پیدا کنه.‏

ما کسیم گورکی:‏ ‏بهببههش گفتم به عنوان یک انقلابىببىی قدبمیبممی باید بدوبىنبىی که انقلاب خشن و ‏بىببىی رجمحجممه.‏

روسیه ی بیچاره ی ما عقب افتاده و بدویه،‏ توده هاش که در قرن ها جهل و تاریکی فرو رفته اند،‏

وحشی و تنبل اند،‏ بیشبرتبرر از هر مردم دیگه ای در دنیا.‏ برداشت رمانتیک نوابغ بزرگ ادبىببىی ما روس ها

رو اشتباه به تصویر کشیده و شر بزرگی رو باعث شده.‏ انقلاب،‏ توهم خو ‏بىببىی و سادگی دهقان ها رو از

ببنیبنن برده.‏ ثابت کرده که حیله گر،‏ زیاده خواه،‏ تنبل و حبىتبىی وحشی هسبنتبنن که از دردسر ساخبنتبنن لذت

می برن.‏

متعجب شده بود از اینکه برای اولبنیبنن بار کسی تقصبریبرر رو به گردن ضدانقلاب ‏بمنبممی اندازه.‏ اما این

واقعیت بود.‏ گفتم ‏بمتبممام علت های دیگه علت های فرعی هسبنتبنن و به قدری واضحن که نیاز به اشاره

نداره.‏ اما ریشه ی اصلی در توده های خشن و غبریبررمتمدن روسیه است.‏ نه سنت فرهنگی دارن،‏ نه

ارزش های اجتماعی نه احبرتبررام به حقوق و حیات انسابىنبىی.‏ درسته که این توده ها انقلاب کردن،‏ اما از

روی آ گاهی اجتماعی نبوده،‏ بلکه خشمی بوده که در طول دهه ها انباشته شده.‏ و ا گر به دست

راهنمای لنبنیبنن مهار ‏بمنبممی شد،‏ قطعاً‏ به جای پیشبرببررد اهداف انقلاب،‏ نابودش می کرد.‏ لنبنیبنن پدر واقعی

انقلاب ا کتبرببرره.‏ اشتباهات بلشویک ها کم نبوده و خودشون هم اینو می پذیرن،‏ اما سرکوب حقوق

فردی برای منافع ‏جمججممعی،‏ چکا،‏ زندان،‏ ترور،‏ مرگ ‏همھهممگی خارج از انتخاب اوبهنبهها بوده و به روسیه ی

شوروی ‏بجتبجحمیل شده.‏ اینها تو مبارزه ی انقلابىببىی گریزناپذیرن.‏

٣٦


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

اما گلدمن ‏(روی صحنه،‏ رو به ‏بمتبمماشاچیان.‏ پشت سرش فیلم مستند از گورکی ‏بجپبجخش می شود):‏ این

گورکی بود که این حرف ها رو می زد؟ کدام از این دو گورکی به روح روسیه نزدیک تر شده بود؟

خالق ما کار چودرا و چلکاش،‏ نویسنده ی در اعماق،‏ بیست و شش و یک،‏ ‏«وحشیان ببریبررحم و

کودنِ»‏ توده های روس؟ که گورکی اوبهنبهها رو چه انسابىنبىی ساخته بود،‏ چه کودکانه و معصوم و در

درماندگی شون چقدر تکان دهنده؛ با اوبهنبهها زندگی کرده بود،‏ در ‏«پست ترین جا که چبریبرزی جز تبریبررگی

و برفابه نیست»؛ ‏«فریاد خشن آبهنبهها برای زندگی»‏ را شنیده بود،‏ و ‏«آمده بود که بر ربجنبججی که پشت سر

گذاشته بود شهادت دهد».‏ این روح حقیقی روسیه بود،‏ یا چبریبرزی که گورکیِ‏ پرستش گر لنبنیبنن تصویر

می کرد؟ ‏«صد میلیون نفر،‏ وحشی های ‏بىببىی رجمحجممی که برای مهار شدن نیازمند روش های وحشیانه

بودند».‏ واقعاً‏ به این چبریبرزها باور داشت یا فقط از خودش درآورده بود تا شکوه خداوندش رو بیشبرتبرر

کنه؟

گورکی بت من بود و ‏بمنبممی خواستم نقصش رو ببینم.‏

آناتولىللىی واسیلیوتحیتحچ لوناچارسکی:‏ اما گلدمن در مسکو به دیدن من اومد.‏ از مشکلابىتبىی که با معلمان

‏مجممجحافظه کار داشتیم و ‏بجنبجحوه ی برخورد با کودکان معلول براش صحبت کردم.‏ من و ما کسیم گورکی با

زندان ‏مجممجخالف بودبمیبمم و اون رو عامل موثری برای اصلاح ‏بمنبممی دونستیم،‏ ولىللىی خود من حبىتبىی اشکال

ملابمیبمم تر اجبار و در واقع هیچ شکلی از اون رو در مواجهه با جوانان قبول نداشتم.‏ البته تا حدی با

گورکی موافق بودم که نسل جوان روسیه به مبریبررابىثبىی بد آلوده است که سال ها جنگ داخلی اون رو

تشدید کرده،‏ اما ‏بهببههبود از طریق ‏مجممججازات و وحشت ‏ممممممکن نیست.‏ براش سوال بود که چطور با وحشت

و ‏مجممججازات که از روش های دیکتاتوری هسبنتبنن ‏مجممجخالفم،‏ اما با دیکتاتوری ‏مجممجخالفبىتبىی ندارم.‏ براش توضیح

دادم که دیکتاتوری رو فقط به عنوان عامل گذار تایید می کنم،‏ تا زمابىنبىی که هنوز روسیه در

جبهه های پرسمشسممار مورد ‏جمحجممله قرار می گبریبرره.‏ ‏همھهممبنیبنن که این عوامل از ببنیبنن برن،‏ دیکتاتوری هم می ره.‏

گفتم ولىللىی اجمحجممقانه است که ‏بمتبممام ‏بهتبههدیدها رو از طرف ضدانقلاب ببینیم و از شر روزافزون بوروکراسی

و قدرت فزاینده ی چکا غافل باشیم.‏

سیستم آموزشی آمریکا در شوروی مطرح شده بود و وقبىتبىی فهمیدم هنوز کار مناسبىببىی پیدا نکرده،‏

گفتم که می تونه اینجا مشغول به کار بشه و پیشنهادات خودش رو درباره ی به کارگبریبرری پرولبرتبرری این

سیستم ارائه کنه.‏ به شدت جا خورد و گفت که این سیستم از سوی ‏بهببههبرتبررین آموزگاران تو آمریکا رد

شده،‏ چرا باید تو شوروی الگو قرار بگبریبرره؟ پیشنهاد کردم کنفرانس ویژه ای به این منظور برگزار

٣٧


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

کنم تا ‏بمتبممام ماجرا رو برای من و معلم ها توضیح بده.‏ می تونست در مبارزه با عناصر اربجتبججاعی ببنیبنن

معلمان که به روش های قدبمیبممی در رابطه با کودکان اصرار دارن و حبىتبىی طرفدار زندان برای معلولبنیبنن

ذهبىنبىی هسبنتبنن کمک بزرگی باشه.‏

الکساندر برکمن:‏ هشدار لوناچارسکی درباره ی بوروکراسی اصلاً‏ ببریبرراه نبود.‏ نه خبرببرری از کنفرانس

پیشنهادیش شد و نه هیچ کدوم از کارهای دیگه ای که سعی می کردبمیبمم ابجنبججام بدبمیبمم پیش می رفت.‏

بارها با دیوار نفوذناپذیر بوروکراسی برخورد کردبمیبمم.‏ یک بار طرح سازماندهی غذاخوری های عمومی

رو مطرح کردم،‏ غذاخوری های زبجنبججبریبرره ای که ‏بمتبممام شهر رو پوشش می داد و از اتلاف خورا ک و

نبریبرروی انسابىنبىی هم جلوگبریبرری می کرد.‏ طبق معمول ابتدا استقبال خو ‏بىببىی شد،‏ اما مقامات رسمسسممی گرفتارتر

از اون بودن که به این طرح ها کمکی کبننبنن.‏ انقلابىببىی جهابىنبىی در آستانه ی وقوع بود و طرح هابىیبىی که

داشتیم تاثبریبرر مهمی بر مسبریبرر انقلاب ‏بمنبممی تونست داشته باشه.‏ مسئله ی دیگه آنارشیست بودن ما بود.‏

وضعیت بیمارستان ها خیلی وخیم بود و وقبىتبىی اما خودش رو برای خدمات پرستاری معرفىففىی کرد،‏ بعد

از چند هفته جواب گرفت که پرستار تعلیم دیده به شدت مورد نیازه،‏ ولىللىی وقبىتبىی از نظراتش در مورد

شکل اجباری کمونبریبرزم آ گاه شدن،‏ نا گهان نیاز شدید به پرستار از ببنیبنن رفته بود!‏ اِما تصمیم گرفت

گزارشی دقیق از وضعیت متناقض شوروی ‏بهتبههیه کنه تا ا گر موفق به دیدار لنبنیبنن شدبمیبمم،‏ باهاش

درمیون بگذاره.‏ قبل از ابجنبججام این کار،‏ ‏بمتبمماس گرفبنتبنن و گفبنتبنن ایلیچ منتظر ماست.‏

‏(تصاویر مستند از لنبنیبنن در انقلاب ا کتبرببرر ‏بجپبجخش می شود.)‏

ولادبمیبممبریبرر ایلیچ لنبنیبنن:‏ دفاعیات گلدمن و برکمن رو تازه خونده بودم.‏ عالىللىی بود،‏ ‏بجتبجحلیلی مشخص از

نظام سرمایه داری بود،‏ تبلیغی بسیار خوب.‏ خیلی بد شد که نتونسته بود به هر قیمبىتبىی که شده در

آمریکا ‏بمببممونه.‏ حضور چنبنیبنن مبارزابىنبىی در آمریکا برای انقلابِ‏ پیش رو به شدت نیاز بود،‏ ولىللىی گفتم حالا

که اینجا هسبنتبنن ا گر مایل باشن به عنوان آنارشیست های متعهد با ما ‏همھهممکاری کبننبنن،‏ ‏همھهممه ی درها به

روشون بازه.‏ شروع کردن از آنارشیست های زندابىنبىی و آزادی بیان صحبت کردن.‏ گفتم آزادی بیان

یه تعصب بورژواییه،‏ مسکن رتحنتحج های اجتماعیه.‏ تو ‏جمججممهوری کارگری رفاه اقتصادی رساتر از سخبرنبررابىنبىی

حرف می زنه و آزادیش از امنیت بیشبرتبرری برخورداره.‏ دیکتاتوری پرولتاریا در این مسبریبرر پیش می ره.‏

فقط در حال حاضر با موانع خطرنا کی روبروئه که بزرگ ترینش ‏مجممجخالفت دهقاناست.‏ اونا به میخ و ‏بمنبممک

و پارچه و ترا کتور و برق نیاز دارن.‏ وقبىتبىی بتونیم این چبریبرزها رو ‏بهببههشون بدبمیبمم با ما خواهند بود و هیچ

قدرت ضدانقلابىببىی ‏بمنبممی تونه اونارو به عقب برگردونه.‏ در وضعیت فعلی روسیه یاوه گو ‏بىیبىی درباره ی

٣٨


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

آزادی فقط خورا ک ‏مجممجخالفاییه که می خوان روسیه رو سرنگون کبننبنن.‏ فقط تبهکارا مقصرش هسبنتبنن و

باید به غل و زبجنبججبریبرر کشیده بشن.‏

الکساندر برکمن:‏ اِما تقسیم بندی لنبنیبنن درباره ی آنارشیست معتقد و آنارشیست تبهکار رو با

تقسیم بندی آنارشیست های فلسفی و جنایتکار در آمریکا مقایسه کرد و گفت که ما افتخار عضویت

در گروه دوم رو داشتیم.‏ این به مذاق لنبنیبنن چندان خوش نیومد.‏ قطعنامه ی کنفرانس آنارشیست ها

رو ‏بجتبجحویلش دادبمیبمم و قول داد که به جلسه ی بعدی هیئت اجرابىیبىی حزب ببرببرره ولىللىی گفت که به هر حال

این یه مسئله ی جزئیه.‏ ‏بهببههش گفتیم که رفقای زندابىنبىی آنارشیست های معتقدن نه تبهکار.‏ ما تو آمریکا

برای حقوق سیاسی ‏همھهممه حبىتبىی ‏مجممجخالفان مون جنگیدبمیبمم و ‏مجممجحرومیت رفقا اصلا برامون جزبىئبىی نیست.‏

ولادبمیبممبریبرر ایلیچ لنبنیبنن:‏ برخوردشون ناشی از احساسات بورژوابىیبىی بود.‏ دیکتاتوری پرولتاریا درگبریبرر

مبارزات مرگ و زندگی بود،‏ روسیه در داخل و خارج گام های بزرگ برمی داشت و جرقه های

انقلاب جهابىنبىی رو می زد و این ها به خاطر کمی خون ربجیبجخته شده عزا گرفته بودن.‏ مسخره است!‏

گفتم ملاحظات کوچیک رو نباید وارد چنبنیبنن موازنه ای کرد.‏ باید از این حرف ها بگذرید و کاری

کنید.‏ این ‏بهببههبرتبررین راه بازیابىببىی تعادل انقلابىببىی تونه.‏

پیبرتبرر کروپوتکبنیبنن:‏ وقبىتبىی سراغ من اومد می خواست بدونه که وضعیت شوروی رو چطور می بینم و

چرا از نفوذم استفاده ‏بمنبممی کنم تا ‏بهببههش اعبرتبرراض کنم؟ من هیچ چبریبرز رو از بلشویک ها ‏بمنبممی پذیرفتم و

هرگز به خواست خودم با هیچ دولبىتبىی ‏همھهممکاری نکرده بودم و قصد هم نداشتم با دولبىتبىی که به نام

سوسیالبریبرزم ارزش های انقلابىببىی و اخلافىقفىی رو کنار می گذاره ‏همھهممکاری کنم.‏ این نتیجه ی مارکسبریبرزم و

تئوری هاش بود.‏ من و ‏بمتبممام آنارشیست ها خطراتش رو پیش بیبىنبىی کرده بودبمیبمم و ‏همھهممیشه هشدار

می دادبمیبمم.‏ البته شاید بیشبرتبرر روحیه ی متعصبانش بود تا خود مارکسبریبرزم.‏ مارکسبریبرزم بلشویک ها رو

مسموم کرده بود و حالا دیکتاتوری اونا از اتوکراسی تفتیش عقاید هم پیشی گرفته.‏ تلاش های

خارجی برای خرد کردن انقلاب روسیه منجر به این شده که اعبرتبرراضات داخلی به استبداد بلشویک

هم خفه بشه.‏ حالا اختناق در روسیه از ‏همھهممه جا بیشبرتبرره.‏ هم من و هم گورکی بارها اعبرتبرراض کرده

بودبمیبمم اما هیچ اثری نداشت.‏ از طرفىففىی وقبىتبىی مامورای چکا دابمئبمم در خونه ات هسبنتبنن ‏بمنبممی شه چبریبرزی نوشت

و توی خونه نگه داشت که موجب متهم کردن خودت یا دیگران بشه.‏ مسئله ترس نیست،‏ کار

٣٩


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

بیهوده و غبریبررممممممکنیه.‏ ولىللىی مهم ترین مانع دسمشسممنای خارجی روسیه ان.‏ هر چبریبرزی که علیه بلشویک ها

گفته یا نوشته بشه،‏ تو دنیا ‏جمحجممله به انقلاب و ‏همھهممسو ‏بىیبىی با ‏مجممجخالفانش تلقی می شه.‏ آنارشیست ها ببنیبنن دو

آتش گبریبرر افتادن،‏ نه می تونن با قدرت کرملبنیبنن آشبىتبىی کبننبنن و نه با دسمشسممنان روسیه متحد بشن.‏ ‏بهببههش

گفتم باید یاد بگبریبرری که ببنیبنن انقلاب و بلشویک ها تفاوت قائل بشی.‏ مسخره است که لنبنیبنن خواسته ‏سمشسمما

رو وارد تشکیلات حز ‏بىببىی کنه.‏ تنها راه اینه که کاری پیدا کرد که نفع مستقیم برای توده ها داشته

باشه.‏

الکساندر برکمن:‏ اوایل سال ١٩٢١ زمزمه های نارضایبىتبىی و اعتصاب توی پبرتبرروگراد بالا گرفته بود.‏

زمستان سخبىتبىی بود و ‏مجممجحموله های ناچبریبرز سوخت و جبریبرره به خاطر شرایط جوی تاخبریبرر داشت.‏ شورای

پبرتبرروگراد چند کارخانه رو تعطیل کرده بود و جبریبرره ی کارگرا رو به نصف کاهش داده بود.‏ از طرفىففىی

معلوم شد که اعضای حزب تو کارگاه ها کفش و لباس و ‏بجتبججهبریبرزات تازه گرفته اند.‏ در تکیمل این

اوضاع،‏ مقامات فراخوان جلسه ای رو که کارگرا برای ‏بجببجحث درباره ی ‏بهببههبود این اوضاع داده بودن وتو

کردن.‏

اعتصاب اولیه مطالبات ناچبریبرزی داشت:‏ افزایش جبریبرره ی غذابىیبىی که مدت ها پیش وعده ش رو داده

بودن و توزیع کفش های موجود.‏ شورای پبرتبرروگراد نپذیرفت که با اعتصاب کننده ها مذا کره کنه مگر

اینکه سر کار برگردن.‏ دانشجویان افسری رو برای متفرق کردن کارگرا فرستادن.‏ خوشبختانه

کارگرا مسلح نبودن و خوبىنبىی ربجیبجخته نشد.‏ پنج کارخونه ی دیگه هم به اعتصاب پیوسبنتبنن.‏ با خودسری

و ‏بىببىی رجمحجممی مقامات،‏ درخواست کارگرا برای نان و کمی سوخت تبدیل به مطالبات سیاسی قاطعانه شد:‏

تغیبریبرر کامل سیاست های دولت:‏ کارگران و دهقانان نیازمند آزادی هستند و ‏بمنبممی خواهند ‏بجتبجحت فرامبنیبنن

بلشویکی زندگی کنند؛ می خواهند خودشان اختیار سرنوشت شان را به دست بگبریبررند.‏ معلوم نبود

این اعلامیه رو چه کسی به دیوار زده.‏ با وجود دستگبریبرری های مکرر اعتصاب گسبرتبررده تر شد.‏ اما

برخورد نامناسب مقامات باعث شد کم کم اعلامیه های ضدانقلاب و ضدبهیبههود هم روی دیوارها پیدا

بشه.‏ حکومت نظامی اعلام شد.‏ کارگرا مصمم بودن اما از گرسنگی در آستانه ی تسلیم بودن.‏

در ‏بجببجحبوحه ی اوضاع ناامید کننده عامل جدیدی وارد عمل شد:‏ ملوانان کرونشتات.‏ پایبند به

سنت های انقلابىببىی و ‏همھهممبستگی با کارگرا که قبلاً‏ هم در انقلاب ١٩٠۵ و ‏بجتبجحولات ١٩١٧ وفادارانه

نشون داده بودن.‏

٤٠


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

استپان پبرتبرربجیبجچنکو:‏ ‏مجممجخفیانه کمیته ای تشکیل شده بود تا مطالبات اعتصاب کننده ها رو بررسی کنه.‏

گزارش کمیته منجر به این شد که دو رزمناو کرونشتات قطعنامه ای در ‏جمحجممایت از مطالبات کارگرا

صادر کبننبنن.‏ مطالبات قطعنامه ١۵ بند داشت،‏ از ‏جمججممله:‏ برگزاری فوری انتخابات شوراها،‏ آزادی بیان،‏

آزادی ‏بجتبججمعات و سندیکاها،‏ آزادی زندانیان سیاسی،‏ تشکیل کمیسیون بازرسی زندان ها و

اردوگاه های کار اجباری،‏ لغو دسته بندی های سیاسی در نبریبرروهای مسلح،‏ برابری جبریبرره ی غذابىیبىی کارگرا

جز اوبهنبههابىیبىی که به مشاغل خطرنا ک مشغولن.‏ اسکادران یکم و دوم ناوگان دریابىیبىی بالتیک هم از

اوبهنبهها تبعیت کرد.‏ چبریبرزی نگذشت که لنبنیبنن و تروتسکی حکمی رو امضا کردن که اعلام می کرد

کرونشتات علیه دولت شوروی شورش کرده و ملوانان رو به عنوان ابزار ژانرال های سابق تزاری

معرفىففىی کرده بود که در کنار خیانتکاران سوسیالیست‐انقلابىببىی توطئه ی ضدانقلاب رو علیه ‏جمججممهوری

پرولبرتبرری ترتیب دادن.‏

الکساندر برکمن:‏ ما بیانیه ای رو خطاب به شورای کارگری پبرتبرروگراد نوشتیم و توش هشدار دادبمیبمم

که تا دیر نشده بیدار بشن و با آتش بازی نکبننبنن.‏ توسل به زور به وخامت اوضاع دامن می زنه و باید

اوضاع رو باید با توافق انقلابىببىی رفیقانه حل و فصل کرد نه با خونریزی.‏ پیشنهاد کردبمیبمم که کمیسیوبىنبىی

پنج نفره شامل دو آنارشیست به کرونشتات بره تا ماجرا رو فیصله بده.‏ توصیه ی ما به گوش ناشنوا

اثری نکرده بود.‏

استپان پبرتبرربجیبجچنکو:‏ تروتسکی با ورودش به کرونشتات اولتیماتوم داده بود:‏ به حکم دولت کارگری و

دهقابىنبىی،‏ به ملوانان و سربازان کرونشتات اعلام کرده بود ‏بمتبممام آبهنبههابىیبىی رو که جرات کرده بودن علیه

سرزمبنیبنن پدری سوسیالیست اقدام کبننبنن مثل قرقاول با گلوله خواهد زد.‏ اعتصاب کننده های پبرتبرروگراد

از مقامات ‏بمنبممی ترسیدن اما ذره ذره از گرسنگی ‏بجتبجحلیل می رفبنتبنن.‏ به خاطر دروغ هابىیبىی که در موردشون

شایع شده بود روحیه شون رو از دست داده بودن.‏ کرونشتات رو تنها گذاشبنتبنن.‏ ما مصمم بودبمیبمم که

خوبىنبىی ربجیبجخته نشه.‏ اما ‏جمحجممله ی نظامی بدون هشدار شروع شد.‏ صبح روز ١٧ مارس کرونشتات سقوط

کرد و آتشی که بر سر کرونشتات می ربجیبجخت متوقف شد.‏

اما گلدمن ‏(روی صحنه،‏ رو به ‏بمتبمماشاچیان):‏ سکوبىتبىی که بر پبرتبرروگراد حا کم شده بود مهیب تر از آتش

‏بىببىی وقفه ی دیشب بود.‏ ده ها هزار کشته،‏ شهر غرق در خون.‏ صبح روز ١٨ مارس،‏ صدای قدم های

٤١


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

‏بىببىی ‏سمشسممار،‏ رژه ی کمونیست ها،‏ آهنگ مارش نظامی و صدای سرود انبرتبررناسیونال.‏ صدابىیبىی که زمابىنبىی به

گوشم شادی آور بود،‏ حالا سرود عزای امید انسانیت شده بود.‏ ١٨ مارس،‏ سالروز کمون پاریس که

دو ماه بعد به دست سلاخان سی هزار کمونارد نابود شد.‏ سرنوشت کمون پاریس در کرونشتات

تکرار می شد.‏ جرم ‏بجببجخشش ناپذیر ملوانان ساده دل کرونشتات این بود که شعار انقلاب یعبىنبىی قدرت

‏همھهممه ی شوراها رو جدی گرفته بودن.‏

‏(فیلم مستند از ورود بلشویک ها به کرونشتات ‏بجپبجخش می شود.)‏

الکساندر برکمن:‏ بعد از این ماجرا،‏ لنبنیبنن در کنگره ی دهم حزب کمونیست در کنار معرفىففىی

سیاست های اقتصادی نوین نِپ،‏ برنامه ی جدیدش رو برای آنارشیست ها اعلام کرد:«باید جنگی

‏بىببىی رجمحجممانه با خرده بورژوازی از ‏جمججممله عناصر آنارشیست دربگبریبرره.‏ گرایشات آنارکوسندیکالیسبىتبىی جناح

‏مجممجخالف کارگری نشون داده که این گرایشات در خود حزب کمونیست هم وجود داره.»‏ به گروه های

آنارشیسبىتبىی پبرتبرروگراد ‏جمحجممله شد،‏ اعضا دستگبریبرر شدن و چکا دفاتر چاپ و نشر شاخه ی

آنارکوسندیکالیست ما رو هم تعطیل کرد.‏ به ما کاری نداشبنتبنن.‏ احتمالاً‏ باید آزاد می موندبمیبمم تا وابمنبممود

بشه که فقط آنارشیست های تبهکار به زندان می رن.‏

دانشجوهای دانشگاه مسکو که به برخورد با آنارشیست ها معبرتبررض شده بودن بازداشت شدن.‏

دانشگاه تعطیل شد و بعد از بازگشابىیبىی هرگونه فعالیت سیاسی ‏ممممممنوع شد.‏ اعضای حلقه های مطالعابىتبىی

آثار کروپوتکبنیبنن تبعید شدن.‏ بعد از اعتصاب غذای طولابىنبىی آنارشیست های زندابىنبىی کمیته مشبرتبررکی

تشکیل شد که مقرر کرد این افراد می تونن از کشور خارج بشن.‏ در واقع حکم تبعیدشون بود.‏

کلارا زتکبنیبنن:‏ کنگره ی ببنیبنن المللممللی زنان در مسکو در آستانه ی برگزاری بود که اما گلدمن به دیدبمنبمم

اومد و منو در جریان وضعیت ماریا اسپبریبرریدونوونا گذاشت.‏ ماریا یکی از پرافتخارترین مبارزای

انقلاب و از آنارشیست های رادیکال بود.‏ از اولبنیبنن کسابىیبىی بود که نپذیرفت با بلشویک ها ‏همھهممکاری کنه

و تو دور اول دستگبریبرری آنارشیست ها دستگبریبرر شده بود.‏ زمان دستگبریبرری مریض بود و با چند

اعتصاب غذای طولابىنبىی وضع وخیمی پیدا کرده بود.‏ وقبىتبىی خبرببرر تبعید آنارشیست های زندابىنبىی علبىنبىی

شد،‏ روزنه ی امیدی برای ‏بجنبججات ماریا باز شده بود.‏ گفتم که من در تلاشم ‏جمحجممایت زنان کشورها از

انقلاب جهابىنبىی رو جلب کنم.‏ اما گفت که ماریا هم در راه ‏همھهممبنیبنن هدف خدمت کرده و خودِ‏ ‏بمنبمماد

انقلابه.‏ ا گر ماریا در زندان چکا ‏بمببممبریبرره لطمه ی جبرببرران ناپذیری به وجهه ی حزب کمونیست وارد

٤٢


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

می شه.‏ این وظیفه ی کلارا زتکینه که دولت رو وادار کنه به ماریا اجازه ی خروج بده.‏ قول دادم

که پادرمیوبىنبىی کنم.‏ جواب تروتسکی این بود که ماریا اسپبریبرریدونوونا خطرنا ک تر از اونه که ‏بجببجخواد

آزاد یا تبعید بشه.‏

اما گلدمن ‏(روی صحنه،‏ رو به ‏بمتبمماشاچیان):‏ فکر رفبنتبنن از روسیه هیچ وقت به ذهنم نرسیده بود.‏ از

تصورش به خودم می لرزیدم.‏ اما جهان باید می فهمید.‏ باید به عهدی که با رفقا داشتیم وفا

می کردبمیبمم،‏ که جهان رو از فریب بزرگی که در لباس سرخ ا کتبرببرر درآمده بود آ گاه می کردبمیبمم.‏ بعد از

بیست و یک ماه سکوت ‏بجتبجحمیلی،‏ این فریاد نومیدانه ی ما اولبنیبنن قدم در این راه بود.‏

ای رویای روشن،‏ ای ابمیبممان سوزان،‏ ماتوشکا روسیا!‏ رویاهابمیبمم نابود شده،‏ ابمیبممابمنبمم در هم شکسته،‏

ماتوشکا روسیا از هزاران زخم خون می ریزد و خا کش پوشیده از اجساد است.‏

الکساندر برکمن:‏ چاره فقط در اروپا و آمریکا بود.‏ وقتش رسیده بود که کارگران جهان از خیانت

‏بىببىی شرمانه ی ا کتبرببرر باخبرببرر بشن.‏ بعد از مدبىتبىی تلاش بالاخره موفق شدبمیبمم ویزای لیتوابىنبىی رو بگبریبرر ‏بمیبمم و

روسیه رو ترک کنیم.‏ درست قبل از رفبنتبنن،‏ خبرببرر رسید که ماریا به خاطر اعتصاب غذا در آستانه ی

مرگه،‏ و چکا از ترس مردنش در زندان،‏ آزادش کرده بود.‏

٤٣


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

‏بجببجخش هفتم

اما گلدمن:‏ انبرتبررناسیونالیست

اما روی صحنه رو به ‏بمتبمماشاچیان صحبت می کند.‏

انقلاب در اسپانیا نتیجه ی توطئه ی نظامی و فاشیسبىتبىی بود.‏ ‏بجنبجخستبنیبنن نیازی که خودش رو به

فدراسیون آنارشیست اسپانیا نشون داد،‏ ببریبررون کردن دارودسته ی فاشیست ها بود.‏ تقریباً‏ با دست

خالىللىی باید با خطر فاشیسبىتبىی روبرو می شدن.‏ در این فرآیند کارگرا و دهقانا زود متوجه شدن که

دسمشسممن شون فقط فرانکو و لشکرش نبود.‏ اوبهنبهها خودشون رو در ‏مجممجحاصره ی ارتش های دهشتنا ک و

صف سلاح های مدرن دیدن که هیتلر و موسولیبىنبىی در اختیار فرانکو گذاشته بودن،‏ در حالىللىی که ‏بمتبممام

دسته ی امبرپبرریالیست ها مشغول بازی شرورانه ی پنهابىنبىی شون بودن.‏ به عبارت دیگه،‏ در حالىللىی که

انقلاب روسیه و جنگ داخلیش در خا ک روسیه و به دست روس ها ابجنبججام شده بود،‏ انقلاب اسپانیا

و جنگ ضدفاشیسبىتبىی ‏بمتبممام قدرت های اروپا رو در بر داره.‏ این اغراق نیست که جنگ داخلی اسپانیا

از ‏مجممجحدوده ی خودش بسیار فراتر گسبرتبررش پیدا کرده.‏

منظور من این نیست که امکان نداره هرگز با فدراسیون آنارشیست اسپانیا به نقطه ی دردنا ک

اختلاف برسم،‏ اما تا زمابىنبىی که فاشبریبرزم مغلوب بشه،‏ هرگز دستم رو به ‏مجممجخالفت با اوبهنبهها بالا ‏بمنبممی برم.‏

در حال حاضر،‏ جای من در کنار رفقای اسپانیا و مبارزه ی بزرگ شون با یک جهانه.‏

از اوبجنبججابىیبىی که من افتخار داشتم که دو بار به اسپانیا برم و در کنار رفقا و کار سازنده ی

فوق العاده شون باشم،‏ فدا کاری و عزم راسخ شون رو در راه برپا کردن حیابىتبىی جدید در

خا ک شون ببینم،‏ ابمیبممان من به رفقامون در این باورِ‏ ‏مجممجحکم ریشه داره که با ‏بمتبممام تناقضات

موجودشون،‏ به اصول اولیه ی خودشون بازمی گردن.‏ اوبهنبهها با آتش جنگ و انقلاب آزموده شدن و

سربلند ببریبررون اومدن.‏ من هزاران بار ترجیح می دم که در اسپانیا جوبمنبمم رو به خطر بیندازم تا

اینکه در آرامش کذابىیبىی انگلستان زندگی کنم.‏ اما از اوبجنبججا که ‏ممممممکن نیست،‏ من ‏بمتبممام قوای خودم رو

به کار می گبریبررم و تا جابىیبىی که قلم و صدام اجازه می ده،‏ دلاوری رفقای اسپانیابىیبىی مون رو نشون

می دم.‏

٤٤


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

صحنه تاریک می شود.‏ فیلم روی پرده ‏بجپبجخش می شود.‏

الکساندر برکمن:‏ بعد از خروج از روسیه به لاتویا رفتیم و اوبجنبججا از طریق دوستان مون در

کشورهای دیگه تلاش می کردبمیبمم برای مقصد بعدی مون ویزا بگبریبرر ‏بمیبمم.‏ بعد از مدبىتبىی ما نه راه پس

داشتیم و نه راه پیش.‏ متوجه شدبمیبمم که ماموران چکا به مقامات کشورها هشدار داده بودن که

توطئه گران خطرنا کی هستیم که در ماموریبىتبىی ‏مجممجحرمانه برای کنگره ی آنارشیست ها به سر می بر ‏بمیبمم.‏

معلوم شد که علت اجازه ی خروج مون فقط این بوده که مثل ماجرای ‏ممممممنوع الحللحخروجی کروپوتکبنیبنن

جنجالىللىی نشه.‏

استلا بلنتاین:‏ مشکل دیگه چاپ مقالابىتبىی بود که اما درباره ی روسیه می نوشت.‏ من ‏بهببههش تلگراف

زدم و گفتم که روزنامه ی نیویورک ورلدِ‏ ژوزف پولیبرتبرزر مایله ‏بجتبججربیاتت رو درباره ی روسیه چاپ

کنه.‏ اما با چاپ مقالاتش در نشریات سرمایه داری آمریکا ‏مجممجخالفت می کرد اما مطبوعات کارگری هم

حاضر ‏بمنبممی شدن نوشته هاش رو چاپ کبننبنن.‏ ‏بهببههش برچسب طرد شده زده بودن و می گفبنتبنن نباید

درباره ی بلشویسم حرف بزنه.‏ بالاخره علبریبررغم ‏مجممجخالفت ساشا،‏ قبول کرد که نوشته هاش رو به

نیویورک ورلد بدم.‏ کمونیست ها از مقالاتش به خشم اومدن و می گفبنتبنن که اما به گذشته ی انقلابیش

پشت کرده.‏

الکساندر برکمن:‏ بالاخره بعد از ماه ها سرگردابىنبىی موفق شدبمیبمم به آلمللممان بر ‏بمیبمم.‏ اوبجنبججا اما فراغبىتبىی پیدا

کرد تا کتابش رو درباره ی روسیه بنویسه.‏ بعد از ابمتبممامش به آمریکا فرستاد تا دوستان مون در اوبجنبججا

چاپش کبننبنن.‏ مدبىتبىی بعد خبرببرر رسید که امتیاز کتاب به ناشری فروخته شده و درا کتبرببرر ‏همھهممان سال یعبىنبىی

١٩٢٣ چاپ می شه.‏ وقبىتبىی نسخه ی چابىپبىی کتاب رسید،‏ فصل های پایابىنبىی حذف شده بود و عنوان

عجیبىببىی روی جلد بود:‏ توهم زدابىیبىی من در روسیه.‏ سریع تلگرافىففىی اعبرتبرراضی زد و فروش کتاب متوقف

شد.‏ معلوم شد که ناشر از وجود فصل های آخر ‏بىببىی خبرببرر بوده و ‏بهببههش این اجازه رو هم داده بودن که

عنوان کتاب رو تعیبنیبنن کنه.‏ موافقت کردن که به هزینه ی خودمون دنباله ی کتاب رو هم چاپ کبننبنن.‏

٤٥


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

استلا بلنتاین:‏ در آلمللممان اما با مشکل جدیدی روبرو شد:‏ آلمللممابىنبىی ها از آزادی سیاسی خو ‏بىببىی برخوردار

بودن،‏ ولىللىی اما آلمللممابىنبىی نبود.‏ به علاوه،‏ ‏بمنبممی تونست از طریق نوشبنتبنن زندگیش رو بگذرونه چون کار در

نشریات درآمد چندابىنبىی نداشت،‏ از طرفىففىی آلمللممابىنبىی ها هنوز نفرت زیادی از آمریکا داشبنتبنن.‏ کشورهای

دیگه ی اروپا هم به شرطی اما رو می پذیرفبنتبنن که فعالیت سیاسی نداشته باشه.‏ راه دیگه این بود

که ازدواج کنه و تابعیت آلمللممان رو بگبریبرره.‏ طبیعتاً‏ هیچ کدوم از این راه ها رو نپذیرفت و راه سومی رو

انتخاب کرد.‏ به انگلستان رفت.‏ اوبجنبججا آزادی بیشبرتبرری داشت.‏ سخبرنبررابىنبىی می کرد و می نوشت.‏ سال

١٩٢۵ بالاخره تسلیم شرایط شد و با جیمز کولتون آنارشیست ولزی ازدواج کرد تا تابعیت بریتانیا

رو بگبریبرره.‏ حالا دیگه می تونست راحت در انگلستان زندگی کنه یا به هر جابىیبىی که ‏بجببجخواد سفر کنه.‏

هرجابىیبىی جز آمریکا که ٣۵ سال وطنش بود.‏

الکساندر برکمن:‏ وقبىتبىی اما انگستان بود،‏ من به فرانسه رفتم و تو نیس سا کن شدم.‏ فدیای وفادار

که حالا نقاش موفقی شده بود،‏ حامی مالىللىی من شد و من با خیال راحت وقتم رو به نوشبنتبنن

می گذروندم.‏ اما هم بعد از رفع مشکل تابعیتش به سن تروپه اومد.‏ دوباره مثل گذشته

می تونستیم با هم باشیم.‏ ‏بهببههبرتبرر از این ‏بمنبممی تونست باشه.‏

پگی گوگنهابمیبمم:‏ ما نزدیک اما زندگی می کردبمیبمم و مرتب به دیدنش می رفتیم.‏ ازش می پرسیدبمیبمم که

چرا داستان زندگیش رو ‏بمنبممی نویسه.‏ فکر کن زبىنبىی با چنبنیبنن گذشته ای،‏ عجب کتابىببىی بشه!‏ گفت ا گر

خرج دو سال زندگی و یک منشی و کسی که ظرف هاش رو بشوره داشته باشه،‏ چرا که نه؟ قرار شد

که پول ‏جمججممع کنیم تا هرچه زودتر شروع کنه.‏ بعد از این ‏همھهممه سال زندگی پرتلاطم،‏ آروم گرفته

بود.‏ ولىللىی ‏همھهممبنیبنن که نبریبرروی از دست رفته اش رو به دست آورد به فکر تدارک سفر به کانادا افتاد.‏

استلا بلنتاین:‏ وقبىتبىی اما به تورنتو اومد،‏ بلافاصله به دیدنش رفتیم.‏ بعضی از دوستانش پیشنهاد

می کردن که از مرز ردش کبننبنن و به آمریکا ببرببررنش.‏ هنوز دلبستگی زیادی به آمریکا داشت ولىللىی حاضر

نبود ‏مجممجخفیانه اوبجنبججا زندگی کنه.‏ به نظرش تورنتو به شدتِ‏ مرگباری ‏بىببىی روح بود و گاهی اونقدر افسرده و

غمگبنیبنن می شد که حبىتبىی یک روز دیگه هم ‏بمنبممی تونست ‏بمببممونه.‏ ولىللىی مصمم بود که این وضعیت رو

تغیبریبرر بده.‏ روزنامه های ‏مجممجحلی مرتب درباره اش می نوشبنتبنن و استقبال خو ‏بىببىی ازش شده بود.‏ فضای نسبتاً‏

٤٦


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

بازی در اوبجنبججا حا کم بود و مقامات اداره مهاجرت گفته بودن تا وقبىتبىی از ‏بمببممب گذاری دفاع نکرده کاری

‏بهببههش ندارن.‏

اما گلدمن ‏(روی صحنه،‏ رو به ‏بمتبمماشاچیان):‏ به فرانسه برمی گشتم،‏ به سن تروپه ی دوست داشتبىنبىی و

کلبه ی قشنگم تا زندگیمو بنویسم.‏ عمری که در افت و خبریبرزهاش زندگی کرده بودم،‏ در اندوه

تلخش و شادی پرشورش،‏ در ناامیدی تاریک و در امید درخشانش.‏ جام رو تا آخرین قطره سر

کشیده بودم.‏ زندگی ام رو سبرپبرری کرده بودم.‏ کاش قربجیبجحه اش رو داشتم که زندگیم رو ، ‏همھهممون

طور که زندگی کردم به تصویر بکشم.‏

استلا بلنتاین:‏ بعد از چاپ زندگینامه اش اجازه دادن که به آمریکا سفر کنه.‏ شرطش این بود که

فقط درباره ی تئاتر و کتابش صحبت کنه و هیچ حرفىففىی از وقایع سیاسی جاری نزنه.‏ سال ١٩٣۴ به

نیویورک اومد و سه ماه اینجا بود.‏ وقبىتبىی به کانادا رفت تا دوباره درخواست ویزا کنه،‏ درخواستش رو

رد کردن.‏ برگشت به سن تروپه تا نزدیک ساشای ‏مجممجحبوبش باشه.‏ ساشا مدبىتبىی بود که بیمار شده بود.‏

چندان جدی نبود ولىللىی اما رو کمی نگران می کرد.‏

الکساندر برکمن:‏ من ‏بمتبممام عمرم در جنب وجوش بودم و این بیماری لعنبىتبىی منو خونه نشبنیبنن کرده

بود.‏ برای تولد اما قرار بود با رفقا توی خونه اش ‏جمججممع بشیم.‏ ولىللىی حالمللمم خوش نبود و از طرفىففىی دلمللمم

‏بمنبممی خواست با این وضع به اوبجنبججا برم.‏ به اما زنگ زدم و ازش عذر خواستم.‏ ‏بمنبممی خواستم به این

وضع ادامه بدم.‏ شب که شد هفت تبریبرر رو برداشتم تا به خودم شلیک کنم.‏ این بار هم تبریبررم به

خطا رفت.‏ هیچ وقت نشونه گبریبرر ‏بمیبمم خوب نبود.‏

اما گلدمن ‏(روی صحنه،‏ رو به ‏بمتبمماشاچیان):‏ فقط دو هفته گذشته،‏ اما به نظرم ‏بىببىی ‏بهنبههایت می رسه.‏

سخته که بتوبمنبمم فکرامو ‏جمججممع کنم،‏ ‏سمشسمما هم حتماً‏ می خواید بدونید.‏ ‏سمشسمما هم تو ‏بمتبممام این سال ها

دوستش داشتید،‏ نه؟

٤٧


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

وقبىتبىی از خا کسپاری برگشتیم،‏ یادداشتش رو پیدا کردبمیبمم که نوشته بود:‏ ‏بمنبممی خوام با بیماری زندگی

کنم.‏ وابسته باشم.‏ امی عزیزم منو ببخش.‏ تو هم ‏همھهممبنیبنن طور اما.‏ با عشق به ‏همھهممه ی ‏سمشسمما.‏ به امی کمک

کنید.‏ ساشا

روز تولدم که نتونسته بود خودش رو به سن تروپه برسونه،‏ تلفن کرد تا تولدم رو تبرببرریک بگه.‏

حالش خیلی ‏بهببههبرتبرر بود.‏

نیمه شب با تلفن امی که چهارده سال یار و ‏همھهممراهش بود از خواب بیدار شدم و خودمو بالای سرش

رسوندم.‏ ساشنکا ساعت ها از زخم گلوله زجر کشید تا به کما رفت.‏

مرگ کسی که ‏بمتبممام عمر ‏بهببههبرتبررین دوستم بود رو از من گرفت،‏ مرگ خودخواسته ای که به ربجنبججش پایان

داد.‏

پگی گوگنهابمیبمم:‏ مرگ ساشا اما رو به کلی افسرده کرده بود و افسردگیش ‏همھهممه ی ما رو نگران کرده

بود.‏ یک روز که به دیدنش رفتم،‏ دیدم توی باغچه ی پشت خونه سرگردان قدم می زنه و صدا

می کنه:‏ ساشا…‏ ساشا…‏ می ترسیدبمیبمم که نتونه دووم بیاره.‏ تا اینکه از اسپانیا خبرببررهای جدیدی

رسید.‏

‏(فیلم مستند از شهر بارسلونا ‏بجتبجحت کنبرتبررل آنارشیست ها در سال ١٩٣۶ ‏بجپبجخش می شود.)‏

لوسیا سابجنبجچز سائورنیل:‏ سال ١٩٣۶ ‏همھهممزمان با جنگ داخلی،‏ ‏بجتبجحولات اجتماعی اسپانیا هم شروع

شده بود.‏ ‏بجببجخش اعظم اقتصاد اسپانیا ‏بجتبجحت کنبرتبررل کارگری قرار گرفت و ‏بمتبممام ساختارهای قدرت از ببنیبنن

رفت،‏ کارخونه ها به دست کمیته های کارگری اداره می شد و کشاورزی به دست کلکتیوها.‏

آنارشیست ها در این ببنیبنن یکی از قوی ترین جبهه ها رو داشبنتبنن.‏ از اما گلدمن دعوت شد که به

بارسلونا بیاد.‏ گلدمن ‏لحللححظه ای تردید نکرد.‏ دببریبرر بولبنتبنن اطلاعابىتبىی شد و مکاتبات انگلیسی رو به عهده

گرفت.‏ سازمان ‏«زن آزاد»‏ رو به تازگی تاسیس کرده بودبمیبمم و گلدمن از ‏بجتبججربیاتش در اختیارمون

گذاشت.‏ تو یکی از دیدارهاش از کلکتیوها به کارگرا گفت:‏ انقلاب ‏سمشسمما برای ‏همھهممیشه این تصور که

آنارشبریبرزم از هرج ومرج دفاع می کنه رو از ببنیبنن خواهد برد.‏

گذشته از کارهابىیبىی که در طول اقامتش در اسپانیا ابجنبججام داد،‏ بعد از اون هم ‏همھهممیشه مدافع ما بود.‏

٤٨


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

استلا بلنتاین:‏ برام نوشت:‏ دعوت به اسپانیا در یک ‏لحللححظه ‏بمتبممام فشار خردکننده ای که از مرگ ساشا

روی قلبم بود رو به طرز معجزه آسابىیبىی برداشت.‏ بعد از اینکه آنارشیست های اسپانیا در سال

‎١٩٣٧‎به دولت ائتلافىففىی پیوسبنتبنن،‏ اما به آینده شون خوشببنیبنن نبود.‏ ولىللىی بالاخره برای اولبنیبنن بار در

جامعه ای زندگی کرد که به دست آنارشیست ها و بر اساس اصول آنارشیسبىتبىی واقعی اداره می شد.‏

می گفت هرگز در زندگیش چنبنیبنن مهمان نوازی و ‏همھهممبستگی رفیقانه ای ندیده بود.‏ برای مدبىتبىی هرچند

کوتاه،‏ به آرزوی دیرینه اش رسیده بود.‏ اوبهنبهها اما رو مادر معنوی خودشون می دونسبنتبنن و این براش

‏بهببههبرتبررین هدیه ای بود که در زندگی گرفته بود.‏

بعد از برگشت به تورنتو،‏ در کمبرتبررین فاصله به آمریکای ‏مجممجحبوبش،‏ نزدیک دریاچه ای سا کن شد که

درست اون طرفش روچسبرتبرر بود.‏

یک بار به روزنامه نگاری گفته بود:‏ امیدوارم آماده ‏بمببممبریبررم،‏ وفادار به آرمابمنبمم،‏ در حالىللىی که چشمابمنبمم رو

به شرقه.‏

و دقیقاً‏ ‏همھهممبنیبنن کارو کرد.‏

فیلم به پایان می رسد.‏ نور اسپات صحنه بر روی اما روشن می شود.‏ آهنگ آرامگاه من ‏بجپبجخش می شود

و اما ‏همھهممراه با آن به زبان ییدیش زمزمه می کند.‏ بر روی پرده تصویر الکساندر برکمن ‏بجپبجخش می شود

که ترجمججممه ی فارسی شعر آرامگاه من را دکلمه می کند.‏

جابىیبىی که گل ها سبرببرز هستند به دنبال من نگرد.‏

مرا آبجنبججا ‏بجنبجخواهی یافت،‏ ‏مجممجحبوب من.‏

جابىیبىی که جان ها پای دستگاه می پژمرند،‏

آبجنبججا آرامگاه من است.‏

جابىیبىی که پرندگان آواز سر می دهند به دنبال من نگرد.‏

مرا آبجنبججا ‏بجنبجخواهی یافت،‏ ‏مجممجحبوب من.‏

جابىیبىی که زبجنبججبریبررها طنبنیبنن می اندازند،‏

آبجنبججا آرامگاه من است.‏

٤٩

آبجنبججا که چشمه ها می جوشند به دنبال من نگرد.‏


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

مرا آبجنبججا ‏بجنبجخواهی یافت،‏ ‏مجممجحبوب من.‏

آبجنبججا که اشک ها جاری می شوند و دندان ها بر هم ساییده می شوند،‏

آبجنبججا آرامگاه من است.‏

و ا گر تو با عشقی حقیقی مرا دوست می داری،‏

پس به سوی من بیا،‏ ‏مجممجحبوب خوب من،‏

و قلب اندوهگینم را شاد کن

و آرامگاه مرا دلنشبنیبنن کن.‏

پس از آن با ادامه ی موسیقی ، تصویر آرامگاه اما گلدمن در گورستان شیکا گو روی پرده می آید.‏ بر

روی تصویر این ‏جمججمملات می آید:‏ اما گلدمن در سال ١٩۴٠ در هفتادویک سالگی بر اثر سکته ی

مغزی درگذشت.‏ پیکر او به آمریکا بازگردانده شد و در شیکا گو در کنار آرامگاه جانباختگان

هی مارکت به خا ک سبرپبررده شد.‏

پایان

٥٠


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

منابعی که در نگارش این ‏بمنبممایشنامه از آبهنبهها استفاده شده است:‏

1-Wexler, Alice. Emma Goldman in Exile: From the Russian

Revolution to the Spanish Civil War. Boston: Beacon Press, 1989. ISBN

0-8070-7004-1.

2-Wexler, Alice. Emma Goldman: An Intimate Life. New York:

Pantheon Books, 1984. ISBN 0-394-52975-8.

3-Bunch, Adam, Emma Goldman in Toronto — one last victory for

The Most Dangerous Woman in the World, spacing.ca.

4-Goldman, Emma. The Tragedy of Woman's Emancipation. New

York: Mother Earth Publishing Association, 1906.

Retrieved from The Anarchist library.org :

5-Goldman, Emma, Living my life: Autobiography.

6-Goldman, Emma, Anarchism and other essays.

7-Goldman, Emma, Anarchy and Sex question.

8-Goldman, Emma, Alexander Berkman’s last days.

9-Goldman, Emma, Address to the International Working Men’s

Association Congress.

10-Goldman, Emma, There is no communism in Russia.

11-Berkman, Alexander, Life of an Anarchist.

٥١


اما گلدمن ‏(آن گونه که من زیستم)‏ گروه تئاتر ا گزیت شبریبررین مبریبررزانژاد

دیگر انتشارات گروه تئاتر ا گزیت

www.exittheatre.ir

٥٢