تله تئاتر| آموزگاران

exittheatre
  • No tags were found...

ااقتباس شیرین میرزانژاد

از اثر محسن یلفانی
اردیبهشت ۱۳۹۸

Copyright © 2019 Khameneh Multimedia All rights reserved.

تله تئاتر

آموزگاران

اقتباس

شیرین میرزانژاد‏

از اثر محسن یلفانی


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

تله تئاتر

آموزگاران

اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد‏

از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

اردیبهشت ١٣٩٨

٢


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

٣


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

اشخاص:‏

ایرج تدین

‏مجممججید اصغری

بیتا آزادی

عمید ابطحی

لیلی شجاعی

جلیل حسیبىنبىی

مصطفی ملک

صحنه

اتاق نشیمنِ‏ یک خانه کوچک،‏ ‏مجممجحل سکونت بیتا و ‏مجممججید و برادر بیتا،‏ ایرج.‏ در

طرفىففىی پنجره ای رو به خیابان و مشرف به ساختمان روبرو قرار دارد و پشت آن

چند گلدان.‏ در طرف دیگر،‏ درب ورودی است و آشبرپبرزخانه ی کوچکی نبریبرز در

یک سوی اتاق نشیمن است و در انتهای آن یک حیاط خلوت کوچک با چند

گلدان است.‏ یک مبریبرز و تعدادی صندلىللىی در وسط اتاق نشیمن قرار دارد.‏ گوشه ای

از اتاق کاناپه ای کهنه قرار دارد که با یک پتو پوشانده شده و یک کت و پبریبرراهن

مردانه روی آن انداخته شده است.‏ یک درب نزدیک درب ورودی به توالت باز

می شود.‏ و کنار آن قلاب جالباسی به دیوار کوبیده شده است.‏ راهرو ‏بىیبىی کوچک

در سوی دیگر به دو اتاق خواب منتهی می شود.‏ اثاث خانه ‏مجممجختصر و ساده است.‏

در گوشه و کنار اتاق تعدادی کتاب و دسته های کاغذ رها شده است.‏ روی مبریبرز

استکان خالىللىی چای،‏ یک زیرسیگاری پر و تعدادی کاغذ است.‏

٤


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

صحنه یک

عصر.‏ صفحه ای روی گرامافون است و ترانه ای شاد ‏بجپبجخش می شود.‏ ایرج رکابىببىی و

پبریبرژاما بر تن دارد،‏ کنار پنجره ایستاده است و ‏همھهممراه با آهنگ قر می دهد و بشکن

می زند.‏ پرده را کمی کنار زده و از لای آن چبریبرزی را ببریبررون از خانه ‏بمتبمماشا می کند.‏

‏مجممججید با چند کتاب در دست وارد خانه می شود.‏ ایرج را که پشتش به اوست کنار

پنجره می بیند،‏ چند ‏لحللححظه می ایستد و او را نگاه می کند.‏ ایرج متوجه حضورش

‏بمنبممی شود.‏ ‏مجممججید کتاب هایش را روی مبریبرز می گذارد.‏ به طرف گرامافون رفته و

سوزنش را بلند می کند.‏ با قطع شدن صدای موسیقی ایرج از جا می پرد،‏

برمی گردد و ‏مجممججید را می بیند.‏

ایرج ‏(سعی می کند خود را از تک و تا نیندازد):‏ این نا کس هم دست از سرم بر

‏بمنبممی داره.‏ می دونه تا ته خونه ش از اینجا دیده می شه ها،‏ ولىللىی باز هم ‏همھهممبنیبنن جور

پرده ی خونه رو باز می گذاره و خودشو نشون می ده...‏ غلط نکنم چشمش منو

گرفته...‏ تو کی اومدی من نفهمیدم؟ بند دلمللممو پاره کردی...‏

‏(مجممججید ‏بىببىی آنکه چبریبرزی بگوید می نشیند و مشغول وارسی کتاب هایش می شود.)‏

ایرج:‏ اون خودش دلش می خواد.‏ این قدر اوبجنبججا رژه می ره تا آدمو بکشونه دم

پنجره.‏

‏مجممججید:‏ اِ؟ پس چرا یواشکی از لای پرده دید می زبىنبىی؟

ایرج:‏ اون خودش شروع می کنه...‏ خوب،‏ آدم چی کار کنه؟ چقدر می تونه تاب

بیاره؟ ما هم آدمیم آخه.‏ ‏(بىببىی آنکه بداند برگی از گلدان می کند و توی دستش له

می کند.)‏ ما هم آدمیم آخه.‏

‏مجممججید:‏ گل ها رو چرا خراب می کبىنبىی؟ پاشو بیا اینجا.‏

٥


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

‏(ایرج به طرف مبریبرز می آید و روی یک صندلىللىی می نشیند.)‏

ایرج:‏ کتاب ای جدیده؟ از کتابجببجخونه ی مدرسه گرفبىتبىی؟ مدرسه که از این کتابا

نداره...‏ ببینمش.‏ ‏(می خواهد کتاب را از ‏مجممججید بگبریبررد.‏ ‏مجممججید کتاب را پس می کشد.)‏

بابا تو هم که وقبىتبىی پیله می کبىنبىی دیگه ‏سمشسممر جلودارت نیست.‏

‏مجممججید:‏ تو قول داده بودی طرف اون پنجره نری،‏ یادت رفته؟ شهر کوچیکه.‏ آبرو

دار ‏بمیبمم تو این ‏مجممجحل.‏

ایرج:‏ بابا اون خودش دلش می خواد،‏ من چه کار کنم؟ اون هی انگولک می کنه.‏

‏مجممججید:‏ وقبىتبىی قرار شد بیای با ما زندگی کبىنبىی به خواهرت قول دادی از این خبرببررها

نباشه،‏ قول دادی یا نه؟

ایرج:‏ آره،‏ قول دادم.‏ حالا می گی چه کار کنم؟ خودمو بکشم؟ خودمو اخته

کنم؟ خودمو اخته کنم راضی می شی؟

‏مجممججید:‏ چرا پرت وپلا می گی؟ مگه آدم برای اینکه مزاحم مردم نشه باید

خودشو اخته کنه؟ چرا جای اینکه دید بزبىنبىی مثل آدم ‏بمنبممی ری زنگ در خونه شو

بزبىنبىی باهاش صحبت کبىنبىی؟ جوون هجده ساله نیسبىتبىی که ‏بىببىی دست وپا باشی.‏

ایرج ‏(آهی می کشد و از جا برمی خبریبرزد):‏ بیتا کجاست؟ با تو نبود؟

‏مجممججید:‏ نه،‏ ابجنبججمن داشت.‏

ایرج:‏ خدا یه کمی عقل به اون بده،‏ یه پول حسابىببىی هم به ما.‏ اون هم انگار

نوبرشو آورده با این ابجنبججمن هاش.‏ آخه امشب نوبت اونه که شام درست کنه.‏

‏مجممججید:‏ مگه نوبت تو نبود؟ شام دیشب رو که اون درست کرد.‏

ایرج:‏ تو اسم اونو می گذاری شام؟ ‏(با طعنه)‏ یه شامی درست کنم براش که حظ

کنه.‏

‏مجممججید ‏(بىببىی توجه به صحبت ایرج):‏ از چای خبرببرری هست؟ زیر کبرتبرری رو روشن

کرده ای؟

٦


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

ایرج:‏ قربون دستت،‏ خودت زجمحجممتشو بکش.‏ من می خوام یه کم ورزش کنم.‏

‏(عضلات و بروبازویش را وارسی می کند.)‏ تو هم پر ببریبرراه ‏بمنبممی گی ها،‏ بد نیست یه

کمی مواظب خودم باشم.‏

‏(مجممججید کتابش را برمی دارد و به طرف آشبرپبرزخانه می رود تا زیر کبرتبرری را روشن

کند.)‏

ایرج:‏ می خوام از این به بعد هر روز عصر یه نیم ساعبىتبىی ورزش کنم.‏ البته صبح

‏بهببههبرتبرره،‏ ولىللىی من حوصله ی بیدار شدنش رو ندارم.‏ ‏(دست هایش را حرکت

می دهد.)‏ می گم چطوره دو تا دمبل هم ‏بجببجخر ‏بمیبمم.‏ بدون وسیله آدم خوب پیشرفت

‏بمنبممی کنه...‏

‏(ایرج خم می شود و سعی می کند دستش را به زمبنیبنن برساند،‏ اما فاصله ی

دستانش تا زمبنیبنن نومید کننده است.‏ منصرف می شود.‏ سعی می کند شنا برود اما

باز هم موفق ‏بمنبممی شود و ضعف بر او غالب می شود.‏ به وضع نزاری افتاده است.‏

‏مجممججید در این فاصله از آشبرپبرزخانه ببریبررون آمده و پارچ آبىببىی در دست،‏ مشغول ‏بمتبمماشای

اوست.‏ ایرج نگاه کینه توزانه ای به او می اندازد.‏ بلند می شود و دست به کمر،‏ با

چرخاندن سر گردنش را ورزش می دهد اما تقریباً‏ بلافاصله سرش گیج می رود.‏

دستش را به صندلىللىی گرفته و می نشیند.)‏

ایرج:‏ آخ پدرم در اومد...‏ اوف،‏ سرم چه گیجی می ره.‏

‏مجممججید ‏(در حالىللىی که گل ها را آب می دهد):‏ ‏بهببههبرتبرره با پیاده روی شروع کبىنبىی.‏ صبح ها یه

کم زودتر بلند شو،‏ برو ببریبررون شهر قدم بزن.‏

ایرج:‏ گذاشته ام برای دوران بازنشستگیم.‏

‏مجممججید:‏ این جور که تو داری پیش می ری بعید می دوبمنبمم به بازنشستگی برسی...‏

‏(آب دادن گل ها را ‏بمتبممام می کند،‏ کتاب هایش را برمی دارد و به اتاق خودش

می رود.‏ ایرج ‏لحللححظه ای به سوی پنجره خبریبرز برمی دارد اما با شنیدن صدای

چرخیدن کلید در قفل در می جهد و به سرعت به اتاق دیگر می رود.‏ بیتا به

٧


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

‏همھهممراه لیلی و عمید وارد می شود.‏ بیتا یک کیف و مقداری کاغذ و چند کتاب در

دست دارد.‏ لیلی به ‏مجممجحض ورود به توالت می رود.)‏

بیتا ‏(به طرف مبریبرز می رود و وسایلش را روی آن می گذارد):‏ اصل کار علاقه و

اشتیاقه که اینجا فراوونه.‏ وقبىتبىی علاقه باشه ‏همھهممه کار می شه کرد...‏ ما تو ‏همھهممبنیبنن

جلسه ی اول حبىتبىی یه ‏بمنبممایشنامه برای اجرا انتخاب کردبمیبمم.‏ از جلسه ی دیگه ‏بمتبممرینو

شروع می کنیم.‏ راستش برای من واقعاً‏ عجیبه که با این ‏همھهممه شور و اشتیافىقفىی که

شا گردا دارن،‏ چطور تا حالا تو این دببریبررستان گروه تئاتر درست نشده.‏

عمید ‏(در حالىللىی که کتش را آویزان می کند):‏ بیتاجان،‏ اینجا شهر کوچکیه،‏ کسی

از تئاتر و این جور برنامه ها سر در ‏بمنبممی آره.‏

بیتا ‏(در حالىللىی که روی مبریبرز را ‏جمججممع و جور می کند):‏ من ‏بمنبممی فهمم ‏سمشسمما چی می گبنیبنن.‏

یعبىنبىی چی از تئاتر سر در ‏بمنبممی آرن؟ تئاتر سر درآوردن ‏بمنبممی خواد.‏ تئاتر یه گوشه از

زندگیه.‏ خود زندگیه.‏ هر کی زندگی می کنه،‏ یه چبریبرزی از زندگیش می فهمه،‏ یه

هدفىففىی از زندگیش داره،‏ یه معنابىیبىی براش قائله و ‏همھهممبنیبنن ها رو می شه تو تئاتر ‏بمنبممایش

داد و با دیگران در میون گذاشت.‏

عمید ‏(می نشیند):‏ اینجا فقط موقع جشن های رسمسسممی به یاد تئاتر می افبنتبنن.‏ یه

برنامه ی فرمالیته درست می کبننبنن برای اینکه مردمو ‏جمججممع کبننبنن،‏ دو تا از حضرات هم

می رن یه سخبرنبررابىنبىی می کبننبنن و حوصله ی مردمو سر می برن.‏

لیلی ‏(از توالت ببریبررون آمده):‏ ‏بمتبمموم نشد؟ ‏سمشسمما هم حرف گبریبرر آورده این؟من ‏بمنبممی فهمم

تئاتر چه اهمھهممیبىتبىی داره که این قدر کشش می دین؟

بیتا ‏(از ‏جمججممع کردن می ایستد):‏ شوخی می کبىنبىی؟ برای من خیلی عجیبه که یه معلم

این حرفو می زنه.‏

لیلی ‏(می نشیند):‏ اصلاً‏ من می خوام یه چبریبرزی رو ببرپبررسم.‏ چرا ‏سمشسمما ‏همھهممه چبریبرزو ول

کرده این چسبیدین به ابجنبججمن ‏بمنبممایش؟

بیتا:‏ تو فکر می کبىنبىی من برای چی معلم شده ام؟ فقط برای اینکه فرق ببنیبنن فعل

لازم و متعدی رو به شا گردام یاد بدم؟

٨


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

لیلی:‏ نه عزیزم بذار خیالتو راحت کنم.‏ ‏سمشسمما به این علت معلم شده ای که

نتونسته ای شغل دیگه ای گبریبرر بیاری.‏ عیناً‏ مثل بقیه ی معلما...‏

عمید:‏ تو چرا ‏همھهممه رو با خودت مقایسه می کبىنبىی؟ باورت ‏بمنبممی شه که کسی از روی

عشق و علاقه معلم شده باشه؟

لیلی:‏ چرا،‏ باورم می شه.‏ به شرط اینکه به عشق و علاقه،‏ ‏جمحجمماقت رو هم اضافه

کبىنبىی.‏

عمید:‏ عجب آدم ‏بىببىی آبرو ‏بىیبىی هسبىتبىی!‏

بیتا ‏(می نشیند):‏ اشکالىللىی نداره.‏ تو هر چی دلت می خواد بگو.‏ درسته که من تازه

کارم،‏ ولىللىی این حرفا برام تازه نیست.‏ می دوبمنبمم که خیلی از معلما چه ارزشی

برای شغل شون قائلن.‏ ولىللىی من از روی اجبار یا تصادف نبود که معلم شدم.‏

برای من معلمی شغل ‏مجممجحسوب ‏بمنبممی شه.‏ این زندگی منه.‏ ‏سمشسمما می خواین باور کنبنیبنن

می خواین باور نکنبنیبنن،‏ ولىللىی من واقعاً‏ به اون افسانه ای که می گه معلم مثل یه ‏سمشسممع

باید بسوزه و روشنابىیبىی بده معتقدم.‏

لیلی:‏ من خیال می کردم دوره ی این حرفا گذشته،‏ خیال می کردم آدما اینقدر

عاقل شده ان که دیگه خودشونو و ‏همھهممبنیبنن طور دیگرانو با این حرفا گول نزنن.‏

عمید:‏ حالا تو چه اصراری داری که اونو از اول کار مایوس کبىنبىی؟

لیلی:‏ نه عزیزم من حواسم ‏جمججممعه.‏ اون آدمی نیست که با حرفای من مایوس

بشه.‏ ولىللىی هیچ وقت از این شعارا خوشم نیومده.‏ من ‏همھهممیشه به اوبجنبجچه که پشت این

شعارا خوابیده مشکوک بوده ام.‏

عمید:‏ حالا تو فکر می کبىنبىی پشت حرفای اون چی خوابیده؟

لیلی:‏ بابا ما که از پشت کوه نیومده ابمیبمم.‏ الان یکی دو هفته ست که صحبت از

تعیبنیبنن مسئول امور تربیتیه.‏ که باید یه دویست سیصد تومبىنبىی هم ‏بهببههش اضافه کار

بدن.‏ البته بیتا هم حق داره که به فکر خودش باشه.‏ چون هنوز اون جور حقوفىقفىی

‏بمنبممی گبریبرره.‏ اضافه کار هم که نداره.‏ منتها به نظر من سوراخ دعا رو گم کرده.‏ برای

٩


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

این جور کارها باید رفت دم رئیس دببریبررستانو دید.‏ ‏جمججممع کردن شا گردها و درست

کردن ابجنبججمن های طاق و جفت که فایده ای نداره.‏

عمید:‏ تو عجب ‏بىببىی چشم ورو ‏بىیبىی هسبىتبىی!‏

بیتا:‏ خابمنبمم شجاعی!‏ ‏سمشسمما هر جور دلت می خواد فکر کن.‏ می دوبمنبمم این چبریبرزها برای

‏سمشسمما عادی شده،‏ ولىللىی من اوبجنبجچه که ‏بهببههش فکر نکرده ام اضافه کار امور تربیبىتبىی و این

حرفهاست.‏ من به حکم وظیفه ام مسئول امور تربیبىتبىی ‏بجببجچه هام و هر کاری بتوبمنبمم

براشون ابجنبججام می دم.‏ حالا می خواد ابلاغ و اضافه کارشو به من بدن یا ندن.‏

اینهاش دیگه به من مربوط نیست.‏

ایرج ‏(وارد نشیمن می شود.‏ شلوار ببریبرروبىنبىی به تن دارد):‏ ولىللىی یادت نره که شام

امشب فقط به تو مربوطه.‏ دیگه داره شب می شه،‏ هیچی هم حاضر نکرده ای.‏

بیتا : علیک سلام!‏ تو عجب رو ‏بىیبىی داری بابا!‏ گلوت رو بگبریبرره اون شامی که

دیشب خوردی.‏

لیلی:‏ به به ‏بهپبههلوون ایرج!‏ چی کار می کبىنبىی بازوهات این قدر کلفت شده؟

عمید:‏ من می دوبمنبمم اون چه ورزشی می کنه!‏

ایرج ‏(به طرف کاناپه می رود و پبریبرراهنش را برداشته و می پوشد اما دگمه هایش را

باز می گذارد.‏ سپس کتش را برداشته و وارسی می کند):‏ ‏بجببجچه ها این مصطفای

نا کسو ندیده این؟

لیلی:‏ چرا.‏ تو میدون مال فروش ها دنبالت می گشت.‏

بیتا:‏ مصطفی کیه؟

عمید:‏ ‏همھهممون آقای ملک دیگه.‏

ایرج ‏(کتش را به ‏همھهممان جا برمی گرداند):‏ قراره عصرها بیاد اینجا با هم درس

‏بجببجخونیم،‏ ولىللىی خا ک بر سر هفته ای هشت روزش غایبه.‏

عمید:‏ ‏مجممججید کجاست؟ خونه نیست؟

ایرج ‏(در حال نشسبنتبنن):‏ چرا،‏ تو لونه شه.‏ بیتاجون،‏ گموبمنبمم ‏مجممججید زیر کبرتبرری رو

روشن کرده.‏ چای شو دم کن.‏

١٠


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

بیتا ‏(به ایرج چشم غره ای می رود و بلند می شود):‏ می ‏بجببجخشید کلفت مون رفته

مرخصی!‏ ‏(به آشبرپبرزخانه می رود.)‏

ایرج ‏(بىببىی توجه به بیتا،‏ رو به لیلی):‏ خوب،‏ چه خبرببرر؟ کار تو به کجا کشید؟

لیلی:‏ با این ‏همھهممکارای باغبریبرربىتبىی که دار ‏بمیبمم می خواسبىتبىی به کجا بکشه؟ امروز

می خواسبنتبنن گزارش غیبتمو بفرسبنتبنن.‏

ایرج:‏ تو هم برنامه رو قبول کردی و رفبىتبىی سر کلاس؟

لیلی ‏(با نیم نگاهی به عمید):‏ وقبىتبىی ‏همھهممه از حرف خودشون برمی گردن و

پس گردبىنبىی رو ‏بجتبجحمل می کبننبنن،‏ از من یه نفر چه کاری ساخته ست؟

ایرج:‏ پس اون هارت و پورت ها برای چی بود؟ مگه ‏بمنبممی گفبىتبىی تا برنامه ت رو تغیبریبرر

ندن سر کلای ‏بمنبممی ری؟

لیلی:‏ من گفته ام زیر بار این برنامه ‏بمنبممی رم و هر جور باشه عوضش می کنم،‏ و رو

حرفم هم هستم.‏ منتها ‏سمشسمما فقط بلدین کنار گود بشینبنیبنن و از دیگران عیب جو ‏بىیبىی

کنبنیبنن.‏ با این برنامه به ‏همھهممه تون ظلم شده.‏ ولىللىی هیچ کدوم صداتون در ‏بمنبممی آد.‏ ‏همھهممبنیبنن

آقای ابطحی که اینجا نشسته و جیکش در ‏بمنبممی آد باید هفده هجده ساعت

اضافه کار داشته باشه.‏ ولىللىی ‏همھهممه اش هشت ساعت ‏بهببههش داده ان.‏ یا ‏همھهممبنیبنن خابمنبمم

آزادی،‏ فقط چهار ساعت اضافه کار داره.‏

بیتا ‏(با شنیدن این ‏جمججممله از آشبرپبرزخانه ببریبررون می آید):‏ من اون چهار ساعت رو هم

قبول ‏بمنبممی کنم.‏ من می خوام به کارهای دیگه ام برسم.‏

لیلی:‏ کدوم کار؟ ابجنبججمن ‏بمنبممایش؟

بیتا:‏ بله.‏ ابجنبججمن ‏بمنبممایش،‏ ابجنبججمن سخبرنبررابىنبىی روزنامه نگاری،‏ مناظره،‏ شطرتحنتحج.‏ واقعاً‏ برای

من خیلی عجیبه که ‏سمشسمما هیچ توجهی به این برنامه ها ندارین.‏ در صوربىتبىی که تو

‏همھهممبنیبنن ابجنبججمن هاس که می شه با ‏بجببجچه ها حرف زد و یه رابطه ی مفید و سالمللمم باهاشون

ابجیبججاد کرد.‏ تو کلاس یه برنامه ی پرت و مزخرف دست ما رو بسته.‏ یه کلمه حرف

اضافىففىی بزبىنبىی تذکر و توبیخه که از اداره می رسه.‏ در حالىللىی که تو این ابجنبججمن ها دست

ما بازه.‏ می تونیم راجع به هر موضوعی که می خوابمیبمم با ‏بجببجچه ها حرف بزنیم.‏

١١


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

لیلی:‏ بیتاجان بیا و دست از سر ما یکی بردار.‏ بذار به کار و زندگی مون برسیم.‏

ایرج:‏ پس این چای لامصب چی شد؟...‏ بعدازظهری چای ‏بجنبجخورده ام حوصله ام

سر جا نیست...‏ بیتاجون چای ‏بجنبججوشه.‏

‏(بیتا ‏بىببىی توجه به ایرج،‏ کتاب ها و کاغذهابىیبىی را که از ببریبررون آورده و روی مبریبرز

گذاشته،‏ برمی دارد و به اتاق می رود و بعد به آشبرپبرزخانه می رود.)‏

عمید ‏(به لیلی):‏ چرا اینقدر تو ذوقش می زبىنبىی؟ ‏بمنبممی توبىنبىی ببیبىنبىی حبىتبىی یک نفر داره کار

سالمللمم می کنه؟

لیلی:‏ من کاری با اون ندارم.‏ اون هر کاری دلش می خواد بکنه.‏ ولىللىی موضوع اینه

که اون ها از ‏همھهممبنیبنن جور معلما سوءاستفاده می کبننبنن.‏ ‏همھهممبنیبنن معلمابىیبىی که سرشونو

می اندازن پایبنیبنن و با وضع و اوضاع اداره کاری ندارن.‏ الان،‏ خوب که فکرشو

می کبىنبىی،‏ می بیبىنبىی هر کدوم از ما رو پرت کرده ان یه مدرسه.‏ چرا؟ برای اینکه تنها

باشیم و نتونیم کاری بکنیم.‏ منو با هفت سال سابقه ی خدمت از پروین اعتصامی

ببریبررون کرده ان و به جام یکی از نورچشمی هاشونو فرستاده ان.‏ ولىللىی آب از آب

تکون ‏بجنبجخورده...‏

عمید:‏ خب بگو ببینم،‏ به فرض که ما ‏همھهممه تو یه دببریبررستان کار می کردبمیبمم و به قول

تو تنها نبودبمیبمم.‏ خب،‏ تو چه کار می خواسبىتبىی بکبىنبىی؟ خیال داشبىتبىی با یه کودتا اداره

رو تصرف کبىنبىی و قدرتو به دست بگبریبرری؟

لیلی:‏ تو هم از بس اخبار روزنامه ها رو خونده ای دیگه حواست پرت شده.‏ برادر

من،‏ ا گه ما تو یه دببریبررستان بودبمیبمم می تونستیم با هم متحد بشیم و هر وقت لازم

می شد،‏ می تونستیم مدرسه رو فلج کنیم.‏

عمید:‏ من اصلاً‏ ‏بمنبممی فهمم علت دسمشسممبىنبىی تو با این اوضاع چیه؟ چه مرامی داری؟

چی می خوای؟

لیلی:‏ چه مرامی دارم؟ تو چه کار به مرام من داری؟ من حرفم اینه که نباید

بذار ‏بمیبمم ازمون سواری بگبریبررن.‏ ا گه ‏بجببجخور ‏بجببجخوری هست،‏ باید سهم ما رو هم بدن.‏

١٢


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

ایرج:‏ این دلش برای یه تذکر اداری تنگ شده.‏ ‏(به عمید)‏ ولىللىی از من بشنو،‏ دور

پروین اعتصامی رو خط بکش.‏ یه وقت یه نسببىتبىی ‏بهببههت می دن،‏ یه پرونده برات

درست می کبننبنن که ا گه تا اون سر دنیا هم بری از شرش خلاص نشی.‏

‏(بیتا با یک سیبىنبىی که چند استکان و لیوان و فنجان و یک قندان و قوری در آن

است می آید و سیبىنبىی را روی مبریبرز می گذارد.)‏

بیتا:‏ می ‏بجببجخشبنیبنن،‏ استکان ها جور نیست.‏ هر کس به نسبت قدش یکی برداره.‏

لیلی ‏(به بیتا):‏ قربون دستت،‏ یه کم چای بریز،‏ این مثل آب دهن مرده کمرنگه.‏

بیتا ‏(به لیلی و ایرج):‏ دست و پاتون نشکسته که این قدر اُرد می دین ‏سمشسمما دوتا!‏

‏(به لیلی)‏ خودت بریز.‏

ایرج ‏(به خودش می آید که زیاده روی کرده):‏ دستت هم درد نکنه!‏ ‏(به دفاع از

بیتا،‏ رو به لیلی)‏ از چای وهب تو دفبرتبرر مدرسه که ‏بهببههبرتبرره.‏

لیلی ‏(به ایرج):‏ به جای اینکه اینقدر حرف بزبىنبىی پاشو یه چبریبرزی بیار ‏بجببجخور ‏بمیبمم.‏

عمید:‏ راست می گه.‏ من الان باید برم درس بدم نا ندارم حرف بزبمنبمم.‏

ایرج:‏ به جون هردوتون از سیاهی ذغال تا سفیدی ‏بمنبممک هیچی تو خونه پیدا

‏بمنبممی شه.‏

بیتا ‏(به ایرج):‏ خب می رفبىتبىی یه خریدی می کردی که شام رو هم درست کبىنبىی.‏

لیلی:‏ بابا یه نون و پنبریبرری،‏ بیسکوییبىتبىی...‏ من دلمللمم داره ضعف می ره.‏

بیتا ‏(به ایرج):‏ بیسکوییت دار ‏بمیبمم،‏ برو بیار.‏

ایرج:‏ ظهری جای ناهار خوردمش.‏

‏(بیتا یک لیوان چای و چند حبه قند برمی دارد و به طرف اتاق می رود.)‏

لیلی:‏ اونو کجا می بری؟

بیتا:‏ می برم برای ‏مجممججید.‏

لیلی:‏ کسر شان شون می شه بیان اینجا با ما چای ‏بجببجخورن؟

بیتا:‏ چه حرفا می زبىنبىی تو هم.‏ حالا ‏بهببههش می گم بیاد.‏

لیلی:‏ زجمحجممت نکش ما دیگه دار ‏بمیبمم می ر ‏بمیبمم.‏

١٣


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

بیتا خارج می شود.‏

لیلی ‏(سرش را با تاسف تکان می دهد،‏ رو به ایرج):‏ تو چرا هیچی ‏بهببههش ‏بمنبممی گی؟

ایرج:‏ من؟ چی ‏بهببههش بگم؟ مگه چی شده؟

لیلی:‏ مگه ‏بمنبممی گفبىتبىی شب ها تا بوق سگ می شیبننبنن و ‏بجببجحث می کبننبنن و رادیو

گوش می دن؟

عمید:‏ حالا برو ‏همھهممه جا جار بزن.‏ به تو چه؟ تو چرا دخالت می کبىنبىی؟

لیلی:‏ من دلمللمم برای این بنده خدا می سوزه.‏ اول جووبىنبىی می بره کار دستش می ده.‏

عمید:‏ تو دلت برای خودت بسوزه.‏ اون خیلی بیشبرتبرر از من و تو سرش می شه.‏

لیلی:‏ ‏سمشسمما هر چقدر دلتون می خواد ازش طرفداری کنید.‏ ولىللىی من اصلاً‏ به اینجور

آدما مشکوکم.‏ تازه که چی؟ ا گه قرار بود این کارا به جابىیبىی برسه خیلی وقت

پیش رسیده بود.‏ اون وقت که اقلاً‏ چهارتا آدم حسابىببىی هم توشون بود.‏

عمید:‏ تو می خوای ‏همھهممه مثل خودت باشن و ‏بمتبمموم فکر و ذکرشون اضافه کار و

مزایا باشه.‏

لیلی:‏ از کجا می دوبىنبىی که طرف از این جور هوس ها نداره؟ خیال می کبىنبىی این

سفرهابىیبىی که می ره برای چیه؟ یه وقت می بیبىنبىی با ابلاغ رئیس دببریبررستان یا حبىتبىی

رئیس اداره برگشت.‏ من حتم دارم به ‏مجممجحض اینکه ناظم بوعلی عوض بشه اونو

به جاش می ذارن.‏

عمید:‏ نبرتبررس،‏ برای این جور پست ها آ گهی مزایده می دن و من مطمئنم که تو

بالاترین قیمت ها رو پیشنهاد می کبىنبىی.‏

ایرج:‏ ‏سمشسمما خیال دارین تا شب بشینبنیبنن اینجا و ‏همھهممدیگه رو نوازش بدین؟ پاشبنیبنن

بر ‏بمیبمم ببریبررون یه گشبىتبىی بزنیم.‏

عمید:‏ من که باید برم درس بدم.‏

لیلی:‏ تو هنوز از درس خصوصی دست بر نداشته ای؟ بابا ولش کن.‏ از چند تومن

صرف نظر کن.‏ به خدا حیفه آدم به خاطر چندرغاز در خونه ی مردمو بزنه.‏

١٤


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

عمید:‏ چیه؟ باز یه مدت شا گرد پیدا نکرده ای؟ مگه تو خودت تابستون پنج تا

شا گرد نداشبىتبىی؟

لیلی:‏ اونا فامیلامون بودن.‏ من ازشون پولىللىی ‏بمنبممی گرفتم.‏

عمید:‏ خب،‏ اینا هم ‏همھهممسایه های مبننبنن.‏

ایرج:‏ حالا تکلیف امشب منو معبنیبنن کنبنیبنن.‏ ا گه اون مصطفای خا ک بر سر بود تا

الان رفته بودبمیبمم.‏

لیلی:‏ می دوبىنبىی،‏ تو این جوری کارت درست ‏بمنبممی شه.‏ باید بشیبىنبىی یه فکر حسابىببىی

برای خودت بکبىنبىی.‏

عمید:‏ مثل جلیل،‏ می بینبنیبنن امسال چه سر به راه شده؟

ایرج:‏ راسبىتبىی کجاست؟ کمبرتبرر اینجا پیداش می شه؟

عمید:‏ عصرها تا زنگو می زنن،‏ مثل گوسفندی که از چرا برمی گرده سرشو

می اندازه پایبنیبنن و می ره پیش زنش.‏

ایرج:‏ والا ما هم غبطه ی ‏همھهممون گوسفنده رو می خور ‏بمیبمم.‏ ولىللىی چاره چیه؟ وقبىتبىی جلو

می ری و دهن باز می کبىنبىی،‏ تا می فهمن معلمی اخم هاشون می ره تو هم و یه سنگ

چل تومبىنبىی می اندازن سر راهت.‏ کیه که بلند کنه؟

لیلی:‏ نظر منو ‏بجببجخوای زن چل تومبىنبىی به درد زندگی ‏بمنبممی خوره.‏ من طرفدار

معامله های کلابمنبمم.‏ سر کیسه رو باید شل کبىنبىی.‏

ایرج:‏ ‏بجببجچه ها،‏ به خدا اغلب شب ها ‏بىببىی خوابىببىی به سرم می زنه.‏ فکر و خیال برم

می داره.‏ روزی هزار مرتبه از خودم می پرسم آخه پس کی؟

عمید:‏ اشکال کار تو اینه که مرتب خودتو منتقل می کبىنبىی.‏ تا می آی تو یه شهر

موقعیبىتبىی پیدا کبىنبىی،‏ تقاضای انتقال می دی و به هر کلکی شده از اوبجنبججا می ری.‏ تو

شهرهای کوچیک هم تا کسی رو نشناسن ‏بهببههش زن ‏بمنبممی دن.‏

ایرج:‏ می دونبنیبنن از چی وحشتم می گبریبرره؟ از این که چهل پنجاه سالمللمم بشه و باز

شب ها که می رم خونه،‏ کسی منتظرم نباشه.‏ کلیدو بندازم،‏ درو باز کنم و برم

تو.‏ یه خونه ی خالىللىی.‏ یه خونه ی سوت و کور.‏ چراغو روشن کن و زیر کبرتبرری رو

١٥


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

روشن کن و بگبریبرر بشبنیبنن.‏ نه زبىنبىی نه ‏بجببجچه ای،‏ نه حرفىففىی نه سروصدابىیبىی،‏ تنهای تنها،‏ مثل

جغد…‏ آدم دیوونه می شه.‏

عمید:‏ پس چرا دابمئبمم از این شهر به اون شهر می ری و یه جا بند ‏بمنبممی شی؟ چرا یه

جا ‏بمنبممی موبىنبىی و کارو یه سره ‏بمنبممی کبىنبىی؟

ایرج:‏ از بس اهالىللىی ‏مجممجحبرتبررم این شهرها مهربونن و رعایت حال آدمو می کبننبنن،‏ کاری به

کار آدم ندارن و می ذارن به درد خودش ‏بمببممبریبرره!‏

عمید:‏ چیه؟ چرا ناراحت شدی؟

ایرج:‏ برای اینکه ‏سمشسمما تا فرصت گبریبرر می آرین شروع می کنبنیبنن به بازجو ‏بىیبىی.‏ آره،‏ من

هر سال به یه شهر منتقل می شم،‏ خب،‏ چه ایرادی داره؟ جرمه؟ ضررش به کی

می رسه؟

‏(بلند می شود و به اتاقش می رود.‏ صدای کوبیده شدن در اتاق می آید.)‏

عمید:‏ چی شد؟ چرا ترش کرد؟

لیلی:‏ برای اینکه زدی به نقطه ی حساسش.‏ هر وقت راجع به علت انتقالش

می پرسن ‏همھهممبنیبنن جور جوشی می شه.‏

‏(مجممججید با لیوان چایش از اتاقش ببریبررون آمده و وارد نشیمن می شود.)‏

‏مجممججید:‏ سلام،‏ باز مبریبرزگردهای عصرانه شروع شده؟ دستور جلسه چی بوده؟

عمید:‏ ‏همھهممون دستور جلسه ی ‏همھهممیشگی،‏ ونگ ونگ و نق نق.‏

لیلی:‏ در ضمن صحبت از یه آ گهی مزایده بود،‏ برای ناظم بوعلی.‏ تو با چقدر

شرکت می کبىنبىی؟

‏مجممججید:‏ با وجود دلال های کهنه کاری مثل سرکار ما چه کاره ابمیبمم؟ عمید،‏ جلیل با ‏سمشسمما

نبود؟ گفته بود عصر می آد اینجا.‏ ‏(دورتر می نشیند و بقیه چایش را می نوشد.)‏

عمید:‏ نه،‏ از وقبىتبىی زن گرفته دیگه کمبرتبرر با ما قاطی می شه.‏ عصرها تا زنگ

می خوره یه راست می ره خونه.‏ انگار ‏بهببههش ساخته.‏

ایرج ‏(از اتاق ببریبررون می آید.‏ دگمه هایش بسته و پبریبرراهنش مرتب است.‏ کتش را از

روی کاناپه برمی دارد.‏ در حال پوشیدن):‏ دیگه بلند شو بر ‏بمیبمم.‏

١٦


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

بیتا ‏(با عجله از اتاق ببریبررون می آید،‏ به ایرج):‏ کجا؟ پس شام چی؟

ایرج:‏ من که شام نیستم.‏

بیتا:‏ روزی ما دست تو بیفته ‏همھهممبنیبنن می شه دیگه.‏ صبرببرر کنبنیبنن من هم بیام که یه کم

خرید کنم.‏ ‏(رو به ‏مجممججید)‏ برای شام چی بگبریبررم؟

‏مجممججید:‏ هر چی که دوست داری.‏ هر چی که درست کردنش آسون تره.‏

‏(لیلی و بیتا و ایرج خارج می شوند.‏ عمید هنوز مانده است.)‏

عمید:‏ می دوبىنبىی،‏ چند بار تصمیم گرفتم که دیگه اینجا نیام.‏ ولىللىی ‏بمنبممی شه،‏ انگار

عادت کرده ابمیبمم.‏

‏مجممججید:‏ چرا می خوای اینجا نیای؟

عمید:‏ خب،‏ فکر می کنم هر بار که می آییم اینجا مزاحم ‏سمشسمما می شیم.‏

‏مجممججید:‏ قرار نبود با ما تعارف کبىنبىی.‏

عمید:‏ چرا،‏ کافیه آدم دو کلمه با این شجاعی حرف بزنه تا به کلی خلقش تنگ

بشه.‏ ملاحظه ی هیچی رو ‏بمنبممی کنه.‏ به جون تو من هم از دست اینا به تنگ

اومده ام،‏ از دست اینا،‏ این وضع و این شهر،‏ اصلاً‏ از دست خودم هم به تنگ

اومده ام…‏ ا گه به خاطر خونواده ام نبود اینجا ‏بمنبممی موندم.‏ منتقل می شدم به

اهواز،‏ آبادان.‏

‏مجممججید:‏ ولىللىی تو که وضع خونواده ت رو روبراه کرده بود ی.‏

عمید:‏ پدر و مادرمو ‏بمنبممی گم.‏ اونا هر جور باشه سر می کبننبنن.‏ فوقش یه ماهیانه ای

براشون می فرستم…‏ حواسم پیش خواهره س.‏ دلمللمم ‏بمنبممی آد ‏همھهممبنیبنن جوری بذارمش و

برم.‏ ‏(بلند می شود که برود.)‏

‏مجممججید:‏ خب،‏ دیگه لازم نیست تصمیم بگبریبرری اینجا نیای.‏ هر وقت دلت می خواد

بیا یه احوالىللىی از ما ببرپبررس.‏

عمید:‏ حتماً،‏ حتماً‏ می آم.‏ خداحافظ.‏

‏مجممججید ‏(با او دست می دهد)‏ خداحافظ.‏

١٧


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

عمید خارج می شود.‏ ‏مجممججید می خواهد سیگاری آتش بزند که زنگ در را می زنند.‏

باز می کند جلیل است.‏

‏مجممججید:‏ دیر اومدی.‏

جلیل:‏ یه سری رفتم خونه.‏

‏(با هم به حیاط خلوت می روند.‏ ‏مجممججید سیگارش را روشن می کند.)‏

جلیل:‏ ‏سمشسممعدوبىنبىی ها رو دیگه باید ببرببرری تو.‏ شب ها خیلی سرد می شه.‏

‏مجممججید:‏ شب ها می ذارمشون داخل.‏

جلیل:‏ زبمنبمم ‏بمتبمموم خونه رو با گلدون پر کرده.‏ اتاق ها شده عبنیبنن گلخونه.‏ خیلی

باسلیقه س…‏ ولىللىی خونه مون کوچیکه.‏

‏مجممججید:‏ گلدونای اضافىففىی رو بیار اینجا.‏ این طرف خالیه.‏

جلیل:‏ گمون نکنم راضی بشه.‏ زن باسلیقه ایه.‏ از ‏همھهممه چبریبرز سررشته داره.‏ ‏بمتبمموم

خیاطی هاشو خودش می کنه.‏ نقشه های مفصلی برای خونه داره.‏ برای مبلمان اتاق

پذیرابىیبىی،‏ اتاق نشیمن،‏ اتاق خواب…‏ یه خونه ی دربست لازم دار ‏بمیبمم.‏ ‏بهببههم می گه

بذارم معلم بشه.‏

‏مجممججید ‏(متوجه سکوت او می شود):‏ خب ، مگه عیبىببىی داره؟

جلیل:‏ من خوشم ‏بمنبممی آد.‏ حالا خونه مون وضع مرتبىببىی داره.‏ ا گه بره سر کار وضع

خونه به هم می خوره.‏ به علاوه،‏ ‏مجممجحیط کار…‏ می دوبىنبىی که،‏ رعایت هیچی رو

‏بمنبممی کبننبنن.‏ من که خوشم ‏بمنبممی آد.‏ تازه وای به وقبىتبىی که سر و کله ی ‏بجببجچه هم پیدا بشه.‏

نه،‏ معلمی به دردش ‏بمنبممی خوره…‏ خب،‏ تو چه کار می کبىنبىی؟ ‏سمشسمما دو تا ‏بمنبممی خواین یه

سر و ساموبىنبىی به زندگی تون بدین؟

‏مجممججید:‏ می خوای ما رو هم به دردسر مبلمان اتاق پذیرابىیبىی گرفتار کبىنبىی؟

جلیل:‏ ولىللىی اینجوری هم که ‏بمنبممی شه.‏

‏مجممججید:‏ چرا ‏همھهممیشه این حرفا رو پیش می کشی؟ تو که وضع منو می دوبىنبىی.‏

جلیل:‏ ‏مجممججید،‏ تو باید بشیبىنبىی یه فکری برای خودت بکبىنبىی.‏ تو هنوز پرونده ت بازه.‏

می دوبىنبىی که دابمئبمم مراقببنتبنن.‏ آخرش یه کاری دستت می دن.‏

١٨


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

‏مجممججید:‏ از کی تا حالا نقش مادربزرگو بر عهده گرفته ای؟

جلیل:‏ ‏مجممججید،‏ دوره ی اون حرف ها ‏بمتبمموم شد.‏ دیگه فایده ای نداره دومرتبه شروع

کبىنبىی.‏ اوبهنبهها زدن و بردن و بازی ‏بمتبمموم شد.‏ چرا خودتو اذیت می کبىنبىی؟ چرا خودتو

سبک می کبىنبىی؟…‏ می دوبمنبمم تو از این حرفا خوشت ‏بمنبممی آد.‏ ولىللىی من وظیفه امه که

‏بهببههت بگم.‏

‏مجممججید:‏ اون شب یادته؟ شونزده آذر سال آخر؟ نصف شب دو تا از ‏بجببجچه ها آوردنت

خوابگاه.‏ سرتو شکسته بودن.‏ لباس هاتو پاره کرده بودن.‏ از بس فریاد زده بودی

دیگه صدات در ‏بمنبممی اومد…‏ اون روزها هیچ کس شور و شوق تو رو نداشت.‏

جلیل:‏ اون وقت ها ما ‏بجببجچه بودبمیبمم.‏ اقتضای سن وسال مون بود.‏ شاید هم لازم بود

خودمونو امتحان کنیم.‏ ولىللىی به هر حال نتیجه ش رو که دیدی.‏ آخرش هر کاری

دل شون خواسبنتبنن کردن و ‏مجممجحل سگ هم به ما نذاشبنتبنن.‏

‏مجممججید:‏ تقصبریبرر از خودمون بود.‏ با اون رهبرببررها و اون روشی که ما پیش گرفته بودبمیبمم

جز این هم ‏بمنبممی شد انتظاری داشت.‏

جلیل:‏ ولىللىی ما هر کاری می کردبمیبمم نتیجه ش ‏همھهممون می شد.‏ زمانه عوض شده ‏مجممججید.‏

‏همھهممه چبریبرز از خارج تعیبنیبنن می شه.‏ خودت که ‏بهببههبرتبرر می دوبىنبىی.‏ حالا دیگه دور دور

قدرت های بزرگه.‏

‏مجممججید:‏ قدرت های بزرگ!‏ دلیل قانع کننده ایه.‏ این جوری آدم نه وجدانشو ناراحت

می کنه،‏ نه می ذاره احساساتش جربجیبجحه دار بشه.‏

جلیل:‏ آخه من و تو از دست مون چی برمی آد؟ چند نفرو می تونیم ‏جمججممع کنیم؟

صد نفر؟ هزار نفر؟ ده هزار نفر؟…‏ اونا پشت شون به قدرت خارجیه.‏ از دست من

و تو چه کاری ساخته س؟

‏مجممججید:‏ حداقل می تونیم اتاق پذیرابىیبىی و اتاق خواب مونو مبله کنیم!‏

جلیل:‏ باشه،‏ تو هر چی دلت می خواد بگو.‏ ولىللىی من می گم چرا سیلی نقدو

بذار ‏بمیبمم و دنبال حلوای نسیه بر ‏بمیبمم؟ مگه ما از زندگی چی می خوابمیبمم؟ یه کاشانه و

١٩


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

یه زن،‏ یه کمی ‏مجممجحبت و اشتیاق.‏ باید درویش بود.‏ چاره چیه؟ زندگی رو

این جوری هم می شه گذروند.‏

‏مجممججید ‏(بلند می شود):‏ ببینم،‏ تو اومده ای درس درویشی به ما بدی یا کار دیگه ای

هم داشبىتبىی؟

جلیل ‏(بالاخره در می یابد که او را خسته کرده):‏ هان؟ آره،‏ می خواستم یه کم

پول ازت قرض بگبریبررم.‏ وضع جیبت چطوره؟

‏مجممججید:‏ به جون خودت هیچ تعریفی نداره.‏ راستشو ‏بجببجخوای من ‏همھهممبنیبنن نقشه رو برای

تو داشتم.‏

جلیل:‏ راست می گی؟ ‏سمشسمما که دو تا حقوق می گبریبررین؟!‏ مگه چقدر خرج دارین؟

‏مجممججید:‏ تو این گروبىنبىی مگه پولىللىی بافىقفىی می مونه؟ ‏(لحللححنش را تغیبریبرر می دهد،‏ با شوخی)‏

خرج زندگی ما یه چبریبرزه،‏ برجش یه چبریبرز دیگه س.‏ یه لشگر آدم هر روز اینجاس.‏

‏(دو تا از گلدان ها را بر می دارد که به داخل ببرببررد.)‏

جلیل:‏ زمستون داره می آد.‏ ‏همھهممون زمستونای سرد و طولابىنبىی…‏

‏مجممججید:‏ تو نگران نباش.‏ تو زمستونای سرد و طولابىنبىی اون کاشانه ی پر از اشتیاق و

‏مجممجحبت بیشبرتبرر به آدم می چسبه.‏

جلیل:‏ آره،‏ منتها به شرط اینکه آدم یه رفیقی داشته باشه که وقت دست تنگی

بتونه یه دویست سیصد تومبىنبىی ازش قرض بگبریبرره…‏

پایان صحنه یک

٢٠


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

صحنه دو

‏(در اتاق نشیمن یک ‏بجببجخاری نفبىتبىی گذاشته اند که لوله اش نزدیک سقف به دیوار فرو

رفته است.‏ روی مبریبرز یک لوله کاغذ بزرگ و شیشه جوهر و قلم مو است.‏ در باز

شده و ‏مجممججید وارد خانه می شود.‏ صفحه ای را از میان صفحه های کنار گرامافون

جدا کرده و بر روی دستگاه می گذارد.‏ شعر نیما با صدای شاملو ‏بجپبجخش می شود.‏

‏لحللححظابىتبىی بعد بیتا که تازه از ‏جمحجممام درآمده،‏ لباس پوشیده با حوله ای که دور سرش

پیچیده از اتاق ببریبررون می آید و به سرعت خود را به ‏بجببجخاری می رساند تا خود را

گرم کند.)‏

‏مجممججید:‏ عافیت باشه.‏ سردت شده؟ ‏(سوزن را بلند می کند.)‏

بیتا:‏ این آبگرمکن لعنبىتبىی درست کار ‏بمنبممی کنه،‏ ‏تحیتحخ کردم.‏

‏مجممججید:‏ سبرپبررده بودم بیاد درستش کنه امروز،‏ نیومد؟

بیتا:‏ نه،‏ سر راه ‏بهببههش گفتم فعلاً‏ نیاد.‏ پول ندار ‏بمیبمم،‏ هر چی داشتم دادم برای

اینا.‏ ‏(به کاغذ و جوهر اشاره می کند.)‏

‏مجممججید:‏ اون پولىللىی که کنار گذاشته بودبمیبمم برای خودت پالتو ‏بجببجخری چی شد؟

بیتا:‏ اتفاقاً‏ دیروز رفتم قیمت کردم.‏ سیصد تومن.‏ خیلیه.‏ حالا واجب نیست

فعلاً.‏ کارای ابجنبججمن مهم تره.‏

‏مجممججید:‏ مثل اینکه تو بدت ‏بمنبممی آد خودتو انگشت ‏بمنبمما کبىنبىی.‏ ‏«ببینبنیبنن خابمنبمم آزادی تو این

سرما پالتو نداره تنش کنه!»‏ غذا خوردنت هم ‏همھهممبنیبنن طوره.‏ ناهارها ‏بهببههت می گم بیا

بر ‏بمیبمم یه غذای گرم ‏بجببجخور ‏بمیبمم،‏ گوش ‏بمنبممی دی.‏ شب می آی خونه ، دو تا ‏بجتبجخم مرغ،‏

نون و کره،‏ یا نون و ماست.‏ که چی؟ ‏«ببینبنیبنن خابمنبمم آزادی یه غذای درست و

٢١


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

حسابىببىی هم ‏بمنبممی خوره!‏ خابمنبمم آزادی اصلاً‏ به فکر خودش نیست.‏ ‏همھهممه ی زندگیشو

صرف شا گرداش می کنه!»‏

بیتا ‏(به طرف مبریبرز می رود و به ‏جمججممع کردن وسائل روی آن مشغول می شود،‏ با

بغض):‏ من…‏ من از تو انتظار نداشتم.‏ من دارم با هزار بدبجببجخبىتبىی…‏ ‏(بمنبممی تواند

ادامه دهد)‏

‏مجممججید:‏ عزیزم چرا دلحللحخور می شی؟ من می خوام بدوبىنبىی که کار تو اونقدر سخت و

دشوار هست که احتیاجی به قهرمان بازی نداره.‏ دشواری کار معلمی تو فقر و

نداشبنتبنن پالتو و غذا ‏بجنبجخوردن نیست.‏ دشواریش تو ادامه و استمرارشه.‏ ا گه

قهرمابىنبىی ای تو کار ما باشه،‏ تو اینه که سرتو بالا بگبریبرری،‏ تاب بیاری و ادامه ش بدی،‏

با وجود ‏همھهممه ی مشکلات و ‏مجممجحدودیتا و نا کامیا و خستگیا و ناامیدیا،‏ که زیر فشار

زندگی حل نشی،‏ نه تو کارای ‏بمنبممایشی و چشمگبریبرر…‏ ‏(به بیتا نگاه می کند که کارش

را رها کرده و به دقت به او گوش می دهد)‏ خب وقبىتبىی پول تعمبریبرر آبگرمکن

ندار ‏بمیبمم،‏ اینا رو برای چی خریدی؟ اینا رو می خوای چی کار؟

بیتا:‏ اینا رو برای مراسم فردا خریده ام.‏

‏مجممججید:‏ مراسم فردا؟ مگه فردا چه خبرببرره؟

بیتا:‏ می خوابمیبمم برای لیلی شجاعی ‏مجممججلس تودیع بگبریبرر ‏بمیبمم.‏ برنامه شو امشب مطرح

می کنیم.‏ ‏بجببجچه ها حالا میان اینجا.‏ می خوابمیبمم حسابىببىی بکوبیم شون.‏

‏مجممججید:‏ کیو می خواین حسابىببىی بکوببنیبنن؟

بیتا:‏ رئیس اداره و دار و دسته شو.‏

‏مجممججید:‏ معلومه که اون شجاعی بازم ‏سمشسمماها رو آلت دست خودش کرده.‏

بیتا:‏ هر چی باشه اون ‏همھهممکار ماس.‏ ما باید ازش طرفداری کنیم.‏ اون با برنامه ای

که ‏بهببههش داده ان ‏مجممجخالفه.‏ ولىللىی به جای اینکه به حرفش رسیدگی کبننبنن در اختیار

کارگزیبىنبىی گذاشتنش.‏ ما نباید تنهاش بذار ‏بمیبمم.‏

‏مجممججید:‏ چرا موضوع رو بیخودی بزرگش می کنبنیبنن؟ این یه دعوای اداریه.‏ با یه

سازش اداری هم ‏بمتبمموم می شه.‏

٢٢


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

بیتا:‏ ولىللىی شجاعی می گه زیر بار ‏بمنبممی ره.‏

‏مجممججید:‏ خواهیم دید.‏ ‏(پالتویش را برمی دارد.)‏

بیتا:‏ پس تو ‏بمنبممی آی؟

‏مجممججید:‏ نه،‏ من امشب خونه نیستم.‏ فردا شب هم ‏ممممممکنه نیام.‏ ولىللىی تو چبریبرزی به

کسی نگو.‏

بیتا ‏(نگران):‏ باز می خوای بری؟

‏مجممججید ‏(پالتویش را می پوشد.):‏ زود برمی گردم.‏ ‏(دستش را در جیب می کند و

پول هایش را در می آورد.‏ چند اسکناس را جدا می کند و روی مبریبرز می گذارد.)‏

بیتا ‏(با درماندگی):‏ ‏بمنبممی شه نری؟ ‏(مجممججید نگاهی می کند اما جوابىببىی ‏بمنبممی دهد)‏ توروخدا

مراقب خودت باش.‏

‏(مجممججید از خانه خارج می شود.‏ بیتا پول،‏ کاغذ ها،‏ شیشه ی جوهر و قلم مو را

برمی دارد و به اتاق می رود.‏ ‏لحللححظه ای بعد ایرج و مصطفی وارد می شوند.‏ هر دو

پالتو و شال گردن دارند.)‏

مصطفی:‏ چقدر سرده این خونه.‏ ‏(به طرف ‏بجببجخاری می رود)‏ انگار نه انگار ‏بجببجخاریش

روشنه.‏

‏(هیچ کدام شال گردن و پالتویشان را دربمنبممی آورند.‏ می نشینند.)‏

مصطفی:‏ پس ‏بجببجچه ها کجان؟ قرار بود ساعت هفت اینجا باشن.‏ ‏(ایرج ‏بىببىی خیال به

ساعتش نگاهی می اندازد.)‏ تو زیاد خوردی بابا…‏ هنوزم ‏بمنبممی توبىنبىی جلوی خودتو

بگبریبرری.‏ هر چی هم ‏بهببههت می گم که گوشت بدهکار نیست.‏ با اون غذاهای گندش.‏

کتلتش که مال هفته ی پیشه،‏ پاچه اش هم ‏همھهممبنیبنن طور.‏ جوجه اش هم که دیدی.‏ به

جای جوجه رفته خروس لاری آورده.‏ باز شیشلیکش از ‏همھهممه سالمللمم تره.‏

ایرج:‏ یه چتول دیگه هم لازم داشتم تا حالمللمم جا بیاد.‏ تا برسم به اون حالت

‏مجممجخصوص،‏ اون حالبىتبىی که ‏همھهممه چبریبرز توش نرم می شه،‏ ‏بىببىی خطر می شه،‏ خوب

می شه…‏

مصطفی:‏ ناسلامبىتبىی امشب اینجا جلسه س.‏

٢٣


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

ایرج:‏ هیچ وقت یه نفرو پیدا نکردم که راحت بشینه با آدم عرق ‏بجببجخوره.‏ ‏همھهممه تون

تا دو تا استکان می خورین جا می زنبنیبنن.‏ ‏همھهممه تون از مسبىتبىی می ترسبنیبنن.‏

مصطفی:‏ ما زن و ‏بجببجچه دار ‏بمیبمم برادر.‏ دیگه ازمون گذشته.‏ از تو هم گذشته.‏ تو

هم دیگه باید یواش یواش دست و پاتو ‏جمججممع کبىنبىی.‏ تو از ‏همھهممبنیبنن الانش هم دیگه

مسئولیت داری.‏ باید مثل یه مرد مسئولیت دار عمل کبىنبىی.‏ باید یاد بگبریبرری که سر

شب سرتو بندازی پایبنیبنن و بری خونه.‏ باید خیلی چبریبرزای دیگه هم یاد بگبریبرری.‏

‏(کرکر می خندد و به سرفه می افتد.)‏

ایرج:‏ روزی صد دفعه به خودم می گم این چه غلطی بود که کردم.‏ چه جور

خودمو دسبىتبىی دسبىتبىی گرفتار کردم!‏

مصطفی:‏ به!‏ هنوز هیچی نشده جا زدی؟

ایرج:‏ آخه چرا اینقدر معطل می کبننبنن؟ چرا زودتر جواب ‏بمنبممی دن؟

مصطفی:‏ خب دیگه،‏ خواستگاری این چبریبرزا رو هم داره.‏ ‏همھهممچی که جلو رفبىتبىی و

رو انداخبىتبىی،‏ دیگه ریش و قیچی دست اوناس.‏

ایرج:‏ ‏همھهممه اش سوال می کبننبنن.‏ از ‏همھهممه سوال می کبننبنن.‏ حاج آقاش از رئیس کارگزیبىنبىی

می پرسه.‏ ننه اش از ‏همھهممسایه ها می پرسه.‏ عموش از شجاعی می پرسه…‏

مصطفی:‏ خب بذار ببرپبررسن.‏ چطور می شه مگه؟ ما که می دونیم اونا از خداشونه.‏

حالا دل شونو خوش کرده ان به اینکه می خوان کاملاً‏ از تو مطمبنئبنن بشن.‏ خب

بذار بشن.‏ تو که چبریبرزی نداری پنهون کبىنبىی.‏

ایرج:‏ چرا نذاشبىتبىی اون دو تا استکانو ‏بجببجخورم؟...‏ آخ،‏ این چه بدبجببجخبىتبىی ایه که آدم

حتماً‏ باید زن بگبریبرره؟ اون هم با این مصیبت؟

مصطفی:‏ تو که اینقدر آتیشت تنده چرا اینقدر دیر به فکرش افتادی؟ حالا هم

طوری نشده.‏ به شجاعی می گیم بره باهاشون صحبت کنه.‏ اون آدم

سروزبون داریه.‏ فوری سروته قضیه رو هم می آره.‏

ایرج:‏ اونو که در اختیار کارگزیبىنبىی گذاشته ان.‏ ‏همھهممبنیبنن فردا پس فردا باید بره.‏

٢٤


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

مصطفی:‏ زیاد هم مطمبنئبنن نباش.‏ این یه طرف قضیه س.‏ مگه ‏بمنبممی دوبىنبىی چه

هفت خطیه.‏ امروز مدیر دفبرتبرر اداره دنبالش می گشت.‏ می گفت داره با رئیس اداره

آشبىتبىی شون می ده...‏

‏(بیتا از اتاق ببریبررون می آید.‏ حوله را از سرش باز کرده است.‏ کاغذ بزرگی در

دست دارد که رویش نوشته شده:‏ نا گسسته باد ابجتبجحاد معلمان.)‏

بیتا:‏ سلام.‏ این چطوره؟

مصطفی:‏ به به،‏ بیتا خانوم،‏ این دیگه چیه؟

بیتا:‏ پلا کارد برای فردا.‏ می زنیم به دیوارهای سالن.‏ پنج شش تا دیگه هم باید

بنویسم.‏

مصطفی:‏ مگه فردا می خواین چی کار کنبنیبنن؟

بیتا:‏ فردا می خوابمیبمم پوزه شون رو به خا ک ‏بمببممالیم.‏

مصطفی:‏ پوزه شونو؟ پوزه ی کی رو؟

بیتا:‏ رئیس اداره و اعوان و انصارش.‏ می خوابمیبمم ‏بهببههشون نشون بدبمیبمم که یه من

ماست چقدر کره داره.‏

مصطفی:‏ ولىللىی ببخشیدا...‏ پلا کارد و این حرف ها...‏ می خوام بگم که صورت

خوشی نداره.‏

بیتا:‏ چرا؟ مگه فردا ما ‏بمنبممی خوابمیبمم ابجتبجحادمونو نشون بدبمیبمم؟

مصطفی:‏ ‏سمشسمما خابمنبمم آزادی،‏ خیلی...‏ چی می گن؟ پر جنب وجوش هستبنیبنن.‏ چند

سال پیش یه دببریبرر ادبیات دیگه اینجا بود.‏ اون هم مثل ‏سمشسمما یه اخلاق غریبىببىی

داشت.‏ شعر هم می گفت...‏

بیتا:‏ خب،‏ چی به سرش اومد؟

مصطفی:‏ هیچی،‏ زن گرفت.‏ یعبىنبىی اول از اینجا منتقل شد،‏ بعد زن گرفت.‏ زنش

خودکشی کرد.‏

بیتا:‏ خب،‏ مقصود؟

مصطفی:‏ بله؟

٢٥


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

ایرج:‏ مقصود اینکه زن باشعور هم تو این دنیا پیدا می شه.‏

بیتا:‏ بله؟ تو انگار بازم رفته ای دمی به ‏جمخجممره زده ای.‏

ایرج:‏ خب چه اشکالىللىی داره؟ بالاخره ما هم تو این دنیا یه حقی دار ‏بمیبمم.‏

بیتا:‏ ولىللىی امشب اینجا جلسه س.‏ کلی کار دار ‏بمیبمم که باید ابجنبججام بدبمیبمم.‏

ایرج:‏ سخت نگبریبرر بابا،‏ چه جلسه ای؟ مگه می خواین شاخ غولو بشکنبنیبنن؟ عوض

این حرفا بگو رفبىتبىی سراغ خونواده ی دخبرتبرره؟ خبرببرری نشد؟

بیتا:‏ چه خبرببررته تو اینقدر هولىللىی؟ خودشون خبرببرر می دن دیگه.‏

‏(به اتاقش برمی گردد.)‏

مصطفی ‏(صدایش را پایبنیبنن می آورد):‏ ببینم،‏ اینا خیال دارن چی کار کبننبنن؟ تو هیچ

فکرشو کرده ای؟ ما چرا باید خودمونو قاطی اینا بکنیم؟ به ما چه ربطی داره که

می خوان جوشبىنبىی رو منتقل کبننبنن؟ به ما چه؟ اونا ‏همھهممیشه به ما سرکوفت می زنن.‏

می گن دیپلمه ها میان دببریبررستان و اضافه کارها رو از ببنیبنن می برن.‏ برای چی باید

خودمونو به خاطر اینا به خطر بنداز ‏بمیبمم؟

ایرج:‏ خطر؟ کدوم خطر؟

مصطفی:‏ بابا مگه حالیت نیست؟ اینا فردا می خوان میتینگ بدن.‏ می گبریبررن چوب

تو آستبنیبنن مون می کبننبنن...‏

‏(صدای زنگ در می آید.‏ بیتا به سرعت ببریبررون می آید و در را باز می کند.‏ جلیل و

عمید پشت در هستند.‏ وارد می شوند و ‏همھهممگی سلام و احوال پرسی می کنند.)‏

جلیل:‏ بابا این خونه ی ‏سمشسمما از ببریبرروبمنبمم سردتره.‏ ‏بمنبممی چایبنیبنن؟

بیتا:‏ تو فکرشیم که ‏بجببجخاری رو عوض کنیم.‏

ایرج:‏ آره،‏ تو برنامه ی پنج ساله ی هشتمه.‏ فکر کنم موقع بازنشستگی دیگه

‏بجببجخاری نو داشته باشیم.‏ البته ا گه تا اون وقت از ذات الریه سقط نشده باشیم.‏

بیتا:‏ یعبىنبىی تو خیال داری تا اون موقع ‏همھهممبنیبنن جا لنگر بندازی؟ ‏(به عمید)‏ عمید بیا

بببنیبنن!‏ کاغذ و جوهرشو خریده ام.‏ بقیه شعارها رو هم باید تصویب کنیم.‏

ایرج:‏ پس لیلی کو؟ مگه با ‏سمشسمما نیومد؟

٢٦


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

جلیل:‏ جوش آورده بود.‏ الان می آد.‏

عمید:‏ عجب خوش خطه.‏ خط خودته؟

مصطفی:‏ ولىللىی عمید،‏ ‏همھهممبنیبنن الان داشتم می گفتم.‏ به نظر من چسبوندن اینا کار

ساده ای نیست.‏

عمید:‏ تو نگران نباش.‏ تو رو از این کار معاف می کنیم.‏

جلیل:‏ خب،‏ ‏بجببجچه ها بیایبنیبنن ببینیم چی کار باید بکنیم.‏

‏(همھهممه می نشینند.)‏

عمید:‏ فردا باید یه ضرب شسبىتبىی نشون شون بدبمیبمم که چهارشاخ ‏بمببممونن.‏

بیتا:‏ باید بفهمن که وقبىتبىی معلم ها با هم متحد می شن دیگه کسی جلودارشون

نیست.‏

ایرج:‏ باید دهنشونو...‏

‏(صدای زنگ در می آید.)‏

بیتا:‏ لیلیه.‏ ‏(بلند می شود و در را باز می کند.‏ لیلی به داخل می آید.)‏

لیلی:‏ سلام،‏ سلام رفقا.‏

‏(همھهممه بلند می شوند و به طرفش می روند:‏ ‏«سلام،‏ به به خابمنبمم شجاعی...»‏ جلیل

یک صندلىللىی برایش آماده می کند.)‏

لیلی:‏ ‏بجببجچه ها شرمنده ام.‏ به جون ‏همھهممه تون شرمنده ام.‏ من خودمو لایق این ‏مجممجحبتا

‏بمنبممی دوبمنبمم.‏

‏(همھهممه جز بیتا می نشینند.)‏

بیتا:‏ تو باعث افتخار مابىیبىی.‏ بعد از این ‏همھهممه که تو سر معلم زدن،‏ بالاخره یکی

پیدا شد که تو روشون وایسه.‏ تو ‏همھهممه ی ما رو روسفید کردی.‏ حالا وظیفه ی ماس

که کنارت باشیم و ازت طرفداری کنیم.‏

ایرج:‏ من یکی اصلاً‏ حاضرم به جای تو منتقل بشم!‏

عمید:‏ ‏همھهممه می دونن که تو قهرمان انتقالىللىی.‏

بیتا:‏ خب،‏ ‏بجببجچه ها ‏بهببههبرتبرره بشینیم برنامه ی فردا رو تنظیم کنیم.‏

٢٧


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

عمید:‏ مگه ‏همھهممون ‏مجممججلس تودیع که صحبتش بود چه اشکالىللىی داره؟ سالن مدرسه

هم که در اختیارمونه.‏

لیلی:‏ کیا شرکت می کبننبنن؟

جلیل:‏ من دیروز با چندتا از معلمای فردوسی صحبت کردم.‏ خیلی هاشون

موافق بودن.‏

عمید:‏ به نظر من مهم نیست که معلم ها ‏همھهممه شون شرکت کبننبنن.‏ در سالنو باز

می کنیم و به شا گردا می گیم بیان تو.‏ اونا هم که از خدا می خوان.‏ مهم اینه که

سالن پر بشه.‏

بیتا:‏ ‏مجممجخصوصاً‏ برای کف زدن و شعار دادن،‏ باید یه طوفابىنبىی راه بنداز ‏بمیبمم.‏

مصطفی:‏ ببینبنیبنن،‏ من حرفىففىی ندارما،‏ ولىللىی ‏سمشسمما خیال می کنبنیبنن رئیس اداره ‏همھهممبنیبنن جور

سا کت می شینه و می ذاره ‏سمشسمما هر کاری دلتون می خواد بکنبنیبنن؟

بیتا:‏ اون که از چبریبرزی خبرببرر نداره.‏

مصطفی:‏ به!‏ به جون خودت از سبریبرر تا پیازش خبرببرر داره.‏

لیلی:‏ ولىللىی این حرفا از ببنیبنن ما ببریبررون نرفته.‏ یعبىنبىی کی ‏بهببههش خبرببرر داده؟

‏(سکوت می شود.‏ ‏همھهممه به هم نگاه می کنند.‏ (

مصطفی:‏ کی ‏بهببههش خبرببرر داده؟ اون ‏همھهممه جا جاسوس داره.‏ بالاخره می فهمه.‏

عمید:‏ خب بفهمه.‏ چی کار می تونه بکنه؟

جلیل:‏ ‏ممممممکنه دستور بده در سالنو باز نکبننبنن.‏

عمید:‏ باشه،‏ ما هم تو حیاط مراسمسسممو اجرا می کنیم.‏

ایرج:‏ اصلاً‏ می ر ‏بمیبمم تو خیابون،‏ می ر ‏بمیبمم تو میدون.‏

بیتا:‏ من از خدا می خوام دستور بده در سالنو باز نکبننبنن.‏ فوری یه گزارش از

جریان ‏بهتبههیه می کنیم و ماجرا رو رسانه ایش می کنیم.‏

لیلی:‏ عالیه.‏ سروصداش ‏همھهممه جا می پیچه.‏

مصطفی:‏ بابا رسانه ایش دیگه برای چی بکنیم؟ خوب نیست.‏ ایراد می گبریبررن.‏

بیتا:‏ ایراد می گبریبررن؟ کی ایراد می گبریبرره؟ این مائیم که ایراد می گبریبرر ‏بمیبمم نه اونا.‏

٢٨


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

جلیل:‏ الان ‏بهببههبرتبررین فرصته که ‏همھهممه ی کثافتکاری ها و دزدی هاشونو رو کنیم و

آبروشو ببرببرر ‏بمیبمم.‏

لیلی:‏ ا گه سروصدای این جریان به رسانه ها بکشه حتماً‏ یه کاری دستش می دن.‏

مصطفی:‏ ولىللىی ‏بجببجچه ها،‏ خیلی عذر می خوام،‏ ولىللىی روراست بگم.‏ ‏سمشسمما خیلی از

مرحله پرتبنیبنن.‏ اون رئیس ماس.‏ ما که ‏بمنبممی تونیم باهاش طرف بشیم.‏ آخه کی به

حرف ما گوش می ده؟

لیلی:‏ اونا از سروصدا خوششون ‏بمنبممی آد.‏ ا گه ببیبننبنن تو اداره ش سروصدا بلند شده

عوضش می کبننبنن.‏

مصطفی:‏ به جون خودت عوض کردن ما خیلی آسون تره.‏ مثل خود ‏سمشسمما.‏ ‏(رو به

دیگران)‏ از بس از این حرفا زد آخرش منتقلش کردن.‏ حالا دیگه دستش به

جابىیبىی ‏بمنبممی رسه.‏ این ‏مجممججلس تودیع و این کارا هم هیچ دردی رو دوا ‏بمنبممی کنه.‏

عمید:‏ تو کله ت گرمه آقای ملک،‏ هر چی دلت ‏بجببجخواد می توبىنبىی بگی.‏

مصطفی:‏ آره آقا،‏ ما کله مون گرمه،‏ قبول،‏ ولىللىی ‏سمشسمما خیلی ببخشبنیبنن ها،‏ ‏سمشسمما کله تون

پوکه.‏ از من بشنوین،‏ این کارها عاقبت نداره،‏ آخرش کار دست خودتون می دین.‏

اینجا هر کس دنبال این کار رفته،‏ آخرش کله ش به سنگ خورده.‏

بیتا:‏ ولىللىی ما می خوابمیبمم کله مون به سنگ ‏بجببجخوره دوست عزیز.‏ بله،‏ ما ‏همھهممینو می خوابمیبمم.‏

ببینبنیبنن ‏بجببجچه ها،‏ من یه چبریبرزی می خوام بگم.‏ ‏ممممممکنه این کارا به قول مصطفی دردی

رو دوا نکنه.‏ از طرفىففىی هم ‏ممممممکنه ما رو به خاطر این کار توبیخ کبننبنن،‏ یا هر کاری که

بتونن.‏ ولىللىی چه اهمھهممیبىتبىی داره؟ ما آدمیم و باید فریاد خودمونو بکشیم.‏ آخه چقدر

باید ‏بجتبجحمل کرد؟ ‏سمشسمما تو سر یه سگ بزنبنیبنن با صدای وق وقش گوشتونو کر می کنه.‏

حالا یه ضربه ی ‏مجممجحکم به ما زده ان،‏ نباید صدامون در بیاد؟

عمید:‏ به خدا اینا ‏همھهممون چبریبرزاییه که من می خواستم بگم.‏

مصطفی:‏ ولىللىی ببخشبنیبنن ها،‏ شکر خدا که ما سگ نیستیم و آدمیم.‏ آدم هم ‏بهببههبرتبرره

چوبو ‏بجببجخوره و صداش در نیاد.‏ چون یکی دیگه ‏مجممجحکم تر می زنن تو کله ش.‏

٢٩


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

لیلی:‏ می بینبنیبنن ‏بجببجچه ها؟ می بینبنیبنن ما رو به چه روزی درآوردن؟ ما رو چنان

ترسونده ان که حالا دیگه خودمون هم خودمونو می ترسونیم.‏ ولىللىی ‏بهببههبرتبرره کله ی

آدمو داغون کبننبنن تا اینکه آدم خودش خودشو خفه کنه.‏

بیتا:‏ آفرین!‏ جون کلام ‏همھهممبنیبنن جاس.‏ این زندگی چیه که اینجور دودسبىتبىی ‏بهببههش

چسبیده ابمیبمم؟ ولش کنیم.‏ ارزوبىنبىی ‏همھهممون ها که درستش کرده ان.‏ بذار جسور

باشیم.‏ آخه پس ما برای چی معلم شده ابمیبمم؟ معلم شده ابمیبمم که شرف و عزت

نفس مونو با چندرغاز حقوق معامله کنیم؟ ا گه معلمی اینه پس چه فرفىقفىی با آژابىنبىی

داره؟

جلیل:‏ ‏بجببجچه ها به نظر من سخبرنبررابىنبىی فردا رو بذار ‏بمیبمم به عهده ی بیتا.‏

‏(همھهممه این پیشنهاد را تایید می کنند.)‏

بیتا:‏ من؟ نه،‏ من ‏بمنبممی توبمنبمم.‏ تو خودت مناسب تری.‏

لیلی:‏ راسبىتبىی ‏مجممججید کجاست؟ چطور پیداش نیست؟

عمید:‏ آها،‏ ‏مجممججید،‏ سخبرنبررابىنبىی رو می ذار ‏بمیبمم به عهده ی اون.‏

جلیل:‏ فکر ‏بمنبممی کنم قبول کنه.‏ اون خوشش ‏بمنبممی آد زیاد خودشو نشون بده.‏

لیلی:‏ چرا نیومده؟ مگه ‏بهببههش نگفتبنیبنن امشب جلسه دار ‏بمیبمم؟

بیتا:‏ من سر شب ‏بهببههش گفتم.‏

عمید:‏ خب،‏ چی گفت؟

بیتا:‏ چبریبرزی نگفت،‏ ولىللىی،‏ راستش علاقه ای هم نشون نداد.‏

لیلی:‏ خب،‏ بله،‏ ایشون ما رو قابل ‏بمنبممی دونن.‏ این جور کارا برای ایشون کوچیکه.‏

‏(بیتا می خواهد جوابىببىی بدهد،‏ اما بلافاصله جلوی خودش را می گبریبررد.)‏

مصطفی:‏ ‏مجممججید عاقل تر از اونه که خودشو قاطی این جور ‏بجببجچه بازی ها بکنه.‏

بیتا:‏ ‏بجببجچه بازی؟ چطور؟ به نظر ‏سمشسمما دفاع از معلمی که حقشو پابمیبممال کرده ان

‏بجببجچه بازیه؟ نه،‏ اشتباه نکنبنیبنن.‏ ما خیال ‏بمنبممی کنیم که با این کارمون وضعو تغیبریبرر

می دبمیبمم و بعدش دیگه ‏همھهممه چبریبرز روبراه می شه.‏ نه،‏ ما هم می دونیم که این کار

٣٠


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

کوچیکه.‏ ولىللىی حداقل یه آزمایشه،‏ یه ‏بجتبججربه س،‏ و تو ‏همھهممبنیبنن ‏بجتبججربه هاس که ما با چم

و خم کار آشنا می شیم.‏ خودمونو می سنجیم و ‏همھهممدیگه رو می شناسیم...‏

عمید:‏ و می فهمیم که هر کس چند مرده حلاجه.‏

لیلی:‏ و می فهمیم کی می ترسه و جا می زنه.‏

بیتا:‏ و برای کارهای بعدی آماده می شیم.‏

مصطفی:‏ بابا ‏سمشسمماها به کلی حواستون پرته.‏ چرا شلوغش می کنبنیبنن؟ چرا بیخودی

دردسر درست می کنبنیبنن؟ چرا ‏بمنبممی ذارین قضیه به خبریبرر و خوشی ‏بمتبمموم بشه؟

جلیل:‏ به خبریبرر و خوشی ‏بمتبمموم بشه؟ یعبىنبىی چی؟ تو چطور می خوای قضیه به خبریبرر و

خوشی ‏بمتبمموم بشه؟

مصطفی ‏(به لیلی):‏ مگه تو امروز با مدیر دفبرتبرر اداره صحبت نکردی؟ صبح تلفن

کرد مدرسه،‏ می گفت ظهر منتظرته.‏

جلیل:‏ خب منتظرش باشه،‏ که چی؟

مصطفی:‏ بابا اون ‏همھهممه کاره ی رئیسه.‏ می خواد میونه رو بگبریبرره و آشبىتبىی شون بده

دیگه.‏ منتها ‏سمشسمما دارین بیخودی ‏همھهممه چبریبرزو به هم می ریزین.‏

جلیل:‏ یعبىنبىی تو با اون دلال مظلمه داری صحبت می کبىنبىی و چبریبرزی به ما ‏بمنبممی گی؟

لیلی:‏ با کی؟ رئیس دفبرتبرر؟

ایرج:‏ ای نا کس،‏ داری دوطرفه کار می کبىنبىی؟

لیلی ‏(متوجه می شود که اوضاع خراب تر از آن است که با یک توضیح ساده حل

شود.‏ مشت بر مبریبرز می کوبد و بلند می شود):‏ تف به روی هر چی نامرد و دو به هم

زنه.‏ اون مرتیکه دلال سه روزه پابىپبىی من می شه که برم رئیسو ببینم،‏ ولىللىی من

‏مجممجحل سگ ‏بهببههش نذاشتم،‏ اون وقت ‏سمشسمما اینجوری مزد آدمو کف دستش می ذارین؟

واقعاً‏ که دست ‏سمشسمما درد نکنه.‏ من شده ام اینجا مرغ عزا و عروسی.‏ دارم

خودمو به خاطر ‏سمشسمما قربوبىنبىی می کنم،‏ تازه یه چبریبرزی هم بدهکار شده ام...‏

‏بجنبجخواستم آقا ‏بجنبجخواستم.‏ نه ‏مجممججلس تودیع تونو،‏ نه ‏بهتبههمت ها و گوشه کنایه هاتونو.‏

٣١


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

جلیل:‏ حالا چرا ناراحت شده ای؟ کسی حرفىففىی نزده.‏ ما فقط می خوابمیبمم بدونیم

جریان چی بوده.‏

لیلی:‏ کدوم جریان؟

عمید:‏ ما می خوابمیبمم بدونیم تو با اونا حرف زده ای یا نه.‏

لیلی:‏ یعبىنبىی ‏سمشسمما ‏همھهممبنیبنن قدر به من اعتماد دار ‏بمیبمم؟ فرض کنید حرف هم زده باشم،‏

فرض کنید رئیس هم دلالشو بفرسته تا با من صحبت کنه.‏ خب که چی؟ خیال

می کنبنیبنن من به ‏همھهممبنیبنن سادگی از حرفم دست برمی دارم؟ اونا روی دسمشسممبىنبىی و

خرده حساب شخصی برنامه ی منو به هم زده ان،‏ اضافه کارمو گرفته ان،‏ من هم

زیر بار ‏بمنبممی رم.‏ تا آخرش هم پای حرف خودم می ایستم.‏ ‏سمشسمما چی خیال

کرده این؟ فکر می کنبنیبنن من اینقدر هالو ام که با چارتا کلمه تعریف و تعارف خر

می شم و از حق خودم صرف نظر می کنم؟

بیتا ‏(بلند می شود):‏ لیلی جان من از ‏سمشسمما معذرت می خوام.‏ ‏بجببجچه ها این درست

نیست.‏ با یه روحیه ی مظنون و مردد کار از پیش ‏بمنبممی ره.‏ ما باید به هم اعتماد

داشته باشیم.‏ درست نیس که آدم به هر شایعه و حرف ‏بىببىی پایه ای اهمھهممیت بده.‏

‏(همھهممه ی نگاه های سرزنش بار متوجه مصطفی شده است.)‏

جلیل ‏(به مصطفی):‏ حالا به فرض که رئیس دفبرتبرر اداره به مدرسه تلفن کرده باشه،‏

خب چه نتیجه ای می خوای بگبریبرری؟

عمید:‏ آقای ملک،‏ ‏سمشسمما ا گه با شرکت در جلسه ی فردا ‏مجممجخالفی،‏ نیا.‏ ما که کسی رو

‏مجممججبور نکرده ابمیبمم.‏

مصطفی:‏ چطور؟ حالا مگه من چی گفتم که ‏همھهممه تون اینجوری براق شده این؟ من

گفتم حالا که طرف داره چراغ می زنه،‏ چرا نری باهاش حرف بزبىنبىی؟ اینجوری که

‏بهببههبرتبرره.‏ چار کلمه اون می گه،‏ چار کلمه هم تو.‏ موضوع به خبریبرر و خوشی ختم

می شه و می ره ‏بىپبىی کارش.‏

عمید:‏ خبریبرر و خوشی؟ ‏بجنبجخبریبرر آقای ملک.‏ این دفعه ما ‏بمنبممی خوابمیبمم قضیه به خبریبرر و

خوشی ‏بمتبمموم بشه.‏

٣٢


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

بیتا:‏ بله،‏ ما می خوابمیبمم ‏همھهممبنیبنن جا جلوشو بگبریبرر ‏بمیبمم تا بعد از این نتونه هر وقت یکی

باهاش ‏مجممجخالفت می کنه فوری منتقلش کنه.‏

جلیل:‏ آقا بر ‏بمیبمم سر اصل مطلب.‏ ‏مجممججید که نیست.‏ پس بیتا خودت باید سخبرنبررابىنبىی رو

بر عهده بگبریبرری.‏

لیلی:‏ ‏بجببجچه ها من خودم هم یه چبریبرزی آماده کرده ام،‏ البته برای آخر ‏مجممججلس ، بعد از

اینکه ‏سمشسمما سخبرنبررابىنبىی کردین.‏ می خوام حسابىببىی از خجالت شون دربیام.‏ منتها فکر

می کنم ‏بهببههبرتبرره قبلاً‏ برای ‏سمشسمما ‏بجببجخوبمنبمم که ا گه ایرادی داره درستش کنیم.‏ ‏(می ایستد و

از روی کاغذی که از جیبش درآورده می خواند.)‏ ‏«همھهممکاران،‏ دوستان...»‏

عمید:‏ نه،‏ اول دوستان بعد ‏همھهممکاران.‏

جلیل:‏ به نظر من ‏بهببههبرتبرره بگی ‏«دوستان ‏همھهممکار».‏

لیلی:‏ خیلی خب،‏ ‏(می خواند)‏ ‏«دوستان ‏همھهممکار...»‏

بیتا:‏ چطوره رودرواسی رو بذاری کنار و بگی.‏ ‏«همھهممکاران مبارز...»‏

جلیل:‏ نه بابا این دیگه خیلی تنده.‏

ایرج:‏ به نظر من که باید بگی ‏«یا معلم الاطفال،‏ یا ابله الر...»‏

جلیل:‏ بسه دیگه بابا گندشو در نیارین.‏

لیلی:‏ ‏«دوستان ‏همھهممکار!‏ ا کنون که هنگام ترک زادگاه ‏مجممجحبو ‏بمببمم،‏ این شهر ‏مجممجحروم و

ستمدیده فرا رسیده است،‏ احساسابىتبىی دوگانه مرا فرا گرفته است.‏ از یک بابت

غمگینم و از بابت دیگر خوشحال...»‏

ایرج:‏ صحیح است.‏ احسنت!‏ احسنت!‏ ‏(کف می زند.)‏

لیلی:‏ قربون ‏سمشسمما.‏ ‏«غمگینم به این علت که موطن مالوف و مولد مقبول و

خانواده ی عزیز و مهم تر از هر چبریبرز رفقای یکدل و فدا کار خود را ترک می گو ‏بمیبمم.‏

و خوشحالمللمم از بابت آن که با این شهر که فساد و حق کشی روح آن را آلوده کرده

است وداع می گو ‏بمیبمم...‏

ایرج ‏(از جا برمی خبریبرزد و مشتش را بلند می کند):‏ زنده باد معلم بیچاره...‏

‏(مصطفی با شدت کف می زند.)‏ مرگ بر منتقل کنندگان...‏

٣٣


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

‏(همھهممه هورا می کشند و دست می زنند.)‏

لیلی:‏ ‏بجببجچه ها هنوز ‏بمتبمموم نشده.‏ سا کت باشبنیبنن.‏

ایرج:‏ ما دیگه سا کت ‏بمنبممی شیم.‏

بیتا:‏ معلم پبریبرروز است،‏ معلم پبریبرروز است.‏

‏همھهممگی:‏ معلم پبریبرروز است،‏ معلم پبریبرروز است.‏

ایرج:‏ معلم ‏بىببىی پول است

‏همھهممگی:‏ معلم ‏بىببىی پول است.‏ معلم دلحللحخون است.‏ معلم ‏بىببىی حال است.‏

لیلی:‏ ‏بجببجچه ها گوش کنبنیبنن می خوام ایرادهاشو بگبنیبنن...‏

‏(همھهممگی شعار می دهند،‏ هورا می کشند و کف می زنند.)‏

لیلی:‏ بابا این سخبرنبررابىنبىی حیثیتیه...‏

بیتا:‏ درود بر معلم مقاوم!‏

‏همھهممگی:‏ درود بر معلم مقاوم.‏ درود بر معلم مهاجم.‏ درود بر معلم ملابمیبمم.‏

درود بر معلم مزاحم.‏

‏(بالاخره لیلی هم با آبهنبهها هم صدا می شود.)‏

پایان صحنه دو

٣٤


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

صحنه سه

‏(روی مبریبرز پوشیده از ظرف های غذا و نان و چند بطری مشروب است.‏ بیتا،‏ جلیل،‏

مصطفی و ‏مجممججید دور مبریبرز نشسته اند.‏ عمید کنار مبریبرز ایستاده و دارد ته مانده های

بطری ها را در یک لیوان خالىللىی می کند.‏ ایرج در گوشه ی اتاق با آلبوم عکس ها و

صفحه های خود مشغول است.‏ (

مصطفی:‏ عمید جان قربون دستت یه لیوان هم برای ما جور کن.‏

عمید:‏ فایده اش چیه؟ تو که هر چی تو اون خندق بلا می ریزی تاثبریبرری ‏بهببههت

‏بمنبممی کنه.‏

عمید:‏ آقا ‏مجممججید برات بریزم؟

‏(مجممججید از پشت روزنامه ای که در دست دارد لیوانش را نشان می دهد.)‏

مصطفی:‏ این ‏مجممججید عجب آدم زرنگیه!‏ از اول ‏مجممججلس یه لیوان گرفته دستش و تا

می خوای براش بریزی اونو می بره بالا.‏

بیتا:‏ بابا این چه وضعیه.‏ ا گه یکی از در وارد بشه خیال می کنه ‏مجممججلس ترحیمه.‏

پاشبنیبنن یه کاری بکنبنیبنن.‏

مصطفی ‏(به ایرج):‏ پاشو شادوماد،‏ پاشو بیا جلو،‏ اینقدر خودتو از ما پنهون نکن.‏ بیا

وسط یه لزگی بزن.‏

بیتا:‏ راست می گه ایرج پاشو.‏

جلیل:‏ استادش ‏همھهممبنیبنن شادوماد خودمونه.‏ بیتا صفحه اش رو بذار.‏

ایرج : به جون تو حالشو ندارم.‏

مصطفی:‏ ما هم می دونیم دل تو دلت نیست.‏ ولىللىی پاشو بیا جلو.‏ یالا.‏

٣٥


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

‏(با آهنگ صفحه ای که بیتا روی گرامافون گذاشته شروع به دست زدن می کند.‏

دیگران نبریبرز او را ‏همھهممراهی می کنند)‏

ایرج:‏ باور کنید حالش نیست.‏ مصطفی جور منو می کشه.‏ ملک جون قربون

دستت...‏

مصطفی:‏ ‏(بدون تعارف دستمال بزرگی را از جیب درمی آورد و می پرد وسط

اتاق:‏ نوکرت هم هستم.‏

‏(بدون توجه به آهنگ شروع به رقصیدن می کند.‏ دیگران می خندند و هو

می کنندش.‏ مصطفی انگشت هایش را به دهان فرو می کند و سوت تند و تبریبرزی

می زند و به رقص ادامه می دهد.)‏

عمید:‏ آقای ملک این جفتک انداخبنتبنن ها مناسب سن و سالت نیست.‏

مصطفی:‏ تا کور شود هر آنکه نتواند دید.‏ ‏(دست ایرج را می گبریبررد)‏ پاشو بیا،‏ پاشو

بیا وسط.‏

عمید:‏ مرگ من این هم شد رقص؟ بلد نیسبىتبىی مگه ‏مجممججبوری؟

مصطفی:‏ ا گه خیلی سرت می شه…‏ ‏(پای بیتا را لگد می کند و بیتا فریاد می کشد)‏

آخ ببخشید…‏

بیتا:‏ مهم نیست.‏

‏(مجممججید که یکی دو بار خود را از برابر هجوم های آبهنبهها کنار کشیده برمی خبریبرزد و

روزنامه هایش را زیر بغل می زند و به اتاق می رود.)‏

ایرج ‏(بالاخره بلند می شود):‏ برید کنار بابا آبرومونو بردین.‏ ‏(شروع به رقصیدن

می کند.‏ زود از نفس می افتد و می نشیند.‏ بقیه هم می نشینند.‏ ایرج لیوانش را

برمی دارد.)‏ من می خوام این لیوانو به سلامبىتبىی دو تا از رفیقام ‏بجببجخورم که برای

من خیلی زجمحجممت کشیدن و من ‏بهببههشون خیلی مدیوبمنبمم.‏ یکی ‏همھهممبنیبنن آقای ملک

خودمونه...‏

عمید:‏ ‏مجممجخلصش هم هستیم.‏

جلیل:‏ یه پارچه آقاس.‏

٣٦


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

ایرج:‏ یکی هم تو این ‏مجممججلس نیست و شاید هم ‏سمشسمما زیاد ازش خوشتون نیاد،‏

خابمنبمم شجاعی.‏

عمید:‏ برو بابا تو هم دلت خوشه...‏

ایرج:‏ نه،‏ به جون ‏سمشسمما اون خیلی برای من زجمحجممت کشید.‏ من کاری به کارای

دیگه ش ندارم.‏ درسته،‏ ‏بمنبممی بایست با ما اوبجنبججور رفتار می کرد.‏ نباید ما رو قال

می ذاشت که بره با رئیس اداره بسازه.‏ ولىللىی برای من یکی خیلی دوندگی کرد.‏

عمید:‏ حتماً‏ یه نفعی هم برای خودش داشته.‏

ایرج:‏ به هر حال،‏ من یکی مدیونشم.‏ سلامبىتبىی.‏ ‏(لیوانش را سر می کشد.)‏

بیتا:‏ از اون شب به بعد دیگه اینجا آفتابىببىی نشده.‏

عمید:‏ اینجا بیاد چی کار؟ ما رو آلت دست کرد و به نظامتش رسید دیگه.‏

جلیل:‏ ‏سمشسمما هم حرف گبریبرر آورده این؟ یعبىنبىی ما حرف دیگه ای ندار ‏بمیبمم با هم بزنیم؟

مصطفی:‏ ای بسوزه پدر معلمی.‏ من ‏همھهممه ش تو فکر اینم که کاش می شد یه کسب

و کاری راه بنداز ‏بمیبمم،‏ از این فلا کت دربیاییم.‏ از معلمی که چبریبرز درست و درموبىنبىی

در ‏بمنبممی آد.‏ اون جوری شاید وضع مون یه تکوبىنبىی می خورد.‏

بیتا:‏ آخه ‏همھهممه چبریبرز که پول نیست.‏

جلیل:‏ به نظر من تو این دنیا فقط به یه چبریبرز می شه دل خوش کرد.‏ یه خونه و یه

کسی که توش منتظرت باشه.‏

ایرج:‏ آره بابا تنهابىیبىی خیلی بده.‏

مصطفی:‏ ‏سمشسمماها هرچی می خواین بگبنیبنن.‏ من که می گم فقط پوله که خوشبخبىتبىی

می آره.‏

بیتا:‏ ‏سمشسمماها مثل ‏همھهممون آدمی هستبنیبنن که تو قصه ها می گن،‏ که خوشبخبىتبىی تو خونه اش

بود و دور دنیا دنبالش می گشت.‏ خوشبخبىتبىی ما تو ‏همھهممبنیبنن معلمیه.‏ ولىللىی ما کارمونو

دست کم می گبریبرر ‏بمیبمم.‏ اصلاً‏ ارزشی براش قائل نیستیم.‏ کار ما ساخبنتبنن انسانه.‏

خوشبخبىتبىی ما هم در ‏همھهممینه که زندگی و جووبىنبىی مونو سر این کار بذار ‏بمیبمم.‏

٣٧


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

عمید:‏ با این حساب من خوشبخت ترین آدم دنیام و خودم خبرببرر ندارم.‏ شیش

ساله که معلمم،‏ جون کندم و خودمو داغون کردم.‏ در عوض به جای رتبه ی

پنج،‏ رتبه ی دو ام.‏

جلیل:‏ معلمی یه وقبىتبىی ارج و قرب داشت.‏ الان که دیگه آدما رو از روی

موجودی بانکی شون به حساب می آرن،‏ نه موجودی کله شون.‏

عمید:‏ مگه یادت رفته؟ خودت اول سال با اون شور و شوق اومدی کارتو شروع

کردی.‏ هر کاری از دستت بر اومد ابجنبججام دادی.‏ سر کلاس،‏ خارج از کلاس.‏ هر

چی پول در آوردی خرج ابجنبججمن ها کردی،‏ ابجنبججمن ‏بمنبممایش،‏ سخبرنبررابىنبىی،‏ روزنامه نگاری،‏

شطرتحنتحج،‏ ولىللىی نتیجه اش چی شد؟ کسی ازت یه تعریف خشک و خالىللىی کرد؟ چرا،‏

عوض ‏همھهممه ی زجمحجممت هات اول یه تذکر برات فرستادن که سر کلاس خارج از درس

حرف نزبىنبىی.‏ بعد هم به ‏بهببههانه های مزخرف ابجنبججمن ها رو ازت گرفبنتبنن و درشو ‏بجتبجخته

کردن.‏

بیتا:‏ خیلی خب،‏ من ‏همھهممه ی اینا رو قبول دارم.‏ ولىللىی کی باید جلوی این وضعو

بگبریبرره؟ خود معلما باید یه کاری بکبننبنن.‏

جلیل:‏ ولىللىی معلما دیگه حال و حوصله شو ندارن.‏ اونا هم راهشو پیدا کرده ان.‏

عمید:‏ مثل اون لیلی مادر به عزا.‏ اون از اوناس که راهشو خوب پیدا کرده.‏ اون

هیچ وقت مثل ما دچار نا کامی ‏بمنبممی شه.‏ وقبىتبىی که ما اینجا ‏جمججممع می شیم و از

بدبجببجخبىتبىی هامون می گیم،‏ اون داره یکی یکی از پله های نردبان ترقیش بالا می ره.‏

‏(صدای زنگ در شنیده می شود.)‏

جلیل:‏ کیه؟

ایرج ‏(بلند می شود):‏ فکر کنم لیلی باشه.‏ من با اجازه تون ‏بهببههش گفته بودم که بیاد

اینجا.‏ بالاغبریبررتاً‏ تو ذوقش نزنبنیبنن.‏ چبریبرزی نگبنیبنن که ناراحبىتبىی پیش بیاد.‏ ‏(بیتا که بلند

شده بود در را باز کند می نشیند.)‏

‏(ایرج در را باز می کند،‏ کمی جلوی در مکث می کند.‏ لیلی ‏بمنبممی خواهد به داخل

بیاید.‏ ایرج ببریبررون می رود و در را پیش می گذارد.)‏

٣٨


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

عمید:‏ من که حوصله شو ندارم.‏ ‏(به جلیل)‏ بر ‏بمیبمم تو حیاط خلوت؟

مصطفی:‏ خوب نیست بابا به خاطر ایرج هم که شده نباید برین.‏

جلیل:‏ بذار ببینیم چی داره بگه.‏

مصطفی:‏ چطوره یه کم اینجا رو مرتب کنیم؟

بیتا:‏ ‏همھهممبنیبنن جوریش از سرش هم زیاده.‏

‏(صدای ایرج می آید و بعد وارد می شود.)‏

ایرج:‏ بیا تو بابا این حرف ها چیه.‏

لیلی:‏ من فقط یه کار کوچکی با تو دارم...‏ ‏(چشمش به ‏جمججممع و بساط روی مبریبرز

می افتد)‏ عجب ‏بىببىی موقع اومدم ها...‏ ‏(به دیگران)‏ سلام!‏

‏(مصطفی بلند می شود و به گرمی جوابش را می دهد.‏ جلیل و بیتا به ‏بىببىی ‏مجممجحلی جواب

می دهند.)‏

لیلی:‏ چطوری آقای ملک؟ خوب ‏جمججممع تون ‏جمججممعه.‏

مصطفی:‏ قربون ‏سمشسمما.‏

لیلی:‏ پس ‏مجممججید کجاس؟ باز هم چپیده توی لونه ش و درو به روی خودش بسته؟

‏(شوخی اش ‏بىببىی تاثبریبرر می ماند و فضای سنگبنیبنن آشکارتر می شود.)‏

مصطفی:‏ چرا ‏همھهممه تون یه دفعه سا کت شدین؟

لیلی ‏(بعد از چند ‏لحللححظه که کسی جواب ‏بمنبممی دهد):‏ من می دوبمنبمم چرا سا کت شدن.‏

مهم نیست.‏ من ‏بمنبممی خواستم بیام اینجا.‏ فقط به خاطر ایرج بود.‏

مصطفی ‏(نگاه سرزنش باری به آن دو می اندازد):‏ خیلی هم خوش اومدی.‏

لیلی:‏ ‏سمشسمما هر چی می خواین فکر کنبنیبنن اما من مطمئنم که هیچ وقت زجمحجممت اینو به

خودتون ندادین که ببینبنیبنن حقیقت قضیه چی بود.‏

بیتا:‏ قضیه خیلی ساده بود خابمنبمم شجاعی.‏ قضیه این بود که ‏سمشسمما ‏همھهممه ی قول و

قرارهاتو با ما به هم زدی تا منتقلت نکبننبنن.‏

عمید:‏ بعدش هم اینقدر دستمال به دست گرفبىتبىی و دنبال شون افتادی تا کردنت

ناظم بوعلی.‏ اینه حقیقت قضیه.‏

٣٩


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

لیلی:‏ خب دیگه،‏ آدم بشینه تو خونه ش و ‏بجببجخواد بفهمه اوضاع از چه قراره،‏ جز

این هم نباید انتظاری داشت.‏ من یه چبریبرزی رو از ‏سمشسمما می پرسم.‏ ‏سمشسمما هیچ وقت

خودتونو جای من گذاشتبنیبنن؟ هیچ فکر کردین که من تو چه وضعیبىتبىی گبریبرر کرده

بودم؟

عمید:‏ من ننگ دارم خودمو جای تو بذارم.‏

لیلی ‏(نگاهش از خشم برق می زند):‏ ‏سمشسمما فقط خوب بلدین شعارهای دهن پرکن

‏بجتبجحویل بدین.‏ اونوقت هم ‏همھهممبنیبنن طور بود.‏ من داشتم دسبىتبىی دسبىتبىی قربوبىنبىی می شدم

و ‏سمشسمما فقط شعار می دادین.‏ هیچ به فکر این نبودین که چه بلابىیبىی داره سر من

می آد.‏ خیال می کنبنیبنن قضیه با منتقل شدن من ‏بمتبمموم می شد؟ اونا داشبنتبنن یه

پرونده ی حسابىببىی برام درست می کردن.‏ ‏سمشسمما که از هیچی خبرببرر ندارین.‏ برای ‏سمشسمما

هم بد می شد.‏ موضوع ‏مجممججلس تودیع رو به پلیس هم خبرببرر داده بودن.‏

مصطفی:‏ ای داد...‏ اسم منم بوده؟ اسم منم بوده؟

لیلی:‏ من ‏همھهممون شب جلوشونو گرفتم.‏ یعبىنبىی حالیشون کردم که به نفع خودشوبمنبمم

نیست.‏ حالا من می خوام یه چبریبرزی رو بگم.‏ فرض کنیم من می رفتم و حبىتبىی

فرض کنیم اون ‏مجممججلس تودیع کذابىیبىی هم تشکیل می شد.‏ که البته هیچ وقت

اجازه شو ‏بمنبممی دادن.‏ خب،‏ که چی؟ جز این که بنده رو سر زمستوبىنبىی آلاخون

والاخون کبننبنن و زندگیمو به هم بریزن و زهرچشمی هم از بقیه بگبریبررن؟ نه،‏ واقعاً‏

می گم.‏ من قید ‏همھهممه چیو زده بودم و تصمیم گرفته بودم که برم.‏ ولىللىی بعدش

فکر کردم آخه برای چی؟ ارزششو داره؟ ا گه برم چی به دست می آرم؟ مگه

نه اینکه اونا ‏همھهممینو می خوان؟ برم که اونا به ریشم ‏بجببجخندن؟

مصطفی:‏ راس می گه.‏ چرا آدم بذاره به ریشش ‏بجببجخندن؟

لیلی:‏ آدم باید واقع ببنیبنن باشه.‏ آدم باید ببینه دنیا داره به کدوم ‏سمسسممت می ره.‏ من

داشتم خلاف جریان شنا می کردم و اینجوری آدم فقط خودشو سبک می کنه.‏

چون جلوی جریان اصلی رو که ‏بمنبممی شه گرفت.‏ باید باهاش کنار اومد.‏ منم راهشو

٤٠


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

پیدا کردم.‏ یه سنگرو از دست اونا درآوردم.‏ ا گه می خوابمیبمم کاری کنیم راهش

اینه که سنگرا رو از دست اونا در بیار ‏بمیبمم.‏ نه اینکه بشینیم آه و ناله کنیم.‏

مصطفی ‏(سخت ‏بجتبجحت تاثبریبرر قرار گرفته):‏ به خدا راست می گه.‏ من که ‏همھهممه حرفاشو

قبول دارم.‏

عمید:‏ به روباه گفبنتبنن شاهدت کیه گفت دثممممم.‏

مصطفی:‏ مگه من با تو شوخی دارم؟

لیلی:‏ حالا ‏سمشسمما خودتونو از من کنار کشیده این و به حساب خودتون منو بایکوت

کرده این.‏ خب،‏ میل خودتونه.‏ من آدمی نیستم که منت از کسی بکشم.‏ ولىللىی

خیال می کنبنیبنن ضررش به کی می رسه؟ بالاخره ما می خوابمیبمم تو این شهر زندگی

کنیم.‏ پس فردا امتحانات متفرقه س،‏ چند روز دیگه صندوق تعاوبىنبىی.‏ هر روز یه

موضوعی پیش می آد.‏ ما باید هوای ‏همھهممدیگه رو داشته باشیم.‏ من ‏بهببههتون قول

می دم از سال دیگه هیچ لیسانسی توی بوعلی کمبرتبرر از ده ساعت اضافه کار

نداشته باشه.‏ تازه یه فکری هم برای بیتا کردم.‏ دیدین این طفلی امسال چقدر

برای ابجنبججمن ها زجمحجممت کشید و دوندگی کرد؟ تازه آخرش هم ‏همھهممه رو به حساب

یکی دیگه گذاشبنتبنن.‏ ا گه سال دیگه بیاد بوعلی ‏بمتبممام مدرسه رو در اختیارش

می ذارم.‏

‏(سکوت می کند.‏ امیدوار است که ‏مجممججاب شان کرده باشد.)‏

جلیل:‏ تو که اینقدر دست ودل باز شده ای چرا یه فکری به حال رتبه های ملک

‏بمنبممی کبىنبىی؟ بیچاره الان چهار پنج رتبه عقب افتاده داره.‏

عمید:‏ خانوم آبرو رو خورده حیا رو ‏فىقفىی کرده.‏ انگار نه انگار ‏همھهممبنیبنن چند وقت

پیش ‏همھهممه ی ما رو به رئیس فرهنگ فروخت.‏

ایرج:‏ سخت نگبریبرر آقا عمید،‏ ما از ‏سمشسمما یه خواهشی کردبمیبمم.‏

لیلی:‏ بذار بگه هرچی دلش می خواد.‏ از وقبىتبىی اومدم هی به خیال خودش نیش

می زنه.‏ من که می دوبمنبمم از چی ناراحته.‏

عمید:‏ می دوبىنبىی از چی ناراحتم؟ ‏همھهممه می دونن!‏ از وجود ‏بجنبجحس تو ناراحتم.‏

٤١


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

لیلی:‏ ما عادبمتبممون ‏همھهممینه.‏ چشم ندار ‏بمیبمم ببینیم دیگران به چبریبرزی برسن.‏ خودمون

که هیچ کاری از دستمون بر ‏بمنبممی آد.‏ وقبىتبىی هم کسی پیدا بشه که ‏بجببجخواد کاری کنه،‏

‏جمججممع می شیم و پشت سرش صفحه می ذار ‏بمیبمم.‏

عمید:‏ حالا فکر می کبىنبىی شق القمر کردی که ناظم شده ای؟

لیلی:‏ هر چی هست از دست تو یکی که بر ‏بمنبممی آد.‏

عمید:‏ معلومه که بر ‏بمنبممی آد.‏ من ننگ دارم به خاطری ‏همھهممچبنیبنن چبریبرزی دستمال به

دست بگبریبررم.‏

ایرج:‏ ‏بجببجچه ها دست بردارین.‏ چتون شده؟

عمید:‏ من اصلاً‏ می خوام ببینم این جوجه ناظم چیکاره س که اومده خودشو به

رخ ما می کشه و فخر می فروشه.‏

لیلی:‏ من می دوبمنبمم این از چی دلحللحخوره.‏ نتونست نقشه شو اجرا کنه،‏ حالا ناراحته.‏

عمید ‏(گیج شده است):‏ کدوم نقشه؟

لیلی:‏ دیگه حاشا کردن نداره که.‏ اینو ‏همھهممه می دونن که تا به یکی می رسی

می خوای خواهرتو ‏بهببههش قالب کبىنبىی.‏ ‏همھهممبنیبنن نقشه رو برای ایرج هم داشبىتبىی.‏ منتها از

وقبىتبىی من افتادم دنبال کارش...‏

عمید:‏ عجب آدم وقیحی هسبىتبىی!‏

بیتا ‏(بالاخره از کوره در می رود):‏ اینجا جای این غلط ها نیست سرکار خابمنبمم!‏ اینجا

خونه ی ماست.‏ به هر دلیلی اومدی،‏ کارتو ‏بمتبمموم کن برو.‏

‏(همھهممهمه می شود.‏ ایرج بلند می شود که او را ببریبررون ببرببررد.)‏

لیلی:‏ دور هم ‏جمججممع شده این روتون زیاد شده،‏ ها؟ فکر کرده این!‏ من اینقدر ‏بجببجچه

نیستم که خودمو با ‏سمشسمما یکی کنم.‏

ایرج:‏ بیا بر ‏بمیبمم دیگه.‏

لیلی:‏ ‏...ولىللىی یادتون باشه.‏ یه رو ‏بىیبىی ازتون کم کنم که تا عمر دارین یادتون نره.‏

‏(مجممججید به سروصدای دیگران از اتاق ببریبررون آمده است.)‏

‏مجممججید:‏ خابمنبمم ‏بمتبممومش کن دیگه!‏ بفرما برو ببریبررون.‏

٤٢


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

لیلی:‏ من تو یکی رو خوب می شناسم.‏ ‏همھهممه تونو می شناسم.‏ بعد از این

تک تک تون با من طرفبنیبنن.‏

‏(خارج می شود و می خواهد در را بکوبد.‏ ایرج می پرد و در را می گبریبررد.‏ نگاهی

سرزنش آمبریبرز به بقیه می اندازد و خارج می شود.)‏

مصطفی:‏ نامرد ‏بىببىی حیا!‏ چه حرفابىیبىی از خودش درمی آره!‏

جلیل:‏ اینا ‏همھهممه شون ‏همھهممیبننبنن.‏ تا به جابىیبىی می رسن باد تو دماغشون می افته و افسار

پاره می کبننبنن.‏

بیتا:‏ تقصبریبرر خودمونه.‏ خوب که فکرشو می کبىنبىی می بیبىنبىی ‏همھهممه اش تقصبریبرر خودمونه.‏ ما

به اینا رو می دبمیبمم.‏ خودمونو کنار می کشیم و تو هیچ جریابىنبىی شرکت ‏بمنبممی کنیم.‏

اونوقت اینا از فرصت استفاده می کبننبنن و دورو به دست می گبریبررن و هر موقعیت و

امتیازی هست قبضه می کبننبنن.‏

جلیل:‏ بذار بکبننبنن.‏ ارزوبىنبىی خودشون.‏ این موقعیتا و امتیازا فقط لایق ‏همھهممبنیبنن

رجاله ها و پاچه ورمالیده هاست.‏

عمید:‏ آخه چرا ما رو راحت ‏بمنبممی ذارن؟ چرا ما رو وسیله ی خودبمنبممابىیبىی و

خودفروشی خودشون می کبننبنن؟

جلیل:‏ ‏بهببههبرتبررین راه در مقابل اینا ‏بىببىی اعتناییه.‏ ا گه تو روشون وایسی و باهاشون در

بیفبىتبىی به حساب حسودی می ذارن.‏ به حساب موفقیت خودشون.‏ ‏بهببههبرتبررین راه اینه

که بذاری به خیال خودشون خوش باشن و هر غلطی دلشون می خواد بکبننبنن.‏

عمید:‏ ولىللىی آخه تکلیف ما چیه؟ از دست این رجاله ها کجا باید بر ‏بمیبمم؟ من دیگه

از دست اینا کارد به استخوبمنبمم رسیده...‏

‏مجممججید:‏ اشکال کار ‏همھهممینه.‏ ما فقط وقبىتبىی به این فکر می کنیم که تکلیف خودمونو

روشن کنیم که کارد به استخوبمنبممون رسیده.‏ وقبىتبىی کارد به استخون می رسه آدم

چی کار می کنه؟ می زنه به سیم آخر.‏ بعد که احساساتش فروکش کرد،‏ باز

برمی گرده سر خونه ی اول.‏ یه کمی هم پشیمونه که چرا کنبرتبررلشو از دست داده و

خونشو کثیف کرده.‏

٤٣


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

عمید:‏ پس چاره چیه؟ یعبىنبىی وقبىتبىی کارد به استخون رسید هم نباید حرفىففىی بزنیم؟

‏مجممججید:‏ نه دوست عزیز،‏ اشتباه نشه.‏ آدمی که تو این دنیا زندگی کنه و کارد به

استخوانش نرسه اصلاً‏ آدم نیست.‏ حرف من اینه که سوالىللىی که تو پیش کشیدی

سوال جدی ایه که ‏بمتبمموم زندگیت ‏بهببههش مربوطه و ا گه لازم بشه باید ‏بمتبمموم زندگیتو

سرش بذاری.‏ پس ‏بمنبممی توبىنبىی با احساسات برانگیخته ‏بهببههش جواب بدی.‏ چون اوبجنبجچه

که مقابل توئه یه ‏مجممججموعه س،‏ یه نظامه،‏ که خود ما هم یه مهره ی کوچکش

هستیم.‏ یه واقعیت بزرگ و نبریبررومنده.‏ یه واقعیت کهنه و ریشه دار که سراسر

زندگی ما رو در بر گرفته.‏ باید بذاری احساساتت فروکش کنه.‏ با حوصله و حواس

‏جمججممع با دنیا روبرو بشی.‏ ببیبىنبىی واقعاً‏ چی کاره ای و از این دنیا چی می خوای.‏ چون

‏همھهممبنیبنن تعیبنیبنن تکلیف ‏ممممممکنه تو رو وارد یه جنگ کنه.‏ یه جنگ طولابىنبىی و پر از چم

و خم که فقط آدمابىیبىی که با خودشون تسویه حساب کردن تا آخرش دووم

می آرن.‏

جلیل:‏ ولىللىی اصلاً‏ چرا باید وارد این جنگ شد؟ چه تضمیبىنبىی برای نتیجه اش

هست؟ چرا وارد جنگی بشیم که پایانش مشکوکه؟

‏مجممججید ‏(به عمید):‏ می بیبىنبىی؟ برای ‏همھهممینه که می گم باید حواستو ‏جمججممع کبىنبىی.‏ اینم یه

مسئله ایه که باید ازش بگذری:‏ تردید.‏ خیلی ها بودن که کارد به استخونشون

رسیده و وارد جنگ شده ان.‏ ولىللىی بعد دیده ان که تضمیبىنبىی نداره.‏ بعد از مدبىتبىی

مایوس و دودل شده ان و کنار کشیده ان.‏

جلیل:‏ مسئله فقط به تردید و یأس و خستگی ختم ‏بمنبممی شه.‏ صحبت سر احساس

مسئولیته.‏ چرا باید آدما رو به راهی بکشیم که تضمیبىنبىی برای موفقیتش نیست؟ با

چه جرابىتبىی به خودمون حق می دبمیبمم که با زندگی آدما بازی کنیم؟ آخر سر که به

بن بست می رسیم،‏ که ‏همھهممیشه هم ‏همھهممبنیبنن نصیب مون می شه،‏ کی مسئولیتش رو به

عهده می گبریبرره؟ چطور می تونیم تو چشم آدمابىیبىی نگاه کنیم که به ما اعتماد کردن

و زندگی شونو به ما سبرپبرردن و ما به بن بست کشوندبمیبممشون...‏

بیتا:‏ خب پس می گی دست رو دست بذار ‏بمیبمم و هیچ کاری نکنیم؟

٤٤


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

جلیل:‏ من می گم ول کنبنیبنن این خواب و خیالای خوش بینانه رو.‏ چقدر می خواین

خودتونو گول بزنبنیبنن؟ دنیا عوض کردبىنبىی نیست.‏ دنیا فرض ‏مجممجحتومه.‏ قانون خودشو

داره.‏ خودش هر وقت ‏بجببجخواد عوض می شه.‏ من و ‏سمشسمما ‏بمنبممی تونیم تغیبریبررش بدبمیبمم.‏

مگه چقدر باید امتحان کرد؟ چقدر باید زندگی و حیثیت آدم لگدمال بشه و تو

جنگ نابرابر خودشو قربوبىنبىی کنه؟ ول کنبنیبنن آقا...‏ اونابىیبىی که از ما عاقل تر و فهمیده تر

و بابجتبججربه تر از ما بودن کردن و نشد.‏ اینقدر با خودتون و سرنوشت خودتون

کلنجار نرین.‏ آخه مگه از این دنیا چه انتظاری می شه داشت؟

عمید:‏ خب پس باید چی کار کرد؟ سوخت و ساخت؟

جلیل:‏ چرا اسمسسممشو می ذاری سوخبنتبنن و ساخبنتبنن؟ چرای ‏بمنبممی گی قناعت و درویشی؟

چرا ‏بمنبممی گی وارستگی و بلندنظری؟ سرنوشت ما ‏همھهممینه.‏ چرا قبول نکنیم؟ اونابىیبىی

که کم طاقبنتبنن،‏ ازکوره در می رن و دم از جنگ و مبارزه می زنن.‏ ولىللىی اونابىیبىی که

وارسته و بلندنظرن تاب می آرن.‏

‏مجممججید:‏ ‏بجنبجخبریبرر،‏ تند نرو.‏ فکر نکن با این حرفا می توبىنبىی خودتو فریب بدی و کسی رو

‏مجممججاب کبىنبىی.‏ تو ا گه ‏بمنبممی خوای می توبىنبىی تو اون کاشانه ی گرمت جا خوش کبىنبىی و وارد

معرکه نشی.‏ ولىللىی حرمت کلماتو نگه دار.‏ وارستگی و بلندنظری این نیست که

آدم دودسبىتبىی به سهم حقبریبرر و ناچبریبرزش ‏بجببجچسبه و از چبریبرزابىیبىی که نداره صرف نظر کنه.‏

وارستگی یعبىنبىی صرف نظر کردن از ‏همھهممون سهم ناچبریبرز و رها کردن سرنوشت حقبریبرر.‏

این حرفا هم فقط برای لاپوشابىنبىی ترسه.‏ ترس از وظیفه ای که داری انکارش

می کبىنبىی و سرنوشبىتبىی که با انتظارات و توقعاتت از زندگی جور در ‏بمنبممی آد.‏ چون

پایانش به خون مرگ آغشته ست.‏

‏(ایرج وارد می شود.‏ ملتهب و ‏بىببىی قرار است.‏ لیوان نیمه پری را از روی مبریبرز

برمی دارد و سر می کشد.)‏

بیتا:‏ چی شد ایرج؟

‏(ایرج جواب ‏بمنبممی دهد.)‏

جلیل:‏ بالاخره معامله جوش خورد؟

٤٥


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

مصطفی:‏ آها پس دلشوره ی حجله گرفته ای!‏

جلیل ‏(از میان قهقهه ی دیگران):‏ تو که اینقدر کم دل نبودی!‏

عمید:‏ بگو ببینیم چی شد بالاخره؟

مصطفی:‏ قرار عقد و عروسی رو هم گذاشتبنیبنن؟

بیتا:‏ چرا حرف ‏بمنبممی زبىنبىی؟ بگو ببینیم چی شده.‏

ایرج:‏ چی می خواسبىتبىی بشه؟ بازم ‏بجتبججدید شدبمیبمم.‏

مصطفی:‏ یعبىنبىی چی؟ یعبىنبىی ‏همھهممه ی قول و قرارا مالیده؟

ایرج:‏ آره،‏ حلقه مو پس فرستادن.‏ دخبرتبرره می خواد ادامه ‏بجتبجحصیل بده.‏

مصطفی:‏ آخه چرا؟ اونا که موافقت کرده بودن.‏

جلیل:‏ نکنه سر مهریه چغری کرده ای؟

ایرج:‏ نه بابا اینا می دونن ‏(به بیتا و ‏مجممججید اشاره می کند)‏ هر چی اونا گفبنتبنن من قبول

کردم.‏ دو بار مهریه رو بردن بالا من حرفىففىی نزدم.‏ ‏همھهممه جور باهاشون کنار اومدم.‏

ولىللىی آخرش...‏

مصطفی:‏ عجب نامردابىیبىی پیدا می شه.‏ پس چرا از ‏همھهممون اولش نگفبنتبنن؟

ایرج ‏(نا گهان درماندگی اش به کینه ای سوزان تبدیل می شود):‏ ادامه ‏بجتبجحصیلی

یادش بدم که حظ کنه.‏ منو ‏بمنبممی تونن سنگ رو ‏تحیتحخ کبننبنن.‏ ‏(کتش را از روی جالباسی

برمی دارد.)‏

بیتا ‏(به طرفش می آید):‏ کجا؟

ایرج:‏ صبرببرر کن می دوبمنبمم چیکارش کنم.‏

‏(مجممججید هم به طرفش می آید تا جلویش را بگبریبررد.‏ ایرج مقاومت می کند.‏ ‏همھهممهمه

می شود.‏ ایرج ناسزا می گوید و می خواهد خودش را برهاند.)‏

‏مجممججید:‏ این حرفا چیه می زبىنبىی ایرج.‏ بیا بگبریبرر بشبنیبنن.‏ ‏(یک صندلىللىی را نزدیک

می کشد.)‏ تو معلمی،‏ جاهل ‏مجممجحل که نیسبىتبىی.‏

عمید:‏ حالا مگه اصلاً‏ چی شده...‏

جلیل:‏ دخبرتبررشونو ‏بمنبممی دن،‏ ندن...‏

٤٦


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

مصطفی:‏ فدای سرت بابا!‏

ایرج:‏ من شاشیدم به این معلمی.‏ کاش پاسبون بودم،‏ سوپور بودم،‏ اینقدر

خفت ‏بمنبممی کشیدم.‏

بیتا:‏ تو رعایت هیچی رو ‏بمنبممی کبىنبىی.‏ حالا دخبرتبررشونو ‏بمنبممی دن،‏ باید حرمت ‏همھهممه چیو زیر

پا بذاری و هرچی از دهنت درمیاد بگی؟

ایرج:‏ آره،‏ من رعایت هیچی رو ‏بمنبممی کنم.‏ چه انتظاری جز این داری؟ مگه کسی

رعایت منو کرده؟ من پونزده ساله معلمم.‏ هنوز دست چپ و راستمو ‏بمنبممی شناختم

که فرستادبمنبمم دهات،‏ دهابىتبىی که سگ می بسبىتبىی بند ‏بمنبممی شد.‏ پونزده سال به ‏همھهممبنیبنن

وضع.‏ حالا چی دارم؟ یه نگاه به زندگیم بکن.‏ از زندگی یه سرباز وظیفه بدتره.‏

از ترس اینکه باز ‏بجببجخوام منتقل بشم جرات ‏بمنبممی کنم یه خونه اجاره کنم،‏ اومده ام

اینجا سربار ‏سمشسمماها شده ام.‏ مگه جنایت کرده ابمیبمم که معلم شده ابمیبمم؟ مگه ما حق

ندار ‏بمیبمم؟ مگه ما آدم نیستیم؟ چقدر بدبجببجخبىتبىی و دربدری؟ بعد هم چه انتظارابىتبىی از

آدم دارن!‏ خودشون هر غلطی دلشون ‏بجببجخواد می کبننبنن،‏ ولىللىی برای ما ‏همھهممه چبریبرز

قدغنه،‏ چون ‏«با شئونات معلمی جور در ‏بمنبممی آد»...‏ این شغل نیست که ما دار ‏بمیبمم.‏

مصیبته،‏ خوره ست،‏ طوق لعنته که به گردن مون افتاده.‏

مصطفی:‏ حالا دیگه ولش کن.‏ فکرشو نکن.‏ می گذره.‏ خیلی چبریبرزا گذشته،‏ اینم

می گذره.‏

ایرج:‏ ول می کنم می رم عملگی،‏ لبوفروشی،‏ ‏جمحجممالىللىی.‏ هر چی باشه سگش شرف

داره به این کار.‏ ما که جون مونو سر راه پیدا نکرده ابمیبمم...‏

‏(مجممججید و بیتا نگاهی با هم رد و بدل می کنند.)‏

بیتا:‏ ایرج جان پاشو بر ‏بمیبمم ببریبررون یه هوابىیبىی به سرت ‏بجببجخوره.‏ پاشو عزیزم.‏

‏(ایرج را بلند می کند و با خود به ببریبررون می برد.‏ مصطفی پا کت سیگارش را

برداشته و به جلیل اشاره می کند.‏ با هم به حیاط خلوت می روند.)‏

مصطفی:‏ آدم باورش ‏بمنبممی شه.‏ داشت گریه می کرد.‏ آدمی به ‏بىببىی خیالىللىی اون.‏ یعبىنبىی

این خواستگاری اینقدر براش اهمھهممیت داشت؟

٤٧


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

جلیل:‏ تاب و ‏بجتبجحمل آدم هم حدی داره.‏ هر کس دیگه ای بود بدتر از اینا

می کرد.‏

مصطفی:‏ چرا؟ موضوع چیه؟ مگه اون چی کار کرده؟

جلیل ‏(صدایش را پایبنیبنن می آورد):‏ چطور؟ تو هیچی ‏بمنبممی دوبىنبىی؟

مصطفی ‏(او هم صدایش را پایبنیبنن می آورد):‏ من فقط می دوبمنبمم که گاه گاهی پشت

سرش یه حرفابىیبىی می زنن.‏

جلیل:‏ و انگار ‏همھهممبنیبنن حرفا به گوش خانواده ی دخبرتبرر هم رسیده.‏

مصطفی:‏ ولىللىی آخه موضوع چیه؟

جلیل:‏ چند سال پیش که تو یه شهر دیگه بوده،‏ خونواده ی یکی از شا گردا ازش

شکایت می کبننبنن،‏ یه نسبت هابىیبىی ‏بهببههش می دن و یه پرونده براش درست می کبننبنن.‏

البته بعدها پرونده رو می خوابونن و حکمی صادر ‏بمنبممی شه.‏ ولىللىی حرفش می مونه.‏ از

اون به بعد،‏ این بیچاره دابمئبمم خودشو از این شهر به اون شهر منتقل می کنه.‏ اینجا

هم مدبىتبىی بود ‏همھهممه فهمیده بودن.‏

جلیل:‏ شهر کوچیک ‏همھهممینه دیگه.‏ آدم پیش از اینکه خودش بره،‏ اخبار و

شایعاتش می ره.‏

مصطفی:‏ ولىللىی راسته؟

جلیل:‏ خدا می دونه.‏ شاید راست باشه،‏ شایدم نباشه.‏ ایناش دیگه مهم نیست.‏

وقبىتبىی معلم باشی کافیه که ‏همھهممچبنیبنن نسببىتبىی ‏بهببههت بدن.‏ دیگه داغشو خورده ای و

مشکل می شه اون داغو پا ک کرد.‏

مصطفی:‏ ولىللىی ا گه حقیقت نداشته باشه؟ خیلی ‏بىببىی رجمحجممانه ست.‏

جلیل:‏ آره.‏ ولىللىی ا گه حقیقت هم داشته باشه،‏ ‏بىببىی رجمحجممانه ست.‏

پایان صحنه سه

٤٨


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

صحنه چهار

‏(بیتا تنها در اتاق نشیمن پشت مبریبرز نشسته است.‏ خرده ریزهای اتاق کمبرتبرر شده

است و کتاب ها و روزنامه های پرا کنده دیگر در اتاق نیست.‏ گلدان هابىیبىی که داخل

خانه بود خشک شده اند.‏ بیتا مشغول نوشبنتبنن در یک دفبرتبرر است و چند کتاب کنار

دستش است.‏ زنگ می زنند.‏ بلند می شود و از چشمی در ببریبررون را نگاه می کند.‏

در را باز می کند و عمید وارد می شود.)‏

عمید:‏ سلام!‏

بیتا ‏(متعجب اما خوشحال از دیدن او):‏ سلام.‏ حالت چطوره؟

عمید:‏ خو ‏بمببمم.‏ تو چطوری؟ حالت خوبه؟

بیتا:‏ بد نیستم.‏

عمید ‏(در حالىللىی که دوروبر را نگاه می کند):‏ ایرج دیگه رفت که رفت؟

بیتا:‏ آره،‏ با انتقالش که موافقت کردن ‏بىببىی سروصدا ‏جمججممع کرد رفت.‏

ایرج:‏ کاش این مدت که تو تنهابىیبىی می موند پیشت...‏

بیتا:‏ آخه ‏«این مدت»‏ که معلوم نیست چقدر طول بکشه.‏ با این حال می خواست

‏بمببممونه.‏ خودم اصرار کردم بره.‏ اینجا داشت اذیت می شد.‏

عمید:‏ از ‏مجممججید خبرببرری نشده هنوز؟

بیتا:‏ نه،‏ هیچ خبرببرری نیست.‏ ‏(بغض گلویش را می گبریبررد اما تلاش می کند

خویشبنتبنن داری کند)‏ نه می دوبمنبمم کجا نگهش می دارن،‏ نه می دوبمنبمم دادگاهش کیه.‏

هیچ کس هم جواب درست و حسابىببىی ‏بمنبممی ده.‏ کارم شده از این زندان به اون

زندان رفبنتبنن.‏ حبىتبىی ‏بمنبممی دوبمنبمم زنده ست یا...‏ ‏(بمنبممی تواند ادامه دهد.)‏

٤٩


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

عمید:‏ پس چرا تنهابىیبىی می ری؟ چرا ‏بمنبممی گی باهات بیاییم؟

بیتا ‏(بر خود مسلط می شود):‏ آخه فرفىقفىی ‏بمنبممی کنه.‏ ایرج تا موقعی که بود باهام

می اومد.‏ ولىللىی از دست اوبمنبمم کاری بربمنبممی اومد.‏ ‏(کمی مکث می کند،‏ ‏بجببجحث را عوض

می کند)‏ تو چی کارا می کبىنبىی؟

عمید:‏ امروز رفتم تقاضای انتقال دادم.‏

بیتا:‏ بالاخره کجا رو انتخاب کردی؟

عمید:‏ اهواز.‏ ولىللىی راستش هنوز دودلمللمم.‏ گاهی هوس ‏سمشسممال به سرم می زنه.‏ با اون

جنگلا و باروناش...‏

بیتا:‏ حالا باید ببیبىنبىی اصلاً‏ موافقت می کبننبنن یا نه.‏

عمید:‏ آره،‏ با یه ‏«موافقت ‏بمنبممی شود»‏ بایگانیش می کبننبنن.‏ ککشون هم ‏بمنبممی گزه که یه

بنده خدابىیبىی ‏بهببههبرتبررین سال های جوونیشو اینجا هدر داد و هیچی هم گبریبررش نیومد.‏

بیتا:‏ تازه موافقت هم بکبننبنن،‏ فایده ش چیه؟ انتقال چه دردی رو دوا می کنه؟

عمید:‏ ‏بمنبممی دوبمنبمم.‏ من فقط دلمللمم می خواد برم.‏ از اینجا بکنم و برم یه جای دور.‏

جابىیبىی که از کلاسای پنجاه شصت نفری خبرببرری نباشه،‏ از شا گردای بدبجببجخت و شرور،‏

از اضافه کار،‏ درس خصوصی،‏ ‏بمنبممره،‏ رتبه،‏ حقوق،‏ خانواده…‏ آخ،‏ فقط دلمللمم می خواد

برم.‏ برم تو یه جنگل،‏ یه جزیره.‏ برم خودمو رها کنم،‏ رها و آزاد.‏ بدون هیچ

دردسر و دلشوره ای…‏ چیه؟ چرا اینجوی نگام می کبىنبىی؟ به نظرت این حرفا

خیلی ‏بجببجچگانه س؟

بیتا:‏ نه،‏ هیچ هم ‏بجببجچگانه نیست.‏ برعکس،‏ خیلی هم قشنگ و شاعرانه س…‏ منتها

فرصبىتبىی برای حرفای شاعرانه نیست.‏ ما ‏مجممججال اینو ندار ‏بمیبمم که به اون ‏بهببههشت گمشده

فکر کنیم.‏ وقتمون تنگه.‏ هزارتا کار دار ‏بمیبمم که باید ابجنبججام بدبمیبمم…‏

عمید:‏ آره،‏ می بینم.‏ ‏(نگاهی به کتاب ها می کند)‏ اینا رو از کجا گبریبرر آورده ای؟

بیتا:‏ مال ‏مجممججیده.‏

عمید:‏ مگه کتاباشو نبرببرردن؟

بیتا:‏ چرا بردن،‏ ولىللىی نه ‏همھهممه شو.‏

٥٠


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

عمید:‏ یعبىنبىی تو کتاباشو قابمیبمم کردی؟

بیتا:‏ اون روز که رفت و شبش برنگشت،‏ فهمیدم چه اتفافىقفىی براش افتاده.‏ ‏همھهممون

شبونه کتابا رو ربجیبجختم تو ‏جمچجممدون و از خونه بردم ببریبررون.‏ فقط یه چندتابىیبىی برای

ردگم کبىنبىی گذاشتم ‏بمببممونه.‏

عمید:‏ می دوبىنبىی چه کار خطرنا کی کرده ای؟

بیتا:‏ پس می خواسبىتبىی بذارم دست اونا بیفته؟ می دوبىنبىی این کتابا با چه مشقبىتبىی ‏بهتبههیه

شده؟ چقدر آدم زندگی شونو سر این کتابا گذاشته ان؟ ‏(لحللححظه ای مکث می کند،‏

یادش می افتد،‏ با خشم)‏ مثل یه گله ی گاو ربجیبجخبنتبنن تو خونه.‏ ‏همھهممه شون مسلح بودن.‏

‏بمتبممام خونه رو زیرورو کردن و به هم ربجیبجخبنتبنن.‏ هر چی دم دست شون اومد داغون

کردن.‏

عمید:‏ به خاطر کتاب؟

بیتا:‏ فقط به خاطر کتاب نبود.‏ ‏بىپبىی چبریبرزای دیگه هم می گشبنتبنن.‏

عمید:‏ چبریبرزی هم گبریبرر آوردن؟

بیتا:نه،‏ فقط ‏همھهممون چند جلد کتاب.‏

عمید:‏ حالا با اینا می خوای چی کار بکبىنبىی؟

بیتا:‏ من فکر می کنم اینا نقطه ی شروع خوبیه.‏ اوایل فکر می کردم از راه معلمی

می شه یه کاری کرد.‏ ولىللىی اون کافىففىی نیست.‏ باید رفت دنبال یه راه حل اساسی.‏

عمید:‏ ولىللىی با این کتابا چی کار می شه کرد؟

بیتا:‏ اینا گوشه ای از یه دریا ‏بجتبججربه ست.‏ ‏بجتبججربه ی آدمابىیبىی که مثل ما دنبال راه

چاره ای بوده ن.‏ نه برای اینکه به اون ‏بهببههشت گمشده برسن.‏ حداقل برای اینکه

این جهنمو داغون کبننبنن.‏

عمید:‏ می دوبىنبىی؟ قضیه برای من مثل اینه که آدم یه عصا دست بگبریبرره و ‏بجببجخواد به

جنگ کوه بره.‏ اوبمنبمم تو تاریکی.‏

بیتا:‏ می دوبمنبمم چی می گی.‏ اول کار موضوع واقعاً‏ ‏همھهممبنیبنن قدر مشکل به نظر می آد.‏ اما

اوبىنبىی که می خواد به جنگ بره انسانه.‏ هوش داره،‏ شعور داره،‏ می فهمه،‏

٥١


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

می شناسه،‏ می دونه،‏ و می تونه از هر دشواری چبریبرزی یاد بگبریبرره و از هر شکسبىتبىی

‏بجتبججربه ای به هم بزنه.‏

عمید:‏ ولىللىی آخه دست تنها،‏ جز اینکه آخرش زیر کوه دشواری ها و شکست ها

مدفون بشه چه نتیجه ای می گبریبرره؟

بیتا:‏ نه عمید.‏ ما تنها نیستیم.‏ ‏مجممججید تنها نبود.‏ هیچ کس مدفون ‏بمنبممی شه.‏ هزارها آدم

دیگه هم مشغولن.‏ اونا هم دارن جستجو می کبننبنن.‏ حالا تاریکی ‏همھهممه جا رو فرا

گرفته.‏ ولىللىی ما بالاخره ‏همھهممدیگه رو پیدا می کنیم.‏ دیگه ‏بمنبممی شه بعد از ‏همھهممه ی این

حرفا ، بعد از این ‏همھهممه ‏بجتبججربه،‏ بذار ‏بمیبمم ‏همھهممون زندگی ‏بىببىی ارزش و بیهوده ما رو با

خودش بکشه و حل کنه.‏ اون ‏بهببههشت گمشده هم فقط مایه ی معطلیه،‏ وسیله ی

خودفریبیه.‏ ‏بهببههشبىتبىی در کار نیست.‏ هیچ وقت نبوده.‏ آزادی رو هم تو جنگل و

جزیره و رودخونه ‏بمنبممی شه پیدا کرد…‏

عمید:‏ ‏همھهممه ی اینا درست.‏ ولىللىی تو چی پیشنهاد می کبىنبىی؟ اینکه ما اینجا بشینیم و

شروع کنیم به کتاب خوندن،‏ تا اینکه بالاخره قضیه یه جوری درز کنه و یه روز

یه عده مامور مثل یه گله گاو وحشی بریزن رو سرمون و ببرببررن یه جابىیبىی گم و

گورمون کبننبنن؟

بیتا:‏ یعبىنبىی نتیجه ای که تو از ‏همھهممه ی این حرفا می گبریبرری ‏همھهممینه؟

عمید:‏ مگه حقیقت غبریبرر از اینه؟ مگه اوبجنبجچه که سر ‏مجممججید اومد ‏همھهممبنیبنن نبود؟

بیتا:‏ تو خیال می کبىنبىی ‏مجممججید کارش فقط این بود که بشینه تو اتاقش و کتاب ‏بجببجخونه؟ نه

عمید،‏ الان مدت هاست که دیگه کمبرتبرر کسی به این کار اعتقاد داره.‏ کتاب

خوندن فقط الفبای کاره.‏

عمید:‏ خب بعدش چی؟ چی کار می تونیم بکنیم؟ از دوتا آدم ‏بىببىی دست وپا مثل

من و تو چی بر می آد؟

بیتا:‏ نه عمید،‏ ما اینقدرا هم ‏بىببىی دست وپا نیستیم.‏ من سرتحنتحخ هابىیبىی دارم که به موقع

خودش خیلی گره ها رو از کار ما باز می کنه.‏ ا گه اینقدر کم حوصله نباشی ‏همھهممه

٥٢


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

چبریبرزو برات می گم،‏ حداقل ‏همھهممه چبریبرزابىیبىی رو که می دوبمنبمم.‏ هزار چبریبرز دیگه هم هست

که باید یاد بگبریبرر ‏بمیبمم…‏

‏(صدای زنگ در می آید.‏ هر دو به هم نگاه می کنند.‏ بیتا به سرعت کتاب ها را در

کمد زیر مبریبرز گرامافون می گذارد و به عمید اشاره می کند که در را باز کند.‏ عمید

در را باز می کند،‏ جلیل پشت در است.)‏

جلیل:‏ سلام.‏ ‏مجممججلسو خودمونیش کردین دیگه سراغی از ما ‏بمنبممی گبریبررین.‏

عمید ‏(با او دست می دهد):‏ سلام.‏ بفرمایبنیبنن تو…‏

بیتا:‏ سلام.‏ چه عجب یاد ما کردی.‏ حالت چطوره؟

جلیل:‏ قربون تو،‏ بد نیستم.‏ ‏سمشسمما دیگه احوالىللىی از ما ‏بمنبممی پرسی.‏ ‏(به عمید)‏ تو

چطوری؟

عمید:‏ می پلکیم.‏ کجاها هسبىتبىی؟ پیدات نیست؟

جلیل:‏ گرفتاری.‏ صبح تا شب گرفتار خونه ام.‏ آدم دیگه رغبت ‏بمنبممی کرد به در و

دیوار خونه نگاه کنه.‏ صاحبخونه هم که گوشش به این حرفا بدهکار نیست.‏

دیگه خودم آستینا رو زدم بالا و خونه رو نقاشی کردم.‏ حالا خونه یه رنگ و

رو ‏بىیبىی گرفته،‏ ما هم رفتیم زیر بار چهارصد پونصد تومن قرض.‏ ‏سمشسمماها چی کار

می کنبنیبنن؟ امتحانات متفرقه نبودین؟

عمید:‏ نه من که حوصله شو نداشتم.‏ کلاً‏ خوشم ‏بمنبممی آد ازش،‏ بس که میان در

خونه آدم و واسطه میارن و خواهش می کبننبنن.‏ زدوبندها و سفارشا و پاربىتبىی بازیای

آقایون هم که جای خود داره.‏

جلیل:‏ ولىللىی خب خودش یه جور سرگرمیه.‏ آدمای جالبىببىی میان امتحان می دن.‏

آخرش یه پولىللىی هم دستتو می گبریبرره.‏ ‏(مکث می کند.‏ رو به بیتا)‏ از ‏مجممججید خبرببرری

نداری؟

بیتا:‏ نه،‏ هیچ خبرببرری ندارم.‏ ‏(برای اینکه ‏بجببجحث ادامه پیدا نکند بلند می شود)‏ من

برم چای بیارم.‏ ‏(به آشبرپبرزخانه می رود.)‏

٥٣


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

جلیل:‏ چقدر ‏بهببههش گفتم نکن،‏ گوش نکرد.‏ حالا بببنیبنن زنش تک وتنها،‏ چی کار

می خواد بکنه؟

عمید:‏ بیتا زن مستقلیه.‏ از پس خودش برمیاد.‏ ما هم دوروبرش هستیم هواشو

دار ‏بمیبمم.‏ با من کاری داشبىتبىی؟ امروز صبح گفبنتبنن تلفن کرده بودی مدرسه.‏

جلیل:‏ آره.‏ برات یه شا گرد پیدا کردم.‏

عمید:‏ کی هست؟

جلیل:‏ زن من.‏

عمید:‏ زن تو؟

جلیل:‏ آره.‏ می خواد تو امتحان تربیت معلم شرکت کنه.‏ باید ‏همھهممون پارسال که

تازه دیپلم گرفته بود می رفت.‏

عمید:‏ چطور شد؟ تو که زیاد خوشت ‏بمنبممی اومد اون معلم بشه.‏

جلیل:‏ ما از خیلی چبریبرزا خوسمشسممون ‏بمنبممی آد،‏ ولىللىی چی کار می شه کرد؟ زندگی مشکله و

‏بمنبممی شه مشکلاتو با حقوق رتبه ی دو حل کرد.‏ آدم با حقوق رتبه ی دوی معلمی

حق نداره از خیلی چبریبرزا خوشش نیاد.‏ حق نداره سلیقه ها و وسواس های خودشو

جدی بگبریبرره.‏

عمید:‏ به هر حال،‏ من ا گه کاری از دستم بر بیاد حاضرم.‏

جلیل:‏ خیلی ‏ممممممنون.‏ در ضمن،‏ یه مقداری پول هم لازم دارم.‏ تو چبریبرزی در

بساط داری؟

عمید:‏ برای کی می خوای؟

جلیل:‏ ‏همھهممبنیبنن حالا.‏ ا گه نداری مهم نیست.‏ از جای دیگه پیدا می کنم.‏

عمید:‏ ا گه دو سه روز صبرببرر کبىنبىی یه جور ی ترتیبشو می دم.‏

‏(بیتا با سیبىنبىی چای وارد می شود.‏ سیبىنبىی را روی مبریبرز می گذارد.)‏

بیتا:‏ بفرمایبنیبنن.‏

عمید:‏ پس نعلبکی هاش کو؟

بیتا:‏ ‏همھهممه شون شکسته.‏ هر وقت می رم ظرف بشورم یه چبریبرزی می شکنم.‏

٥٤


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

‏(صدای زنگ در به گوش می رسد.‏ بیتا در را باز می کند.‏ مصطفی آمده است.)‏

مصطفی:‏ مهمون ‏بمنبممی خواین؟ سام علیکم.‏

بیتا:‏ به به سلام!‏ چه عجب مصطفی بالاخره پیدات شد!‏

عمید:‏ بالاخره دست از اون بز و بزغاله هات برداشبىتبىی یه سری به ما بزبىنبىی.‏ این بود

اون کسب و کار پولسازت؟

مصطفی ‏(می نشیند):‏ ای بابا.‏ پدرمو درآورده ان.‏ مال و حشم داری هم دیگه

صرف ‏بمنبممی کنه.‏ اینقدر گرفتاری و دردسر داره که اون سرش ناپیدا.‏ این کارا اصلا

به ما نیومده.‏ دیشب یکی از بره هام سقط شد.‏

جلیل:‏ ای بابا!‏

مصطفی:‏ آره دیگه.‏ برنامه ی امتحاناتو نداده ان؟ ‏(لیوان چای را برمی دارد)‏ با

اجازه تون من این بزرگه رو برمی دارم.‏ راسبىتبىی فردا هستبنیبنن؟

عمید:‏ فردا مگه چه خبرببرره؟

مصطفی:‏ به،‏ خبرببرر ندارین؟ جشن عقد لیلیه.‏ برای ‏سمشسمما هم کارت فرستاده.‏ فکر

کردم می دونبنیبنن.‏ ‏(سه پا کت از جیبش درمی آورد و روی مبریبرز می گذارد.)‏ فقط

جشن عقد می گبریبررن.‏ عروسی رو گذاشته ان برای دو ماه دیگه.‏ ‏(جرعه ای چای

می نوشد.)‏ اوه این چه داغه.‏

بیتا:‏ عجب رو ‏بىیبىی داره این بابا.‏ ‏(به عمید)‏ تو می ری؟

عمید:‏ من ‏مجممججلس ختمش هم ‏بمنبممی رم.‏

جلیل:‏ منم حوصله شو ندارم.‏

بیتا:‏ تکلیف منم معلومه.‏

مصطفی:‏ به خودتون ضرر می زنبنیبنن.‏ یه سور حسابىببىی رو از دست می دین.‏

عمید:‏ مرده شور سورشو ببرببرره.‏

مصطفی:‏ ‏سمشسمما هم که ‏همھهممه اش نق می زنبنیبنن.‏ این که نشد زندگی.‏ آدم باید یه کم

آسون بگبریبرره.‏ به علاوه،‏ ‏سمشسمما مهمونیشو می تونبنیبنن نرین،‏ مدرسه شو چی کار می کنبنیبنن؟

بیتا:‏ مدرسه ش؟ از کی تا حالا صاحب مدرسه شده؟

٥٥


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

مصطفی:‏ از سال دیگه ریاست بوعلی با اونه.‏ ابلاغشو هم نوشته ان.‏

عمید:‏ نا کس خوب راهشو یاد گرفته.‏

جلیل:‏ گور پدرش هم کرده.‏ به ما چه ؟ تو خودت چی کار می کبىنبىی ملک؟ درسو

به کجا رسوندی؟

مصطفی:‏ ای بابا کار و زندگی حوصله ی درس برای آدم ‏بمنبممی ذاره.‏

عمید:‏ یادمه قسم خورده بودی به هر کلکی شده وارد دانشگاه بشی و روی

‏همھهممه ی لیسانسه ها رو کم کبىنبىی.‏

مصطفی:‏ راستش از وقبىتبىی ایرج رفت دیگه دلمللمم از درس زده شد.‏ بیچاره چه جور

سر هیچ و پوچ کنفتش کردن و فراریش دادن…‏

جلیل ‏(دیکشبرنبرری انگلیسی را ورق می زند):‏ به نظرم ‏بهببههبرتبرره منم شروع کنم

انگلیسی ‏بجببجخوبمنبمم.‏ دو سه سال پیش یه مقدار خوندم ولىللىی بعد ولش کردم.‏

مصطفی:‏ فرانسه زبون خوبیه،‏ خیلی کامله.‏

عمید:‏ تو از کجا می دوبىنبىی؟ بزغاله هات باهات فرانسه حرف می زدن؟

مصطفی:‏ تو هنوز دست از سر کچل ما بر نداشبىتبىی ابطحی؟

جلیل:‏ می گم بزنیم ببریبررون؟

بیتا:‏ ‏همھهممبنیبنن جا نشستیم دیگه دور هم.‏

عمید:‏ مگه تو نباید بری خونه؟

جلیل:‏ نه،‏ مادرزبمنبمم اومده چند شبه پیش ما،‏ می توبمنبمم دیر برم…‏ راستش

حوصله ی خونه رفتنو هم ندارم.‏ چطوره بر ‏بمیبمم سینما؟ فیلمش چیه؟

بیتا:‏ حتماً‏ یکی از ‏همھهممون مزخرفات ‏همھهممیشکی.‏

مصطفی:‏ من می گم بزنیم ببریبررون ببینیم چی می شه.‏

جلیل:‏ صد در صد موافقم.‏ ‏(به بیتا)‏ ‏سمشسمما هم باید بیابىیبىی ها!‏

بیتا:‏ نه بابا من کجا بیام با ‏سمشسمما دسته ی خلافکارا!‏ من یه کم کار دارم.‏

مصطفی:‏ دست بردار بابا بیا بر ‏بمیبمم یه هوابىیبىی به کله ات ‏بجببجخوره.‏

جلیل:‏ سخت نگبریبرر بیتاخانوم زندگی ارزش این حرفا رو نداره.‏

٥٦


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

عمید:‏ چرا اصرار می کنبنیبنن؟ بذارین راحت باشه.‏

مصطفی:‏ خلاصه ما وظیفه مونه که ‏بهببههت بگیم.‏ حالا ا گه موندی و پشیمون شدی

تقصبریبرر خودته.‏

بیتا ‏(استکان ها را ‏جمججممع می کند و داخل سیبىنبىی می گذارد):‏ من یه کم خرده کاری

دارم که باید ابجنبججام بدم.‏

مصطفی:‏ بابا این کارا رو بعداً‏ هم می شه ابجنبججام داد.‏ دم غروب می موبىنبىی تو خونه

دلت می گبریبرره ها…‏

بیتا:‏ ‏سمشسمما خیال تون راحت باشه.‏ ما اینقدر گرفتاری دار ‏بمیبمم که ‏بمنبممی فهمیم غروب کی

می آد کی می ره.‏

‏(بلند می شوند که بروند.)‏

جلیل ‏(به عمید):‏ چرا معطلی؟ بر ‏بمیبمم دیگه.‏

عمید:‏ منم ‏بمنبممی آم.‏

جلیل:‏ ‏بمنبممی آی؟ مگه نشنیدی چی می گفت:‏ دم غروب می موبىنبىی خونه دلت

می گبریبرره ها!‏

عمید:‏ با ‏سمشسمما بیام هم دلمللمم باز ‏بمنبممی شه.‏ چقدر یاس و بدبجببجخبىتبىی و درموندگی مونو با این

کارا لاپوشوبىنبىی کنیم؟

جلیل:‏ خیلی خب،‏ نیا.‏ هر جور دوست داری.‏ ولىللىی خواهش می کنم با من

اینجوری حرف نزن.‏ من اونقدر سرم می شه که به این طغیان های احساسی

چندان اعتمادی نداشته باشم.‏

عمید:‏ تو به هیچ چبریبرز اعتماد نداری جلیل.‏ تو خیلی وقته اعتمادتو از دست

دادی و شاید خودبمتبمم خبرببرر نداری،‏ ولىللىی هر جا می ری ‏همھهممبنیبنن ‏بىببىی اعتمادی رو با خودت

می بری و به ‏همھهممه سرایت می دی.‏

جلیل ‏(کمی سا کت می ماند و تامل می کند):‏ خب که این طور!‏ معلومه دم گرم

اون جوون احساسابىتبىی بالاخره به آهن سرد تو هم اثر کرده.‏ خوبه ، اینجوری

حداقل در مقابل زهر ‏بىببىی اعتمادی من مصونیت پیدا می کبىنبىی.‏

٥٧


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

‏(سری تکان می دهد و خارج می شود.‏ بیتا که سیبىنبىی را به آشبرپبرزخانه برده بود،‏

برمی گردد.‏ عمید را می بیند که به سراغ کمد کتاب ها رفته و آبهنبهها را ببریبررون آورده

است.‏ بیتا میان صفحه ها می گردد.‏ صفحه ی شعر نیما را پیدا می کند و روی

گرامافون می گذارد.‏ صدای شاملو ‏بجپبجخش می شود که شعر نیما را می خواند.‏ پشت

مبریبرز کنار عمید می نشیند و با هم کتاب ها را ورق می زنند.)‏

پایان

٥٨


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

٥٩


اقتباس شبریبررین مبریبررزانژاد ‏بمنبممایشنامه آموزگاران از اثر ‏مجممجحسن یلفابىنبىی

٦٠

More magazines by this user
Similar magazines