نقد و بررسی نمایش «سوختن» به کارگردانی علیرضا آرا و علیرضا اولیایی

exittheatre
  • No tags were found...

پشت به استبداد یا رو به آن


به قلم مجید اصغری، منتقد گروه تئاتراگزیت
ارزش‌گذاری منتقد: نیم‌ستاره- ضعیف

نقد و بررسی ‏بمنبممایش ‏«سوخبنتبنن»‏ به کارگردابىنبىی علبریبررضا آرا و علبریبررضا اولیابىیبىی

پشت به استبداد یا رو به آن؟!‏

به قلم ‏مجممججید اصغری،‏ منتقد گروه تئاترا گزیت

ارزش گذاری منتقد:‏ نیم ستاره‐‏ ضعیف


پیش نقد:‏

بیایید قبل از شروع نقد کمی شعاربازی کنیم،‏ بیایید قبل از آن که اباطیل بنده درباره این که

کجای ‏بمنبممایش درآمده و به فرم رسیده یا فلان نقطه از کار درخشان بوده ‏(البته زبابمنبمم لال)‏ کمی

برای خود تعیبنیبنن تکلیف کنیم.‏ بیایید بر خلاف عادت مان کمی رو و به دور از پیچ و

تاب بازی های لفاظانه و حبىتبىی دم دسبىتبىی و کلیشه ای سخن کنیم.‏ شاید این گونه گویش ما مرهمھهممی

شود بر دل زارمان که این روزها سخت گرفته است.‏

من معبىنبىی جبرببرر را می فهمم.‏ می فهمم سانسور یعبىنبىی چه.‏ با فشار از ‏سمسسممت ‏بهنبههادهای غبریبرردولبىتبىی و

فرهنگی نبریبرز آشنا هستم.‏ اما من ‏«هویت مستقل»‏ داشبنتبنن را هم می فهمم.‏ این که می فهمم در

بزنگاه های مهم سیاسی و اجتماعی نسبتم با مردثممممم کجاست و چطور و چگونه باید از آن ها

صحبت کرده و از حق آزادی بیان آن ها ‏جمحجممایت کنم.‏ رویای من این بوده و هست که نه یک

نویسنده یا کارگردان و یا بازیگر بلکه ‏مجممججموعه تئاتر کشور ما در چنبنیبنن شرایطی در کنج رخوت

و کج فهمی های مصلحت اندیشانه فرو نرفته و چشم هایش را به سوی این اجتماع و

خیابان هایش باز کند.‏ اما افسوس که رویاهای حقبریبرر ‏همھهممیشه باید داغی باشد بر دل مان.‏ این تئاتر

لاابالىللىی دیگر چگونه و با چه زبابىنبىی باید به ما بفهماند که نه تنها در خدمت هبرنبرر و فرهنگ نیست،‏

بلکه پدیده ای ست به شدت ضدمردمی و سرکوب گر.‏ کارگردابىنبىی که در این شرایط عجیب که

شکم ملت از فرط گرسنگی به کمرشان چسبیده،‏ با حقارت ‏بمتبممام ‏مجممجخاطبان را به ‏سمسسممت تئاتر نه

بلکه با ‏بجتبجخفیف های گونا گون به ‏سمسسممت گیشه می کشاند،‏ ‏همھهممان به که ‏جمحجممار طویله ی اربابانش باشد نه

چبریبرز دیگر.‏

‏بىپبىی نوشت:‏

پیش نقدی که خدمتتان تقدبمیبمم شد،‏ اشاره ای کلی دارد به وضعیت نابسامان و بلاتکلیف این

روزهای تئاتر و ا کبرثبرریت هبرنبررمندانش و این مقدمه ارتباطی مستقیم به ‏بمنبممایشی که قرار است به

نقد و بررسی اش ببرپبررداز ‏بمیبمم ندارد.‏


و اما نقد این هفته:‏

‏بمنبممایش ‏«سوخبنتبنن»‏ در تلاش است تا گزاره ای را به فرم برساند که تقریبا در اجرایش با شکست

کامل مواجه شده است.‏ آن گزاره به این مهم اشاره دارد که ‏«رستگاری حقیقی الزاما از طریق

کلیسا ‏(بجتبجحریفی)‏ به دست ‏بمنبممی آید».‏ موضوع خوب و به روزی که یقینا باید ‏بجتبججربه شده باشد تا در

‏مجممجخاطب اثر بگذارد.‏ خلاء ‏بجتبججربه زیسبىتبىی،‏ فقدان بزرگی را در ‏بمنبممایش پدید آورده و ‏همھهممه چبریبرز را

سرسری از سر گذرانده است.‏ از بازی های افتضاح دوستان روی صحنه گرفته تا نوع نگاه

کارگردانان به مساله عشق و ‏همھهممچنبنیبنن استبداد در کلیسا.‏ ‏«سوخبنتبنن»‏ و فعل آن با درد توأم

است.‏ این درد و حس شدن آن از سوی ‏مجممجخاطب در کجای ‏بمنبممایش پرداخت شده است؟!‏ در

طول ‏بمنبممایش ما نه مسیح را می بینیم و نه مردمی که برای شفا به ‏سمسسممت چشمه می روند و فقط

حرف شان است و حرف.‏ ‏بمنبممایش به قدری رادیو ‏بىیبىی ست که در طول ‏بمنبممایش چشم هایتان را

ببندید نبریبرز چبریبرز خاصی را از دست ‏بجنبجخواهید داد.‏ طراحی صحنه نبریبرز به وضع موجود ‏بمنبممایش کمکی

‏بمنبممی کند و تلاش دارد با ‏بمنبممادسازی ‏(که پدیده ای ست راتحیتحج تا سانسور را دور بزند)‏ و با خطوط

قرمزرنگ،‏ حد و مرز کلیسا و حکومت استبدادی اش را به ما نشان دهد اما اتفافىقفىی علیه آن رخ

‏بمنبممی دهد.‏ ‏همھهممه آن چه در ‏بمنبممایش می بینیم اعم از عشق و حبىتبىی ابمیبممان به خدا و مسیح در دل این

خطوط ‏بمنبممایش داده و ساخته می شوند.‏ در واقع از نگاه مؤلفان حبىتبىی عشق هم توان مقابله با

خرافه و استبداد را ندارد.‏ آیا آن چه می ماند چبریبرزی جز یأس و ناامیدی ست؟!‏ ناامیدی ‏همھهممه آن

چبریبرزی ست که یک حکومت استبدادی برای مردمانش می خواهد.‏ من از کارگردانان ‏بمنبممایش

می پرسم:‏ ا گر عشق و دوست داشبنتبنن یکدیگر که میلی انسابىنبىی،‏ طبیعی و ابجتبجحادبرانگبریبرز است را

فدابىیبىی قدربىتبىی مستبد،‏ دیکتاتور و زورگو نشان دهیم،‏ دیگر چه برای مان می ماند جهت ادامه

راه و استمرار مبارزه؟!‏ ا گر واقعیت چنبنیبنن است ‏(که نیست)‏ حقیقت ماجرا چگونه است؟!‏ آیا

این عشق که ظاهرا یک طرفه به ‏بمنبممایش گذاشته شد،‏ تناسبىببىی با حقیقت ندارد؟!‏ ا گر نداشته باشد

که ‏«سوخبنتبنن»‏ سراسر تباهی ست و مانند یک دور باطل می ماند.‏ مباحثه ی میان پدرجوان و

اسقف بزرگ نبریبرز به جابىیبىی منتهی ‏بمنبممی شود.‏ پدر جوان در ابتدای ‏بمنبممایش مانند مومبىنبىی ست که تنها به

ابمیبممان عشق مسلح نشده است.‏ مواجهه او با مری ‏(سوگل خلیق)‏ باید این خلاء را پر کرده و وی


را به اوج ابمیبممان و رستگاری برساند.‏ حال نه تنها چنبنیبنن ‏بمنبممی شود بلکه او در ادامه احساس گناه

کرده و عشقش را به هوس تعریف می کند.‏ این یعبىنبىی ریشه های خرافه در درون او ‏همھهممچنان

نفس کشیده و وی را از ‏بجنبججات و رهابىیبىی دور می کنند.‏ ‏«سوخبنتبنن»‏ دقیقا ‏همھهممبنیبنن است.‏ تباه شدن

عشق و به آتش کشیده شدن آن.‏ اما آیا این نوعی ابزار عجز و ناتوابىنبىی مقابل استبداد نیست؟!‏

آیا این چبریبرزی جز روضه خوابىنبىی برای مرده ای ست که آن را عشق می نامند اما در اذهان خود

‏همھهممچنان میل به تثبیت حکومبىتبىی خودرأی و مستبد را می پرورانند؟!‏ این چنبنیبنن است که

می گو ‏بمیبمم که در ا کبرثبرر مواقع تکلیف مان با پدیده ها مشخص نیست و این تئاتر است که ما را لو

می دهد.‏ هیچ کس نیست که در این ‏بمنبممایش علیه خرافه،‏ دیکتاتوری کلیسا و استبدادش بشورد،‏

حبىتبىی پدرجوان که ظاهرا طعم عشق را چشیده و سرآخر به آن پشت می کند.‏ ‏بمنبممایش سعی

دارد که قدرت عشق را نشان دهد اما سرآخر آن را به اسارت می گبریبررد.‏ در صحنه ای از ‏بمنبممایش

سوگل خلیق با پارچه ای دراز و سفید به پدرجوان متصل است.‏ او به آرامی از خطوط قرمز

کلیسا فاصله گرفته و در آوانسن رو به ‏بمتبمماشا گران ترانه می خواند.‏ در ‏بهنبههایت پارچه سفید را به

دور خود پیچیده و این بار کت وبال بسته به داخل ‏مجممجحوطه و در کنار پدرجوان کشیده می شود.‏

‏بمنبممایشی که باید راوی ‏بجنبججات ژان ‏(پدرجوان)‏ از چنگال خرافه باشد،‏ مدلىللىی دیگر از اسارت را به

‏بمنبممایش می گذارد که در شرایط فعلی نه امیدبجببجخش است و نه فرهنگ ساز.‏ حقبریبرر به جای

کارگردانان بودم با تبرببرر به جان دکور ‏بمنبممایش می افتادم و کار نابمتبممام کارا کبرتبررهایش را به پایان

می رساندم.‏

بیست و ‏بهنبههم آبان ١٣٩٨


سوخبنتبنن

More magazines by this user
Similar magazines