نقد و بررسی نمایش «زخم معده» به نویسندگی و کارگردانی سجاد دستیار

exittheatre

گفت‌وگو با شبه‌جوکر در عمارت‌ نوفل‌لوشاتو

به قلم مجید اصغری، منتقد گروه تئاتراگزیت
ارزش‌گذاری منتقد: بدون ستاره- فاقد ارزش

به نویسندگی و کارگردابىنبىی خودم.‏ می گو ‏بمیبمم اووومممممممم.‏ می گوید البته نه آن جوکری که فکر

می کبىنبىی شاید شبه جوکر بگو ‏بمیبمم ‏بهببههبرتبرر باشد.‏ می گو ‏بمیبمم چطور؟ می گوید من بیمارم،‏ درد می کشم

اما اهل طغیان نیستم.‏ می گو ‏بمیبمم:‏ پس اهل چه هسبىتبىی؟ می گوید:‏ اهل تئاتر.‏ می گو ‏بمیبمم اووومممممممم.‏

می گوید:‏ تو اسمسسممت چیست؟ می گو ‏بمیبمم ‏مجممججید اصغری.‏ می گوید:‏ ‏بمنبممی شناسمسسممت.‏ می گو ‏بمیبمم می دابمنبمم.‏

می گوید چه کاره ای؟ می گو ‏بمیبمم مدبىتبىی ست از کار اخراجم کرده اند.‏ می گوید چرا؟

می گو ‏بمیبمم ‏...بمببمماند!‏ می گوید تو که بیشبرتبرر از ما فقدان هویت داری.‏ می گو ‏بمیبمم چطور؟ می گوید نه

حبىتبىی گوگل تو را می شناسد و نه ویکی پدیا داری و نه حبىتبىی در توئیبرتبرر و اینستا گرام هشتگی به

نام توست.‏ می گو ‏بمیبمم پس فهمیدی چرا اخراجم کرده اند.‏ می گوید آخرش که چه؟!‏ دور،‏ دور

آن هابىیبىی ست که کیلو کیلو فالوئر دارند و از دست من و تو هم کاری بربمنبممی آید.‏ می گو ‏بمیبمم تا وقبىتبىی

بگو ‏بىیبىی من و تو بله،‏ اما وقبىتبىی بگو ‏بىیبىی ما قضیه عوض می شود.‏ می گوید من به حرفىففىی که می زبىنبىی

معتقد نیستم.‏ می گو ‏بمیبمم به چه معتقدی مؤمن؟ می گوید به فرهنگ.‏ به هبرنبرر.‏ به آیبنیبنن.‏ من عاشق

تئاترم.‏ برایش کلی زجمحجممت کشیده ام،‏ عرق ربجیبجخته ام.‏ درسش را خوانده ام.‏ کلی حرف

شنیده ام اما ‏بجتبجحمل کرده ام.‏ می گو ‏بمیبمم خوب است که حداقل تو را از کارت اخراج نکرده اند.‏

می گوید:‏ تو ‏بمنبممی دابىنبىی عشق به صحنه یعبىنبىی چه!(سکوت طولابىنبىی...چند سرفه می آید و می رود.)‏

می گوید بدت نیاید اما تو خیلی نفهمی.‏ می گو ‏بمیبمم چطور؟ می گوید:‏ من از تو توقع داشتم که من

را بفهمی.‏ آن چکمه های سفید را بفهمی.‏ آن تابلو انبرتبرزاعی در عمق صحنه را بفهمی.‏ آن ‏همھهممه

قرص را بفهمی.‏ دیگر به تو لازم نیست بگو ‏بمیبمم که استعاره یعبىنبىی چه.‏ تو ‏بمنبممی فهمی زخم معده

چیست؟!‏ باید بفهمی که این جوان بیخودکی به خود ‏بمنبممی پیچد.‏ آخر تو چه منتقد الدنگی هسبىتبىی

که به جزییات توجه ‏بمنبممی کبىنبىی.‏ ندیدی لبخند ‏مجممجحو زن را وقبىتبىی جوان روی زمبنیبنن به خود می پیچید؟

ندیدی زن به دکبرتبرر گفت که شوهرش درد را حامله است؟!‏ این ها هیچ کدام برایت مفهومی

ندارند؟!‏ می گو ‏بمیبمم این ها که گفبىتبىی ‏همھهممه ابتدای راه است.‏ ابتدای ‏همھهممه ی ماست.‏ اما من تئاتر

می بینم که کسی دستم را بگبریبررد و من را به انتها برساند.‏ من تئاتر می بینم تا ما شدن را ‏بمتبممرین

کنم برادر.‏ من می خواهم از تو ‏بجتبججربه ای بیاموزم که متاسفانه نداری و فقط ادایش را

درمی آوری.‏ می گوید:‏ به خدا ادا نیست.‏ می گو ‏بمیبمم ‏بمنبممایش که چبریبرز دیگری می گوید.‏ می گوید اما

باز هم حق نداری من را این گونه تنها بگذاری.‏ من کلی ریسک کرده ام.‏ اصلا هر که ‏بجببجخواهد

More magazines by this user
Similar magazines