07.11.2017 Views

خدا داوکینز

Create successful ePaper yourself

Turn your PDF publications into a flip-book with our unique Google optimized e-Paper software.

یها

2

فهرست

پيشگفتار

فصل

يک کافرعميقاً‏ ديندار

احترامِ‏ سزاوار

احترامِ‏ ناسزاوار

1

فصل

فرضيه ی وجود خدا

چندخداباوری

تک خداباوری

سکولاريسم،‏ آبای بنيان گذار و دينِ‏ آمريکا

فقر لاادری گری

نوما

آزمايش بزرگ دعا

مکتب تکامل گرايی نِويل چمبرلين

مردان کوچک سبز رنگ

2

فصل

برهان های وجود خدا

‏"اثبات"‏

توماس آکوئيناس

برهان هستی شناختی و ديگر برهان های پيشينی

برهان زيبايی شناختی

برهان ‏"تجارب"‏ شخصی

برهان کتاب مقدس

3

www.secularismforiran.com


3

برهان دانشمندان برجسته ی ديندار

قمارباز پاسکال

برهان های با سیيِ‏

فصل

چرا به احتمال قريب به يقين خدايی نيست

بوئينگ 747 غائی

انتخاب طبيعی به سان يک آگاهی افزا

پيچيدگی فرونکاستنی

پرستش شکاف ها

روايت سياره ای اصل آنتروپيک

روايت کيهانشناختی اصل آنتروپيک

ميان پرده ای در کمبريج

4

فصل

ريشه های دين

حُکم داروينی

فوايد مستقيم دين

انتخاب گروهی

دين به سان محصول فرعی چيزی ديگر

مفتون روانی دين

نرم و آهسته بيا،‏ مبادا مِم هايم را لگد کنی

بارپَرَستی

5

فصل

ريشه های اخلاق:‏ چرا ما خوب هستيم؟

آيا وجدان ما منشاء داروينی دارد؟

يک بررسی مورد ی درباره ی ريشه های اخلاقيات

اگر خدايی نيست،‏ چرا خوب باشيم؟

6

فصل

زايتگايست اخلاقی دگرشونده

زايتگايست اخلاقی

در مورد هيتلر و استالين چه می گوييد؟ مگر آنها بيخدا نبودند؟

7

www.secularismforiran.com


4

فصل

دين چه اشکالی دارد؟ اين همه دشمنی چرا؟

دين چه اشکالی دارد؟

بنيادگرايی و انهدام علم

نيمه ی پنهان مطلق گرايی

دين و همجنسگرايی

دين و قداست حيات

بشر

مغالطه ی بزرگ بتهوون

چگونه دين ‏"ميانه رو"‏ کوته فکری به بار می آورد

8

فصل

کودکی،‏ سوءاستفاده و رهايی از دين

سوءاستفاده ی جسمی و ذهنی

در دفاع از کودکان

باز هم آگاهی فزايی

آموزش دينی به عنوان بخشی از ميراث ادبی

9

فصل

يک خلاء چشمگير؟

بينکر

تسلی

شهود

مادر تمام برقع ها

10

ضميمه

کتاب های ذکر شده يا توصيه شده

يادداشت ها

www.secularismforiran.com


یون

ري"‏

5

آي"‏

به ياد داگلاس آدامز (1952 - 2001)

ا برای اينکه ببينيم باغ زيباست بايد باور کنيم که پري یان

هم ته باغ هستند؟"‏

پيشگفتار

وقتی همسرم کوچک بود از مدرسه نفرت داشت و می خواست ترک تحصيل کند.‏ سالها بعد،‏ وقتی بيست و چند

ساله شد،‏ اين حقيقت تلخ را با والدين اش در ميان گذاشت،‏ مادرش متحيرانه گفت:‏ ‏"اما عزيزم،‏ چرا نيامدی اين

موضوع را به ما بگويی؟"‏

نمی دانستم که می توانم.‏

1

پاسخ لالا ، همان نکته ی مورد نظر کتاب من است:‏ ‏"اما نمی دانستم که می توانم."‏

به گمانم – خوب،‏ در واقع مطمئن ام – که خيلی از کسانی که مذهبی بار آمده اند،‏ دل خوشی از دين ندارند،‏ به آن

بی اعتقاد اند،‏ يا نگران خباثت هايی هستند که به نام دين انجام می گيرد؛ اين دسته

است

اشتياق

گنگی برای ترک دين

والدين شان را دارند و آرزو می کنند که کاش می توانستند دين را ترک کنند،‏ اما درنمی يابند که گزينه ی ترک

دين هم پيش رويشان است.‏ اگر شما هم از اين دسته هستيد،‏ اين کتاب برای شماست.‏ هدف اين کتاب آگاهی بخشی

باشکوه.‏

2

– آگاهی بخشی در مورد اين حقيقت که بيخدا بودن يک خواستۀ واقعگرايانه است؛ خواسته ای شجاعانه و

می توانيد بيخدای

شادمان،‏ معتدل،‏ اخلاقی و فرهيخته ای باشيد.‏ اين نخستين پيام آگاهی بخش کتاب من

است.‏ سه پيام آگاهی بخش ديگر هم دارم که در ادامه به آنها اشاره می کنم.‏

در ژانويۀ سال

2006 من

شه ی همه ی شر

يک مستند تلويزي

3

؟"‏ من از ابتدا اين عنوان

دو قسمتی برای تلويزيون بريتانيا ‏(کانال چهار)‏ تهيه کردم به نام

را دوست نداشتم.‏ دين ريشه ی همه ی شرارت ها نيست،‏ زيرا

هيچ چيز ريشه ی همه چيز نيست.‏ اما از آگهی اين برنامه در نشريات خوشم آمد.‏ در اين آگهی تصوير چشم اندازی

بود از افق منهتن،‏ همراه با عنوان ‏"جهانی بدون دين را تصور کنيد".‏ ارتباط آن تصوير و اين عنوان چه بود؟ در

آن تصوير برج های دوقلوی سازمان تجارتی جهانی به طرز چشمگيری وجود داشتند.‏

1 . Lalla

2 . atheist

3 . Root of All Evils?

www.secularismforiran.com


یون

ی ف

6

به سياق ترانه ی جان لِنون،‏ جهانی بدون دين را تصور کنيد.‏ تصور کنيد که بمب گزاران انتحاری نبودند،‏

سپتامبر نبود،‏

11

4

7 جولای

5

نبود،‏ جنگ های صليبی نبود،‏ شکار جادوگران نبود،‏ طرح باروت نبود.‏ تجزيه ی

هندوستان نبود،‏ جنگ اسرائيل و فلسطين نبود،‏ کشتارهای صرب/‏ کروات/‏ مسلمان در بالکان نبود،‏ تعقيب و آزار

يهوديان به عنوان ‏"قاتلان مسيح"‏ نبود،‏ ‏'مناقشه'ی ايرلند شمالی نبود،‏ ‏'جهاد'‏ نبود،‏ واعظان تلويزي

و فُکُلی نبودند که مردم ساده لوح را بفريبند و پول هايشان را بالا بکشند

)

خوش پوشِ‏

اين واعظان می گويند ‏"خدا از شما می

خواهد آن قدر صدقه بدهيد تا به مضيقه بيافتيد").‏ تصور کنيد نه طالبانی بود که که مجسمه های باستانی را منفجر

کند،‏ نه قطع سر کافران در ملاء عام بود،‏ نه شلاق زدن بر پوست زنان به جرم بيرون بودن يک اينچ از پوست

وجود داشت.‏

اتفاقاً‏ همکارم دزموند موريس به من يادآور شد که يک بار جان لنون هنگام اجرای ترانۀ باشکوه اش

در آمريکا اين جمله را هم افزود که

"

جمله را به اين صورت تغيير داد که ‏"و هيچ دينی هم نبود".‏

و ‏[تصور کن که]‏ دين هم نبود".‏ و حتی در روايت ديگری از ترانه،‏ اين

7

6

شايد احساس می کنيد که لاادری گری ‏[اگنوستيسيم]‏ ديدگاه معقولی است،‏ اما بيخدايی به همان جزميت ديگر

مذاهب است؟ اگر اين طور باشد،‏ اميدوارم که فصل 2 نظرتان را عوض کند چون در آنجا می کوشم شما را متقاعد

کنم که

ی ‏"فرضيه

8

کيهان است.‏ ی درباره علمی ی يک فرضيه هم خدا"‏

فرضيه ای

که بايد آن را با همان

شکاکيتی تحليل کنيم که به ديگر فرضيه ها می پردازيم.‏ شايد هم آموخته ايد که فيلسوفان و الاهيدانان دلايل خوبی

برای باور به وجود خدا يافته اند.‏ اگر اين طور فکر می کنيد،‏ چه بسا از فصل

خدا"‏ است محظوظ شويد

،3


خدا بديهی است.‏ آخر چطور ممکن است جهان

در آنجا نشان می دهيم که اين برهان ها

بسيار

با عنوان ‏"برهان های وجود

ضعيف اند.‏ شايد می انديشيد که وجود

بدون خدا به وجود آمده باشد؟ چطور ممکن است حيات ، با تمام غنا

و گوناگونی اش،‏ و با تمام جاندارانی که انگار هر کدام شان ‏"طراحی"‏ شده اند،‏ ايجاد شده باشد؟ اگر انديشه هايتان

در اين حول و حوش سير می کنند،‏ اميدوارم بتوانيد از فصل 4 بهره ببريد.‏ عنوان اين فصل هست:‏ ‏"چرا به احتمال

قريب به يقين خدايی نيست".‏ نظريه ی شکوهمند انتخاب طبيعی داروين نه تنها حاکی از وجود يک طراح نيست،‏

بلکه با تبيين قوی و برازندگی

است.‏

نابودگرش پندار وجود طراحی در جهان را می زدايد.‏ و گرچه انتخاب طبيعی

نفسه منحصر به تبيين جهان جانداران است،‏ اما برای مقايسه و امکان سنجی ‏"اهرم"‏ های تبيين ايجاد کيهان به کار

می آيد و آگاهی بهتری به ما ببخشد.‏ دومين پيام از چهار پيام آگاهی بخش من قدرت اهرم هايی مانند انتخاب طبيعی

4

5

. 7 جولای 2005 تاريخ بمب گزاری اعضای شبکه ی القاعده در مترو و چند نقطه ی لندن که به کشته شدن 55 نفر انجاميد.‏

طرح ناکام گی فاوک،‏ کاتوليک انگليسی در سال 1605 برای کشتن شاه جيمز اول و نابودی پارلمان.‏

فاوک قصد داشت با کارگذاشتن مواد منفجره در پارلمان اين طرح را عملی کند.‏ اما نقشه ی او هنگامی ناکام ماند که يکی از کاتوليک ها

به يکی از بستگانش هشدار داد که در روز موعود در پارلمان حاضر نشود.‏ با کشف شدن اين طرح همه ی دست اندرکاران

آن دستگير و کشته شدند.‏ و پادشاه اين روز را جشن ملی اعلام کرد.‏ مردم بريتانيا به اين مناسب هرساله در شب 5 نوامبر به آتش بازی

می پردازند.‏

6 . agnosticism

7 .dogmatic

(5 نوامبر)‏

:The Gunpowder Plan .

www.secularismforiran.com


یان

یحت

7

شايد می انديشيد که بايد خدا يا خداي

جوامع وجود دارد.‏ اگر اين مطلب را متقاعد کننده می يابيد،‏ لطفاً‏ به فصل

باشند،‏ چون مردم شناسان و مورخان می گويند که اعتقادات دينی در همه ی

، 5 با عنوان

‏"ريشه های دين"‏ رجوع

کنيد،‏ که شرح می دهد چرا باور دينی اين قدر شايع است.‏ شايد هم فکر می کنيد که باورهای دينی ضروری اند تا

مبنايی برای اخلاقيات

مان فراهم کنند؟ آيا برای خوب بودن نيازی به خدا نداريم؟ لطفاً‏ فصل های 6 و 7 را بخوانيد

تا ببينيد که چرا چنين نيست.‏ آيا هنوز هم گوشه چشمی به دين داريد و آن را چيز مطلوبی برای مردم می دانيد،‏

اگر ايمان خودتان زايل شده باشد،‏ فصل 8 شما را فرا می خواند تا بيانديشيد که دين چندان هم چيز خوبی

برای دنيا نيست.‏

اگر خود را گرفتار دين آبا و اجدادی تان می يابيد،‏ می ارزد از خود بپرسيد که اين گرفتاری چطور ايجاد شده

است.‏ عموماً‏ پاسخ را در تعليمات دوران کودکی تان خواهيد يافت.‏ اگر اصولاً‏ مذهبی باشيد،‏ به احتمال زياد دين

شما همان دين پدران تان است.‏ اگر در آرکانزاس زاده شده ايد و می انديشيد که مسيحيت درست است و اسلام

نادرست،‏ گرچه خوب می دانيد که نظر کسی که در افغانستان زاده شده مخالف نظر شماست،‏ قربانی تعليمات

دوران کودکی تان هستيد.‏ و همين طور اگر در افغانستان زاده شده ايد و برعکس اين می انديشيد.‏

موضوع کل فصل 9، دين و کودکی است،‏ که سومين پيام آگاهی بخش اين کتاب را نيز در بر دارد.‏ درست همان

طور که فمنيست ها از شنيدن he به جای

she و

man به جای

human

9

چندش شان می آيد ، می خواهم هرکسی

هم که اصطلاحاتی مانند ‏"بچه کاتوليک"‏ يا ‏"بچه مسلمان"‏ را می شنود دچار چندش شود.‏ اگر دوست داريد می

توانيد از ‏"بچه های والدين کاتوليک"‏ حرف بزنيد،‏ اما اگر شنيديد که کسی از ‏"بچه کاتوليک"‏ سخن می گويد،‏

حرف اش را قطع کنيد و مؤدبانه به او يادآور شويد که بچه ها کوچک تر از آنند که در مورد چنين مسائلی نظر

داشته باشند،‏ درست همان طور که کوچک تر از آنند که در مورد اقتصاد يا سياست نظر داشته باشند.‏ درست به

خاطر اينکه هدف من آگاهی بخشی است،‏ معذور نيستم از اينکه علاوه بر فصل 9، در پيشگفتار هم بر اين نکته

تأکيد کنم.‏ شما چندان مجال اين يادآوری را نمی يابيد.‏ پس من باز هم تکرار می کنم.‏ فلان کودک يک بچه مسلمان

نيست،‏ بلکه بچه ی والدين مسلمان است.‏ کودک خردسال تر از آن است که مسلمان باشد يا نباشد.‏

وجود ندارد.‏ بچه مسيحی هم وجود ندارد.‏

بچه مسلمان

1 و فصل

10 سر و ته اين کتاب اند که هر يک به شيوه ای شرح می دهند که چگونه داشتن فهم درستی از

شکوهمندی جهان واقعی،‏ می تواند بدون درافتادن به دامان دين،‏ آن نقش الهام بخشی را ايفا کند که دين در طول

تاريخ –

نابسنده وارانه – غصب کرده است.‏

9

. مقصود کاربرد ضمير يا اسم های مذکر در جمله هايی است که جنسيت موضوع جمله لزوماً‏ مذکر نيست.‏ م

8 .the God Hypothesis

www.secularismforiran.com


یکا

یحت

ی ا

8

پيام آگاهی بخش چهارم من،‏ فخر به بيخدايی است.‏ اصلاً‏ لازم نيست از بيخدايی خود شرمنده باشيم.‏ برعکس،‏ بايد

به بيخدايی خود مباهات کنيم.‏ و برای نظاره ی افق های دور گردن افرازيم،‏ چرا که بيخدايی تقريباً‏ همواره نشانگر

استقلالِ‏ ذهنی،‏ و درحقيقت،‏ نشانگر ذهنی سليم است.‏

مردمان بسياری هستند که در اعماق دل شان می دانند که

بيخدا هستند،‏ اما شهامت ابراز آن را نزد خانواده شان،‏ و در برخی موارد،‏ حتی نزد خودشان ندارند.‏ تا حدی به اين

سبب که مؤمنان جهد بليغی کرده اند تا

واژۀ ‏"بيخدا"‏ را مهيب و ترسناک نمايند.‏ در فصل 9 داستان تراژديک-‏

کميک جوليا سوينی کمدين را نقل می کنيم که والدين اش در روزنامه خواندند که جوليا اتئيست ‏[بيخدا]‏ شده است.‏

آنها می توانستند بپذيرند که او به خدا بی اعتقاد باشد،‏ اما اتئيست...‏ استغفراالله!‏

بايد در اينجا مخصوصاً‏ سخنی با خوانندگان آمريکايی بگويم،‏ چون دين در آمري

92)

امروز واقعاً‏ نقش چشمگيری

دارد.‏ سخن وِندی کامينرِ‏ وکيل که می گويد ريسک ريشخند کردن دين در آمريکا دست کمی از ريسک آتش زدن

11 10

پرچم آمريکا در انجمن ملی نظاميان آمريکايی ندارد ، فقط اندکی غلو آميز است.‏ امروزه موقعيت بيخدايان در

آمريکا شبيه موقعيت همجنس گرايان اين کشور در پنجاه سال پيش است.‏ امروزه،‏ پس از جنبش مباهات به همجنس

13

12

گرايی ، يک همجنس گرا هم قادر است به مناصب دولتی انتخاب شود،‏ گرچه چنين چيزی چندان آسان نيست .

در يک نظرسنجی مؤسسۀ گالوپ به سال 1996 از مردم سئوال شد که آيا حاضرند به کسانی با قابليت های از هر

94)

لحاظ يکسان رأی دهند که:‏ زن باشند درصد موافق بودند)،‏ کاتوليک رومی باشند درصد موافق)،‏

مورمون باشند (79 درصد موافق)،‏ همجنسگرا باشند (79 درصد موافق)‏ يا بيخدا باشند (49 درصد موافق بودند).‏

آشکار است که راه درازی در پيش داريم.‏ اما،‏ شمار بيخدايان،‏ به ويژه

فزون تر از آن است که بسياری گمان می کنند.‏

در ميان

نخبگان تحصيل کرده،‏ بسيار

در قرن نوزدهم هم چنين بود،‏ زمانی که جان استوارت ميل

می توانست بگويد:‏ ‏"جهان مبهوت خواهد شد اگر بداند که تابناک ترين گوهرهايش،‏ برجسته ترين چهره هايی که

عقل و فضيلت شان شهره ی خاص و عام است،‏ کاملاً‏ در قبال دين شکاک اند."‏

در حقيقت،‏ چنان که در فصل 3 با ذکر شواهد نشان خواهم داد،‏ امروزه اين مطلب را می توان با قطعيت بيشتری

گفت.‏ کثرت بيخدايان به اين سبب به چشم مردم نمی آيد

14

که بسياری از ما از ‏"بُروز دادن"‏ بيخدايی خود ابا داريم.‏

من اميد دارم که اين کتاب بتواند به مردم کمک کند تا عقايد خود را بروز دهند.‏ دقيقاً‏ مانند جنبش همجنس گرايی،‏

هرچه تعداد بيشتری خود را بروز دهند،‏ پيوستن ديگران به آنها آسان تر می شود.‏ شايد برای آغاز واکنش زنجيره

ای،‏ نيازمند

15

يک جِرم بحرانی باشيم .

10 . American Legion Hall

11 . Wendy Kaminer, ‘The Last Taboo: Why America needs Atheism?’, New Republic, 14 Oct. 1996.

12 . Gay Pride movement

13

. تا چند ماه پس از نگارش اين کتاب هيچ نماينده ی مجلسی در آمريکا علناً‏ خود را بيخدا نخوانده بود.م

15

. تلميحی به ‏"جرم بحرانی"‏ مورد نياز برای آغاز برای واکنش زنجيره

راديواکتيو.م

14 . coming out

www.secularismforiran.com


یحت

9

در آمريکا نظرسنجی ها حاکی از آنند که شمار بيخدايان و لاادريان بر شمار يهوديان و حتی پيروان

مذاهب ديگر می چربد.‏ با اين حال،‏ برخلاف

بسياری از

يهوديان که نفوذشان در لابی های سياسی شهره است،‏ و برخلاف

مسيحيان اِوانجليک،‏ که نفوذشان در قدرت سياسی حتی بيش از يهوديان است،‏ بيخدايان و لاادريان سازمان يافته

نيستند و لذا نفوذشان در حد صفر است.‏ در واقع،‏ سازماندهی بيخدايان مثل گلّه کردن گربه هاست.‏ آنان تمايل به

مستقل انديشی

و ناهمنوايی

با اتوريته دارند.‏

اما

يک گام مناسب نخستين،‏ تشکيل

دهندگان'‏ است،‏ تا ابراز بيخدايی را برای ديگران نيز ميسر سازند.‏

يک جرم بحرانی

‏'بروز از

اگر نتوان گربه ها را گلّه کرد،‏ می تواند

تعداد کافی از آنها را يک جا جمع کرد تا آنقدر سروصد اکنند که ديگر نتوان آنها را ناديده گرفت.‏

ی واژه

‘delusion’

‏[پندار]‏

در عنوان اين کتاب،‏

برخی

از روانپزشکان را برآشفت،‏ زيرا اين واژه

يک را

اصطلاح تخصصی محسوب می کنند که نبايد سرسری به کار برده شود.‏ سه نفر از آنان به من نامه نوشتند و يک

واژه ی تخصصی برای پندار دينی پيشنهاد کردند:‏

می

خواهم همان

.‘relusion’ ‏[دِندار].‏

‘delusion’

را به کار برم،‏ و بايد اين کاربرد را توجيه کنم.‏

شايد اين اصطلاح کارساز باشد.‏ اما فعلاً‏

ديکشنری

انگليسی

پنگوئن

‏’‏delusion‏‘را چنين تعريف می کند:‏ ‏"باور يا ادراکی کاذب".‏ و جالب اينکه نقل قول توضيحی ديکشنری پنگوئن

برای اين واژه،‏ جمله ای از فيليپ ای.‏ جانسون است:‏ ‏"داروينيسم روايت رهايش بشريت از اين پندار است که

سرنوشت بشر در يد قدرت قادری فراسوی بشر می باشد.‏ " آيا اين شخص همان فيليپ ای.‏ جانسونی نيست که

امروزه دعوای خلقت انگاران آمريکايی در مقابل داروينيسم را رهبری می کند؟ چرا،‏ در واقع همان شخص است

و،‏ همان طور که می توان حدس زد،‏ اين نقل قول خارج از زمينه اش مطرح شده است.‏ اميدوارم اين توضيحی که

دادم کافی باشد تا ديگر بر من خرده نگيرند،‏ زيرا اين خارج از زمينه نقل کردن در مورد ديگر نقل قول هايی که

از خلقت انگاران می آورم صادق نيست.‏ مقصود خود جانسون هرچه که باشد،‏ من با کمال ميل جمله اش را قبول

دارم.‏ ديکشنری همراه مايکروسافت وُرد،‏ واژه ی

delusion

را چنين تعريف می شود:‏ حفظ يک باور کاذب

ماندگار به رغم وجود شواهد قوی خلاف آن باور،‏ به ويژه به عنوان نشانگان يک ناهنجاری روانی".‏ بخش نخست

اين تعريف کاملاً‏ با ايمان دينی می خواند.‏ اما اينکه آيا ايمان نشانگان يک ناهنجاری روانی هم هست يان نه،‏ من با

نظر روبرت م.‏

16

پيرسينگ مؤلف ذِن و هنر نگهداری موتورسيکلت موافق ام که می گويد ‏"هنگامی که يک نفر

دچار پندار می شود،‏ ديوانه اش می گويند.‏ هنگامی

خوانند".‏

که افراد بسياری دچار يک پندار می شوند،‏ مؤمن شان می

اگر اين کتاب آن طور که می خواهم کارساز باشد،‏ خوانندگان مؤمنی که کتاب را می خوانند وقتی آن را زمين می

گذارند بيخدا خواهند بود.‏ عجب خوشبينی گستاخانه ای!‏ البته،‏ دينخويان کله شق در برابر استدلال مصونيت دارند.‏

مقاومت آنها ناشی سالها تعليمات دينی دوران کودکی شان است.‏ اين تعليمات را با روش هايی که ‏(يا به طور

16 . Zen and the Art of Motorcycle Maintenance

www.secularismforiran.com


10

تکاملی يا طراحی شده)‏ در طی قرنها بهينه شده به خورد مؤمنان داده اند.‏ يکی از مؤثرترين شيوه های ايجاد

مصونيت در برابر شک،‏ اين هشدار خوف انگيز است که هرگز لای هيچ کتابی مانند کتاب حاضر را باز نکنند،‏

زيرا چنين مطالبی مطمئناً‏ از تراوشات شيطانی است.‏ اما من يقين دارم که مردمان آزادانديش بسيار اند:‏ کسانی که

تعليمات دينی دوران کودکی شان خيلی موذيانه نبوده است،‏ يا اينکه آن تعاليم را ‏"هضم"‏ نکرده اند،‏ يا هوش ذاتی

شان آن قدر قوی بوده که بر آن تعاليم فائق آيند.‏ اين جان های آزاده تنها به تشويقی اندک نياز دارند تا خود را کاملاً‏

از چنگ دين برهانند.‏ دست کمِ‏ کم،‏ من اميدوارم که هر کس اين کتاب را می خواند بتواند با خود بگويد ‏'نمی

دانستم که می توانم'.‏

17

برای تأليف اين کتاب من مديون کمک های دوستان و همکاران بسياری بوده ام...‏

فصل 1

يک کافرعميقاً‏ ديندار

من نمی کوشم خدايی شخص وار را تصور کنم؛ شگفتی از ساختار جهان،‏ تا آنجا که به ما توان کافی برای درک

جهان بدهد کفايت می کند.‏

آلبرت اينشتين

17

. ادامه ی پيشگفتار،‏ شامل تقديرهای نويسنده است که به دليل مفيد نبودن به حال خواننده ی فارسی زبان حذف شد.م

www.secularismforiran.com


یدن

اي"‏

یان

یعن

ی ب

یسا

11

احترامِ‏ سزاوار

پسرک روی چمن ها دمرو خوابيده است،‏ گونه اش بر پشت دستانش است.‏ ناگهان خود را غرق در آگاهی از ساقه

ها و ريشه های درهم تنيده می يابد.‏ جنگلی در ريزجهان.‏ جهان اش بدل به جهان مورچه ها و سوسک ها می شود،‏

و حتی جهان ميليارها باکتری خاک.‏ جانداران ساکت و ناپيدايی که اقتصاد ريزجهان را می گردانند – گرچه

کودک در آن هنگام چندان جزئيات را نمی داند.‏ ناگهان ريزجنگل چمنزار آماس می کند و با کيهان،‏ و با ذهن ساده

ی پسرک يگانه می شود.‏ پسرک اين تجربه را در قالبی دينی تعبير می کند.‏ تجربه ای که عاقبت او را به کشيش

شدن سوق می دهد.‏ او به عنوان يک کشيش آنگليکن تعليم می بيند و معلم دينی مدرسه ی ما می شود،‏ معلمی که

من شيفته اش بودم.‏ به لطف روحانيان شايستۀ ليبرال مآبی مانند او هرگز کسی

زور


در کله ی من فروکرده اند .

نتوانسته ادعا کند که دين را به

در زمانی و مکانی ديگر،‏ آن پسرک من بودم،‏ زير آسمان پر ستاره،‏ خيره به منظومۀ جبّار و دُبّ‏ اکبر.‏ حيران از

موسيقی ناشني

افلاک،‏ سرمست از عطر شبانه ی ياسمن و گل های شيپوری باغی در آفريقا.‏ اينکه چرا همين

عواطف معلم دينی ما را به سويی کشاند و مرا به سويی ديگر،‏ سئوال ساده ای نيست.‏ در ميان دانشمندان و

خردگرايان هم رويکرد نيمه عرفانی به طبيعت و کيهان رايج است.‏ اما اين هيچ ربطی به باورهای فراطبيعی

ندارد.‏ معلم دينی ما

)

بوديم؛ اين قطعه ی مشهورِ‏

و خود من)،‏ دست کم در کودکی مان،‏ سطور پاي

کتاب منشاء انواع داروين را نخوانده

ن توده ی درهم تنيده"،‏ ‏"با پرندگان نغمه خوان در بيشه زار،‏ با حشرات گوناگون

در هوا،‏ با کرم های لولنده در زمين نمدار".‏ مسلماً‏ داروين هم تجاربی مانند ما داشته،‏ اما به جای کسوت کشيشی،‏

رويه ی داروينی اش را پيشه کرد که ‏"همگی حاصل قوانين عامل بر ما هستند":‏

پس ايجاد گرامی ترين چيزهايی که می شناسيم،‏ ي

ايجاد جانداران عالی،‏ مستقيماً‏ محصول ستيز

طبيعت،‏ قحطی و مرگ است.‏ در اين نگرش به زندگانی،‏ با قوای چندگانه اش،‏ عظمتی هست.‏

حيات

در بدايت خود يک يا چند شکل بيش نداشت.‏ اما با گردش زمين مطابق قانون ثابت گرانش،‏ از شکل

هايی چنان ساده،‏

نهايت شکل،‏ زيباترين و شگفت ترين جانداران تکامل يافته اند و می يابند.‏

کارل ساگان در کتاب نقطه ی آبی

18

مات می نويسد:‏

.


تفريح ما در کلاس او اين بود که او را وا می داشتيم تا از بحث متون مقدس منحرف شود تا برايمان داستان های نبردهای هوايی

جنگنده ها را تعريف کند.‏ او خدمت نظام خود را در نيروی هوائی سلطنتی گذرانده بود،‏ و شايد همين باعث شده تا من هنوز در کلي

انگلستان جذبه ای بيابم ‏(دست کم در قياس با رقبايش).‏ به خصوص که بعدها با اين شعر جان بنجامن آشنا شدم که سروده:‏

کشيش ما خلبان پيری است،‏

حالا بال هايش را از ته بريده اند،‏

اما هنوز چوب پرچم حياط خانه اش

انگشتی است به فراسو

‏(اشاره به تصويری از کره ی زمين است که توسط وييجر 1 ازدورترين فاصله گرفته شده.م ( Sagan . Pale Blue Dot, Carl 18

www.secularismforiran.com


یان

یعن

12

چرا

کرديم!‏

به ندرت پيش می آيد که اديان

کيهان بسی

بزرگ تر از چيزی

به علم بنگرند و نتيجه بگيرند:‏ ‏"اين بهتر از چيزی است که فکر می

است که رسولان مان گفته اند،‏ عظيم تر ، ظريف تر،‏ و

شکوهمند تر است"؟ در عوض می گويند:‏ ‏"نه،‏ نه،‏ نه!‏ خدای من يک خدای کوچک است و می خواهم

همان جور بماند."‏ هر دينی،‏ چه قديمی و چه جديد،‏ که عظمت کيهان را که در پرتو علوم مدرن دريابد

می تواند چنان کرنشی نثار کيهان کند که اديان سنتی به گرد پايش هم نمی رسند.‏

همه ی کتاب های ساگان به سرحدّات حيرت متعالی راه می برند.‏ دين در اعصار گذشته اين حيرت را درانحصار

خود گرفته بود.‏ کتاب های خود من هم چنين مقصودی دارند.‏ در نتيجه غالباً‏ می شنوم که مرا آدمی عميقاً‏ ديندار

می خوانند.‏ يک دانشجوی آمريکايی برايم نوشت که نظر استادش را درباره ی من پرسيده است.‏ و استاد پاسخ داده

‏"البته علم پوزيتيو او با دين سازگار نيست،‏ اما علم او با نشئه ی طبيعت و کيهان استحاله يافته.‏ به نظر من او

ديندار است!"‏ اما اين ‏"ديندار"‏ واژه ی درستی برای توصيف ديدگاه من است؟ اين طور فکر نمی کنم.‏ استيو

واينبرگ،‏ فيزيکدان برنده ی جايزه ی نوبل ‏(که بيخداست)،‏ همين نکته را به خوبی هر کس ديگری در کتاب اش

رؤياهای يک نظريه ی پاي

چنين بيان می کند:‏

ديدگاه برخی از مردم در قبال خدا چنان وسيع و انعطاف پذير است که ناگزير هر جا خدا را بجويند،‏ او

را می يابند.‏ می شنويم که می گويند ‏"خدا غايت است"،‏ يا ‏"خدا سرشت پاک ماست"،‏ يا ‏"خدا همان

کيهان است".‏ البته ‏"خدا"‏ را هم می توانيم مثل بقيه ی واژگان،‏ هر طور بخواهيم معنا کنيم.‏ اگر بگوييد

که ‏"خدا انرژی است"،‏ پس او را در يک تکه زغال سنگ هم می يابيد.‏

مسلماً‏ حق با واينبرگ است.‏ اگر قرار است واژه ی خدا کاملاً‏ پوچ نباشد،‏ بايد آن را به

معمولاً‏ از اين واژه می فهمند،‏ ي

خالقی فراطبيعی که ‏"درخور پرستش"‏ باشد.‏

معنايی استفاده کرد که

علت بسياری از سردرگمی های اسفبار مردم اين است که تشخيص نمی دهند که ديدگاهی که می توان دين انشتينی

خواند با دين فراطبيعی فرق دارد.‏ اينکه انشتين گاهی به نام خدا اشاره می کرد ‏(البته او تنها دانشمند بيخدايی نبود

که چنين می کرد)،‏ موجب سوءتفاهمِ‏ ماوراءطبيعه گرايانِ‏ مشتاقِ‏ سوءتفاهم شد تا اين انديشمند برجسته را از سنخ

خود بخوانند.‏ پايان دراماتيک ‏(يا شايد موذيانه ؟)‏ کتاب استفان هاوکينگ،‏ تاريخچه ی زمان،‏ اين است که ‏"چون آن

گاه ذهن خدا را خواهيم شناخت".‏ بدساختی اين جمله شهره است.‏ همين عبارت باعث شد تا عده ای،‏ البته به خطا،‏

گمان کنند

که هاوکينگ

ديندار است.‏ زيست شناس سلولی،‏ اورسالا گوديناف در کتابش اعماق قدسی طبيعت،‏ لحنی

مذهبی تر از انشتين و هاوکينگ دارد.‏ او شيفته ی کليساها،‏ مساجد،‏ و صومعه هاست.‏

و بسياری بخش های

کتابش

www.secularismforiran.com


ش ا

یعن

یها

یون

13

را خارج از زمينه ی آن نقل کرده اند تا آنها را به عنوان مهمات دين فراطبيعی به کار گيرند.‏ او تا آنجا پيش می

رود که خود را يک ‏"ناتوراليست مذهبی"‏ می خواند.‏ اما خوانش دقيق کتاب او نشان می دهد که در واقع او هم

بقدر من يک بيخدای معتقد است.‏

‏"ناتوراليست"‏ واژه ای مبهم است.‏ در قرن های هفدهم و هجدهم،‏ ناتوراليست هنوز همان معنای امروزی اش را

داشت:‏ دانشجوی عالم طبيعت.‏ ناتوراليست ها به اين معنا،‏ از گيلبرت وايت به بعد،‏ اغلب روحانيون بوده اند.‏

داروين هم در جوانی می خواست کشيش شود تا بتواند از زندگی آسوده ی شهرستانی برخوردار شود و به تفريح

مورد علاقه اش ي

بررسی سوسک ها بپردازد.‏ اما فيلسوفان ‏"ناتوراليست"‏ را به معنای کاملاً‏ متفاوتی به کار

می برند.‏ از حيث فلسفی،‏ ‏"ناتوراليست"‏ به معنای خلاف ‏"سوپرناتوراليست"‏ ‏[فراطبيعت گرا]‏ است.‏ جوليان باگينی

در کتاب آشنايی مختصری با بيخدايی معنای اين واژه نزد بيخدا را چنين شرح می دهد:‏ ‏"اغلب بيخدايان بر اين

باوراند که تنها يک جور ماده وجود دارد که همان ماده ی فيزيکی باشد.‏ ذهن ها،‏ زيبايی،‏ عواطف،‏ ارزش های

اخلاقی – وخلاصه همه ی پديده هايی که به زندگی انسان غنا می بخشند – از اين ماده ناشی می شوند."‏

انديشه ها و عواطف انسان از همربطی های به غايت پيچيده ی باشنده های فيزيکی درون مغز ناشی می شوند.‏ به

اين معنای مورد نظر فيلسوف طبيعت گرا،‏ به کسی به بيخدا می گويند که معتقد باشد فراسوی جهان طبيعیِ‏ فيزيکی

هيچ چيز وجود ندارد؛ و هيچ هوش آفريننده ی فراطبيعی ورای جهان فيزيکیِ‏ طبيعی نهفته نيست.‏ اگر به نظرمان

می رسد که ورای جهان فيزيکی چيزی نهفته است،‏ به اين خاطر است که هنوز فهم ما از جهان به کماال نرسيده،‏

اما اميدواريم که عاقبت به فهم کامل جهان نائل شويم.‏ چنان فهمی سراسر معطوف به طبيعت خواهد بود.‏ و هنگامی

که به تشريح رنگين کمان هستی نائل شويم،‏ چيزی از شگفتی آن کاسته نمی شود.‏

اگر باور

دانشمندان بزرگ زمانه ی ما را که ديندار می نمايند عميق تر بکاويم،‏ عمومًا می بينيم که ديندار

نيستند.‏ اين مطلب مسلماً‏ در مورد انشتين و هاوکينگ صادق است.‏ مارتين رييز،‏ کيهان شناس برجسته ی معاصر

و رئيس انجمن پادشاهی علوم بريتانيا،‏ به من می گفت که به عنوان ‏"يک انگليکن کافر...‏ و فقط برای ابراز

وفاداری به قبيله"‏ به کليسا می رود.‏ او هيچ گونه اعتقاد خداباورانه ای ندارد،‏ اما ناتوراليسم شاعرانه را می پذيرد.‏

در طی يک سلسله گفتگوهای تلويزي ، با دوستم رابرت وينستون درباره ی حس شاعرانه ای که شگفتی های

کيهان نزد اين دانشمندان ايجاد می کند بحث می کردم.‏ تلاش می کردم او را که يکی از بزرگان يهوديان بريتانيا و

متخصص زنان و زايمان است متقاعد کنم که يهوديت او دقيقاً‏ از همين قسم ناتوراليسم شاعرانه است و او واقعاً‏ به

هيچ امر فراطبيعی باور ندارد.‏ او به پذيرش اين مطلب نزديک شد اما روی آخرين مانع درنگ کرد ) اگر بخواهيم

منصف باشيم بايد بگويم که قرار بود او با من مصاحبه کند و نه برعکس).‏ در مقابل اصرار من،‏ او اظهار کرد که

علاقه اش به يهوديت به اين خاطر است که آئين يهودی نظام خوبی فراهم کرده و به او در شکل دهی مطلوب

زندگی

کمک کرده است.‏ شايد چنين باشد؛ اما مسلماً‏ اين هرگز به معنای درستی مدعاهای فراطبيعی يهوديت

www.secularismforiran.com


14

به آنها ميل

نيست.‏ روشنفکران بيخدای فراوانی هستند که با افتخار خود را يهودی می نامند و،‏ شايد به خاطر ابراز وفاداری

به سنت های قديمی خانواده يا خويشان مرده شان،‏ مناسک يهودی را رعايت می کنند.‏ شايد اين رعايت به خاطر

‏"دين"‏

19

خواندن ديدگاه وحدت وجودی

اينشتين می توان يافت.‏ اين دانشمندان ممکن است

‏"به باور باور دارند."‏

[4]

نيز باشد.‏

برجسته ترين نمونه

ی

اين ديدگاه را نزد

آلبرت

20

اعتقادی به فراطبيعت نداشته باشند،‏ اما به اصطلاح دَن دِنِت ،

يکی از گفته های انشتين که بيش از همه با اشتياق نقل می شود اين است که ‏"علم بدون دين عليل است،‏ دين بدون

علم کور است."‏ اما انشتين همچنين گفته است:‏

البته آنچه درباره ی اعتقادات دينی من گفته اند دروغ است.‏ دروغی که به طور سيستماتيک تکرار شده

است.‏

21

من به خدايی شخص وار اعتقاد ندارم و هرگز منکر اين بی اعتقادی ام نمی شوم بلکه آن را

آشکارا بيان می کنم.‏ اگر باوری دارم که بتوان آن را دينی خواند،‏ آن باور همانا حس ستايش بی کرانم

در برابر ساختار جهان است،‏ تا بدانجا که علم می تواند آشکار کند.‏

آيا سخنان

انشتين ضد و نقيض می نمايند؟ آيا می توان سخنان او را چنان دستچين کرد که حامی هر دو طرف

دعوا باشد؟ نه.‏ البته منظور انشتين از ‏"دين"‏ کاملاً‏ با معنای متعارفی دين فرق دارد.‏ در ادامه ی بحث درباره ی

تمايز ميان دين فراطبيعی از

فراطبيعی را پندارآلود می خوانم.‏

يک سو و دين انشتينی از سوی ديگر،‏ به خاطر داشته باشيد که من تنها خدايگان

در اينجا چند نقل قول ديگر از انشتين می آورم تا درک بهتری از دين انشتينی به دست دهم.‏

من يک کافر عميقاً‏ ديندار هستم.‏ اين يک جور دين جديد است.‏

من هرگز برای طبيعت مقصود يا هدفی،‏ يا هر چيزی که بتوان انسانوار شمرد،‏ قائل نبوده ام.‏ آنچه که

من در طبيعت می يابم ساختار شکوهمندی است که ما تنها فهم بسيار ناقصی از آن داريم و بايد آدمی را

سرشار از حس فروتنی سازد.‏ اين يک احساس اصيل دينی است که هيچ دخلی به عرفان ندارد.‏

به نظر من ايده ی وجود خدايی شخص وار کاملاً‏ غريب و حتی بدوی می نمايد.‏

19 . patheistic

21 .personal God

20

. Dennett Daniel فيلسوف معاصر آمريکايی که آثار مهمی در فلسفه ی ذهن دارد.‏ م

www.secularismforiran.com


یها

یجا

یجا

یان

15

عجيب نيست که پس از مرگ انشتين متألهان فراوانی مدعی شده اند که انشتين از سنخ خودشان است.‏ اما برخی از

دينداران معاصر خود انشتين نظر کاملاً‏ متفاوتی دربارۀ او داشتند.‏ در سال 1940 انشتين مقاله مشهوری نوشت تا

مقصود خود را از اين جمله اش که

قطعه

‏"من به خدايی شخص وار باور ندارم"‏ شرح دهد.‏ اين مقاله و نوشته های

مشابه او موجب سيلی از نامه های دينداران سخت کيش شد،‏ که برخی به اصالت يهودی انشتين طعن می زدند.‏

22

زير برگرفته از کتاب مَکس جَمِر

با عنوان انشتين و دين است ‏(که مرجع اصلی من برای نقل

سخنان خود انشتين درباره ی دين نيز همين کتاب هست).‏ اسقف کاتوليک کانزاس سيتی گفت:‏ "

تأسف است

که می بينيم مردی از نژاد عهد عتيق و آموزه های آن،‏ سنت بزرگ آن نژاد را منکر می شود."‏ ديگر روحانيون

کاتوليک مدعی شدند که:‏ ‏"هيچ خدايی جز يک خدای شخص وار وجود ندارد

...

انشتين نمی داند درباره ی چه

سخن می گويد.‏ او کاملاً‏ برخطاست.‏ برخی گمان می کنند که چون جايگاهی رفيع در يک حيطه ی تخصصی يافته

اند شايستگی اظهار نظر در مورد همه چيز را دارند."‏ انگار دين يک حيطه ی خاص است که می توان در آن

مدعی تخصص بود،‏ و اين مطلب

چون و چرا ندارد.‏ انگار که روحانيون ‏"فرشته شناسان"ی هستند که بر

شکل و رنگ بال فرشتگان تفقّه دارند.‏ هر دوی اين عاليجنابان می گويند که چون انشتين دانش دينی ندارد،‏ درباره

ی سرشت خدا دچار سوءتفاهم شده است.‏ اما برعکس،‏ انشتين به خوبی می دانست که چه چيزی را منکر می شود.‏

يک وکيل کاتوليک آمريکايی که برای اتحاد جه

کليساها کار می کرد،‏ به انشتين نوشت:‏

ما عميقاً‏ متأسفيم که شما چنين اظهاراتی می فرماييد...‏ و ايده ی خدای شخص وار را به سخره می گيريد.‏

در ده سال اخير هيچ چيز به قدر اظهارات شما در متقاعد کردن مردم به اين که هيتلر حق داشت که

يهوديان را از آلمان بيرون راند مؤثر نبوده است.‏ من با وجود پذيرش حق آزادی بيان شما،‏ همچنان می

گويم که اظهارات شما يکی از بزرگ ترين منشآت تفرقه در آمريکاست.‏

يک خاخام نيويورکی گفت:‏ " انشتين بی شبهه از بزرگ ترين دانشمندان است،‏ اما نظرات دينی اش در تعارض تام

با يهوديت قرار دارند."‏

‏"اما"؟ ‏"اما"؟ چرا نمی گويند ‏"و"؟

رئيس يک اجتماع دينی در نيوجرزی نامه ای به انشتين نوشت.‏ نامه ای

کند که به دو بار خواندن می ارزد:‏

که چنان ضعف ذهن مذهبی را عيان می

22 . Max Jammer

www.secularismforiran.com


یجا

ی ب

16

دکتر انشتين،‏ ما برای آموزه هايتان احترام قائليم؛ اما به نظر می رسد شما چيزی را نياموخته ايد:‏ اينکه

خداوند روحی است که نه با تلسکوپ يا ميکروسکوپ آشکار می شود،‏ و نه در انديشه يا عواطف آدمی

دارد که بتوان آن را با تشريح مغز يافت.‏ چنان که همگان می دانند،‏ دين مبتنی بر ايمان است،‏ نه

شناخت.‏ هر انسان انديشمندی شايد زمانی دربارۀ دين دچار شک شده باشد.‏ ايمان خود من بارها متلاطم

گشته است.‏ اما به دو دليل هرگز از اين خبط معنوی ام با کسی سخن نگفته ام:‏ (1) هراسيده ام که ممکن

است با اظهارات شک آلود زندگانی و اميد برخی از همگنانم را مخدوش سازم؛ (2) چون با آن نويسنده

موافق ام که می گويد

"

درون هرکسی که بخواهد ايمان ديگران را زايل کند رگه ای از خباثت

هست."...‏ دکتر انشتين،‏ اميدوارم که در مورد سخنان شما سوءتعبير شده باشد و شاهد سخنان لطيف

تری از شما باشيم تا کثيری از آمريکاييان از مباهات به شما مشعوف شوند.‏

عجب نامه ی فاشگوی ويرانگری!‏ هر جمله اش چکيده ی بُزدلی فکری و اخلاقی است.‏

يک نمونه ی کمتر ذليلانه و بيشتر تکان دهنده،‏ نامه ای بود که بنيان گزار انجمنی مذهبی در اوکلاهاما نگاشت:‏

پروفسور انشتين،‏ به اعتقاد من مسيحيان آمريکايی پاسخ شما را خواهد داد،‏ ‏"ما ايمان خود به خدا و

فرزندش عيسی مسيح را رها نخواهيم کرد،‏ اما شما را دعوت می کنيم که اگر به خدای مردمان اين

سرزمين معتقد نيستيد،‏ به همان جايی که آمده ايد برگرديد."‏ من به سهم خود هرچه در توان داشته ام

برای تبرّک اسرائيل کوشيده ام،‏ و بعد شما سر می رسيد و با يک جمله که از دهان کفرگويتان صادر

می کنيد،‏ همه ی رشته های مسيحيان عاشق اسرائيل را که در محو سامی ستيزی می کوشند پنبه می

کنيد.‏ پروفسور انشتين،‏ هر مسيحی آمريکايی

درنگ پاسخ شما را خواهد داد،‏

"

يا نظريه ی مغلوط

و ديوانه وار تکامل خود را برداريد و به همان آلمانی برگرديد که از آن آمده ايد،‏ يا دست برداريد از

زايل کردن ايمان مردمی که شما را پس از فرار از سرزمين مادری تان خوشامد گفتند."‏

نکته ای که همه ی اين ناقدان خداباور ‏[تئيست]‏ در آن محق بودند اين بود که انشتين از سنخ آنان نبود.‏ او به کرّات

از اينکه او را خداباور بشمارند برآشفته شد.‏

پس آيا می توان گفت انشتين هم مانند

اينکه او مانند اسپينوزا،‏ که فلسفه اش را تحسين می کرد،‏ وحدت وجودی ‏[همه-خداانگار يا پَن

" می گفت

23

ولتر و ديدرو دئيست بود؟ يا

24

تئيست [ بود؟ چون

من به خدای اسپينوزا باور دارم.‏ خدايی که خود را در نظم هارمونيک هر آنچه که هست آشکار کند،‏ نه

خدايی که دلمشغول تقدير و اعمال آدميان

باشد".‏

24 . pantheist

www.secularismforiran.com


ئيدِ‏

یست

یست

17

کند.‏

معانی واژگان را به خاطر داشته باشيم.‏ خداباوران ‏[تئيست ها]‏ به وجود هوشی فراطبيعی اعتقاد دارند که علاوه بر

خلق جهان در روز ازل،‏ هنوز همين دور و بر است تا بر اعمال مخلوقات اش نظارت و در سرنوشت آنها دخالت

پروردگار بسياری از نظام های خداباور کاملاً‏ در امور آدميان دخيل است.‏ او دعاها را اجابت می کند؛ گناهان

را می بخشد يا سزا می دهد؛ با انجام معجزه در امور جهان دست می برد؛ حساب اعمال نيک و بد را دارد،‏ و می

داند شما کِی بدان ها دست می

يازيد ‏(يا حتی در مورد انجام شان می انديشد).‏

25

ست ها هم به وجود يک هوش

فراطبيعی باور دارند،‏ اما خدای مورد نظرآنها،‏ صرفاً‏ هوشی است که نخست قوانين حاکم بر کيهان را وضع کرده

است.‏ به همين سبب خدای دئيست ها هرگز در امور جاری جهان مداخله نمی کند و مسلماً‏ هيچ علاقه ی خاصی به

امور بشری ندارد.‏ همه-خداانگار اصلاً‏ اعتقادی به خدای فراطبيعی ندارد،‏ اما واژه ی خدا را همچون مترادف با

جنبه ی معنوی طبيعت،‏ يا کيهان،‏ يا قانونمندی حاکم بر امور جهان به کار می برد.‏ فرق دئيست با تئيست اين است

که خدای دئي

دعاها را اجابت نمی کند،‏ علاقه ای به معاصی و اعترافات ندارد؛ نمی خواند و نمی انديشد و با

معجزات بالهوسانه در کار جهان مداخله نمی کند.‏ فرق دئيست با همه-خداانگار اين است که خدای دئيست ها نوعی

هوش کيهانی است،‏ و برخلاف خدای همه-خداانگاران،‏ مترادف استعاری يا شاعرانه ای برای قوانين يا جهان

نيست.‏ همه-خداانگاری،‏ آتئيسم جلازده است؛ دئيسم،‏ تئيسم رنگ و رو رفته است.‏

يا

به قوت می توان گفت که جملات قصار انشتين مانند ‏"خدا ظريف است اما بدانديش نيست"‏ يا ‏"خدا تاس نمی ريزد"‏

‏"آيا خدا

در آفرينش جهان گزينه های

ديگری

هم داشت؟"‏

همه-خداانگارانه

هستند،‏ نه دئي

، و مسلماً‏ نه

خداباورانه.‏ بايد ‏"خدا تاس نمی ريزد"‏ را چنين تعبير کرد که ‏"کتره ای بودن در ذات امور نيست."‏ معنای ‏""آيا

خدا در آفرينش جهان گزينه های ديگری هم داشت؟"‏ اين است که ‏"آيا جهان می توانست به گونه ی ديگری آغاز

شود؟"‏ انشتين ‏"خدا"‏ را صرفاً‏ به معنای استعاری و شاعرانه به کار می برد.‏ هاوکينگ هم همين طور،‏ و نيز اغلب

فيزيکدان های

ديگری که به زبان استعاری دينی می لغزند.‏ پل ديويز در کتاب

26

ذهن خدا ، ميان همه-خداانگاری

انشتينی و نوعی دئيسم مبهم در نوسان است – کتابی که به پاسداشت آن جايزه ی تمپلتون را دريافت کرد ‏(اين

جايزه مبلغ هنگفتی است که هرساله بنياد تمپلتون اهدا می کند،‏ و معمولاً‏ به دانشمندانی داده می شود که حاضر اند

حرفهای دلپسندی درباره ی دين بزنند).‏

اجازه دهيد دين انشتينی را در يک نقل قول ديگر از خود او خلاصه کنم:‏ " دينداری همانا درک اين نکته است که

چيزی فراسوی همه ی چيزهای تجربه پذير هست که ذهن ما نمی تواند دريابد و زيبايی و ظرافت اش تنها به طور

غيرمستقيم و به سان تأملی ضعيف بر ما ظاهر می شود.‏ به اين معنا من ديندارهستم."‏ به اين معنا من هم ديندار

هستم،‏ با اين تبصره که ‏"نمی تواند دريابد"‏ به معنای اين نيست که ‏"تا ابد درنيافتنی است".‏ اما من ترجيح می دهم

دَم از دينداری نزنم تا موجب سوءتفاهم نشود.‏ اين به اصطلاح دينداری يا مذهبی بودن،‏ به شدت سوءتفاهم

25 . deist

26 . The Mind of God, Paul Davies

www.secularismforiran.com


18

برانگيز است زيرا ‏"دين"‏ در نظر قاطبه ی مردم اشاره به ‏"فراطبيعت"‏ دارد.‏ کارل ساگان اين نکته را به خوبی

بيان می کند:‏ "... اگر معنای ‏"خدا"‏ اين باشد که يک دسته قوانين فيزيکی بر جهان حاکم است،‏ پس مسلماً‏ خدا

وجود دارد.‏ اما چنين خدايی از نظر عاطفی راضی کننده نيست

معقولی نيست."‏

...

دعا کردن به درگاه قانون گرانش چندان کار

جالب اينکه عاليجناب دکتر فولتون جی.‏ شين،‏ استاد دانشگاه کاتوليک آمريکا،‏ اين نکته ی مورد نظر ساگان را

پيشگويی کرده بود.‏ او در دهه ی 40 در بخشی از حمله ی تند و تيزش به انشتين به خاطر انکار خدای شخص

وار،‏ به نحوی طعنه آميز می پرسد که آيا کسی حاضر است زندگی خود را وقف کهکشان راه شيری کند؟ ظاهراً‏

او می انديشيده که ايرادی به انشتين گرفته است،‏ و نه به خود،‏ چون می افزايد:‏ " اين دين کيهانی ] cosmic

[religion

تنها يک عيب دارد:‏ يک

27

’s‘ اضافه دارد.‏ البته باورهای انشتينی

اصلاً‏ خنده دار نيست.‏ با اين حال

من آرزو دارم که فيزيکدان ها از کاربرد واژه ی خدا به اين معنای خاص استعاری پرهيز کنند.‏ خدای استعاری يا

وحدت وجودیِ‏ فيزيکدانان با خدای مداخله جو،‏ معجزه پرداز،‏ فکرخوان،‏ سزا دهنده ی گناهان،‏ و اجابت کننده ی

دعا که منظور انجيل،‏ کشيشان و ملّاها و خاخام ها و زبان متعارفی است از زمين تا آسمان فرق دارد.‏ خلط عمدی

اين دو مفهوم،‏ به نظر من،‏ مصداق بارز خيانت روشنفکری است.‏

احترامِ‏ ناسزاوار

عنوان کتاب من،‏ پندار خدا،‏ ربطی به خدای انشتين و ديگر دانشمندان روشن انديشی که در بخش قبل نام بردم

ندارد.‏ به همين سبب لازم بود که دين انشتينی را از حيطه ی بحث کنار بگذارم:‏ ديدگاه انشتينی ظرفيت اثبات شده

ای برای ابهام زايی دارد.‏ در ادامه ی اين کتاب من تنها دربارۀ خدايگان فراطبيعی سخن می گويم.‏ خدايگانی که

معروف ترين شان نزد خوانندگان اين کتاب،‏ يهوه،‏ خدای عهدعتيق است.‏ به زودی سر وقت اين جناب خواهم آمد.‏

اما پيش از پايان اين فصل مقدماتی لازم است به مطلب ديگری بپردازم که اگر ناگفته بماند کل کتاب را بر می

آشوبد.‏ اين بار سخن از آداب معاشرت است.‏ ممکن است خوانندگان مذهبی از برخی سخنانم آزرده شوند،‏ و اين

متن را فاقد احترام کافی به اعتقادات خودشان بيابند ‏(گيريم درمورد اعتقادات ديگران چنين حساسيتی به خرج

27

. مقصود اين طعنه آن است که اين دين

‏(خنده آور)‏ است و نه

cosmic ‏(کيهانی).‏ م

comic

www.secularismforiran.com


یها دين"‏

ی ف

یرأ

19

ندهند).‏ اگر اين احساس آزردگی آنان را از ادامه ی خواندن منصرف کند مايه ی تأسف است،‏ پس در اينجا می

خواهم موضوع را از همين ابتدا روشن کنم.‏

يک فرض همه جاگستر ، که در جامعه ی ما تقريباً‏ همگان – از جمله بی دينان–‏ آن را می پذيرند اين است که

ايمان دينی به خصوص مستعد رنجش است و بايد آن را توسط يک ديوار بس ضخيمِ‏ احترام صيانت کرد،‏ احترامی

از سنخی متفاوت با آن احترام عادی که از هر آدمی در قبال عقايد ديگران انتظار می رود.‏

نکته را اندکی پيش از مرگ اش در يک سخنرانی

هرگز از تکرار آن خسته نمی شوم:‏

28

داگلاس آدامز اين

البداهه در کمبريج به چنان شيوايی بيان کرده [5]، که من

ايده

خاصی در بطن خود دارد که مقدسات،‏ يا محرمات يا مانند آن ناميده می شوند.‏ و معنای

مقدس و محرم بودن شان اين است که شما نبايد يک کلمه حرف بد در مورد اين ايده ها يا انگاره ها

بزنيد .

مبادا چنين کنيد!‏ چرا نبايد؟ چون که نبايد.‏ اگر کسی به حزبی

دهد که شما مخالف آن

هستيد،‏ تا می توانيد به او انتقاد کنيد،‏ بی آن که کسی برنجد.‏ اگر کسی فکر می کند که ماليات بايد کم يا

زياد شود شما آزاديد که نظرش را به چالش بگيريد.‏ اما وقتی نوبت باورهای دينی می رسد،‏ اگر کسی

بگويد به لحاظ شرعی ‏"من نبايد يکشنبه ها چراغی روشن کنم"،‏ شما صرفاً‏ بايد گويم ‏"به اعتقادتان

احترام می گذارم."‏

چرا بايد حمايت از حزب کارگر يا محافظه کار،‏ جمهوريخواه يا دموکرات،‏ اين يا آن مدل اقتصادی،‏ يا

مکينتاش به جای ويندوز مجاز باشد،‏ اما داشتن عقايدی در مورد آغاز جهان،‏ درباره ی خلقت جهان،‏

نه؟...‏ چون اين چيزها مقدسات هستند؟

...

ما عادت کرده ايم که ايده های دينی را به چالش نگيريم اما

خيلی جالب است که وقتی ريچارد[داوکينز]‏ چنين می کند چه بلوايی به پا می شود!‏ تا بحث دين پيش می

آيد همه از کوره در می روند چون شما مجاز به صحبت درباره ی امور دينی نيستيد.‏ اما وقتی که

عاقلانه به موضوع بنگريد می بينيد که امتناع از بحث آزاد درباره ی موضوعات دينی هيچ دليلی

ندارد جز اينکه ما يک جورهايی بين خودمان توافق کرده ايم که نبايد باب بحث از دين را گشود.‏

يک مثال بارز از احترام پرنخوت جامعه ی ما ‏[بريتانيا]‏ به دين را ملاحظه کنيد که واقعاً‏ اهميت دارد:‏ تاکنون

آسان ترين راه فرار از خدمت سربازی،‏ به ويژه در زمان جنگ،‏ عذر شرعی بوده است.‏ ممکن است به رغم اينکه

شما يک فيلسوف اخلاق عالی باشيد که تز دکترايتان در باب شر بودن جنگ،‏ جايزه برده باشد اما باز نتوانيد

مسئولان نظام وظيفه را قانع کنيد که برای نرفتن به جبهه عذر عقلی داريد.‏ اما اگر بتوانيد بگوييد که يکی از

28 . Douglas Adams

www.secularismforiran.com


یمل

یها

یون

یحت

20

والدين تان يا هردو کويکر بوده اند کارتان مثل آب خوردن راه می افتد،‏ و مهم نيست که چقدر در مورد نظريه ی

29

صلح طلبی ، و حتی خود مذهب کويکر،‏ خام و بی اطلاع باشيد.‏

در سويه ی ديگر طيف صلح طلبی،‏ اکراه بزدلانه

در ايرلند شمالی کاتوليک ها و پروتستان ها خود را با به ترتيب با نام های '

در اطلاق نام های دينی به فرقه های معارضه جو را می يابيم.‏

گرايان ' و ‏'وفاداران'‏ ‏[به بريتانيا]‏

30

خوشايندگويی می کنند.‏ اغلب خود واژه ی ‏"مذاهب " را بدل به ‏"اجتماعات"‏ می کنند،‏ همان طور که در پی

اشغاال آمريکايی-انگليسی عراق،‏ از " صلح بين اجتماعات"‏ سخن می گويند تا وخامت جنگ داخلی ميان مسلمانان

شيعه و سنی

را تخفيف بخشند.‏

اين جدال آشکارا مذهبی است.‏ اما در سرتيتر روزنامه ی اينديپندنت

20 مِی

می 2006

خوانيم که آن را

‏"پاکسازی

قومی"‏

توصيف می

کند.‏ ‏"قومی"‏

هم

در اين بافت

نحو ديگر يک

خوشايندگويی به جای ‏"مذهبی"‏ است.‏ آنچه ما در عراق شاهديم پاکسازی مذهبی است.‏ در مورد يوگوسلاوی سابق

نيز چه بسا ‏"پاکسازی قومی"‏ خوشايندگويی به جای ‏"پاکسازی دينی"‏ باشد چرا که صرب های ارتدکس،‏ کروات

کاتوليک و مسلمانان بوسنيايی

مشغول آن پاکسازی ها بودند

[6]

گفتم که رسانه ها و دولت ها به نفع دين تبعيض قائل می شوند [7]. هرجا بحثی درباره ی اخلاقيات جنسی يا

مسائل مربوط به زادوولد در می گيرد،‏ می توانيد شرط ببنديد که رهبران گروه های گوناگون مذهبی در کميته های

بانفوذ عضويت می يابند،‏

يا در ميزگردهای راديويی

يا تلويزي

حاضر می شوند.‏ مقصودم اين نيست که بايد

ورود اين سنخ را منع يا نظراتشان را سانسور کرد.‏ اما چرا جامعه ی ما همواره بايد به درگاه آنها متوسل شود؟

مگر آنها مهارتی قابل قياس با،‏ گيريم،‏ فيلسوفان اخلاق يا وکلای متخصص در امور خانواده يا پزشکان دارند؟

حال به نمونه ی ديگری از مزيت خاص قائل شدن برای دين اشاره کنيم.‏ در

ايالات متحده حکم

21 فوريه

ی 2006 دادگاه عالی

داد که يک فرقه ی مسيحی در نيومکزيکو بايد از شمول قانون ضد مصرف داروهای توهم زا

مستثنا شود،‏ درحالی که همگان ملزم به تبعيت از اين قانون هستند

مؤمنان [8].

32

نوشيدن چای هواسکا،‏ که حاوی داروی توهم زا و غيرقانونی دی متيل تريمپتامين

دهند.‏

31

به اين کليسا معتقداند که فقط با

است،‏ می توانند به درک خدا

نائل شوند.‏ توجه کنيد که آنها فقط معتقداند که اين دارو درک شان را افزايش می دهد.‏ آنان هيچ شاهدی ارائه نمی

ديگر،‏ از سوی

شواهد بسياری

هست مبنی

مصرف که بر اينکه

شاهدانه

موجب تسکين

حالت تهوع و

ناراحتی سرطانی های تحت شيمی درمانی می شود.‏ اما همان دادگاه عالی در سال 2005 رأی داد که همه ی

بيمارانی که برای مقاصد درمانی از شاهدانه استفاده می کنند مشمول تعقيب قضايی فدرال هستند

در تعداد )

29 .pacifism

30 . euphemism

31 . Centro Espirita Beneficiente Uniao do Vegetal

32 . dimethyltryptamine

www.secularismforiran.com


یست یست یها

یها

21

کمی از ايالت ها که استفاده ی پزشکی از مشتقات شاهدانه قانونی است).‏ دين،‏ مثل هميشه،‏ خال برنده است.‏ تصور

کنيد چه می شود اگر اعضای يک انجمن هنری نزد دادگاه مدعی شوند که ‏"معتقد اند"‏ برای افزايش درک نقاشی

امپرسيوني

يا سورآلي

بايد

داروهای توهم زا مصرف کنند.‏ اما وقتی يک کليسا

نيازی مشابه مطرح می

کند،‏ مورد حمايت عالی ترين دادگاه مملکت واقع می شود.‏ قدرت دين اين چنين به سان يک طلسم ظاهر می شود.‏

هفده سال پيش،‏ من از جمله ی سی وشش نويسنده و هنرمندی بودم که به درخواست مجله ی نيواستيتزمَن مطلبی

در حمايت از نويسنده ی برجسته،‏ سلمان رشدی نگاشتند.‏ آن زمان سلمان رشدی به خاطر نوشتن کتابی گرفتار

فتوای قتل شده بود.‏ من که از ابراز ‏"همدلی"‏ رهبران مسيحی و حتی برخی سکولارهای متنفّذ با مسلمانان به

خاطر ‏"آزردگی"‏ و ‏"رنجش"‏ خشمگين بودم،‏ تمثيل مشابه زير را پيش کشيدم:‏

اگر حاميان آپارتايد می خواستند به نفع خود سخنوری کنند می توانستند مدعی شوند که تداخل نژادی

خلاف دين شان است.‏ به اين ترتيب بخش مهمی از مخالفان آپارتايد دم شان را روی کول شان می

گذاشتند و کنار می رفتند.‏ و فايده ندارد اگر گوييم که اين تمثيل مناسبی نيست زيرا آپارتايد هيچ توجيه

عقلانی ندارد.‏ اسّ‏ و اساس ايمان دينی،‏ و قوّت و جلال آن،‏ همه ناشی از اين است که دين متکی بر

توجيه عقلانی نيست.‏ ما غيرمذهبی ها ناچاريم از باورهايمان دفاع کنيم.‏ اما همين که از يک ديندار

بخواهيد تا ايمان اش را برايتان توجيه کند پايتان را از گليم ‏"آزادی دينی"‏ بيرون نهاده ايد.‏

تايمز

من به ندرت واقعه ای در قرن بيست و يکم ديده ام که ربط اش به اين مطلب بيشتر از اين يکی باشد:‏ لوس آنجلس

10) آوريل (2006

گزارش داد که چندين گروه های مسيحی در دانشگاه های سراسر آمريکا از دانشگاه

هايشان به خاطر وضع مقررات ضدتبعيض،‏ از جمله مقررات منع آزار يا سوءاستفاده از همجنس گرايان،‏ به

دادگاه شکايت کرده اند.‏ يک نمونه ی معروف ديگر،‏ در سال 2004 در اوهايو رخ داد.‏ در آنجا دادگاهی به نفع

حکم داد که نوجوانی به نام جيمز نيکسون حق دارد تی شرتی بپوشد که روی آن نوشته ‏"همجنسگرايی گناه است،‏

اسلام دروغ است،‏ سقط جنين قتل است.‏ بعضی چيزها فقط سياه و سفيد اند!"‏ [10]. مسئولان مدرسه به جيمز

نيکلسون گفته بودند که حق پوشيدن چنين تی شرتی ندارد و والدين اين پسر،‏ مدرسه را به محکمه کشيده بودند.‏ اگر

اين والدين شکايت شان را

بر پايه ی اصل آزادی بيان

مندرج در اصلاحيه ی اول قانون اساسی آمريکا طرح می

کردند می توانستند دعوی معقولی مطرح کنند.‏ اما چنين نکردند:‏ در واقع نمی توانستند چنين کنند زيرا از اصل

آزادی بيان استنباط می شود که اين اصل شامل ‏"بيان نفرت"‏ نيست.‏ اما همين که ثابت شود نفرت منشاء دينی دارد،‏

کفايت می کند تا ديگر نفرت محسوب نشود.‏ لذا،‏ وکلای نيکسون ها به جای اصل آزادی بيان به حق آزادی دين در

قانون اساسی استناد کردند.‏ شکايت اين پرونده

به

که هدفش ‏"پيشبرد جدال های حقوقی در مورد آزاد

ياری

اتحاديه ی حمايت حقوقی آريزونا به ثمر رسيد.‏ اتحاديه ای

مذهبی"‏ است.‏

www.secularismforiran.com


22

هدف کشيش ريک اسکاربرو،‏ حامی کارزار اين قبيل پرونده های مسيحی اين است که برای تبعيض عليه همجنس

گرايان و ديگر گروه ها با استناد به دين توجيه حقوقی بيابد.‏ او اين قبيل تبعيض ها را کارزار حقوق مدنی در قرن

بيست و يکم نام نهادده است:‏ ‏"مسيحيان می خواهند به عنوان حق مسيحی بودن جايگاهی داشته باشند."‏ [11] اگر

اين دسته

بخواهند موضع شان را بر پايه ی اصل آزادی بيان توجيه کنند،‏ حرف شان دشوار به دل کسی می نشيند.‏

اما قضيه به همين جا ختم نمی شود.‏ اينان طرح دعوای حقوقی به منظور

تبعيض قائل شدن عليه همجنس گرايان

را ضد-دعوايی عليه به اصطلاح تبعيض دينی جا می زنند!‏ و ظاهراً‏ قانون هم به اين ترفند احترام می گذارد.‏ با

گفتن اينکه ‏"اگر مرا از توهين به همجنسگرايان باز داريد آزادی عقيده ی مرا زيرپا گذاشته ايد"‏ به جايی نمی

رسيد.‏ اما اگر بگوييد ‏"اين ‏[توهين نکردن]‏ آزادی دينی مرا خدشه دار می کند"‏ کارتان راه می افتد.‏ وقتی خوب

فکر کنيد،‏ فرقی ميان اين دو استدلال می يابيد؟ در اينجا هم دين خال برنده است.‏

اين فصل را با يک بررسی موردی به پايان می رسانم که گويای احترام اغراق آميز جامعه نسبت به دين است.‏ اين

تنوره در فوريه ی سال 2006 زبانه کشيد – اپيزود مسخره ای که ميان کمدی محض و تراژدی محض در نوسان

است.‏ در سپتامبر 2005 روزنامه ی دانمارکی

33

ييلاندز-پُستِن دوازده کاريکاتور از محمد پيامبر چاپ کرد.‏ در

طی سه ماه بعد،‏ گروه های کوچکی از مسلمانان دانمارک با نقشه و تدبير آتش بيار اين معرکه در جهان اسلام

شدند.‏ اين مسلمانان پيرو دو امامی بودند که به عنوان پناهنده به دانمارک آمده بودند

اواخر سال 2005 به همراه

بودند

پرونده ای

.[12]


اين دو امام بدخواه در

از دانمارک به مصر سفر کردند.‏ پرونده ای که بعد تکثير و در سراسر

جهان اسلام،‏ به ويژه در اندونزی،‏ پخش شد.‏ اين پرونده حاوی اکاذيبی در مورد به اصطلاح بدرفتاری با مسلمانان

دانمارک و اين دروغ تحريک آميز بود که ييلاندز-پُستن يک روزنامه ی دولتی است.‏ دو امام دانمارکی علاوه بر

آن دوازده کاريکاتور کذايی،‏ سه تصوير ديگر را هم که منبع شان مشکوک بود و مسلماً‏ هيچ ربطی به دانمارک

نداشت ضميمه ی پرونده کرده بودند.‏ برخلاف دوازده کاريکاتور اصلی،‏ اين سه کاريکاتور افزوده حقيقتاً‏ موهن

يا به قول هوچيگران متعصب،‏ هتاکی به چهره ی محمد بودند.‏ يکی از اين سه تصوير که خصوصًا توهين

آميز بود،‏ اصلاً‏ کاريکاتور نبود بلکه يک عکس فَکس شده بود از مردی ريشو بود که نقابی به شکل پوزه ی خوک

زده بود.‏ بعدها معلوم شد که اين تصوير يک مرد فرانسوی است که به ديدن يک مسابقه ی خوک ها در يک بازار

مکاره در

قصبه ای در فرانسه می رود و اثر عکاس خبرگزاری آسوشيتت پرس بوده است[‏‎13‎‏].‏ عکس نه هيچ

ربطی به محمدِ‏ پيامبر داشت و نه دخلی به دانمارک.‏ اما مسلمان غيور،‏ در راهپيمايی تحريک آميزشان در قاهره

هر سه ی اين ارتباط ها را مسلّم انگاشتند

...

و نتيجه غيرقابل پيش بينی نبود.‏

پنج ماه پس از چاپ نخست اين کاريکاتورها،‏ ‏"هتاکی"‏ و ‏"توهين"‏ به دقت دست چين شده به کلاهک انفجاری اش

رسيد.‏ تظاهر کنندگان در پاکستان و هندوستان پرچم دانمارک را آتش زدند ‏(معلوم نيست اين پرچم را از کجا گير

33 . Jyllands-Posten

www.secularismforiran.com


یسا

یها

23

آورده بودند؟)‏ و درخواست های هيستريک برای عذرخواهی دولت دانمارک از همه جا سر برآورد.‏ ‏(عذرخواهی

برای چه؟ دولت دانمارک که نه کاريکاتورها را کشيده بود و نه چاپ کرده بود.‏ تنها گناه دانمارکی ها اين بود که

در کشورشان آزادی مطبوعات هست،‏ چيزی که نزد مردم بسياری از بلاد اسلامی به سختی قابل درک است.)‏

روزنامه هايی در نروژ،‏ آلمان،‏ فرانسه و حتی ايالات متحده اين کاريکاتورها را به عنوان اعلام همبستگی با

ييلاندز-‏ پُستن چاپ کردند ‏(اما مطبوعات بريتانيا به نحوی انگشت نما چنين نکردند).‏ اين هم به آتش فتنه افزود.‏

سفارت خانه ها و کنسولگری

دانمارک های

درب و

داغان شدند،‏ کالاهای

دانمارکی

تحريم شدند،‏ شهروندان

دانمارکی،‏ و به طور کلی غربيان،‏ مورد تهديد فيزيکی قرار گرفتند؛ کليساهای مسيحی پاکستان که اصلاً‏ هيچ

دانمارک با ارتباطی

يا اروپا

ی طعمه نداشتند،‏

کنسولگری ايتاليا در بنغازی،‏ نُه نفر کشته شدند.‏

چيز ضوضاء پرست اند [14].

حريق شدند.‏

آشوبگران ی حمله در طی

ليبيايی

و آتش زدن

34

همان طور که جرمين گرير نوشت،‏ اين مردمان بيش از هر

يک امام پاکستانی جايزه ای يک ميليون دلاری برای سر ‏"کاريکاتورست دانمارکی"‏ تعيين کرد

– ظاهرا

او نمی

دانسته که آنها دوازده کاريکاتوريست مختلف بودند نه يکی،‏ و به احتمال قريب به يقين نمی دانسته که سه تا از

توهين آميزترين تصاوير اين مجموعه هرگز در دانمارک منتشر نشده اند

)

و در ضمن،‏ معلوم نيست اين يک

ميليون قرار است از کجا تأمين شود؟).‏ در نيجريه،‏ مسلمانان معترض به کاريکاتورهای دانمارکی چندين کلي

مسيحيان را آتش زدند،‏ و در خيابان ها با قمه به جان مسيحيان

‏(نيجريه ای های سياه پوست)‏ افتادند.‏

يک مسيحی

را داخل يک تيوپ لاستيکی گذاشتند،‏ آن تيوپ را پر از نفت کردند و آتش زدند.‏ در بريتانيا عکس تظاهرکنندگانی

برداشته شد که بر پلاکاردهايشان نوشته بودند

"

کسانی که را که به اسلام توهين می کنند سلاخی کنيد"،‏ ‏"مسخره

کنندگان اسلام را قصابی کنيد"،‏ ‏"اروپا تاوانش را می پردازد:‏ نابودی نزديک است"‏ و،‏ ظاهراً‏ بدون اينکه طعن و

کنايه ای در کار باشد،‏ نوشته بودند:‏ ‏"سر کسانی که می گويند اسلام دين خشنی است قطع بايد گردد."‏

در پس اين وقايع،‏ اَندرو مولر روزنامه نگار مصاحبه هايی با سِر اقبال سکرانی،‏ يک شيخ ‏"ميانه رو"‏ مسلمان،‏

انجام داد.‏ ممکن است اين جناب با استانداردهای امروزی مسلمانان ميانه رو باشد،‏ اما در مصاحبه اش با اندرو

مولر هنوز پايبند سخنی بود که زمان صدور فتوای قتل سلمان رشدی گفت:‏ ‏"شايد مجازات مرگ برای او زيادی

سهل و ساده باشد"‏


اين موضع که در تقابل با منش رهبر سابق مسلمانان بريتانيا،‏ زنده ياد دکتر ذکی بَدَوی،‏

فضاحت بار جلوه می کرد چرا که دکتر بدوی به سلمان رشدی پيشنهاد داده بود که در خانه ی او پناه بگيرد.‏

سکرانی به مولر گفت که چقدر دلمشغول کاريکاتورهای دانمارکی بوده است.‏ مولر هم دلمشغول بود،‏ اما به دليلی

متفاوت:‏ ‏"من نگران بودم که واکنش مضحک و نامتناسب در قبال چند طرح بی مزه در يک روزنامه ی گمنام

دانمارکی می تواند مؤيد اين باشد که

بريتانيايی

...

اسلام و غرب اصولاً‏ آشتی ناپذير اند."‏ از سوی ديگر،‏ سکرانی روزنامه

را به خاطر چاپ نکردن کاريکاتورها تحسين می کرد،‏ اما مولر نظر

غالب نشريات

ها بريتانيايی

34

. Greer Germaine نويسنده و فمينيست انگليسی،‏ زاده ی استراليا،‏ که برای آزادی جنسی زنان تلاش کرده است.‏ م

www.secularismforiran.com


24

را ابراز کرد که

]"

تجديد چاپ نکردن کاريکاتورها]‏ بيش از آنکه ناشی از حساسيت نسبت به ناخشنودی مسلمين

باشد،‏ برای پرهيز از خرد شدن شيشه هايشان بود."‏

سکرانی توضيح می دهد که ‏"حرمت شخص رسول االله،‏ صل االله علی و سلّم،‏ در عالم اسلام آن قدر عميق است که

حبّ‏ او به کلام نمی آيد.‏ اين حبّ‏ نبی،‏ ماورای محبت به والدين شما،‏ معشوقه ها يا کودکان تان است.‏ حبّ‏ نبی جزء

ايمان است.‏ يک حکم اسلامی هم هست که مطابق آن کشيدن تصوير پيامبر حرام است."‏ چنان که مولر متوجه شده،‏

اين نگرش فرض را بر اين می گذارد که:‏

ارزش های اسلام برتر از همه ی ارزش های ديگر است – چيزی که هر مسلمانی قبول دارد.‏ مانند

مؤمنان به هر دين ديگر،‏ که معتقدند دين شان تنها راه رستگاری،‏ درستی و روشنايی است.‏ اگر مردم

می خواهند يک پيامبر قرن هفتمی را بيش از خانواده شان دوست بدارند،‏ به خودشان مربوط است،‏ اما

بقيه مجبور نيستند که اين شريعت را جدی بگيرند...‏

البته اگر اين شريعت را جدی نگيريد و احترامات فائقه را به جا نياوريد،‏ مورد تهديد فيزيکی قرار می گيريد،‏ تهديد

در ابعادی که پس از قرون وسطا هيچ دين ديگری بدان مبادرت نکرده است.‏ دشوار بتوان برای اين پرسش که اين

قدر خشونت چه لزومی دارد پاسخی يافت.‏ چنان که،‏ به قول مولر ‏"اگر حق با اين دلقک ها باشد،‏ کاريکاتوريست

ها در هر صورت به جهنم می روند – اين طور نيست؟ در اين حين،‏ اگر می خواهيد از توهين و هتاکی به خود

مسلمانان انگشت حيرت بگزيد،‏ گزارش های عفو بين الملل درباره ی سوريه و عربستان سعودی را بخوانيد."‏

بسياری متوجه اين نکته شده اند که ميان واکنش هيستريک مسلمانان که مصرانه

به خود تلقی می کنند و

کاريکاتورهای محمد را ‏"توهين"‏

کاريکاتورهای کليشه ای ضديهودی که به راحتی در رسانه های عربی به چاپ می رسد

تعارضی هست.‏ در پاکستان،‏ يک عکاس در طی يک تظاهرات عليه کاريکاتورهای دانمارکی،‏ عکس زنی را

گرفت که بر پلاکاردش نوشته بود ‏"رحمت خدا بر هيتلر".‏

روزنامه های محترم ليبرال در واکنش به اين پديده ی ديوانه وار،‏

خشونت را تقبيح کردند و درباب آزادی بيان

موعظه کردند.‏ اما در همان حين ‏"احترام"‏ و ‏"همدلی"‏ خود را به خاطر ‏"توهين"‏ عميق و ‏"جريحه دار شدن"‏

احساسات و ‏"رنجش"‏ مسلمان نيز ابراز داشتند.‏ به خاطر داشته باشيد که ‏"جريحه"‏ و ‏"رنجش"‏ مذکور ناشی از

اعمال خشونت يا درد کشيدن واقعی هيچ کس نبوده است:‏ چيزی نبوده جز لکه های مرکب بر روزنامه ای که اگر

برای افروختن آتش فتنه به عمد عَلَم نمی شد،‏ در خارج از دانمارک کسی اسمش را هم نمی شنيد.‏

www.secularismforiran.com


25

من موافق رنجاندن

يا آزردن هيچ کس صرفاً‏ به قصد رنجاندن او نيستم.‏

تشويش من و دلنگرانی

از امتيازات

نامتناسبی است که در جوامع سکولار ما به مذهب اعطا می شود.‏ همه ی سياستمداران بايد به کاريکاتورهای

تمسخرآميز از چهره هايشان عادت کنند،‏ و هيچ کس در دفاع از آنها دست به شورش نمی زند.‏ اما دين چه طرفه

ای است که آن را سزاوار احترام استثنايی می سازد؟ به قول اچ.‏ لا

.

35

مِنکِن : " ما بايد به دين اطرافيان مان احترام

بگذاريم،‏ اما فقط بدان معنا و تا آن حد که به نظر شان در مورد زيبايی همسر و هوشمندی کودکان شان احترام می

گذاريم."‏

در پرتو اين استنباط نامتوازن درباره ی احترام به دين است که من اين کتاب را عذر می نهم.‏ من عربده نمی کشم

تا کسی را برنجانم،‏ اما بنا هم ندارم تا دستکش مخصوص بپوشم و در حمل دين ملاحظه ای بيش از ملاحظه ی

امور ديگر به خرج دهم.‏

H.L. Mencken .

35

داشت.م

روزنامه نگار و طنزپرداز و منتقد جنجالی آمريکايی،‏ که نقش مهم در شکل دهی رمان دهه ی 1920 آمريکا

www.secularismforiran.com


ی ب

یست

ی ا

یوف

ی ب

یعن

یسا

یسا

26

فصل 2

فرضيه ی وجود خدا

دين يک دوران،‏ تفريح ادبیِ‏ دوران بعدی است.‏

رالف والدو اِمِرسان

می توان گفت خدايی که در ‏[انجيل]‏ عهد قديم توصيف شده نامطبوع ترين شخصيت داستانی دنيا است:‏ حسود است

و به حسادت خود افتخار می کند؛ هيولای

انصافِ‏ کوردلی است؛ انتقامجوی خونخواری است که پاکسازی

قومی می کند؛ زن ستيز است و از همجنس گرايان نفرت دارد؛ کودک کشی و نسل کشی و پسرکشی می کند؛

قدرت پرستی است که طاعون می فرستد؛ سادومازوخي

در مکتب او بار آيند ممکن است تا پايان عمر گرفتار خوف او شوند.‏ آدم ساده

است بدنهاد و بالهوس و ستمکار.‏ کسانی که از کودکی

که بخت مبرا بودن از آئين يهوه

را داشته می تواند چشم انداز روشن تری داشته باشد.‏ راندولف،‏ پسر وينستون چرچيل قصد داشت از متون مقدس

بی خبر بماند،‏ تا اينکه همراه با اِوِلين واو و يک برادر افسر او به يک مأموريت جنگی فرستاده شد.‏ آنها برای

ساکت کردن او بيهوده کوشيدند تا با او شرط ببندند که در ظرف دو هفته تمام انجيل را بخواند:‏ ‏"بدبختانه به نتيجه

ی مطلوبمان نرسيديم.‏ او قبلاً‏ هرگز انجيل نخوانده بود و به طرز زننده ی از خواندن آن تحريک شده بود؛ او مدام

با صدای بلند سؤال می کرد ‏"شرط می بندم شما نمی دانستيد که اين مزخرفات را در انجيل نوشته...‏ " يا فقط بر

پهلوی خود می زد و قهقهه سر می داد ‏"خدايا،‏ عجب خدای گُهی!"‏ [16] تامس جفرسون – که آدم فرهيخته تری

بود – هم نظر مشابهی داشت:‏ ‏"خدای مسيحی شخصيت مخ

است."‏

دارد – ستمگر،‏ انتقام جو،‏ بالهوس و بی انصاف

اما حمله به چنين هدف سهل و ساده ای

ي يهوه،‏ يا بدل مسيحی بی رمق آن ‏"عي

شخصيت

تهوع آورتر از

انصافی است.‏ قوت و ضعف خدا را نبايد با ضعيف ترين محک آن

مهربانِ‏ فروتنِ‏ نجيب"‏ سنجيد.‏ ‏(برای رعايت انصاف بايد گفت که

شيربرنجی مسيح بيشتر محصول پيروان او در عصر ويکتورياست تا عي

ميسيز کلام

افتاده،‏ مطيع و نيک باشند"؟

(

سی.ا ف ‏.الکساندر می

که گفت يافت توان

‏"کودکان مسيحی

واقعی.‏

بايد همگی

آيا سخنی با رقّت

مسيح مانند

من کاری ندارم که ويژگی های خاص يهوه،‏ يا عيسی يا االله،‏ يا خدای هر دين ديگر،‏

مثل بَعل،‏ زئوس يا ووتان چيست.‏ در عوض،‏ فرضه ی وجود خدا را به به نحوی قابل دفاع تر مطرح می کنم:‏

www.secularismforiran.com


یها

یپل

یعن

یست

یها

یات

27

36

يک هوش فراانسانی و فراطبيعی وجود دارد که جهان را و هر چه در آن است،‏ از جمله ما انسان ها را،‏

از

روی قصد طرح کرده و آفريده است.‏ در اين کتاب،‏ من از ديدگاه خلاف اين فرضيه دفاع می کنم:‏ هر هوش

آفريننده ای که پيچيدگی کافی برای آفرينندگی داشته باشد،‏ فقط می تواند محصول يک فرآيند پيوسته ی تکامل

تدريجی باشد.‏ چون هوش های آفريننده در جهان تکامل يافته اند،‏ ناگزير وجودشان مقدم بر وجود خود جهان

نيست،‏ و لذا نمی توانند مسئول طراحی جهان قلمداد شوند.‏ به اين معنا،‏ خدا يک پندار است؛ و چنان که در فصل

بعد نشان خواهيم داد،‏ پنداری است مهلک.‏

چون

فرضيه ی وجود خدا همواره بر پايه ی سنت های محلیِ‏ وحی به افراد است و نه بر پايه ی شواهد،‏ جای

شگفتی نيست که روايت های بسيار گوناگونی دارد.‏ مورخان دين پيشرفتی را در اين روايت ها ذکر می کنند که از

37

جاندارانگاری ‏[انيميسم]‏ قبيله ای،‏ به چندخداباوری ]

39

اسکانديناوی ، تا تک خداباوری ‏[مونوتئيسم ، توحيد]‏ يهوديت و مشتقاتش ي

38

تئيسم [ مانند اديان يونانيان و روميان و اقوام باستانی

مسيحيت و اسلام امتداد می يابد.‏

چندخداباوری

معلوم نيست که چرا بايد گذار از چندخداباوری به تک خداباوری را پيشرفتی تعالی بخش بديهی محسوب کرد.‏ اما

با شوخ طبعی وافر می توان حدس زد که اگر سير اين پيشرفت ادامه يابد سرانجام آخرين خدای باقيمانده هم کنار

گذاشته می شود و به بيخدايی می رسيم

مطرح می کند.‏

40

– همان فرضی که ابن ورّاق ‏(نويسنده ی کتاب چرا مسلمان نيستم؟

دائرة المعارف کاتوليک به يک ضربت قلم چندخداباوری و بيخدايی را رد می کند:‏ " بيخدايی

رسمی،‏ دُگمی متناقض است،‏ و هرگز در عمل نتوانسته نظر مساعد تعداد قابل توجهی از آدميان را جلب کند.‏ همين

طور چندخداباوری ، که گرچه به راحتی در تصور عامه می گنجد،‏ اما هرگز نمی تواند رضايت خاطر يک

فيلسوف را جلب کند."‏ [17]

تک خداباوری شوني

تا همين اواخر در قانون مؤسسات خيريه ی انگلستان و اسکاتلند مندرج بود،‏ و خيريه

وابسته به اديان چندخدايی را از شمول تخفيف های مالي

محروم می کرد،‏ اما به مؤسسات خيريه ای که

اديان تک خدايی را تبليغ می کردند حال اساسی می داد و از بازرسی های سختگيرانه ی مصارف وجوه خيريه،‏

که بايسته ی يک دولت سکولار است،‏ چشم می پوشيد.‏ آن زمان آرزو داشتم می توانستم عضو محترمی از باهماد

36 . intelligence

37 . animism

38 . polytheisms

39 . monotheism

40 . Ibn Warraq, author of ‘Why I am not a Muslim’

www.secularismforiran.com


یات

ي(‏

یات

یوا

یعن

یعن

یات

28

هندوان بريتانيا را وادارم تا پا پيش بگذارد و عليه اين تبعيض متفرعنانه در قبال چندخداباوری ، کارزاری مدنی

راه بياندازد.‏

البته،‏ بسی بهتر آن است

ثمرات عظيمی دارد،‏ به ويژه در آمريکا که

که دولت همه ی تخفيف های مالي

مبلغ پول های فارغ از مالي

جهت حمايت ازمذاهب را کنار بگذارد.‏ اين کار

که کليساها به جيب می زنند و صرف

41

فربه تر کردن تله ونجليست های پولدار می کنند سر به آسمان می زند.‏ واعظی به نام اورال رابرتز زمانی در

تلويزيون اعلام کرد که اگر در راه خدا 8 ميليون ندهيد خودم را می کشم.‏ باورکردنی نيست،‏ ولی کلک اش قشنگ

گرفت،‏ معاف از ماليات ! امورات رابرتز هنوز به خوبی می گذرد می گردد،‏ امورات ‏'دانشگاه اورال رابرتز'‏ در

توسلای اوکلاهاما هم به هکذا.‏ ساختمان اين دانشگاه 250 ميليون دلار خرج برداشته،‏ که تمامش از عطايای الاهی

خود خدا تأمين شده

که فرموده است:‏ ‏"دانشجويان را چنان بار آور که به ندای من گوش جان سپارند،‏ به آنجا روند

که نور من کم فروغ است،‏ جايی که ندای مرا دشوار نيوشند،‏ و شفای مرا نشناسند،‏ حتی دورترين جای زمين باشد.‏

تلاش آنان از تو فراتر می رود،‏ و من چنين خشنود می گردم."‏

وقتی خود را به جای يک مبلغ هندو می گذارم،‏ می بينم بايد پند ‏"اگر نمی توانی حريف را شکست دهی،‏ به او

بپيوند"‏ را آويزه ی گوش کنم.‏ و بگويم چندخداباوری من در حقيقت چندخداباوری نيست بلکه تک خداباوری در

جامه ی مبدَل است.‏ فقط يک خدا وجود دارد که همان براهمای خالق ، ويشنوی محافظ ، شي

مخرّب،‏ و

خدايگان زن ساراساواتی،‏ لاکسمی و پارواتی ‏(همسران براهما،‏ ويشنو و شيوا)،‏ گانِش خدای پيلتن،‏ و چند صد

خدای ديگر است که همگی بروزات يا تجسّدات پروردگار يکتا هستند.‏

مسيحيان بايد از اين سفسطه بازی خوشنود شوند.‏ چرا که

در قرون وسطا جوی های مُرَکب،‏ اگر نگوييم

خون،‏

هدر داده اند تا ‏"راز"‏ تثليث را تشريح کنند،‏ و انحرافاتی مانند شرک آريوسی را سرکوب کنند.‏ آريوس اسکندرانی،‏

در قرن چهارم ميلادی منکر اين شد که عيسی و خدا

بپرسيد،‏ حالا اين اصلاً‏ ي

42

هم-جوهر

از جوهر يا ذات واحد)‏ بوده باشد.‏ شايد

چی؟ ‏"جوهر"‏ چيست؟ معنای ‏"ذات"‏ دقيقاً‏ چيست؟ تنها پاسخ معقول اين است که

‏"تقريباً‏ هيچ".‏ با اين حال اين مجادله عالم مسيحی را برای يک قرن دوپاره کرد،‏ و امپراتور کنستانتين فرمان داد

که همه ی نسخه های کتاب آريوس را بسوزانند.‏

43

الاهيات همواره چنين بوده است.‏

جهان مسيحی بر سر مهملات دچار تفرقه و شقاق شد

شيوه ی –

آيا يک خدا داريم در سه جزء يا سه خدا در يک جزء؟ دائرة المعارف کاتوليک موضوع را در خلال يک شاهکار

استدلال الاهي

برايمان روش می کند:‏

42 . consubstantial

43 . theology

41

. televangelist کنايه ايست به اوانجليست هايی که مدام در تلويزيون به وعظ و تبليغ مشغول اند.‏ م

www.secularismforiran.com


یات

یها

29

در وحدتِ‏ جوهر الوهيت،‏ سه شخص است،‏ پدر،‏ پسر و روح القدس.‏ اين سه شخص حقيقتاً‏ از هم

متمايز هستند.‏

خدا نيست بلکه يک خداست."‏

لذا به حکم فتوای آثانازيايی : ‏"پدر خداست،‏ پسر خداست،‏ روح القدس خداست،‏ لکن سه

انگار قضيه روشن نشده باشد،‏ که دائرة المعارف مذکور در ادامه از قديس گريگوری معجزه گر،‏ الاهيدان قرن

سوم هم نقل می کند که:‏

لذا در تثليث هيچ مخلوقی نيست،‏ هيچ يک معلول ديگری نيست:‏ هيچ کدام بر بقيه افزوده نشده که گويی

پيش تر موجود نبوده بلکه سپس تر وارد شده باشد:‏ لذا نه پدر هرگز بدون پسر بوده،‏ نه پسر بدون روح

القدس:‏ و اين تثليث مقدس تا ابد باقی و لايتغير است.‏

ی نمونه

معجزه گری جناب قديس گريگوری،‏ هرچه که بوده باشد،‏ نمی توانسته وضوح صادقانه ی کلام بوده باشد.‏ کلام او

شاخص مغلق گويی

مطلوب الاهيون است.‏

– اين الاهيات

انسانی – از قرن هجدهم به بعد هيچ تکانی نخورده است.‏ تامس جفرسون می گفت

"

بر خلاف علم و ديگر شاخه های معارف

استهزا تنها سلاحی است که

در برابر مغلق گويی کارآيی دارد.‏ برای بررسی عقلانی ايده ها ، آن ايده ها بايد روشن و متمايز باشند؛ و تاکنون

هيچ کس ايده ی روشنی درباره ی تثليث پيش ننهاده است.‏ هرچه بوده اجّی مجّی شارلاتان هايی بوده که خود را

مبلغان عيسی خوانده اند."‏ و اين سخن جفرسون هم مثل اغلب سخنانش درست است.‏

نکته ی ديگری که نمی توانم از ذکر آن خودداری کنم،‏ اعتماد به نفس متفرعنانه ی اصحاب دين است.‏ آنان

جزئيات ريز اموری را ذکر می کنند که نه هيچ شاهدی برايشان می آورند و نه شاهد آوردن در موردشان مقدور

است.‏ چه بسا همين واقعيت که هيچ شاهدی برای رد يا تأييد نظرات الاهي

در کار نيست،‏ موجب خصومت حاد

الاهيون با کسانی می شود که نظراتشان اندکی ديگرگونه باشد.‏ اين نکته خصوصاً‏ در مورد آموزه ی تثليث بارز

است.‏

جفرسون در نقد خود به کالوينيسم استهزايش را نثار آموزه ای کرد که،‏ به قول او،‏ ‏"سه خدا هست".‏ اما شاخه ای

از مسيحيت که بيشتر با چندخداباوری لاس می زند و آن را با خدايگان بيشتر متورم می سازد مذهب کاتوليک

است.‏ کاتوليک ها مريم باکره را هم به تثليث افزوده اند.‏ مريم کاتوليکی ‏"ملکه ی بهشت"‏ است،‏ الاهه ايست که از

خدايگانی فقط اسم آن را کم دارد.‏ مريم کسی است که در حين عبادت درست پشت سر خدا قرار دارد.‏ پرستشگاه

کاتوليکی هم انباشته از لشکر قديسانی است که اگر خدايچه نباشند،‏ با قدرت مداخله و تشفّی شان در حيطه ی

تخصصی خود کاملاً‏ نقش خدايگانی دارند.‏ انجمن کاتوليک ها برای تسهيل امور مؤمنان فهرستی از

قديس 5120

www.secularismforiran.com


یات

یها

ی ا

ی ب

30

همراه با زمينه های تخصصی شان تهيه کرده است؛

تجاوز،‏ بی اشتهايی،‏ اسلحه فروشی،‏ نعلبندی،‏ شکسته بندی،‏ بمب سازی،‏ و

از جمله قديسانِ‏ متخصص در امور:‏ دردهای شکمی،‏ قربانيان

44

مشکلات تخلّی.‏ سرود

کُر فرشتگان

ميزبان را هم فراموش نکنيم که در نُه مرحله تنظيم شده است:‏ سرافيان،‏ کروبيان،‏ سريرها،‏ سروران،‏ فضايل،‏

قدرت ها،‏ قلمروها،‏ سرفرشتگان ‏(رؤسای تمام ميزبانان)‏ و آن فرشتگان ساده ی قديمی،‏ از جمله نزديک ترين

رفيق ما،‏ فرشته ی نگهبان که هميشه ما را می پايد.‏

گيرايی اسطوره شناسی کاتوليک برای من،‏ کمتر به خاطر

هنر نازل آن،‏ و بيشتر به سبب لاقيدی سبکسرانه ای است که آئين کاتوليک در شاخ و برگ دادن به جزئي

که خود بی مهابا ابداع کرده است.‏

دارد

ما"‏

پاپ ژان پل دوم بيش از همه ی اسلاف اش در طی قرون و اعصار قديس کشف کرد.‏ در ضمن او علاقه ی

خاصی به مريم باکره داشت.‏ شوق چندخداانگارانه ی وافر او هنگامی آشکارا بروز کرد که در سال

از يک ترور نافرجام جان به در برد،‏ و نجات خود را مديون دخالت

1981 در رُم

45

‏"بانوی فاتيمايی ما"‏ دانست و فرمود:‏ ‏"يک

دست مادرانه گلوله را هدايت کرد."‏ برخی پرسيدند که که پس چرا آن مادر مهربان کاری نکرد که گلوله اصلاً‏ به

حضرت پاپ نخورد.‏ عده ی ديگری گفتند که شايد آن تيم پزشکی

است.‏ بوده

که شش ساعت مشغول جراحی پاپ بودند هم

مستحق قدری لطف باشند؛ اما چه بسا دستان آنها هم توسط آن دست مادرانه هدايت شده باشد.‏ نکته ی مربوط به

مطلب ما اين است که به نظر پاپ نه فقط ‏"بانوی ما"‏ گلوله را هدايت کرده،‏ بلکه آن بانو مشخصاً‏ ‏"بانوی فاتيمايی

ظاهراً‏ قديسه

ديگرمثل بانوی

مجوگوری

ما،‏ بانوی

آکتيايی

گراباندالی ما و بانوی ناکی ما در آن موقع مشغول مأموريت های ديگری بوده اند.‏

ما،‏ بانوی

زيتونی

ما،‏ بانوی

اقوام ديگر مانند يونانيان،‏ روميان،‏ و وايکينگ ها چگونه اين قبيل معماهای چندخداباوری را حل می کردند؟ آيا

ونوس نام ديگر آفروديته بود،‏ يا اين دو الاهه های جداگانه ی برای عشق بودند؟ آيا ثور با چکش اش ظهوری از

والتون بود،‏ يا خدايی جداگانه

ميان

بود؟ برای کی مهم است؟ زندگی کوتاه تر از آن است که آن را برای تمايز نهادن

يک وهم از اوهام فراوان ديگر صرف کنيم.‏ من بحث از چندخداباوری را به اين سبب گشودم که متهم به

غفلت از آن نشوم،‏ و چيز بيشتری در اين باب نخواهم گفت.‏ من همه ی خدايگان را،‏ چه چندگانه باشند و چه يگانه،‏

به سادگی ‏"خدا"‏ می خوانم.‏ همچنين به ملاحظه ی اينکه خدای ابراهيمی

رَجُل فحولی است ‏(به بيان ملايم)،‏ همين

برايش ضماير مذکر را به کار می برم.‏ الاهيدانان پيشرفته تر مدعی می شوند که خدا فاقد جنسيت است،‏ در حالی

که الاهيدانان فمينيست چاره ی جبران

عدالتی های تاريخی را در مؤنث شمردن خدا می دانند.‏ اما آخر يک زن

ناموجود چه فرقی با يک مرد ناموجود دارد؟ ظاهرا در تلاقيگاه غيرواقعی و اُشکولانه ی فمنيسم و الاهيات،‏ وجود

خصيصه ای کم فروغ تر از جنسيت است.‏

b و a

.

44

تمام اين موارد از فهرست مذکور با حرف

رود.م

شروع می شوند و مؤلف خاطرنشان می کند که نمی خواهد از حرف b فراتر

45 . Our Lady of Fatima

www.secularismforiran.com


31

توجه دارم که می توان منتقدان دين را متهم کرد که از غنای زاينده ی سنت ها و جهان بينی هايی که دين خوانده

می شوند چشم می پوشند.‏

46

آثار عالمانه ی مردم شناسی،‏ از شاخه ی طلايی سِر جيمز فريز گرفته،‏ تا تبيين دين

48

47

پاسکال بوير ، يا به خدا توکل می کنيم اسکات آتران ، به طرزی سرگرم کننده پديده شناسی غريب خرافات و

مناسک را مستند کرده اند.‏ چنين کتاب هايی را بخوانيد تا از غنای ساده لوحی بشر شگفت زده شويد.‏

اما هدف اين کتاب شرح خرافات نيست.‏ من همه نوع فراطبيعت گرايی را تقبيح می کنم،‏ و مؤثرترين شيوه ی اين

کار تمرکز بر نوعی فراطبعيت گرايی است که نزد خوانندگانم شناخته شده تر است


نوعی که بيش ازهمه جوامع

ما را تهديد می کند.‏ اغلب کسانی که کتاب مرا می خوانند در سنت يکی از اين سه دين ‏"بزرگ"‏ تک خدايی

پرورش يافته اند

خاندان خود را

49

‏(البته اگر مورمونيسم را هم حساب کنيد می شود چهار تا).‏

همه ی اين اديان ، ابراهيم را بزر ‏ِگ

می دانند،‏ و خوب است در ادامه ی کتاب،‏ اين خاندانِ‏ از سنت ها را مد نظر داشته باشيم.‏

در اين جا هم مثل هميشه خوب است که در برابر ايرادی که ناگزير به اين کتاب خواهند گرفت پيش دستی کنيم.‏

خواهند گفت ‏"خدايی را که داوکينز قبول ندارد من هم قبول ندارم.‏ من هم اعتقاد ندارم که پيرمردی با ريش سفيد

دراز در آسمان نشسته باشد."‏

– اين

ايراد مانند آمدن شب در پس روز،‏ قطعاً‏ پيش می آيد.‏ علم کردن چنين مردی

به عنوان خدا يک جور حواس پرت کنی نامربوط است و به قدر درازی ريش اين مرد،‏ ملالت بار.‏ درواقع،‏ حواس

پرت کنی اين ايراد از نامربوطی آن بدتر است.‏ ايرادگير،‏ سفاهت اين ايده را مطرح می کند تا توجه ما را از اين

حقيقت منحرف کند که سفاهت خدای خودش هم دست کمی از سفاهت اين ايده ندارد.‏ می دانم که شما اعتقادی به

پيرمرد ريشويی که بر فراز ابرها نشسته نداريد،‏ پس بگذاريد بيش از اين وقت مان را تلف نکنيم.‏ حمله ی من

متوجه هيچ روايت خاصی از خدا يا خدايان نيست.‏ هدف حمله ی من خدا،‏ همه ی خدايگان و تک تک امور

فراطبيعی است،‏ هرجا و هرگاه و هرگونه که می خواهند باشد.‏

46 . Sir James Frazer

47 . Pascal Boyer

48 . Scot Atran

49

.

خانواده ای از چندين فرقه ی مسيحی که ريشه در تعاليم جوزف اسميت در حوالی سال 1830 در آمريکا دارند.‏

www.secularismforiran.com


یان

یان

32

تک خداباوری

آن شرّ‏ بزرگ ناگفتی که در بطن فرهنگ ما لانه کرده تک خداباوری است.‏

از يک متن دوران بربريت برنز،‏ به نام عهد عتيق،‏ سه دين غيرانسانی يهوديت،‏ مسيحيت

و اسلام

نشأت گرفته اند.‏ اينها ادي

آسمانی هستند.‏

پدرسالار–‏ خدايشان يک پدر قادر متعال است


به معنای دقيق

خدايی که طی بيش از

و نمايندگان مذکر زمينی اش در کشورهای مبتلا به اين اديان آسمانی

داشته اند

کلمه ادي

2000 سال

هستند

خود

به زنان نفرت روا

50

گور ويدال

يهوديت کهن ترينِ‏ اين سه دين ابراهيمی و سَلَف بی چون و چرای

آن دو دين ديگر است.‏ يهوديت در ابتدا آئينی

قبيله ای بود با خدايی يگانه و سخت نامطبوع که دلمشغولی بيمارگونه ای به قيود جنسی،‏ بوی گوشت پخته،‏

سروَری خود بر ديگر خدايگان و سروَری قوم صحراگرد خود بر ديگر قبايل داشت.‏ در دوران اشغال فلسطين

توسط روميان،‏ پُل تاروسی مسيحيت را فرقه ی از يهوديت شمرد که سختگيری تک خداباورانه ی آن کمتر است،‏

و علاوه بر قوم يهود،‏ نظری هم به باقی جهان دارد.‏ چندين قرن بعد،‏ محمد و پيروانش به تک خداباوری آشتی

ناپذير و اصيل يهودی بازگشتند و اسلام را بر پايه ی يک کتاب مقدس جديد،‏ که قرآن باشد،‏ بنا گذاردند،‏ و يک

ايدئولوژی قوی حامی فتح نظامی جهت گسترش ايمان را هم به ميدان آوردند.‏ مسيحيت نيز با شمشير گسترش

يافت.‏ شمشيری که نخست امپراتور کنستانتين بر کشيد.‏ کنستانتين مسيحيت را از يک فرقه ی متفرقه به دين رسمی

بدل کرد،‏ و

بعدها

صليبيون،‏ سپس تر فاتحان اسپانيايی

ميسيونرها اين روايت فتح را ادامه دادند.‏

برای

و ديگر مهاجمان و استعمارگران اروپايی

اغلب مقاصد من می

توان هر سه دين ابراهيمی

همراه با

از هم را

تمايزناپذير انگاشت،‏ مگر اينکه خلاف اش ذکر شده باشد.‏ اما من غالباً‏ از مسيحيت مثال می زنم،‏ تنها به اين سبب

که دست بر قضا بيشتر با اين روايت آشنايی يافته ام.‏ و اصلاً‏ به اديان ديگر مثل بوديسم و دين کنفسوسيوسی نمی

پردازم.‏ اما بايد يادآور شوم که چرا اينها را دين نمی دانم،‏ بلکه بيشتر نظام هايی اخلاقی يا فلسفه های زندگی

محسوب می کنم.‏

تعريف ساده ای را که برای شروع مبحث فرضيه ی وجود خدا مطرح کردم بايد خيلی فربه تر

کرد تا اديان

ابراهيمی را در برگيرد.‏ خدا نه تنها جهان را آفريده بلکه خدای شخص وار ی است که در جهان،‏ يا شايد خارج آن

‏(حالا ‏"خارج"‏ به هر معنا که می خواهد باشد)‏

اشاره می کنم.‏

سکنا دارد،‏ و دارای خصال انسانی نامطبوعی است که به آنها

www.secularismforiran.com


یست

یست

یجا

33

خصال انسانی،‏ چه مطبوع و چه نامطبوع،‏ در وجود خدای دئيستیِ‏ ولتر

51

يا تامس پِين جايی ندارند.‏ خدای دئي

روشنگران قرن هجدهمی در برابر آن جانی روانپريش عهد عتيق،‏ موجود بسيار محترم تری است:‏ شايستگی

آفرينش کيهان را دارد،‏ بزرگمنشانه به امور انسانی بيعلاقه است،‏ نجيبانه از انديشه ها و آمال خصوصی ما کناره

می گيرد،‏ و گناهان و اوراد و ادعيه مان هيچ جاذبه ای برايش ندارد.‏ خدای دئي

، فيزيکدانی است که فيزيک را

ختم می کند،‏ آلفا و اُمگای رياضيدانان است،‏ مَثَل اعلای طراحان است؛ اَبَرمهندسی است که قوانين و ثوابت عالم

را وضع کرد،‏ تنظيمات ظريف را با دقت و دانش استثنايی اش انجام داد،‏ انفجاری را که امروزه بيگ بنگ می

ناميم برنامه ريزی کرد،‏ و بعد بازنشست شد

و ديگر هرگز کسی خبری از او نشنيد.‏

52

در عصر قوّت ايمان،‏ دئيست ها را طعن و لعن می کردند،‏ انگار که فرقی با بيخدايان ندارند.‏ سوزان ژاکوبی در

کتابش،‏ آزدانديشان:‏ تاريخ سکولاريسم آمريکايی،‏ فهرستی گرد آورده از القابی که نثار تامس پين بيچاره کردند:‏

‏"خزنده،‏ خوک پرواری،‏ سگ ديوانه،‏ لايعقل،‏ شپش،‏ حيوان اعظم،‏ نفهم،‏ کذّاب،‏ و البته کافر".‏ پين در تنگدستی

مرد و رفقای سياسی سابق اش ) به استثنای جِفِرسون شريف)‏ همگی رهايش کردند،‏ چون از نظرات ضدمسيحی

او شرمنده بودند.‏ امروزه زمانه چنان عوض شده که دئيست ها را بيشتر در تضاد با بيخدايان و در زمره ی

خداباوران می شمارند.‏ چون آنها هم معتقداند که هوشی فراطبيعی جهان را آفريده است.‏

سکولاريسم،‏ آبای بنيان گذار و دينِ‏ آمريکا

مرسوم است که می گويند آبای بنيان گزار جمهوری آمريکا دئيست بوده اند.‏

بودند،‏ گرچه احتجاج شده که ممکن است برجسته ترين هاشان بيخدا بوده باشند.‏

آنان درباب دين،‏ برای من

بدون شک بسياری از آنها چنين

با توجه به زمانه ی نوشته های

شکی باقی نمی ماند که اگر آنان در زمانه ی ما می زيستند بيخدا می شدند.‏ اما

ديدگاه های شخصی تک تک آنان درباره ی دين هرچه که بوده باشد،‏ نقطه ی اشتراک شان اين بود که همگی

سکولاريست بودند.‏ اين بخش را با بحث سکولاريسم آغاز می کنم،‏ و با نقل قولی از سناتور بَری گُلدواتر در سال

– 1981

که شايد غافلگيرکننده باشد

اين سخن .

به روشنی

نشان می دهد اين کانديد رياست جمهوری و اين

قهرمان محافظه کاری آمريکايی تا چه حد حامی سنت سکولار بنيان گذاران جمهوری آمريکا است:‏

مردم بر سر هيچ موضعی

استوارتر از عقايد دينی شان نيستند.‏ هنگام مجادله،‏ آدم هيچ ياوری نيرومند

تر از عيسی مسيح،‏ يا خدا،‏ يا االله،‏ يا هرچه که اسم اين موجود متعالی را بگذاريم نمی يابد.‏ اما استفاده

از نام خدا هم،‏ مثل استفاده از هر سلاح نيرومند ديگر،‏ بايد با

احتياط

انجام گيرد.‏ فرقه های مذهبی که

51 . Thomas Paine

52 . Susan Jacoby

50

Gore Vidal .

نويسنده و مقاله نويس پرکار آمريکايی،‏ متولد 1925.

www.secularismforiran.com


شيدبا

34

در سراسر سرزمين ما فعاليت می کنند،‏ وصله ی دينی را عاقلانه به کار نمی برند.‏ آنها سعی می کنند

سران دولت را وادار به حمايت 100 درصدی از مواضع خود کنند.‏ اگر شما در يک موضوع خاص

اخلاقی مخالف اين گروه های مذهبی

شان،‏ يا هر دو را از شما دريغ می کنند.‏

، شاکی می شوند،‏ و شما را تهديد می کنند که پول يا رأی

راستش من از اين واعظان سياسی اين کشور به ستوه آمده ام

چون می آيند به من می گويند که اگر می خواهی آدمی اخلاقی باشی،‏ بايد به الف،‏ ب،‏ جيم و دال

معتقد باشی.‏ اصلاً‏ اينها فکر می کنند کی هستند؟ و چه کسی اين حق را به آنها داده که اعتقادات اخلاقی

شان را به من تحميل کنند؟ و بيشتر از آن،‏ من از اين عصبانی هستم که به عنوان يک قانونگذار بايد

تهديدهای گروه های دينی را تحمل کنم.‏ کسانی که فکر می کنند خدا به آنها حق داده تا در هر رأی

گيری سنا آرای مرا کنترل کنند.‏

امروز به آنها هشدار می دهم:‏ اگر بخواهند عقايد اخلاقی شان را به

نام محافظه کاری به کل آمريکاييان تحميل کنند،‏ من سنگر به سنگر با آنها خواهم جنگيد.[‏‎19‎‏]‏

امروزه مبلّغان دست راستی آمريکا،‏ که مضطربانه درصدد به کرسی نشاندن روايت مطلوب خود از تاريخ اند،‏

علاقه ی فراوانی به نظرات دينی آبای بنيانگذار آمريکا دارند.‏ اما برخلاف نظر اين مبلغان،‏ اين واقعيت که ايالات

متحده به عنوان يک کشور مسيحی تأسيس نشد،‏ از قديم در قالب معاهده ای درج شده که با تريپولی ‏[ليبی]،‏ به سال

1796 در زمان رياست جمهوری جورج واشينگتن مکتوب ، و به سال

1797

توسط جان آدامز امضا شد.‏

از آنجا که دولت ايالات متحده ی آمريکا به هيچ عنوان بر پايه ی دين مسيحيت تأسيس نشده؛ و هيچ

خصومتی با قوانين،‏ آداب يا آسايش مسلمانان ندارد؛ و ايالات مذکور هرگز با هيچ ملت مسلمانی وارد

جنگ نشده يا خصومت نورزيده،‏ طرفين اعلام می کنند که عقايد مذهبی خللی در حسن روابط فيمابين

ايجاد نخواهد کرد.‏

ی جمله امروزه

آغازين اين عبارت می

ميان تواند

اخلاف واشينگتن بلوا به پا کند.‏

اما اِد بوکنر به طرزی

متقاعدکننده نشان داده است که اين نظر در زمان خود هيچ مخالفتی بين سياستمداران يا مردم برنيانگيخت [20].

اغلب به اين ناسازه اشاره کرده اند که گرچه آمريکا بر پايه ی سکولاريسم تأسيس شد،‏ اما امروزه ديندارترين

کشور جهان مسيحی است،‏ درحالی که انگلستان،‏ که کليسايی مستقر به زعامت پادشاه مشروطه دارد،‏ از زمره ی

بی دين ترين اين کشورهاست.‏ مدام از من می پرسند که چرا چنين است،‏ و من نمی دانم چرا.‏ به گمانم ممکن

است که انگلستان به خاطر تاريخ مهيب خشونت های ميان مذاهب،‏ از مذهب زده شده باشد،‏ چون در انگلستان

پروتستان ها و کاتوليک ها متناوباً‏ دست بالا يافتند و به کشتار نظام مند طرف مقابل پرداختند.‏ يک علت ديگر می

تواند اين باشد که آمريکا کشور مهاجران است.‏ همکاری به من يادآور شد که مهاجران،‏ که از ثبات و آسودگی

زندگی نزد خويشان خود در اروپا کنده شده بودند،‏ در خاک غريب آمريکا می توانستند کليسا را جايگزين برای

www.secularismforiran.com


یسا

یاب

یسا

یکن

یسا

ز ا

یسا

یجا

یسا

یکا

35

کلي

اقوام خود کنند.‏ اين ايده ی جالبی است،‏ که به پژوهش بيشتر می ارزد.‏ هيچ شکی نيست که

محل خود را جزء مهمی از هويت خود می دانند،‏ و

خويشاوندی را داراست.‏

در حقيقت

هم کليسا

بسياری از آمريکائيان

برخی از ويژگی های نظام

يک فرضيه ی ديگر هم اين است که

اساسی

چون آن است.‏

آمريکا از نظر حقوقی

53

مذهبی بودن آمريکا به گونه ای ناسازه وار ناشی از سکولاريسم قانون

سکولار است،‏ دين به صورت

يک تجارت آزاد درآمده است.‏

کليساهای رقيب بر سر جذب پيروان – و البته برای جلب عشريه های چاق و چله ای که پيروان به کليسا می

دهند–‏ با هم رقابت می کنند و در اين رقابت از تمام شيوه های بازاري

عالم تجارت بهره می گيرند.‏ ترفندی که

برای فروش برشتوک کارآمد است به کار تبليغ خدا هم می آيد،‏ و گاهی حاصل کار به نوعی دين-شيدايی در ميان

طبقات کم سوادتر می انجامد.‏ برخلاف آمريکا،‏ در انگلستان دين زير سايه ی کلي رسمی قرار دارد و تقريباً‏ به

يک جور وقت گذرانی جمعی و دلپذير بدل شده ، به طوری که حيث دينی آن به سختی قابل تشخيص است

فريزر،‏ کشيش انگلي

ژيل .

که مربی فلسفه در آکسفورد هم هست،‏ در مقاله ای که در گاردين نوشته،‏ سنت دين

انگليسی را به خوبی بيان می کند.‏ عنوان فرعی مقاله ی او اين است:‏ ‏"تأسيس کلي

بيرون رانده است،‏ اما رويکردهای پرشورتر به دين هم خطراتی دارند":‏

انگلستان خدا را از دين

روزگاری کشيش انگليکن در اين مملکت نماد شخصيت داستانی انگليسی

بود.‏ اين آدم چای نوش،‏ با

غرابتی دلپذير،‏ با کفش هايی برق انداخته و رفتار موقر،‏ نشانگر دينی بود که بی دينان را پريشان نمی

کرد.‏ چنين آدمی مشقت اگزيستانسيال

نمی کشيد يا گريبان شما را نمی گرفت تا بداند که رستگار شده ايد

يا نه،‏ و هرگز هم از فراز منبر به نام قادر متعال جنگ صليبی راه نمی انداخت يا بمب کنار جاده ای

نمی گذاشت.‏

‏(همان طرحواره ای

پايان

‏"کشيش ما"‏ ی بنجامَن که در ابتدای فصل 1 نقل کردم.)‏ فريز مطلب خود را چنين ادامه

می دهد که ‏"اين کشيش مطبوع شهرستانی،‏ قشر وسيعی از انگليسی ها را در برابر مسيحيت واکسينه کرد."‏ او در

مقاله اش از روند متأخرتری در کلي

بگيرد.‏ آخرين جمله ی او هشدار دهنده است:‏

کلي

"

رسمی احضار کنيم،‏ جنّی که قرن ها در اين چراغ خفته بوده است.‏

انگلستان شِکوه می کند که مجدداً‏ می خواهد دين را جدی تر

نگرانی اينجاست که جنّ‏ تعصب دين انگليسی را از چراغ

امروزه جنّ‏ تعصب دينی در همه جای آمري

پرسه می زند.‏

و اگر آبای بنيان

گذار بودند از آن وحشت می

کردند.‏ چه ناسازه را بپذيريم و قانون اساسی سکولار را مسئول وضع فعلی آمريکا بدانيم و چه نه،‏ روشن است که

بنيان گذاران آمريکا سکولارهايی بودند که به بيرون نگه داشتن دين ازعرصه ی سياست باور داشتند.‏ آنها را می

53 . paradoxical

www.secularismforiran.com


زچن

یاب

یحت

36

توان کاملاً‏ همسو با کسانی دانست که،‏ مثلاً‏ ، به نمايش متفرعنانه ی ده فرمان جلو اماکن عمومی دولتی معترض

اند.‏ با اين حال

جالب است قدری بررسی کنيم که آيا عقايد حداقل برخی از بنيانگذاران آمريکا ورای دئيسم نبوده

است؟ آيا ممکن نيست بعضی از آنها لاادری

فرقی با آنچه که امروزه اگنوستيسيم

يا حتی بيخدای تمام عياری بوده باشد؟ قطعه ی زير از جفرسون هيچ

‏[لاادری گری]‏ می خوانيم ندارد:‏

سخن گفتن از وجود غيرمادی سخن گفتن از هيچ است.‏ گفتن اينکه روح آدمی،‏ فرشتگان و خدا

غيرمادی هستند،‏ بدان معناست که هيچ اند.‏ به عبارتی خدا يا فرشته يا روح و جود ندارد.‏ من نمی توانم

طور ديگری استدلال کنم...‏ مگر اينکه به مغاک بی انتهای وهم و خيال فروغلتم.‏ من متقاعد و کاملاً‏

مشغول به امور موجود هستم،‏ بی آنکه خود را با چيزهايی که ممکن است باشند،‏ اما من هيچ شاهدی بر

بودن شان ندارم،‏ عذاب يا شکنجه دهم.‏

کريستوفر هي

54

، در زندگينامه ی

بوده باشد،‏ حتی آن موقع که بيخدا بودن بسی سخت تر بود:‏

تامس جفرسون:‏ مؤلف آمريکا،‏ می نويسد که ممکن است جفرسون بيخدا

بايد قضاوت بيخدا بودن يا نبودن او

را معوّق بگذاريم،‏ چون او در طی حيات سياسی اش مجبور به

رعايت ملاحظاتی بود.‏ اما در همان حين هم،‏ به سال 1787، در نامه ای به خواهرزاده اش پيتر کار

نوشت که نبايد به خاطر ترس از نتيجه ی پرسشگری،‏ از پرسيدن باز ايستاد.‏ ‏"اگر پرسشگری به اين

باور منجر شد که خدايی وجود ندارد،‏ پيامد اين فضيلت را در آسودگی و آسايش می ي

به ديگران را که کوشش ات به تو ارزانی خواهد داشت."‏

در عشق ، و

من توصيه ی ديگر جفرسون را،‏ باز هم در نامه به پيتر کار،‏ تأمل برانگيز می يابم:‏

ترس ناشی از پيشداوری چاکرانه را از خود بران.‏ اين ترس اذهان ضعيف را به کرنشی دون وا می

دارد.‏ خرد را بر صدر بنشان،‏ و در باب هر امر و عقيده ی به محکمه ی خرد رجوع کن.‏

با

جسارت وجود خدا را به پرسش بگير؛ چرا که اگر خدايی باشد،‏ بايد خرد را بيش از ترس کورکورانه

ارج نهد.‏

برخی سخنان جفرسون مانند ‏"مسيحيت منحرف ترين نظامی است که به آدمی عرضه شده"‏ هم با دئيسم سازگارند

و هم با بيخدايی.‏ لحن ضدروحانی جيمز مَديسون به همين قوت است:‏ " قريب پانزده قرن می شود که نظام قضايی

54 . Christopher Hichens

www.secularismforiran.com


یعن

ي"‏

یکا

37

مسيحی مستقر بوده است.‏ حاصل اش چه بوده؟ کم و بيش همه جا شاهد تفاخر و تن آسايی روحانيون و جهالت و

چاکرمأبی عوام هستيم؛ و نزد اين هر دو خرافات،‏ تعصب و تهديد."‏ و همين نکته در مورد بنجامين فرانکلين نيز

صدق می کند که گفته

‏"فانوس دريايی

مفيدتر از کليساست"‏ و همچنين جان آدامز:‏ ‏"اين جهان بهترين جهان ممکن

می شد،‏ اگر دينی در آن نبود."‏ آدامز خطابه های شديداللحن درخشانی عليه مسيحيت داشت:‏ " در نظر من دين

مسيحی وحی بوده و هست.‏ اما چه شده که با ميليون ها افسانه،‏ روايت،‏ اسطوره آميخته که آن را خونبار ترين دين

عالم ساخته اند؟

"

و در جايی ديگر،‏ آدامز در نامه ای به جفرسون،‏ نوشت:‏

نمونه ی تاريخی سوءاستفاده از رنج ، ي

موتورِ‏ رنج،‏ چه فجايعی به بار آورده است!"‏

"

من هنگام انديشيدن به مهلک ترين

از انديشه ی صليب ، دچار اشمئزاز می شوم.‏ ملاحظه کنيد که اين

جفرسون و همکاران اش چه خداباور بوده باشند،‏ چه دئيست،‏ چه لاادری يا بيخدا ، درهرحال سکولاريست های

دوآتشه ای بودند که باور داشتند که عقايد دينی يک پرزيدنت،‏ يا فقدان چنين عقايدی،‏ کاملاً‏ به خودش مربوط است.‏

همگی آبای بنيانگزار،‏ عقايد دينی شخصی شان هرچه که بوده باشد،‏ از خواندن پاسخ جرج بوش پدر به رابرت

شِرمانِ‏ روزنامه نگار مات و مبهوت می شدند.‏ هنگامی که شِرمان از بوش پرسيد که آيا او بيخدايان آمريکايی را

دارای حيثيت برابر شهروندی و ميهن دوست می داند،‏ او جواب داد:‏ ‏"نه،‏ من مطمئن نيستم که بتوان بيخدايان را

شهروند محسوب کرد،‏ و مطمئن هم نيستم که بتوان آنها را ميهن دوست خواند."‏ [22] به فرض اينکه گزارش

شِرمان دقيق بوده باشد ‏(متأسفانه او نه از ضبط صوت استفاده کرده بود و نه هيچ روزنامه ی ديگری همين مطلب

را همزمان انتشار داد)،‏ بکوشيد

آزمايش برای

به جای

‏"بيخدايان "،

را ‏"سياهان"‏ يا ‏"مسلمانان"‏ يا هوديان"‏

بگذاريد.‏ اين آزمايش ميزان پيشداوری منفی و تبعيضی را که امروزه بيخدايان آمريکايی متحمّل می شوند به دست

مقاله می دهد.‏

تکان دهنده ای

از

55

ی ناتالی آنژيير در نيويورک تايمز،‏ با عنوان ‏"اعترافات يک بيخدای تنها"‏ توصيف غمناک و

احساس انزوای

يک بيخدا در آمري

امروز است

انزوای اما [23].

بيخدايان آمريکايی،‏

توهمی است که از ديرباز با پيشداوری شکل گرفته است.‏ بيخدايان آمريکا بيشتر آنی هستند که اغلب مردم گمان

می کنند.‏

چنان که در پيشگفتار ذکر کردم،‏ بيخدايان آمريکايی بسيار

از يهوديان مذهبی پرشمارتر اند،‏ با اين حال

نفوذ قاطع لابی يهودی در واشينگتن شهره ی خاص و عام است.‏ اگر بيخدايان خود را به خوبی سازماندهی کنند به


کجا می توانند برسند؟

ديويد ميلز،‏ در کتاب تحسين برانگيزش

کاريکاتوری

غيرواقعی

دنيای

56

بيخدا

از تعصب پليس محسوب می

داستانی نقل می کند که اگر ندانيد واقعی است،‏ آن را

مسيحی ی شفادهنده يک کنيد:‏

که هر ساله با

‏"صليب

جادويی"‏ اش به شهر محل اقامت ميلز می آيد.‏ اين شفادهنده مثلاً‏ بيماران قندی را تشويق می کند که انسولين

55 . Natalie Angier

Free Inquiry

: ( Free Inquiry26:3, 2006, 16-17


اين نکته را به قوت بيان کرده است ‏(در مقاله ای با عنوان ‏"لحظه ی سرنوشت ساز سکولاريسم"‏

تام فلين،‏ ويراستار

اگر ما بيخدايان تنها و منکوب شده هستيم،‏ فقط بايد خودمان را سرزنش کنيم.‏ از حيث تعداد،‏

ما قوی هستيم.‏ بياييد نيروهايمان را روی هم بگذاريم.‏ "

www.secularismforiran.com


یون

38

پليس

هايشان را دور بياندازند و يا به بيماران سرطانی می گويد که شيمی درمانی را کنار بگذارند و به جای آن برای

درمان معجزه آسای خود دست به دعا بردارند.‏ ميلز تصميم می گيرد که برای آگاه سازی مردم تظاهراتی مسالمت

آميز ترتيب دهد.‏ اما اشتباهی که می کند اين است که به اداره ی پليس می رود و قصدش را مطرح می کند تا از

بخواهد

که از تظاهرکنندگان

در برابر حملات احتمالی

طرفداران آن شفادهنده

حمايت کند.‏

پليسی که با او مواجه می شود می پرسد ‏"حالا شما می خواهيد به نفع او تظاهرات کنيد يا عليه او؟"‏

نخستين افسر

وقتی که ميلز

پاسخ می دهد ‏"عليه او"،‏ افسر می گويد که خودش تصميم دارد شخصاً‏ در تظاهرات حاضر شود و وقتی ميلز از

جلويش می گذرد به رويش تف بياندازد.‏

ميلز تصميم می گيرد بخت اش را با افسر پليس ديگری آزمايش کند.‏ آن يکی هم

می گويد اگر هر کدام از حاميان

آن شفادهنده با خشونت با ميلز روبرو شوند،‏ او ميلز را به جرم ‏"تلاش برای مداخله در کار خدا"‏ بازداشت می

کند.‏ ميلز به خانه برمی گردد و می کوشد با اداره ی مرکزی پليس تماس بگيرد،‏ به اميد اينکه درجه داری را

موافق خود بيابد.‏ عاقبت او را به گروهبانی وصل می کنند که می گويد

خواهد از

يک بيخدای

لعنتی

محافظت کند."‏

ظاهراً‏ اين اداره

ی

"

پليس کمبود

لعنت بر تو مرتيکه،‏ هيچ پليسی نمی

داشته،‏ و فحش

همينطور

کمبود

مهربانی بشری و حس مسئوليت.‏ ميلز نقل می کند که آن روز با هفت يا هشت پليس صحبت کرده،‏ اما نه تنها هيچ

کدام کمکی نکردند،‏ بلکه بيشترشان او را صراحتاً‏ تهديد به خشونت کردند.‏

حکايت های اين قضاوت های تبعيض آميز درباره ی بيخدايان فراوان اند.‏ مارگرت دا

فيلادلفيا،‏ پرونده ی منظمی از اين موارد را جمع آوری می کند

.[24]

57

، از انجمن آزادانديشان

بانک اطلاعاتی او شامل حوادث درون

اجتماعات،‏ مدارس،‏ محل های کار،‏ رسانه ها،‏ خانواده و دولت است و نمونه هايی از اذيت و آزار،‏ اخراج از کار،‏

عاق والدين،‏ و حتی قتل را در برمی گيرد

.[25]

بر پايه ی شواهد مستند داونی

از نفرت و سوءتفاهم نسبت به

بيخدايان،‏ به راحتی می توان پذيرفت که پيروزی يک بيخدای صادق آمريکايی در انتخابات عمومی عملاً‏ ناممکن

است.‏ مجلس نمايندگان آمريکا 435 عضو و مجلس سنا 100 عضو دارد.‏ به فرض اينکه اکثريت اين

535 نماينده

نمونه های تحصيل کرده ای از جمعيت اين کشور باشند،‏ تعداد قابل توجهی از آنان بايد به لحاظ آماری ناگزير

بيخدا باشند.‏ پس آنها يا دروغ گفته اند و يا اعتقادات واقعی خود را مخفی کرده اند که توانسته اند انتخاب شوند.‏ اما

با توجه به رأی دهندگانی که نامزدها بايد متقاعدشان کنند،‏ چه کسی می تواند آنها را سرزنش کند؟ اين نکته کاملاً‏

پذيرفته شده است که اذعان يک نامزد رياست جمهوری به بيخدايی،‏ به

منزله ی خودکشی سياسی آنی اوست.‏

اين واقعيت ها درباره

ی

حال و هوای

سياسی

امروز آمريکا،‏ و

پيامدهای

آن،‏ می

توانست موجب وحشت

جفرسون،‏ واشينگتن،‏ مَديسون،‏ آدامز و همه ی رفقای آنها شود.‏ آنها چه بيخدا بودند،‏ چه لاادری،‏ چه دئيست و چه

56 . Atheist Universe, David Mills

57 . Margaret Downey

www.secularismforiran.com


یست

یکل

39

مسيحی،‏ از حاکميت دين سالاران ابتدای قرن

21

بر واشينگتن مشمئز می شدند.‏ درعوض آنها آبای بنيان گذار

سکولاريست هند پسا-استعمار را می ستودند،‏ به ويژه گاندی مذهبی را ‏(که می گفت ‏"من هندو هستم،‏ مسلمانم،‏

يهودی هستم،‏ مسيحی هستم و بودايی")‏ و نهروی بيخدا را که می گفت:‏

من با مشاهده ی آنچه که دين خوانده می شود،‏ هر دين سازمان يافته در هندوستان و جاهای ديگر

وحشت می کنم.‏ من مکرراً‏ آن را نکوهش کرده ام و آرزو کرده ام که کاش می شد اين منظره را کاملاً‏

پاک کرد.‏

اين اديان

تقريباً‏ هميشه حامی عقايد و واکنش های کورکورانه،‏ تعصب و حمق،‏ خرافات،‏

استثمار و حفظ سروری گروه های بهره کش بوده اند.‏

تعريف نهرو از هندِ‏ سکولارِ‏ مورد نظر گاندی ) که اگر تحقق نيافته بود،‏ کشور غرق در خونريزی بين مذاهب

می شد)‏ درست پژواک ايده های خود جفرسون است:‏

ما از يک هند سکولار سخن می گوييم...‏ برخی فکر می کنند که اين خلاف دين است.‏ اين فکر مسلماً‏

نادرست است.‏ سکولار بودن به اين معناست که حکومت برای تمام مذاهب احترام يکسان قائل است و

به آنها بخت برابر می دهد؛ مدارای مذهبی در هندوستان سنتی ديرينه دارد...‏ در سرزمينی مثل هند،‏ که

اديان و مذاهب بسيارند،‏ ناسيوناليسم جز بر پايه ی سکولاريته شکل نمی گيرد.‏ [26]

خدای دئي

مسلماً‏ نسبت به آن هيولای انجيل پيشرفتی محسوب می شود.‏ اما متأسفانه بخت وجود آن چندان بيش

از خدای انجيلی نيست.‏ فرضيه ی وجود


خدا در تمام صور خود غيرضروری است.‏ قوانين احتمالات هم تقريباً‏

بطلان اين فرضيه را نشان می دهند.‏ پس از وارسی به اصطلاح براهين وجود خدا در فصل

،3

دوباره در فصل

4

به اين مطلب بازخواهم گشت.‏ در اين ميان،‏ به لاادری گری می پردازم و به اين انگاره ی خطا که پرسش از

وجود يا عدم وجود خدا فراسوی مرزهای علم است.‏

آن مسيحی قوی هي

مکتومی برای بيخدايان قائل بود.‏

فقر لاادری گری

که از بالای منبر نمازخانه ی قديمی مدرسه با شور و شوق ما را موعظه می کرد،‏ حرمت

به نظر او بيخدايان

دست کم جسارت ابراز عقايد مخبّط خود را دارند.‏ واعظ ما


هنگامی که ناپلئون از لاپلاس،‏ رياضيدان مشهور،‏ پرسيد که چگونه توانسته کتابش را بدون ذکری از خدا بنويسد،‏ لاپلاس جواب داد:‏

‏"آقا،‏ من به اين فرضيه نيازی ندارم."‏

www.secularismforiran.com


به"‏

ی ب

یاب

یقت

40

اما اصلاً‏ تحمل لاادريان را نداشت چون

به نظر او لاادريان

آدم هايی ضعيف النفس،‏ احساساتی،‏ آب دوغ خياری،‏

هرزه و هُرهُری هستند.‏ تا حدی حق با او بود،‏ گرچه دلايل اش کاملاً‏ غلط بودند.‏ به همان سياق،‏ به گفته ی کوئنتن

59

58

دولا بُدوير ، هيو روس ويليامسون که مورخی کاتوليک بود،‏ مؤمنان کاتوليک معتقد و نيز به بيخدايان

معتقد احترام می گذاشت.اما تحقير خود را نثار هرهری مسلک های ميانه گير و

ميانه ی اين ميدان معلق و وارو می زنند."[‏‎27‎‏]‏

جربزه ای

می کرد که در

هيچ اشکالی ندارد که وقتی شواهدی له يا عليه يک مدعا نداريم،‏ لاادری گری پيشه کنيم.‏ در اين حالت لاادری

گری موضع بخردانه ای است.‏ وقتی از کارل ساگان پرسيدند که آيا در جهان های ديگر حيات وجود دارد،‏ با

افتخار جواب داد که در اين مورد لاادری ‏[اگنوستيک]‏ است.‏ وقتی ساگان از پاسخ گويی قاطعانه امتناع کرد،‏

مصاحبه گر باز

به او اصرار کرد که ‏"توی دل"‏ تان در اين باره چه فکر می کنيد.‏ و ساگان پاسخی فراموش

نشدنی داد:‏ ‏"اما من سعی نمی کنم با دلم فکر کنم.‏ کافی است که تا زمان حصول شواهد،‏ داوری را به تعويق

بياندازيم."‏ [28] بحث وجود حيات فرازمينی همچنان گشوده است.‏ هر دو طرف اين بحث می توانند استدلال های

خوبی اقامه می کنند،‏ اما با شواهد فعلی،‏ فقط می توان احتمالات حامی هر يک از طرفين بحث را قدری سبک

سنگين کرد.‏

در بسياری از پرسش های علمی،‏ لاادری گری موضع

انقراض جانوران در پايان عصر پرميان

مناسب است؛ مثلاً‏ در اين باره که علت

‏(که بزرگ ترين انقراض جمعی در تاريخ فسلی است)‏ چه بوده،‏ پاسخ می

تواند برخورد يک شهاب سنگ بوده باشد،‏ حادثه ای که در پرتو شواهد فعلی،‏ می توان گفت به احتمال قوی علت

انقراض دايناسورها بوده،‏ اما ممکن است علت

پايان

عصر پرميان،‏ حادثه ی ديگری يا ترکيبی از حوادث ديگر

بوده باشد.‏ در مورد علل هر دوی اين انقراض ها لاادری گری بخردانه است.‏ اما درباره ی پرسش از وجود خدا

چه؟ آيا بايد درمورد خدا هم لاادری باشيم؟ برخی با قطعيت گفته اند بله،‏ و اغلب با لحنی گفته اند که زيادی مطمئن

می نمايد.‏ آيا حق با آنهاست؟

بحث خود را با تمايز نهادن ميان دو نوع لاادری گری آغاز می کنم.‏ نخست لاادری گری موقتی در عمل يا

TAP 60 است.‏

شواهدی برای دستي

اين قسم ميانه گيری هنگامی معقول است که يک پاسخ قاطع و مشخص وجود داشته باشد،‏ اما هنوز

به آن پاسخ نداشته باشيم ‏(يا شواهد مفهوم نشده باشند،‏ يا به قدر کافی وقت برای ملاحظه ی

شواهد نباشد و الخ).‏ مثلاً‏ در پرسش از علت انقراض پِرميان،‏

هست و اميد داريم که روزی آن را بدانيم،‏ گرچه در حال حاضر نمی دانيم.‏

TAP موضع

بخردانه ای است.‏ چون حقي

58 . Quentin de la Bedoyere

59 . Hugh Ross Williamson

60 . Temporary Agnosticism in Practice

www.secularismforiran.com


یاب

یحت

ی ب یعن

یها

41

اما يک قسم عميقاً‏ چاره ناپذير ديگر از لاادری گری هم هست،‏ که من آن را PAP ‏(مخفف لادری گری دائمی

61

اصولی ( می نامم.‏ لاادری گيری PAP برای پرسش هايی مناسب است که هر قدر شواهد گرد آوريم نمی توانيم

پاسخی برايشان بيابيم،‏ چون اصولاً‏ شواهدی برشان مترتب نيست.‏ اين پرسش ها در سپهری متفاوت،‏ يا در بُعدی

ديگر سير می کنند که فراسوی حيطه ی شواهد قابل دستي

است.‏ يک نمونه ی اين پرسش ها،‏ آن لطيفه ی قديمی

فلسفی است که می گويد:‏ آيا تو هم مثل من قرمز می بينی؟ شايد آنچه برای تو قرمز می نمايد برای من سبز باشد يا

اصلاً‏ رنگی باشد که در خيال من هم نمی گنجد.‏ فيلسوفان اين پرسش را از زمره ی پرسش هايی می دانند که

هرگز پاسخی ندارد.‏ هر قدر هم که شواهد جديد فراهم کنيم پاسخ اين پرسش را به ما نمی دهند.‏ و برخی از

دانشمندان و ديگر روشنفکران هم – به نظرم زيادی مشتاقانه – معتقداند که پرسش وجود خدا هم به اين مقوله ی تا

ابد دست نيافتنیِ‏ PAP تعلق دارد.‏ چنان که خواهيم ديد،‏ با اين ديدگاه اغلب به نحو غيرمنطقی قياس می کنند که

احتمال درستی فرضيه ی وجود خدا و فرضيه ی عدم وجود خدا دقيقاً‏ يکسان است.‏ من طرفدار ديدگاهی کاملاً‏

مخالف هستم:‏ به نظر من لاادری گری درباره ی وجود خدا کاملاً‏ به مقوله ی لاادری گری موقتی يا

TAP تعلق

دارد.‏ چه خدا موجود باشد و چه نباشد.‏ وجود يا عدم وجود خدا يک پرسش علمی است؛ ممکن است روزی پاسخ

اش را بدانيم،‏ و در اين حين می توانيم با قوت در مورد احتمال وجود خدا اظهار نظر کنيم.‏

در تاريخ انديشه ها،‏ نمونه هايی از پاسخگويی به پرسشهايی را می يابيم که قبلاً‏ فراسوی مرزهای دانش محسوب

می شدند.‏

62

آگوست کُنت ، فيلسوف مشهور فرانسوی،‏ به سال 1835 درباره ی ستارگان نوشت:‏ ‏"ما هرگز،‏ به هيچ

طريقی،‏ نخواهيم توانست

کُنه ستارگان را پژوهش کنيم،‏ و ترکيبات شيميايی

و ساختار کانی شان را بشناسيم."‏

پيش از اينکه کُنت اين کلمات را بنويسد،‏ فراونهوفر با طيف نگارش شروع به تحليل ترکيب شيميايی

کرده بود.‏ امروزه طيف نگاران با تحليل

کرد

شيميايی

خورشيد

دقيق از ترکيب دوردست ترين ستارگان،‏ کُنت را بهت زده

می کنند [29]. از لاادری گری اخترشناسانه ی کُنت که بگذريم،‏ اين حکايت هشداردهنده،‏ دست کم ما را وا می

دارد تا بی پروا حکم به صحت لاادری گری ‏[اگنوستيسيم]‏ ابدی نکنيم.‏ با اين حال،‏ هنگامی که نوبت به خدا می

رسد،‏ فيلسوفان و دانشمندان فراوانی چنين می کنند.‏ توماس هاکسلی مبدع واژه ی اگنوستيک،‏

.[30]

پيش از همه چنين

هاکسلی معنای واژه ی ابداعی خود ‏[اگنوستيک]‏ را در پاسخ حملاتی که به آن شد تشريح کرد.‏

والس،رئيس کالج پادشاهی لندن،‏ تحقير خود را چنين نثار ‏"اگنوستيسيم جبونانه"‏ ی هاکسلی کرد:‏

عاليجناب دکتر

63

او می تواند خود را اگنوستيک بخواند؛ اما تسميه ی اصلی او اسمی قديمی تر است:‏ او کافر است،‏

ي ايمان است.‏ شايد واژه ی کافر طنين نامطبوعی داشته باشد.‏ شايد او مجبور بوده نام جديدی

61 .Permanent Agnosticism in Principle

62 .Auguste Comte

63 . infidel

www.secularismforiran.com


دي[‏

یعن

یدت

یدت

یعل

42

اختيار

کند.‏ برای آدم پسنديده نيست،‏ و نبايد پسنديده باشد،‏ که صاف و پوست کنده بگويد که به عيسی

مسيح اعتقاد ندارد.‏

اما هاکسلی آدمی نبود که چنين تحقيری را بر خود روا دارد.‏ و پاسخ او در سال 1889 به همان چزّانندگی بود که

از او انتظار داريم ‏(گرچه هرگز از طريق ادب خارج نشد:‏ اين بولداگ داروين،‏ دندان های خود را در مکتب طعن

و کنايه

ی ويکتوريايی

تيز کرده بود).‏ سرانجام پس از اينکه حق دکتر والس را کف دستش گذاشت،‏ به واژه ی

‏"اگنوستيک"‏ پرداخت و شرح داد که چگونه به اگنوستيسيسم رسيده است.‏ او ياد آور شد که>‏

گران]‏ يقين داشتند که به قسمی ‏"گنوسيس"‏ ‏[شناخت]‏ رسيده اند

ي –

کم و بيش با موفقيت مسئله

ی هستی را گشوده اند؛ در حالی که من يقين داشتم که چنان شناختی ندارم،‏ و اعتقاد قوی داشتم که اين

مسئله ناگشودنی است.‏ و همنوا با هيوم و کانت،‏ نمی توانستم مغرورانه بيانديشم که به زودی به چنان

شناختی نائل خواهم شد...‏ پس لختی انديشيدم،‏ و به نگرشی رسيدم که عنوان مناسب آن ‏"اگنوستيک"‏

است.‏

در ادامه ی اين سخنرانی،‏ هاکسلی توضيح می دهد که اگنوستيک ها هيچ نظام عقي

نفياً‏ و چه اثباتًا.‏

‏[درباره ی

دين]‏ ندارند،‏ چه

در حقيقت اگنوستيسيم يک نظام عقي

نيست،‏ اما روشی است که به اصل واحدی درباب دين تکيه

دارد...‏ به نحو ايجابی،‏ اين اصل را می توان چنين بيان کرد:‏ در امور عقلانی تا آنجايی که عقلت تو را

می برد،‏ بی هيچ ملاحظه ای با آن همراه شو.‏ و به نحو سلبی:‏ در امور عقلانی وانمود نکن که نتايج

اثبات نشده يا اثبات نشدنی قطعيت دارند.‏ به همين خاطر من به مسلک اگنوستيک گرويدم،‏ که می گويد

اگر آدمی کل نگر و استوار باشد نبايد از رويارويی با جهان شرمگين شود،‏ آينده هرچه که می خواهد

باشد.‏

اين سخنان از ديد يک دانشمند حکيمانه می آيند و هيچ کس کوچک ترين ايرادی به هاکسلی نمی گيرد.‏ اما ظاهراً‏

هاکسلی در بحث ناممکنی مطلق اثبات يا رد وجود خدا،‏ از سايه روشن های احتمالات چشم می پوشد.‏ اينکه ما

نتوانيم وجود چيزی را اثبات يا رد کنيم،‏ وجود يا عدم آن را

السويه نمی کند.‏ فکر نمی کنم هاکسلی با اين

اصل مخالفت می کرد،‏ و به گمانم موقعی هم که مخالف اين نکته می نمود معلق وارو ميزد تا با قبول يک موضع،‏

موضع ديگرش را حفظ کند.‏ چنين تلاشی گاهی از همه ی ما سر می زند.‏

www.secularismforiran.com


یها

نيي

یعن

43

برخلاف هاکسلی،‏ پيش نهاده ی من اين است که فرضيه ی وجود خدا يک فرضيه ی علمی مثل همه ی فرضيه

ديگر است.‏ حتی اگر آزمودن آن در عمل دشوار باشد،‏ متعلق به همان جعبه ی TAP يا مقوله ی پرسش های

موقتی است،‏ درست مثل فرضيات مربوط به انقراض جانوران دوران های پرميان و کرتاسه.‏ پرسش وجود يا عدم

وجود خدا،‏ پرسش از يک فکت علمی درباره ی عالم است،‏ که اگر پاسخ اش در عمل يافت نشدنی باشد،‏ در اصل

يافت شدنی است.‏ اگر خدا وجود داشت و می خواست وجودش را آشکار کند،‏ می توانست برهانی قاطع به نفع خود

ارائه دهد.‏ و حتی اگر وجود يا عدم وجود خدا هيچ گاه با قطعيت اثبات يا رد نشود،‏ با شواهد در دست و استدلال

می توان احتمالی بعيد از 50 درصد را تخمين زد.‏

پس بگذاريد ايده ی طيف احتمالات را جدی بگيريم و داوری آدمی درباره ی وجود خدا را در اين طيف ميان دو

حدّ‏ متضاد قطعيت بگذاريم.‏ اين طيف پيوسته است،‏ اما می توان آن را به هفت بخش تقسيم بندی کرد.‏

خداباوری قوی.‏ احتمال 100 درصدی وجود خدا،‏ به قول کارل گوستاو

دانم"‏

پا

احتمال بسيار قوی اما کمتر از

100 درصد.‏

خدا باور دارم و زندگانی ام را بر پايه ی اين باور پی می گيرم."‏

64

يونگ ‏"من باور ندارم،‏ می

خداباوری در عمل.‏ ‏"من به قطع نمی دانم،‏ اما قوياً‏ به وجود

احتمال بالای 50 درصد اما نه خيلی بالا.‏ به لحاظ فنی لاادری اما مايل به خداباوری.‏ ‏"من خيلی نامطمئن

هستم،‏ اما مايل ام به خدا باور داشته باشم."‏

دقيقاً‏ 50 درصد.‏ لاادری گری کاملاً‏ بيطرفانه.‏ ‏"احتمالات وجود يا عدم وجود خدا کاملاً‏ برابر اند."‏

تر از 50 درصد،‏ اما نه خيلی پايين تر.‏ به لحاظ فنی لاادری اما مايل به بيخدايی.‏ ‏"نمی دانم خدا

وجود دارد يا نه اما متمايل به شکاکيت هستم."‏

احتمال خيلی پايين،‏ اما بيش از صفر.‏ بيخدايی در عمل.‏ ‏"نمی توانم قطعاً‏ بگويم خدا نيست اما فکر می کنم

که وجود خدا خيلی بعيد است،‏ و زندگی ام را بر پايه ی نبودن اش پی می گيرم.‏

بيخدايی قوی.‏ ‏"می دانم که خدايی نيست،‏ به همان قطعيتی که يونگ ‏'می داند'‏ که خدايی هست."‏

.1

.2

.3

.4

.5

.6

.7

برای من جای شگفتی خواهد بود اگر ببينم که که عده ی زيادی در مقوله ی 7 می گنجند.‏ اين مقوله را برای تقارن

با مقوله ی

1، که

کاملاً‏ پرطرفدار است،‏ درج کرده ام.‏ سرشت ايمان اين است که مؤمن می تواند مانند يونگ

چيزی را بدون داشتن دلايل کافی باور کند ‏(يونگ همچنين معتقد بود که کتاب های خاصی در کتابخانه اش خود

به خود با صدايی مهيب منفجر شده اند).‏ بيخدايان ايمان ندارند؛ و عقل محض هم نمی تواند شخص را به يقين کامل

درباره ی عدم وجود چيزی برساند.‏ بنابراين در عمل مقوله ی 7 کم طرفدارتر از مقوله ی متضادش،‏ ي

1 است

64

. Jung ،Carl Gustav روانشناس و روانکاو سوئيسی.‏

www.secularismforiran.com


یجا

ی ب

یقت

ی سی ب

44

که هواخواهان سينه چاکی دارد.‏ من خود را جزو مقوله ی

گری من در مورد خدا فقط به قدر لاادری گری ام درمورد

6 می دانم،‏ اما با تمايل به سوی مقوله ی

پريان

ته باغ است.‏

– 7 لاادری

اين طيف احتمالات به خوبی با TAP ‏(لاادری گری موقتی در عمل)‏ جور در می آيد.‏ با ديد سطحی چنين می نمايد

که می توان PAP ‏(لاادری گری دائمی اصولی)‏ را در ميانه ی اين طيف نهاد،‏ که احتمال وجود خدا را

محسوب می کند،‏ اما اين ديد درستی نيست.‏

اثباتاً،‏ هيچ نمی توان گفت.‏

درج خود در هر

در نظر لاادريان

لاادريان

50 درصد

PAP

قاطعانه معتقداند که درباب وجود خدا،‏ چه نفياً‏ و چه

،PAP اين پرسش اصولاً‏ پاسخ ناپذير است،‏ و آنها بايد قاطعانه از

اين طيف احتمالات سر باز زنند.‏ اين که من نمی توانم بدانم که آيا رنگ قرمز شما همان

رنگ سبز من است،‏ اين احتمال را 50 درصد نمی سازد.‏ اين گزاره ی

معناتر از آن است که احتمالات بتواند

شأنی به آن دهد.‏ با اين حال،‏ اين خطای رايجی است که بايد بازهم به آن بپردازيم تا از فرض پاسخ ناپذير بودن

پرسش وجود خدا به اين نتيجه نلغزيم که احتمال وجود يا عدم وجود خدا يکسان است.‏

65

يک طريق ديگر بيان اين خطا،‏ بحث زحمت اثبات است،‏ که برتراند راسل با ظرافت آن را در حکايت قوری

سماوی بيان کرده است.‏ [31]

بسياری

از سخت کيشان

سخن می چنان

گويند که انگار وظيفه

ی

ردّ‏ جزميات قديمی

ی بر عهده

شکاکان است.‏ اين مسلماً‏ اشتباه است.‏ اگر من ادعا کنم که بين زمين و مريخ يک قوری چينی هست که

در مداری

به بيضوی

دور خورشيد می

گردد،‏ هيچ کس نخواهد توانست

حرفم

را رد کند،‏ البته به

شرطی که احتياطاً‏ بيافزايم که اين قوری چنان کوچک اشت که حتی با قوی ترين تلسکوپ ها هم ديده

نمی شود.‏ اما اگر بگويم که چون کسی نمی توانم ادعايم را رد کند،‏ پس عقل هيچ بشری نبايد در صحت

آن شک کند،‏ آن وقت مردم حق دارند فکر کنند که چرند می گويم.‏ اما اگر کتب باستانی بر وجود آن

قوری صحه گذاشته بودند،‏ و هر يکشنبه آن را به عنوان حقي

مقدس تعليم داده بودند،‏ و در مدرسه

به خورد بچه ها داده بودند،‏ درنگ در باور بدان مدعا نشانگر انحراف قلمداد می شد و شکاک را در

عصر روشنگری محتاج روان درمانی و در اعصار پيش تر محتاج تفتيش عقايد می نمود.‏

ما وقت مان را برای ردّ‏ ادعای وجود قوری سماوی هدر نمی دهيم چون،‏ تا آنجا که من می دانم،‏ کسی قوری

سماوی نمی پرستد.‏


اما اگر از ما بپرسند،‏ در اظهار بی اعتقادی به وجود قوری پرنده درنگ نخواهيم کرد.‏ با

اين حال،‏ به بيان دقيق همگی ما بايد درباره ی قوری لاادریِ‏ باشيم چون نمی توانيم به قطع و يقين ثابت کنيم که

65 . burden of proof


شايد من زود قضاوت کرده باشم.‏ روزنامه ی اينديپندنت يکشنبه 5 ژوئن 2005 خبرداد:‏ ‏"مقامات مالزيايی می گويند که فرقه ای

مذهبی که يک قوری مقدس به ابعاد يک خانه ساخته،‏ از قوانين شهرسازی تخطی کرده است."‏ همچنين نگاه کنيد به اخبار بی

.http://news.bbc.co.UK/2hi/asia-pacific/4692039.stm

www.secularismforiran.com


یدن

یدن

یسا

45

وجود ندارد.‏ اما در عمل،‏ ما از لاادریِ‏ بودن در قبال قوری سماوی فراتر می رويم و به لا-قوری گری ميل می

کنيم.‏

دوستی دارم که يهودی بار آمده و هنوز برای ابراز وفاداری به سنت مراسم سَبَث و ديگر مناسک يهودی را

رعايت می کند.‏ او خود را ‏"لاادریِ‏ کرم دندان"‏ می خواند و معتقد است که وجود خدا هم بيش از وجود کرم دندان

محتمل نيست.‏ شما نمی توانيد هيچ يک از اين فرضيه ها را رد کنيد،‏ و هر دو هم به يک ميزان نامحتمل اند.‏ او

درست همان قدر که بی-کرم دندان است،‏ بی-خدا هم هست.‏ و درباره ی هر دو هم به يک ميزان لاادری است.‏

کرد.‏

ناشني

البته قوری راسل،‏ تمثيلی از بينهايت چيزهای ديگر است که وجودشان را می توان تصور کرد،‏ اما نمی توان رد

66

کلارنس دارو ، وکيل بزرگ آمريکايی،‏ گفته است ‏"من به خدا اعتقاد ندارم،‏ همان طور که به کلثوم ننه

اعتقاد ندارم."‏ اَندرو مولر روزنامه نگار هم عقيده دارد که التزام به هر دين معين ‏"غريب تر از اين نيست که

معتقد باشيم جهان به شکل متوازی الأضلاعی است که دو زاويه ی حاده ی آن را دو خرچنگ سبزرنگ غول آسا

به نام های اسمرالدا و کيث محکم با چنگک خود می فشارند.‏ [32]. اما مثال محبوب فيلسوفان،‏ تکشاخ نادي

و نابسودنی است که بحث وجود يا عدم اش،‏ نقل محفل بچه های دبستانی در

حاضر يک خدای محبوب بر روی اينترنت،‏ - که به قدر يهوه

،

68

پرنده


کَمپ کوئست است.‏ در حال

67

يا هر خدای ديگر ردناپذير است – خدای اسپاگتی

می باشد،‏ که بسياری مدعی روابطی با او شده اند.‏ [33] من خوشحال شدم وقتی ديدم که کتاب انجيل

اسپاگتی پرنده هم منتشر شده

وقتی

[34]

و با اقبال فراوان مواجه شده است.‏

من شخصاً‏ اين کتاب را نخوانده ام،‏ اما

بدانيد انجيلی صحت دارد،‏ چه نيازی به خواندن آن داريد؟ در ضمن،‏ يک انشعاب بزرگ هم تا به حال در

اين ديانت ايجاد شده،‏ که به تشکيل کلي

اصلاح شده ی اسپاگتی پرنده انجاميده است.‏ [35]

مقصود از ذکر همه ی اين مثال های نو نوار اين است که همگی ردناپذير هستند،‏ و با اين حال هيچ کس فکر نمی

کند که فرضيه های وجود و عدم وجودشان علی السويه صحت دارند.‏ حرف راسل اين است که زحمت اثبات بر

دوش مؤمنان است نه غيرمؤمنان.‏ و حرف من اين نکته ی مربوط است که بخت وجود قوری ‏(خدای اسپاگتی

اسمرالدا و کيث\‏ تکشاخ و الخ)‏ با بخت عدم وجوشان برابر نيست.‏

\

66 . Clarence Darrow

Camp Quest


يک سازمان آمريکايی است که اردوهای تابستانی بسيار دلپذيری برگزار می کند.‏ برخلاف ديگر اردوهای تابستانی

آمريکا که تابع آداب پيشاهنگی و دينی هستند،‏ کمپ کوئست،‏ که توسط ادوين و هلن کيگن در کنتاکی بنا نهاده شد،‏ توسط اومانيست های

سکولار اداره می شود،‏ و کودکان را تشويق می کند تا خود با ديد شکاکانه بيانديشند و و در عين حال با گردش های خارج شهر اوقات

امروزه کمپ کوئست های ديگری با رويه ی مشابه در تنسی،‏ مينسوتا،‏ ميشيگان،‏

خوشی را نيز بگذرانند

اوهايو و کانادا شکل گرفته اند.‏

67 . undisprovable

68 . Flying Spaghetti Monster

.(www.camp-quest.org)

www.secularismforiran.com


46

هر آدم عاقلی می پذيرد که ردناپذير بودن قوری های پرنده،‏ به درد هيچ استدلال جالبی نمی خورد.‏ هيچ کدام از ما

نيازی نمی بينيم که هيچ يک از ميليون ها چيز عجيب و غريبی را که يک ذهن خلاق يا شوخ طبع می تواند خلق

کند رد کنيم.‏ وقتی

از من می پرسند که آيا بيخدا هستم،‏ يک راهکار جالب اين است که به سوأل کننده خاطرنشان

می کنم که خود او هم در قبال زئوس،‏ آپولو،‏ آمون،‏ رع،‏ ميترا،‏ بعل،‏ ثور،‏ واتو،‏ گوساله ی طلايی و اسپاگتی پرنده

بيخداست.‏ من فقط يک خدا پيش تر می روم.‏

ما خود را ملزم می بينيم که شکاکيت عميق خود را که به بی باوری تمام عيار پهلو می زند بيان کنيم

مورد تکشاخ ها،‏ کرم های دندان و خدايگان يونانی،‏ رومی،‏ مصری و وايکينگ،‏ که ‏(امروزه)‏

البته نه در –

نيازی نيست به

خودمان زحمت بدهيم و ردّشان کنيم.‏ در مورد خدای ابراهيمی اما،‏ لازم است به خود زحمت دهيم،‏ چون بخش

عظيمی از مردمی که اين سياره را با آنان شريک هستيم عميقاً‏ به وجود اين خدا باور دارند.‏ حکايت قوری راسل

نشان می دهد که بيشتر بودن معتقدان به خدا در قياس با معتقدان به قوری پرنده،‏ منطقاً‏ زحمت اثبات را بر دوش

طرف بی اعتقاد نمی اندازد،‏ گرچه ظاهراً‏

است.‏

از لحاظ حکمت عملی چنين می کند.‏ اينکه شما نمی توانيد عدم وجود

خدا را ثابت کنيد مطلبی پيش پا افتاده و پذيرفته شده است،‏ البته به اين معنا که ما هرگز به قطع و يقين نمی توانيم

عدم وجود هر چيزی را ثابت کنيم.‏ نکته ی مهم اين نيست که آيا خدا ردناپذير است ‏(که چنين نيست)‏ يا نه،‏ بلکه اين

است که آيا وجودش محتمل است يا نه.‏ اين موضوع جداگانه ايست.‏ در مورد برخی چيزهای ردناپذير می توان

گفت که احتمال وجودشان خيلی کمتر از احتمال وجود چيزهای ردناپذير ديگر است.‏ هيچ دليلی ندارد که خدا را از

ملاحظات درون طيف احتمالات مصون بداريم.‏ و مسلماً‏ هيچ دليلی هم ندارد که فرض کنيم که چون خدا را نه می

توان رد کرد و نه اثبات،‏ پس احتمال وجودش 50 درصد است.‏ چنان که خواهيم ديد،‏ خلاف اين مطلب صادق

حيات

نوما

درست همان طور که هاکسلی معلق وارو می زد تا اگنوستيسيم را کاملاً‏ بی طرف معرفی کند،‏ و آن را درست در

ميانه ی طيف هفت رده ای من از باور دينی بنشاند،‏ خداباوران هم از سوی ديگر طيف،‏ همان معلق وارو زدن را

69

با دلايل مشابه پيشه کرده اند.‏ آليستر مک گراثِ‏ الاهيدان در کتاب خود خدای داوکينز:‏ ژن ها،‏ مِم ها و منشاء

همّ‏ اش را بر اين موضوع متمرکز کرده است.‏ او پس از ارائه ی

تحسين برانگيزی

منصفانه است،‏

ظاهراً‏ تنها

برای را يک ايراد

خلاصه ای از آثار علمی من،‏ که به نحو

ردّ‏ ديدگاه من

يابد و می می

مشکل گويد

انکارناپذير ديدگاه شما که موضع تان را به طرز فضاحت باری ضعيف می کند اين است که نمی توانيد وجود خدا

را رد کنيد.‏ من هنگام خواندن کتاب مک گراث،‏ صفحه پشت صفحه در حاشيه می نوشتم ‏"قوری".‏ مک گراث هم

ذکر خيری از توماس هاکسلی می کند و

می گويد ‏"هاکسلی که از خداباوران و هم از بيخدايان به خاطر اظهارات

www.secularismforiran.com


یست

47

جزمیِ‏ و فاقد شواهد تجربی شان به تنگ آمده بود اعلام کرد که پرسش خدا را نمی توان بر پايه ی روش علمی

پاسخ داد."‏

در ادامه،‏ مک گراث به همين سياق از استيون جی گولد نقل قول می کند:‏ " و برای چند ميليون اُمين بار از جانب

همه ی همکاران ام ‏(چه در شب نشينی های دانشکده و چه در مقالات عالمانه)‏ می گويم:‏ علم اصلاً‏ نمی تواند ‏(با

روش های معتبر خود)‏ در باب احتمال سروری خدا بر جهان فتوی دهد.‏ ما نه می توانيم وجود خدا را تأييد کنيم و

نه انکار؛ ما به عنوان دانشمند اصلا نمی توانيم سخنی درباره اش بگوييم."‏ گذشته از لحن سرشار از اطمينان،‏ و

تقريباً‏ مرعوب کننده ی سخن گولد،‏ اين سخن حقيقتاً‏ چه توجيهی دارد؟ چرا ما دانشمندان نبايد در باره خدا اظهار

نظر کنيم؟ و چرا قوری راسل،‏ يا اسپاگتی پرنده هم به همين سان از گزند شکاکيت علمی مصونيت نيابند؟ چنان که

به زودی مدلل خواهم کرد،‏ جهانی با يک سرور آفريننده بسيار متفاوت از جهانی بدون چنين سروری خواهد بود.‏

پس چرا موضوع وجود خدا مناسب بررسی علمی نباشد؟

گولد در

می دهد.‏

70

يکی از کتاب های کمتر تحسين شده اش با عنوان سنگ های اعصار اين ايده را تا حد کسالت باری بسط

72

71

در اين کتاب او واژه ی نوما را برای اختصار عبارت " قلمرومندان ناهمپوشان"‏ مطرح می کند.‏

شبکه يا قلمرو علم،‏ حوزه ی تجربی را می پوشاند:‏ اينکه جهان از چه ساخته شده ‏(فکت)‏ و چرا اين

طور کار می کند ‏(نظريه).‏ قلمرو دين،‏ حوزه ی معانی غايی و ارزش های اخلاقی را در بر می

گيرد.‏ اين دو قلمرو همپوشان نيستند،‏ و تمام قلمروها را هم محاط نمی کنند ‏(مثلاً،‏ قلمرو هنر و معنای

زيبايی را در نظر بگيريد).‏ با نقل يک کليشه ی قديمی،‏ می توان گفت علم،‏ دورانِ‏ سنگ ها را می

کاود و دين سنگ دوران ها را؛ علم چي

آسمان را می جويد،‏ و دين عروج به آسمان را.‏

اين مطلب دارای کمال صحت و درستی می نمايد،‏ البته پيش از آن که لحظه ای در آن تأمل کنيم.‏ اين پرسش های

غايی چه هستند که دين در محضرشان يک ميهمان محترم است،‏ اما علم بايد دم اش را روی کولش بگذارد و

محترمانه کنار برود؟

مارتين رييز،‏ اخترشناس برجسته ی کمبريج که پيش تر از او ياد کردم،‏ کتابش با عنوان

73

مأوای کيهانی ما را با

طرح دو پرسش عمده و ارائه ی دو پاسخ نوما-پسند آغاز می کند.‏ ‏"نخستين راز برجسته اين است که چرا اصلاً‏

چيزی وجود دارد.‏ چه چيزی روح حيات را در معادلات دميده،‏ و آنها را در جهان واقعی تحقق بخشيده است؟

69 . Alister McGrath

70 Rocks of Ages, S.J. Gould

71 . NOMA

72 . non-overlapping magisterials

www.secularismforiran.com


ی ا

یها

یها

48

چنين پرسش هايی فراسوی علم هستند؛ قلمرو فيلسوفان و الاهيون اند."‏ اما من ترجيح می دهم بگويم که اگر اين

پرسش ها حقيقتاً‏ فراسوی قلمرو علم اند،‏ پس به قطع و يقين فراسوی قلمروی الاهيون نيز هستند ‏(برايم جالب است

بدانم که فيلسوفان درباره ی اينکه مارتين رييز آنها را با الاهيون هم کاسه کرده چه فکر می کنند).‏ می خواهم از

اين هم پيش تر روم و بپرسم که اصلاً‏ چرا می توان گفت که الاهيون قلمرو

دارند.‏ من همواره سخن رئيس

سابق دانشکده مان در آکسفورد را به خاطر می آورم.‏ يک الاهيدان جوان تقاضای يک بورس تحقيقاتی کرده بود.‏

تز دکترای او درباب الاهيات مسيحی،‏ رئيس دانشکده ی ما را واداشت تا بگويد ‏"من عميقاً‏ شک دارم که اين اصلاً‏

يک رشته باشد."‏

الاهيدانان چه مهارتی دارند که دانشمندان ندارند و به کار پرسش های عميق کيهانی می آيد؟ در کتاب ديگری

سخنان يک اخترشناس آکسفوردی را نقل کرده ام که وقتی يکی از اين پرسش

عميق را از او پرسيدم،‏ گفت:‏

‏"آه،‏ اينجا ما به ورای قلمروی علم می رويم.‏ و بايد شما را به دوست خوبان جناب کشيش رجوع دهم."‏ من آن موقع

به قدر کافی حاضر جواب نبودم که پاسخی را بدهم که بعدا نوشتم:‏ ‏"اما چرا به کشيش رجوع کنم؟ و نه به باغبان

يا سرآشپز؟"‏ چرا دانشمندان در برابر جاه طلبی های متألهان،‏ درباره ی پرسش هايی که الاهيون هم مسلماً‏ بيش از

خود دانشمندان شايستگی پاسخگويی شان را ندارند،‏ چنين جبونانه سر تکريم فرود می آورند؟

مطابق کليشه

74

چگونگی است،‏

ای ملالت بار ‏(که برخلاف بسياری از کليشه ها،‏ حتی درست هم نيست)‏ علم معطوف به پرسش از

درحالی که فقط الاهيات می تواند پرسش از

75

چرايی را پاسخ گويد.‏ اما اصلاً‏ پرسش از چرايی

چگونه پرسشی است؟ هر پرسشی که با واژه ی ‏"چرا"‏ شود،‏ پرسش درستی نيست،‏ مثلا:‏ چرا تکشاخ ها توخالی

هستند؟ برخی از اين پرسش ها حتی ارزش جواب دادن هم ندارند،‏ مثلا:‏ انتزع چه رنگی است؟ اميد چه بويی

دارد؟ هر جمله ی سئوالی که ساخت دستوری درستی داشته باشد،‏ لزوماً‏ يک پرسش معنادار يا شايان توجه نيست.‏

و اصلاً‏ معلوم نيست که اگر علم نتواند به يک پرسش معنادار پاسخ دهد،‏ پس دين می تواند.‏

شايد پرسش حقيقتاً‏ عميق و پرمعنايی باشند که تا ابد فراسوی مرزهای علم قرارگيرند.‏ شايد نظريه ی کوانتوم

به آستانه ی اين فهم ناپذيرها رسيده باشد.‏ اما اگر علم نتواند برخی پرسش های غائی را پاسخ گويد،‏ چرا بايد فکر

کنيم که دين می تواند؟ به گمانم هيچ يک از آن اخترشناسان آکسفوردی و کمبريجی واقعاً‏ معتقد نباشد که الاهيون

تخصصی خاص دارند که به مدد آن می توانند پرسش هايی را پاسخ گويند که برای علم زياده از حد ژرف اند.‏ به

گمانم هر دوی اين اخترشناسان فقط مؤدبانه معلق وارو زده اند:‏ متألهان هيچ سخن درخوری درباره ی هيچ چيز

ديگر ندارند؛ پس بگذاريد ارزنی جلويشان بريزيم تا مشغول پرسش هايی شوند که هيچ کس نمی تواند پاسخ دهد و

73 . Our Cosmic Habitat, Martin Rees

74 . how questions

www.secularismforiran.com


ی ب

یلات

49

چه بسا هرگز هم پاسخی نداشته باشند.‏ برخلاف اين دوستان اخترشناس،‏ من موافق نيستم که بايد ارزنی جلو

متألهان ريخت.‏ من اصلاً‏ هيچ دليل خوبی نمی يابم که الاهيات ‏(برخلاف تاريخ انجيل،‏ ادبيات و غيره)‏ اصلاً‏ يک

رشته ی مطالعاتی باشد.‏

با اين حال،‏ همگی می توانيم موافق باشيم که دخيل کردن علم در بحث از ارزش های اخلاقی،‏ دست کم،‏ مسئله

برانگيز است.‏ اما آيا گولد واقعاً‏ می خواهد حق تمييز خوب و بد را به دين واگذارد؟ اين که هيچ چيز ديگری نمی

تواند به خرد آدمی

ياری رساند،‏ دليل نمی شود تا زمام کل امور را به دين بسپاريم.‏ و بالآخره بايد از خود بپرسيم

اين نقش بايد به کدام دين محول شود؟ دينی که ما اتفاقاً‏ در مکتب آن بار آمده ايم؟ بعد می توانيم بپرسيم که بايد به

کدام فصل،‏ از کدام کتاب انجيل رجوع

معياربخردانه ای شنيع اند.‏

زناکاری،‏ جمع آوری

کنيم؟

‏(چون بسياری

از مطالب اناجيل کاملاً‏ ناهمخوان

يا با هر

بسياری از علمايی که انجيل را خوانده اند به اين نتيجه رسيده اند که انجيل برای کيفر

هيزم در سَ‏ تبَ‏

و اهانت به والدين،‏

مجازات اعدام را

توصيه می

اگر سِفر کند.‏

تثنيه و

لويتيکوس ‏[کتاب های سوم و پنجم از عهد عتيق]‏ را رد کنيم،‏ ‏(همان طور که همه ی روشنفکران مدرن چنين می

کنند)،‏ با چه معيارهايی می توانيم تصميم بگيريم که کدام يک از ارزش های اخلاقی دين را بپذيريم؟

آيا بايد ميان

اديان جهان دوره بگرديم و آنی را که آموزه های اخلاقی اش بيشتر به مذاق مان خوش می آيد برگزينيم؟ اگر چنين

باشد،‏ هنوز بايد پرسيد که با کدام معيارها بايد

دست به گزينش بزنيم؟ و اگر برای گزينش از ميان اخلاقيات اديان ،

معيارهای مستقلی داريم چرا ميانبر نزنيم و بدون رجوع به اديان،‏ مستقيماً‏ سراغ گزينش اخلاقی نرويم؟ در فصل

به اين پرسش ها بازخواهم گشت.‏

7

من اصلاً‏ باور نمی کنم که گولد چندان به نوشته هايش در کتاب سنگ های اعصار معتقد باشد.‏ همان طور که گفتم

همگی ما متهم ايم که معلق وارو می زنيم تا در برابر حريفی شأن اما نيرومند،‏ مؤدب باشيم،‏ و به نظرم مقصود

کتاب گولد هم جز اين نيست.‏ می توان درک کرد که او واقعاً‏ به مضمون اظهارات اش در مورد اينکه علم در

مقابل پرسش از وجود خدا هيچ حرفی برای گفتن ندارد،‏ اعتقاد داشته است:‏ ‏"ما نه می توانيم وجود خدا را تأييد

کنيم و نه انکار؛ ما به عنوان دانشمند اصلا نمی توانيم سخنی درباره اش بگوييم."‏ اين به لاادری گری دائمی و

بازگشت ناپذير راه می برد؛ يک

احتما به پرسش از وجود خدا بدهد.‏

PAP

اين

تمام عيار .

مغالطه ی بسيار

سخن گولد بدان معناست که علم حتی

رايج

پاسخی تواند نمی

– که بسياری مانند وِرد تکرارش می کنند،‏ اما

شک دارم که خيلی هايشان درست به آن انديشيده باشند – حاکی از نگرشی ست که من آن را ‏"فقر لاادری گری"‏

می خوانم.‏ در ضمن،‏ خود گولد هم يک لاادری بيطرف نبود،‏ بلکه در عمل قوياً‏ مايل به بيخدايی بود.‏ اگر او هيچ

حرفی درباره ی وجود خدا ندارد،‏ چگونه چنان داوری هايی می کند؟

75 . why questions

www.secularismforiran.com


ی ا

یحت

یبل

یات

50

مطابق فرضيه ی وجود خدا،‏ عامل فراطبيعی

هست که آفريننده و حافظ جهان است و حتی با انجام معجزه در

کار جهان مداخله می کند.‏ اين معجزات،‏ مستلزم تخطی موقتی از قوانين تغييرناپذيری هستند که خود خدا وضع

کرده است – دست کم بسياری از روايت های اين فرضيه چنين مدعايی دارند.‏ ريچارد سوينبرن،‏ يکی از برجسته

ترين متألهان بريتانيا،‏ در کتاب خود آيا خدايی هست؟ کاملاً‏ در اين مورد صراحت دارد:‏

ادعای خداباور اين است که خدا توان خلق،‏ حفظ و نابودی هرچيزی،‏ چه خرد و چه کلان،‏ را دارد.‏

او

می تواند اشيا را به هر قسمی به حرکت وادارد...‏ او می تواند سيارات را چنان بگرداند که کپلر کشف

کرد،‏ يا باروت را چنان خلق کند که با زدن جرقه ای منفجر شود؛ و نيز می تواند سيارات را جور

ديگری بگرداند،‏ و عناصر شيميايی

را ديگرگونه بيآفريند تا در شرايطی متفاوت از شرايط فعلی منفجر

شوند.‏ خداوند محدود به قوانين طبيعت نيست؛ او واضع اين قوانين است و هرگاه اراده کند می تواند آنها

را تغيير دهد يا معوق بگذارد.‏

به همين سادگی،‏ نه؟!‏ اين نگرش در هر صورت فرسنگ ها با نگرش نوما فاصله دارد.‏ و نگرش دانشمندان معتقد

به مکتب ‏"قلمرومندان ناهمپوشان"‏ هر طور که باشد،‏ بايد بپذيرند که يک جهان آفريده ی خالق هوشمند فراطبيعی،‏

بسيار متفاوت از جهانی فاقد چنين خالقی است.‏

اگر آزمودن اين تفاوت بنيادی در عمل آسان نباشد.‏ اين نکته

زيرآب اين حکم اغواگرِ‏ آسوده ساز را می زند که علم بايد در قبال مدعای وجودی اصلی دين،‏ سکوت کامل پيشه

کند.‏ حضور

– نباشد

يک اَ‏ ربَ‏ يا غياب

‏-هوشِ‏ آفريننده،‏ بی شک يک پرسش علمی است،‏ حتی اگر در عمل قابل پاسخگويی

يا تاکنون امکان پاسخگويی اش فراهم نشده باشد.‏ همين مطلب درباره ی صحت و سقم داستان های معجزه

هم صدق می کند.‏ داستان هايی که دين برای تأثيرنهادن بر مؤمنان بدان ها متوسل می شود.‏

آيا پدرِ‏ عيسی انسان بود،‏ يا مادرش در زمان تولد او باکره بود؟ شواهد موجود برای پاسخ گويی اين پرسش چه

کافی باشند و چه نباشند،‏ خود پرسش کاملاً‏ علمی است و اصولاً‏ پاسخ واحدی دارد:‏

يا خير.‏ آيا عيسی،‏ اليعاذر

مرده را زنده کرد؟ آيا خود عيسی پس از سه روز مصلوب بودن زنده شد؟ هر کدام از اين پرسش ها پاسخی دارند.‏

اين پاسخ ها علمی هستند،‏ چه در عمل بتوانيم آن ها را بيابيم و چه نتوانيم.‏ به فرض بعيد،‏ اگر شواهد مرتبط به اين

پرسش ها فراهم شوند،‏ بايد از روش علمی محض برای پاسخ دهی شان بهره جوييم.‏ برای دراماتيک کردن

موضوع،‏ فرض کنيد باستان شناسان دی ان آ ی عيسی را بيابند و پس از بررسی آن نتيجه بگيرند که عيسی حقيقتاً‏

پدری نداشته است.‏ آيا می توانيد تصور کنيد که در اين صورت مدافعان دين شانه هايشان را بالا بياندازند و حرف

پرتی از اين قبيل بزنند که:‏ " خوب که چی؟ شواهد علمی هيچ ربطی به پرسش های الاهي

ندارند.‏ اين قلمروها

جداگانه اند!‏ ما فقط به پرسش های غائی و ارزش های اخلاقی می پردازيم.‏ نه دی ان آ و نه هيچ شاهد ديگری نمی

تواند تفاوتی در قضيه ايجاد کند،‏ چه نفياً‏ و چه اثباتًا."‏

www.secularismforiran.com


یسا

یفل

51

کل اين داستان،‏ مطايبه ای بيش نيست.‏ می توانيد بر سر همه ی دارايی تان شرط ببنديد که اگر اين شواهد علمی

يافت شود،‏ غريو شادی الاهيون گوش فلک را کر خواهد کرد.‏ محبوبيت نوما فقط به اين خاطر است که هيچ

شاهدی به نفع فرضيه ی وجود خدا در دست نيست.‏ هرگاه کوچک ترين شاهدی دال بر صحت باورهای دينی

يافت شود،‏ متکلمين لحظه ای در دور انداختن نوما درنگ نخواهند کرد.‏ ازمتألهان نخبه که بگذريم،‏ شک دارم که

اين به اصطلاح معجزات،‏ قوی ترين دلايل مؤمنان برای ايمان شان باشند ‏(و حتی خود آن نخبگان هم داستان

معجزات را به صرف تحکيم بيضه ی دين به خورد مؤمنان ساده دل می دهند)؛ و معجزات،‏ بنا به تعريف،‏ تخطی

از قوانين علم هستند.‏

به نظر می رسد که کلي

کاتوليک از يک سو حامی نوما می نمايد و از سوی ديگر انجام معجزه را شرط لازم

برای احراز مقام قديسی محسوب می کند.‏ پادشاه فقيد بلژيک به خاطر موضع گيری اش عليه سقط جنين نامزد

مقام قديسی شد.‏ اکنون تحقيقاتی جدی در جريان است تا ببينند که آيا می توان به دعاهايی که پس از مرگ آن

اعلاحضرت در حق اش شده شفای معجزه آسايی منسوب کرد يا خير.‏ شوخی نمی کنم.‏ اين قضيه صحت دارد،‏ و

اين رويه ای در داستان قديسان عموميت دارد.‏ به نظرم کل اين قضيه برای محافل نخبه تر کليسايی مايه ی

شرمندگی باشد.‏ اين که چرا محا که شايسته ی نام نخبه باشند دست از کليسا بر نمی دارند نيز رازی است به

همان عمق رازهای ديگرِ‏ محبوب متألهان.‏

درمورد معجزات،‏ گولد ناگزير بايد اين پاسخ را بپذيرد که

نتيجه ی مکتب نوما يک قمار دوسويه است.‏ همين که

دين گام در چمنزار علم بگذارد و با معجزه گری شروع به دخالت در امور عالم واقع کند،‏ ديگر در مفهوم گولد از

دين نمی

آيد.‏

گنجد،‏ و نقش مرضی الطرفين آن زايل می شود.‏ اما توجه داشته باشيد که دين فاقد اعجاز مورد نظر

گولد،‏ مقبول بيشتر دينداران کليسارو يا قائم الصلاة نيست.‏ در حقيقت چنين دينی سخت به کام مؤمنان معتقد تلخ می

آليس،‏ پيش از آنکه به سرزمين عجايب فرو رود،‏ در مورد کتابی که خواهرش می خواند گفت:‏ خدايی که نه

معجزه می کند نه دعاها را اجابت می کند چه فايده ای دارد؟

76

تعريف مطايبه آميز آمبروز بيِرس از فعل ‏"عبادت

کردن"‏ را به خاطر آوريد:‏ ‏"خواست به تعليق درآمدن قوانين عالم به خاطر شخص متملقی که به بی ارزشی خود

معترف است."‏

بعضی

قهرمانان ورزشی

که معتقداند

خدا کمک شان می

کند تا پيروز شوند


البته در مقابل

حريفانی که به نظر نمی رسد استحقاق کمتری برای امدادهای غيبی داشته باشند.‏ بعضی رانندگان معتقداند که خدا

برايشان جای پارک نگه می دارد


البته خدا ناگزير بايد اين کار را به بهای محروم کردن بقيه انجام دهد.‏ اين نوع

خداباوری به نحو خجالت آوری شايع است،‏ و بعيد است معتقدان به آن بتوانند نظر مساعدی به مکتب ‏(ظاهراً)‏

معقول نومايی داشته باشند.‏

76

:Ambrose Bierce روزنامه نگار و طنزنويس آمريکايی؛ نويسنده ی داستان های کوتاه با تم مرگ و وحشت.‏ م

www.secularismforiran.com


یعن

یاپ

یعن

52

با اين تفاصيل،‏ بگذاريد از گولد پيروی کنيم و به يک دين حداقلیِ‏ نامداخله گر بسنده کنيم.‏ ي

،

نه معجزه ای در

کار باشد،‏ نه مراوده ای شخصی ميان ما و خدا،‏ نه به سخره گرفتن قوانين فيزيک،‏ نه دست درازی دين به چمنزار

علم.‏ فرض کنيم نهايتاً‏

دارد؟

77

دروندادی الاهی در شرايط اوليه ی جهان دخيل بوده.‏ آيا به يقين می توان گفت که اين

جدايش ‏[قلمروهای علم و دين]‏ مکفی است؟ آيا مکتب نوما می تواند اين دين فروتنانه تر و بی فروغ تر را نگه

خوب شايد شما اين طور فکر کنيد.‏ اما پيش نهاده ی من اين است که حتی يک خدای نومايیِ‏ نامداخله گر هم،‏ گرچه

کمتر از خدای ابراهيمی خشن و دست و پاچلفتی است،‏ اما اگر با ديده ی انصاف و تدقيق بنگريد،‏ همچنان يک

فرضيه ی علمی است.‏ به مطلب بازگردم:‏ جهانی که در آن فقط ما باشيم و باقی هوش های آهسته تکامل يابنده ی

ديگر،‏ بسيار متفاوت از جهانی است که وجودش معلول طراحی هوشمندانه باشد.‏ هر چند قبول دارم که ممکن است

تمييز اين دو نوع جهان در عمل آسان نباشد.‏ با اين حال،‏ فرضيه ی طراحی غائی ويژگی های کاملاً‏ خاصی دارد

و تنها آلترناتيو آن ي

تکامل تدريجی،‏ به معنای وسيع تکامل،‏ هم به هکذا.‏ اين دو فرضيه،‏ تقريباً‏ آشتی ناپذير

اند.‏ غير از تکامل هيچ فرضيه ای نمی تواند وجود باشنده هايی را تبيين کند که ايجادشان بدون تکامل،‏ ناممکن می

نمايد.‏ و چنان که در فصل 4 نشان خواهم داد،‏ نتيجه ی اين استدلال فرضيه ی وجود خدا را فرو می ريزد.‏

آزمايش بزرگ دعا

يک مطالعه ی موردی،‏ هر چند رقت انگيز،‏ درباره ی معجزه،‏ آزمايش بزرگ دعاست:‏ آيا دعا به بهبود بيماران

کمک می کند؟ عموماً‏ برای شفای بيماران دعا را ، چه به طور فردی و چه در مکان های عبادی توصيه می کنند.‏

فرانسيس گالتون،‏ خويشاوند داروين،‏ نخستين کسی بود که به طريق علمی تأثير دعا را مورد بررسی قرار داد.‏ او

ملاحظه کرد که هر يکشنبه تمام نمازگزاران در کليساهای سراسر بريتانيا برای سلامتی خانواده ی سلطنتی دعا

می کنند.‏ پس آيا نمی توان انتظار داشت که وضع سلامتی اعضای اين خانواده بهتر از ساير مردم باشد که تنها


مشمول دعای اقارب و خويشان خود هستند؟ گالتون شواهد مربوطه را بررسی کرد و هيچ تفاوت آماريی ‏[ميان

وضع سلامتی خاندان سلطنتی و مردم عادی]‏ مشاهده نکرد.‏ شايد مقصود او طعنه آميز بوده باشد،‏ همان طور که

زمانی ديگر به طور آزمايشی برای رشد بهتر گياهان چند کرت از يک مزرعه دعا کرد تا ببينند آيا گياهان آن

کرت ها بهتر از بقيه رشد می کنند يا نه ‏(که چنين نشد).‏

77 . input


هنگامی که اعضای کالج ما در آکسفورد آن استادی را که پيش تر از او نقل کردم به رياست انتخاب کرد،‏ اعضای دانشکده به اين

مناسبت سه شب نشينی پي برگزار کردند و به سلامتی او نوشيدند.‏ در سومين شب نشينی،‏ او در سخنرانی قدردانی اش مؤدبانه اظهار

کرد که ‏"ديگر احساس می کنم حالم بهتر شده است."‏

www.secularismforiran.com


یها

53

سپس تر،‏ راسل استانارد فيزيکدان ‏(که خواهيم ديد يکی از سه دانشمند ديندار معروف بريتانيا است)،‏ البته با

حمايت مالی بنياد تمپلتون،‏ پژوهشی را شروع کرد تا اين گزاره را که دعا برای شفای بيماران به بهبود حال آنان

کمک می کند به طور تجربی بيازمايد.‏ [36]

برای صحت چنين آزمايش هايی،‏ آزمايش

78

بايد بدون جهت دهی باشد.‏ اين معيار به دقت رعايت شد.‏ بيماران به

79

طور کاملاً‏ کتره ای انتخاب شدند.‏ يک گروه تحت آزمايش ‏(که دعا دريافت می کردند)‏ و يک گروه کنترل ‏(که

دعا دريافت نمی کردند)‏ تعيين شد.‏ نه هيچ يک از بيماران،‏ نه دکترها،‏ نه دعاشوندگان،‏ و نه آزمايشگران مجاز

نبود بداند که کدام بيمار دعا می شود و کدام دعا نمی شود.‏ کسانی که دعاهای آزمايش را انجام می داند بايد نام

افراد دعاشونده

را می دانستند،‏ در غير اين صورت چطور می توانستند بدانند که دارند برای چه کسی دعا می

کنند؟ اما احتياطاً‏ فقط نام کوچک و حرف اول نام خانوادگی بيماران دعاشونده به دعاگويان

قدر کفايت می کرد تا خدا بتواند تخت های مورد نظر را در بيمارستان بازشناسی کند.‏

داده شد.‏ ظاهراً‏ همين

صرف ايده ی انجام چنين آزمايشی،‏ مستعد مقدار معتنابهی خنده است،‏ و نتيجه ی آزمايش هم اين نويد را به نحو

احسن برآورده کرد.‏ تا آنجا که من می دانم ‏،باب نيوهارت طرحی در اين مورد نکشيده،‏ اما من طنين سخن اش را

به وضوح می شنوم:‏

خدايا چی فرموديد؟ چون عضو گروه کنترل هستم نمی توانی مرا شفا دهی؟

عمه ام کافی نبوده.‏ اما خدايا،‏ آقای جان اِوانز در اتاق بغلی ... چی فرموديد؟

...

...

آها فهميدم،‏ دعاهای

آقای اِوانز روزی هزار

بار دعا شده؟ اما خدايا،‏ آقای اِوانز که هزار نفر رو نمی شناسه...‏ اونها فقط اوانز رو به اسم جان اِی

می شناسند.‏ اما خدايا،‏ از کجا فهميدی منظورشون جان اِلس وورثی نبوده؟

...

آها،‏ درسته،‏ شما از علم

بی انتهای خودتون استفاده کرديد تا بفهميد که منظور حضرات دعاکن از جان اِی چی بوده.‏ اما خدا

جون...‏

تيم پژوهشگران اما،‏ پهلوانانه بار همه ی اين نيش و کنايه ها را به جان خريدند و با صرف 2.4 ميليون دلار پول

بنياد تمپلتون به اين پژوهش همت گماشتند.‏ سرپرستی اين گروه با دکتر هربرت بنسون،‏ يک متخصص قلب در

مؤسسه ی پزشکی ذهن و بدن در نزديکی بوستون بود.‏ پيش تر در نشريه ی تمپلتون از دکتر بنسون نقل شده بود

که او معتقد است

"

شواهد روزافزونی حاکی از کارآمدی ادعيه در درمان های پزشکی اند

".

پس،‏ با اطمينان می

شد گفت که کار پژوهش به فرد کاردانی سپرده شده،‏ که با تلنگر شکاکانه دچار تزلزل نمی شود.‏ دکتر بنسون

و گروه او حال 1802 بيمار در شش بيمارستان را پيجويی کردند.‏ اين بيماران را که همگی تحت عمل جراحی بای

78 . double-blind

79 . random

www.secularismforiran.com


سپَ‏

یتن

ی ا

یجا

54

80

عروقی قرار گرفته بودند به سه گروه تقسيم کردند.‏ بيماران گروه 1 دعا می شدند،‏ بی آنکه خودشان بدانند.‏

گروه 2 ‏(گروه کنترل)‏ هيچ دعايی دريافت نمی کردند،‏ بی آنکه خودشان بدانند.‏ گروه 3 هم دعا می شدند و هم می

دانستند که دعا می شوند.‏ مقايسه ی ميان گروه های

احتمال وجود اثرات روان-‏

1 و

81

ناشی از آگاهی از دعاشدن بود.‏

2 برای آزمون کارآمدی دعا بود.‏ گروه 3 برای آزمون

دعاها در مراسم نماز سه کليسا انجام می گرفت،‏ يکی در مينه سوتا،‏ يکی در ماساچوست و ديگری در ميسوری،‏

که همگی دور از هم و دور از سه بيمارستان بودند.‏ چنان که گفتيم به افراد دعاگو فقط نام و حرف اول نام

خانوادگی هر بيمار دعاشونده داده شده بود.‏ اين رويه ی تجربی مناسبی بود تا آزمايش حتی الأمکان استاندارد

باشد.‏ همچنين از تمام دعاگويان خواسته شده بود که در دعاهايشان جمله ی ‏"برای جراحی موفقيت آميز توأم با

بهبود سريع و بازيافت سلامتی بدون دشواری"‏ را بگنجانند.‏

نتايج آزمايش که در شماره ی آوريل 2006 ژورنال قلب آمريکا چاپ شد،‏ بی ابهام بود.‏ ميان بيمارانی که دعا شده

بودند و آنها که دعا نشده بودند هيچ تفاوتی مشاهده نشد.‏ عجب غافلگيری

گفت

.

"

اما ميان کسانی که می دانستند که

دعا می شوند و آنها که نمی دانستند،‏ تفاوتی بود؛ البته اين تفاوت در جهت خلاف انتظار بود.‏ مشکلات کسانی که

می دانستند که دعا می شوند به طرز قابل توجهی بيش از مشکلات کسانی بود که اين را نمی دانستند.‏ آيا خدا قدری

قهر به خرج داده تا ناخرسندی خود را از اين تهور سبکسرانه ی بشر نشان دهد؟ محتمل تر آن است که بيمارانی

که می دانستند که دعا می شوند ، به همين سبب دچار اضطراب بيشتری شده باشند:‏ به قول يکی از آزمايشگران،‏

82

ممکن است اين دسته بيماران دچارعارضه ی ‏"اضطراب عملکرد"‏ شده باشند.‏ دکتر چارلز بِثيا،‏ يکی از محققان

ممکن است اين ‏[آگاهی از دعا شدن]‏

موجب عدم اطمينان آنها شده باشد،‏ و با خود گفته باشند که پس حاال

من اين قدر خراب است که مجبورشده اند برايم يک گروه دعاگو دست و پا کنند؟"‏ آيا از جامعه ی مرافعه گر

امروزی بعيد است که بيماران قلبی با دانستن اينکه مورد دعای آزمايشی قرار گرفته اند،‏ يک دادخواست جمعی

عليه بنياد تمپلتون ارائه دهند؟

شگفتی نيست که الاهيون هم به اين آزمايش اعتراض کردند.‏ چه بسا آنان نگران بودند که چنين آزمونی به

مضحکه ی دين بيانجامد.‏ پس از انتشارنتيجه ی اين آزمون،‏ ريچارد سوينبرن،‏ الاهيدان آکسفوردی،‏ در اعتراض

به شکست آزمون نوشت که خدا فقط

دعاهايی

را مستجاب می کند که دلايل خوبی برايشان ارائه شده باشد [37].

اما دعا کردن االله بختکی به حال فلانی و نه بهمانی،‏ و صرفاً‏ برای رعايت اصل عدم جهت دهی آزمايش،‏ دليل

خوبی نيست.‏

خدا کلک کار را در می يابد.‏ در واقع اين همان نکته ايست که باب نيوهارت هم به آن اشاره کرده

است،‏ و سوينبرن هم حق دارد که آن را گوشزد کند.‏ اما نيمه ی ديگر مقاله ی سوينبرن ديگر طنزآلود نيست.‏ در

80 .by-pass

81 . psychosomatic

82 . performance anxiety

www.secularismforiran.com


یات

یون

55

اين بخش او برای چندمين بار به دنبال راهی برای توجيه رنج موجود در جهان می گردد.‏ رنجی که ظاهراً‏ کار

خداست:‏

رنج من،‏ برايم مجال بروز شجاعت و صبر را فراهم می آورد و برای شما مجال ابراز همدلی و کمک

به تسهيل و تحمل رنج.‏ و برای جامعه مجال انتخاب اينکه آيا پول هنگفتی صرف يافتن راه علاج اين يا

آن مرض کند يا خير...‏ اگرچه يک خدای خوب از رنج ما متأثر می شود،‏ اما مقصود اصلی او مسلماً‏

اين است که هر يک از ما صبر،‏ همدلی و بخشايندگی بروز دهيم،‏ و به اين ترتيب وجهی قدسی بيابيم.‏

برخی بايد،‏ صرفاً‏ به جهت بيمار شدن،‏ به شدت بيمارشوند،‏ و برخی بايد به شدت بيمار شوند تا برای

ديگران مجال انتخاب های مهم فراهم آورند.‏ تنها در اين صورت است که برخی تشويق می شوند که در

مورد شخصيت خود دست به گزينش های خطير بزنند.‏ نزد بقيه،‏ بيماری چندان ارزشمند نيست.‏

اين استدلال عجيب و غريب،‏ که نمونه ای نکبت بار ذهن الاهي

است،‏ مرا به ياد زمانی می اندازد که

سوينبرن و يک همکار ديگر آکسفوردی مان پروفسور پيتر اتکينز در يک گفتگوی تلويزي

بخشی از اين گفتگو سوينبرن کوشيد هولوکاست را چنين توجيه کند که اين فلاکت به

يهوديان

تا از خود شجاعت و برازندگی بروز دهند.‏ پيتر اتکينز چنين پاسخ اش را داد که " پس خدا

همراه

شرکت کرديم.‏ در

فرصتی عالی بخشيد


مفلوک تان کناد".‏

در ادامه ی مقاله ی سوينبرن،‏ يک استدلال نوعی ديگر در الاهيات مطرح می شود.‏ او به درستی ذکر می کند که

اگر خدا می خواست وجود خود را ظاهر کند،‏ می توانست اين کار را به شيوه ای بهتر از ايجاد تغيير جزئی در

آمار بيمار قلبی بهبود يافته ی گروه آزمايشی نسبت به بيماران گروه کنترلی انجام دهد.‏ اگر خدايی وجود داشت و

می خواست وجودش را به ما را بقبولاند،‏ می توانست

"

جهان را از معجزات شگرف آکنده سازد".‏ اما بعد

سوينبرن گوهر خود را فرو می گذارد و می گويد ‏"در هر حال شواهد دال بر وجود خدا به قدر کافی موجود است

و ممکن است شواهد زياده از حد هم برايمان خوب نباشد."‏ زيادی اش هم خوب نيست!‏ دوباره بخوانيم:‏ شواهد

زياده از حد هم برايمان خوب نباشد.‏ ريچارد سوينبرن اخيراً‏ با دريافت يکی از معتبرترين نشان های استادی

الاهيات در بريتانيا بازنشسته شد،‏ و اکنون عضو آکادمی بريتانيا است.‏ اگر دنبال الاهيدان می گرديد،‏ برجسته تر

از او پيدا نمی کنيد.‏ اما چه بسا شما به دنبال الاهيدان نباشيد.‏

سوينبرن تنها الاهيدانی نبود که آزمايش دعا را پس از شکست آن را انکار کرد.‏ در ضميمه ی نيويورک تايمز به

کشيش ريموند جِی.‏ لارنس هم سخاوتمندانه فضايی داده شد تا توضيح دهد که چرا رهبران دينی بامسئوليت ‏"نفس

راحتی خواهند کشيد اگر هيچ شاهدی بر مؤثر بودن ادعيه يافت نشود".[‏‎38‎‏]‏ آيا اگر نتيجه ی آزمايش بنسون

نشانگر قدرت ادعيه بود،‏ اين کشيش نغمه ی ديگری ساز نمی کرد؟ شايد نه،‏ اما می توان اطمينان داشت که خيل

www.secularismforiran.com


یون

56

عظيمی از علما و متألهان چنين می کردند.‏ نوشته ی کشيش لارنس به خاطر اين کشف و شهود اش بسيار به ياد

ماندنی است:‏ ‏"اخيراً‏ همکاری با من در باره ی زن مؤمنه ی عالمه ای صحبت کرد.‏ اين خانم پزشک معالج

شوهرش را به خاطر درمان نامناسب او به محکمه کشيده بود.‏ اتهام آن دکتر اين بود که در خلال روزهای

احتضار شوهر اين خانم،‏ برايش دعا نکرده است."‏

ديگر الاهيون هم به شکاکيت نوماگرايانه پيوستند واعلام کردند که اين شيوه ی پژوهش ثمربخشی ادعيه،‏ اتلاف

پول است چرا که تأثيرات فراطبيعی بنا به تعريف فراسوی قملرو علم قرار دارند.‏ اما همان طور که بنياد تمپلتون

هنگام تأمين بودجه ی اين تحقيق به درستی دريافته بود،‏ قدرت منسوب به ادعيه ی شفابخش،‏ دست کم به طور

اصولی قابل تحقيق علمی است.‏ انجام آزمايشی بيطرفانه ی آن ممکن است.‏ اين آزمايش انجام گرفت و می توانست

به نتيجه ی مثبتی بيانجامد.‏ و اگر چنين می شد،‏ آيا می توانيد تصور کنيد که حتی يک الاهيدان آن نتيجه را بر اين

اساس که تحقيق علمی نمی تواند به امور دينی بپردازد منکر می شد؟ البته که نه.‏

لازم به ذکر نيست که نتايج منفی حاصل از اين آزمايش،‏ هيچ تکانی به ايمان مؤمنان نداد.‏ باب بارث،‏ رئيس

معنوی کليسايی در ميسوری که بخشی از اين دعاگويی ها را برعهده داشت گفت:‏ " آدم مؤمن قائل است که اين

تحقيقی جالب بود،‏ اما ما خيلی وقت است که دعا می کنيم و ثمراتش را هم ديده ايم،‏ می دانيم که دعا مؤثر است،‏ و

تحقيق درباره ی ثمربخشی دعا تازه شروع شده است."‏ بعله،‏ درست است:‏ ما بر پايه ی ايمان مان می دانيم که

دعا ثمربخش است،‏ پس اگر شواهد نشانگر اين ثمربخشی نباشند،‏ باز دعا می کنيم تا عاقبت به مرادمان برسيم.‏

يک انگيزه ی ثانوی دانشمندان متمايل به مکتب نوما

احتمالاً‏

مکتب تکامل گرايی نِويل چمبرلين

– که

علم را با فرضيه ی وجود خدا بی ارتباط می دانند


يک رويکرد سياسی خاص آمريکاييان است،‏ که در واکنش به تهديد خلقت گرايان پوپوليست مطرح شده

است.‏ علم در بخش هايی از ايالات متحده،‏ در معرض هجمه ی اپوزيسي

کاملاً‏ سازمان يافته،‏ با تشکيلات

سياسی قوی،‏ و مهم تر از همه،‏ ثروتمند است که آموزش نظريه ی تکامل را به چالشی سخت می گيرد.‏ دانشمندان

آن ديار حق دارند که خود را در معرض تهديد بيابند چرا که بيشتر بودجه ی تحقيقات شان در نهايت توسط دولت

تأمين می شود و نمايندگان برگزيده ی ملت بايد علاوه بر شهروندان آگاه ، پاسخگوی جاهل مردمان متعصب هم

باشند.‏


اين قسمت از گفتگو در نسخه ی پخش شده حذف شد.‏ اما اين اعتقاد سوينبرن جزئی از الاهيات او می باشد را می توان در اظهارات

اش درباره ی هيروشيما در وجود خدا (2004) صفحه ی 264 هم يافت:‏ ‏"فرض کنيد در بمباران اتمی هيروشيما يک نفر کمتر سوخته

بود.‏ در آن صورت مجال شجاعت و همدلی کمتر می شد..."‏

www.secularismforiran.com


وي"‏

یلاب

یعن

یلاب

یعن

یپل

57

بارزترين واکنش

83

تکامل گرا در قبال اين تهديد در مرکز ملی آموزش علم شکل گرفته است.‏ اوگنی اسکات،‏

رئيس اين مرکز،‏ فعاليت خستگی ناپذيری در ترويج علم دارد و اخيراً‏ کتابی با عنوان تکامل گرايی در برابر خلقت

84

گرايی

است،‏ ي

نگاشته است.‏ يکی از سياست های اصلی مرکز آموزش علوم،‏ جذب و بسيج اعتقادات ‏"معقول"‏ دينی بوده

خيل کليساروندگانی که هيچ مشکلی با تکامل ندارند و می توانند آن را بی ربط به ايمان خود ‏(يا حتی

به طريق غريبی مؤيد آن)‏ بيابند.‏

تکامل گرا می کوشد خيل روحانيون،‏ متألهان و مؤمنان غيربنيادگرايی را

جذب کند که از بدنام شدن دين توسط خلقت گرايی شرمنده اند.‏ يک طريق نيل به اين هدف،‏ معلق وارو زدن برای

پذيرش مکتب نوما است

دينی ندارد.‏

ي –

پذيرش اين که علم کاملاً‏ برای دين بی خطر است زيرا علم دخلی به مدعاهای

85

ديگر چهره ی پرفروغ اين رويکرد که می توانيم آن را نحله ی تکامل گرايی نويل چمبرلين بخوانيم،‏ مايکل

86

روس فيلسوف است.‏ روس جنگجوی مؤثری عليه خلقت گرايی بوده است [39] چه با قلم و چه در محکمه.‏ او

خود را بيخدا می خواند،‏ اما در مقاله اش در

87

بوی چنين ديدگاه را اختيار می کند:‏

ما عاشقان علم بايد دريابيم که دشمنِ‏ دشمنِ‏ ما دوست ماست.‏ اغلب می بينيم که تکامل گرايان وقت خود

را صرف تاختن به متحدان بالقوه شان می کنند.‏ اين نکته به ويژه درباره ی تکامل گرايان سکولار

صادق است.‏

بيخدايان

بيشتر وقت شان را صرف تاراندن مسيحيان همدل می کنند تا مخالفت با خلقت

گرايان . هنگامی که ژان پل دوم در نامه ای نوشت که داروينيسم را می پذيرد،‏ پاسخ ريچارد داوکينز

صرفاً‏ اين بود که پاپ فرد رياکاری است که نمی تواند درباب علم صادق باشد،‏ و شخص داوکينز

اصولاً‏ يک بنيادگرای صادق را ترجيح می دهد.‏

از ديدگاه تاکتيکی محض،‏ می توانم جذابيت سطحی مقايسه ی روس را با موضوع جنگ عليه هيتلر مقايسه کنم:‏

نستون چرچيل و فرانکلين روزولت استالين و کمونيسم را دوست نداشتند.‏ اما به خاطر جنگ با هيتلر دريافتند

که مجبورند با اتحاد جماهير شوروی همکاری کنند.‏ به همين قياس،‏ کليه ی تکامل گرايان هم بايد دوشادوش عليه

خلقت گرايان مبارزه کنند."‏ اما من در نهايت ترجيح می دهم ايراد خود به اين ديدگاه را از قول همکار ژن شناسم

در دانشگاه شيکاگو،‏ جری کوين نقل کنم که می گويد روس:‏

83 . National Center for Science Education (NCSE)

84 . Evolutionism vs. Creationism

(1940 -1937

.

85

به خاطر اتخاذ سياست ‏"استمالت"‏ در قبال آلمان هيتلری شهره است.‏ سياستی

نويل چمبرلين ‏(نخست وزير بريتانيا

که کامياب نشد و نتوانست جاه طلبی نازی ها در راه انداختن جنگ جهانی دوم را فرو نشاند.‏ گزينش نام چمبرلين برای اين مکتب

تکاملی،‏ تلميحی است برای نقد رويکرد های استمالت جويانه ی آنان در قبال خلقت گرايی.‏ م

86 . Michael Ruse

87 . Playboy

www.secularismforiran.com


یان

یرا

58

‏"از فهم سرشت حقيقی دعوا بازمانده است.‏ اين دعوا تنها ميان تکامل گرايی در برابر خلقت گرايی

نيست.‏ نزد دانشمندانی مانند داوکينز يا ويلسون ‏[ادوارد ويلسون زيست شناس نامی هاروارد]‏ نبرد

واقعی ميان خردگرايی و خرافات است.‏ علم تنها يکی از شکل های خردگرايی است.‏ خلقت گرايی فقط

يکی از نشانگان چيزی است که ما آن را دشمنی عظيم تر می دانيم:‏ دين.‏ دين می تواند بدون خلقت

گرايی موجود باشد،‏ اما خلقت گرايی نمی تواند بدون دين موجود باشد.‏ [40]

من در يک نکته با خلقت گرايان اتفاق نظر دارم.‏ آنان مانند من،‏ و برخلاف ‏"مکتب چمبرلين"،‏ اصلاً‏ مکتب نوما و

قلمرومندان جداگانه ی آن را نمی پذيرند.‏ خلقت گرايان نه تنها هيچ علاقه ای به مرزبندی چمنزار علم ندارند،‏ بلکه

هيچ چيز را دلپذيرتر از لگدمال کردن سراسر اين چمنزار با چکمه های آلوده ی خود نمی يابند.‏ و در اين نبرد از

هيچ حربه ای هم فروگذار نمی کنند.‏ در همه ی قصبات پشت کوه آمريکايی

گراي

وکلای خلقت گرايان

در تعقيب تکامل

هستند که آشکارا خود را بيخدا می خوانند.‏ مع الأسف،‏ می دانم که نام من هم در اين ماجراها دخيل می

شود.‏ اين تاکتيک کارآمدی است زيرا اعضای هيئت منصفه که به طور کتره ای انتخاب می شوند محتملاً‏ شامل

کسانی

هم خواهد بود که با اين اعتقاد بارآمده اند که بيخدايان تجسم خود شيطان هستند،‏ و با بچه بازها

يا

‏"تروريست ها"‏ ‏(معادل امروزی جادوگران قرون وسطی و کمونيست های دوره ی مک کارتی)‏ قابل قياس اند.‏

هر وکيل خلقت گرايی که مرا به محکمه بکشاند،‏ به راحتی می تواند بپرسد:‏ ‏"آيا آشنايی تان با نظريه ی تکامل در

گرايش شما به بيخدايی مؤثر بوده است؟"‏ و من مجبورم که اين مطلب را تصديق کنم،‏ و يکباره نظر هيئت منصفه

نسبت به من بر می گردد.‏ برعکس،‏ پاسخ محکمه پسند يک سکولاريست به اين پرسش چنين خواهد بود که:‏ "

عقايد دينی داشتن يا نداشتن من،‏ موضوعی خصوصی است،‏ که نه ربطی به محکمه دارد و نه به علم."‏ اما به

دلايلی که در فصل 4 شرح خواهم داد من نمی توانم صادقانه چنين پاسخی بدهم.‏

مادلين بانتينگ،‏ روزنامه نگار گاردين،‏ مقاله ای نوشت با عنوان ‏"چرا لابی خلقت هوشمندانه خدا را ب

آفريدن

ريچارد داوکينز شکر می گويد"‏ [41] به نظر می رسد او با هيچ کس جز مايکل روس مشورت نکرده است تا

جايی که مقاله اش می توانست

از عمو رموس آورد:‏


به قلم خود روس هم باشد . دَن دِنِت در پاسخی که به اين مقاله داد،‏ نقل قول بجايی

برايم جالب است که دو بريتانيايی

– مادلين بانتينگ و مايک روس

– گرفتار

حقه ی يکی از شهيرترين

کلاهبرداران فولکلور آمريکا شده اند ‏(چرا لابی خلقت هوشمندانه خدا را برای آفريدن ريچارد داوکينز


همين نکته در مورد مقاله ی ‏"هنگامی کيهان شناسی فرو می ريزد"‏ در نيويورک تايمز،‏ 22 ژانويه ی ، 2006 نوشته ی روزنامه نگار

محترم جوديت شولوايتز هم صادق است.‏ اول قاعده ی جنگی ژنرال مونتگومری اين بود که ‏"به مسکو حمله نبر".‏ خوب است اول قاعده

ی روزنامه نگاری درباره ی علم هم اين باشد که ‏"دست کم با يک نفر ديگر غير از مايکل روس هم مشورت کن."‏

www.secularismforiran.com


59

شکر می گويد،‏

27 مارس).‏

88

وقتی کاک خرگوش گرفتار کاک روباه می شود،‏ به او التماس می کند

که:‏ ‏"اوه،‏ کاک روباه،‏ هر کاری می کنی،‏ جان خودت مرا داخل آن بوته های زشت رُز ننداز!"‏ روباه

دقيقاً‏ همين کار را می کند و کاک خرگوش جان به در می برد.‏ وقتی هم که ويليام دِمبسکی،‏ تبليغاتچی

آمريکايی،‏ در نوشته هايش به ريچارد داوکينز متلک می پراند که نيکوکاری خود را نسبت به مکتب

خلقت هوشمند ادامه دهد،‏ بانتينگ و روس گولش را می خورند!‏ " کاک روباه،‏ حرف رک و راست تو

– که می گويی زيست شناسی تکاملی منکر وجود خدای آفريننده است

مدارس را به مخاطره می

اندازد،‏

چون تعليم اين چيزها تخطی


از جدايی

آموزش زيست شناسی در

کليسا و حکومت

است!"‏

درست است.‏ اصلاً‏ شما بايد فيزيولوژی را هم تلطيف کنيد،‏ چون می گويد که يک باکره نمی تواند

بزايد...‏ . [42]

کل اين قضيه،‏ از جمله قصه ی کاک خرگوش در بوته های رُز را می توان در وبلاگ پی.‏ زد.‏ مِيِرزِ‏ زيست شناس

پی گرفت،‏ که به زبان شيرينی هم نگاشته شده است.‏

حرف من اين نيست که همکارانم در لابی استمالت حتماً‏ ناصادق هستند.‏ ممکن است آنها صادقانه به مکتب نوما

معتقد باشند،‏ گرچه من نمی توانم بفهمم که آنها چگونه به کليت قضيه می انديشند و تناقضات درونی اين ديدگاه را

در ذهن خود حلاجی می کنند.‏

اظهارنظرهای دانشمندان درباب دين هستند،‏ از زمينه

فرهنگی آمريکا را پاره پاره کرده اند.‏

در اينجا نيازی به پيگيری اين مطلب نيست،‏ اما خوب است کسانی که در پی فهم

ی سياسی قضيه غافل نشوند:‏ امروزه جنگ های سورآل

در فصل های بعد هم به استمالت جويی

از نوع نومايی خواهيم پرداخت.‏ در

اينجا من به بحث لاادری گری باز می گردم و جستار امکان رفع تدريجی جهل ما و کاهش ملموس عدم اطمينان ما

در قبال وجود يا عدم وجود خدا را پی می گيرم

.

مردان کوچک سبز رنگ

فرض کنيد تمثيل قوری پرنده ی برتراند راسل را درباره ی

وجود حيات

فرازمينی به کار گيريم – همان موضوعی

که ساگان را واداشت تا آن پاسخ به ياد ماندنی را بدهد و بگويد که با ته دلش نمی انديشد.‏ ما وجود حيات فرازمينی

را هم ما نمی توانيم رد کنيم،‏ و تنها موضع معقول در اين مورد همانا لاادری گری است.‏ اما اين فرضيه ديگر

مهمل نمی نمايد.‏ ما ديگر آن را بی درنگ بعيد نمی دانيم.‏ بر پايه ی شواهد ناکامل مان می توانيم استدلال های

جالبی درباره ی اين فرضيه داشته باشيم،‏ و می توانيم شواهدی را ذکر کنيم که عدم اطمينان مان را می کاهند.‏ اگر

دولت مان پول هنگفتی صرف ساختن تلسکوپ هايی می کرد که تنها هدف از ساختن شان جستجوی قوری های

88

.

(1908

Brerشخصيت Rabbit داستانی حقه بازی که ريشه در فولکلور آفريقايی دارد

در فرهنگ آمريکايی به شهرت رسيد.‏

و توسط داستان های جوئل چندلر هريس (1848-

www.secularismforiran.com


یها

ی ب

یاب

یاب

یعن

60

پرنده در آسمان بود خشمگين می شديم.‏

بودجه ای صرف ساخت راديوتلسکوپ ها شود تا به اميد

بکاويم.‏


اما می توانيم بپذيريم که برای پروژه ی سِتی

يافتن نشانی از حيات

‏(جستجوی حيات فرازمينی)‏

هوشمند بيگانه،‏ آسمان را

من کارل ساگان را ستودم چون او گمانه زنی

می توانيم ارزي

ارزي

اساس درباره ی احتمال وجود حيات فرازمينی را رد می کرد.‏ اما

عاقلانه ای از ملزومات تخمين اين احتمال داشته باشيم ‏(چنان که خود ساگان داشت).‏ اين

می تواند صرفاً‏ با فهرست کردن مجهولات مسئله آغاز شود،‏ همان طور که در معادله ی مشهور دِرِک،‏

به قول پُل ديويز،‏ احتمالات را گرد می آوريم.‏ مطابق اين معادله،‏ برای تخمين تعداد تمدن های جداگانه تکامل يافته

در جهان بايد سه مؤلفه را در هم ضرب کنيم.‏ اين سه مؤلفه عبارتند از تعداد ستارگان،‏ درصد سيارات شبيه زمين

در هر منظومه،‏ احتمالات اين دو،‏ و مؤلفه های ديگر که لازم نيست در اينجا همه را ذکر کنم چون مقصودم فقط

اين است که کميت همگی اين مؤلفه ها مجهول اند،‏ يا تخمين شان با حاشيه ی بزرگی از خطا همراه است.‏ وقتی

اين همه مؤلفه در هم ضرب شوند که همه شان کاملاً‏ يا تقريباً‏ به طور کامل مجهول اند ، حاصل محاسبه

ي –

تعداد تخمينی تمدن های بيگانه – چنان خطای سترگی در بر دارد که لاادری گری در اين باره را معقول ترين

گزينه می نمايد،‏ و چه بسا آن را تنها موضع بخردانه سازد.‏

امروزه برخی مؤلفه های معادله ی دِرِک را بهتر از هنگامی

می شناسيم که او نخستين بار در سال

اين 1961

معادله را پيش نهاد.‏ آن موقع،‏ تنها منظومه های شناخته شده،‏ منظومه ی شمسی ما،‏ و نيز منظومه وارهای قمری

مشتری و زحل بودند.‏ بهترين تخمين ما از تعداد منظومه های جهان بر پايه ی مدل های نظری همراه با نگرش

غيررسمیِ‏ "

اصل

کپرنيک،‏ هابل و ديگران

89

ميانمايگی"‏ بود.‏ بنا بر اصل ميانمايگی ‏(که حاصل درس های تاريخی نامطمئن برگرفته از

زيستگاه است)‏

ما در کيهان هيچ چيز غيرمعمولی

ندارد.‏

ميانمايگی توسط اصل ‏"آنتروپيک"‏ ‏(فصل 4 را ببينيد)‏ عقيم شده است:‏ اگر منظومه ی شمسی ما

ی منظومه

موجود در جهان می

بايد بود،‏ دقيقاً‏

می همان جايی

بود که ما،‏ به عنوان

شوربختانه،‏ خود اصل

موجوداتی

در حقيقت

به که

تنها

چنين

موضوعاتی می انديشيم،‏ بايد در آن می زيستيم.‏ صِرفِ‏ وجود ما می تواند به نحو عطف به ما سبق تعيين کند که ما

در جايی به غايت غيرمعمول زندگی می کنيم.‏

اما تخمين امروزی فراوانی منظومه های شمسی،‏ ديگر مبتنی بر اصل ميانمايگی نيست؛ بلکه بر پايه ی شواهد

مستقيم است.‏ طيف نگاری،‏ الاهه ی انتقام از پوزيتيويسم کُنت،‏ باز کارگشا شده است.‏ ما با تلسکوپ به سختی می

توانيم سيارات اطراف ستارگان ديگر را مستقيماً‏ ببينيم.‏ اما کشش گرانشی سيارات گردان به دور يک ستاره


Search for Exterritorial Intelligence (SETI)

89 . principle of mediocrity

www.secularismforiran.com


یها

61

موقعيت آن ستاره را مغشوش می

90

کند،‏ و طيف نگارها می توانند،‏ دست کم موقعی که سياره ی اغتشاش گر

بزرگ باشد،‏ جابجايی دوپلری حاصل را در طيف ستاره تشخيص دهند.‏ در زمان نگارش اين متن،‏ عمدتاً‏ با اعمال

اين روش،‏ 170 منظومه ی سياره ای را شناخته ايم

که گرد 147 ستاره می گردند [44]. تا زمانی که شما اين

متن را می خوانيد اين رقم مسلماً‏ فزونی يافته است.‏ تاکنون،‏ اين ستاره ها ‏"مشتری"‏

زيرا فقط سياره هايی در حد و اندازه ی

حيطه ی اکتشاف اسپکتروسکوپ های امروزی باشد.‏

عظيم الجثه بوده اند،‏

مشتری می توانند در طيف ستاره هايشان اغتشاش هايی ايجاد کنند در

امروزه تخمين کمّی ما در مورد دست کم يکی از مؤلفه های قبلاً‏ نامعلوم معادله ی دِرِک،‏ بهبود يافته است.‏ اين امر

از لاادری گری ما در قبال مقدار نهايی معادله را کاسته است،‏ گيريم که اين کاهش چشمگير نباشد.‏ هنوز بايد در

قبال وجود حيات در سيارات ديگر لا ادری بمانيم – اما اندکی کمتر لاادری،‏ چرا که جهل مان اندکی کمتر شده

است.‏ علم می تواند لاادری گری را ذره ذره بکاهد،‏ گرچه هاکسلی معلق وارو می زد تا اين نکته را در مورد

پرسش از خدا را منکر شود.‏ برخلاف احتراز احترام آميز هاکسلی و گولد و خيلی کسان ديگر،‏ ادعای من اين است

که پرسش از وجود خدا اصولاً‏ و تا ابد فراسوی حيطه ی علم نيست.‏ همان طور که علم،‏ خطای انتظار کُنت در

مورد شناخت ترکيب ستارگان را نشان داده و احتمال وجود حيات در مدار اطراف ستارگان را افزوده،‏ می تواند

دست کم به طور احتمالاتی به قلمرو لاادری گری نيز بتازد.‏

تعريف من از فرضيه ی وجود خدا،‏ شامل واژه های ‏"فراانسانی"‏ و ‏"فراطبيعی"‏ بود.‏ برای تشريح تفاوت اين دو،‏

تصور کنيد که راديو تلسکوپی بتواند در عمل سيگنالی از يک حيات فرازمينی دريافت کند و بی شک و شبهه نشان

دهد که ما در کيهان تنها نيستيم.‏ اما اينکه چه سيگنالی را می توان نشانه ی متقاعد کننده ی حيات دانست،‏ پرسش

عبثی نيست.‏ يک روش خوب پاسخ گويی اين است که عکس اين پرسش را مطرح کنيم.‏ ما چه کار هوشمندانه ای

بايد بکنيم تا حضور خود را به مخاطبان کيهانی مان بشناسانيم؟ پالس های ريتميک افاقه نمی کنند.‏ جوسلين بِل

بِرنِل،‏ اخترشناس راديويی

که نخستين بار پولسار را در سال 1967 کشف کرد،‏ از دقت 1.33 ثانيه ای بسامد

نوسان های پولساری شگفت زده شد و شوخ طبعانه آنها را سيگنال های

91

مَکس ‏(مردان کوچک سبزرنگ)‏ نام

نهاد.‏ سپس تر،‏ او پولسار ديگری در جای ديگری از آسمان يافت که دوره ی بسامد نوسانی آن متفاوت بود،‏ و از

شر فرضيه ی مَکس خلاص شد.‏ پديده های طبيعی و غيرهوشمند فراوانی می توانند ريتم های مترونومی ايجاد

کنند:‏ از شاخه های آويزان گرفته،‏ تا قطره های ريزان؛ از تأخير زمانی در لوپ های فيدبک خودتنظيم گرفته تا

چرخش و دوران اجرام آسمانی.‏ امروزه بيش از هزار پولسار در کهکشان ما يافت شده اند،‏ و اين نکته عمومًا

پذيرفته شده که پولسارها ستارگان نوترونی دوّاری هستند که مانند امواج نورانی،‏

انرژی راديويی

می پراکنند.‏

جالب است ستاره ای را تصور کنيم که در زمانی در مقياس چند ثانيه به دور خود می گردد ‏(تصور کنيد شبانه

90 . spectroscope

91 . Little Green Men: LGM

www.secularismforiran.com


سي ب

یان

62

روز ما به جای

24 ساعت،‏

1.33 ثانيه بود)‏ اما ستاره های نوترونی همه چيزشان جالب است.‏ نکته در اينجاست

که اکنون پولسار را پديده ای صرفاً‏ فيزيکی می دانيم و نه ساخته و پرداخته ی هوش.‏

بسيار محتمل است که تمدن های فرازمينی،‏ چه بتوانيم بشناسيم شان و چه نتوانيم،‏ فراانسانی باشند.‏ چنان خداوار

باشند که در تصور هيچ متألهی نگنجند.‏ دستاوردهای فنآورانه شان در نظر ما همان قدر فراطبيعی نمايد که

دستاوردهای قرن بيست و يکمی ما در نظر يک دهقان قرون وسطايی.‏ تصور کنيد واکنش چنان دهق

در برابر

لپ تاپ،‏ تلفن موبايل،‏ بمب هيدروژنی يا جمبوجت چگونه می بود.‏ چنان که آرتور سی کلارک در قانون سوم اش

يادآور می شود:‏ ‏"هر فنآوری که به قدر کافی پيشرفته باشد از معجزه تميزدادنی نيست."‏ اعجاب معجزات فنآوری

ما برای باستانيان کمتر از اعجاب روايات شکافتن دريا توسط موسی يا راه رفتن عيسی بر روی آب نيست.‏ اعجاب

بيگانگانی که سيگنال های سِتی بر ما هويدا کنند کمتر از اعجاب خدايگان نخواهد بود

، درست

همان طور که

تمدن های عصر حجر،‏ ميسيونرها را خدايگان پنداشتند چون با تفنگ ها،‏ تلسکوپ ها،‏ کبريت ها و سالنامه هايشان

که خسوف بعدی را پيشگويی می کرد به سراغ آن بيچاره ها رفته بودند ‏(و البته از اين افتخار بادآورده تمام و

کمال سوءاستفاده کردند).‏

پس چگونه بدانيم که حيات های پيشرفته ی سِتی خدايگان اند يا نه؟ به چه معنا ممکن است فراانسانی باشند اما

فراطبيعی نباشند؟ به معنايی

ار مهم،‏ که مقصود اصلی اين کتاب است.‏ تفاوت کليدی ميان خدايگان و موجودات

فرازمينیِ‏ خداوار،‏ در ويژگی هايشان نيست بلکه در منشاء شان است.‏ موجوداتی که به قدر کافی پيچيده باشند که

واجد هوش شوند حاصل فرآيندی طبيعی اند.‏ مهم نيست وقتی با چنين موجوداتی مواجه شويم چقدر خداوار به نظر

ما برسند؛ مهم اين است که منشاء خدايگانی ندارند.‏ برخی نويسندگان داستان های علمی-‏ تخيلی ، مانند دانيل اف.‏

گالوی در کتاب

يک تمدن بسياربسيار

92

دنيای بدلی ، گفته اند که چه بسا ما درون يک شبيه سازی کامپيوتری زندگی می کنيم،‏ که توسط

عالی تر طرح ريزی شده است

)

و من نمی دانم چگونه می توان اين ادعا را رد کرد).‏ اما

خود آن شبيه سازان بايد از جای ديگری آمده باشند.‏ قوانين احتمالات ابداً‏ اجازه نمی دهند که آنان بدون داشتن

نياکان ساده تر و به يکباره پا به عرصه ی هستی نهاده باشند.‏ وجود آنان هم احتمالاً‏ مرهون قسمی تکامل داروينی

است ‏(که شايد ناشناخته باشد):‏ به اصطلاح دانيل دِنِت:‏ محصول قسمی ‏"جراثقال"‏

93

چرخ دنده ای اند و نه يک

94

‏"قلاب فضايی"‏ [45]. قلاب های فضايی – از جمله همه ی خدايان – لمحات اعجاز اند.‏ حقّاً‏ از پس تبيينی بر

نمی آيند و بيش از آنکه تبيين گر باشند،‏ خود طالب تبيين اند.‏ جراثقال ها اما،‏ ابزارهايی تبيينی اند که واقعاً‏ تبيينی

ارائه می دهند.‏ انتخاب طبيعی،‏ جراثقال قهرمان همه ی اعصار است.‏ اين جراثقال،‏ حيات را از بساطت بدوی اش

برکشيده و بر چنان ارتفاعات گيج کننده ی پيچيدگی،‏ زيبايی و طرحوارگی رسانده که امروزه ما را حيران می

سازد.‏

اين مطلب،‏ درونمايه

4 فصل ی

است،‏ تحت عنوان

‏"چرا به احتمال قريب به

يقين خدايی

اما نيست".‏

92 . Counterfeit World, Daniel F. Galouye

93 . ratcheting crane

94 . skyhook

www.secularismforiran.com


یها

یعن

63

نخست،‏ پيش از ادامه ی بحث ام از بی باوری ايجابی به وجود خدا،‏ بايد خدمت برهان های ايجابی باور به وجود

خدا برسيم که الاهيون در درازنای تاريخ پيش نهاده اند.‏

فصل 3

برهان های وجود خدا

استادی الاهيات نبايد جايگاهی در نهادهای ما داشته باشد.‏

تامس جفرسون

برهان های وجود خدا قرن هاست که توسط متألهان صورت بندی شده اند،‏ و ديگران،‏ از جمله حاميان به اصطلاح

95

‏"فهم متعارفی"‏ بر آنها صحه گذارده اند.‏

‏"اثبات"‏

توماس آکوئيناس

پنج ‏"اثبات"ی که توماس آکوئيناس در قرن سيزدهم برای وجود خدا بيان کرده،‏ مؤيد هيچ چيز نيستند و،‏ گرچه بايد

در بيان اين مطلب درنگ کنم،‏ پوچی آنها به راحتی عيان شده است.‏ سه برهان اول آکوئيناس تنها شيوه های

مختلف بيان مطلبی واحد هستند،‏ و می توان آنها را همراه هم ملاحظه کرد.‏ همگی اين برهان ها بر پايه ی دور

ي – باطل هستند

پاسخ به يک پرسش،‏ به پرسش ديگری منجر می شود و اين روند تا بينهايت ادامه می يابد.‏

95 . common sense

www.secularismforiran.com


یحت

64

96

متحرک لايتحرک : هيچ حرکتی بدون محرکی مقدم بر خود نيست.‏ اين امر به دور باطلی می انجامد،‏ که

تنها راه گريز از آن،‏ فرض وجود خداست.‏ ما کسی را که نخستين حرکت را ايجاد کرده خدا می ناميم.‏

.1

97

علت نامعلول : هيچ چيز معلول خودش نيست.‏ هر معلولی علتی مقدم بر خود دارد،‏ و باز هم به دور

باطلی می رسيم،‏ که برای ختم آن ناچاريم علت اولايی فرض کنيم،‏ که همان خدا باشد.‏

.2

98

برهان کيهان شناختی : بايد زمانی بوده باشد که در آن اشيای

فيزيکی

وجود نداشته اند.‏ اما چون اکنون

اشيای فيزيکی وجود دارند،‏ پس بايد امری غيرفيزيکی آنها را به وجود آورده باشد،‏ که آن امر همانا

خداست.‏

.3

هرسه ی اين برهان ها بر پايه ی ايده ی دورباطل هستند.‏ دوری که خدا برای خاتمه دادن به بطلان آن احضار می

شود.‏ همگی بر اين فرض کاملاً‏ ناموجه استوارند که خود خدا مصون از دور است.‏

را بپذيريم و وجود خاتمه دهنده ای را برای

نامی نياز

مانند:‏

داريم،‏ مطلقاً‏

دور باطل فرض بگيريم

اگر اين تجمل مشکوک

و آن را خدا نام نهيم،‏ چون به هر حال به

دليلی نداريم که آن موجود واجد صفاتی باشد که معمولاً‏ به خدا نسبت می دهند،‏ صفاتی

100

99

قادرمطلق بودن ‏(همه توانی)‏ ، عالم مطلق بودن ‏(همه دانی)‏ ، الاهيت،‏ خالقيت،‏ بگذريم از خصال انسان

واری مثل اجابت دعاها،‏ بخشايش گناهان،‏ و علم به ما فی الصدور.‏ در ضمن،‏ اين نکته هم از نظرمنطق دانان

پوشيده نمانده که همه دانی و همه توانی

101

منطقاً‏ ناهمساز هستند.‏ اگر خدا همه دان باشد،‏ بايد از پيش بداند که

چگونه به مدد همه توانی اش در سير تاريخ دخالت خواهد کرد.‏ اما اين بدان معناست که نمی تواند نظرش را

درباره ی مداخلات خود تغيير دهد،‏ پس همه توان نيست.‏ کَرِن اُوِنز اين نکته ی ظريف ناسازه وار را با نثری گيرا

چنين بيان کرده است:‏

خدای همه دانی که،‏

از همه چيز آينده خبر دارد،‏

همه توانی اش کجاست

تا رأی آينده ی خود را ديگرگون سازد؟

96 . The Unmoved Mover

97 . The Uncaused Cause

98 . The Cosmological Argument

99 . ominipoence

100 . omniscience

101 . incompatible

www.secularismforiran.com


65

به بحث دور باطل و عبث بودن فرض وجود خدا برای شکستن اين دور بازگرديم.‏

فرض کنيم که مثلاً‏ يک

" کت

صرفه جويانه تر آن است که

102

ينگی بيگ بنگ"‏ ، يا مفهوم فيزيکی ديگری که هنوز برايمان ناشناخته است،‏ شکننده

ی اين دور باطل باشد.‏ خدا خواندن اين دورشکن،‏ در بهترين حالت بی فايده و در بدترين حالت به طرز مهلکی

گمراه کننده است.‏ دستور آشپزی ادوارد لير برای پختن کتلک کرامبوبليوس ما را فرا می خواند تا

چند تکه "

گوشت گاو دست و پا کنيم،‏ و آنها را به ريزترين قطعات ممکن تقسيم کنيم،‏ و سپس آنها را باز هم ريزتر کنيم،‏ به

قدر هشت يا حتی الأمکان نه بار."‏ برخی دورها به طور طبيعی ختم می شوند.‏ حکمای قديم از خود می پرسيدند

که اگر ماده ای،‏ گيريم طلا را،‏ به خردترين اجزای ممکن آن بشکافيم چه بر سر آن می آيد.‏ چرا نتوانيم باز هر

يک از آن خرده ها را به دو نيم کنيم،‏ و خرده ی باز هم خردتری از طلا بسازيم؟ در اين صورت مسلماً‏ دور با

رسيدن به اتم پايان می يابد.‏ کوچک ترين ذره ی طلا هسته ی اتمی است که دقيقاً‏ از هفتاد و نه پروتون و قدری

بيشتر نوترون تشکيل شده است،‏ که هفتاد و نه الکترون گرد آن می گردند.‏ اگر بخواهيد هسته ی اتم طلا را باز هم

‏"بشکافيد"،‏ حاصل هرچه باشد،‏ ديگر طلا نيست.‏ اين جور دورهای از نوع کتلت کرامبوبليوس طبيعتاً‏ به اتم ختم

می شوند.‏ اما اصلاً‏ معلوم نيست که دورِ‏ آکوئيناسی،‏ طبيعتاً‏ به خدا ختم شود.‏ البته،‏ چنان که سپس تر خواهيم ديد،‏

اين بيان ملايمی است.‏ فعلاً‏ بگذاريد فهرست اثبات های آکوئيناس را پی گيريم.‏

103

برهان مراتب وجود . توجه داريم که امور عالم با هم فرق دارند.‏ گيريم،‏ مراتبی از الوهيت يا کمال در

اشياء هست.‏ اما ما اين مراتب را تنها با مقايسه شان با يک حداکثر دريافت می کنيم.‏ انسان ها هم می

توانند خوب باشند و هم بد،‏ پس حداکثر خوبی نمی تواند درون ما باشد.‏ لذا بايد حداکثر ديگری باشد تا

معيار کمال قرار گيرد،‏ و آن حداکثر را خدا می ناميم.‏

.4

آيا اين يک برهان است؟ به همين سياق می توانيد بگوييد که بوگندويی مردم با هم فرق می کند،‏ اما فقط هنگامی

می توانيم بوگندويی مردم را با هم مقايسه کنيم که يک معيار حداکثر،‏ يا کمال بوگندويی،‏ موجود باشد.‏ پس بايد

يک بوگندوی سرآمدِ‏ بی همتا باشد،‏ که خدايش می خوانيم.‏ می توانيد هر صفت ديگری را هم که دوست داريد

جايگزين کنيد،‏ و نتيجه ای همين قدر احمقانه بگيريد.‏

برهان غايت شناختی،‏ يا

104

برهان صُنع . امور جهان،‏ به ويژه موجودات زنده،‏ طراحی شده می نمايند.‏

و هيچ چيز طراحی شده ای را نمی شناسيم که طراحی نداشته باشد.‏ بنابراين جهان بايد طراحی داشته

.5

102 . big bang singularity

103 . The Argument from Degree

104 . Teleological Argument or Argument from Design

www.secularismforiran.com


یحت

یها

یعن

یعن

یحت

ی ا

66


باشد،‏ که خدايش می خوانيم.‏ ‏(مثال خود آکوئيناس،‏ تيری بود از چله ی کمان رها شده و هدفی را آماج

گرفته،‏ اما موشک های ضدموشکِ‏ گرماجوی امروزی بهتر گويای مقصود او هستند.)‏

امروزه برهان صنع تنها برهانی است که هنوز رواج و مقبوليت دارد،‏ و

به نظر بسياری اين برهان حريف را

ضربه فنی می کند.‏ داروين جوان هم تحت تأثير اين برهان قرار گرفته بود.‏ او اين برهان را در

دوره ی ليسانس

اش در کمبريج در کتاب الاهيات طبيعی ويليام پالی خواند.‏ از بخت بد پالی،‏ عاقبت داروين کهنسال اين برهان را

ضربه فنی کرد.‏ شايد هيچ گاه يک باور مقبول عام اين چنين با استدلالی هوشمندانه مضمحل نشده باشد که چارلز

داروين برهان صنع را نابود کرد.‏ اين نابودی کاملاً‏ غيرمنتظره بود.‏ به لطف داروين،‏ ديگر درست نيست که

بگوييم هرچه که نزد ما طرحوار می نمايد،‏ طراحی دارد.‏ تکامل توسط انتخاب طبيعی،‏ تمثال عالی طراحی است

که به بلندای شگرف پيچيدگی و برازندگی راه می برد.‏ و از جمله ی اين نمودهای طرح وارگی،‏ شبکه های

عصبی هستند – که حتی در فروتنانه ترين صورت هايشان – نشانگر رفتار هدف جويانه اند.‏

شبکه ی عصبی

يک پشه ی ناقابل هم بيش از آنکه شبيه يک تير گسيل شده به سوی هدف باشد،‏ به موشک های گرماجوی پيشرفته

می ماند.‏ در فصل 4 به بحث برهان صنع باز خواهم گشت.‏

برهان هستی شناختی و ديگر برهان های پيشينی

برهای های وجود خدا در دو مقوله ی اصلی می گنجند:‏ برهان های

برهان توماس آکوئيناس برهان های پسينی هستند،‏ ي

پيشينی،‏ ي

بر پايه ی

105

پيشينی ، و برهان

106

پسينی . پنج

بررسی جهان خارج اند.‏ معروف ترين برهان

برهان هايی که تنها بر استدلال نظری محض تکيه دارند،‏ برهان هستی شناختی است،‏ که توسط

قديس آنسلم اهل کانتربوری در سال 1078 مطرح شد و سپس روايت های متعدد

آن توسط فيلسوفان تکرار شده

است.‏ يک جنبه ی غريب برهان آنسلم اين است که مخاطب روايت اصلی برهان اصلاً‏ بشر نيست،‏ بلکه خود

خداست.‏

آنسلم اين برهان را به صورت يک دعا مطرح کرد.‏ ‏(شايد به اين فکر بيافتيد که هر موجودی که بتواند

به دعا گوش فرا دهد نيازی ندارد تا به وجود خود متقاعد شود).‏

آنسلم گفت که می توان موجودی را تصور کرد که هيچ چيز بزرگ تر از آن متصور نباشد.‏ يک بيخدا هم می

تواند چنين موجود متعالی را تصور کند،‏ گرچه وجود آن در دنيای واقعی را منکر می شود.‏ اما،‏ برهان چنين

قياس منطقی زيبايی را که يک همشاگری ام در کلاس هندسه درباره ی اثبات يکی از قضايای اقليدس مطرح کرد فراموش نمی کنم:‏ "

مثلث الف ب ث متساوی الساقين می نمايد.‏ بناابراين..."‏

105 . a priori

106 . a posteriori


www.secularismforiran.com


67

ادامه می يابد که،‏ موجودی که در جهان واقعی نباشد،‏ مسلماً،‏ فاقد کمال است.‏ بنابراين با تناقض روبرو می شويم،‏

و سُک سُک،‏ خدا وجود دارد!‏

بگذاريد اين برهان بچگانه را به زبان مناسب اش ترجمه کنيم،‏ که همان زبان ميدان بازی کودکان باشد:‏

‏"باهات شرط می بندم که می توانم ثابت کنم خدا وجود دارد."‏

‏"شرط می بندم که نمی توانی."‏

‏"باشه،‏ پس عالیِ‏ عالیِ‏ عالی ترين چيز ممکن را تصور کن."‏

‏"خوب،‏ که چی؟"‏

‏"حالا،‏ اين عالیِ‏ عالیِ‏ عالی ترين چيز راستکی است؟ وجود دارد؟"‏

‏"نه،‏ فقط توی فکر من است."‏

‏"اما اگر واقعی بود که عالی تر بود،‏ چون چيز عالی راستکی بهتر از خيال مسخره توی فکر توست.‏

برايت ثابت کردم که خدا وجود دارد.‏ هاجاستن و واجستن،‏ همه ی بيخداها احمق هستن."‏

پس من

من در اين گفتگوی کودکانه واژه ی ‏"احمق"‏ را عمداً‏ به کار بردم.‏ خود آنسلم آيه ی اول مزمور 14 را نقل می

کند:‏ ‏"احمق در دل می گويد خدايی نيست"‏ و گستاخانه بيخدايان فرضی اش را ‏"احمق"‏ ‏(به لاتينی

می خواند:‏

(insipiens

بدين ترتيب،‏ حتی احمق هم متقاعد می شود که امری حداقل در فهم هست که بزرگ تر از آن متصور

نيست.‏ زيرا وقتی او وصف آن امر را می شنود آن را در می يابد.‏ و هر چه به فهم در آيد،‏ در فهم

موجود است.‏ و مسلم است که آن چه هيچ چيز بزرگ تر از آن متصور نيست،‏ نمی تواند تنها در فهم

موجود باشد.‏ زيرا،‏ فرض کنيد تنها در فهم موجود باشد:‏ آنگاه می توان تصور کرد که در واقعيت هم

موجود باشد؛ که بزرگ تر است.‏

همين اخذ اين نتيجه ی عظما از چنين نيرنگ بازی منطقی نمايی،‏ حس زيبايی شناسانه ی مرا می آزارد،‏ پس بايد

مراقب باشم که از کاربرد واژگانی مثل ‏"احمق"‏ اجتناب کنم.‏ برتراند راسل ‏(که احمق نبود)‏ در اين مورد سخن

جالبی دارد:‏ " پذيرش مغالطه آميز بودن ‏[برهان هستی شناختی]‏ آسان تر از اين است که بفهميم مغالطه دقيقاً‏ در

کجا ‏[ی اين برهان نهفته]‏ است.‏ خود راسل،‏ در جوانی،‏ اين برهان را متقاعد کننده يافته بود:‏

کاملاً‏ آن موقع را به ياد می آورم.‏ در يکی از روزهای سال 1894، موقع قدم زدن در مسير ترينيتی

لاين،‏ در بارقه ی شهودی دريافتم ‏(يا فکر کردم که دريافتم)‏ که برهان هستی شناختی معتبر است.‏ رفته

www.secularismforiran.com


یپل

68

بودم يک قوطی تنباکو بخرم؛ در مسير برگشت،‏ ناگهان آن قوطی را به هوا انداختم و هنگام گرفتن اش

" فرياد زدم

اسکات کبير،‏ برهان هستی شناختی معتبر است."‏

من تعجب می کنم که چرا راسل چيزی مثل اين نگفته:‏ " اسکات کبير،‏ برهان هستی شناختی پذيرفتنی می نمايد.‏ اما

اما آيا زننده نيست که

حقيقت عظمايی درباره ی کيهان،‏ حاصل يک بازی کلامی باشد؟

من ترجيح می دادم کارم

را با حل مسائلی مثل ناسازه های زنون شروع کنم."‏ يونانيان بر سر ناسازه هايی مثل ‏"اثبات اينکه آشيل هيچ وقت

به لاکپشت نمی رسد"‏


دچار دردسر فراوانی شدند.‏ اما اين بينش را داشتند که نتيجه نگيرند که آشيل واقعاً‏ نمی

تواند به لاکپشت برسد.‏ در عوض،‏ آنان اين مسئله را ناسازه ‏[پارادوکس]‏ خوانند و صبر کردند تا نسل های بعدی

رياضيدانان آن را حل کنند ) که سرانجام به طرح نظريه ی سری های نامحدودِ‏ واگراشونده به مقادير محدود منجر

شد).‏ البته خود راسل هم به قدر ديگران بينش داشت که بفهمد لازم نيست که به افتخار نرسيدن آشيل به لاکپشت

قوطی تنباکويی بالا بياندازد.‏

اما چرا در قبال برهان قديس آنسلم چنين احتياطی به خرج نداد؟ به گمانم او به طرز

مبالغه آميزی يک بيخدای منصف بود که شوق وافری داشت تا با ايجاب منطق،‏

راسل به سال 1946، ديرزمانی پس از آن فرياد کشف برهان هستی شناختی چنين نوشت:‏


خود را افسون زدايی کند.‏ خود

پرسش واقعی اين است که:‏ آيا چيزی هست که بتوانيم به آن بيانديشيم،‏ و به صرف انديشيدن

بر ما ،

معلوم شود که آن چيز در جهان خارج وجود دارد؟ فيلسوفان مايل اند به اين پرسش جواب مثبت دهند،‏

زيرا کار فيلسوف اين است که امور جهان را با انديشيدن دريابد نه با مشاهده.‏ اگر پاسخ پرسش فوق

مثبت باشد،‏ پس ميان انديشه ی محض و واقعيت

هست،‏ و اگر نباشد،‏ نيست.‏

برخلاف فيلسوفان مورد اشاره ی راسل،‏ من عميقاً‏ در قبال هر انديشه ای که بدون ملاحظه ی هيچ داده

ای از جهان واقعی،‏ به چنان نتيجه ی عظمايی برسد مشکوک ام.‏ شايد اين بدان خاطر باشد که من

دانشمند ام و نه فيلسوف.‏ در طی قرون و اعصار،‏ فيلسوفان،‏ چه موافق و چه مخالف برهان هستی

شناختی،‏ آن را جدی گرفته اند.‏ به ويژه جِی.‏ ال.‏ مَکی،‏ در کتاب معجزه ی خداباوری بحث روشنی

درباره ی اين برهان ارائه می دهد.‏ بر سبيل تمجيد،‏ می توانيم فيلسوف را به تقريب کسی تعريف کنيم

که فهم متعارف را مبنای پاسخ گويی به پرسش ها نمی گيرد.‏

)


جزئيات ناسازه های زنون مشهورتر از آنند که نياز به ذکرشان در يک پانويس باشد.‏ اشيل می تواند ده بار سريع تر از لاکپشت بدود،‏

پس اگر در مسابقه ی دو،‏ آشيل گيريم صد متر عقب تر از زنون بايستد.‏ وقتی آشيل اين صد متر را طی کند،‏ لاکپشت ده متر پيموده است.‏

وقتی آشيل اين ده متر را طی کند،‏ لاکپشت يک متر پيموده است.‏ وقتی آشيل اين يک متر را طی کند،‏ باز لاکپشت ده سانتيمتر جلوتر رفته

وبه همين ترتيب تا بينهايت،‏ پس آشيل هرگز نمی تواند به لاکپشت برسد.‏

نمونه ی مشابه و امروزی اين تغيير نظر زيادی تبليغ شده را می توان نزد آنتونی فلوِ‏ فيلسوف يافت.‏ او در کهنسالی اعلام کرد که به

اين عقيده متمايل شده که قسمی الاهيت وجود دارد و اين اظهارات با موجی از شادی در سراسر اينترنت انعکاس يافت).‏ از سوی

ديگر،‏ راسل فيلسوف بزرگی بود.‏ راسل برنده ی جايزه ی نوبل بود.‏ ای بسا گروش آنتونی فِلو به ايمان هم مشمول جايزه ی تمپلتون

شود.‏

است.‏ ..


www.secularismforiran.com


69

قوی ترين ردّکنندگان برهان هستی شناختی را معمولاً‏ ديويد هيوم

(1776 -1711)

(1804 -1724)

می شمارند.‏ کانت پته ی آنسلم را اينطور روی آب ريخت که گفت اين

و امانوئل کانت

فرض که

‏"وجود"‏ دارای ‏"کمال"ی بيش از عدم وجود است،‏ بی پايه است.‏ نورمن ملکُم،‏ فيلسوف آمريکايی،‏ اين

نکته را چنين بيان می کند:‏ ‏"اين آموزه که وجود،‏

يک کمال است بسيار

عجيب و غريب می نمايد.‏ اگر

بگوييم که بهتر است خانه ی آينده ی من عايق پوش باشد،‏ تا بی عايق ، حرف مان معنايی دارد؛ اما اگر

بگوييم بهتر است آن خانه موجود باشد تا اينکه موجود نباشد،‏ حرف مان چه معنايی

فيلسوفی ديگر،‏ داگلاس

107

گَسکينگ

می کند ‏(جيوانی،‏ معاصر آنسلم هم برهان آنسلم را به طرز مشابه

دارد؟"‏ [46]

استراليايی ، همين نکته را در ‏"اثبات عدم وجود خدا"‏ به طعنه بيان

108

فروکاسته

بود).‏

آفرينش جهان شگفت انگيزترين دستاورد قابل تصور است.‏

شايستگی يک دستاورد،‏ حاصل ‏(الف)‏ کيفيت درونی آن،‏ و ‏(ب)‏ توانايی آفريننده ی آن است.‏

هرچه ناتوانی ‏(يا معلوليت)‏ آفريننده ای بيشتر باشد،‏ دستاورد او شگفت انگيزتر است.‏

سهمگين ترين معلوليت برای يک آفريننده،‏ عدم وجود او می باشد.‏

بنابراين،‏ اگر فرض کنيم که جهان محصول يک آفريننده ی موجود است،‏ می توانيم آفريننده ی بزرگ

تری را تصور کنيم،‏ که در عين عدم وجود،‏ همه چيز را آفريده باشد.‏

پس خدای موجود نمی تواند بزرگ ترين خدای قابل تصور باشد،‏ زيرا هنوز خدايی متعالی تر و شگفت

انگيزتر هست که وجود ندارد.‏

.1

.2

.3

.4

.5

.6

.7

لذا،‏

خدا وجود ندارد

لازم به گفتن نيست که گَسکينگ حقيقتاً‏ عدم وجود خدا را اثبات نکرده است.‏ به همين قياس،‏ آنسلم هم حقيقتاً‏ وجود

خدا را اثبات نکرده است.‏

تنها تفاوت ميان شان اين است که گسکينگ

قصد شوخی داشته،‏ چرا که او دريافته بود

که پرسش از وجود يا عدم وجود خدا بزرگ تر از آن است که بتوان آن را به مدد ‏"تردستی ديالکتيکی"‏ پاسخ گفت.‏

البته فکر نمی کنم که استفاده ی تردستانه از وجود،‏ به عنوان ملاک کمال،‏ بدترين مشکل برهان آنسلم باشد.‏ من

روزی برای

تحريک يک جمع متألهان و فيلسوفان،‏ با اقتباس از برهان آنسلم ثابت کردم که خوک ها می توانند

پروز کنند.‏ اکنون جزئيات آن به اصطلاح اثبات را به خاطر ندارم،‏ اما آنان برای اثبات خطای من درصدد توسل

به منطق وجه نما[مودال]‏

برآمدند.‏

107 . Douglas Gasking

108 . reductio

www.secularismforiran.com


یعن

یحت

ی ا

70

برهان هستی شناختی،‏ مانند همه برهان های پيشينی ديگربرای اثبات وجود خدا،‏ مرا به ياد آن پيرمرد در داستان

109

نقطه عليه نقطه ی آلدوس هاکسلی می اندازد که

اثباتی رياضی برای اثبات وجود خدا يافته بود:‏

آيا اين فرمول را می دانيد که به ازای هر کميت مثبت m، حاصل تقسيم آن بر صفر،‏ برابر بينهايت

است؟ خوب،‏ حالا دو طرف اين معادله را در صفر ضرب کنيم تا ساده تر شود.‏ به اين صورت،‏ کميت

m برابر حاصلضرب بينهايت در صفر می شود.‏ ي

، هر کميت مثبت m، برابر است با بينهايت

ضرب در صفر.‏ آيا اين به معنای قدرت بی نهايتی نيست که از هيچ،‏ چيزی می آفريند؟ نه؟

ی اين مجادله از يا

رسوای قرن هجدهمی

بر سر وجود خدا

ياد کنيم

که کاترين کبير ميان اويلر،‏ رياضيدان

سويسی،‏ و ديدرو،‏ دائرة المعارف نگار بزرگ عصر روشنگری برپا کرد.‏ اويلر مؤمن با لحنی سرشار از يقين

ديدرو بيخدا را چنين به چالش گرفت که:‏ ‏"موسيو،‏

،(a + b n )/n = x بنابراين خدا وجود دارد.‏

مرعوب شد و پا پس کشيد،‏ و بنا به روايتی،‏ سر خود را گرفت و به فرانسه برگشت.‏

پاسخ دهيد!"‏ ديدرو

110

اويلر رويه ای را به کار گرفت که می توان برهان خيره کردن با علم ناميد

ديويد ميلز،‏ در کتاب اش

انجام داده،‏ و

درآن به طرزی بسيار

جهان بيخدا،‏ گفتگويی راديويی

‏(در اين مورد خاص با رياض

را نقل می کند که يک سخنگوی مؤمنان با خود

). يات

ميلز

مهمل به اصل بقای ماده-انرژی متوسل می شود تا مخاطب را خيره کند:‏ " از

آنجا که همه ی ما از ماده و انرژی تشکيل شده ايم،‏ آيا از اين اصل علمی درستی اعتقاد به حيات جاودانی نتيجه

نمی شود؟"‏ ميلز اين پرسش را با صبر و متانتی بيش از آنچه از من برمی آيد،‏ پاسخ گفت.‏

مصاحبه گر بيش از اين نيست که:‏ ‏"هنگامی که ما می ميريم،‏ هيچ يک از اتم های بدن مان

نابود نمی شود.‏ بنابراين ما ناميرا هستيم."‏

زيرا ترجمه ی سخن

و هيچ انرژی )

(

من،‏ به رغم تجربه ی طولانی ام،‏ هرگز سخنی به اين سفاهت نشنيده بودم.‏

تا اينکه بسياری از اين ‏"اثبات

ها"ی شگرف را که در نشانی http://www.godlessgeeks.com/LINKS/GodProof.htm يافتم.‏ در اين

نشانی فهرستی از ‏"افزون بر سيصد اثبات وجود خدا"‏ می يابيم که سرشار از کمدی اند.‏ محض انبساط خاطر نيم

دوجين از اين اثبات ها را در اينجا می آورم.‏ از اثبات شماره ی 36 شروع کنيم:‏

.36

برهان نابودی ناقص:‏ هواپيمايی سقوط کرد و 143 مسافر و خدمه اش کشته شدند.‏ اما کودکی از اين سانحه

نجات يافت،‏ در حالی که فقط سی درصد سوختگی داشت.‏ بنابراين خدا وجود دارد.‏

109 . Point Counter Point

110 . Argument form Blinding with Science

www.secularismforiran.com


یها

71

.37

برهان جهان های ممکن:‏ اگر امور جور ديگری شده بود،‏ پس امور جور ديگری می شد.‏ پس بد می شد.‏

بنابراين خدا وجود دارد.‏

.38

برهان اراده ی محض:‏ من به خدا اعتقاد ندارم!‏ من به خدا اعتقاد دارم!‏ دارم؛ دارم؛ دارم.‏ من به خدا اعتقاد

دارم!‏ پس خدا وجود دارد.‏

.39

برهان بی اعتقادی:‏ اکثريت جمعيت دنيا اعتقادی به مسيحيت ندارد.‏ اين درست همان چيزی است که شيطان

می خواهد.‏ پس خدا وجود دارد

.40

دارد.‏

برهان تجارب پس از مرگ:‏ شخص ايکس کافر مرد.‏ اکنون متوجه اشتباه اش شده است.‏ بنابراين خدا وجود

.41

برهان ارعاب عاطفی:‏ خدا شما را دوست می دارد.‏ شما چطور می توانيد اين قدر بی عاطفه باشيد که به او

معتقد نباشيد؟ پس خدا وجود دارد.‏

برهان زيبايی شناختی

در رمان نقطه عليه نقطه ی آلدوس هاکسلی،‏ شخصيت ديگری با گذاشتن استرينگ کوارتت شماره ی

15 بتهوون

در آ مينور Dankegesang”) (“Heiliger بر روی گرامافون وجود خدا را ثابت می کند.‏ گرچه ممکن است

چنين برهانی به نظر متقاعدکننده نيايد،‏ اما نمايانگر يک دسته برهان های عامه پسند است.‏ ديگر شمار تعداد چالش

کم و بيش ستيزه جويانه ای از قبيل ‏"اما شکسپير را چگونه توضيح می دهيد؟"‏ از دستم در رفته است

سليقه تان می توانيد شوبرت،‏ ميکل آنژ و الخ را جايگزين کنيد).‏

بنا به )

برهانی به اين معروفيت،‏ نيازی به تشريح بيشتر

ندارد.‏ اما منطق نهفته در اين برهان هرگز مورد تدقيق قرار نگرفته است،‏ و هرچه بيشتر در مورد آن بيانديشيد،‏

بيشتر پوچی آن را در می يابيد.‏ مسلماً‏ کوارتت های آخر بتهوون شکوهمند اند.‏ همين طور سونات های شکسپير.‏

چه خدايی در کار باشد و چه نباشد،‏ اين آثار باشکوه اند.‏ اما اين آثار هنری اثبات وجود خدا نيستند؛ اثبات وجود

بتهوون و شکسپير هستند.‏ معروف است که يک رهبر بزرگ ارکستر گفته:‏ ‏"وقتی موزارت را داريد،‏ ديگر چه

نيازی به خدا داريد؟"‏

يک بار ميهمان هفته ی

يک برنامه ی راديويی

بريتانيا بودم.‏ در اين برنامه که نام آن ديسک های صحرای برهوت

بود،‏ ميهمان برنامه بايد انتخاب کند که اگر قرار باشد در يک صحرای برهوت رها شود،‏ چه ديسک هايی را با

خود می برد.‏ از جمله انتخاب های من

rein” “ Mache dich mein Herze از مکاشفات

قديس ماتيو،‏ اثر باخ

www.secularismforiran.com


یسا

تلذ

یحت

ی سيسا

یمن

یکت

72

بود.‏ مصاحبه گر نمی توانست بفهمد که چگونه من بيدين،‏ موسيقی دينی را انتخاب کرده ام.‏ شما هم می توانيد

بپرسيد که چطور آدم می تواند از رمان بلندی های بادگير

111

هرگز وجود نداشته اند؟

ببرد،‏ در حالی که می داند کتی و هيت کليف واقعاً‏

می توانستم نکته ی ديگری را هم در پاسخ شگفتی مصاحبه گر ذکر کنم،‏ نکته ای که در مورد تمام آثار دارای

درونمايه ی دينی،‏ گيريم کلي

سيستين يا نقاشی ديواری بشارت اثر رافائل،‏ صادق است.‏

بزرگ ترين

هنرمندان هم بايد زندگی شان را بگردانند،‏ و به اين خاطر سفارش ها را قبول کنند.‏ من دليلی ندارم که در مسيحی

بودن رافائل و ميکل آنژ شک کنم – می توان گفت مسيحيت تنها گزينه ی آن دوران بود


اما مسيحی بودن شان

تنها از سر اتفاق بود.‏ کليسا به لطف ثروت بيکران اش،‏ مهم ترين کارفرمای هنری آن دوران بود.‏ اگر سير تاريخ

به گونه ای ديگر بود،‏ و سفارش نقاشی سقف يک موزه ی علوم را به ميکل آنژ می دادند،‏ آيا ممکن نبود که اثری

به همان شگفت انگيزی کلي

ستين بيافريند؟ چقدر اندوهبار است که ما هرگز نمی توانيم سمفونی مزوزوئيک

بتهوون يا اپرای جهان گسترنده ی موزارت را بشنويم.‏ و چه حيف که ما از اوراتوريوی تکامل هايدن محروم ايم

– اما اين مانع لذت بردن مان از خلقت او نمی شود.‏ اگر اين استدلال را از سوی ديگر دنبال کنيم،‏ چنان که همسرم

با سردی به من خاطرنشان کرد،‏ چه می شد اگر شکسپير مجبور بود آثارش را به سفارش کليسا بيآفريند؟ در آن

صورت مسلماً‏ ما از هملت،‏ شاه لير،‏ و مکبث محروم می شديم.‏ و در عوض چه نصيب مان می شد؟ آثاری همين

قدر خيال انگيز؟ به همين خيال باشيد.‏

شايد برهانی منطقی يافت شود که وجود آثار عظيم هنری را به وجود خدا پيوند دهد،‏ هوادارن برهان زيبايی

شناختی اين برهان پيوند دهنده را توضيح نکرده اند.‏ آنان فقط فرض گرفته اند که چنين پيوندی بديهی است،‏ اما

مسلماً‏ چنين بداهتی در کار نيست.‏ شايد اين استدلال هم صورت ديگری از برهان صُنع باشد:‏

مغز موسيقيايی

شوبرت،‏ معجزه ای باورنکردنی است،‏ حتی عجيب تر از چشم مهره داران.‏ يا شايد،‏ به طرزی فرومايه تر،‏ اين

نگرش ناشی از نوعی حسادت نسبت به نوابغ باشد:‏ چطور يک انسان ديگر می تواند چنين موسيقی/‏ شعر/هنر

زيبايی بيآفريند که من نمی توانم؟ پس کار بايد کار خدا باشد.‏

برهان ‏"تجارب"‏ شخصی

يکی از همدوره های معقول و باهوش دوره ی ليسانس من،‏ که عميقاً‏ متدين بود،‏ برای کمپينگ به جزاير اسکاتلند

رفت.‏ در نيمه شبی او و دوست دخترش در چادرشان از سروصدای پليدی بيدار شدند – که بی شبهه صدای خود

شيطان بود:‏ صدا از هر نظر اهري

بود.‏ دوست من هرگز اين تجربه ی مهيب را فراموش نکرد،‏ و اين يکی از

اسبابی بود که بعدها او را به کشيش شدن سوق داد.‏ ذهن جوان من از اين حکايت متأثر شد،‏ و بعدها آن را برای

.

111

Wuthering Heights اثر اميلی برونته؛ يکی از معروف ترين رمان های

ميان دو شخصيت اصلی هيت کليف و کاترين ارن شاو ‏.م

ادبيات انگليسی،‏ که داستان عاشقانه و پرشوری است

[

]

www.secularismforiran.com


یمن

خي"‏

73

جمعی از جانورشناسان که در مهمانسرای روز اند کراون آکسفورد گرد آمده بوند روايت کردم.‏ از قضا دو نفر از

آنها که پرنده شناس بودند از خنده روده بر شدند.‏ يکی از آنها گفت که اين نوع جيغ و فغان های اهري

نقاط مختلف جهان به

اصطلاحاً‏

های لهجه

112

‏"مرغ شيطان"‏ ناميده می شود.‏

گوناگون قابل شنيدن است صدای

پرنده ايست که به خاطر

که در

همين جيغ هايش

بسياری به اين خاطر به خدا اعتقاد دارند که معتقداند تصويری از خدا – يا يک فرشته يا باکره ای آبی پوش – را

به چشم خود ديده اند.‏ يا خدا محرمانه با آنها سخن گفته است.‏ به نظر کسانی مدعی اند که چنين تجاربی داشته اند

برهان تجارب شخصی يکی از متقاعدکننده ترين برهان های وجود خداست.‏ اما در نظر باقی مردم،‏ و کسانی که

معرفتی به روانشناسی دارند،‏ اين برهان کمتر از همه متقاعدکننده است.‏

شما می گوييد مستقيماً‏ خدا را تجربه کرده ايد؟ بسيار خوب،‏ کسانی هم هستند که يک فيل صورتی را تجربه کرده

اند،‏ اما شايد دانستن اين برايتان جالب نباشد.‏ پيتر ساتکليف،‏ آدم کش يورکشايری،‏ به وضوح صدای عيسی را می

شنيده که او را امر به کشتن زنان می کرد.‏ او محکوم به حبس ابد شد.‏ جورج دبليو بوش می گفت که خدا به او گفته

که به عراق حمله کند

)

افسوس که خدا به او وحی نکرده بود که در آنجا سلاح های کشتار جمعی نيست).‏ بيماران

در تيمارستان فکر می کنند که ناپلئون يا چارلی چاپلين هستند؛ يا همه ی دنيا عليه شان در حال توطئه اند؛ يا می

توانند رسالت شان را به همه ی مردم القا کنند.‏ ما به اين ادعاها می خنديم اما اين وحی و کشف و شهودها را جدی

نمی گيريم،‏ بيشتر به اين خاطر که عده ی زيادی از اين قبيل باورها ندارند.‏

اش،‏

تنها فرق تجارب دينی با اين موارد

اين است که مدعيان داشتن شان پرشمار اند.‏ سام هريس،‏ چندان کلبی مسلکی به خرج نداد هنگامی که در کتاب

113

پايان ايمان ، نوشت:‏

ما برای کسانی که باورهای

شايع باشند آن افراد را

فاقد توجيه عقلانی زيادی دارند نام هايی داريم.‏

می ‏"ديندار"‏

خوانيم؛ در غير اين صورت معمو ‏ًلا

هنگامی اين باورها بسيار

‏"ديوانه"،‏

يا ‏"روانی"‏

الاتی"‏ خوانده می شوند."....‏ مسلماً‏ عقلانيت در جماعت است.‏ در ضمن،‏ اين يک تصادف تاريخی

صرف بوده که در جامعه ی ما باور به خالق عالِم بمافی الصدور جهان نرمال شمرده می شود،‏ اما اگر

فکر کنيد که خدا توسط ضربات قطرات باران بر پنجره ی اتاق خواب تان با شما ارتباط مورس برقرار

می کند،‏ بيمار روانی محسوب می شويد.‏ و به اين ترتيب،‏ گرچه مردمان ديندار معمولاً‏ ديوانه نيستند،‏

اما باورهای اصلی شان مطلقاً‏ ديوانه وار است.‏

در فصل 10 به موضوع توهم باز خواهم گشت.‏

112 . devil bird

113 . The End of Faith, Sam Harris

www.secularismforiran.com


ی پ

یعن

ی ا

تینُ‏

74

مغز انسان يک نرم افزار شبيه سازی درجه ی يک را اجرا می کند.‏ چشمان ما تصوير وفادارانه ای از جهان

خارج،‏ يا فيلم دقيقی از آنچه در زمان می گذرد ارائه نمی دهند.‏ ذهن ما پيوسته در حال تجديد مدلی است که از

جهان خارج دارد:‏ تجديد ضربان های رمزگذاری شده ای که از سلول های بينايی گسيل می شوند،‏ و نيز الگوی

پراکنش آنها برساخته ی خود سيستم عصبی است.‏ توهم های بصری به خوبی نشانگر اين پديده اند

يک [47].

دسته ی عمده از توهم ها،‏ که مکعب نِکِر تنها يک نمونه از آنهاست،‏ به اين علت رخ می دهند که داده های بصری

که مغز دريافت می کند با دو مدل ادراکی از واقعيت سازگارند.‏ مغز هيچ مبنايی برای گزينش ميان آن دو مدل

ندارد،‏ ولذا ما مرتب يک ادراک بصری را از

معنای تحت اللفظی کلمه،‏ مدام بين دو تصوير مختلف در نوسان است.‏

ادراک ديگر تجربه می کنيم.‏ پس تصويری که می بينيم،‏ به

اين نرم افزار شبيه سازی در مغز،‏ به ويژه مناسب تشخيص چهره ها و اصوات است.‏ من روی طاقچه ی پنجره ی

اتاقم ماسکی پلاستيکی از انشتين گذاشته ام.‏ از روبرو که به اين ماسک نگاه کنيم،‏ عجيب نيست که،‏ به يک تصوير

صلب می ماند.‏ اما جالب است که وقتی از پهلو به آن نگاه کنيم،‏ ادراک بسيار عجيبی حاصل می کنيم.‏ ي

با

گشتن به دور ماسک،‏ به نظر می رسد که چهره هم می گردد و به ما نگاه می کند،‏ البته نه به طور ضعيفی که مثلاً‏

به نظر می رسد که چشمان موناليزا به سمت شما می گردد.‏ ماسک توخالی واقعآً‏ می گردد.‏ کسانی که قبلاً‏ چنين

ماسکی نديده اند،‏ از ديدن اين پديده کاملاً‏ شگفت زده می شوند.‏

چرا چنين پديده ای رخ می دهد؟ هيچ کلکی در ساختن ماسک به کار نرفته است.‏ هر ماسک توخالی

چنين پديده

ای ايجاد می کند.‏ همه ی کلک در مغز ادراک کننده است.‏ نرم افزار شبيه ساز درونی ما داده هايی را دريافت می

کند که حاکی از وجود يک چهره است.‏ مغز برای ادراک يک چهره،‏ به چيزی جز يک جفت چشم،‏ يک بينی و

يک دهان در جاهای تقريباً‏ مناسب نياز

ندارد و با داشتن اين سرنخ های تقريبی باقی کار را انجام می دهد.‏ نرم

افزار شبيه سازی چهره به کار می افتد و يک مدل کاملاً‏ صلب از چهره می سازد،‏ حتی اگر چيزی که به چشم می

آيد جز يک ماسک توخالی نباشد.‏

اين داستان را به اين خاطر گفتم که قدرت شگرف نرم افزار شبيه سازی در مغز را نشان دهم.‏ اين نرم افزار می

تواند ‏"تصويرها"‏ و ‏"تصورها"‏ یي با بالاترين درجه ی صادق نمايی بسازد.‏ برای اين نرم افزار پيشرفته،‏ شبيه

سازی يک روح يا يک فرشته يا يک مريم باکره مثل آب خوردن است.‏ حس شنوايی هم به همين طور است.‏ بر

خلاف انتقال صوت از ميکروفون به يک ضبط صوت باکيفيت،‏ در صداهايی که ما را می شنويم،‏ انتقال صوت از

اعصاب شنوايی به مغز وفادارانه نيست.‏ مانند سيستم بينايی،‏ در سيستم شنوايی هم مغز يک مدل شنيداری می

سازد،‏ که بر پايه ی داده های شنوايی مدام در حال تجديد سامان داده های عصب شنوايی است.‏ به همين سبب است

که غريو ترومپت را به صورت يک نوت واحد می شنويم،‏ و نه ترکيبی از هارمونيک های تک

که طنين

www.secularismforiran.com


ینت

یعن

یما

یها

یال

75

برنزی اين صوت را ايجاد می کنند.‏ به سبب توازن های هارمونيک متفاوت،‏ همان نُت ها در کلارينت دارای

طنين ‏"چوبی"‏ می نمايند و در قره نی،‏ دارای طنين ‏"نيئی".‏ اگر يک سي

سايزر صوتی را با دقت تنظيم کنيد تا

هارمونيک های مجزا را يکی يکی ايجاد کند،‏ مغز تا مدت کوتاهی آنها را به صورت ترکيب تُن های مجزا می

شنود،‏ تا اينکه نرم افزار شبيه ساز ‏"وارد می شود"،‏ و از آن پس ما تنها نوت واحدی از ترومپت يا قره نی يا هر

آلت موسيقی ديگر را می شنويم.‏ حروف صدادار و بيصدای گفتار نيز به همين ترتيب در مغز برساخته می شوند،‏

و به سطحی ديگر،‏ ي

آواهای بالامرتبه تر و واژگان بدل می شوند.‏

در کودکی ام،‏ يک بار صدای يک روح را شنيدم:‏ صدای مردانه ای که نجوا می کرد،‏ انگار که در حال خواندن

ورد يا دعايی بود.‏ من تقريباً،‏ اما نه کاملاً،‏ می توانستم واژه هايش را تشخيص دهم،‏ که طنينی جدی و موقر داشت.‏

من داستان هايی از زندگی ارواح درخانه های قديمی شنيده بودم،‏ و اندکی ترس برم داشته بود.‏ اما از تخت

برخاستم و و آهسته به طرف منبع صدا حرکت کردم.‏ هرچه نزديک تر می شدم،‏ صدا بلندتر می شد،‏ و ناگهان،‏

صدا در مغزم ‏"زير و زبر"‏ شد.‏ اکنون آن قدر نزديک شده بودم که منشاء اصلی صوت را تشخيص دهم.‏ باد،‏ که

از سوراخ کليد به داخل می وزيد،‏ صدايی ايجاد کرده بود که نرم افزار شبيه ساز مغز من آن را به سخن موقر

مردانه تعبير کرده بود.‏ اگر کودک تلقين پذيرتری بودم،‏ ممکن بود که نه تنها سخنی

نامفهوم ،

بلکه سخنانی

مشخص و حتی جملاتی را ‏"می شنيدم".‏ و اگر هم تلقين پذير بودم و هم مذهبی بار آمده بودم،‏ از سخنانی که باد

زمزمه می کرد در شگفت می افتادم.‏

يک بار ديگر،‏ تقريباً‏ در همان سن و سال،‏ چهره ی عظيمی را ديدم که با شرارتی وصف نکردنی از پشت پنجره

به من خيره شده است.‏ پنجره ای که در حالت عادی،‏ پنجره ی خانه ای معمولی در يک دهکده ی کنار دريا بود

.

با ترس و لرز جلوتر رفتم تا اينکه آن قدر نزديک شدم که توانستم ببينم آن چهره واقعاً‏ چيست:‏ فقط شکل چهره وار

مبهمی بود که تصادفاً‏ توسط پرده ها ايجاد شده بود.‏ خود چهره و سي

ترسان کودکانه ی من بود.‏ در

11 سپتامبر 2001

ظاهراً‏ شيطانی آن،‏ برساخته ی مغز

برخی مردمان ديندار تصور کردند که در دود برخاسته از برج

دوقولو چهره ی شيطان را ديده اند:‏ خرافه ای ديگر بر پايه ی يک عکس.‏ عکسی که در اينترنت درج و به

طور گسترده منتشر شد.‏

مدل سازی کاری است که مغز بشر به خوبی از پس آن بر می آيد.‏ وقتی که خوابيم،‏ آن را رؤيا می نامند؛ وقتی

بيداريم،‏ آن را تخيل می ناميم،‏ و هنگامی که تخيل خيلی زنده نمايد،‏ توهم خوانده می شود.‏ چنان که در فصل

نشان خواهيم داد،‏ کودکانی که ‏"دوست خي

10

"

دارند،‏ گاهی او را به وضوح می بينند،‏ درست انگار که واقعی

باشد.‏ اگر فرد ساده لوحی باشيم،‏ توهمات و رؤياهای خود را آنچنان که هستند تعبيرنمی کنيم،‏ بلکه مدعی می شويم

که روحی،‏ يا فرشته ای،‏ يا خدا – و به ويژه هنگامی که،‏ جوان،‏ زن و کاتوليک باشيم – مريم مقدس را ديده ايم يا

www.secularismforiran.com


یما

یعا

76

صدايش را شنيده ايم.‏ مسلماً‏ اين تصورات و نموده ها،‏ دلايل خوبی برای باور به وجود ارواح،‏ فرشتگان،‏ خدايان،‏

يا قديسان نيستند.‏

اما نفی تصورات توده ای دشوارتر است.‏ مثلاً‏ اينکه گزارش می دهند که به سال 1917 در فاتي

پرتغال،‏ هفتاد

هزار نفر نفر ديدند که خورشيد ‏"شروع به اشک ريختن در آسمان کرد و بر سر جماعت فروپاشيد"‏ [49]. دشوار

بتوان توضيح داد که چگونه هفتاد هزار نفر توانسته اند توهم واحدی را تجربه کنند.‏ اما حتی دشوارتر آن است که

بپذيريم چنين چيزی واقعاً‏ رخ داده باشد بدون اينکه باقی مردم دنيا،‏ به جز در فاتيما،‏ شاهد آن بوده باشند

و نه –

فقط آن را ديده باشند،‏ بلکه نابودی مصيبت بار منظومه ی شمسی،‏ و نيروهای شتاب دهنده ی حاصل از اين رخداد

را که برای پرتاب کردن هرکسی به آسمان کافی است حس کرده باشند.‏ آدمی ناگزير به ياد آزمون هوشمندانه ی

ديويد هيوم برای وارسی معجزات می افتد:‏ " هيچ شهادتی برای اثبات معجزه بودن يک پديده کفايت نمی کند،‏ مگر

اينکه کذب آن معجزه آساتر از پديده ای باشد که شهادت درصدد اثبات آن است."‏

شايد نامحتمل باشد که هفتاد هزار نفر همزمان فريفته شوند،‏ يا همزمان در توطئه ای شريک شوند.‏ يا تاريخ در

ثبت اين که هفتاد هزار نفر ادعای ديدن رقص خورشيد را کرده اند،‏ اشتباه کرده باشد.‏ يا همه ی آنها همزمان

سرابی را ديده باشند ) که وادرشان کرده تا به خورشيد خيره شنوند،‏ و اين به اختلالی دربينايی شان انجاميده).‏ اما

هر يک از اين فرضيات نامحتمل محتمل تر از اين آلترناتيو هستند که:‏ زمين ناگهان از مدارش بيرون جهيده،‏ و

منظومه ی شمسی نابود شده،‏ بی آن که خارج از فاتيما،‏ کسی متوجه قضيه شود.‏ منظورم اين است که پرتغال اين


قدرها هم جداافتاده نيست.‏

نياز واقعاً‏

به بحث بيشتری درباره ی ‏"تجارب"‏

شخصی خدايان

يا ديگر پديده های دينی نيست.‏ اگر شما چنين

تجاربی داشته ايد،‏ ممکن است سفت و سخت معتقد باشيد که اين تجارب صحت داشته اند.‏ اما انتظار نداشته باشيد

که بقيه هم حرف تان را بپذيرند،‏ به ويژه اگر اندک دانشی از مغز و سازوکار توانمند آن داشته باشند.‏

برهان کتاب مقدس

هنوز هم کسانی هستند که بر پايه ی شهادت کتاب مقدس به خدا اعتقاد پيدا می کنند.‏ يک برهان رايج،‏ که علاوه بر

ديگران،‏ به سی.‏ اس لوئيس نسبت می دهند ‏(کسی که بعداً‏ بيشتر با او آشنا می شويم)‏ اظهار می کند که چون عيسی

مدعی شده که پسر خداست،‏ پس يا بايد راست گفته باشد،‏ يا ديوانه باشد،‏ يا دروغگو:‏ ‏"ديوانه،‏ يا بد يا خدا".‏ شواهد

تاريخی که حاکی از مد

هر گونه مقام الاهی عيسی باشد قليل اند.‏ اما حتی اگر شواهد خوبی هم موجود بود،‏

] Hotel de l’Universe et du Portugal


گرچه درست است که زمانی والدين همسرم در پاريس مقيم هتلی شدند به نام

پرتغال].‏

هتل دنيا و

www.secularismforiran.com


هيّ‏

یحت

یمت

یمت

ووددا

یات

77

شقوق سه گانه ی فوق به طرز مضحکی ناکافی اند.‏ يک احتمال چهارم،‏ که روشن تر از آن است که نياز به ذکر

داشته باشد،‏ اين است که عيسی صادقانه دچار اشتباه شده بود.‏ خيلی از مردم اشتباه می کنند.‏ در هر حال،‏ چنان که

گفتم،‏ هيچ شاهد تاريخی معتبری بر الاهيت عيسی در دست نيست.‏

نوشته جات موجود برای کسانی متقاعدکننده اند که عادت ندارند پرسش هايی از اين دست بپرسند:‏ ‏"چه کسی و در

چه زمانی اينها را نوشته؟"؛ ‏"چگونه آنچه را که نوشته اند،‏ دانسته اند؟"؛ ‏"آيا در آن دوران،‏ مقصودشان از اين

نوشته ها همان چيزی بود که امروزه ما برداشت می کنيم؟"؛ ‏"آيا آنها مشاهده گران بيطرفی بودند،‏ يا قصد

وغرضی داشتند که در نوشته هايشان متجلی شده است؟"‏

از قرن نوزدهم به اين سو،‏ برخی متألهان دانشگاهی

مصرانه گفته اند که اناجيل منبع مطمئنی برای آنچه که واقعاً‏ در تاريخ جهان رخ داده نيستند.‏ همه ی انجيل ها مدتها

پس از مرگ عيسی نوشته شده اند،‏ و همين طور بعد از رسالات پُل،‏ که تقريباً‏ هيچ چيز از به اصطلاح وقايع

زندگی عيسی نمی گويد.‏ پس هر چه هست کپی ها و استنساخ های ‏"نسل های جانک های چينی"‏ است ‏(فصل پنج

را ببينيد)‏ که کاتبان جايزالخطا نگاشته اند.‏ کاتبانی که در هر حال،‏ قصد و غرض دينی خود را داشتند.‏

يک مثال خوب از غرض ورزی دينی،‏ افسانه ی دلگرم کننده ی تولد عيسی در بيت اللحم است،‏ که ظاهراً‏ در پی

کشتار بيگناهان توسط هِرود رخ داد.‏ هنگامی که انجيل ها را می نوشتند،‏ سالها از مرگ عيسی گذشته بود،‏ و کسی

نمی دانست که او کجا زاده شده است.‏ اما يهوديان مطابق بشارت عهد قديم ‏(ميکاح

(5:2

انتظار داشتند که مسيح

موعود در بيت اللحم زاده شود.‏ در پرتو اين بشارت،‏ انجيل يوحنا به ويژه خاطر نشان می کند که پيروان عيسی از

اينکه او در بيت الحم زاده نشد شگفت زده شدند:‏ ‏"ديگران گفتند،‏ اين مسيح است.‏ اما برخی گفتند،‏ آيا مسيح بايد از

جليله بيايد؟ آيا کتب مقدس نگفته اند که مسيح از ذر

آنجاست؟"‏

ی

، و از شهر بيت اللحم می آيد،‏ که داوود اهل

و لوقا مسئله را جور ديگری فيصله دادند.‏ آنان برآن شدند که عيسی بايد در بيت اللحم زاده شده باشد.‏ اما او را

از طريق ديگری به آنجا رساندند.‏

مريم و يوسف را واداشت تا مدت ها پس از تولد عيسی در نازارث،‏ در

بازگشت از مصر،‏ هنگامی که از کشتار بيگناهان توسط هرود شاه می گريختند،‏ به بيت اللحم برسند.‏ برعکس او،‏

لوقا اعلام کرد که مريم و يوسف پيش از تولد عيسی در نازارث می زيستند.‏ پس چطور شد که آنان در لحظه ی

حساس به بيت اللحم رفتند تا بشارت را تحقق بخشند؟ لوقا می گويد که در زمانی که سيرنوس ‏(کيرينيوس)‏ حاکم

سوريه بود،‏ سزار آگوستوس فرمان سرشماری عمومی را برای ساماندهی امور مالي

صادر کرد،‏ و هرکسی

مجبور شد که ‏"به شهر خود"‏ برود.‏ يوسف از ‏"بيت و شجره ی داوود"‏ بود ولذا مجبور شد ‏"به شهر داوود که بيت

اللحم نام دارد"‏ بازگردد.‏ اين راه حل به نظر مناسب می آيد.‏ تنها مشکل اين است که چنان که اِی.‏ اِن.‏ ويلسون در

www.secularismforiran.com


یات

یعن

یان

78

کتاب عيسی

و رابين لاين فاکس در

114

روايت ناموثق خاطر نشان کرده اند اين روايت از نظر تاريخی کاملاً‏

مهمل است.‏ داوود،‏ اگر وجود داشته باشد،‏ بايد قريب هزار سال پيش از مريم و يوسف زيسته باشد.‏ پس چرا لازم

بوده که روميان

يوسف را وادارند تا به شهری برود که نيای دورش هزار سال قبل در آنجا می زيسته است؟ اين به

آن می ماند که من مجبور باشم در فُرم های مالي

خود را اهل اَشبی دولازوک ذکر کنم،‏ چون شايد نياکان من

مرا بتوان تا سنيور دو ديکين پی گرفت.‏ کسی که بر ويليام فاتح غلبه کرد و در اَشبی سکنا گزيد.‏

به علاوه،‏ لوقا صراحتاً‏ وقايعی را ذکر می کند که مورخان می توانند به طور مستقل آنها را وارسی کنند.‏ مثلاً‏ در

زمان حکومت کيرينيوس يک سرشماری انجام شد

– اما

برای کل امپراتوری.‏ و سرشماری خيلی هم دير انجام شد،‏ ي

يک سرشماری محلی بود،‏ نه به فرمان سزار آگوستوس و

به سال 6 بعد از ميلاد مسيح،‏ سالها پس از مرگ

هِرود.‏ لاين فاکس نتيجه می گيرد که ‏"داستان لوقا از نظر تاريخی ناممکن و فاقد انسجام درونی است"،‏ اما با

مخمصه ی لوقا و اشتياق او به وفاداری به بشارت ميکاح ابراز همدلی می کند.‏

در شماره ی

دسامبر

115

2004 مجله ی فِری اينکوايری ، تام فلين،‏ ويراستار اين مجله ی عالی،‏ مجموعه ای از

مقالاتی را جمع آوری کرد که نشانگر تناقضات و خلل های داستان محبوب کريسمس بود.‏ خود فلين تناقضات

فراوان ميان انجيل های متی و لوقا را،‏ که تنها حواريان ثبت کننده ی تولد عيسی هستند،‏ فهرست کرد [50].

رابرت گيلولی نشان می دهد که چگونه تمام جنبه های اصلی اسطوره ی عيسی،‏ از جمله ستاره ی شرقی،‏ زايمان

باکره،‏ تکريم نوزاد توسط شاهان،‏ معجزات،‏ اعدام،‏ رستاخيز و صعود عيسی همگی مأخوذ از ادي

هستند که

پيش تر در مديترانه و ناحيه ی خاورنزديک وجود داشته اند.‏ فلين پيشنهاد می کند که تمايل متی برای برآوردن

بشارت های مسيحايی ‏(خلف داوود بودن،‏ تولد در بيت اللحم)‏ جهت خوشايند خوانندگان يهودی

تقابل با نکات مورد علاقه ی لوقا قرار

دارد که برای مسيحی کردن بت پرستان اديان

است و يکسره در

هلنی انگشت بر نقاط حساس

آنان ‏(زاده شدن از باکره،‏ تکريم توسط شاهان،‏ و غيره)‏ نهاده است.‏ تناقضات حاصل بسی آشکارند اما همواره

توسط مؤمنان مسيحی ناديده انگاشته شده اند.‏

مسيحيان پيشرفته نيازی به پند جورج گرشوين ندارند تا آنان را متقاعد کند که ‏"هرچی که بهتون می گن / هرچی

تو انجيل می خونيد / حتماً‏ همون جوری نبوده".‏ اما مسيحيان ساده ی فراوانی هستند که فکر می کنند چيزها حتماً‏

همان طور بوده که در کتاب مقدس نوشته – کسانی که انجيل را حقيقتاً‏ خيلی جدی می گيرند و آن را گزارش دقيق

تاريخی دانسته و لذا شاهدی بر عقايد دينی خود محسوب می کنند.‏

آيا اين مردم هرگز لای کتابی را که حقيقت

محض می شمارند باز کرده اند؟ پس چرا متوجه اين تناقضات آشکار نمی شوند؟ آيا اين معتقدان به صحت لغوی

اناجيل از خود نمی پرسند که چگونه متی يوسف را خلف نسل

بيست و هشتم داوود گرفته،‏ و لوقا خلف نسل چهل

114 . The Unauthorized Version

115 . Free Inquiry

www.secularismforiran.com


رهِ‏

ه یيّ‏

یست یست

یدت

79

و يکم؟ از آن بدتر،‏ در شجره نامه های اين دو تقريباً‏ هيچ نام مشتراکی نيست!‏ در هر حال،‏ اگر عيسی واقعاً‏ از

مريم باکره زاده شده باشد،‏ ربطی به اسلاف يوسف پيدا نمی کند،‏ و نمی تواند مصداق بشارت عهد عتيق باشد که

می گويد مسيح بايد از ذر

داوود باشد.‏

بارت ا

عقي

116

من ، عالم انجيلی آمريکايی،‏ در کتابی که عنوان فرعی آن داستان ورای کي

عهد جديد را تغيير دادند است،‏ عدم قطعيت عميق کل متن عهد جديد را هويدا می کند.‏


و چي

کسانی که

پرفسور اِهرمن سفر

خود را به طرزی گيرا در مقدمه ی کتاب شرح می دهد،‏ که چگونه از انجيل باوری بنيادگرا به شکاکی

محتاط ميل کرده،‏ سفری

که پيشرانه اش فهم خطاهای

عظيم کتب مقدس بوده است.‏

جالب اينکه،‏ همزمان با

ارتقايش در سلسله مراتب دانشگاه های آمريکا،‏ از حضيض ‏"مؤسسه ی انجيلی مويد"،‏ به کالج ويتون ‏(در مرتبه

117

ای اندکی بالاتر،‏ اما هنوز محبوب بيلی گراهام ( تا پرينستون و اوج کلاس بين المللی،‏ در هر گام می بيند که

حفظ بنيادگرايی مسيحی در مقابله با رقبای خطرناک پيشرو دشوارتر می شود.‏ او اين چنين پيش می رود،‏ و ما

خوانندگان را هم مستفيض می کند.‏ از کتاب های بت شکنانه ی آگاهی بخش ديگر در زمينه ی نقد انجيل می توان

از روايت ناموثق نوشته ی رابين لاين فاکس،‏ نام برد که پيش تر ذکرش شد،‏ و کتاب انجيل سکولار:‏ چرا بيدينان

118

بايد دين را جدی بگيرند ، نوشته ی ژاک برلينلبرا.‏

چهار انجيلی که وثوق رسمی يافته اند،‏ کم و بيش به طور دلبخواه،‏ از ميان دست کم يک دوجين انجيل ديگر از

جمله اناجيل توماس،‏ پيتر،‏ نيکودموس،‏ فيليپ،‏ بارتلمو و مری مگدالن گزيده شده اند

که تامس جفرسون به خواهرزاده اش نوشت:‏

.[51]

درباره اين اناجيل بود

هنگام صحبت ازعهد جديد،‏ فراموش کردم بگويم که برای مطالعه ی تواريخ مسيح بايد همه ی متون را

بخوانی،‏ چه آنهايی که شورای کليسايی برايمان موثق دانسته و چه آنهايی که شبه موثق شمرده شده اند.‏

چرا که آن انجيل های شبه موثق هم به قدر بقيه ادعای وحيانيت دارند.‏ و عاقبت خودت بايد با عقل خود

درباره ی وثوق شان داوری کنی،‏ نه با عقل عاليجنابان کليسايی.‏

شايد برخی انجيل ها به اين خاطر از فهرست مراجع رسمی حذف شده اند که شامل داستان هايی هستند که حتی از

چهار انجيل رسمی خجالت آورتر اند.‏ برای مثال،‏ انجيل توماس،‏ داستان هايی از کودکی عيسی نقل می کند که در

116 . Bart Ehrman


117

من فقط عنوان فرعی اين کتاب را ذکر کردم چون اين تنها قسمتی است که از آن مطمئن ام.‏ عنوان اصلی کتاب که در نسخه ای که من

دارم،‏ و چاپ کانتينيوم لندن است،‏ ‏"اين کلام کيست؟"‏ می باشد.‏ من در اين نسخه هيچ نمی يابم که بتوانم بگويم اين همان کتابی است که

هاراپ،‏ ناشر آمريکايی،‏ در سانفرانسيکو طبع کرده است.‏ من آن را نديده ام.‏ عنوان آن ‏"نقل قول نادرست از عيسی".‏ به گمانم هر دو يک

کتاب باشند،‏ اما نمی دانم چرا ناشران اين طور می کنند؟

. واعظ اوانجليست مشهور آمريکايی که تورهای دور و دراز وعظش و دوستی اش با چند رئيس جمهور آمريکا،‏ به او اهميتی بين

المللی بخشيده بود.م

118 . The Secular Bible: Why Nonbelievers Must Take Religion Seriously, Jacque Berlinerblau

www.secularismforiran.com


ی اِ‏

یست

یحت

80

آنها عيسی مثل يک جن شرور از نيروی جادويی خود سوءاستفاده می کند،‏ و مثلاً‏ با بدجنسی همبازی اش را به بز

تبديل می کند.،‏ يا تکه گِل را به گنجشک تبديل کند،‏ يا با دراز کردن يک قطعه چوب در نجاری به پدرش کمک


می کند.‏ خواهند گفت که هيچ کس چنين معجزات مهملی را که انجيل توماس ذکر کرده باور نمی کند.‏ اما دلايل

باور به معجزات اناجيل چهارگانه هم بيش تر يا کم تر از اين نيست.‏

دارند،‏ و وقوع شان همان قدر مشکوک است که صحت داستان شاه آرتور و دلاوران ميزگرد.‏

همه ی اين معجزات صبغه ی افسانه ای

اغلب وجوه اشتراک اناجيل چهارگانه حاصل اين است که از منبع مشترکی بهره گرفته اند،‏ که يا انجيل مارک بوده

يا اثری قديمی تر و مفقود که انجيل مارک نخستين خلف آن است.‏ هيچ کس نمی داند که آن چهار حواری که بوده

اند،‏ اما به ظنّ‏ قريب به يقين می توان گفت که هيچ کدام شان شخصاً‏ عيسی را ملاقات نکرده بودند.‏ اغلب آنچه

نگاشته اند به هيچ وجه کوشش تاريخی صادقانه ای نيست،‏ بلکه صرفاً‏ تکرار مکررات عهد قديم است،‏ چرا که

انجيل نگاران اعتقاد و التزام تام داشتند که زندگانی عيسی بايد مطابق بشارت های عهد قديم باشد.‏

می توان

يک بحث تاريخی جدی طرح کرد که آيا اصلاً‏ شخص عيسی وجود داشته است يا خير.‏ اين بحث هواداران فراوانی

ندارد،‏ اما برخی آن را پی گرفته اند.‏ از جمله ی آنان می توان به پرفسور جی.‏ یاِ‏

نويسنده ی چندين کتاب در اين زمينه،‏ از جمله

.

119

آيا عيسی وجود داشته است؟ اشاره کرد.‏

وِلز استاد دانشگاه لندن و

اگرچه عيسی احتمالاً‏ وجود داشته است،‏ اما عموم استادان معروف مطالعات انجيلی،‏ کتاب عهد جديد

و مسلماً‏ )

عهد قديم)‏ را ثبت معتبر حقايق تاريخی نمی دانند،‏ و من هم بعد از اين ديگر انجيل را شاهدی بر وجود هرگونه

الاهيت نمی شمارم.‏ تامس جفرسون پيشگويانه به جانشين خود جان آدامز نوشت:‏ " روزی خواهد رسيد که نسل

اسطوره ای عيسی،‏ که پدرش خداست و در رحم يک باکره شکل گرفته،‏ در زمره ی افسانه های نسل مينروا

‏[خدای رومی صنايع د

[

در ذهن ژوپيتر در خواهد آمد.‏

رمان دَن براون،‏ راز داوينچی،‏ و فيلمی که بر پايه ی آن ساخته شده،‏ در محافل کليسايی غوغای فراوانی افکند.‏

مسيحيان دليری کردند و فيلم را تحريم کردند و مقابل سينماهای نمايش دهنده ی اين فيلم تظاهرات راه انداختند.‏ اين

داستان هم در حقيقت از ابتدا تا انتها جعلی است:‏ داستانی تخيلی و ساختگی.‏ از اين جهت،‏ کاملاً‏ مانند اناجيل است.‏

تنها فرق راز داوينچی با اناجيل اين است که اناجيل داستان های باستانی هستند و راز داوينچی داستانی مدرن.‏

.


ان.‏ ويلسون در زندگينامه ی عيسی،‏ در مورد نجار بودن عيسی ابراز ترديد می کند.‏ و اژه ی يونانی tekton به معنی نجار است،‏

اما ترجمه ی است از واژی آرامی ، nagger که هم به معنی پيشه ور است و هم فرهيخته.‏ اين يکی از چندين مورد سوءترجمه های

انجيل است.‏ مشهور ترين اين موارد،‏ سوءترجمه ی اشعيای يهودی از واژه ی ‏"زن جوان"‏ به واژه ی يونانی ‏"باکره"‏

به همين سادگی لغزشی در ترجمه بسی بسط يافته و منجر به اين افسانه ی مضحک شده که مارد عيسی باکره بوده

است!‏ تنها رقيب ديگر عنوان قهرمانی سوءترجمه ی سازنده نيز به باکرگان مربوط است.‏ ابن ورّاق به نحو خنده داری احتجاج می کند که

در وعده ی هفتاد و دو باکره به هر مسلمان شهيد،‏ ‏"باکرگان"‏ سوءترجمه ی ‏"انگورهای سفيد با شفافيت بلورين"‏ بوده است.‏ اما اگر اين

نکته را عموم امت اسلام دريافته بودند،‏ جان چه تعداد قربانی بيگناه عمليات انتحاری که نجات نمی يافت؟ ‏(ابن ورّاق،‏ ‏"باکره ها،‏ کدام

(almah)

119 . Did Jesus Exist? , G. A. Wells

(parthenos) است.‏

باکره ها؟"‏ 45-6 (Free Inquiry 26:1, 2006,

www.secularismforiran.com


ني"‏

یحت

81

برهان دانشمندان برجسته ی ديندار

اکثريت مطلق مردمان فرهيخته به دين مسيحيت بی اعتقاد اند،‏ اما اين بی اعتقادی را

در ملاء عام مخفی می کنند،‏ چرا که نگران اند که درآمدشان را از دست ندهند.‏

برتراند راسل

وتون ديندار بود.‏ شما خود را ارشد تر از نيوتون،‏ گاليله،‏ کپلر و غيره و غيره تصور می کنيد؟ اگر خدا از نظر

امثال اين دانشمندان وجود داشته،‏ شما فکر می کنيد کی هستيد که منکر خدا می شويد؟"‏ انگار سستی خود اين

برهان کافی نيست که برخی از عذرتراشان ‏[آپولوژيست ها]‏

مدام شايعات

نام داروين را هم به اين فهرست می افزايد و


متعفن،‏ و آشکارا کاذبی،‏ درباره ی گروش او به دين در بستر مرگ می پراکنند.‏

اين شايعه پردازی

از زمانی شروع شده که يک ‏"بانوی اميد"‏ افسانه ی دلپذيری پرداخت که مطابق آن داروين در دم آخر،‏ در نور

عصرگاهی افتاده بر بستر کتاب عهد جديد را ورق می زد و لب به اعتراف گشود که نظريه ی تکامل سراسر خطا

بوده است.‏ در اين بخش – به دلايلی که شايد حدس زدن شان چندان دشوار نباشد – توجه من عمدتاً‏ معطوف به

دانشمندانی است که همواره از آنان به عنوان نمونه های دينداری ياد می شود.‏

نيوتون واقعاً‏ اظهار دينداری کرده بود.‏ تا حوالی قرن نوزدهم تقريباً‏ همگان چنين می کردند.‏ تا اينکه در اين قرن

فشارهای اجتماعی و قضايی در مورد اظهار دين کمتر،‏ و پشتيبانی علمی برای کنارنهادن دين بيشتر از قرن های

پيش شد.‏ البته از هر دو سو استثناهايی هم بوده اند.‏ چنان که جيمز هاوت در کتاب 2000 سال بی دينی:‏ مردمان

120

مشهور با دليری شک کردن نشان می دهد،‏ حتی پيش از داروين هم همه ی دانشمندان مؤمن نبودند.‏ و پس از

داروين هم برخی دانشمندان برجسته مؤمن مانده اند.‏ دليلی ندارد شک کنيم که مايکل فاراده حتی پس از آشنايی با

آثار داروين همچنان مسيحی ماند.‏ او عضو فرقه ی ساندمانی بود.‏ فرقه ای که اعضايش معتقد به تعبير تحت

اللفظی انجيل بودند؛ در مراسم پيوستن اعضای جديد پای آنها را می شستند؛ و برای اطلاع از اراده ی الاهی قرعه

کشی می کردند

)

فعل گذشته را به کار برده ام،‏ چون اين فرقه عملاً‏ منقرض شده است).‏ فاراده در سال

عنوان يکی از شيوخ اين فرقه انتخاب شد،‏ سال بعد از آن اصل انواع داروين منتشر شد،‏ و فاراده به سال

1860 به

1867 با


حتی مرا هم به بشارت گروش در بستر مرگ مفتخر کرده اد.‏ در واقع اين مدعايی مسجع و مکرر است،‏ که هر بار در هاله ای از

شايد من بايد احتياط به خرج دهم و برای حفظ شهرتم پس از مرگ،‏ يک ضبط

ابهام و فريب تکرار می شود ‏(مثلا،نک.‏

صوت در بستر مرگ خود نصب کنم.‏ لالا واردز می افزايد ‏"چرا وقت مان را در بستر مرگ هدر دهيم؟ اگر می خواهيد جلوه گری کنيد،‏

چه بهتر که اين کار را در زمان مناسب انجام دهيد،‏ از جايزه ی تمپلتون بهره مند شويد،‏ و خرفتی را بهانه کنيد."‏

.(Steer 2003

120 . 2000 Years of Disblief: Famous People with the Courage to Dout, James Haught

www.secularismforiran.com


یعن

ی ب

82

مذهب ساندمانی درگذشت.‏ جيمز کلارک ماکسول،‏ همتای نظريه پردازِ‏ فارارده ی آزمايشگر،‏ هم مسيحی معتقدی

بود.‏ ديگر قطب های فيزيک قرن نوزدهم بريتانيا،‏ هم به هکذا.‏ مثلاً‏ ويليام تامسون،‏ يا لُرد کلوين،‏ که کوشيد نشان

دهد که زمان برای

رخ دادن

تکامل کافی

نبوده و لذا نظريه

ی

تکامل خطاست.‏

برآورد زمانی

اين اشتباه

ترموديناميک دان بزرگ ناشی از اين فرض بود که او خورشيد را گويی از آتش می دانست که سوخت آن ظرف

چند ده ميليون سال ته می کشد،‏ و نه ظرف چند هزار ميليون سال.‏

ی انرژی هسته ای نمی دانست.‏

جالب اينکه،‏ در نشست انجمن بريتانيايی

البته بر کلوين حرجی نيست که چيزی درباره

1903، به سال

نوبت به جورج داروين،‏

دومين پسر چارلز داروين،‏ رسيد تا با اتکا به کشف راديوم توسط ماری کوری،‏ نظريه ی پدرش را توجيه و لرد

کلوين را که هنوز زنده بود پريشان سازد.‏

در قرن بيستم شمار دانشمندان بزرگی که اظهار دينداری می کنند کمتر می شود ‏،اما هنوز چندان نادر نيستند.‏ به

گمان من اغلب اين دانشمندان ديندار متأخر،‏ تنها به معنای انشتينی کلمه دينداراند.‏ چنان که در فصل

1 احتجاج

کردم،‏ ديندار خواندن آنان،‏ سوءاستفاده از معنای ‏"دينداری"‏ است.‏ با اين حال،‏ برخی دانشمندان بلندمرتبه هستند که

به معنای سنتی و تمام و کمال کلمه صادقانه ديندار اند.‏

در ميان دانشمندان معاصر بريتانيايی

که اظهار دينداری می

کنند،‏ سه نفر هستند که همه جا اسم شان با هم می آيد:‏ پيکاک،‏ استانارد و پولکينگ هورن.‏ هر سه يا برنده ی جايزه

ی تمپلتون بوده اند،‏ يا عضو هيئت امنای اين انجمن هستند.‏ در پی بحث های خصوصی و عمومی دوستانه ای که

با هر سه شان داشته ام،‏ از باورشان به وجود قانونگذاری کيهانی متعجب نشده ام،‏ بلکه حيرت ام از اعتقادشان به

جزئيات دين مسيحی بوده است،‏ ي

، رستاخيز،‏ بخشايش گناهان و باقی قضايا.‏

در ايالات متحده هم نمونه های مشابهی يافت می شود،‏ برای مثال فرانسيس کالينز،‏ سرپرست پروژه ی شاخه ی


آمريکايی پروژه ی ژنوم انسانی.‏ اما در آنجا هم مانند بريتانيا،‏ اين گروه از دانشمندان به خاطر تحفه بودن شان

مطرح می شوند و محل حيرت همکاران شان در جامعه ی دانشگاهی واقع می شوند.‏ در سال

تلويزيون بی

سی مستندی درباره ی جورج مِندِل،‏ بنيان گذار نابغه ی علم ژنتيک

برای 1996،

تهيه می کردم.‏ برای اين

برنامه در باغی قديمی در کِلِرِ‏ کمبريج با دوستم جيم واتسون،‏ بنيان گذار نابغه ی پروژه ی ژنوم انسانی،‏ مصاحبه

ای انجام دادم.‏ البته خود مِندِل مردِ‏ دين،‏ و راهب آگوستينی بود؛ اما در قرن نوزدهم می زيست و در آن زمان

راهب شدن آسان ترين راهی بود که مندل می توانست برای انجام تحقيقات علمی اش پيش گيرد.‏ برای مِندل،‏ راهب

شدن معادل برخورداری از بورس تحقيقاتی بود.‏

ديندار

در آن مصاحبه از واتسون پرسيدم که آيا امروزه دانشمندان

بسياری را می شناسد.‏ او پاسخ داد ‏"عملاً‏ هيچ کس.‏ گهگداری با يکی مواجه می شوم،‏ و کمی شرمنده می

شوم ‏[خنده]،‏ چون،‏ می دانيد،‏ باور نمی کنم که کسی چيزی را به صرف وحی شمردن بپذيرد."‏


با پروژه ی غيررسمی ژنوم انسانی اشتباه نشود،‏ که سرپرست آن

‏"دزد دريايی " برجسته ) و بيدين)‏ علم،‏ کرايگ وِنتر است.‏

www.secularismforiran.com


یسا

83

فرانسيس کريک،‏ همکار واتسون در بنای کل انقلاب ژنتيک،‏ عضويت خود در کالج چرچيل در کمبريج را لغو

کرد چون آن کالج تصميم گرفته بود که کلي

کوچکی )

واتسون،‏ من اين نکته را مطرح کردم که،‏ برخلاف او و

به درخواست يک متولی وقف)‏ بسازد.‏ در مصاحبه ام با

کريک،‏ بسياری از مردم تعارضی ميان دين و علم نمی

يابند،‏ چون ادعا می کنند که علم درباره ی چگونگی امور است و دين درباره ی مقصود غائی امور.‏ واتسون فوراً‏

پاسخ داد:‏ " خوب،‏ من فکر نمی کنم که بودن ما هيچ مقصودی داشته باشد.‏ ما صرفاً‏ حاصل تکامل هستيم.‏ می

توانيد بگوييد،‏ ‏'خدای من،‏ اگر فکر می کنيد وجود ما مقصودی ندارد،‏ پس حتماً‏ زندگی بسيار غمباری داريد.'‏

من انتظار نهار دلپذيری را دارم."‏ و بعد هم نهار دلپذيری نوش جان کرديم.‏

اما

تلاش های عذرتراشان برای يافتن دانشمندان ديندار مدرن نشان از بيچارگی آنها دارد،‏ و آشکارا می توان صدای

پوکِ‏ خوردن کفگيرشان به ته ديگ را شنيد.‏ تنها وب سايتی که توانستم پيدا کنم که مدعی ارائه ی فهرستی از

‏"دانشمندان مسيحی برنده ی جايزه ی نوبل"‏ بود،‏ فقط توانسته بود نام شش نفر را از ميان چند صد برنده ی جايزه

ی نوبل ذکر کند.‏ معلوم شد که از اين شش نفر،‏ چهار نفر اصلاً‏ جايزه ی نوبل نبرده اند؛ و دست کم در مورد يکی

شان مطمئن ام که،‏ بيدينی است که تنها برای مراسم اجتماعی به کليسا می رود.‏ يک پژوهش منظم تر که توسط

بنجامين بيت هالاهمی انجام شده،‏ ‏"نشان می دهد ميزان بيدينی کسانی که در علم يا ادبيات به دريافت جايزه ی نوبل

مفتخر شده اند در قياس با کل جمعيت جامعه شان،‏ قابل توجه است."‏ [52].

پژوهشی که لارسون و ويثام انجام دادند و مجله ی معتبر نيچر در سال 1998 به چاپ رساند،‏ نشان می دهد که

ازميان دانشمندانی که نزد همکاران شان به قدر کافی برجسته محسوب شده اند که به عضويت در آکادمی ملی

علوم آمريکا پذيرفته شوند ‏(معادل عضويت در انجمن پادشاهی علوم بريتانيا)‏ تنها هفت درصد به خدايی شخص

وار باور داشتند

.[53]

اين تمايل بسيار آشکار دانشمندان برجسته به بيخدايی تقريباً‏ درست برعکس آمار دينداری

در کليت جامعه ی آمريکاست،‏ که در آن بيش از 90 درصد به قسمی موجود فراطبيعی باور دارند.‏ دانشمندان

غيربرجسته،‏ که عضو آکادمی ملی علوم نبوده اند ، در ميانه ی اين طيف قرار می گيرند.‏ مانند دانشمندان برجسته،‏

در اين گروه هم دينداران مؤمن در اقليت اند،‏ اما قلّت شان کمتر و نسبت شان حدود 40 درصد است.‏

مطابق انتظار من بود که دانشمندان آمريکايی کمتر از عموم آمريکاييان ديندار باشند،‏ و نسبت دينداری

اين درست

در ميان

برجسته ترين دانشمندان از همه کمتر باشد.‏ آنچه شايان توجه است،‏ تعارض حاد ميان دينداری عموم آمريکاييان و

بيخدايی نخبگان روشنفکری آن است

.[54]

اندکی جای تعجب است که مطرح ترين وب سايت خلقت گرايان،‏

Answers in Genesis

‏[پاسخ های سِفر

پيدايش]،‏ پژوهش لارسن و ويثام را ذکر می کند،‏ البته نه به عنوان شاهدی بر اينکه ممکن است عيبی در دين

باشد،‏ بلکه به عنوان اسلحه ای در جدال داخلی ميان عذرتراشان مذهبی،‏ و عليه کسانی که مدعی اند تکامل با دين

www.secularismforiran.com


ی ا

یعن

یضا

یعن

یعن

84

سازگار است.‏ اين وب سايت در مطلبی تحت عنوان ‏"آکادمی ملی علوم تا بن استخوان بيخداست"،‏ با مسرت

پاراگراف نتيجه گيری نامه ی لارسن و ويثام به سردبير نيچر را نقل می کند:‏

در حين جمع بندی يافته هايمان،‏ آکادمی ملی علوم جزوه

منتشر کرد که

مشوق آموزش تکامل در

مدارس عمومی است،‏ موضوعی که سبب تنش ميان جامعه ی علمی و برخی مسيحيان خلقت گرای

آمريکا بوده است.‏ اين جزوه به خوانندگان اطمينان می بخشد که ‏"علم در قبال وجود يا عدم وجود خدا

بيطرف است."‏ بروس آلبرتز،‏ رئيس آکادمی،‏ می گويد:‏ ‏"بسياری از اعضای بسيار برجسته ی آکادمی

هستند که خيلی

هم ديندارند،‏ و به تکامل هم باور دارند،‏

پژوهش ما خلاف اين مطلب را نشان می دهد.‏

و خيلی

هايشان زيست شناس هم هستند."‏

آدم احساس می کند که آلبرتز ‏[رئيس آکادمی ملی علوم]‏ به دلايلی که در بخش ‏"مکتب تکامل گرايی نِويل

چمبرلين"‏ ذکر کردم ‏(فصل 2 را ببينيد)‏ وضع ‏"نوما"‏ را اتخاذ کرده باشد.‏ اما ‏"پاسخ های سِفر پيدايش"‏ سودايی

بس متفاوت دارد.‏

انجمن پادشاهی

بريتانيا علوم

‏(و نيز کشورهای

مشترک المنافع،‏ از جمله کانادا،‏ استراليا،‏ نيوزلند،‏ هندوستان،‏

پاکستان،‏ بخش انگليسی زبان آفريقا و غيره)‏ معادل آکادمی ملی علوم ايالات متحده،‏ است.‏ در حينی که اين کتاب به

چاپ سپرده می شود،‏ همکارانم،‏ آر.‏ اليزابت کورنول و مايکل استيرات در حال نگارش پژوهش مشابهی درباره

ی عقايد دينی اعضای انجمن پادشاهی علوم هستند.‏ نتايج تفصيلی اين تحقيق بعداً‏ به چاپ می رسد،‏ اما آنان لطف

کرده اند و به من اجازه داده اند که نتايج مقدماتی شان را در اينجا ذکر کنم.‏ آنان روش استانداردی برای طبقه بندی

عقايد به کار برده اند که شبيه مقياس ليکرتی است.‏ از همه ی 1074 عضو انجمن پادشاهی که آدرس ايميل داشته

اند ‏(ي

اکثريت غالب اعضا)‏

نظرسنجی شده است و 23 درصد پاسخ داده اند ‏(که آمار خوبی برای اين نوع

پژوهش است).‏ در اين نظرسنجی گزاره های مختلفی طرح شده است،‏ مثلاً:‏ ‏"من به خدايی شخص وار اعتقاد دارم

که به امور افراد بشر علاقمند است،‏ دعاها را می شنود،‏ حساب گناهان و بزه ها را دارد و درموردشان داوری می

کند."‏ برای هر

يک از اين گزاره ها امتيازی بين ) 1 مخالفت قاطع)‏ تا 7 ‏(موافقت قاطع)‏ اختصاص دادند.‏ مقايسه

ی مستقيم نتايج حاصل از اين تحقيق با تحقيق لارسن و ويثام اندکی دشوار است،‏ چرا که لارسن و ويثام مقياسی

سه امتيازی برای هر يک از گزاره ها وضع کرده بودند،‏ اما روند کلی هر دو پژوهش يکسان است.‏ مانند اع

انجمن ملی علوم آمريکا،‏ اکثريت قاطعی از اعضای انجمن پادشاهی هم بيخدا هستند.‏ تنها 3.3 درصد قاطعانه

موافق وجود خدايی شخص وار بودند ‏(ي

مخالف اين گزاره بودند ‏(ي

گزاره ی فوق بدهند و ‏"بيدين"‏

به آن امتياز

را کسانی که امتياز

به اين گزاره امتياز

1 داده بودند).‏ اگر ‏"مؤمن"‏

7 داده بودند).‏ درحالی که 78.8 درصد کاملاً‏

را کسی تعريف کنيم که امتياز

7 به يا 6

1

يا 2 به اين گزاره بدهند،‏ 213 بيدين و تنها 12 نفر مؤمن

بودند.‏ مانند تحقيق لارسن و ويثام،‏ و نيز ملاحظات بيت هالاهمی و آرگيل،‏ کورنول و استيرات نيز دريافتند که

www.secularismforiran.com


یعن

85

زيست شناسان حتی کمی بيشتر از فيزيک دانان گرايش به بيخدايی دارند.‏ برای دانستن جزئيات بيشتر،‏ و باقی

نتايج جالب توجه اين تحقيق،‏ لطفاً‏ به مقاله ی خودشان که به زودی منتشر می شود مراجعه کنيد

.[56]

اما از دانشمندان آکادمی ملی و انجمن پادشاهی که بگذريم،‏ آيا شواهدی هم در دست است که بيخدايی در کليت

جامعه نزد تحصيل کرده ترها و باهوش ترها فراوان تر باشد؟ درباره ی رابطه ی ميان دينداری و سطح تحصيلی،‏

يا رابطه ی دينداری و ضريب هوشی ‏(آی کيو)‏ چندين تحقيق انجام گرفته است.‏ مايکل شِمِر،‏ در کتابش چگونه

ايمان می آوريم:‏

121

جستجوی خدا در عصر علم ، پژوهش گسترده ای را شرح می دهد که خود او و همکارش

فرانک سالووی به صورت کتره ای بر روی آمريکاييان انجام داده اند.‏ از جالب ترين نتايج اين پژوهش،‏ کشف

دينداری ميان معکوس ی رابطه

و تحصيلات بود

‏(هرچه افراد مورد آزمون

دينداری شان کمتر بود).‏ همچنين دينداری با علائق علمی و ‏(قوياً)‏

تحصيل کرده تر بودند،‏ احتمال

با ليبراليسم سياسی رابطه ی معکوس داشت.‏

هيچ يک از اين نتايج عجيب نيستند،‏ همان طور که رابطه ی مستقيم دينداری فرد با دينداری والدين اش شگفتی

برنمی انگيزد.‏ جامعه شناسانی که جامعه ی بريتانيا را مورد مطالعه قرار داده اند،‏ دريافته اند که از هر دوازده

بريتانيايی

تنها يک نفر باورهای دينی والدين اش را کنار می گذارد.‏

چنان که می توانيد انتظار داشته باشيد،‏ پژوهشگران مختلف امور را به شيوه های مختلفی می سنجند،‏ و به همين

خاطر مقايسه ی مستقيم نتايج پژوهش ها دشوار می شود.‏

122

اَبَرتحليل شيوه ايست که توسط آن پژوهشگر تمام

مقالات پژوهشی چاپ شد درباره ی يک موضوع را بررسی می کند و تعداد مقالاتی را که نتيجه ی واحدی گرفته

اند می شمارد،‏ و با تعدادی که نتايجی ديگر گرفته اند مقايسه می کند.‏ تنها اَبَرتحقيقی که من درموضوع رابطه ی

رابطه ی دينداری و ضريب هوشی می شناسم توسط پاول بِل انجام شده و در سال

2002 در

مجله

123

ی مِنسا

منتشر شده است ) مِنسا انجمن افراد دارای ضريب هوشی بالاست،‏ و عجيب نيست که اين مجله شامل مقالاتی در

مورد اموری باشد که سبب گرد آمدن اعضای اين انجمن شده اند)‏ [57]. بِل چنين نتيجه می گيرد که:‏ ‏"از

43

تحقيقی که از 1927 به اين سو درباره ی رابطه ی ميان باور دينی و هوش و\يا سطح تحصيلات انجام گرفته،‏ همه

به جز چهار مورد رابطه ای

معکوس ميان اين دو

يافته اند.‏

احتمال دينداری يا داشتن هر نوع ‏"اعتقادات"‏ او کمتر است."‏

ي

هرچه هوش

يا تحصيلات فرد بالاتر باشد،‏

يک اَبَرتحليل همواره از هر يک از تحقيقات مشمول در آن خصوصيت کمتری دارد.‏ خوب است پژوهش های

ديگری در اين زمينه صورت گيرد،‏ و نيز مطالعات بيشری درباره ی گروه های نخبگان،‏ مانند اعضای ديگر

آکادمی های ملی،‏ و برندگان جوايز يا نشان های مهم مانند نوبل،‏ کرافورد،‏ فيلد،‏ کيوتو،‏ کاسموس و غيره انجام

121 . How We Believe: The Search for God in an Age of Science, Michael Shermer

122 . mega- analysis

www.secularismforiran.com


یان

86

گيرد.‏ اميدوارم ويرايش های آتی اين کتاب شامل چنين داده هايی هم باشد.‏ يک نتيجه ی معقول تحقيقات موجود اين

است که عذرتراشان دينی عقل به خرج دهند و در ارائه ی الگوهای برجسته ی دينداری،‏ دست کم وقتی نوبت به

دانشمندان می رسد،‏ کمتر از آنچه عادت شان است سروصدا راه اندازند.‏

قمارباز پاسکال

بِلِز پاسکال،‏ رياضيدان بزرگ فرانسوی،‏ می انديشيد که هرقدر هم بخت شرط بندی روی وجود خدا اندک باشد،‏

جريمه ی اشتباه حدس زدن از آن هم افزون تر است.‏

بهتر است به خدا اعتقاد داشته باشيد،‏ چون اگر اعتقادتان

درست باشد سعادت ابدی نصيب تان می شود،‏ و اگر برخطا باشيد هيچ تفاوتی ايجاد نمی کند.‏ از سوی ديگر،‏ اگر

به خدا اعتقاد نداشته باشيد و از قضا برخطا باشيد،‏ دچار عذاب ابدی می شويد.‏ در حالی که اگر بی اعتقادی تان

درست باشد هيچ تفاوتی ايجاد نمی کند.‏ تصميم گيری در چنين شرايطی جای تأمل ندارد.‏ به خدا اعتقاد داشته باشيد.‏

اما،‏ در اين برهان نکته ای بس غريب است.‏ اعتقاد يا باور داشتن چيزی نيست که شما بتوانيد آن را مثل يک

سياست اتخاذ کنيد.‏ دست کم،‏ چيزی نيست که من بتوانم به طور ارادی درباره اش تصميم بگيرم.‏ من می توانم

تصميم بگيرم که به کليسا بروم،‏ يا تصميم بگيرم که وردی را زمزمه کنم،‏ يا می توانم تصميم بگيرم که دست بر

روی انجيل بگذارم و سوگند بخورم که کلمه به کلمه ی آن را قبول دارم.‏ اما هيچ يک از اين تصميم ها حقيقتاً‏

موجب اعتقاد من به خدا نمی شود.‏ قمارباز پاسکال تنها می تواند برهان اعتقاد قلابی به خدا باشد.‏ و در اين

صورت بهتر است خدايی که مدعی اعتقاد به او هستيد از نوع خدايان همه دان يا عالم بمافی صدورنباشد.‏ داگلاس

آدامز در داستان مؤسسه ی کارآگاهی جهانی ديک جِنتلی اين ايده ی چرند را به سخره می گيرد که اعتقاد يا

باورداشتن چيزی است که شما می توانيد درباره اش تصميم گيری کنيد.‏ در اين داستان،‏ ما با روبوتی به نام راهب

برقی آشنا می شويم که نوعی ابزار صرفه جويی در کار است و با خريدن آن می توان عمل ‏"باور کردن را

برايتان انجام دهد".‏ مدل دولوکس اين روبوب به اين سبب توصيه می شود که ‏"قادر به باور کردن چيزهايی است

که مردم سالت لِيک سيتی هم باور نمی کنند".‏

در هر حال،‏ چرا بايد به راحتی اين ايده را بپذيريم که برای خشنود کردن خدا،‏ بايد به او معتقد باشيم؟ چه نکته ی

خاصی در باور هست؟ آيا همين قدر محتمل نيست که خدا مهرب

صداقت؟ چه کنيم اگر خدا دانشمندی باشد که جستجوی صادقانه

، بخشندگی،‏

ی حقيقت

يا تواضع را نيز پاداش دهد؟ يا

را والاترين

فضيلت

بداند؟ آيا صانع

عالم حتماً‏ بايد دانشمند باشد تا صداقت را بر صدر نشاند؟ از برتراند راسل پرسيدند اگر بميرد و خود را در محضر

خدا بيابد،‏ و خدا از او بپرسد که چرا به من اعتقاد نداشتی چه جوابی می دهد.‏ راسل پاسخ داد:‏ ‏"فقدان شواهد کافی

123 . Mensa Magazine

www.secularismforiran.com


یان

87

خدايا،‏ فقدان شواهد کافی"‏ ‏(من غالباً‏ گفته ام که اين پاسخی جاودانی است).‏ آيا خدا نبايد برای شکاکيت دليرانه ی

قائل شود؟ ‏(بگذريم از صلح طلبی دليرانه ی راسل که

راسل بسی بيش از شرط بندی زبونانه ی پاسکال احترام و با اين که نمی دانيم خدا متمايل به کدام رويه است،‏ اما

در خلال جنگ اول جهانی موجب زندانی شدن اش شد).‏ پاسکال ادعا نمی کند که قماربازش هيچ دانشی ورای

برای شکست دادن قمارباز پاسکال بايد اين نکته را بدانيم.‏ بيش

شرط بندی ندارد.‏ آيا می توانيد شرط بنديد که خدا برای اعتقاد قلابی و فاقد صداقت ‏(يا حتی اعتقاد صادقانه)‏ از شکاکيت صادقانه ارج قائل است؟

باز هم فرض کنيد که خدايی که پس از مرگ تان با آن مواجه می شويد،‏ بَعل

‏[خدای باستانی کنعانيان [ باشد و

فرض کنيد که بعل هم به همان حسودی رقيب قديمی اش يهوه باشد.‏ آيا بهتر نيست که پاسکال به جای شرط بندی

روی يک خدای خاص،‏ اصلاً‏ روی هيچ خدايی شرط بندی نکند؟ آيا با توجه به شمار فراوان خداي

رويشان شرط بندی

کرد،‏ کل منطق شرط بندی

پاسکال زايل نمی

که می توان

شود؟ شايد پاسکال اين برهان را به شوخی

مطرح کرده باشد،‏ همان طور که من آن را به شوخی رد می کنم.‏ اما کسانی را ديده ام،‏ مثلاً‏ در جلسه ی پرسش و

پاسخ پس از يک سخنرانی،‏ که جداً‏ برهان قمارباز پاسکال را مؤيد باور به وجود خدا می دانند،‏ و همين ارائه ی

طرح مختصری از اين برهان در اينجا را توجيه می کند.‏

سرانجام،‏ آيا نمی توان گونه ای ضدبرهان قمارباز پاسکال مطرح کرد؟ فرض کنيد بپذيريم که واقعاً‏ اندک بختی

هست که خدا موجود باشد.‏ با اين حال،‏ می توان گفت که اگر بر روی نبودن خدا شرط ببنديد از زندگی سرشارتر و

دلپذيرتری برخوردار می شويد،‏ اما اگر بر روی وجود خدا شرط ببنديد مجبوريد وقت گرانبهايتان را برای عبادت

او،‏ قربانی کردن به درگاهش،‏ جنگيدن و مردن به خاطرش و غيره تلف کنيد.‏ در اينجا پرسش را پی نمی گيرم ،

اما خوب است هنگامی که به فصل بعد می رسيم و درباره ی نتايج مصيبت بار اعتقاد و التزام دينی سخن می

گوييم،‏ خواننده اين نکته را در نظر داشته باشد.‏

برهان های با سیيِ‏

فکر می کنم غريب ترين تلاش هايی که برای اثبات وجود خدا شده،‏ برهان با سیيِ‏

در کتاب

فصل

124

2

است که اخيراً‏ استفان آنوين

125

احتمال وجود خدا پيش نهاده است.‏ من ابتدا ترديد داشتم که اين برهان را ، که ضعيف ترين و کم ارج

ترين برهان نزد قدما است،‏ ذکر کنم.‏ اما کتاب آنوين پس از انتشار به سال 2003 توجه رسانه ای فراوانی به خود

جلب کرد،‏ و برخی رويه های تبيينی را گرد هم آورد.‏ من قدری با مقاصد او همدلی داشتم،‏ چون همان طور که در

گفتم،‏ معتقدم که وجود خدا يک فرضيه ی علمی است که دست کم اصولاً‏ قابل بررسی می باشد.‏ همچنين

تلاش دون کيشوت وار آنوين جهت تعيين رقم احتمال وجود خدا کاملاً‏ سرگرم کننده است.‏

124 . Bayesian Argument

125 . The Probability of God, Stephen Unwin

www.secularismforiran.com


یعن

یها

ريي

یعن

ی ب

یدن

یعن

یها

یکا

88

عنوان فرعی کتاب،‏ ي

محاسبه ی ساده ای که حقيقت غائی را ثابت می کند،‏ همه ی نشانگان کتاب بعدی ناشر

را دارد،‏ چرا که چنين اعتماد متکبرانه ای در متن آنوين يافت نمی شود.‏ بهتر است اين کتاب را نوعی ‏"راهنمای

کاربردی"‏ محسوب کنيم،‏ ي

برای توضيح قضيه ی با سيِ‏

مثالی از اعمال

قضيه ی مقادير گنگِ‏ با سيِ‏

برای

يک بررسی موردی

مايه.‏

آنوين معادلاً‏ می توانست يک قاتل فرضی را مثال بزند.‏ بازرس شواهد را مرتب می

کند.‏ اثر انگشت روی تپانچه نشان از خانم پيکاک دارد.‏ اين ظنّ‏ را با يک کميّت احتمالاتی به او نسبت دهيم.‏ با اين

حال،‏ پرفسور پلوم هم انگيزه ای برای مقصر جلوه دادن اين خانم دارد.‏ پس احتمال مظنون بودن خانم پيکاک را

قدری کاهش دهيم.‏ طبق نظر کارشناس قضائی،‏ هفتاد درصد احتمال دارد که تپانچه از فاصله ی دور به دقت

شليک شده باشد،‏ و اين نشانگر مظنونی است که آموزش نظامی ديده است.‏ پس مقداری برای احتمال ظنّ‏ مان به

کلنل موستارد نسبت دهيم.‏


اما عاليجناب گرين بيشترين انگيزه را برای قتل داشته است پس تخمين عددی مان از

احتمال مظنونيت او را افزايش دهيم.‏ اما آن موی بلند طلايی روی ژاکت قربانی می تواند موی خانم اسکارلت

باشد...‏ و الی آخر.‏ ترکيبی از احتمالات کم و بيش سوبژکتيو در ذهن بازرس غليان می کند،‏ و او را به نتيجه گيری

گوناگون می کشاند.‏ اما فرض بر اين است که قضيه ی بايِس در نتيجه گيری نهايی به او کمک می کند.‏ اين

قضيه موتوری

اصل

برای رياضی

ترکيب احتمالات تخمينی

گوناگون و رسيدن به حکمی

نهايی

است،‏ که

تخمين

احتمالاتی کمّی خاص خود را دارد.‏ البته درستی تخمين نهايی هم فقط می تواند به درستی ارقام ورودی باشد.‏ اين

ورودی ها معمولاً‏ در معرض داوری سوبژکتيو اند،‏ با تمام ترديدهايی است که به ناگزير از آن ناشی می شود.‏


GIGO ‏(آشغال بدهی،‏ آشغال تحويل می گيری)‏ در اينجا هم برقرار است – و در مورد مثال آنوين از

احتمال وجود خدا،‏ ‏"برقرار است"‏ واژه ی بسيار ملايمی است.‏

آنوين يک مشاور مديريت ريسک است که

در مقابل شيوه های احتمالاتی رقيب،‏ پرچم

استنتاج بايسی را بر

افراشته است.‏ او کاربرد قضيه ی بايِس را،‏ نه در مورد يافتن قاتل،‏ بلکه درباره ی عظيم ترين نمونه ی آزمو

که وجود خدا باشد،‏ اعمال می کند.‏ روش او اين است که با عدم اطمينان کامل آغاز می کند،‏ ي

،

ابتدا به وجود و

عدم وجود خدا کميت 50 درصد نسبت می دهد.‏ سپس او شش فکت را در نظر می گيرد که ممکن است به مسئله

مربوط باشند،‏ و به هر يک ضريبی عددی نسبت می دهد و اين شش رقم را به موتور قضيه ی بايس می خوراند تا

ببيند اين موتور چه رقمی بيرون می دهد.‏

مشکل اينجاست که ) باز تکرار کنم)‏ شش ضريب داده شده،‏ کميت هايی

اندازه گيری شده نيستند،‏ بلکه داوری شخصی خود استفان آنوين می باشند،‏ که برای حل قضيه شکل عددی به خود

گرفته اند.‏ اين شش فکت از اين قرارند:‏

)


عاليجناب گرين نام شخصيتی در برخی بازي روی تخته ‏(کلودو)‏ است که در بريتانيا که محل ابداع بازی است)،‏ استراليا،‏

نيوزلند،‏ هند و ديگر کشورهای انگليسی زبان به جز آمري شمالی به همين نام شناخته می شود.‏ جالب اينکه در آمريکا نام اين

شخصيت به آقای گرين تغ يافته است.‏ قضيه از چه قرار است؟

∗ Garbage in, Garbage Out

www.secularismforiran.com


یها

89

همه ی ما درکی از خير داريم.‏

مردم کارهای شرمی کنند

)

طبيعت کارهای شر می کند

)

هيتلر،‏ استالين،‏ صدام حسين).‏

زلزله ها،‏ سونامی ها،‏ طوفان ها).‏

شايد معجزات کوچکی رخ دهند ‏(من کليدم را گم می کنم و دوباره پيدايش می کنم).‏

شايد معجزات بزرگی رخ دهند

مردم تجارب دينی دارند.‏

)

ممکن است عيسی پس از مرگ زنده شده باشد).‏

.1

.2

.3

.4

.5

.6

پس از يک مسابقه ی پر سروصدای بايسی،‏ که در آن خدا جلو می زند،‏ بعد عقب می ماند،‏ بعد سخت تقلا می کند

تا به حد نصاب 50 درصدی که از آن آغاز کرده برسد،‏ سرانجام خدا موفق می شود،‏ به لطف تخمين های آنوين،‏

به 67 درصد احتمال وجود دست يابد.‏ حال،‏ بماند که اين مسابقه چه ارزشی دارد ‏(به نظر من که هيچ).‏ سپس آنوين

تصميم می گيرد که احتمال با سیيِ‏ 67 درصد وجود به قدر کافی زياد نيست،‏ پس گام عجيبی برمی دارد تا با تزريق

فوری ‏"ايمان"،‏ اين احتمال را دوپينگ کند و به 95 درصد برساند.‏ اين کار به شوخی شبيه است،‏ اما او واقعا

‏ًهمين کار را می کند.‏ کاش می توانستم بگويم که او چطور اين مقادير را توجيه می کند،‏ اما در واقع هيچ توجيهی

در کار نيست.‏ من در جای ديگر هم اين ترهات را شنيده ام.‏ يک بار هنگامی که دانشمندان دينداری را که اتفاقاً‏ آدم

باهوشی هم بودند به چالش می گرفتم تا باورشان به خدا را توجيه کنند،‏ با وجود پذيرش اين که هيچ شاهدی بر

وجود خدا نيست،‏ باز می گفتند:‏ ‏"قبول دارم که هيچ شاهدی نيست.‏ اما به همين دليل است که اين باور را ‏"ايمان"‏

) می خوانند

واين جمله ی اخير را با اعتقادی طلبکارانه بيان می کردند،‏ نه با پوزش يا شرمندگی ).

شگفت آنکه،‏ فهرست شش گزاره ی آنوين،‏ نه برهان صُنع را شامل می شود،‏ و نه هيچ يک از باقی پنج ‏"اثبات"‏

آکوئيناس را،‏ و نه برهان های گوناگون هستی شناختی را.‏ او هيچ علاقه ای به اين برهان ها ندارد:‏ آنها حتی يک

نمه هم تخمين عددی احتمال وجود خدا را نمی افزايند.‏ او اين برهان را مطرح می کند و مثل يک احتمالات دان

خوب،‏ همه را عبث می شمارد.‏ فکر می کنم اين بخش اثرش ارزنده است،‏ هرچند دليل او برای رد برهان صٌنع با

دليل من فرق دارد.‏ اما به نظرم برهان هايی هم که او تدريجاً‏ اذن دخول شان را به دالان بايسی می دهد،‏ همان

قدر ضعيف هستند.‏ مقصودم فقط اين است که ضرايبی که آنوين به طريق سوبژکتيو وضع می کند،‏ با ضرايبی که

من وضع می کنم فرق دارند.‏ بالآخره،‏ داوری های سوبژکتيو برای کی اهميت دارند؟ به نظر آنوين،‏ اين فکت که

ما حسی از خوبی و بدی داريم کاملاً‏ حامی وجود خداست،‏ درحالی که من اصلاً‏ نمی فهمم چرا اين فکت بايد

موضع نخستين مان در قبال خدا ما را تغيير دهد.‏ در فصل های

6 و

7 کتاب نشان می دهم که برخورداری از حس

خوبی و بدی،‏ هيچ دليلی معتبری نيست که خوبی و بدی ارتباط آشکاری با وجود الاهيتی فراطبيعی داشته باشد.‏

درست مانند توانايی مان در لذت بردن از يک کوارتت بتهوون،‏ حس ما از خوبی نيز در صورت وجود يا عدم

وجود خدا همين طور دست نخورده می ماند.‏

www.secularismforiran.com


یعن

نيي

90

از سوی ديگر،‏ به نظر آنوين وجود شر و به ويژه بلايای طبيعی مثل زمين لرزه و سونامی به شدت خلاف احتمال

وجود خدا هستند.‏ در اين مورد،‏ داوری آنوين متفاوت با

126

‏"دادباوری"‏ ‏(ي

من اما همنوا با نظر بسياری از متألهان ناراحت است.‏

تبرئه ی مشيت الاهی در قبال وجود شر)‏ خواب را از چشم متألهان می ربايد.‏ کتاب مرجع

127

فلسفه ی آکسفورد ، که مرجع بسيار معتبری است،‏ مسئله ی شر را ‏"توانمندترين ايراد به خداباوری سنتی"‏ می

خواند.‏ اما اين ايراد فقط متوجه وجود يک خدای خوب است.‏ خوبی جزء تعريف فرضيه ی خدا نيست،‏ بلکه فقط

يک ضميمه ی مطلوب است که به آن الصاق کرده اند.‏

مسلماً‏ کسانی از سلک متألهان غالباً‏ در تمييز آنچه که صادق است و آنچه که دوست دارند صادق باشد،‏ دچار

ناتوانی مضمن هستند.‏ اما برای يک مؤمن پيشرفته تر که به وجود نوعی هوش فراطبيعی باور دارد،‏ حل و فصل

مسئله ی شر،‏ به سادگی آب خوردن است.‏ فقط کافيست خدا را بدنهاد فرض کنيد – مثل خدايی که در هر صفحه

از عهد قديم می خرامد.‏ يا اگر چنين خدايی را دوست نداريد،‏ خدای جداگانه ی اختراع کنيد،‏ و او را شيطان

بناميد،‏ و نبرد او با خدای خوب را عامل رنج موجود در جهان بشماريد.‏ يا فرض کنيد که خدا نسبت به رنج بشر

بی اعتناست.‏ يا – به عنوان يک راه حل پيشرفته تر – خدايی را فرض بگيريد که دغدغه هايی مهم تر از مصائب

بشری دارد.‏ يا خدايی که به رنج بشر بی اعتنا نيست،‏ اما اين رنج را بهايی می داند که بشر بايد بپردازد تا در

جهان منظم و قانونمند از اراده ی آزاد برخوردار باشد.‏ هر يک از اين بهانه ها خريدارانی نزد متألهان دارد.‏

به اين دلايل،‏ اگر قرار بود من تمرين بايسی آنوين را تکرار کنم،‏ نه مسئله ی شر مرا از فرض احتمال صفر ‏(در

مورد آنوين

50 درصد)‏

تکان می داد و نه ملاحظات اخلاقی.‏ اما نمی خواهم بر سر اين نکته بحث کنم،‏ چون هيچ

جاذبه ای در مجادله برسر عقايد شخصی نمی يابم،‏ چه نظر آنوين و چه نظر خودم.‏

برهانی که بسيار قوی تری است،‏ و بستگی به داوری شخصی هم

ندارد،‏ برهان نامحتملی است.‏ اين برهان به

طرز چشمگيری می تواند ما را از لاادری گری 50 درصدی حرکت دهد،‏ و بسی به دور از کرانه ی خداباوری

مورد نظر بسياری از مؤمنان،‏ و بسی به سوی کرانه ی بيخدايی مورد نظر من بکشاند.‏ تاکنون چندين بار به اين

برهان اشاره کرده ام.‏ کل اين برهان را می توان در اين پرسش آشنا خلاصه کرد که:‏ " چه کسی خدا را ساخته

بسياری است؟"‏

از مردم انديشمند اين پرسش را نزد خود کشف کرده اند.‏

فرض

يک خدای

طراح نمی

تواند

پيچيدگی سازمان يافته در جهان را تبيين کند زيرا خدايی که بتواند چيزی را طراحی کند بايد خودش به قدر کافی

پيچيده باشد که اين به نوبه ی خود محتاج قسمی تب

است.‏ خدا ما را به دور باطلی می کشاند که خود نمی تواند ما

را از آن برهاند.‏ چنان که در فصل بعد نشان خواهم داد،‏ اين برهان،‏ گرچه ازحيث فنی عدم وجود خدا را ثابت نمی

کند،‏ اما معلوم می کند که وجود او حقيقتاً‏ بسيار بسيار نامحتمل است.‏

126 . Theodicy

127 . Oxford Companion to Philosophy

www.secularismforiran.com


یعن

91

فصل 4

چرا به احتمال قريب به

يقين خدايی نيست

...

در تمام فرقه های دينی،‏ کاهنان از پيشرفت علم هراسانند.‏ همچون جادوگران در

طليعه ی سحر،‏ بشارت دهندگان ريزش عمارت مکرشان را برنمی تابند.‏

تامس جفرسون

بوئينگ 747 غائی

برهان نامحتملی وجود خدا،‏ برهان استواری است.‏

به نظر بسياری از بيخدايان،‏ برهان نامحتملی نيز مانند برهان

مألوف صُنع،‏ که محبوب ترين برهان بر وجود خداست،‏ قوی و مجاب کننده است.‏ برهان نامحتملی حقيقتاً‏ استوار

و به نظر من پاسخ ناپذير است–‏ البته درست خلاف نظر مطلوب خداباوران.‏ اگر اين برهان به درستی بيان شود،‏

تقريباً‏ اثبات می کند خدا وجود ندارد.‏

ناميده ام.‏

من اين اثبات احتمالاتی عدم وجود خدا را گشايش بوئينگ

128

747 غائی

نام اين برهان از تمثيل جالبی گرفته شده است که فِرِد هويل مطرح می کند:‏

بوئينگ

747 ی را تصور کنيد که

در يک انبار اوراقی افتاده است.‏ من مطمئن نيستم که آيا اين تمثيل از خود هويل باشد،‏ اما همکار نزديک او،‏

چاندرا ويکراماسينگ،‏ اين طور می گويد،‏ و ظاهراً‏ نقلی معتبر است

.[58]

هويل می گويد احتمال شکل گيری

حيات بر روی کره ی زمين بيش از احتمال اين نيست که تندبادی بر يک انبار اوراقی بوزد،‏ و از بخت خوش،‏

قراضه های داخل انبار را به

يک بوئينگ

747 بدل کند.‏ بعدها ديگران اين تمثيل را در مورد تکامل بدن جانداران

پيچيده به کار بردند.‏ به نظر می رسد که تکامل هم يک رخداد تصادفی بسيار نامحتمل باشد.‏ ايجاد يک اسب يا

زنبور يا شترمرغ حقيقی،‏ با قاطی کردن تصادفی اجزای تشکيل دهنده اش،‏ همان قدر بعيد است که ايجاد يک

بوئينگ

747 از قراضه های اوراقی.‏ خلاصه،‏ اين برهان محبوب خلقت گرايان است – و البته فقط مقبول کسانی

می افتد که الفبای تکامل توسط انتخاب طبيعی را نداند.‏ ي

کسانی که فکر می کند انتخاب طبيعی نظريه ای

درباره ی تصادف است.‏ حال آنکه معنای انتخاب طبيعی،‏ درست برخلاف معنای متعارفی تصادف می باشد.‏

128 . the Ultimate Boeing 747 gambit

www.secularismforiran.com


یما

یعن

92

شيوه ی کلی سوءبرداشت خلقت گرايان از برهان نامحتملی،‏ همواره يکسان است،‏ و اگر هم به مقتضای سياست


روز،‏ جامه ی بالماسکه ی ‏"آفرينش هوشمندانه"‏ بپوشد فرقی در اين سوءبرداشت ايجاد نمی کند.‏ خلقت گرايان

همواره پديده ای را – که غالباً‏ يا يک جاندار است يا يک اندامه ی پيچيده،‏ اما می تواند هر چيزی از يک مولکول

گرفته تا خود کيهان باشد – در نظر می گيرند و نامحتملی ايجاد آن را حمل بر آفرينش می کنند و می ستايند.‏ گاهی

هم از واژگان نظريه ی اطلاعات بهره می

گيرند و با تکيه بر معنای تخصصی محتوای اطلاعات،‏ به عنوان معيار

نامحتملی يا ‏"ارزش غافلگيری"،‏ داروينيست ها را به چالش می طلبند.‏ آنان می پرسند که داروينيسم چگونه می

تواند تکوين تمام اطلاعات موجود در ماده

ی

زنده را تبيين می

گاهی کنند.‏

هم خلقت گرايان شعار نخ ن

اقتصاددانان را تکرار می کنند که:‏ نهار مجانی وجود ندارد – و داروينيست ها را متهم می کنند که از کاه،‏ کوه

ساخته اند.‏ در واقع،‏ همان طور در اين فصل نشان خواهم داد،‏ انتخاب طبيعی داروينی،‏ تنها راه حل شناخته شده ی

اين معماست که اطلاعات از کجا آمده اند.‏ بدون انتخاب طبيعی اين معما پاسخ ناپذير است.‏ در اصل،‏ فرضيه ی

وجود خداست که می کوشد از هيچ،‏ چيزی بيرون بکشد،.‏ خدا در اين فرضيه هم خر را دارد و هم خرما را.‏ اما

توجه کنيم که هرچه احتمال وجود چيزی که می خواهيد وجودش را توضيح دهيد بعيدتر باشد،‏ طراح آن نيز دست

کم بايد به همان استبعاد باشد.‏ خدا بوئينگ

747 غائی است.‏

برهان نامحتملی می گويد امور پيچيده نمی توانند حاصل تصادف باشند.‏ اما خيلی ها ‏"ايجاد تصادفی"‏ را مترادف

با ‏"ايجاد بدون خالق هدفمند"‏ تعريف می کنند.‏ پس جای شگفتی نيست که نامحتملی را نشانگر آفرينش می گيرند.‏

انتخاب طبيعی داروينی نشان می دهد که از لحاظ احتمال زيست شناختی اين نگرش تا چه حد خطاست.‏ و گرچه

ممکن است داروينيسم مستقيماً‏ به جهان بيجان – مثلاً‏ کيهان شناسی – مربوط نباشد،‏ اما ورای حيطه ی اصلی

خود،‏ ي

زيست شناسی،‏ هم آگاهی ما را می افزايد.‏

اگر فهم ژرفی از داروينيسم داشته باشيم،‏ اين فرض سهل انگارانه را دربست نمی پذيريم که تنها آلترناتيو آفرينش،‏

تصادف است؛ و می آموزيم که در جستجوی مراحل تدريجیِ‏ پيچيدگی فزاينده باشيم.‏ پيش از داروين هم فيلسوفانی

مانند هيوم فهميده بودند که نامحتملی حيات،‏ ضرورتاً‏ به معنای آفريده شدن آن نيست،‏ اما آنان آلترناتيوی برای

آفرينش نمی شناختند.‏ پس از داروين،‏ همگی ما بايد عميقاً‏ در برابر هر ايده ی آفرينش شکاک باشيم.‏ قبلاً‏ در دام

توهم آفرينش افتاده ايم.‏ اما داروين آگاهی مان را چنان افزوده که می توانيم از افتادن مجدد در اين دام حذر کنيم.‏

ای کاش او در آگاه سازی همگی مان کامياب می شد.‏

انتخاب طبيعی به سان يک آگاهی افزا

در يک سفينه ی فضايی علمی-‏ خت يلی،‏ فضانوردی دلتنگِ‏ وطن با خود می گويد:‏ " فکر کن که الآن آنجا در زمين

بهار است!"‏ شايد شما فوراً‏ متوجه اشکال اين گفته نشويد،‏ چرا که شونيسم نيم کره ی شمالی،‏ ناآگاهانه در ذهن


آفرينش هوشمندانه را،‏ به طعنه ، خلقت گرايی در لباس پلوخوری ارزان خوانده اند.‏

www.secularismforiran.com


ی ا

یها

93

ساکنان و حتی غيرساکنان نيمکره ی شمالی رسوب کرده است.‏ ‏"ناآگاهانه"‏ واژه ی مناسبی برای توصيف اين

وضع است.‏ آگاهی افزايی در اينجا به کار می آيد.‏ در استراليا و نيوزلند می توانيد نقشه ای از کره ی زمين بخريد

که قطب جنوب در بالای آن قرار گرفته است.‏ اين فقط تدبيريک زيرکانه برای فروش نقشه نيست.‏ اگر اين نقشه ها

را به ديوار کلاس های درس مان در نيمکره ی شمالی بياوزيم چقدر می توانند آگاهی افزا باشند.‏ هر روز که بچه

ها اين نقشه را می بينند به خاطر می آورند که ‏"شمال"‏

يک جهت جغرافيايی

دلبخواه است که هيچ انحصاری بر

‏"بالا"‏ ندارد.‏ چنين نقشه ای برای کودکان هم آگاهی افزاست و هم فريبنده.‏ آنها به خانه خواهند رفت و اين نکته را

برای والدين شان تعريف خواهند کرد.‏ – و در ضمن،‏ يکی از بزرگ ترين مهارت های آموزگاری اين است که

چيزی به کودک ياد بدهيد که با آن بتواند والدين اش را شگفت زده کند.‏

فمنيست ها آگاهی

مرا درباره

ی

بگوييم"‏Herstory‏"،‏ مضحک است،‏ چون

قدرت آگاهی

افزايی

افزودند.‏

اگر بجای

"History" ‏[تاريخ]،‏

"his" در "history"

قدر از لحاظ ريشه شناسی واژگان احمقانه است که بشنويم،‏ در سال

هيچ ربطی به ضمير مذکر

his ندارد.‏

،1999

اين همان

يک کارمند دولتی در واشنگتن به

خاطر استعمال واژه ی "niggardly" ‏[لئيمانه]‏ شغل اش را از دست داد،‏ چون اين واژه را مصداق توهين نژادی

129

محسوب کردند.‏ همين که شقشقيه

فلسفی ی

مان فرو نشيند،‏ و از خنده دست برداريم،‏

ديگرگونه به تاريخ را نشان می دهد.‏ ضماير جنسيتی خط مقدم آشکار چنين آگاهی افزايی

herstroy

130

هستند.‏ [...]

ديدگاهی

فمينيسم به ما قدرت آگاهی افزايی را نشان داده است،‏ و من می خواهم همين شيوه را در مورد انتخاب طبيعی نيز

اعمال کنم.‏ انتخاب طبيعی نه تنها کليت حيات را تبيين می کند،‏ بلکه آگاهی ما را در اين زمينه نيز می افزايد که

چگونه علم می تواند ايجاد اندامه های پيچيده از شکل های ساده تر حيات را تبيين کند،‏ بدون اينکه هيچ هدايت

هدفمندی را فرض بگيرد.‏ فهم کامل از انتخاب طبيعی ما را به سوی حيطه های ديگر راهبر می شود.‏ و در زمينه

ديگر،‏ و شک ما را به آلترناتيوهای کاذبی که زيست شناسان پيش از داروين را فريفته بود،‏ می افزايد.‏ پيش

از داروين،‏ چه کسی می توانست حدس بزند که مثلاً‏ بال سنجاقک يا چشم عقاب که چنين آفريده شده می نمايد،‏

بتواند حقيقتاً‏ محصول يک توالی طولانی از علت های غيرتصادفی اما کاملاً‏ طبيعی باشد؟

داگلاس آدامز از گروش خودش به بيخدايی راديکال حکايت جالب و بامزه ی دارد – او بر واژه ی ‏"راديکال"‏

تأکيد می کند تا با اگنوستيک ها اشتباه گرفته نشود.‏ حکايت آدامز نشانگر توان آگاهی افزايی داروينيسم است.‏

اميدوارم خواننده اين نقل قول را حمل بر خودخواهی من نکند.‏ عذر من اين است که گروش آدامز به واسطه ی

کتاب های سابق من – که به قصد گرواندن هيچ کس نوشته نشده بودند – مرا واداشت تا اين کتاب را به خاطره ی

.

129

130

. چون شبيه واژه ی ،nigger به معنای کاکاسياه است.م

دنباله ی پاراگراف بحث کاربرد ضماير و نام های مذکر در واژگان انگليسی و در جاهايی است که منظور کليت انسان هاست.‏ اين

چند جمله در ترجمه حذف شد.‏ خلاصه ی کلام داوکينز اين است که امروزه کاربرد ضماير در زبان انگليسی با حساسيتی بيشتر و تلاش

بيشتری برای حفظ بی طرفی جنسيتی صورت می گيرد.م

www.secularismforiran.com


یرت

یحت

94

او تقديم کنم.‏ در مصاحبه ای با آدامز که پس از مرگ او در کتاب

131

قزل آلای شک چاپ شد،‏ روزنامه نگاری از

او می پرسد که چگونه بيخدا شده است.‏ آدامز ابتدا شرح می دهد که چگونه اگنوستيک شده و سپس می افزايد:‏

و فکر کردم،‏ فکر کردم و فکر کردم.‏ اما واقعاً‏ آن قدر نمی دانستم که جلوتر روم،‏ پس به هيچ نتيجه ای

نرسيدم.‏ من خيلی به ايده ی وجود خدا شک داشتم اما به قدر کافی مدل هايی را نمی شناختم که مثلاً‏

حيات و کيهان را تبيين کنند و همه چيز را در جای خود توضيح دهند.‏ اما به راه خودم ادامه دادم.‏ به

مطالعه و تفکر ادامه دادم.‏ حوالی سی سالگی ام ناگهان با زيست شناسی تکاملی آشنا شدم.‏ مخصوصاً‏

کتاب های ژن خودخواه و ساعت ساز نابينا نوشته ی ريچارد داوکينز را که خواندم،‏ ناگهان ‏(فکر می

کنم در حين خواندن دوباره ی ژن خودخواه)‏ همه چيز سرجای خود قرار گرفت.‏ به مفهومی رسيدم که

به رغم سادگی خيره کننده اش،‏ طبيعتاً‏ به پيچيدگی بينهايت و خيره کننده ای راه می برد.‏ حي

که اين

نگرش در من ايجاد کرد موجب شد تا،‏ صادقانه بگويم،‏ از احترام احمقانه ی مردم به دين حيرت کنم.‏

حيرت ناشی از فهم،‏ به زودی جای حيرت ناشی از جهل را گرفت.‏ [59]

البته مفهوم سادگی خيره کننده ای که آدامز از آن سخن می گويد،‏ هيچ ربطی به من ندارد.‏ اين آگاهی افزای علمی

غائی،‏ نظريه ی داروين درباره ی تکامل توسط انتخاب طبيعی است.‏ داگلاس،‏ يادت به خير.‏ تو باهوش ترين،‏

بامزه ترين،‏ آزادانديش ترين،‏ بذله گوترين،‏ بلندقدترين،‏ و احتمالاً‏ تنها گرويده ی من بودی.‏ ای کاش اين کتاب می

توانست تو را بخنداند – هر چند نه آن قدر که تو مرا خنداندی.‏

فيلسوفِ‏ دانای علم،‏ دانيل دِنِت،‏ يادآور می شود که تکامل برخلاف يکی از قديمی ترين ايده های ماست:‏ ‏"اين ايده

که برای ايجاد يک چيز ساده،‏ يک چيز باهوش عظيم لازم است.‏ من اين نظريه ی رو به زوال را نظريه ی

آفرينش می نامم.‏ شما هرگز نمی بينيد که يک نيزه،‏ نيزه ساز را بسازد.‏ هرگز نمی بينيد که يک نعل اسب،‏ نعلبند

بسازد.‏ هرگز نمی بينيد که يک کوزه،‏ کوزه گر بسازد.‏ " [60] آنچه که کمک داروين به انديشه ی بشری را چنين

انقلابی ساخته،‏ و چنين توان آگاهی افزايی به او داده،‏ اين است که او امکان فرآيندی را کشف کرد که چنين خلاف

عادت می نمود.‏

نزد دانشمندان برجسته ی رشته هايی جز زيست شناسی هم ميزان نياز به اين آگاهی افزايی شگفتی آور است.‏

فِرِد هويل،‏ فيزيک دان و کيهان شناس برجسته ای بود،‏ اما سوءتفاهم اش درباره

ديگرش در زيست شناسی،‏ مانند اينکه کوشيد فسيل

132

آرکائپتريکس را قلابی

ی بوئينگ

747 و اشتباهات

بداند،‏ نشان می دهند که او نيازمند

افزايش آگاهی اش از انتخاب طبيعی بوده است.‏ به گمانم،‏ در سطح روشنفکری،‏ او انتخاب طبيعی را می شناخت.‏

132

. Archaeopteryx نخستين فسيل جانوری شناخته شده ای که متعلق به يک پرنده شمرده می شود.‏ م

131 . The Salmon of Doubt

www.secularismforiran.com


یست

95

اما چه بسا لازم بود تا ابتدا در انتخاب طبيعی خيسانده شود،‏ در آن غوطه بزند،‏ و شنا کند.‏ تا بتواند قدرت واقعی آن

را دريابد.‏

را

علوم ديگر آگاهی ما را به گونه ای متفاوت می افزايند.‏ دانش خود فِرِد هويل از اخترشناسی ما را حيران می کند و

چه به معنای استعاری و چه تحت اللفظی کلمه باد نخوت مان فرو می نشاند تا نقش کوچکی را که در طی زندگانی

مان ايفا می کنيم درست دريابيم – تا به ياد داشته باشيم که ذره های خردی از غبار انفجار کيهانی بيش نيستيم.‏

زمين شناسی به يادمان می آورد که تاريخچه ی حيات ما،‏ چه به عنوان يک فرد و چه به عنوان يک گونه،‏ چقدر

کوتاه است.‏ اين دانش جان راسکين را آگاه کرد و او را واداشت تا به سال 1851 شِکوه کند که:‏ ‏"کاش زمين

شناسان مرا به حال خود می گذاشتند.‏ اما امان از پتک های مهيب شان!‏ در پس هر آيه ی انجيل طنين کوبش آن

پتک ها را می شنوم."‏ تکامل نيز همين بلا را بر سر حس ما از زمان می آورد – البته اين جای شگفتی نيست،‏

چون تکامل هم در مقياس زمان زمين شناختی عمل می کند.‏ اما تکامل داروينی،‏ و به ويژه انتخاب طبيعی،‏ اثر

ديگری هم دارد.‏ اين نظريه در حيطه ی زيست شناسی توهم آفرينش را می زدايد و به ما می آموزد که در حيطه

ی فيزيک و کيهان شناسی نيز در قبال هر نوع فرضيه ی آفرينش مشکوک باشيم.‏ به گمانم مقصود لئونارد

ساسکيند فيزيکدان هم همين نکته بوده که گفته:‏ ‏"من مورخ علم نيستم ‏،اما روی يک نکته شرط می بندم:‏ کيهان

شناسی مدرن حقيقتاً‏ با داروين و والاس آغاز می شود.‏

ارائه دادند که وجود کارگزاران فراطبيعی را کلاً‏ منتفی می کند

...

آنها برخلاف همه ی پيشينيان شان،‏ تبيينی برای هستی

داروين و والاس استانداردی نهادند که نه تنها

برای زيست شناسی،‏ بلکه برای کيهان شناسی نيز معتبر است."‏ [61] از جمله ی فيزيکدانان ديگری که هيچ

نيازمند چنين آگاهی افزايی نيستند،‏ می توان ويکتور استِنگر را نام برد که خواندن کتاب او را با عنوان آيا علم خدا

134

133

يافته است؟ ‏(پاسخ منفی است)‏ قوياً‏ توصيه می کنم،‏ و نيز کتاب پيتر اتکينز،‏ به نام بازبينی خلقت ، که اثر

محبوب من در زمينه ی نثر شاعرانه ی علمی است.‏

من همواره از خداباورانی در شگفت بوده ام که نه تنها آگاهی شان به اين سان افزوده نشده،‏ بلکه ظاهراً‏ از انتخاب

طبيعی به وجد آمده اند و آن را ‏"طريق الاهی خلقت"‏ شمرده اند.‏ آنان دريافته اند که تکامل توسط انتخاب طبيعی،‏

طريق بسيار ساده و پاکيزه ای برای ايجاد جهانی سرشار از حيات است.‏ اصلاً‏ لازم نيست خدا کاری کند.‏ پيتر

اتکنيز،‏ در کتابی که ذکر شد،‏ اين خط فکری را دنبال می کند و به اين نتيجه ی بيخدايانه می رساند که خدای

مفروض،‏ خدای تنبلی است که می خواهد برای انباشتن جهان از حيات،‏ متقبل زحمت هرچه کمتری شود.‏ خدای

تنبل اتکينز حتی از خدای دئي

روشنگران قرن هجدهمی تنبل تر است:‏

– dues otiosus

خدايی است به

معنای واقعی کلمه راحت طلب،‏ بی خيال،‏ عاطل،‏ زايد،‏ و بی فايده.‏ اتکينز ميزان کاری را که خدای تنبل بايد

انجام دهد گام به گام می کاهد تا اينکه سرانجام به هيچ می رسد:‏ خدا حتی لازم نيست که به خودش زحمت وجود

133 . Has Science Found God?, Victor Stenger

134 . Creation Revisited, Peter Atkins

www.secularismforiran.com


96

داشتن بدهد.‏ در اينجا،‏ به وضوح نکته ی هوشمندانه ی وودی آلن را به خاطر می آورم که می گفت:‏ " فکر نمی

کنم اگر خدايی در کار باشد،‏ موجود شرّی باشد.‏ اما بدترين چيزی که درباره او می توان گفت اين است که بگوييد

او اصولاً‏ يک موجود بيکاره است."‏

در مورد عظمت مسئله ای

پيچيدگی فرونکاستنی

که داروين و والاس حل کردند اغراق نمی

توان کرد.‏

آناتومی،‏ ساختار سلولی،‏

بيوشيمی و رفتار همه ی اندامه های زنده مثال هايی از کاربرد نظريه ی تکامل اند.‏ اما چشمگيرترين نمونه های

آفريده نما را مؤلفان خلقت گرا – به دلايل واضح – ذکر می کنند.‏ طرفه اينکه من هم مثال هايم را از يک کتاب

خلقت گرايان وام گرفته ام.‏ اين کتاب،‏ با عنوان

136

135

حيات چگونه به اينجا رسيد؟ ، توسط برج ديده بانی انجيل و

137

انجمن تراکت بدون نام مؤلف در يازده ميليون نسخه و به شانزده زبان چاپ شده،‏ و البته کتاب محبوبی است

چون قريب به شش تا از آن يازده ميليون نسخه را نيکخواهان از سراسر جهان به عنوان هديه ای نطلبيده برايم

فرستاده اند.‏

يک صفحه ی تصادفی از اين اثر مجهول المؤلف و کثيرالتوزيع را باز کنيم:‏ شرح اسفنجی است به نام سبد گُل

زُهره ‏(اوپلکتِليا)،‏ البته مزين به نقل قولی از سِر ديويد اَتِنبورو که می گويد:‏ ‏"هنگامی که به يک اسفنج پيچيده مثل

سبد گل زهره بنگريد،‏ عقل تان حيران می ماند.‏ چگونه ميليون ها سلول شِبه-مستقل ميکروسکوپی مخفيانه دست به

دست هم داده اند و چنين کلم ظريف و زيبايی را ايجاد کرده اند؟ ما نمی دانيم."‏ نويسندگان برج ديده بانی بدون

لحظه ای درنگ اين قصه را تکميل می کنند.‏ " اما يک چيز را می دانيم.‏ بعيد است اين طراحی حاصل بخت و

تصادف باشد."‏ درست هم می گويند.‏ طراحی حاصل بخت و تصادف نيست.‏ در اين يک مورد کاملاً‏ اتفاق نظر

داريم.‏ استبعاد احتمالاتی ايجاد پديده هايی مثل اسکلت اوپلکتليا،‏ مسئله ای اصلی است که هر نظريه ای در مورد

حيات بايد آن را توضيح دهد.‏ هرچه استبعاد احتمالاتی پديده ای بيشتر باشد،‏ بخت اينکه آن پديده حاصل تصادف

باشد کمتر است:‏ معنای استبعاد همين است.‏ اما اشتباه آنان اين است که فکر می کنند راه حل معمای استبعاد يا

آفرينش است و يا تصادف.‏ در حالی که راه حل اين مسئله آفرينش،‏ يا تصادف و يا انتخاب طبيعی است.‏ با توجه به

ميزان بالای استبعادی که در اندامه های زنده شاهديم،‏ تصادف جوابگوی اين استبعاد نيست،‏ و هيچ زيست شناس

عاقلی هم چنين ادعايی ندارد.‏ چنان که بعداً‏ خواهيم ديد،‏ فرض آفرينش هم يک راه حل واقعی نيست.‏ اما فعلاً‏ می

خواهم اين مطلب را دنبال کنم که هر نظريه درباره ی حيات،‏ بايد يک مسئله را حل کند:‏ اينکه چگونه از تصادف

بگريزد.‏

135 . Life – How Did It Get Here?

136 . Watchtower Bible

www.secularismforiran.com


یرت

97

با تورقی ديگر در کتاب ديده بان،‏ به شرح بليغی از درخت غول ‏(سکوئيا ندرون ژيگانتيوم)‏ می رسيم.‏ درختی که

من خيلی دوست دارم چون يک اصله از آن را در باغم دارم – نهالی است که فقط اندکی بيش از يک قرن از

عمرش می گذرد،‏ با اين حال بلندترين درخت ناحيه است.‏ درکتاب ديده بان می خوانيم:‏ " انسان نحيف،‏ ايستاده در

کنار تنه ی سکوئيا،‏ تنها می تواند در حي

خاموش به عظمت شاخسار اين درخت خيره شود.‏ آيا می توان باور

کرد که ايجاد اين غول عظيم الجثه از دانه ای خرد ثمره ی آفرينش نبوده باشد؟"‏ باز هم،‏ اگر می پنداريد که تنها

آلترناتيو آفرينش،‏ تصادف است،‏ بايد بگوييد نه،‏ نمی توان باور کرد.‏ اما در اينجا هم مؤلفان آلترناتيو واقعی را که

همانا انتخاب طبيعی باشد حذف می کنند.‏ يا به اين سبب که آن را نمی فهمند،‏ يا اينکه نمی خواهند آن را ذکر کنند.‏

همه ی گياهان،‏ از رازيانه ی ريزنقش گرفته تا چنار عظيم الجثه،‏ با فرآيند فتوسنتز انرژی کسب می کنند.‏ در اين

مورد هم ديده بان می گويد:‏ ‏"به گفته ی يک زيست شناس،‏

‏'فتوسنتز مستلزم حدود هفتاد واکنش شيميايی

است.‏ اين پديده حقيقتاً‏ معجزه آساست.'‏ گياهان سبز را ‏'کارخانه ها'‏ ی طبيعت خوانده اند.‏

کارخانه هايی

مختلف

زيبا،‏ آرام،‏

پاکيزه،‏ اکسيژن ساز،‏ تصفيه کننده ی آب و تغذيه کننده ی جهان.‏ آيا اين کارخانه ها همين طور تصادفی ايجاد شده

اند؟ آيا اين حرف باور کردنی است؟"‏ نه،‏ باور کردنی نيست؛ اما تکرار مثالی پشت مثال ديگر ما را به جايی نمی

رساند.‏ ‏"منطق"‏ خلقت گرايان همواره يکسان است.‏ برخی پديده های طبيعی چنان از نظر احتمالاتی بعيد هستند؛

چنان پيچيده،‏ زيبا و شگفت انگيز اند که امکان ندارد تصادفی به وجود آمده باشند.‏ اگر فکر کنيم که تنها آلترناتيو

تصادف،‏ آفرينش است بايد بگوييم که کار،‏ بايد کار يک آفريدگار باشد.‏ و پاسخ علم به اين منطق مغلوط نيز

همواره يکسان است.‏ آفرينش،‏ تنها آلترناتيو تصادف نيست.‏ آلترناتيو بهتر،‏ انتخاب طبيعی است.‏

در حقيقت،‏ آفرينش

اصلاً‏ يک آلترناتيو نيست،‏ چرا که خود آفرينش مسئله ای را پيش می کشد که غامض تر از آنی است که می کوشد

حل کند:‏ خود آفريدگار را چه کسی آفريده است؟ تصادف و آفرينش،‏ هيچ يک راه حل مسئله ی استبعاد احتمالاتی

نيستند،‏ زيرا يکی خود مسئله است و ديگری دور زدن مسئله.‏ راه حل واقعی،‏ انتخاب طبيعی است.‏ اين تنها راه حل

کارآمدی است که تاکنون مطرح شده است.‏ اين راه حل نه تنها کارآمد است،‏ بلکه شکوهمند نيز هست چرا که توان

خيره کننده ای دارد.‏

اما چرا انتخاب طبيعی راه حل مناسب مسئله ی استبعاد است،‏ اما آفرينش و تصادف از ابتدا پای در گل می مانند؟

پاسخ اين است که انتخاب طبيعی

138

يک فرآيند انباشتی است که مسئله ی استبعاد را به اجزای کوچک تر فرو می

شکند.‏ هر يک از اين اجزا اندکی نامحتمل اند،‏ اما استبعاد ندارند.‏ وقتی رخدادهای متعددی که هر کدام اندکی

نامحتمل اند در يک سلسله انباشته شوند،‏ حاصل اين انباشت بسيار بسيار مستبعد می شود،‏ چنان که ديگر تصادف

را يارای تبيين آن نيست.‏ برهان تکراری و ملالت بار خلقت گرايان فقط متوجه محصول نهايی اين انباشت است.‏

137 . Tract Society

138 . cumulative

www.secularismforiran.com


یان

یست

98

از آنجا که خلقت گرا تکوين استبعاد آماری را يک رخداد يگانه و يکضرب می انگارد،‏ کاملاً‏ از فهم مطلب فرو

می ماند.‏ او قدرت انباشت را در نمی يابد.‏

139

در کتاب صعود به قله ی محال ، من اين نکته را با تمثيلی بيان کرده ام.‏ کوهی را تصور کنيد که يک طرف آن

يک ديواره ی عمودی است که صعود از آن ناممکن است،‏ اما طرف ديگر اين کوه،‏ تا قله شيب ملايمی دارد.‏ در

قله ی اين کوه،‏

يک اندامه ی

پيچيده مانند چشم يا باکتری تاژک دار نشسته است.‏ اين انگاره ی مهمل را که اندامه

ها يکباره دارای پيچيدگی شده اند،‏ می توانيم به صعود از ديواره ی اين کوه تشبيه کنيم.‏ برعکس،‏ تکامل شبيه به

صعود از جبهه ی ديگر کوه است.‏ تکامل،‏ اين شيب ملايم را به آرامی از دامنه تا قله می پيمايد:‏ به همين سادگی!‏

اين اصل که صعود بايد از شيب ملايم باشد نه از ديواره،‏ آن قدر ساده است که عجيب می نمايد که چرا فهم آن

اين قدر طول کشيد تا داروين سر رسيد و آن را کشف کرد.‏ تا آن دوران،‏ سه قرن از

گذشته بود،‏ گرچه دستاورد نيوتون،‏ ظاهراً،‏ سترگ تر از کشف داروين می نمود.‏

annus mirabilis نيوتون

تمثيل رايج ديگری که برای توضيح استبعاد فراوان ايجاد پيچيدگی در جانداران ذکر می کنند،‏ تمثيل گاوصندوق

رمزدار بانک است.‏ به لحاظ نظری،‏ يک دزد بانک می تواند آن قدر خوش شانس باشد که اتفاقاً‏ شماره ی رمز

گاوصندوق را بيابد.‏ اما در عمل،‏ قفل گاوصندوق بانک طوری طراحی شده که استبعاد يافتن رمز آن در همان

حدود استبعاد ايجاد بوئينگ

747 فِرِد هويل است.‏ حالا تصور کنيد که يک قفل رمز بد طراحی شده باشد،‏ به

طوری که تدريجاً‏ سرنخ های کوچکی به دزد می دهد.‏ مثلاً‏ فرض کنيد که وقتی هر يک از رقم های انتخابی دزد

به رقم درست نزديک شود،‏ درِ‏ گاوصندوق جرينگی

خوشبخت عنقريب با کوله بار پول به خانه برمی گردد.‏

صدا کند،‏ و

يک سکه بيرون بيافتد.‏

در اين حالت دزد

خلقت گراي

زي

که می کوشند برهان نامحتملی را به نفع خود به کار گيرند همواره فرض می کنند که انتخاب

، مسئله ی همه يا هيچ است.‏ يک نام ديگر مغالطه ی ‏"همه يا هيچ"،‏ ‏"پيچيدگی فرونکاستنی"‏ است.‏ مطابق

اين مغالطه،‏ چشم يا می بيند يا نمی بيند؛ بال يا می پرد يا نمی پرد.‏ انگار که هيچ حالت ميانه ای مفيد نيست.‏ اما

اين کاملاً‏ اشتباه است.‏ در عمل اين حالت های ميانه بسيار اند – و نظريه ی تکامل هم دقيقاً‏ همين انتظار را دارد.‏

حيات واقعی،‏ شيب ملايم کوه محال را می پيمايد،‏ درحالی که خلقت گرايان تمام مسيرها را جز ديواره ی مهيب

پيش رويشان ناديده می گيرند.‏

داروين يک فصل کامل از منشاء انواع را به ‏"مشکلات نظريه ی هبوط با پيرايش"‏ اختصاص داد،‏ و منصفانه می

توان گفت که او در اين فصل مختصر،‏ تک تک به اصطلاح ايرادهايی را که تاکنون مطرح شده پيش بينی کرده و

پاسخ داده است.‏ سخت ترين اين ايرادها،‏ مسئله ی ‏"اندام های دارای کمال پيچيدگی"‏ بود که گاهی به اشتباه

139 . Climbing Mount Improbable

www.secularismforiran.com


پيچي"‏

یحن

یان

99

دگی فرونکاستنی"‏ خوانده می شود.‏ داروين چشم را به عنوان يک نمونه ی چالش برانگيز مثال زد:‏ " آشکارا

اعتراف می کنم که به غايت مهمل می نمايد که چشم،‏ با تمام تمهيدات تقليدناپذيرش برای تنظيم کانون خود متناسب

با فواصل مختلف،‏ تنطيم نور دريافتی،‏ و اصلاح انحراف های مستوی يا رنگی،‏ بتواند توسط انتخاب طبيعی ايجاد

شده باشد."‏ خلقت گرايان با شعف فراوان بارها و بارها اين جمله را نقل کرده اند.‏ لازم به ذکر نيست که آنها هرگز

دنباله ی اين جمله را نقل نکرده اند.‏ اين اعتراف آشکار و اغراق آميز داروين،‏ ابزاری بلاغی است.‏ او حريف را

جلو می کشد تا وقتی که نزديک شد،‏ ضربه ای کاری تر به او بزند.‏ آن ضربه،‏ تبيين مفصل و دقيق چگونگی

تکامل تدريجی چشم است.‏ درست است که داروين عباراتی مانند ‏"شيب ملايم به سمت قله ی محال"‏ يا ‏"پيچيدگی

فرونکاستنی"‏ را به کار نبرده است،‏ اما اساس هر دو را به روشنی دريافته بود.‏

اين پرسش ها که

"

نصف يک چشم به چه کار می آيد؟"‏ و يا ‏"نصف يک بال به چه کار می آيد؟"‏ نمونه هايی از

برهان ‏"پيچيدگی فرونکاستنی"‏ هستند.‏ يک واحد کارکردی را هنگامی دارای پيچيدگی فرونکاستنی می دانيم که

برداشتن يکی از اجزای آن واحد،‏ موجب اختلال کلی در کارکرد آن شود.‏ اين برهان فرض می گيرد که چشم و

بال پيچيدگی فرونکاستنی دارند.‏ اما همين که يک لحظه بيانديشيم،‏ بی درنگ مغالطه را درمی يابيم.‏ اگر عدسی

چشم يک بيمار مبتلا به آب مرواريد را با جراحی برداريم،‏ او ديگر بدون عينک نمی تواند تصاوير را به وضوح

ببيند،‏ اما آن قدر بينايی دارد که با درخت برخورد نکند و يا از صخره فرونيفتد.‏ درست است که داشتن نصف بال،‏

به خوبی داشتن يک بال کامل نيست،‏ اما مسلماً‏ از بال نداشتن بهتر است.‏ موقع سقوط از درختی به ارتفاع معين،‏

بال نصفه می تواند شدت ضربه ی برخوردتان به زمين را تخفيف،‏ و جان تان را نجات دهد.‏ و اگر 51 درصد از

يک بال را داشته باشيد،‏ می توانيد از درختی اندکی بلند تر بيافتيد و باز زنده بمانيد.‏ هر کسری از بال را که داشته

باشيد،‏ ارتفاعی هست که با داشتن آن بال،‏ جان تان نجات می يابد،‏ در حالی که اگر بال تان اندکی کوچک تر بود

از آن ارتفاع معين جان بدر نمی برديد.‏ اين آزمايش فکری درباره ی سقوط از درخت هايی با ارتفاع های معين،‏

يک شيوه ی درک اين مطلب است که،‏ به لحاظ نظری،‏ من

مزيت بال بايد شيب ملايمی داشته باشد که از

1 تا

100 درصد امتداد می يابد.‏ جنگل ها پر از جانوران هواسُر يا چَترباز هستند.‏ اين جانوران عملاً‏ مراحل مختلف

اين شيب صعودی بال به قله ی محال را نشان می دهند.‏

اگر بخواهيم برای کاربرد چشم هم مثالی مشابه کاربرد بال های ناقص هنگام افتادن از درختان با ارتفاعات مختلف

بزنيم،‏ به راحتی می توانيم موقعيت هايی را تصور کنيم که در آنها نصف يک چشم،‏ جان جانور را نجات می دهد،‏

در حالی که 49 درصد آن چشم چنين نمی کند.‏ اين شيب های ملايم تکاملی چشم را می توان در تغييرات شرايط

نوری،‏ و

تغييرات فاصله

پروازی،‏ حالت های مي

ی

تشخيص شکارچی

يا شکار–‏ –

يافت.‏

و درست مانند وضعيت بال ها و سطوح

چشم هم نه تنها قابل تصور اند،‏ بلکه در سراسر دنيای وحش فراوان اند.‏ کِرم پَهن،‏

چشمی دارد که با هر معيار معقولی،‏ محقرتر از نصف چشم انسان است.‏

حلزون دريايی

140

ناوتيلوس ‏(و چه بسا

140 . Nautilus

www.secularismforiran.com


ی ب

ی ا

ی ا

100

صدف های عموزاده اش که درياهای دوران های پالئوزويک و مزوزوئيک فراوان بودند)‏ چشمی دارد که در ميانه

ی راه چشم کرم پَهن و چشم انسان است.‏ برخلاف چشم کرِم پَهن که فقط نور و سايه را تشخيص می دهد،‏ اما

تصاوير را نمی تواند ببيند،‏ چشم ناوتيلوس شبيه دوربينی

عدسی است که می تواند يک تصوير حقيقی بسازد؛

اما تصوير آن در مقايسه با تصوير چشم ما تيره و تار است.‏ اگر بخواهيم در مقايسه با چشم خود نمره ای به اين

چشم بدهيم،‏ دقتی کاذب به خرج داده ايم،‏ اما هيچ آدم عاقلی نمی تواند انکار کند که چشم داشتن برای اين جانور بی

مهره و بسياری جانواردان ديگر،‏ بهتر از چشم نداشتن است و همگی اين چشم ها در جايی روی اين شيب پيوسته

و ملايم به سوی قله ی محال جای می گيرند.‏ بر روی اين شيب،‏ چشم ما نزديک به يک قله است – هرچند نه

مرتفع ترين قله،‏ اما يکی از مرتفع ترين قله ها.‏ در کتاب صعود به قله ی محال من يک فصل کامل را به چشم و

يک فصل را نيز به بال اختصاص داده ام،‏ و نشان داده ام که اين دو به چه سادگی توانسته اند آهسته

نه چندان آهسته)‏ اين مراتب صعودی را بپيمايند.‏ در اينجا اين موضوع را ختم می کنم.‏

وحتی شايد )

پس به روشنی ديديم که چشم ها و بال ها پيچيدگی فرونکاستنی

ندارند؛ اما نکته ی جالب تر از اين مثال های

خاص،‏ درس کلی است که بايد از آنها بياموزيم.‏ اين حقيقت که خيلی ها در اين مورد دچار اشتباه محض بوده اند

بايد ما را هشيار سازد تا در موارد کم تر واضح ديگر،‏ مانند موارد سلولی و بيوشيميايی ، که امروزه خلقت گرايان

با ترفند ‏"نظريه ی آفرينش هوشمندانه"‏ جار می زنند،‏ فريب نخوريم.‏

اين پيام هشداردهنده به ما می گويد:‏ بی درنگ اعلام نکن که چيزی دارای پيچيدگی فرونکاستنی است؛ ممکن است

جزئيات آن را با دقت کافی نديده باشی،‏ يا با دقت به آنها فکر نکرده باشی.‏ از سوی ديگر،‏ ما اهل علم نبايد دچار

اطمينان جزمی شويم.‏ شايد اموری در طبيعت باشند که،‏ به سبب پيچيدگی فرونکاستنی ذاتی شان،‏ حقيقتاً‏ شيب ملايم

کوه نامحتمل را مسدود کنند.‏ خلقت گرايان درست می گويند که اگر حقيقتاً‏ بتوان پيچيدگی فرونکاستنی

را نشان

داد نظريه ی داروين شکست می خورد.‏ خود داروين هم به اين مطلب اذعان داشت:‏ ‏"اگر در مورد هر اندامه ی

پيچيده ی موجود،‏ بتوان نشان داد که امکان ندارد پيچيدگی آن حاصل اصلاحات ظريف فراوان و پيوسته باشد،‏

نظريه ی من کاملاً‏ شکست می خورد.‏ اما من نمی توانم چنين موردی بيابم."‏

به رغم همه ی تلاش های مجدّانه و

در واقع عبث،‏ نه داروين توانست چنين موردی بيابد و نه هيچ کس ديگری پس از داروين.‏ نامزدهای

برای اين نوشداروی خلقت گرايان پيشنهاد شده اند اما هيچ يک از محک تحليل سر بلند در نيامده اند.‏

بسياری

در هر حال،‏ گرچه يافتن يک پيچيدگی فرونکاستنی نظريه ی داروين را ابطال خواهد کرد،‏ اما از کجا معلوم که

چنان يافته ای نظريه ی آفرينش هوشمندانه را نيز ابطال نکند؟ در حقيقت،‏ اين نکته از پيش نظريه ی خلقت

هوشمند را ابطال کرده است،‏ زيرا،‏ چنان که بارها گفته ام و باز هم خواهم گفت،‏ دانش ما درباره ی خدا هر قدر هم

اندک باشد،‏ می توانيم با اطمينان بگوييم که اگر خدايی در کار باشد،‏ آن خدا نيز ناگزير بايد بسيار بسيار پيچيده و

البته فرونکاستنی باشد!‏

www.secularismforiran.com


یعن

یدل

یعن

101

پرستش شکاف ها

جستجو برای يافتن نمونه های خاصی از پيچيدگی فرونکاستنی،‏ اساساً‏ شيوه ای غيرعلمی است،‏ ي

نمونه ی

خاصی از نتيجه گيری بر پايه ی جهل فعلی است.‏ اين شيوه،‏ به منطق مغلوطِ‏ ‏"خدای شکاف ها"‏ متوسل می شود.‏

141

ديتريش بونهوفرِ‏

الاهيدان نيز اين شيوه را محکوم می

کند.‏

خلقت گرايان مشتاقانه در پی

يافتن شکافی

در

معرفت يا فهم کنونی ما هستند.‏ اگر يک شکاف ظاهری بيابند فرض می کنند که ناگزير خدا بايد آن را پر کند.‏ مايه

ی نگرانی متألهان متجددی مانند بونهوفر اين است که با پيشرفت علم،‏ شکاف ها تنگ تر می شوند،‏ و به تدريج

ديگر کاری برای خدا و جايی برای مخفی شدن خدا باقی نمی ماند.‏ اما مايه ی نگرانی دانشمندان چيز ديگری

است.‏ اذعان به نادانی خود،‏ و حتی ابراز مسرت از نادانی،‏ بخش ذاتی فعاليت علمی و چالشی برای فتوحات آتی

است.‏ چنان که دوستم مَت ري

نوشته است،‏ ‏"اغلب دانشمندان از آن چه که تاکنون کشف شده خسته شده اند.‏

نادانسته هاست که آنها را پيش می راند."عارفان،‏ راز را می ستايند و می خواهند همچنان راز باقی بماند.‏ اما

دانشمندان راز را به دليلی ديگر می ستايند:‏ راز کاری به دستشان می دهد.‏ به بيان عام تر،‏ چنان که در فصل

نيز تکرار خواهم کرد،‏ يکی از اثرات حقيقتاً‏ مخرّب دين اين است که تعليم می دهد بايد از جهل خود خرسند بود.‏

8

هر علم خوبی به جهل و رازآلودگی ‏(موقتی)‏ خود اذعان دارد.‏ پس به بيان مؤدبانه،‏ جای تأسف است که راهکار

اصلی مبلغان آفرينش اين فعاليت تخريبی است که شکاف هايی در معرفت علمی بجويند و ادعا کنند که بديهی است

که ‏"آفرينش هوشمندانه"‏ اين شکاف ها را پر می کند.‏ نمونه ی زير را که يک مثال فرضی اما کاملاً‏ شايع است

ملاحظه کنيد.‏

يک خلقت گرا می

گويد:‏ ‏"مَفصل زانويی

يک قورباغه

راسويیِ‏ ی

کمياب،‏ به طرز فروکاهش

ناپذيری پيچيده است.‏ هيچ جزئی از آن بدون هماهنگی با ديگر اجزاء کار نمی کند.‏ شرط می بندم شما هرگز نمی

توانيد ايجاد مفصل زانويی قورباغه ی راسويی را با تکامل تدريجی توضيح دهيد."‏ اگر دانشمند نتواند جواب جامع

و فوری به اين مسئله بدهد،‏ خلقت گرا اين نتيجه ی

رقيب،‏ ي

نظريه

142

پيشفرض شده را می گيرد که:‏ ‏"بسيار خوب،‏ پس نظريه ی

143

ی ‏'آفرينش هوشمندانه'‏ به ناگزير پيروز است."‏ به منطق جانبدارانه ی اين استدلال توجه

کنيد:‏ اگر نظريه ی الف نتواند فلان مسئله را پاسخ دهد،‏ پس نظريه ی ب بايد درست باشد.‏ لازم به گفتن نيست که

اين استدلال از سوی ديگر دنبال نمی شود.‏ بدون اينکه بررسی کنند که آيا در هر مورد خاص،‏ نظريه ی پيشفرض

نسبت به نظريه ی حريف برتری دارد يا خير،‏ می گويند بايد نظريه ی پيشفرض را پذيرفت.‏ نظريه

ی آفرينش

هوشمندانه را بدهتاً‏ برگ برنده محسوب می کنند و آن را کاملاً‏ بی نياز از هرگونه پاسخگويی به پرسش هايی که

در برابر نظريه ی تکامل مطرح می شود می شمارند.‏

141 . Dietrich Bonhoeffer

142 . default

www.secularismforiran.com


یعن

یها

ريي

102

در اينجا اما حرف من اين است که اين ترفند خلقت گرايان،‏ تمجيد معمول دانشمندان از عدم قطعيت ‏(موقتی)‏ را تباه

می کند؛ تمجيدی که در واقع ضروری است.‏

ممکن است دانشمند امروزی ه دلايل صرفاً‏ سياسی در پاسخ به آن

مدعی آفرينش آن قورباغه درنگ کند و نگويد که:‏ ‏"هوم،‏ نکته ی جالبی است.‏ نمی دانم مفصل زانويی قورباغه ی

راسويی چطور تکامل يافته است.‏ من در مورد قوباغه های راسويی تخصص ندارم.‏ بايد سری به کتابخانه ی

دانشگاه بزنم و نگاهی بياندازم.‏ شايد پروژه ی جالبی برای يک دانشجوی فوق ليسانس باشد."‏ هنگامی که دانشمند

چنين پاسخی بدهد – و خيلی پيش از آنکه دانشجو پروژه اش را شروع کند – نتيجه ی پيشفرض خلقت گرايان،‏ در

يک جزوه ی تبليغی شان تيتر می شود:‏ " طراحی قورباغه ی راسويی تنها می تواند کار خدا باشد."‏

پس ميان رويکرد دانشمند و رويکرد خلقت گرا به مجهولات،‏ تقارن ناميمونی هست.‏

هر دو به مجهولات نياز

دارند.‏ امر مجهول برای دانشمند هدف پژوهش است،‏ اما برای خلقت گرا نشانگر پيروزی نظريه ی مطلوب اش

است.‏ نظريه ی آفرينش هوشمندانه هيچ شاهدی بر درستی خود ندارد،‏ جز اينکه مثل دانه ای در شکاف های باقی

مانده در معرفت علمی جا خوش کند.‏ دقيقاً‏ به همين خاطر است که نياز علم به يافتن شکاف ها و تبديل شان به

حيطه های جديد پژوهشی،‏ همواره نظريه ی آفرينش هوشمندانه را هراسان می کند.‏ و به همين سبب،‏ علم در مقابل

اين الاهيات عوامفريب و خام،‏ ي

را با متألهان پيشرفته ای مانند بونهوفر متحد می يابد.‏

الاهيات شکاف که می خواهد شکاف ها را با آفرينش هوشمندانه پر کند خود

نظربازی خلقت گرايان با ‏"شکاف ها"ی تاريخ فسيلی،‏ نمايانگر کل الاهيات شکاف است.‏ زمانی من مطلبی نوشتم

در مورد دورانی که اصطلاحاً‏ انفجار کامبرين خوانده می شود.‏ آن نوشته را با اين جمله آغاز کردم که،‏ ‏"انگار که

فسيل ها بدون هرگونه تاريخ تکاملی آنجا نهاده شده اند."‏ اين جمله هم پيش درآمدی بلاغی بود.‏ قصد من از نوشتن

آن اين بود که اشتهای خواننده را برای توضيحات تکميلی برانگيزم.‏ اکنون که با تأسف به گذشته می نگرم،‏ می بينم

که چقدر قابل پيش بينی بود که خلقت گرايان توضيحات پيرو آن جمله را به کناری نهند و آن جمله ی آغازين را

سرخوشانه خارج از زمينه اش نقل کنند.‏ خلقت گرايان عاشق ‏"شکاف ها"ی تاريخ فسيلی هستند،‏ همان طور که

شيفته ی همه ی شکاف های تبيينی هستند.‏

144

بسياری از گذارهای تکاملی به روشنی توسط زنجيره های کم و بيش پيوسته از از فسيل های تدريجاً‏ تغ

يابنده،‏ مشخص شده اند.‏ اما حلقه های بعضی از زنجيره ها هم يافت نشده است،‏ و اين حلقه های مفقوده همان

‏"شکاف"‏

مشهور هستند.‏ مايکل شِمِر به شيوايی خاطرنشان کرده که کشف هر فسيل تازه،‏ ‏"شکاف"‏ محبوب

خلقت گرايان را به دو نيم می کند و آن ‏"شکاف"‏ درست دو برابر می شود!‏ در هر حال،‏ همواره حواس تان به

143 . intelligent design

144 . transitions

www.secularismforiran.com


یحت

یان

یها

یست

103

استفاده ی ناموجه خلقت گرايان از نگرش پيشفرض شان باشد.‏ اگر فسيلی گواه بر يک گذار تکاملی معين يافت

نشود،‏ پيشفرض آنان اين است که گذاری تکاملی در کار نبوده و لذا کار بايد کار خدا باشد.‏

چه در تکامل و چه در هر علم ديگر،‏ اين فرض که بايد شواهد کاملی برای هر روند تکاملی موجود باشد،‏ خواستی

کاملاً‏ غيرمنطقی است.‏ درست به اين می ماند که فرض کنيم برای متهم کردن کسی به قتل،‏ بايد ثبت کامل سينمايی

حرکات قاتل در صحنه ی جنايت،‏ بدون فقدان حتی يک فريم موجود باشد.‏ اما تنها بخش قليلی از جسد جانوران به

فسيل بدل می شود،‏ و از بخت خوش مان است که همين قدر فسيل های مي

می کنيم.‏

از زنجيره های تکاملی را هم پيدا

اگر هيچ فسيلی را هم پيدا نمی کرديم،‏ هنوز می توانستيم از منابع ديگر،‏ مانند ژنتيک مولکولی و

پراکندگی های جغرافيايی ، شواهد کاملاً‏ قوی دال بر صحت نظريه ی تکامل بيابيم.‏

از سوی ديگر،‏ نظريه ی

تکامل اين پيشگويی قوی را دارد که حتی اگر يک فسيل در چينه ی زمين شناختی نادرست يافت شود،‏ کل نظريه

بر باد فنا می رود.‏ هنگامی که

است.‏

145

يک پوپری دوآتشه هالدين را با اين پرسش به چالش گرفت که نظريه ی تکامل

چگونه ابطال می شود،‏ او پاسخ مشهورش را داد که:‏ ‏"وقتی خرگوش های فسيل شده در دوره ی پريکامبرين يافت

شوند."‏ به رغم افسانه های کذب از آب درآمده ی خلقت گرايان،‏ که مثلاً‏ گفته اند جمجمه ی انسان در غار مِژر،‏ يا

رد پای انسان در ميان فسيل های دايناسورها کشف شده،‏ در حقيقت هنوز هيچ فسيل نابهنگام اينچنينی يافت نشده

در ذهن خلقت گرايان،‏ بنا به پيشفرض شان،‏ شکاف ها را خدا پر می کند.‏ آنان اين رويه را در مورد تمام ديواره

کوه محال که شيب ملايم و تدريجی

تکاملی

هنوز مشخص نيست

يا مغفول مانده،‏ به کار می

در گيرند.‏

مواردی که داده ها کافی نيست،‏ يا فهم کافی حاصل نشده،‏ آنان بی درنگ فقدان شواهد را با پيشفرض خدا پر می

کنند.‏ توسل عجولانه به ‏"پيچيدگی فرونکاستنی"‏ نشانگر فقدان تخيل است.‏ خلقت گرايان بدون هرگونه استدلالی که

مؤيد پيچيدگی فرونکاستنی باشد فتوا می دهند که فلان اندامه ی زي

حالا اگر درباره ی چشم مقدورشان نشد،‏ گيريم يک عضو حرکتی باکتری تاژک دار يا

نمی تواند توسط تکامل ايجاد شده باشد.‏

يک مسير بيوشيميايی

را

مصداق پيچيدگی فرونکاستنی می شمارند،‏ بی آنکه هيچ تلاشی برای اثبات فرونکاستنی بودن آن به خرج دهند.‏ به

رغم حکايت های هشدار دهنده در مورد چشم ها،‏ بال ها و بسياری اندام های ديگر،‏ هر نامزد جديدی را که برای

کسب اين افتخار مشکوک بيابند،‏ فی البداهه دارای پيچيدگی فرونکاستنی می شمارند.‏ اما اندکی به اين موضوع

فکر کنيد.‏ آنان پيچيدگی فرونکاستنی را برهانی بر آفرينش می شمارند،‏ پس اعتبار آفرينش نمی تواند بيش از

اعتبار اين فتوا باشد.‏ شما به راحتی می توانيد اظهار کنيد که قورباغه ی راسويی ‏(يا سوسک بمب افکن،‏ يا کذا و

کذا)‏ نشانگر آفرينش است،‏ بدون اينکه برهان يا توجيه ديگری بياوريد.‏ اما اين طريق علم ورزی نيست.‏

145 . Haldane

www.secularismforiran.com


یست

یعن

یحت

یعن

یست

یعن

ی ب

104

انگاره ی آفرينش هوشمندانه از حيث منطقی معادل اين است که بگوييد:‏ " من ‏[اينجا اسم خودتان را بگذاريد]‏

شخصاً‏ نمی توانم هيچ طريقی بيابم که ‏[اينجا يک پديده ی زي

اين پديده دارای پيچيدگی فرونکاستنی است.‏ ي

را بگذاريد]‏ گام به گام ايجاد شده باشد.‏ بنابراين

آفريده شده است."‏ به اين ترتيب،‏ بی درنگ می بينيد که اين

استدلال کاملاً‏ شکننده است.‏ هر لحظه ممکن است دانشمندی سر برسد و يک حالت ميانه ی قبل ازآن پيچيدگی

مفروض را بيابد يا نشان دهد؛ يا دست کم،‏ چنان حالت ميانه ای را تصور کند.‏

را تبيين نکند،‏ اصلاً‏ منطقی نيست که فرض کنيم

‏"آفرينش هوشمندانه"‏

ي –

برهان ناباوری شخصی ناميده ام.‏

‏"آفرينش " بهترين تبيين برای آن باشد.‏

همان استدلال کلاسيک ‏"خدای شکاف ها"‏


اگر هيچ دانشمندی هم آن پديده

پايه ی استدلال نظريه ی

سست و زبونانه است.‏ من پيشتر آن را

فرض کنيد مشغول تماشای شعبده بازی محيرالعقولی هستيد.‏ در اين برنامه دو شعبده باز به نام های پِن و تِلِر

نمايشی دارند که در آن ظاهراً‏ هر دو با تپانچه به طرف هم شليک می کنند و هر کدام تير شليک شده از تپانچه ی

ديگری را به دندان می گيرد.‏

فرض کنيد تمام تدابير احتياطی را به کار گيريم تا خراش های روی گلوله ها با

تپانچه ها تطبيق شوند،‏ و کل شعبده بازی را يک عده تماشاگر متخصص اسلحه ی گرم از فاصله ی نزديک نظاره

کنند،‏ تا احتمال هرگونه حقه بازی از ميان برود.‏ با اين تفاصيل،‏ گلوله ی تپانچه ی پن در دهان تِلِر و گلوله ی

تپانچه ی تِلِر در دهان پِن جا خوش می کند.‏ من ‏[ريچارد داوکينز]‏ اصلاً‏ نمی توانم باور کنم که چگونه چنين شعبده

ای انجام می گيرد.‏

فهم متعارفی من از ژرفای وجود پيشاعلمی ام فرياد می زند که اين ماجرا باورکردنی نيست،‏

و مرا ناگزير می کند که بگويم ‏"بايد معجزه ای در کار باشد.‏ اين ماجرا هيچ گونه تبيين علمی ندارد.‏ پس بايد

فراطبيعی باشد."‏ اما صدای ضعيفی برخاسته از آموزش علمی ام نغمه ی ديگری ساز می کند.‏ پِن و تِلِر تردستان

بی بديلی در سطح جهانی هستند.‏ حتماً‏ اين ماجرا تبيين علمی کاملی دارد.‏ اما چون من خيلی خام هستم،‏ يا خيلی

دقت ام ، يا قدرت تخيل کافی ندارم،‏ راز ماجرا را نمی فهمم.‏ اين واکنش مناسبی در قبال شعبده ی مذکور است.‏ در

برابر يک پديده ی زي

که ظاهراً‏ پيچيدگی فرونکاستنی دارد نيز واکنش مناسب همين است.‏ کسانی هم که از

سردرگمی شخصی شان در مقابل يک پديده ی طبيعی فوراً‏ به نيايش شتاب زده ی فراطبيعت می رسند دست کمی

از احمق هايی ندارند که وقتی می بينند شعبده بازی يک قاشق را خم می کند فوراً‏ نتيجه می گيرند که با پديده ای

‏"پارانرمال"‏ سروکار دارند.‏

شيميدان اسکاتلندی،‏ کراين اسميت،‏ در کتابش

146

هفت سرنخ درباره ی تکوين حيات ،

با تمثيل طاق کمانی نکته ی

ديگری را ذکر می کند.‏ يک طاق کمانی که از کنار هم نهادن سنگ های سخت ساخته شده باشد بدون نياز به

ساروج يا سيمان،‏ استوار است و پيچيدگی فرونکاستنی دارد.‏ ي

اگر هر يک از سنگ های برسازنده ی اين طاق

را برداريم،‏ کل آن فرو می ريزد.‏ اما اين طاق را ابتداً‏ چگونه می توان ساخت؟ يک روش اين است که يک کپه از

سنگ های سخت در جايی بريزيم و سپس سنگ های اضافی را با دقت يکی يکی برداريم.‏ به بيان عام تر،‏ سازه

146 . Seven Clues to the Origin of Life, A.G. Crain-Smith

www.secularismforiran.com


یها

یعن

یعن

یحت

ی ا

یست

یعن

105

فراوانی را می توان به اين شيوه ساخت،‏ به طوری که دارای پيچيدگی فرونکاستنی باشند،‏ ي

با برداشتن

هر جزء شان،‏ کل سازه فرو ريزد.‏ سازه ها را می توان توسط داربست بندی ساخت و سپس داربست را برداشت

به طوری که ديگر معلوم نباشد که نخست داربستی نصب شده است.‏ همين که سازه کامل شد،‏ استوار می ايستد و

می توان با اطمينان داربست را برچيد.‏ در تکامل هم ممکن است که نياکان اندامه يا سازه ای که اکنون می بينيد

داربستی داشته اند که امروزه ديگر برچيده شده است.‏

ايده ی ‏"پيچيدگی فرونکاستنی"‏

مطرح کرد

.[62]

گرايش خلقت گرايی

147

جديد نيست،‏ اما خود اين اصطلاح را مايکل بِهی خلقت گرا به سال 1996

جديدی ی حيطه به سوی

در زيست شناسی،‏

بيوشيمی ي

و زيست

شناسی سلولی،‏ مديون اوست ‏(اگر مديون بودن واژه ی درستی باشد).‏ به گمان او برای شکار شکاف های محبوب

خلقت گرايان،‏ اين حيطه ها اميدبخش تر از شکاف های سابق در تکامل چشم ها و بال ها هستند.‏

سلولی،‏ بهترين مثالی که او توانسته از پيچيدگی فرونکاستنی ارائه دهد

باکتری تاژک دار است.‏

)

در حيطه ی

که باز هم مثال بدی است)‏ موتور حرکتی

موتور تاژکی اين باکتری،‏ اعجوبه ی طبيعت است.‏ از فنآوری انسانی که بگذريم،‏ اين باکتری تنها موجودی است

که يک محور دوّار دارد.‏ به گمانم،‏ اگر جانور بزرگ چرخداری می يافتيم،‏ می توانستيم بگوييم که نمونه ای عالی

از پيچيدگی

را فرونکاستنی

اعصاب و رگ ها می توانند از درون يک

يافته ايم،‏ و چه بسا به همين سبب باشد که جانورچرخداری


ياتاقان بگذرند؟ تاژک باکتری،‏ يک پروانه ی

وجود ندارد.‏

چگونه

نخ-مانند است که

باکتری با آن در آب نقب می زند.‏ به اين خاطر گفتم ‏"نقب می زند"‏ و نگفتم ‏"شنا می کند"‏ که در مقياس وجودی

باکتری،‏ مايعی مانند آب همان حس سيالتی را ندارد که ما حس می کنيم.‏ نزد باکتری،‏ آب بيشتر به شيره،‏ يا ژله يا

ماسه می ماند،‏ و حرکت باکتری در آب بيشتر به نقب زدن يا سوراخ کردن شبيه است تا به شنا کردن.‏

برخلاف به اصطلاح تاژک جانوران بزرگ تری مانند آغازيان،‏ حرکت تاژک باکتری شبيه به تازيانه زدن يا پارو

زدن نيست.‏ تاژک باکتری حقيقتاً‏ يک محور دوّار است که پيوسته با نيروی محرکه ی يک موتور مولکولی فوق

العاده کوچک درون ياتاقان خود می گردد.‏ در سطح مولکولی،‏ کارکرد موتور اساساً‏ مانند کارکرد يک ماهيچه

است،‏ اما برخلاف انقباض های

متناوب ماهيچه ای،‏ گردش تاژک باکتری سيصدوشصت درجه ای


است به

147 . Michael Behe

His Dark Materials

)


نمونه ی جانوران چرخدار را در يک داستان تخيلی می يابيم.‏ فيليپ پولمن،‏ نويسنده ی کودکان،‏ در کتابش

چنين گونه ای از جانواران را وصف می کند.‏ اين گونه به نام ‏"مولف ها"،‏ با درختانی همزي دارند که غلاف دانه شان کاملاً‏ گرد است

و سوراخی در وسط دارد.‏ مولف ها از اين دانه ها به جای چرخ استفاده می کنند.‏ چون اين چرخ ها جزئی از بدن مولف ها نيستند،‏ لازم

نيست که رگ و پی دور ‏'محور'‏ چرخ که پنجه ی قوی استخوانی يا شاخی جانور است)‏ بپيچد.‏ پولمن هشيارانه نکته ی ديگری را

نيز خاطرنشان می کند:‏ اين سيستم فقط به اين سبب کارآيی داردد که سياره با نوارهايی از بازالت مفروش شده است،‏ که نقش ‏'جاده'‏ را

ايفا می کنند.‏ چرخ در سنگلاخ ها کاربردی ندارد.‏


جالب اين که در حشراتی مانند مگس ها،‏ زنبورها و سوسک ها،‏ حرکت ماهيچه ای به طريق ديگری است.‏ ي حرکت ماهيچه های

بال اساساً‏ حرکتی تناوبی،‏ درست مانند يک موتور رفت و برگشتی است.‏ حشرات ديگر مثل ملخ ها برای هر ضربه ی بال به يک فرمان

عصبی نياز دارند ‏(مانند پرندگان)،‏ اما در زنبورها يک فرمان برای روشن کردن ‏(يا خاموش کردن)‏ حرکت تناوبی بال کافی است.‏

www.secularismforiran.com


ی ت

نيي

ی ت

ی ت

یدن

106

همين خاطر خلقت گرايان با شور و شعف آن را همچون يک موتور بيرون قايق خوانده اند ‏(گرچه با استانداردهای

مهندسی – و از لحاظ زيست شناختی – موتوری است بس ناکارآ).‏

بِهی هم بدون يک کلمه توجيه،‏ تب

يا توضيح،‏ صرفاً‏ ادعا می کند که موتور تاژکی باکتری يک پيچيدگی

فرونکاستنی است.‏ از آنجا که او هيچ استدلالی دال بر صحت ادعايش ارائه نمی دهد،‏ می توانيم مظنون باشيم که او

قدرت تخيل کافی ندارد.‏ او همچنين مدعی می شود که متخصصان زيست شناسی اين مسئله را ناديده گرفته اند.‏

2005

کذب اين ادعای اخير به سال در دادگاهی در پنسيلوانيا به سرپرستی قاضی جان ائی جونز اثبات شد و

مايه ی شرمساری بِهی گشت.‏ در آن دادگاه بِهی به عنوان شاهد متخصص از جانب گروهی از خلقت گرايان به

محکمه معرفی شد تا دعوی درج ‏"آفرينش هوشمند"‏ در مواد درسی يک مدرسه ی محلی را به کرسی بنشاند


خواستی که به قول قاضی جونز"سبک سری مهيجی"‏ بود ‏(چه بسا اين تعبير و گوينده ی آن در خاطره ها بمانند).‏

اما،‏ چنان که خواهيم ديد،‏ اين تنها تحقيری نبود که بِهی در آن محکمه متحمل شد.‏

کليد اثبات پيچيدگی فرونکاستنی،‏ اين است که نشان دهيم هيچ يک از اجزاء يک مکانيزم معين به خودی خود فايده

ای ندارد ‏(مثال محبوب بِهی،‏ تله موش است).‏ در حقيقت اما،‏ زيست شناسان به سادگی می توانند اجزائی را بيابند

که خارج از کليت خود نيز کارآيی دارند.‏ اين شامل موتور تاژکی باکتری و ساير نمونه های بِهی از به اصطلاح

پيچيدگی فرونکاستنی نيز می شود.‏ کِنِث ميلر از دانشگاه براون اين نکته را به خوبی بيان کرده،‏ و به نظرم حقاً‏

الاهه ی انتقام از ‏"آفرينش هوشمندانه"‏ شده است،‏ البته نه به اين خاطر که خود ميلر مسيحی معتقدی است.‏ من غالباً‏

کتاب ميلر با عنوان

می نويسند.‏

148

يافتن خدای داروين را به ديندارانی توصيه می کنم که پس از شيفته ی بِهی شدن برايم نامه

ميلر در مورد موتور دَوَرانی باکتری ها توجه ما را به مکانيزمی جلب می کند که سيستم ترشحی نوع سوم يا به

اختصار تی

149

اس اس خوانده می شود . کار تی

اس اس ايجاد حرکت دورانی نيست،‏ بلکه يکی از چندين

سيستمی است که باکتری های انگلی برای پمپ کردن ماده ی سمی از جداره ی سلولی خود به کار می برند تا

اندامه ی ميزبان خود را مسموم کنند.‏ در مقياس انسانی،‏ شايد فکر کنيم که اين کار شبيه چکاندن يا پاشيدن مايعی

از خلال

يک حفره باشد؛ اما در مقياس باکتريايی

شده،‏ يک پروتئين سه بعدی و بزرگ در همان ابعاد خود تی

وضع به گونه ای ديگر می نمايد.‏ هر مولکول ماده ی تراوش

اس اس است:‏ بيشتر به يک مجسمه ای صلب می

ماند تا به يک مايع.‏ هر يک از اين مولکول های سمّی توسط يک مکانيزم کاملاً‏ ساخت يافته رها می شوند.‏ اين

مکانيزيم بيشتربه ماشين فروش اتوماتيک که مثلاً‏ اسباب بازی

نوشي يا بطری

بيرون می

دهد می

ماند،‏ تا

سازوکار حرکتی باکتری ها اما نه از نوع انقباض ساده ‏(مانند ماهيچه ی پروازی پرنده)‏ است و نه رفت و برگشتی ‏(مانند ماهيچه ی

پروازی زنبور)،‏ بلکه يک روتور واقعی است:‏ از اين حيث،‏ جزء حرکتی باکتری شبيه موتور الکتريکی يا موتور وانکل است.‏

148 . Finding Darwin’s God, Kenneth Miller

Type Three Secretory System

149

. مخفف

www.secularismforiran.com


یکپ

ی ت ی ت

ی ت ی ت

ی ت

ی ب

یمن

107

روزنه ای که مايع از آن ‏"جاری"‏ شود.‏ خود ماشين توزيع کننده ی مولکول هم از تعداد کمی مولکول پروتئين

تشکيل شده،‏ که ابعاد و پيچيدگی هرکدام شان در حد مولکولی است که بيرون می دهند.‏ جالب اين که در باکتری

هايی هم که شباهت چندانی با هم ندارند ساختار اغلب اين ماشين های باکتريايیِ‏ مولکول پراکن مشابه است.‏ احتمالاً‏

ژن های ايجادکننده ی اين ماشين ها از باکتری های ديگر

"

کن،‏ بچسبان"‏ شده اند.‏ باکتری ها در کپی برداری

کاملاً‏ زبردست هستند.‏ اين هم خود مطلب جالب ديگری است اما جای بحث اش اينجا نيست.‏

مولکول های پروتئين تشکيل دهنده ی

اس اس بسيار شبيه مولکول های تشکيل دهنده ی موتور تاژکی

هستند.‏ به نظر يک تکامل گرا آشکار است که در خلال تکامل باکتری های تاژک دار،‏ مؤلفه های

به خدمت کارکرد ديگری درآمده اند که خيلی

ربط با کارکرد اوليه شان نيست.‏ با توجه به اينکه تی

اس اس

اس اس

مولکول ها را از خود بيرون می راند،‏ عجيب نيست که موتور تاژکی اين سازوکار اوليه را برای مقصود ديگری

به کار گرفته،‏ که همان دَوَارن مولکول های محور باشد.‏ مسلماً‏ مؤلفه های اصلی موتور تاژکی از قبل موجود بوده

و پيش از تکامل يافتن موتور تاژکی مشغول به خدمت ديگری بوده اند.‏ پس يکی از شيوه های مؤثر برای توضيح

اين که چگونه اجزای مکانيزم هايی که ظاهراً‏ پيچيدگی فرونکاستنی دارند توانسته اند به قله ی محال صعود کنند،‏

ملاحظه ی تغييرات در کارکرد مکانيزم های موجود است.‏

البته پژوهش های فراوانی بايد انجام داد،‏ که من مطمئن ام به ثمر خواهند رسيد.‏ اما اگر قرار بود که دانشمند هم با

پيشفرض رخوتناکی مانند ‏"نظريه ی آفرينش هوشمندانه"‏ دلخوش می شد،‏ اصلاً‏ چنين پژوهش هايی لازم نبود.‏

پيامی که يک ‏"نظريه پرداز نوعی آفرينش هوشمندانه"‏ می تواند برای دانشمندان داشته باشد اين است که:‏ ‏"اگر

نمی دانيد که چيزی چگونه کار می کند،‏ نگران نباشيد:‏ رهايش کنيد و بگوييد کار خداست.‏ نمی دانيد ضربان

عصبی

چگونه کار می

کند؟ بسيار خوب!‏

نمی

دانيد چگونه خاطرات در مغز ثبت می

شوند؟ چه عالی!‏

آيا

پيچيدگی فرآيند فتوسنتز سرگيجه آور است؟ مرحبا!‏ لطفاً‏ دنبال حل اين مسائل نرويد.‏ اصلاً‏ ول شان کنيد،‏ و به

درگاه خدا متوسل شويد.‏ دانشمند عزيز،‏ روی رازهايت کار نکن.‏ رازهايت را برای ما بياور،‏ چون به دردمان می

خورند.‏ جهل ذی قيمت را با تحقيق خود هدر نده.‏

وافر داريم."‏

ما به اين شکاف های شکوهمند که آخرين پناهگاه خداست نياز

آگوستين قديس اين مطلب را آشکارا چنين بيان می کند:‏ " وسوسه ی ديگری هست،‏ که حتی از باقی

وساوس خطرناک تر است.‏

اين مرض همانا کنجکاوی

است.‏

اين مرض ما را وامی

دارد تا بکوشيم رازهای

طبيعت را دريابيم و اسرار ورای فهم مان را که هيچ حاصلی برايمان ندارند بگشاييم " ‏(نقل از فريمن 2002).

نمونه ی ديگری از به اصطلاح ‏"پيچيدگی فرونکاستنی"‏ محبوب بِهی،‏ سيستم اي

را از زبان قاضی جونز بشنويم:‏

بدن است.‏ بگذاريم اين داستان

www.secularismforiran.com


یمن

یمن

یمن

یمن

یمن

نيي

یمن

108

اي

در واقع،‏ پس از بررسی های تطبيقی درباره ی مدعای پروفسور بِهی که در سال 1996 گفته بود علم

هرگز نخواهد توانست تبيينی تکاملی از سيستم اي

مقاله ی تحقيقاتی،‏ نُه کتاب،‏ و چندين فصل از کتاب های مرجع اي

سيستم اي

بدن جانداران ارائه دهد،‏ به ايشان پنجاه و هشت

شناسی درباره ی تکامل سيستم

ارائه شد؛ با اين حال،‏ ايشان همچنان تأکيد دارند که اين شواهد هنوز برای اثبات تکاملی بودن

بسنده ، و ‏"به قدر مکفی"‏ استوار نيستند.‏

اِريک روتچيلد،‏ سرپرست شورای شاکيان،‏ در طی بررسی تطبيقی بِهی را واداشت تا اقرار کند که اغلب آن پنجاه

و هشت مقاله را نخوانده است.‏ البته اين خيلی عجيب نيست،‏ چون اي

شناسی مبحث دشواری است.‏ موضوعی

که کمتر قابل بخشش می نمايد اين است که بِهی آن پژوهش ها را با اين عنوان که ‏"بی ثمر"‏ هستند رد کرد.‏ البته

اگر هدف تان هوچی گری در ميان مردم عادی و سياست مداران ساده لوح باشد،‏ و نه کشف حقايق مهمی درباره

ی جهان واقعی،‏ اين پژوهش ها بی ثمر هستند.‏ روتچيلد پس از استماع سخنان بِهی،‏ نتايجی را که هر آدم

منصفی بايد از آن محکمه می گرفت چنين شيوا جمع بندی کرد:‏

خوشبختانه دانشمندانی هستند که به دنبال پاسخ پرسش های تکوين سيستم اي

می گردند...‏ اين سيستم،‏

عامل دفاعی ما دربرابر ضعف ها و امراض مهلک است.‏ دانشمندانی که آن کتاب ها و مقالات را

نوشته اند در گمنامی متحمل آن زحمات شده اند،‏ بی آنکه نگران فروش کتاب هايشان يا کسب شهرت

برای خود باشند.‏ تلاش آنان در نبرد با امراض سخت و درمان بيماری ها به مدد ما آمده است.‏ برخلاف

آنان،‏ پروفسور بِهی و کل جريان آفرينش هوشمندانه هيچ کاری برای پيشبرد علم و دانش پزشکی نکرده

اند،‏ و پيام شان به دانشمندان نسل های بعد اين است که خود را به دردسر نياندازيد.‏ [64].

همان طور که جِری کوين،‏ ژنتيک دان آمريکايی،‏ در مرورش بر کتاب بِهی می گويد:‏ ‏"اگر بخواهيم درسی از

تاريخ علم بگيريم،‏ آن درس اين است که با زدن برچسب ‏"خدا"‏ به جهل مان ره به جايی نمی بريم."‏ بلاگر خوش

قريحه ای درباره ی مقاله ی کوين و من درباره ی آفرينش هوشمندانه در روزنامه ی گاردين،‏ چنين اظهار نظر

کرده است:‏

آيا فرض وجود خدا چيزی را تبيين می کند؟ نه،‏ خدا يک تب

نيست بلکه شکست تبيين است.‏ شانه بالا

انداختنی است و ‏"نمی دانم"‏ گفتنی که در زر ورق روحانيت و تعاليم دينی پيچيده اند.‏ اگر کسی پای خدا

را برای تبيين چيزی به ميان بکشد،‏ معمولاً‏ منظورش اين است که هيچ سرنخی در دست ندارد،‏ پس

راز را ناشی از آن وهم دست نيافتنیِ‏ ناشناختنیِ‏ آسمان نشين می شمارد.‏ اگر بپرسيد که منشاء فلان چيز

چيست،‏ به ظن قوی يک پاسخ مبهم شبه فلسفی دريافت می کنيد از اين قبيل که همواره موجود بوده،‏ يا

خارج از طبيعت بوده است.‏ که البته اين هيچ چيز را توضيح نمی دهد.‏ [65]

www.secularismforiran.com


یها

یمن

یها

109

داروينيسم آگاهی ما را به طرق ديگری نيز می افزايد.‏ اندامه های تکامل يافته،‏ گرچه غالباً‏ باشکوه و کارآمد می

نمايد،‏ نشانگر نقص هايی نيز هستند – درست همان طور که مطابق تاريخ تکاملی می توانيد انتظار داشته باشيد و

درست همان طور که اگر آفرينش در کار بود نمی توانستيد انتظار داشته باشيد.‏ من در ديگر کتاب هايم نمونه هايی

از اين نقص ها را ذکر کرده ام:‏ يکی از آنها نارسايی های عصب حنجره در اثرالتهاب گلو است،‏ که ناشی از

انحراف عظيم و مصرفانه ای در خط سير تکاملی اين عصب است.‏

بسياری از بيماری های انسان،‏ از درد مهره

پايين کمر گرفته تا فتق،‏ و از پايين افتادگی پستان گرفته تا آسيب پذيری در برابر عفونت های سينوسی،‏

مستقيماً‏ ناشی از اين هستند که امروزه ما بر دو پا راه می رويم،‏ در حالی که بدن مان در طی صدها ميليون سال

برای راه رفتن بر روی چهارپا شکل گرفته است.‏ ظلم و اسراف انتخاب طبيعی هم آگاهی افزاست.‏ به نظر می

رسد که شکارچيان به زيبايی ‏"آفريده"‏ شده اند تا طعمه ی خود را شکار کنند،‏ و شکارها هم به همان زيبايی

‏"آفريده"‏ شده اند تا از شکارچی بگريزند.‏ اما خدا طرف کيست؟

[66]

روايت سياره ای اصل آنتروپيک

اگر الهيدانان شکاف از خير چشم،‏ بال،‏ موتور تاژکی و سيستم اي

حيات دخيل می بندند.‏ ظاهراً‏ ريشه های تکامل شيميايی

بگذرند،‏ غالباً‏ مابقی اميد خود را به تکوين

مواد غيرزنده،‏ نشانگر شکافی است که از همه ی

ميان گذارهای تکاملی پيامد آن بزرگ تر است.‏ و از يک جهت هم اين شکاف بزرگ تر است.‏

شکاف

آن جهت بسيار

ويژه است،‏ و اصلاً‏ مايه ی آسايش عذرتراشان مذهبی نيست.‏ تنها يک بار لازم بوده که حيات تکوين يابد.‏ بنابراين

می توانيم بپذيريم که آن رخداد بينهايت نامحتمل بوده باشد.‏ چنان که نشان خواهم داد،‏ آن رخداد بارها و بارها

نامحتمل تر از آن چيزی بوده که در تصور غالب مردم بگنجد.‏

پس از تکوين حيات ، گام های تکاملی پيامد آن در

ميلون ها و ميليون ها گونه ی جانداران،‏ مستقلاً‏ تکثير شده اند.‏ اين گام های تکاملی به شيوه های تقريباً‏ مشابه در

طی دوران های زمين شناختی پيوسته تکرار شده اند.‏ پس نمی توانيم برای تبيين تکامل جانداران پيچيده،‏ از همان

استدلال آماری استفاده کنيم که بر تکوين حيات قابل اعمال است.‏ احتمال وقوع رخدادهای ايجادکننده ی تکامل

معمولی ، برخلاف احتمال تکوين

يگانه ی حيات

)

و شايد برخی موارد خاص)،‏ نمی توانند خيلی ناچيز بوده باشند.‏

شايد اين تمايز سردرگم کننده باشد،‏ و بايد آن را،‏ با استفاده از به اصطلاح اصل آنتروپيک،‏ بيشتر شرح دهم.‏ اصل

آنتروپيک را برَندون کارتر رياضيدان بريتانيايی در سال 1974 پيش نهاده است و دو فيزيکدان به نام های جان

بارو و فرانک تيپلر در کتاب شان اين موضوع بسط داده اند

.[67]

معمولاً‏ اصل آنتروپيک بر کل کيهان اطلاق

می شود،‏ که بعد به آن خواهم پرداخت.‏ اما فعلاً‏ اين اصل را در مقياس کوچک تر منظومه ای مطرح می کنم.‏ ما

www.secularismforiran.com


یعن

110

اينجا روی

زمين وجود داريم.‏

بنابراين زمين بايد از آن نوع سياراتی

باشد که قادر بوده تا ما را ايجاد کند و

بپروراند،‏ حال اين نوع سياره هرچقدر هم می خواهد نامعمول يا حتی يگانه باشد.‏ برای مثال،‏ گونه ی ما نمی تواند

بدون آب به حيات اش ادامه دهد.‏ زيست شناسان کيهانی برای جستجوی حيات های فرازمينی به دنبال نشانه ای از

آب در آسمان ها می گردند.‏ به دور يک ستاره ی معمولی،‏ مانند خورشيد ما،‏ ناحيه ای هست که نه خيلی گرم است

و نه خيلی سرد،‏ بلکه معتدل است.‏

150

اين ناحيه را ناحيه ی طلايی برای سيارات دارای آب مايع می خوانند.‏ بين

مدارهايی که آن قدر از ستاره دور اند که آب در آنجا يخ می زند و مدارهايی که آن قدر به ستاره نزديک اند که آب

در آنجا تبخير می شود،‏ يک نوار نازک مداری هست که ناحيه ی طلايی را در بر می گيرد.‏

همچنين مدارهای حيات پرور بايد تقريباً‏ مدوّر باشند.‏ در يک مدار خيلی بيضوی،‏ مانند مدار سياره ی دهم تازه

151

کشف شده که اصطلاحاً‏ زِنا ناميده می شود،‏ سياره فقط می تواند هر چند دهه ‏(ی زمينی)‏ يک بار از ميان ناحيه

ی طلايی به سرعت عبور کند.‏ خود زِنا،‏ حتی در نزديک ترين فاصله ی مداری اش از خورشيد که در هر

560

سال زمينی يک بار به آن می رسد،‏ اصلاً‏ وارد ناحيه ی طلايی هم نمی شود.‏ دمای دنباله دار هالی در نزديک

ترين فاصله اش به خورشيد

ی درجه 47

سانتيگراد و در دورترين فاصله به خورشيد منفی

سانتيگراد است.‏ مدار زمين اما،‏ مانند همه ی سيارات،‏ اساسًا يک بيضی است

در ماه جولای دورترين فاصله از خورشيد را دارد

270

)

ی درجه

که در ماه ژانويه نزديک ترين و


‏)؛ اما دايره حالت خاصی از بيضی است،‏ و مدار زمين چنان

دايره وار است که زمين هيچ گاه از ناحيه ی طلايی خارج نمی شود.‏ وضعيت زمين در منظومه ی شمسی از

جهات ديگری هم مساعد است که آن را مناسب تکامل حيات ساخته اند.‏ جاروبرقی عظيم گرانشی مشتری در جای

خوبی قرار گرفته تا خرده سياره های سرگردان در فضا را به کام خود بکشد و از تصادم مصيبت بارشان با زمين

جلوگيری کند.‏ تنها قمر نسبتاً‏ بزرگ زمين موجب می شود تا محور دوران ما استوار بماند [68]، و منظومه ی

شمسی به طرق ديگری هم به تقويت حيات در زمين کمک می کند.‏ خورشيد ما از اين جهت غيرمعمول است که

152

دوگانی نيست.‏ ي

يک ستاره ی همدم و مدار دوگانه ندارد.‏ البته ستارگان دوگانی هم می توانند سياره داشته

باشند اما مدار سيارات آنها درهم و برهم تر از آن خواهد بود که بتواند به تکامل حيات منجر شود.‏

در مورد حيات پروری غيرمعمول سياره ی ما دو تبيين ارائه شده است.‏

نظريه ی آفرينش می گويد که خدا جهان

را آفريد و زمين را در ناحيه ی طلايی قرار داد،‏ و همه ی جزئيات را هم عمداً‏ به نفع ما تنظيم کرد.‏ رويکرد

آنتروپيک به حيات اما بسيار متفاوت است،‏ و ته رنگی از داروينيسم دارد.‏ اکثريت غالب سيارات کيهان در ناحيه

ی طلايی ستاره ی مربوط شان قرار ندارند ، لذا مناسب حيات نيستند.‏

در هيچ کدام از اين اکثريت سيارات حيات

150 . Goldilocks zone

151 . Xena


اگر اين نکته برايتان شگفت آور است،‏ ممکن است دچار شوونيسم نيمکره ی شمالی باشيد،‏ که در ابتدای فصل 4 شرح داده شد.‏

152 . binary

www.secularismforiran.com


یات

یات

111

شکل نمی گيرد.‏ اما اقليت کوچکی از سيارات هستند که شرايط مناسب ايجاد حيات را دارند،‏ و ما ضرورتاً‏ در

يکی از اين سيارات اقليت زندگی می کنيم،‏ چون اينجا هستيم و داريم به اين قضيه فکر می کنيم.‏

شگفت اينکه عذرتراشان دينی عاشق اصل آنتروپيک هستند.‏ آنان به دلايلی کاملاً‏ بی پايه،‏ می انديشند که اين اصل

حامی مدعايشان است.‏ اما درست عکس قضيه صادق است.‏ اصل آنتروپيک،‏ مانند انتخاب طبيعی،‏ آلترناتيوی

برای فرضيه ی آفرينش است.‏ اين اصل،‏ با ارائه ی تبيينی عقلانی و فارغ از آفرينش هستی ما را در شرايط

مساعد فعلی توضيح می دهد.‏ فکر می کنم اشتباه ذهن مذهبی اين باشد که فکر می کند اصل آنتروپيک تنها تبيينی

است که تاکنون در زمينه ی حل مسئله ی حيات ارائه شده تا نشان دهد که چرا ما در مکانی حيات پرور زندگی می

کنيم.‏ اما آنچه که ديندار درنمی يابد اين است که دو راه حل برای حل اين مسئله پيشنهاد شده است.‏ يکی وجود

خداست و ديگری اصل آنتروپيک.‏ اين دو راه حل متعارض هستند.‏

تا آنجا که می دانيم،‏ شرط لازم برای ايجاد حيات،‏ وجود آب در حالت مايع است اما اين شرط به هيچ وجه کافی

نيست.‏ گرچه حيات بايد در آب شکل گيرد،‏ اما اين رخداد بسيار نامحتمل است.‏ همين که حيات شکل گرفت،‏ تکامل

داروينی سرخوشانه ادامه می يابد.‏ اما حيات ابتدا چگونه شکل گرفته است؟ شکل گيری حيات حاصل يک رخداد يا

يک رشته رخدادهای شيميايی

تشکيل دهنده

ی حيات

کمتر،‏ خود را تکثير می کرده است.‏

بوده است،‏ که در اثر آن شرايط حي

انتخاب طبيعی پديد آمده است.‏ عامل اصلی

يا دی.‏ نا ‏.آ بوده يا ‏(به احتمال بيشتر)‏ مولکول ديگری بوده که مانند دی.‏ نا ‏.آ،‏ اما با دقت

چه بسا مولکولی از قبيل آر.‏ نا

‏.آ بوده باشد.‏ همين که اجزای حي

هايی از مولکول های ژنتيک – پديد آمدند،‏ تکامل داروينی حقيقی می تواند آغاز شود و انواع پيچيده

تدريجاً‏ از پی

هم ظاهر شوند.‏

اما رخ دادن ناگهانی

و تصادفی

مولکول های

وراثتی،‏ از نظر بسياری

– گونه

ی حيات

کاملاً‏

نامحتمل می نمايد.‏ شايد اين رخداد بسيار بسيار نامحتمل باشد،‏ و من بايد بر اين نکته تأکيد کنم،‏ چون درونمايه ی

اصلی اين بخش از کتاب است.‏

پژوهش درباره ی ايجاد حيات موضوع پژوهشی شکوفايی است،‏ و تخصص مورد نياز برای پرداختن به آن شيمی

است،‏ که من ندارم.‏ من با کنجکاوی اين مبحث را از حاشيه دنبال می کنم،‏ و اگر تا چند سال ديگر ببينم که

شيميدانان گزارش دهند که توانسته اند با موفقيت حيات را به طور مصنوعی در آزمايشگاه ايجاد کنند،‏ شگفت زده

نخواهم شد.‏ با اين حال،‏ اين اتفاق هنوز نيفتاده است،‏ و هنوز می توان گفت که احتمال وقوع آن فوق العاده ضعيف

است،‏ و هميشه هم چنين بوده است

– گرچه

يک بار رخ داده است!‏

همان نکته ای را که در مورد مدارهای طلايی گفتيم در مورد ايجاد حيات نيز صدق می کند،‏ و می توانيم بگوييم

که هرقدر هم که ايجاد حيات نامحتمل بوده باشد،‏ می دانيم که در زمين اتفاق افتاده است چون ما الآن اينجا حیّ‏ و

حاضر هستيم.‏ در مورد ايجاد حيات هم،‏ درست مانند شرايط دمايی سياره،‏ دو فرضيه برای تبيين ماوقع هست:‏

www.secularismforiran.com


یست

یحت

یها

یها

یعن

112

فرضيه ی آفرينش و فرضيه ی علمی يا ‏"آنتروپيک".‏ فرضيه ی آفرينش می گويد که خدايی بوده که در لحظه ی

خطيری از هستی،‏ معجزه کرده و لهيبی الاهی در سوپ پيشازي

ايجاد شود.‏

دميده،‏ يا کاری از اين قبيل کرده،‏ تا دی.‏ نا ‏.آ

در اينجا هم مانند مورد ناحيه ی طلايی،‏ آلترناتيو آنتروپيک فرضيه ی آفرينش،‏ بر پايه ی احتمالات است.‏

دانشمندان معجزه ی اعداد بزرگ را مطرح می کنند.‏ تخمين می زنند که بين

1 تا

30 ميليارد سياره در کهکشان

ما،‏ و حدود 100 ميليارد سياره در کيهان باشد.‏ اگر بنا بر احتياط واجب از چند صفر صرف نظر کنيم،‏ با تخمين

محافظه کارانه می توان گفت که يک ميليارد ميليارد سياره در جهان هست.‏ حال،‏ فرض کنيد ايجاد حيات،‏ ي

تشکيل مولکولی مشابه دی.‏ نا ‏.آ،‏ رخدادی فوق العاده نامحتمل باشد.‏ فرض کنيد اين اتفاق چنان نادر باشد که از هر

يک ميليارد سياره فقط در يکی حيات ايجاد شود.‏ اگر شيميدانی مدعی شود که بخت به ثمر رسيدن پژوهش اش يک

در هزار است،‏ هر شورای تأمين اعتبار پژوهشی به او خواهد خنديد.‏ در اينجا ما از بخت يک در ميليارد سخن می

گوييم،‏ و باز...‏

[69]

با چنين بخت قليلی،‏ حيات در يک ميليارد سياره رخ می دهد – که البته زمين يکی از آنهاست.‏

اين نتيجه بسيار غافلگير کننده است،‏ پس باز می گويم:‏ اگر بخت شکل گيری خود به خودی حيات در يک سياره

يک در ميليارد باشد،‏ باز اين اتفاق نامحتمل و شگرف در يک ميليارد سياره رخ می دهد.‏ بخت يافتن هر يک از آن

سيارات اما،‏ يادآور ضرب المثل يافتن سوزن در کاهدان است.‏

اما ما نيازی نداريم تا راهمان را کج کنيم و سوزن

ديگررا بکاويم چرا که ‏(برگرديم به اصل آنتروپيک)‏ همه ی موجودات قادر به کنکاش،‏ حتی پيش از آنکه

جستجويشان را آغاز کنند،‏ خود ضرورتاً‏ سرنشين يکی از آن سوزن های کمياب هستند.‏

گزاره های احتمالاتی در زمينه هايی بيان می شوند که تا حد معينی مجهول است.‏

اگر ما هيچ چيز درباره ی يک

سياره ندانيم،‏ می توانيم فرض کنيم که بخت اينکه حيات در آن تکوين يافته باشد،‏ گيريم،‏ يک در ميليارد است.‏ اما

اگر به تخمين خود فرض جديدی را بيفزاييم،‏ وضع فرق می کند.‏ ممکن است يک سياره ی معين ويژگی های

خاصی داشته باشد،‏ مثلاً‏ يک رگه از عنصر خاصی در سنگ

آن فراوان باشد،‏ به طوری که احتمال تکوين

حيات در آن را تغيير کند.‏ به بيان ديگر،‏ برخی سيارات ‏"زمين وار"‏ تر از بقيه هستند.‏ البته خود زمين بيش از همه

ی سيارات زمين وار است!‏ اين نکته بايد تشويقی باشد برای شيميدانان تا بکوشند با تقليد شرايط اوليه ی کره ی

زمين تکوين حيات را در آزمايشگاه بازآفرينی کنند،‏ چون اين شيوه احتمال موفقيت شان را افزايش می دهد.‏ اما

محاسبه ی قبلی من نشان داد که حتی

يک مدل شيميايی

با بخت موفقيت يک در ميليارد هم هنوز پيشبينی می کند که

حيات در يک ميليارد سياره ی جهان تکوين می يابد.‏ و زيبايی اصل آنتروپيک اين است که برخلاف همه ی

شهودها به ما می گويد که از

يک مدل شيميايی

حيات تنها انتظار می رود که ايجاد حيات را در يکی از يک

www.secularismforiran.com


یحت

یحت

یعن

یحت

یکل

یست

113

ميليارد ميليارد سياره پيشبينی کند تا تبيين خوب و کاملاً‏ رضايت بخشی از وجود حيات در زمين بدهد.‏ من اصلاً‏

باور نمی کنم که در عمل،‏ ايجاد حيات هيچ جا چنين نامحتمل بوده باشد.‏ و فکر می کنم کاملاً‏ می ارزد که جهت

تکرار آن رخداد در آزمايشگاه پول صرف کنيم – و همچنين برای پروژه ی سِتی ‏[جستجوی حيات فرازمينی]،‏

چرا که فکر می کنم ممکن است حيات های هوشمند ديگری در کيهان وجود داشته باشند.‏

اگر بدبينانه ترين تخمين را در مورد احتمال تکوين خودبخودی حيات بپذيريم،‏ اين برهان احتمالاتی هيچ

اعتباری برای اين ادعا باقی نمی گذارد که برای پر کردن اين شکاف بايد به فرض آفرينش متوسل شويم.‏ نزد ذهنی

که احتمال و ريسک را با مقياس های روزمره بسنجد،‏ شکاف تکوين حيات از تمام شکاف های ظاهری تاريخ

تکاملی پرنکردنی تر می نمايد.‏ نمونه ی مقياس های ريسک پذيری روزمره،‏ مقياس ريسک پذيری شوراهای

تأمين اعتبار پژوهشی است که پيشنهادهای تحقيقاتی شيميدان ها را بررسی می کنند.‏ اما علمِ‏ آگاه به احتمالات،‏

شکافی به اين بزرگی را به آسانی پر می کند،‏ درحالی که همين علم احتمالاتی،‏ برپايه ی برهان

غائی"،‏ که پيش تر بيان کرديم،‏ ادعای وجود آفريننده ی الاهی را رد می کند.‏

747"

اما حالا برگرديم به نکته ی جالبی که مقصود اين بخش بود.‏ فرض کنيد کسی بکوشد انتخاب طبيعی را به همان

سياق که درباره ی تکوين حيات گفتيم،‏ ي

با توسل به تعداد بسيار فراوان سيارات موجود تبيين کند

واقعيت اين .

است که هر گونه ای،‏ و هر اندامه ای در هر گونه ی جانوری،‏ برای کاری که انجام می دهد مناسب است.‏ بالهای

پرندگان،‏ زنبورها و خفاش ها مناسب پرواز اند.‏ چشم ها مناسب ديدن اند.‏ برگ ها مناسب فتوسنتز اند.‏ ما در

سياره ای زندگی می کنيم که آکنده از حدود ده ميليون گونه ی جانوری است،‏ که هر کدام شان ظاهراً‏ نشانگر پندار

نيرومند آفرينش اند.‏ هر گونه ی جانوری با شيوه ی زندگی خود انطباق دارد.‏ آيا می توانيم با استفاده از برهان

‏"تعداد کثير سيارات"‏ همه ی اين اوهام آفرينش را توضيح دهيم؟ نه،‏ نمی توانيم،‏ مسلماً‏ نمی توانيم.‏

هم نکنيد.‏ اين نکته ی مهمی است چرا که به کانون جدی ترين بدفهمی داروينيسم راه می برد.‏

فکرش را

هر طور که با ارقام تعداد سيارات بازی کنيم،‏ بخت آن قدر مساعد نمی شود تا بتوانيم تنوع فراوان پيچيدگی های

حيات بر کره ی زمين را نيز به همان سياق تکوين حيات توضيح دهيم.‏ تکامل حيات با تکوين آن کاملاً‏ فرق دارد

چرا که،‏ تکرار کنيم،‏ تکوين حيات

يک اتفاق يگانه بود ‏(يا می توانست باشد)‏ که لازم بود فقط يک بار رخ دهد.‏

اما انطباق گزينشی ميليون ها گونه ی جاندار با محيط های جداگانه ی خود،‏ يک فرآيند مداوم است.‏

آشکار است که ما با يک فرآيند

بهينه سازی گونه های زي

زمين مواجهيم.‏ فرآيندی که در سراسر اين

سياره،‏ در تمام قاره ها و جزيره ها،‏ همواره در جريان است.‏ می توانيم با اطمينان پيشگويی کنيم که اگر ده ميليون

سال ديگر صبر کنيم،‏ با گونه های جديدی مواجه خواهيم شد که شيوه ی زيست آنها به همان خوبی گونه های فعلی

با محيط شان انطباق دارد.‏ اين يک پديده ی تکرار شونده،‏ قابل پيشبينی و چندگانه است،‏ و نه يک بخت احتمالاتی

www.secularismforiran.com


یدل

114

که با پيشگويی معلوم مان شود.‏

طبيعی.‏

و به لطف داروين،‏ می دانيم که اين پديده چگونه رخ می دهد:‏

توسط انتخاب

اصل آنتروپيک از تبيين جزئيات گونه گون موجودات زنده ناتوان است.‏

ما واقعاً‏ به جراثقال پرتوان داروين نياز

داريم تا گوناگونی حيات بر کره ی زمين ، و به ويژه پندار اغواگر آفرينش را توضيح دهيم.‏ تکوين حيات اما ورای

بُرد اين جراثقال قرار می گيرد،‏ زيرا پيش از تکوين حيات،‏ انتخاب طبيعی

در کار نيست.‏

اينجاست که اصل

آنتروپيک به کارمان می آيد.‏ با فرض تعداد بسيار زياد سيارات،‏ که فرصت های فراوانی برای ايجاد حيات فراهم

می کند می توانيم تکوين منحصربه فرد حيات را توضيح دهيم.‏ همين که آن بخت نخستين ايجاد شد – بختی که

اصل آنتروپيک با قاطعيت هرچه تمام تر به ارمغان می آورد – رشته ی کار به دست انتخاب طبيعی می افتد:‏ و

انتخاب طبيعی هيچ دخلی به بخت و اقبال ندارد.‏

با اين حال شايد تکوين حيات تنها شکاف عمده ای در داستان تکامل نباشد که با بخت و اقبال محض،‏ و به نحو

آنتروپيک پر شده باشد.‏ برای مثال،‏ همکارم مارک ري

عنوان فرعی

بيجا و گمراه کننده

ی

ژن مشارکت جو

153

در کتابش به نام جنّ‏ مِندل ) که ناشران آمريکايی اش

را به آن افزوده اند)‏

پيشنهاد کرده که تکوين سلول

يوکاريوتيک ‏(مثل سلول های بدن ما که يک هسته و چيزهای جوراجور و پيچيده ی ديگری مثل ميتوکوندريا دارند

که باکتری ها فاقد آنند)‏ از حيث احتمالاتی دشوارتر و حتی از تکوين خود حيات بعيد تر است.‏

154

ديگری که پر کردن آن شايد به همان ميزان دشوار باشد،‏ شکاف تکوين آگاهی است.‏

اينچنينی را می توان با اصل آنتروپيک چنين توضيح داد:‏

است،‏ اما تنها کسری

يوکاريوتيک وار برسند.‏

از اين شکل های

رخدادهای

حيات در ميلياردها سياره تا سطح باکتريايی

حيات توانسته اند از اين مرحله بگذرند و به مرحله

شکاف عمده ی

ی

155

يکّه ی

توسعه يافته

سلول های

156

و از ميان همه ی اين سلول ها،‏ کسر کوچک تری توانسته اند از رود روبيکون ثانوی

نيز بگذرند تا به مرحله ی آگاهی برسند.‏ اگر اين رخدادها يکّه باشند،‏ برخلاف انتخاب طبيعی عادی،‏ ديگر يک

فرآيند همه جا حاضر و هميشگی نيستند.‏ مطابق اصل آنتروپيک،‏ از آنجا که ما زنده ايم،‏ سلول های يوکاريوتيک

داريم و آگاه هستيم،‏ پس سياره مان بايد يکی از آن نادر سياراتی باشد که هرسه ی اين شکاف ها را پل زده اند.‏

انتخاب طبيعی به اين سبب مؤثر است که يک جاده ی يک طرفه و انباشتی به سوی بهينه سازی است.‏

آغاز حيات

به قدری بخت خوش نياز دارد،‏ و ‏"ميلياردهای ستاره"‏ ی اصل آنتروپيک اين بخت خوش را به آن ارزانی می

دارند.‏ شايد چند شکاف متعاقب ديگر هم در داستان تکامل باشند که به اقبال وقوع و اصل آنتروپيک برای توجيه

153 . The Mendel’s Demon, Mark Ridley

154 . consciousness

155 . one-off

.

156

رودی در شمال ايتاليا که در زمان ژوليوس سزار،‏ حد فاصل سرزمين گل از روم بود.‏ سزار پس از نبرد در سرزمين گل به قصد

ورود به روم با سپاه خود از اين رود گذشت.‏ چون عبور سپاه ايالتی يک سرداراز روبيکون و ورودش به سرزمين روم مجاز نبود اين

www.secularismforiran.com


یشت

یات

یعن

یعن

ريي

یها

115

نياز دارند.‏ اما هر تبيينی که برای حيات داشته باشيم،‏ مسلماً‏ آفرينش به کار تبيين حيات نمی آيد،‏ چرا که آفرينش

انبا نيست و لذا خود پرسش های بزرگ تری پيش می کشد – و مستقيماً‏ ما را به قضيه ی دور باطل

می گرداند.‏

747 باز

ما در سياره ای زندگی می کنيم که مطبوع شيوه ی زندگی مان است،‏ و ديديم که به دو دليل چنين است.‏ يکی اينکه

حيات تکامل يافته تا در شرايطی که سياره فراهم آورده شکوفا شود.‏ اين ناشی از انتخاب طبيعی است.‏ دليل ديگر،‏

اصل آنتروپيک است.‏ در جهان ميلياردها سياره هست،‏ و هر قدر هم که تعداد سيارات مساعد تکامل اندک باشد،‏

سياره ی ما ضرورتاً‏ يکی از آنهاست.‏ اکنون بايد اصل آنتروپيک را به مرحله ی پيش تری ببريم،‏ و از زيست

شناسی به کيهان شناسی بازگرديم.‏

روايت کيهانشناختی اصل آنتروپيک

نه تنها سياره ی ما مساعدی زندگی مان است،‏ بلکه جهان هم مساعد زندگی ماست.‏ می توانيم از بودن خود نتيجه

بگيريم که قوانين فيزيک به قدر کافی مساعد ايجاد حيات بوده اند.‏ تصادفی نيست که وقتی به آسمان شب می نگريم

ستارگان را می بينيم،‏ چرا که ستارگان

يک پيشنياز لازم برای وجود اغلب عناصر شيميايی

هستند،‏ و بدون شيمی،‏

حيات نمی توانست ايجاد شود.‏ فيزيکدانان محاسبه کرده اند که اگر قوانين و ثوابت فيزيک حتی اندکی متفاوت با

مقادير فعلی شان بود،‏ جهان چنان می شد که ديگر ايجاد حي

در آن ممکن نبود.‏ فيزيکدانان اين مطلب را به

انحای مختلف بيان می کنند،‏ اما نتيجه شان همواره تقريباً‏ يکسان است.‏ مارتين رييز در کتاب

157

فقط شش رقم ،

شش ثابت بنيادی را ذکر می کند که به باور فيزيکدانان در تمام کيهان يکسان اند.‏ هر کدام از اين شش رقم به

ظرافت تنظيم شده،‏ ي


حيات نبود.‏

اگر اندکی متفاوت با مقدار فعلی اش بود،‏ کل جهان ديگرگونه می شد و ديگر مساعد

از جمله ی اين ثابت های فيزيکی،‏ مقدار نيروی به اصطلاح ‏"قوی"‏ است،‏ ي

به هم مقيد می کند.‏ برای ‏"شکافتن"‏ هسته ی اتم،‏ بايد بر اين نيرو غلبه کرد.‏

نيرويی که اجزای هسته ی اتم را

نيروی قوی را با مقياس

E می سنجند

که برابر با نسبت جرمی از هسته ی هيدروژن است که هنگام همجوشی هسته های هيدروژن و ايجاد هليوم،‏ به

انرژی تبديل می شود.‏ مقدار اين ثابت در جهان ما برابر 0.007 است و چنين می نمايد که لازمه ی وجود شيمی

‏(که پيشنياز ايجاد حيات است)‏ اين باشد که ثابت نيروی قوی خيلی نزديک به مقدار

0.007 باشد.‏

تعداد عناصر

عمل سزار منجر به اعلام جنگ روميان به سزار شد...‏

هر عمل سرنوشت ساز.م

پس از اين واقعه ‏"گذشتن از روبيکون"‏ در فرهنگ اروپايی

اصطلاحی شد برای

157 . Just Six Numbers, Martin Rees


تا حدی به اين خاطر گفتم ‏"فرضاً"‏ که ما نمی دانيم صور بيگانه ی حيات چگونه می توانند باشند،‏ و تا حدی به اين خاطر که ممکن

است که اگر هر بار فقط پيامد حاصل از تغ يک ثابت را بررسی کنيم،‏ ممکن است دچار اشتباه شويم.‏ آيا ممکن نيست که ترکيب

ديگری از مقادير اين شش ثابت،‏ مساعد حيات باشند،‏ چنان که اگر تغييرات آنها را يکی يکی بررسی کنيم نتوانيم آن امکان های مساعد را

www.secularismforiran.com


یها

116

شيميايی

که ما می

شناسيم مشتمل بر حدود نود عنصر جدول تناوبی

است که به طور طبيعی

ايجاد شده اند.‏

هيدروژن ساده ترين و فراوان ترين عنصر است.‏ همه ی عناصر ديگر جهان نهايتاً‏ حاصل همجوشی هسته های

هيدروژن هستند.‏ همجوشی هسته ای فرآيند دشواری است که در شرايط فوق العاده داغ درون ستارگان

‏(و بمب

هيدروژنی)‏ رخ می دهد.‏ تعداد ستارگان نسبتاً‏ کوچک،‏ مانند خورشيد ما،‏ که فقط می توانند عنصر سبکی

مانند هليوم توليد کنند اندک است.‏ هليوم پس از هيدروژن دومين عنصر سبک در جدول تناوبی است.‏

اما تشکيل

اغلب عناصر سنگين تر نيازمند ستارگانی است که از خورشيد بزرگ تر و داغ ترباشند تا بتوانند در يک سلسله

فرآيندهای همجوشی هسته ای عناصر سنگين تر را ايجاد کنند.‏ جزئيات اين واکنش ها توسط فِرِد هويل و دو تن از

همکارانش تشريح شده است

)

و عجيب اينکه به پاس اين دستاورد،‏ سهمی از جايزه ی نوبلی که به ديگران دادند

نصيب هويل نشد).‏ گاهی ستارگان بزرگ،‏ يا سوپرنوآها منفجر می شوند و مواد درون خود را به صورت ابرهايی

از غبار در فضا می پراکنند.‏ اين مواد شامل عناصر جدول تناوبی هم هست.‏ اين ابرهای غباری تدريجاً‏ متراکم می

شوند و ستارگان و سيارات جديدی تشکيل می دهند،‏ که سياره ی ما يکی از آنهاست.‏ به همين سبب است که زمين

علاوه بر هيدروژن همه جا حاضر،‏ سرشار از عناصر ديگر است.‏ عناصری که بدون آنها شيمی،‏ و تکوين حيات،‏

محال می بود.‏

در اينجا نکته ی مربوط به بحث ما اين است که مقدار نيروی قوی تعيين می کند که سلسله همجوشی های هسته ای

تا کجای جدول تناوبی بالا می رود.‏ اگر مقدار نيروی قوی خيلی کوچک بود،‏ گيريم به جای

0.007 برابر 0.006

بود،‏ هيچ عنصری جز هيدروژن در جهان به وجود نمی آمد و هيچ شيمی جالب توجهی حاصل نمی شد.‏ اگر اين

مقدار خيلی بزرگ بود،‏ گيريم 0.008 بود،‏ همه ی هيدروژن جهان دچار همجوشی می شد و به عناصر سنگين تر

تبديل می شد.‏ چندان که می دانيم،‏ شيمی بدون هيدروژن نمی توانست به تکوين حيات بيانجامد.‏ بخشاً‏ به اين سبب

که بدون هيدروژن ديگر آبی در کار نبود.‏ ثابت نيروی قوی بايد درست حوالی مقدار طلايی

گوناگونی عناصر و شيمی جالب و مساعد حيات ايجاد می شود.‏

باشد تا 0.007

من ديگر به باقی شش ثابت فيزيکی مورد بحث رييز نمی پردازم.‏ کليت مطلب برای همه ی ثوابت يکسان است.‏

مقدار فعلی اين ثوابت در ناحيه ای طلايی قرار می گيرد که ورای آن تکوين حيات ممکن نمی شد.‏ اين مطلب را

چگونه تعبير کنيم؟ در اينجا هم از يک سو پاسخ خداباور را داريم و از سوی ديگر اصل آنتروپيک را.‏ خداباور

می گويد که خدا هنگام خلق جهان،‏ ثوابت بنيادی را چنان تنظيم کرده که همه شان در ناحيه ی طلايی باشند تا

بتوانند حيات را ايجاد کنند.‏ انگار که خدا شش دکمه ی تنظيم داشته که می توانسته آنها را بچرخاند و هر کدام را

با دقت روی مقدار طلايی تنظيم کند.‏ مانند هميشه،‏ پاسخ خداباور اصلاً‏ مجاب کننده نيست،‏ چرا که وجود خود خدا

را بی توضيح می گذارد.‏ وجود خدايی که بتواند مقادير طلايی ثابت های بنيادی را محاسبه کند هم دست کم به قدر

کشف کنيم؟ در هر حال من مجبورم در ادامه برای سهولت فرض کنم که برای ما مسئله ی تبيين تنظيمات ظريف ثوابت بنيادی،‏ مسئله ی

واقعاً‏ دشواری است.‏

www.secularismforiran.com


یجِ‏

یها

117

خود تنظيم ثابت ها نامحتمل،‏ و در حقيقت بسيار بعيد است ‏–اين نکته در واقع مضمون کل بحث حاضر است.‏ پس

پاسخ خداباور هرگز نمی تواند راه حل مثبتی برای حل مسئله باشد.‏ من هيچ آلترناتيوی جز منتفی دانستن اين پاسخ

نمی يابم.‏ اما همزمان در شگفتم که چگونه خيلی ها نمی توانند مشکل پاسخ خداباورانه را دريابند و برهان ‏"دکمه

گردان الاهی"‏ به نظرشان کاملاً‏ خرسند کننده می نمايد.‏

شايد يک علت روانی اين کوری غريب اين باشد که برخلاف زيست شناسان هنوز خيلی ها به خوبی انتخاب

طبيعی

را نشناخته اند و توان آن را برای رام کردن استبعاد درنيافته اند.‏

اندرسون توماس که روانشناس

تکاملی است،‏ علت ديگری را از ديد تخصصی خود به من گوشزد کرد:‏ همگی ما گرايشی روانشناختی داريم که

158

اشيای بيجان را اشخاصی کُنشگر بينگاريم.‏ به قول توماس،‏ ما بيشتر تمايل داريم سايه را با دزد عوضی بگيريم

تا دزد را با سايه.‏ چرا که يک ايجاب غلط ممکن است وقت تلف کردن باشد،‏ اما يک نفی غلط می تواند مرگبار

باشد.‏ او در نامه ای به من نوشت که در گذشته خطيرترين چالش محيطی نياکان ما از سوی همگنان شان بوده

است.‏ ‏"ميراث آن دوران،‏ اين است که پيشفرض غالب را بر ترس از نيات آدميان بگذاريم

.

ما برای فهم عليت

غير بشری دچار مشکل فراوان می شويم."‏ ما طبيعتاً‏ همين گرايش را به نيات الاهی نيز تسرّی می دهيم.‏ در

فصل 5 به اين انگاره ی اغواگر ‏"کُنشگران"‏ بازخواهم گشت.‏

زيست شناسان،‏ که درک توان تبيينی انتخاب طبيعی بر آگاهی شان افزوده است،‏ بعيد است که زير بار نظريه ای

بروند که بخواهد مسئله ی نامحتملی را به يک ضربت حل کند.‏ و پاسخ خداباوران به معمای نامحتملی،‏ تک

ضربتی است با مدعايی گزاف.‏ اين پاسخ فقط بازگويی خود مسئله نيست،‏ بلکه افزودن شاخ و برگ عجيب و

غريبی به آن است.‏ پس بگذاريد به آلترناتيو آنتروپيک بپردازيم.‏ پاسخ آنتروپيک،‏ در عام ترين شکل خود،‏ اين

است که ما فقط در جهانی می توانيم پرسش از نامحتملی را مطرح کنيم که بتواند ما را ايجاد کند.‏ بنابراين صرف

اينکه وجود داريم نشان می دهد که ثوابت بنيادی فيزيک بايد در ناحيه ی طلايی شان بوده باشند.‏ فيزيکدانان

مختلف راه حل های آنتروپيک متفاوتی برای معمای هستی پيش نهاده اند.‏

فيزيکدانان سرسخت می

گويند که آن شش دکمه هرگز در ابتدای

کار قابل تغيير نبوده اند.‏

به نظر اين دسته،‏

159

هنگامی که سرانجام به نظريه ی همه چيز برسيم ، نظريه ای که ديری است در سودای رسيدن به آنيم،‏ خواهيم

ديد که آن شش ثابت کليدی چنان به همديگر،‏ يا به چيز ديگری که هنوز برايمان ناشناخته است،‏ وابسته اند که

امروزه در تصورمان نمی گنجد.‏ شايد معلوم شود که آزادی تغيير اين شش ثابت بيش از آزادی نسبت محيط دايره

به قطر آن نيست.‏ و دريابيم که جهان فقط به يک طريق می توانسته موجود باشد.‏ با اين نگرش،‏ نه تنها نيازمند

خدايی برای تنظيم کننده ی دکمه ها نيستيم،‏ بلکه اصلاً‏ دکمه ای در کار نيست که نياز به تنظيم داشته باشد.‏

158 . agent

159 . Theory of Everything

www.secularismforiran.com


زيي

یست

118

ديگر فيزيکدانان ‏(مانند خود مارتين ر

(

اين نگرش را نمی پذيرند و فکر می کنم من هم با آنان موافق باشم.‏ البته

کاملاً‏ قابل تصور است که جهان تنها به يک طريق موجود باشد.‏ اما چرا آن طريق يکّه بايد چنان تنظيم شده باشد

که به تکامل تدريجی ما بينجامد؟ چرا جهان ما بايد از نوعی باشد که انگار،‏ به قول فيزيکدان نظری،‏ فريمن

دايسون،‏ ‏"می دانسته که ما می آييم"؟ در اين مورد جان لِزلی فيلسوف،‏ مردی اعدامی را مثال می زند که به جوخه

ی آتش سپرده شده است.‏ ممکن است که تير همه ی آن ده نفرسرباز جوخه خطا رود.‏ اگر فرد اعدامی پس از اين

شليک خطا فرصت يابد تا در مورد خوش شانسی خود تأمل کند می تواند با سرخوشی بگويد:‏ ‏"خوب،‏ واضح است

که تير همه شان به خطا رفت،‏ وگرنه من الآن نمی توانستم به اين موضوع فکر کنم."‏ اما اگر او همچنان در عجب

باشد که چرا همه ی جوخه خطا کردند،‏ و با اين فرضيات کلنجار برود که مثلاً‏ آيا به آنها رشوه داده بودند يا مست

بودند،‏ کسی بر او خرده نمی گيرد.‏

اين ايراد را می توان اين طور پاسخ داد که مانند خود رييز بگوييم که جهان های همزيست فراوانی هستند که مانند

حباب های صابون در يک


160

‏"چنجهان"‏ ) يا به قول لئونارد ساسکيند در يک ‏"اَبَرجهان"‏ ( همزي

دارند.‏

قوانين و ثوابت هر يک از جهان ها،‏ مانند جهان قابل مشاهده ی ما،‏ مختص به خودش است.‏ کليت ابرجهان پر از

اين مجموعه های قوانين محلی است.‏ اصل آنتروپيک هم تبيين می کند که چرا ما بايد ساکن يکی از اين جهان ها

باشيم ‏(که انگار در اقليت اند)‏ و قوانين محلی شان چنان از آب درآمده که مساعد تکامل تدرجی و درنتيجه امکان

تأمل بر مسئله باشد.‏

يک روايت گيرا از نظريه ی چنجهان،‏ حاصل تأمل درباره ی سرنوشت نهايی جهان خود ماست.‏ بسته به اينکه

مقادير اعدادی نظير شش ثابت بنيادی چه باشند،‏ سرانجام يا جهان ما تا ابد انبساط می يابد،‏ يا سرانجام انبساط آن به

حالتی تعادلی می رسد،‏ يا اينکه جهت انبساط معکوس شود و جهان رو به انقباض گذارد،‏ تا نهايتاً‏ به حالتی برسد

که اصطلاحاً‏

161

‏"مُچالگی بزرگ"‏

می نامند.‏ در برخی از مدل های مچالگی بزرگ،‏ جهان دوباره رو به انبساط

می گذارد،‏ و اين چرخه،‏ که گيريم هر بيست ميليارد سال يک بار رخ می دهد،‏ تا ابد ادامه می يابد.‏ مطابق مدل

استاندارد از جهان ما،‏ زمان همراه با فضا در حدود 12 ميليارد سال پيش،‏ هنگام انفجار بزرگ ‏(بيگ بنگ)‏ ايجاد

شده است.‏ اما مدل مُچالگی بزرگ متوالی اين گزاره را چنين اصلاح می کند:‏ در حقيقت زمان و فضا با بيگ بنگ

دوران ما آغاز شده اند،‏ اما اين زمان و فضا فقط تازه ترين فضا-زمان هايی هستند که در توالی بيگ بنگ ها ايجاد

شده اند.‏ هر يک از بيگ بنگ ها پيامد مُچالگی بزرگ پيش از خود بوده اند.‏

هيچ کس نمی داند در تکينگی هايی

مانند بيگ بنگ چه رخ می دهد،‏ لذا می توان پذيرفت که قوانين و ثوابت هر بار مقادير جديدی به خود بگيرند.‏ اگر

160 . multiverse

(2006)


ساسکيند دفاع درخشانی از اصل آنتروپيک در اَبَرجهان ارائه می دهد.‏ او می گويد که بيشتر فيزيکدانان از اين ايده بيزارند.‏

من نميفهمم چرا.‏ فکر می کنم ايده ی زيبايی است – شايد به اين خاطر که داروين آگاهی ام را افزوده است.‏

161 . big crunch

www.secularismforiran.com


یال

یال

یست

یال

ی پ

یات

119

چرخه ی انفجار-‏ انبساط

روايت سري

– انقباض

– مچالگی مانند يک آکاردئون کيهانی همواره در جريان باشد،‏ ما در يک

از جهان هستيم نه در روايتی موازی.‏ در حالت سري

جهان،‏ اصل آنتروپيک همچنان وظيفه ی

تبيينی خود را ايفا می کند:‏ تنها اقليتی از جهان های سری هستند که ‏"رقم"‏ هايشان مناسب شرايط زي

است.‏ و البته جهان ما هم جزو آن اقليت است،‏ چون ما در آنيم.‏ امروزه مقبوليت روايت سري

تثبيت شده

چنجهان به قوت

سابق نيست،‏ زيرا شواهد اخير مدل مچالگی بزرگ را زير سؤال برده اند.‏ امروزه به نظر می رسد که انگار

جهان ما تا ابد انبساط می يابد.‏

يک فيزيکدان نظری ديگر به نام لی اسمولين يک روايت جذاب داروينی از نظريه ی چنجهان ارائه داده است،‏ که

هم شامل جهان های سری است و هم موازی.‏

اسمولين ايده ی خود را در کتاب

آنجا می گويد که جهان های فرزند،‏ از جهان های والد زاده می شوند،‏ اما اين زايش در پی

162

حيات کيهان شرح داده و در

يک مچالگی تمام عيار

جهان رخ نمی دهد،‏ بلکه به طور محلی در سياهچاله ها حادث می شود.‏ اسمولين صورتی از وراثت را هم به

نظريه اش می افزايد:‏ ثوابت بنيادی يک جهان فرزند،‏ روايت اندکی ‏"جهش يافته"‏ ی ثوابت والدش هستند.‏ وراثت

مؤلفه ی اصلی در انتخاب طبيعی داروينی است،‏ و باقی نظريه ی اسمولين به طور طبيعی

گرفته می شود.‏

جهان هايی که واجد ويژگی های ‏"بقا"‏ و ‏"توليد مثل"‏ هستند در چنجهان غلبه می يابند.‏ ‏"ويژگی های"‏ مذکور

جزئيات گوناگونی دارند.‏ برای نمونه،‏ پيش نياز تشکيل سياهچاله ها،‏ تمايل ماده به چگالش به شکل سحابی و سپس

به صورت ستارگان است.‏ چنان که ديديم،‏ ستارگان نيز لازمه ی ايجاد شيمی جالب توجه و در پی آن حيات هستند.‏

پس پيشنهاده ی اسمولين اين است که در چنجهان،‏ انتخاب طبيعی جهان ها رخ داده است،‏ که پيامد مستقيم آن تکامل

سياهچاله پروری در جهان و پيامد غيرمستقيم آن ايجاد حيات بوده است.‏

همه ی فيزيکدانان نظر خوشی به ايده ی

اسمولين ندارند،‏ اما از موری گِلِ-مان برنده ی جايزه ی نوبل نقل قول کرده اند که گفته:‏ " اسمولين؟ همان جوانی

نيست که آن ايده های جنون آميز را دارد؟ خوب شايد اشتباه نمی کند."[‏‎70‎‏]‏ شايد يک زيست شناس شيطان بگويد

که باقی فيزيکدان ها هم نيازمند آگاهی افزايی داروينی هستند.‏

ممکن است وسوسه شويم

)

يا تسليم اين انديشه شويم)‏ که فرض وجود انبوهی از جهان ها يک تجمل مصرفانه

است؛ تجملی که نبايد مجاز شمرده شود.‏ مطابق اين نگرش،‏ اگر اصرافکاری چنجهان را بپذيريم،‏ می توانيم وجود

خدا را هم پذيرا باشيم.‏ آيا هر دوی اين ها فرضي

سردستی نيستند که به يک ميزان گشاده دستانه و ناخرسند کننده

اند؟ کسانی که چنين می انديشند،‏ آگاهی شان با انتخاب طبيعی افزوده نشده است.‏ تفاوت کليدی فرضيه ی حقيقتاً‏

گزاف خدا و فرضيه ی ظاهراً‏ گزاف چنجهان،‏ در استبعاد احتمالاتی اين دو است.‏ چنجهان،‏ با تمام غرابت اش،‏

ساده است.‏ اما خدا،‏ يا هر آفريننده ی هوشمند تصميم گيرنده ی محاسب،‏ به ميزان همان باشنده هايی که قرار است

تبيين کند بعيد است.‏ ممکن است چنجهان از لحاظ تعداد جهان ها گزاف باشد.‏ اما هر يک از اين جهان ها از حيث

162 . The Life of the Cosmos, Lee Smolin

www.secularismforiran.com


ی ب

یها

120

قوانين بنيادی خود ساده اند.‏ پس ما هنوز چيز بعيدی را فرض نکرده ايم .

درست عکس اين مطلب صادق است.‏

اما در مورد هر نوع هوش آفريننده

بعضی فيزيکدان ها به دينداری مشهورند ‏(راسل استانارد

و عاليجناب جان پولکينگ هورن دو نمونه ی بريتانيايی

هستند که ذکرشان شد).‏ چنان که می توان پيش بينی کرد،‏ آنان انگشت می گذارند بر نامحتملی تنظيم ثوابت فيزيکی

در ناحيه ی کم و بيش باريک طلايی و ادعا می کنند که حتماً‏ يک هوش کيهانی بوده که آگاهانه اين تنظيمات را

انجام داده است.‏ پيش تر همه ی اين مدعا ها مردود دانستم چون همگی مسائلی برمی انگيزند که از خود مسئله ای

که می خواهند حل کنند بزرگ تر است.‏ اما خداباوران برای پاسخ گويی به اين ايراد چه کرده اند؟ آنان چگونه می

توانند از پس رفع اين ايراد برآيند که هر خدايی که بتواند جهان را طراحی کند،‏ و آن را با دقت و دورانديشی

تنظيم کند تا به تکامل بيانجامد،‏ بايد موجودی

است که قرار است فراهم کند؟

نهايت پيچيده و مستبعد باشد که خود محتاج تبيينی عظيم تر از آن

ريچارد سوينبرن الاهيدان،‏ چنان که آموخته ايم از او انتظار داشته باشيم،‏ فکر می کند که پاسخی برای اين مسئله

يافته است،‏ و آن را در کتاب خود به نام

163

آيا خدايی وجود دارد؟ تشريح می کند.‏ او راه حل خود را با اين پرسش

آغاز می کند که چرا ما همواره ساده ترين فرضيه ها را ترجيح می دهيم.‏ علم امور پيچيده را در قالب برهمکنش

ميان امور ساده تر تبيين می کند؛ اموری که در نهايت به برهمکنش های ذرات بنيادی منتهی می شوند.‏ فکر

می کنم ‏(و اميدوارم با من هم عقيده باشيد)‏ که اين ايده که همه چيز نهايتاً‏ از ذرات بنيادی ساخته شده،‏ ايده ی زيبايی

است.‏ گرچه تعداد هر کدام از ذرات بنيادی فراوان است،‏ اما در نهايت همه ی ذرات عالم متعلق به گونه هايی

متناهی از ذرات هستند.‏ شايد به اين خاطر در اين مورد شک داشته باشيم که فکر می کنيم اين ايده زيادی ساده

است اما به نظر سوينبرن اين اصلاً‏ ساده نيست،‏ بلکه درست برعکس است.‏

به نظر سوينبرن،‏ با توجه به اينکه تعداد هر نوع ذره،‏ گيريم الکترون ها،‏ فراوان است،‏ خيلی عجيب است که همه

ی اين ذرات ‏(گيريم همه ی الکترون ها)‏ خواص يکسانی داشته باشند.‏ او ثابت بودن خواص يک الکترون را طاقت

می آورد،‏ اما ميلياردها و ميلياردها الکترون که همگی خواص يکسانی دارند مايه ی نهايت بهت و ناباوری

سوينبرن می شوند.‏ به نظر او،‏ ساده تر و طبيعی تر آن بود که همگی الکترون ها با هم فرق داشتند.‏ بدتر اينکه،‏ به

نظر او،‏ هيچ الکترونی طبيعتاً‏ نبايد بيش از يک لحظه خواص خود را حفظ کند،‏ بلکه بايد به طور بوالهوسانه،‏ کتره

ای و آنی تغيير کند.‏ ديدگاه سوينبرن در مورد سادگی و طبيعی بودن امور اين چنين است.‏ هر چيزی که يکنواخت

تر ‏(به قول من و شما ساده تر)‏ باشد مستلزم تبيين خاصی است.‏ ‏"سير امور در قرن نوزدهم و بيستم به اين سبب

يکسان است که الکترون ها و ذرات مسی و همه ی اشيای ديگر امروزه درست همان طوراند که قبلاً‏ بودند."‏

163 . Is There a God?, Richard Swinburne

www.secularismforiran.com


یحت

121

در اينجا خدا وارد بازی می شو تا عامدانه و پيوسته خواص ميلياردها الکترون و ذرات مسی را حفظ کند،‏ و تمايل

ذاتی شان را به سرکشی و بالهوسی مهار بزند.‏ به خواست خداست که وقتی يک الکترون را ببينيد انگار که همه

شان را ديده ايد؛ و به خواست خداست که ذرات مسی هميشه مانند ذارت مسی رفتار می کنند؛ و به خواست

خداست که الکترون ها و ذرات مس همواره،‏ لحظه به لحظه و قرن به قرن،‏ يکسان رفتار می کنند.‏ چون همواره

خدا دست خدا بر تک تک ذرات است،‏ و آنها را افراط و تفريط ها و پا در کفش همگنان کردن باز می دارد.‏

اما چطور سوينبرن اين فرضيه را که همزمان تريليون ها يداالله بر سر همه ی الکترون های سرکش قرار دارند

ساده می يابد؟ اين فرضيه اصلاً‏ ساده نيست.‏ سوينبرن با اعتماد به نفس خيره کننده ای مسئله را به طريق مطلوب

خود حل می کند.‏ او بدون هيچ توجيهی اظهار می کند که خدا تنها ذات يگانه است.‏ فرضيه ی سوينبرن در قياس با

اين فرضيه که همگی الکترون ها يکسان رفتار می کنند،‏ عجب اقتصادی عمل می کند!‏

خداباور می گويد که هر شيئی موجود،‏ معلول است و وجودش موکول به وجود جوهری واحد است که

همانا خدا باشد.‏ و مدعای ديگر خداباور اين است که تمام خصايص هر جوهر،‏ معلول خدايی هستند که

آن را ايجاد کرده است.‏ اين مثل اعلای تبيين با حداقل علل است.‏ خداباوری ساده تر از چندخداباوری

است زيرا ساده ترين تبيين آن است که تنها يک علت را فرض بگيرد.‏ و خداباوری فرض می گيرد که

اين علت واحد،‏ شخصی است که قدرت اش نامحدود است ‏(خدا می تواند هر کار منطقاً‏ ممکنی را انجام

دهد)،‏ علم اش نامحدود است ‏(خدا هر چيزی را که منطقاً‏ می توان دانست می داند)‏ و آزادی اش هم

نامحدود است.‏

سوينبرن سخاوتمندانه می پذيرد که خدا نمی تواند امور منطقاً‏ ناممکن را انجام دهد.‏ و آدم احساس می کند که بايد

ممنون اين خويشتنداری ايشان باشد.‏ گفته اند که قدرت تبيينی نامحدود خدا هيچ حد و مرزی نمی شناسد.‏ آيا علم در

تبيين موضوع ايکس قدری مشکل دارد؟ مسئله ای نيست.‏ ديگر سراغ ايکس نرويد.‏ قدرت نامحدود خدا می تواند

ايکس را ‏(و همه چيز ديگر را)‏ تبيين کند،‏ و خدا هميشه تبيينی به غايت ساده ارائه می دهد،‏ آخر خدايی جز خدای

يگانه نيست.‏ چه چيزی از اين ساده تر؟

خوب،‏ در حقيقت،‏ تقريباً‏ همه چيز.‏ خدايی که بتواند دائم مراقب و هادی وضعيت تک تک ذرات عالم باشد نمی

تواند ساده باشد.‏ وجود خود خدا مستلزم تبيينی غول آساست.‏ بدتر اينکه ديگر وجوه آگاهی معظم الاهی بايد

همزمان متوجه کردار و افکار و عبادات فرد فرد ابنای بشر نيز باشد – و هکذا تمام جانداران هوشمند ديگری که

ممکن است در صد ميليارد کهکشان جهان موجود باشند.‏

به نظر سوينبرن،‏ خدا همواره بايد تصميم بگيرد که

برای نجات جان مبتلايان به سرطان،‏ اقدام به شفای معجزه آسا نکند.‏ معمولاً‏ خدا معجزه نمی کند چرا که ‏"اگر خدا

www.secularismforiran.com


اي[‏

یعن

122

اغلب دعاها برای شفای بيمار سرطانی را اجابت کند،‏ آنگاه ديگر سرطان برايمان مسئله ای حل شده خواهد بود."‏

و آنگاه وقت مان را چطور صرف کنيم؟

البته همه ی متألهان به قدر سوينبرن پيش نمی روند.‏ اما اين پيش نهاده ی چشمگير که فرضيه ی

وجود خدا ساده

است در نوشته های متألهان معاصر فراوان يافت می شود.‏ کيث وارد،‏ هنگامی که استاد الاهيات دانشگاه آکسفورد

بود،‏ به سال

164

1996 در کتابش خدا،‏ بخت و ضرورت چنين نوشت:‏

در واقع،‏ مدعای خداباور اين است که خدا تبيينی بسيار شکوهمند،‏ اقتصادی و ثمربخش برای وجود

جهان است.‏ ‏[اين فرضيه]‏ به اين خاطر اقتصادی است که وجود و سرشت کل عالم را به موجودی

واحد منتسب می کند.‏ خدا علتی غايی به دست می دهد که دليل وجود همه چيز،‏ از جمله خود ماست.‏

ن فرضيه]‏ به اين خاطر شکوهمند است که از يک ايده ی اصلی

ي –

وجود ممکن – می توان به گونه ای قابل فهم،‏ کل سرشت خدا و وجود عالم را توضيح داد.‏

ايده ی وجود کامل ترين

وارد هم مانند سوينبرن معنای تبيين را درست درنمی يابد،‏ و ظاهراً‏ معنای سادگی را هم درست نمی فهمد.‏

برای

من مشخص نيست که آيا وارد واقعاً‏ فکر می کند که خدا ساده است يا اينکه عبارت فوق را ‏"به سان يک امکان"‏

مطرح می کند.‏ سِر جان پولکينگ هورن در کتاب خود

165

علم و باور مسيحی نقد پيشگفته بر انديشه ی توماس

آکوئيناس را نقل می کند:‏ ‏"اشکال اصلی ‏[نگرش آکوئيناس]‏ آن است که فرض می کند خدا منطقاً‏ ساده است

سادگی به معنايی بس قوی تر از اينکه هر چه برای

– البته

هر جزء خدا صادق باشد برای کل آن صادق است.‏ با اين

حال،‏ اين فرض کاملاً‏ منطقی است که بگوييم خدا در عين لايتجزا بودن،‏ پيچيدگی درونی دارد."‏ در اين مورد حق

با وارد است.‏ در واقع،‏ جوليان هاکسلی زيست شناس به سال 1912 پيچيدگی را در قالب ‏"ناهمگونی اجزا"‏ تعريف

کرد.‏ منظور او از ناهمگونی،‏ نوعی تکثّرناپذيری کارکردی بود.‏ [71].

در جای ديگر،‏ وارد شواهدی به دست می دهد از اينکه فهم تکوين پيچيدگی حيات برای متألهان چقدر دشوار است.‏

او از الهيدان-دانشمند بيوشيميدان ديگری به نام آرتور پيکاک

‏(که سومين نفر از مثلث دانشمندان ديندار بريتانيايی

است که نام می برم)‏ نقل می کند که ماده ی جاندار ‏"گرايش طبيعی به پيچيدگی فزاينده دارد".‏ وارد اين رويه را

‏"قسمی

تمايل ذاتی

در تغيير تکاملی

متمايل به پيچيدگی"‏

کند.‏ عنوان می

او در ادامه می

گويد که اين گرايش

‏"ممکن است قسمی ميل به فرآيند جهشی باشد.‏ ميلی که وقوع جهش های پيچيده ی بعدی را ميسر سازد."‏ اما وارد

در اين مورد مردد است ، چنان که بايد باشد.‏ سائق تکاملی به سوی پيچيدگی،‏ نه ناشی از گرايش ذاتی به پيچيدگی

فزاينده است،‏ و نه ناشی از ميل به جهش.‏ بلکه در اثر انتخاب طبيعی است:‏ تا آنجا که ما می دانيم،‏ انتخاب طبيعی

164 . God, Chance and Necessity, Keith Ward

165 . Science and Christian Belief, Sir John Polkinghorne

www.secularismforiran.com


123

تنها فرايندی است که می تواند از سادگی،‏ پيچيدگی بيآفريند.‏ نظريه ی انتخاب طبيعی به نحو نبوغ آسايی ساده

است.‏ منشاء آن هم به همين سادگی است.‏ از سوی ديگر،‏ اين نظريه اموری را تبيين می کند پيچيدگی شان به

وصف در نمی آيد:‏ اموری پيچيده تر از هر آنچه که در تصورمان بگنجد،‏ البته سوای خدايی توانا به آفرينش اين

پيچيدگی ها.‏

ميان پرده ای در کمبريج

در يک همايش اخير در کمبريج با موضوع علم و دين،‏ من برهان 747 غائی را مطرح کردم.‏ آنجا درباره ی

موضوع سادگی خدا با واکنشی مواجه شدم که،‏ دست کمِ‏ کم،‏ می توان گفت عدم توافق مؤدبانه بود.‏ اين تجربه ای

روشنگر بود که مايل ام آن را به اشتراک بگذارم.‏

نخست بايد اعتراف کنم ‏(فکر می کنم در اين مورد ‏"اعتراف"‏ واژه ی مناسبی باشد)‏ که کنفرانس با حمايت بنياد

تمپلتون برگزار شده بود.‏ حاضران درهمايش،‏ جمع قليلی از روزنامه نگاران علمی دست چين شده از بريتانيا و

آمريکا بودند.‏ من در آن جمع هجده نفره ی سخنرانان به عنوان مصداق بيخدايی دعوت شده بودم.‏ جان هورگان،‏

يکی از روزنامه نگاران،‏ گزارش داد که به هر کدام از حاضران،‏ علاوه بر هزينه های حضور،‏ مبلغ دلپذير

15000

دلار تمام داده بودند تا در همايش شرکت کنند.‏ اين نکته باعث شگفتی من شد.‏ من به رغم تجربه ی

طولانی حضورم در همايش های دانشگاهی هيچ موردی را به خاطر نداشتم که به حضّار

)

و نه به سخنرانان)‏

پولی برای حضور پرداخت شود.‏ با شنيدن اين مطلب فوراً‏ شک من برانگيخته شد.‏ آيا بنياد تمپلتون اين پول را به

جهت تطميع روزنامه نگاران علمی نپرداخته تا سخنان مطلوب اش را بنويسند؟ جان هورگان هم بعداً‏ همين نکته را

در مقاله ای که درباره ی آن همايش نوشت بيان کرد.‏ [72]. در آن مقاله هورگان،‏ به رغم آزردگی من،‏ اعلام کرد

که مشارکت تبليغ شده ی من به عنوان سخنران همايش به او و ديگرن کمک کرده بوده که بر اين شک فائق آيند:‏

حضور ريچارد داوکينز،‏ زيست شناس بريتانيايی ، مرا از اعتبار همايش مطمئن کرد.‏ او تنها سخنرانی

بود که باورهای دينی را در تضاد با علم،‏ نابخردانه و مضر دانست.‏ ديگر سخنرانان – سه لاادری،‏

يک يهودی،‏ يک دئيست و

12 مسيحی )

– چشم اندازی ارائه می دادند که آشکارا متمايل به دين و مسيحيت بود.‏

يک فيلسوف مسلمان در آخرين لحظه حضورش را لغو کرد)‏

مقاله ی خود هورگان به نحو فريبنده ای دوپهلو است.‏ به رغم بدگمانی او به مقاصد برگزارکنندگان،‏ جنبه هايی از

آن تجربه برايش آشکارا ارزنده بوده اند ‏(و چنان که در ادامه معلوم می شود،‏ برای من هم همين طور بود).‏

هورگان می نويسد:‏

www.secularismforiran.com


یال

یحت

یعن

ریيي

124

گقتگوهايم با مؤمنان فهم مرا از اين که چرا برخی مردمان هوشمند و تحصيل کرده ديندار می شوند

تعميق بخشيد.‏ يکی از سخنرانان تجربه اش از وردخوانی را بيان کرد،‏ و ديگری شرح داد که چگونه

روابط صميمانه ای با مسيح دارد.‏ معتقدات من تغ

نکرد اما مال ديگران چرا.‏ دست کم يکی از

حضار گفت که به سبب تشريحی که داوکينز از دين ارائه می دهد ايمان اش تضعيف شده است.‏ و چه

اشکالی دارد اگر بنياد تمپلتون بتواند به بهبود نگرش من از جهان حتی چنين

ياری اندکی داشته باشد؟

سپس مقاله ی هورگان توسط جان بروکمن که نويسنده ای اديب است در وب سايت

) Edge

که اغلب يک سالن

علمی محسوب می شود)‏ بازتاب يافت.‏ بروکمن واکنش های مختلف را تشريح کرد و از جمله به واکنش فريمن

دايسون فيزيکدان پرداخت.‏ من در پاسخ به دايسون،‏ نطق او را در هنگام پذيرش جايزه ی تمپلتون نقل کردم.‏ چه

دايسون خوش داشت و چه نه،‏ او با قبول جايزه ی تمپلتون سيگنالی قوی به جهان فرستاد:‏ اين پيام را گروش يکی

از برجسته ترين فيزيکدانان جهان به دين تعبير کردند.‏

‏"من خرسندم از اينکه از خيل مسيحيانی هستم که چندان به صحت آموزه

اناجيل وقعی نمی دهند."‏

ی تثليث

يا دقت تاريخی

اما آيا هر دانشمند بيخدايی هم که بخواهد مسيحی بنمايد،‏ همين حرف را نخواهد زد؟ من نقل قول های ديگری از

آن نطق دايسون آوردم و پرسش های خي

ايتاليک)‏ آوردم:‏

او از يک مسئول بنياد تمپلتون را هم به طنز در ميان آنها ‏(با حروف

اوه،‏ می خواهيد حرف هايم کمی عميق تر باشند؟ خوب اين چطور است...‏

‏"من هيچ تمايز آشکاری ميان ذهن و خدا نمی يابم.‏

ذهن پس از گذر به فراسوی فهم،‏ خدا می شود."‏

به قدر کافی حرف زدم.‏ حالا می توانم به سراغ فيزيک بروم؟ اوه،‏ هنوز کافی نيست؟ خوب پس اين

يکی چطور است؟

"

قرن ما،‏ ي

در تاريخ خونبار قرن بيستم،‏ من نشانه هايی از پيشرفت دين می يابم.‏

هيتلر و استالين،‏ هر دو بيخدايان دوآتشه ای بودند."‏

دو مثل اعلای

شر در



در فصل 7 به اين بهتان خواهيم پرداخت.‏

www.secularismforiran.com


یها

یرا

125

حالا می توانم بروم؟

اگر دايسون به روشنی گفته بود که چه شواهدی برای باور به خدا می يابد،‏ به سادگی می توانست تلميحات اين نقل

قول ها را از نطق خود بزدايد.‏ البته همگی ما می توانيم بی درنگ پذي

آن خدای انشتينی باشيم که در فصل

1

شرح دادم.‏ اگر نکته ی مورد نظر هورگان را درست فهميده باشم،‏ او می گويد که پول بنياد تمپلتون علم را فاسد

می کند.‏ مطمئن ام که فريمن دايسون منيع تر از آن است که فاسد شود.‏ اما اگر اين نطق او الگويی برای ديگران

باشد جای تأسف است.‏ مرتبه ی بزرگی مبلغ جايزه ی تمپلتون دو صفر بيش از مبلغی است که در آن همايش

کمبريج به روزنامه نگاران اهدا شد،‏ و مخصوصاً‏ بيش از مبلغ جايزه ی نوبل تعيين شده است.‏ يک بار دوست

فيلسوف ام دانيل دِنِت با لحنی فاوستی به شوخی می گفت ‏"ريچارد،‏ اگر روزی دست و بال ات تنگ شود..."‏

من خواهی نخواهی در آن همايش دو روزه ی کمبريج شرکت کردم،‏ و علاوه بر ارائه ی سخنرانی خود در چندين

بحث ديگر هم شرکت کردم.‏ در اين بحث ها من متألهان را با اين ايراد به چالش گرفتم که خدايی که قادر به

آفرينش جهان،‏ يا هرچيز ديگر است بايد پيچيده و به لحاظ احتمالاتی محال باشد.‏ قوی ترين پاسخی که شنيدم اين

بود که من بيرحمانه معرفت شناسی علمی را به


يک الاهيات بی ميل قالب می کنم.‏ متألهان هميشه خدا را بسيط

تعريف کرده اند.‏ حالا منِ‏ دانشمند،‏ کی هستم که به متألهان تحکّم کنم که خدا بايد پيچيده باشد؟ استدلال های علمی،‏

مانند آنهايی که من در حيطه ی مطالعاتی خودم بدان ها خو کرده ام مناسب مقام الاهيات نيستند،‏ چرا که متألهان

همواره بر آن بوده اند که خدا فراسوی علم قرار می گيرد.‏

برداشت من اين نبود که متألهانی که اين دفاع گريزپايانه را در پيش گرفته بوند دغلکار اند.‏ فکر می کنم آدم های

صادقی باشند.‏ با اين حال،‏ موضع شان ناگزير مرا به ياد سخن پيتر مداوار درباره ی کتاب

166

پديده ی بشر ، اثر

پدر تيلارد دو شاردَن می انداخت،‏ که چه بسا منفی ترين نقدی باشد که تاکنون بر کتابی نوشته اند:‏ ‏"تنها به اين

جهت می توان مؤلف را متهم به عدم صداقت کرد که پيش از فريفتن ديگران،‏ متقبل رنج عظيمی برای فريفتن خود

شده است."‏ [73] متألهانی که در آن همايش کمبريج با آنان گفتگو داشتم خود را در يک ناحيه ی امن معرفت

شناختی تعريف کرده بودند که استدلال عقلانی به آن راه نمی برد زيرا به امتناع عقل در اين ناحيه فتوا داده

بودند.‏ مرا چه رسد به اينکه بگويم استدلال عقلانی تنها شيوه ی پذيرفتن يک استدلال است؟ برای کسب معرفت راه

ديگری جز علم هم هست،‏ و شناخت خدا هم بايد توسط يکی از اين راه های ديگر انجام گيرد.‏

از مهم ترين اين راه های ديگر شناخت خدا،‏ طريق شخصی از آب در می آيد که همان شناخت خدا از طريق

تجربه ی سوبژکتيو خدا می باشد.‏ در آن همايش چندين نفر از آن همسخنان من مدعی شدند که خدا با آنان سخن


‏"نوما"‏ يادآور اين اتهام

است،‏ که در فصل 2 به گزافه گويی های آن پرداختم

166 . The Phenomenon of Man, Teilhard de Chardin

www.secularismforiran.com


یرا

یها

یها

نيي

126

گفته است،‏ و آنان به همان روشنی که سخن انسانی ديگر را می شنوند،‏ کلام خدا را هم شنيده اند.‏ من در فصل

3

‏(در بخش ‏"برهان تجربه ی شخصی")‏ به توهم و خيال پرداخته ام،‏ اما در همايش کمبريج دو نکته ی ديگر را هم

به اين موضوع افزودم.‏ نخست اينکه اگر خدا حقيقتاً‏ با انسان ها سخن بگويد،‏ اين سخن نبايد خارج از حيطه ی علم

باشد.‏ قلمرو متعالی خدا هر طور که باشد،‏ او بايد برای سخن گفتن با بشر از آن مأوای فراطبيعی خود به جهان

طبيعی بجهد تا بتواند پيام اش را به مغز بشر منتقل کند – پس چطور اين پديده به علم مربوط نيست؟ دوم اينکه،‏

خدايی که بتواند همزمان برای ميليون ها نفر سيگنال های هوشمندانه بفرستد،‏ و همزمان از آنها سيگنال دريافت

کند،‏ هر طور که باشد بسيط نيست.‏ عجب پهنای باندی دارد اين خدا!‏ شايد خدا دارای مغزی نورونی،‏ يا پردازنده

ی مرکزی سيليکونی باشد،‏ اما اگر واجد همان قدرتی باشد که به او نسبت می دهند بايد دارای چيزی باشد که از

بزرگ ترين مغزها يا کامپيوترهايی که ما می شناسيم بسيار پيچيده تر و طرحمند تر است.‏

دوستان الاهيدانم کراراً‏ و مراراً‏ بر اين نکته پای می فشردند که بودن باشنده ها،‏ در حالی که می توانستند نباشند،‏

بايد علتی داشته باشد.‏ بايد علت اولايی برای همه چيز باشد،‏ که می توانيم نام آن را خدا بگذاريم.‏ من پاسخ می دادم،‏

بله،‏ اما آن علت اولی بايد چيز بسيطی بوده باشد و لذا،‏ هر نامی که بخواهيم بر آن بگذاريم،‏ ‏"خدا"‏ نام مناسبی

نيست ‏(مگر اينکه صراحتاً‏ تمام تلميحات واژه ی ‏"خدا"‏ در ذهن اغلب مؤمنان را به دور بريزيم.)‏ علت اولايی که

ما می جوييم بايد پايه ی بسيطی برای يک جراثقال خود-راه اندار بوده باشد که تدريجاً‏ جهانی را که می شناسيم

برکشيده و به پيچيدگی کنونی اش رسانده است.‏ اين مدعا که محرّک اول چنان پيچيده است که توانسته دست به

خلقت هوشمندانه بزند،‏ و همزمان می تواند محتوای ذهن ميليون ها نفر را بداند،‏ قمار دليرانه ای است.‏ به جهان

زنده ی اطراف خود بنگريد:‏ جنگل های گرمسيری آمازون با پيچک های درهم تنيده ، با برومليادها،‏ ريشه های

معلق،‏ لشکر مورچگان،‏ جاگوارها،‏ خوکچه ها و گرازها،‏ قورباغه های درختی و طوطی ها.‏ آنچه بدان می

نگريد از لحاظ احتمالاتی معادل اين است که يک دسته ورق را بر بزنيد و از ميان شان يک دست ورق ايده آل

) بيرون بکشيد

فکر کنيد چه می شد اگر همه ی اعضای بدن های جانداران را به طور کتره ای با هم مخلوط

شوند؟ هيچ کدام شان کار نمی کنند).‏ فرق اين ماجرا با آرايش ايده آل و تصادفی يک دسته ورق برخورده اين است

که ما می دانيم ترکيب های نظام مند طبيعی چگونه ايجاد شده اند:‏ اينها حاصل تدريجی عمل جراثقال انتخاب

طبيعی هستند.‏ ادعای پذيرش ايجاد خلق الساعه ی اين نظام های طبيعی نه فقط دانشمندان را برآشفته می کند؛ بلکه

فهم متعارفی ما هم پذي

آن نيست.‏ اين مدعا که يک علت اول ناشناخته بوده که بودن باشندگان مديون اوست و

قادر است جهان را بيآفريند و همزمان با ميليون ها انسان مرواده داشته باشد،‏ سلب مسئوليت کلی از يافتن تب

است؛ از خود راضی بودن و ترهات بافیِ‏ مانع تفکر است.‏

من مدافع نوعی تنگ نظری علمی نيستم

.

اما دست کم معتقدم که اگر حقيقت جويان صادقی هستيم،‏ برای اينکه

بتوانيم از پس برکشيدن بار تبيين پديده هايی که نامحتملی تکوين شان ديوآساست برآييم – پديده هايی مانند جنگل

گرمسيری،‏ يا صخره

مرجانی،‏ يا خود جهان – بايد به يک جرثقال متوسل شويم نه به يک قلاب سماوی.‏

www.secularismforiran.com


یعن

یحت

یان

127

لازم نيست جراثقال مان حتماً‏ انتخاب طبيعی باشد.‏ درست است که تاکنون هيچ کس راه حل بهتری ارائه نداده ، اما

شايد راه حل های بهتری هم در راه باشند.‏ شايد اگر ‏"تورم"ی که فيزيکدانان حدس می زنند که در کسری از

نخستين يوکتوثانيه ی جهان رخ داده،‏ بهتر شناخته شود،‏ بتواند همان جراثقال کيهانشناختی باشد و همراه با جراثقال

زيست شناختی داروين بتواند از پس کشيدن بار تبيين هستی برآيد.‏ شايد آن جراثقال گريزپايی که کيهان شناسان می

جويند روايتی از ايده ی خود داروين از آب درآيد،‏ ي

ايجاد کيهان بر پايه ی مدل اسمولين يا مدلی شبيه آن باشد.‏

شايد هم مدل درست،‏ همان چنجهان به علاوه ی اصل آنتروپيک باشد که مارتين رييز و ديگران مطرح کرده اند.‏

ممکن است تکوين جهان کار يک آفريننده ی فراانسانی باشد،‏ اما در اين صورت،‏ آن آفريننده مسلماً‏ آفريننده

ای نيست که يک باره در عالم ظاهر شده باشد،‏ يا همواره موجود بوده باشد.‏ اگر جهان ما خالقی باشد،‏ و مؤکداً‏

بتوان گفت که آن خالق بر مافی ضمير ما علم کامل دارد،‏ می بخشد و جزا می دهد

)

که من يک لحظه هم باور

نمی کنم)‏ خود او بايد محصول نهايی قسمی جراثقال يا فرآيند انباشتی باشد.‏ شايد محصول روايت ديگری از

داروينيسم در عالمی ديگر باشد.‏

آخرين تير ترکش ناقدان من در همايش کمبريج اين بود که برای دفاع از خود حمله را پيش گرفتند.‏ کل جهانبينی

مرا محکوم به ‏"قرن نوزدهمی"‏ بودن کردند.‏ اين دفاع چنان بد است که من تقريباً‏ از ذکر آن صرف نظر کردم.‏

اما شوربختانه مکرراً‏ با آن مواجه شده ام.‏ لازم نيست ذکر کنم که قرن نوزدهمی خواندن يک استدلال به معنای

نشان دادن اشکال آن نيست.‏ برخی از ايده های قرن نوزدهمی ، از جمله ايده ی خطرناک خود داروين،‏ خيلی هم

ايده های درخشانی بوده اند.‏ در هر حال اين شيوه ی تسميه،‏ سکه ی رايج است و يکی از استعمال کنندگان اش ‏(که

زمين شناس برجسته ای در کمبريج است،‏ و در طريق فاوستی کسب جايزه ی بنياد تمپلتون پيشرفت شاي

داشته)‏

اعتقاد مسيحی خود را بر پايه ی به اصطلاح تاريخيت عهدجديد می خواند.‏ جالب اينجاست که دقيقاً‏ در قرن نوزدهم

بود که متألهان،‏ به ويژه در آلمان،‏ با اتکا به شيوه های متکی بر تجارب تاريخی سايه ی عميقی از شک بر اين به

اصطلاح تاريخيت انجيل افکندند.‏ در واقع متألهان شرکت کننده در آن همايش کمبريج نيز اين نکته را به چابکی

خاطرنشان کردند.‏

در هر صورت،‏ ‏"قرن نوزدهمی"،‏ کنايه از قديمی بودن است؛ و غالباً‏ همراه با عنوان تحقيرآميز ‏"بيخدای روستا"‏

می آيد.‏ و همراه با اين متلک که:‏ ‏"برخلاف آنچه شما فکر می کنيد،‏ ها ها ها،‏ ما ديگر به آن پيرمردی که ريش

سفيد بلندی دارد اعتقاد نداريم.‏ ها ها ها."‏ هر سه ی اين جوک ها نشانه ی چيز ديگری هستند.‏ همان طور در

اواخر دهه ی ، 1960 وقتی در آمريکا بودم،‏ ‏"نظم و قانون"‏ پليس نشانه ی تبعيض های پليس عليه سياه پوستان

بود.‏ اما اگر در ميانه ی يک بحث بر سر دين بگويند ‏"شما خيلی قرن نوزدهمی فکر می کنيد"‏ نشانه ی چيست؟ اين

سخن نشانه ی اين است که:‏ " شما خيلی خام و نامتعادل هستيد.‏ چگونه می توانيد اين قدر بی عاطفه و ناشی باشيد

که رو کنيد به من و رک و سرراست بپرسيد ‏'آيا شما به معجزه اعتقاد داريد؟'‏ يا ‏'آيا معتقديد که عيسی از يک باکره

زاده شد؟'‏ آيا نمی دانيد که در يک جامعه ی مؤدب،‏ ما چنين سؤال هايی نمی کنيم؟ اين قبيل پرسش ها متعلق به

www.secularismforiran.com


یعن

یات

یاپ

128

روستاهای قرن نوزدهم است."‏ اما فکر کنيد که چرا پرسيدن اين سؤال های سرراست درباره ی امور واقع خلاف

ادب محسوب می شوند؟ زيرا خجالت آورند!‏ البته پاسخگويی به اين سؤالات خجالت آوراست،‏ اگر بخواهيد جواب

مثبت بدهيد.‏

حالا معلوم شد که اين لقب قرن نوزدهمی از کجا آب می خورد.‏ قرن نوزدهم آخرين دورانی بود که يک آدم

تحصيل کرده هنوز می توانست بدون خجالت تأييد کند که به معجزاتی مانند زاده شدن مسيح از باکره معتقد است.‏

اگر از مسيحيان امروزی هم بپرسيم،‏ اغلب شان وفادارانه اموری مانند زاده شدن مسيح از باکره يا رستاخيز او را

تأييد می کنند.‏ اما اين تأييد مايه ی خجالت شان می شود چرا که ذهن عقلانی شان می داند که اين امور ياوه اند،‏

پس ترجيح می دهند که اين سؤالات از آنها پرسيده نشود.‏ پس اگر کسی مثل من با اصرار اين سئوالات را بپرسد،‏

متهم به ‏"قرن نوزدهمی"‏ بودن می شود.‏ وقتی فکر کنيد می بينيد که خيلی مضحک است.‏

يا

من با برانگيختگی و قوت قلب بيشتر آن همايش را ترک کردم.‏ اين باور در من قوت گرفت که برهان نامحتملی

‏"گشايش بوئينگ

پاسخ قانع کننده ای


"747

– برهانی بسيار جدی عليه وجود خداست.‏

من هنوز منتظرم که الاهيدانی سر برسد و

به اين برهان بدهد.‏ به رغم فرصت های فراوان و دعوت های عديده،‏ تاکنون کسی پا پيش

نگذاشته است.‏ دَن دِنِت به درستی گفته اين برهان

که دو قرن پيش بود،‏ ي

"

تکذيبی است تکذيب ناپذير،‏ و امروزه همان قدر نابودگر است

زمانی که در ديالوگ های هيوم،‏ فيلو با طرح آن کلينتِس را منکوب کرد.‏ يک قلاب

سماوی در بهترين حالت تنها راه حل مسئله را معلق می گذارد،‏ اما هيچ جراثقالی به خاطر هيوم نمی رسيد و به

همين سبب مسئله بر سرش آوار شد."‏ [74] البته داروين جراثقال حي

می شد.‏

را يافت.‏ هيوم چقدر شيفته ی اين جراثقال

اين فصل حاوی برهان اصلی من در اين کتاب است،‏ و لذا،‏ با پذيرش ريسک مکررگويی،‏ بايد اين برهان را در

شش نکته ی پي

خلاصه کنم.‏

در طی تاريخ،‏ يکی از بزرگ ترين چالش های پيش روی عقل بشر توضيح اين بوده که چگونه

طرحوارگی های پيچيده و نامحتمل موجودات در عالم ايجاد شده اند.‏

اين وسوسه که ظهور طرحوارگی را ناشی از وجود طراح بدانيم،‏ وسوسه ای طبيعی است.‏ چون

طرحوارگی دست ساخته های بشری،‏ مانند ساعت،‏ واقعاً‏ محصول طراحی يک مهندس هوشمند هستند،‏

وسوسه می شويم که همين منطق را در مورد چشم ، بال،‏ پروانه و انسان نيز اعمال کنيم.‏

اين وسوسه ای کاذب است،‏ چرا که خود فرضيه ی آفرينش هم فوراً‏ به اين مسئله ی بزرگتر منجر می

شود که خود آفريننده چگونه آفريده شده است.‏ کل اين مسئله از بحث تبيين استبعاد احتمالاتی شروع شد.‏

مسلماً‏ اگر راه حلی برای يک مسئله پيشنهاد شود که استبعاد آن بيشتر از خود صورت مسئله باشد،‏ ره به

.1

.2

.3

www.secularismforiran.com


ی ا

یرا

یعن

یحت

129

ما برای برد.‏ نمی جايی

پاسخ گويی

‏"جراثقال"‏ يک استبعاد به ی مسئله

نياز داريم نه

‏"قلاب يک

سماوی"،‏ چرا که تنها يک جراثقال تبيينی می تواند تدريجاً‏ جهان را از حالت های ساده تر به چنان

پيچيدگی

برساند که ايجادش يکباره اش محال است.‏

مبتکرانه ترين و توانمندترين جراثقالی که تاکنون کشف شده تکامل داروينی توسط انتخاب طبيعی است.‏

داروين و دنباله روان او نشان داده اند که چگونه موجودات زنده،‏ با تمام استبعاد احتمالاتی شگفت انگيز

و طرحوارگی شان،‏ طی مراتب آهسته و تدريجی از صور آغازين حيات تکامل يافته اند.‏ امروزه ما با

اطمينان می توانيم بگوييم که خيال آفرينش موجودات زنده،‏ صرفاً‏ يک خيال باطل است.‏

ما هنوز در فيزيک جراثقال معادلی نداريم.‏ برخی از نظريه های چنجهانی می توانند به لحاظ نظری

همان نقش تبيينی را برای فيزيک داشته باشند که داروينيسم برای زيست شناسی دارد.‏ با نظر سطحی

چنين می نمايد که اين قسم تبيين ها کمتر از روايت زيست شناختی داروينسيم مجاب کننده باشند،‏ چرا که

نقش بزرگ تری برای شانس قائل می شوند.‏ اما اصل آنتروپيک ما را ملزم می دارد تا بيش از آنچه که

در قالب محدود و معتاد انسانی مان می گنجد ب

بخت و اقبال جا باز کنيم.‏

نبايد از يافتن جراثقال بهتری برای فيزيک نااميد شويم.‏ جراثقالی که به همان توانمندی داروينيسم برای

زيست شناسی باشد برای فيزيک نيز قابل حصول است.‏ اما حتی در غياب جراثقال فيزيکی مجاب کننده

ای قابل قياس با جراثقال زيست شناسی،‏ جراثقال های نسبتاً‏ ضعيفی که اکنون داريم،‏ با معاونت اصل

آنتروپيک،‏ مسلماً‏ بهتر از فرضيه ی متزلزل آفريدگار هوشمند هستند.‏

.4

.5

.6

اگر برهان اين فصل را بپذيريم،‏ ديگر مدعای راجع به امر واقع دين،‏ ي

فرضيه ی وجود خدا،‏ غيرقابل دفاع می

شود.‏ به اغلب احتمال خدايی وجود ندارد.‏ تا اينجا اين نتيجه ی اصلی اين کتاب است.‏ اکنون پرسش های گوناگونی

مطرح می شوند.‏

اگر بپذيريم که خدايی وجود ندارد،‏ آيا باز نمی توانيم بگوييم که دين چيزی برای عرضه

دارد؟ آيا دين تسلی بخش نيست؟ آيا دين مردم را به نيکی فرا نمی خواند؟ اگر دين نباشد،‏ چگونه بدانيم که چه

کاری خوب است؟ در هر صورت،‏ چرا اين قدر نسبت به دين دشمن خو باشيم؟ اگر دين کاذب است،‏ پس چرا در

همه ی فرهنگ ها هست؟ دين،‏ چه صادق باشد و چه کاذب،‏ همه جا حاضر است،‏ اما دين از کجا آمده است؟ در

فصل آتی به اين پرسش اخير خواهيم پرداخت.‏

www.secularismforiran.com


ی ب

یحت

130

فصل 5

ريشه های دين

از ديد يک روانشناس تکاملی،‏ جلوه گری جهانشمول مناسک دينی،‏ با هزينه هايی که از لحاظ زمانی،‏

منابع،‏ رنج و محروميت در بر دارند،‏ به وضوح ماتحت بوزينه گويای آن است که دين حاصل انتخابی

طبيعی است.‏

مارک کوهن

حُکم داروينی

در مورد اينکه دين از کجا آمده و چرا در همه ی فرهنگ های انسانی وجود دارد،‏ هر کسی نظريه ی محبوب خود

را دارد:‏ دين تسلی و آرامش می بخشد.‏ حس همبستگی گروهی را تقويت می کند.‏ ميل ما به فهم علت وجودی مان

را ارضا می کند.‏ به زودی به اين قسم تبيين ها خواهم پرداخت اما ابتدا می خواهم بحث را با يک پرسش بنيادی

شروع کنم:‏ پرسشی داروينی درباره ی انتخاب طبيعی.‏ خواهيم ديد که چرا اين پرسش اولويت دارد.‏

با فهم اينکه ما محصول انتخاب داروينی هستيم،‏ بايد از خود بپرسيم که چه فشار يا فشارهايی موجب شده اند تا

گرايش دينی در ما پديد آيد.‏ اولويت اين پرسش،‏ از ملاحظات اقتصادی استاندارد داروينی ناشی می شود.‏ دين،‏

مُصرف و بسی افراط کار است؛ در حالی که رويه ی هميشگی انتخاب طبيعی،‏ مقابله با اصراف و حذف آن است.‏

طبيعت حسابدار تنگ چشم و بخيلی است که از ديناری نمی گذرد،‏ و هر دقيقه و ثانيه اتلاف وقت را جزا می دهد.‏

به قول داروين،‏ انتخاب طبيعی،‏ به نحوی

وقفه و خستگی ناپذير"هر روز و هر ساعت در مورد هر تغييری

جزئی ترين تغييرات،‏ مداقه می کند؛ تغييرات بد را طرد می کند و همه ی تغييرات خوب را حفظ و انباشت

می کند؛ و با عمل خاموش و نامحسوس خود،‏ هرچه را که به بهبود عمل موجود ارگانيک می انجامد،‏ هر کجا که

باشد برمی گزيند."‏ اگر يک جانور وحشی کنش بيفايده ای را بنا به عادت انجام دهد،‏ انتخاب طبيعی رقيبانی را

برمی گزيند که آن وقت و انرژی را صرف بقا و توليدمثل خود کنند.‏ طبيعت استطاعت شوخ طبعی های

سبکسرانه را ندارد.‏ همواره بُرد با فايده انگاری بيرحمانه است،‏ حتی اگر اين امر هميشه آشکار نباشد.‏

از سوی ديگر،‏ دم طاووس مَثَل اعلای سبکسری است.‏ اين دُم شکوهمند سودی برای بقای صاحبش ندارد اما سود

آن به ژن هايی می رسد که صاحب دُم را از ديگر رقبای کمتر شکوهمند متمايز می کند.‏ اين دم يک آگهی تبليغاتی

است که در اقتصاد طبيعت جايگاه خود را با جلب مادگان حاصل می کند.‏ همين نکته در مورد وقت و کاری که

www.secularismforiran.com


ینت

یضا

131

يک مرغ آلاچيق صرف تزئين آلاچيق اش می کند نيز صادق است:‏ آلاچيق هم برای اين پرنده يک جور دُم

خارجی است که از علف،‏ ترکه ها،‏ ميوه های رنگين،‏ گل ها و،‏ اگر گيرش آمد،‏ مهره ها،‏ خرت و پرت های برّاق

و درب بطری ساخته می شود.‏ يا اگر بخواهيم مثالی بزنيم که مربوط به تبليغات نباشد،‏ می توانيم از عادت غريب

پرندگان به ‏"تيمم مورچه"‏ نام ببريم:‏ برخی پرندگان مثل زاغ های کبود عادت دارند که در لانه ی مورچه ها ‏"تيمم

کنند"،‏ يا به شيوه ی ديگری مورچه ها را به پرهايشان بمالند.‏ هيچ کس به يقين نمی داند که فايده ی ‏"تيمم مورچه"‏

گرفتن چيست.‏ شايد اين کار خاصيتی بهداشتی داشته باشد و انگل ها را از پر و بال پرنده براند.‏ فرضيه های

گوناگون ديگری هم برای توضيح اين رفتار ارائه شده،‏ اما شواهدی قوی بر صحت هيچ کدام شان نيست.‏ اما عدم

قطعيت درباره ی جزئيات مانع نمی شود،‏ و نبايد مانع شود،‏ که داروينست ها با اطمينان فراوان فرض کنند که تيمم

مورچه حتماً‏ بايد ‏"برای"‏ چيزی باشد.‏ ممکن است فهم متعارفی هم با اين نگرش موافق باشد،‏ اما در منطق

داروينيست ها،‏ اين نگرش دليل ويژه ای جدای از فهم متعارفی دارد:‏ اگر پرندگان چنين نمی کردنداحتمال موفقيت

ژنتيک شان کاهش می يافت،‏ حتی اگر ما اکنون دقيقاً‏ ندانيم که علت آن کاهش چيست.‏ اين نتيجه گيری داروينيسم

از اين دو فرض حاصل می شود که:‏ انتخاب طبيعی هدر دادن وقت و انرژی را جزا می دهد،‏ و همواره مشاهده

شده که پرندگان وقت و انرژی شان را صرف تيمم مورچه گرفتن می کنند.‏ اگر بخواهيم اين اصل ‏"گزينش گرا"‏

را در يک جمله بيان کنيم – که البته قدری مبالغه آميز است - می توان سخن ريچارد لِوونتين،‏ ژن شناس برجسته

ی هاروارد،‏ را نقل کرد که می گويد:‏ ‏"فکر می کنم يک نکته هست که همه ی تکامل گرايان با آن موافق اند و آن

اينکه در محيط طبيعی يک ارگانيسم،‏ تقريباً‏ غيرممکن است بتوان بهتر از آنچه آن ارگانيسم می کند،‏ کاری

صورت داد."‏ [75] اگر تيمم مورچه به نحوی ايجابی برای بقا و توليدمثل پرندگان مفيد نبود،‏ انتخاب طبيعی از

مدتها قبل پرندگانی را برگزيده بود که چنين نمی کردند.‏ داروينيست وسوسه می شود همين مطلب را در مورد دين

نيز بگويد،‏ و طرح اين بحث به همين خاطر لازم بود.‏

از ديد يک داروينيست،‏ مناسک دينی ‏(به قول دَن دِنِت)‏ ‏"مانند طاووسی در تلألو بيشه زار"‏ جلوه گری می کنند.‏

رفتارهای دينی،‏ نسخه ی بشری تيمم مورچه يا آلاچيق سازی پرندگان هستند.‏ رفتارهای دينی

بَر،‏ و اغلب به همان زرق و برق پرهای زي

زمان بَر،‏ انرژی

مرغان بهشتی اند.‏ دين ممکن است جان مؤمنان را،‏ و جان ديگران

را،‏ به خطر بياندازد.‏ هزاران نفر به خاطر اعتقاد دينی شان شکنجه شده اند،‏ و مورد تعقيب متعصبان معتقد به دين

ديگر قرار گرفته اند،‏ درحالی که خيلی مواقع فرق ميان آن دو دين به زحمت قابل تشخيص است.‏

بلعد و گاه در مقياسی کلان چنين می کند.‏ ساختن يک کاتدرال قرون وسطايی

دين منابع را می

به راحتی صد نفر-‏ قرن کار می

برد،‏ در حالی که هرگز کسی در آن اقامت نمی کرد يا فايده ی مشخص ديگری نداشت.‏ آيا اين بناها نيز نوعی دم

طاووس معمارانه بودند؟ اگر چنين بوده،‏ هدف اين تبليغ چه کسانی بوده است؟ در قرون وسطا و رنسانس،‏ ذوق

هنری تا حد زيادی منحصر به موسيقی روحانی و نقاشی مذهبی شده بود.‏ مؤمنان برای جلب ر

خدايان می

کشتند و کشته می شدند،‏ از کمرهای شلاق خورده شان خون می چکيد،‏ و زندگانی خود را وقف زهد و رهبانيت

می کردند.‏ همه ی اين رفتارها در خدمت دين بود.‏ اما همه ی اين کارها برای چه بود؟ فايده ی دين چيست؟

www.secularismforiran.com


یها

یها

یست

132

معمولاً‏ معنايی که داروينست ها از فايده مراد می کنند،‏ افزايش بخت بقای ژن های فرد است.‏ نکته ی مهمی که در

اين معنا غايب است اين است که فايده ی داروينی فقط منحصر به ژن های يک اندامه ی منفرد نيست.‏ مقصود از

فايده ممکن است سه امر متفاوت باشد.‏ يک معنای فايده برگفته از نظريه ی انتخاب گروهی است که به آن خواهم

پرداخت.‏ معنای دوم منتج از نظريه ايست که من در کتاب فنوتايپ مُمتد از آن دفاع کرده ام.‏ مطابق اين نظريه،‏

ممکن است جانداری که بررسی می کنيد تحت نفوذ ژن های يک جاندار ديگر،‏ حتی يک انگل،‏ باشد.‏ دَن دِنِت

يادآور می شود که سرماخوردگی هم ميان همه ی آدميان شايع است،‏ اما نمی گوييم که سودی برايمان دارد.‏ نمونه

فراوانی را می شناسيم که رفتار يک جانور به نفع انتقال يک انگل به ميزبان بعدی است.‏ من اين نکته را در

ضق"‏ يه ی اصلی فنوتايپ مُمتد"‏ چنين خلاصه کرده ام:‏ ‏"رفتار يک جانور معطوف به بيشينه کردن بخت بقای ژن

‏'مال'‏ آن رفتار است،‏ چه اين ژن ها متعلق به بدن خود آن جانور باشند و چه نباشند."‏

سوم اينکه،‏ در اين

" ضق

يه ی اصلی"‏ می توان به جای ‏"ژن ها"،عبارت عام تر

167

‏"بازتوليدکننده ها"‏ را گذاشت.‏

اين واقعيت که دين همه جا حاضر است محتملاً‏ نشان می دهد که دين فايده ای برای چيزی داشته است،‏ اما شايد آن

چيز،‏ ما يا ژن هايمان نباشد.‏ اگر بپذيريم که ايده های دينی به مانند ژن ها عمل کنند،‏ می توان گفت فايده ی دين

فقط به خود ايده های دينی برسد.‏

مطلب خواهم پرداخت.‏

برای بقا و توليد مثل فرد است.‏

در ادامه،‏ تحت عنوان ‏"نرم و آهسته بيا؛ مبادا مِم هايم را لگد کنی"،‏ به اين

در اين ميان ، به تعبيرهای سنتی تر داروينيسم می پردازم که در آنها ‏"فايده"‏ به معنای فايده

ظاهراً‏ قبايل شکارچی-دانه جمع کن مانند بوميان استراليا به شيوه ی نياکان دور ما زندگی می کنند.‏ کيم استرنلی،‏

فيلسوف نيوزلندی-استراليايی ، به يک تضاد عميق در زندگی اين قبايل اشاره می کند.‏ اين بوميان از يک سو به

نحو احسن با شرايطی محيطی شان انطباق يافته اند.‏ از سوی ديگر،‏ به قول استرنلی،‏ هر چند که گونه ی بشر

هوشمند است،‏ اما هوشمندی ما يک هوشمندی منحط است.‏ همين بوميان که چنين معلوماتی از دنيای طبيعی شان

دارند،‏ و می دانند چگونه در شرايط سخت محيط خود جان به در برند،‏ ذهن شان مالآمال از باورهای

آشکارا

کاذب است.‏ باورهايی که ‏"بيفايده"‏ برايشان لقب مهربانانه ايست.‏ خود استرنلی بوميان پاپوآ گينه ی نو را پژوهيده

است.‏ آنها در شرايط طاقت فرسايی زندگی می کنند که در آن تنها به مدد ‏"فهم به غايت دقيقی از شرايط زي

"

غذا يافت می شود.‏ اما آنان اين فهم را با وسواس عميق و مخربی درباره ی نجس بودن قاعدگی زنان و جادوگری

ترکيب کرده اند.‏

بسياری از اين فرهنگ های محلی به شدت از سحر و جادو در هراس اند،‏ و از خشونت توأم با

اين هراس رنج می برند."‏ استرنلی ما را به چالش می گيرد تا تبيين کنيم که ‏"چگونه ما همزمان می توانيم چنين

هوشمند و چنين احمق باشيم."‏ [76]

167 .replicators

www.secularismforiran.com


یها

133

اگر چه جزئيات مناسک و آداب دينی نزد مردمان جهان متفاوت است،‏ اما هيچ فرهنگی را نمی يابيم که که قسمی

شور دينی زمان بَر،‏ هزينه تراش،‏ خصومت زا،‏ ضد واقعيت،‏ و غيرسازنده نداشته نباشد.‏ ممکن است برخی

افراد تحصيل کرده دين را رها کرده باشند،‏ اما اغلب آنان در فرهنگی دينی بار آمده اند که لازم بوده آگاهانه برای

ترک دين آبا و اجدادی تصميم بگيرند.‏ اين لطيفه ی قديمی ايرلند شمالی که می گويد:‏ ‏"خوب،‏ شما بيخدا هستيد،‏ اما

بيخدای پروتستان ايد يا بيخدای کاتوليک؟"‏ حقيقت تلخی را بيان می کند.‏ درست همان طور که می توانيم بگوييم که

ديگرجنس گرايی ‏[هتروسکسواليته]‏ يک رفتار جهانشمول آدمی است،‏ می توانيم بگوييم که رفتار دينی نيز يک

رفتار جهانشمول نزد آدميان است.‏ در هر دو مورد ممکن است افرادی مستثنی باشند،‏ اما همه ی اين استثناها به

خوبی می دانند که چه قواعدی را ترک کرده اند.‏ و رفتارهای جهانشمول يک گونه،‏ تبيينی داروينی می طلبند.‏

مسلماً‏ به سادگی می توان تبيينی داروينی برای رفتار جنسی يافت.‏ اين رفتار معطوف به توليدمثل است،‏ حتی

هنگامی که رفتارهايی مانند سقط جنين يا همجنس گرايی خلاف اين قاعده نمايند.‏ اما درباره ی رفتار دينی چه می

توان گفت؟ چرا انسان ها روزه می گيرند،‏ سجده می کنند،‏ رکوع می روند،‏ به خود زنجير می زنند،‏ آونگ وار

سرشان را در برابر يک ديوار تکان می دهند،‏ جهاد می کنند،‏ يا به فرايض پرهزينه ای می پردازند که عمر

گرانمايه را هدر می دهد يا،‏ در موارد حاد،‏ جان می ستاند؟

فوايد مستقيم دين

شواهد اندکی هست که باورهای دينی،‏ انسان را در برابر بيماری های مربوط به استرس محافظت می کنند.‏ اين

شواهد قوی نيستند،‏ اما جای تعجب نيست اگر در برخی موارد درست از آب درآيند.‏ کاش لازم نبود بيفزايم که اين

اثرات مفيد به هيچ رو مؤيد صحت باورهای دينی نيستند.‏ به قول جورج برنارد شاو،‏

درست همان طور که مست شادتر از هشيار است."‏

"

مؤمن شادتر از مردد است،‏

تسلی و قوت قلب دادن،‏ از جمله ی کارهايی هستند که يک پزشک می تواند برای بيمارش انجام دهد.‏ اما لازم

نيست اثر شفابخش اين تسلی را منکر شويم.‏ وقتی پزشک دستی بر سر من می کشد حقيقتاً‏ انرژی درمانی نمی کند.‏

اما بسيار پيش آمده که با شنيدن صدای اطمينان بخش آن چهره ی فرزانه که با گوشی اش بالای سرم ايستاده،‏

کسالت جزئی من فوراً‏ ‏"شفا"‏ يافته است.‏ اثر دارونما به خوبی شناخته شده است و اصلاً‏ رازآميز نيست.‏ قرص

کاذب،‏ که هيچ اثر فارماکولوژيکی ندارند،‏ به طرز آشکاری موجب بهبود تندرستی می شوند.‏ به همين خاطر

است که در آزمون های دارويی،‏ بايد يک گروه شاهد را هم در نظر گرفت و به آنها دارونما داد،‏ تا اثر تلقينی

دارونما نيز در نتيجه ی آزمايش منظور شود.‏ و به همين خاطر است که درمان های هميوپاتيک ظاهراً‏ مؤثر اند

www.secularismforiran.com


ی صعن

یقت

134

گرچه ميزان دارويی که در اين درمان ها به بيمار داده می شود آن قدر اندک است که اثر اجزای مؤثرشان به قدر

– است.‏ فر ي – دارونما

از قضا،‏ يک نتيجه ی اسف بار دست اندازی وکلا به حيطه ی پزشکان اين است که

امروزه پزشکان از کاربرد دارونما در درمان های عادی هراس دارند.‏ يا اينکه ممکن است ضوابط اداری

پزشکان را وادارد تا در يادداشت هايی که بيمار بدان ها دسترسی دارد تجويز دارونما برای آن بيمار را ذکر کنند،‏

که اين البته نقض غرض است.‏ هميوپات ها ممکن است موفقت هايی نسبی حاصل کنند زيرا آنان،‏ برخلاف

پزشکان سنتی،‏ هنوز مجازند که،‏ تحت نام ديگری،‏ دارونما تجويز کنند.‏ همچنين آنان وقت بيشتری برای گفتگو و

ابراز شفقت به بيمار دارند.‏ به علاوه،‏ در عنفوان تاريخ طولانی هميوپاتی،‏ شهرت آن اتفاقاً‏ به اين خاطر افزوده

شد که،‏ برخلاف روش های سخت گيرانه ی طب،‏ مانند حجامت،‏ درمان های هميوپاتی اصلاً‏ هيچ گزندی به بيمار

نمی زدند.‏

آيا دين يک دارونماست که با کاهش استرس،‏ عمر را می افزايد؟ شايد اين طور باشد،‏ گرچه اين نظريه بايد از پس

اعتراض شکاکانه هم برآيد.‏

يک شکاک می تواند موقعيت های بسياری را ذکر می کند که در آنها دين خود باعث

استرس می شود نه فرونشاننده ی آن.‏ مثلاً‏ دشوار بتوان باور کرد که اگر يک آدم عادی با جبن بشری و هوش

کمتر از متوسط ، مانند يک کاتوليک رومی،‏ تقريباً‏ همواره احساس کند که مرتکب گناهی عظيم شده،‏ تندرستی اش

بهبود می يابد.‏ شايد انصاف نباشد که کاتوليک ها را انگشت نما کنيم.‏ به قول کتی لَدمَن،‏ کمدين آمريکايی،‏ ‏"همه ی

دين ها مثل هم هستند:‏ دين اساساً‏ معصيت است،‏ فقط روزهای تعطيل اش فرق می کند."‏ در هر حال،‏ من نظريه ی

دارونما را عاجز از توضيح فراگستری دين در جهان می يابم.‏ فکر نمی کنم علت دينداری ما اين بوده باشد که دين

سطح استرس نياکان ما را کاهش می داده است.‏

اين نظريه از پس تبيين پديده ای به اين عظمت بر نمی آيد،‏ گرچه

ممکن است بتواند نقشی ثانوی ايفا کند.‏ دين پديده ی سترگی است که نظريه ی سترگی برای تبيين می طلبد.‏

همگی نظريه های ديگر هم از تبيين داروينی فرو می مانند.‏ منظورم پيشنهاده هايی از اين قبيل است که ‏"دين

کنجکاوی ما درباره ی جهان و جايگاه مان در جهان را ارضا می کند"،‏ يا ‏"دين تسلی بخش است".‏ شايد،‏ چنان که

در فصل 10 خواهيم ديد،‏ حقي

نيستند.‏ چنان که استيون پينکر در کتابش

روانشناختی در اين نظريه ها باشد،‏ اما هيچ يک به خودی خود تبيينی داروينی

168

ذهن چگونه کار می کند به حدّت خاطر نشان کرده:‏ " اين نظريه ها

تنها اين پرسش را برمی انگيزند که چرا ذهن چنان تکامل يافته که با باورهايی تسلی بيابد که به سادگی می توان

کذب شان را دريافت.‏ کسی که از سرما در حال يخ زدن است هيچ تسلايی در اين باور نمی يابد که گرمش است؛

کسی که با يک شير ژيان مواجه شده هيچ آرامشی در اين عقيده نمی يابد که با خرگوشی مواجه است."دست آخر،‏

بايد نظريه ی تسلی را به تعبير داروينی برگرداند،‏ و اين کار دشوارتر از آن است که شايد فکر کنيد.‏ تبيين های

168 . How the Mind Works, Steven Pinker

www.secularismforiran.com


یعن

یست